هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲:۱۳:۱۲ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸
#77

مرگخوار(جدید)، گریفیندور

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۴۵:۱۲
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 349
آفلاین
اراذل و اوباش گریف
VS
تف تشت



زمان: ساعت 00:00 روز 30 تیر تا ساعت 23:59:59 روز 5 مرداد

داوران:
بلاتریکس لسترنج
اشلی ساندرز

لطفا توضیحات ورزشگاه را مطالعه کنید.




پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۱۶:۰۸ پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۶
#76

جیسون ساموئلز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۶ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۳۷:۴۷ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
از سفر برگشتم!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 234
آفلاین
ترنسيلوانيا Vs هارپی هالی هد


رختکن زمين بازي کوييديچ:

قبل از مسابقه بود و همه ی بازیکنان در حال آماده شدن بودند. به لطف سندی، رختکن حال و هوایی بسیار موسیقیایی گرفته بود.
- خديجه خديجه، ببين چطور شد خديجه، خديجه خديجه طوفان شد خديجه، خديجه خديجه، ببين چطور شد خديجه، خديجه خديجه طوفان شد خديجه، اي يارم خديجه، دلدارم خديجه...

- يکي بياد اينو... يه کاريش بکنه. سرمون رو با نوشابه خورد.

بعد از اين حرف ريتا، گروه ضربت وارد کادر شدن و سعي کردن سندي رو بکنن تو گوني خوني.

- بهار بيار نمير بزک، دست از سر ما بردار...

گروه ضربت که متوجه وخيم بودن وضعيت شدن، تمیز کردن مجرای تنفسیشون رو ول کردن و وارد عمل شدن.

- مقاومت بي فايده ست. تسليم شو.
- من خيلي آهنگاتون رو دوست دارم آقاي سندي.
- هشدار! هشدار براي ميمون 12! ميمون 12!
- کبوتر آي کبوتر، کبوتر نامه بر، بگو چه داري، از يار و ديارم خــــبــــر!
- لطفاً هول نديد، يکي يکي امضا ميدم. کسي سلفي هم ميخواد منتظر بمونه.

کمي بعد - زمين بازي کوييديچ

بازیکن های دو تیم وارد زمین شدند. آرنولد لبخندی کپی برابر اصل زده بود. ریتا هم منو رو ول نکرده بود و با اون وارد مسابقه شد. جیسون هم کوله پشتیش رو ول نکرده بود و با اون وارد زمین شد. ادوارد نیز لبخندی ژکوند بر لبش داشت. بازیکن ها آماده پرواز شدن. نقاب، با یه پستونک تو دهنش وارد زمین شد، پستونک رو تف کرد بیرون و شروع به صحبت کرد:
- به عنوان کسی که اسمش خیلی THUG LIFE ـه، شروع بازی رو اعلام میکنم!

یه سوت گذاشت تو دهنش و سوت زد. با سوت نقاب بازی شروع شد.
بازيکن ها مثل مور و اسب شاخدار داشتن اينور و اونور پرواز ميکردن. گزارشگر کار خودش رو شروع کرد:

- آبرفورث و ادوارد دارن شونه به شونه اسنيچ رو تعقيب ميکنن. ريش آبرفورث داره ميره تو دماغ و دهن ادوارد. فکر کنم ريش آبرفورث مجرا تنفسيش رو بسته. وضعيتش به نظر وخيم مياد. ادوارد... کم کم داره پشت ريش آبرفورث غيب ميشه!

گزارشگر درست ميگفت. انگار ريش آبرفورث داشت کوييديچ بازي ميکرد. با اين حرکت، ريش آبرفورث رتبه اول رو در ليست خفن ترين ريش ها به دست آورد.

- و اين لازانياست که کوافل دستشه و سندي داره سعي ميکنه جلوشو بگيره... لازانيا بخوريد! لازانيا پنير داره!

لازانيا به سندي نگاهي پوکرفيس طوري انداخت.
- من از آهنگات خيلي بدم مياد. از خودت هم خيلي بدم مياد.
- شما کاپي ميکني! شما در بهترين حالت يه خورشت کرفس گرم شده هستي!

گزارشگر ادامه داد:
- علامت سوال نقطه اش رو به طرف گرگينه وحشي پرتاب ميکنه! اوخ... ضربه ميخوره پس کله اش. از اين زاويه اي که من اينجا دارم فکر کنم رباط صليبي مغزش پاره شده باشه.

مسئولين امداد ريختن تو زمين و گرگينه رو کشون کشون و با وعده استخون و غيره، بردن بيرون. بيرون انداختن گرگينه از يه مکان خيلي راحته. شکارچي هيولا و اينا همشون کلک گاليونه!

- ريتا داره ميره سمت دروازه حريف...و...و...گــــــــل!

با شور و شوق تماشاچي ها استاديوم منفجر شد. چند مورد سکته و گرفتگي عروق هم گزارش شد ولي خب... تيم ترنسيلوانيا تيم محبوبي بود و هوادارا طرفداري خودشون رو اينجوري و با کر کردن گوش بقيه نشون ميدن. بازی ادامه پیدا کرد.

- پاتریشیا داره به سمت دروازه ترنسیلوانیا میره. به نظر میرسه بوگارت میخواد دفاع کنه...وای! این چیه بوگارت بهش تبدیل شده؟

همه ی سر ها به سمت دروازه چرخید. به جای بوگارت یه مار روی جارو بود. تا اون لحظه هیچکس نمیدونست که مار ها هم میتونن سوار جارو بشن اما خب هر سخن جایی و هر مار مکانی دارد!
میدونید مردم وقتی که مار بزرگ میبینن چیکار میکنن؟ درسته! باهاش مبارزه میکنن! ملت غیور ما اینجوری هستن! همه تماشاچی ها ریختن تو زمین و با چوب بیسبال و لوله بخاری افتادن به جون بوگارت. ریدیکولوس و اینا هم حالیشون نبود.

- ولم کنید بابا! این تو جون منه تو خون منه دست خودم نیست!
- شما خیلی اشتباه کردی که تو خونِته! نیل آرمسترانگ رفت ماه که الان ترسوندن توی خونِت باشه؟
- آره.
- آره؟
- نیل از دوست های قدیمی من بود. هی روزگار... چه قدر با هم میرفتیم قلیون میکشیدیم. یادش بخیر.

تماشاچیا که دیدن بوگارت اهل قلیون هم هست، بد تر از قبل گرفتن زدنش. دو تیم هم که دیدن انگار تماشاچیا ورزش زیبا و باستانی "بوگارت زنی" رو بیشتر از کوییدیچ دوست دارن، به همراه تماشاچی ها که زدن بوگارت خسته شده بودن رفتن و تو افق محو شدن تا تو افق یه چایی بزنن بر بدن.

فقط آبرفورث مونده بود با ادوارد. پس از لحظاتی سکوت، آبرفورث گفت:
- منم دیگه برم.

و آروم آروم تو عمود محو شد. ادوارد اما نرفت چون چشمش به اسنیچ افتاد که حدود دو متر باهاش فاصله داشت. آبرفورث حتماً کور بود که نتونسته بود اون رو ببینه. ادوارد آروم آروم به اسنیچ نزدیک شد، گرفتش و اینجوری ترنسیلوانیا برنده شد. درسته. ترنسیلوانیا خیلی گروه خفنی بود.


ویرایش شده توسط جیسون ساموئلز در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۳۰ ۱۷:۴۱:۳۲

تصویر کوچک شده

= = = = = = = =
- تو فيلما وقتي يکي از کما خارج ميشه، بازيگر زن مياد و بهش گل تقديم ميکنه. اما من...از يه خواب کوتاه بيدار شدم...ديدم دنيا به فنا رفته...و به جای گل يه دسته مرده ی مغز خوار بهم تقديم کردن.

Night Of The Living Deadpool
= = = = = = = =
من یعنی مسافرت...مسافرت یعنی من!

= = = = = = = =

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۱۵:۳۹ پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۶
#75

ریتا اسکیترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۳:۱۹ یکشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۷
از سوسک سیاه به عنکبوت!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 190
آفلاین
ترنسیلوانیا .Vs هارپی هالی هد


ادوارد به تیمش میباله و میباله و اینقدر میباله تا بالاخره به شکل سرو درمیاد و سقف تالار عمومی ریونکلاو رو میشکافه، اما بی توجه به این مسائل جزئی و بی اهمیت همچنان مغرورانه به بالیدن خودش ادامه میده و قد میکشه.
آما...
یکی از برگ هاش میفته و باعث میشه حواسش از بالیدن پرت بشه و توجهش به برگ معطوف شه!
-هی! برگرد سر جات ببینم!

برگ همون لحظه ای که به زمین میرسه تغییر شکل میده و دقیقا جایی که باید میفتاد، انسانی با کت شلوار سیاه پدیدار میشه.
این مسئله باعث میشه بقیه ی برگای ادوارد هم بریزه و زیرچشمی نگاهی به آرنولد بندازه که تلاش مذبوحانه ای می کرد تا پشماش رو سر جاش بچسبونه. کسی چه میدونست؟ شاید یه نفر در آینده طلسم برگ درآوردن یا چسبوندن پشمای ریخته شده رو هم اختراع می کرد!

برگ انسانی یا انسان برگی؟ مسئله اینا نبود... مسئله این بود که یک غریبه اونجا وسط تالار ایستاده بود و داشت چیزی رو از جیبش درمیاورد که خطرناک به نظر می رسید.

-همگی بخوابید رو زمین!

این جمله ای بود که ادوارد در ذهنش گفت... اما تا تصمیم گرفت همین جمله رو بلند هم بگه دید که اون وسیله یک عینک آفتابی بیشتر نیست و روونا رو هزاران مرتبه شکر کرد که جمله رو بلند هم نگفته و خیطی به بار نیاورده!

مرد برگی بعد از اینکه عینکش رو به چشم زد، به طرف ریتا برگشت و چند قدم بهش نزدیک شد.

-باز چی شده، دن؟ چرا مزاحم زمان استراحت من شدی؟

ریتا بدون اینکه نگاهش رو از صفحه ی بازی برداره، این رو میگه و به بازی ادامه میده.
بله! بازی که شوخی بردار نیست! سر برگردونه که جیسون ازش ببره؟ ریتا ببازه؟ دیگه چی؟!

-معذرت میخوام که مزاحم اوقاتتون شدم، علیا حضرت. از طرف مدیریت روزنامه همشهری براتون پیغام آوردم.

ریتا جوابی نمیده... چرا باید خودشو برای جواب دادن به یه فرستاده ی کم ارزش، تازه اونم از طرف یه آدم کم ارزش تر خسته کنه؟ وقت و انرژیش خیلی بیشتر از اینا ارزش داشت!
ریتا وقتی سیصد و چهل و پنج دست دیگه هم با جیسون بازی کرد و بالاخره از بازی کردن خسته شد، رو کرد به غریبه ای که دن نام داشت و با کلافگی گفت:
-می شنوم.

دن که تمام این مدت درحالیکه دستاشو رو هم قفل کرده بود، پشت سر ریتا ایستاده بود و به نقطه ی نامعلومی در روبروی خودش زل زده بود، سرش رو به نشانه ی احترام کمی خم کرد و نامه ای رو از جیب داخلی کتش درآورد و به سمت ریتا گرفت.
-گفتند نامه رو فقط خودتون باز کنید؛ سریه.

ریتا نامه رو در کندترین حالتی که میتونست، طوری که کسی نمونه که نفهمیده باشه میلی به گرفتن نامه نداره، گرفت و همزمان با چرخوندن چشماش، باز کرد...
-خب بچه ها! پاشید بریم که کلی کار داریم!

دفتر روزنامه همشهری

ریتا پشت گنده ترین میزی که توی دفتر پیدا می شد نشسته بود و بقیه ی اعضای تیم کنارش ایستاده بودن. پشت سر همه، دن دیده می شد که داشت نهایت تلاشش رو می کرد دیده نشه.
ادوارد نیم نگاهی به میزی انداخت که با بی رحمی تمام از چوب گردو کنده شده بود. چرا این جماعت نمی فهمیدند درخت حرمت داره نه لذت؟

ریتا با سر اشاره ای به نگهبان پشت در کرد. نگهبان در رو باز کرد، به بیرون رفت و با حرکت دست، کسی رو به سمت اتاق و صندلی وسط اون راهنمایی کرد، بعد خودش رفت بیرون.

-خب؟
-بنده شماره هفت ایرانم، پسر طبیعت، سفیر صلح دنیا... بغ بغو کن عمو ببینه!
-

ریتا دوبار دستاشو بهم کوبید و دوتا مرد سیاهپوش وارد اتاق شدن و دیوونه ای که داشت بغ بغو کنان سعی می کرد از درخت سرافراز کنار ریتا بالا بره رو به زور و ضرب بردند بیرون.

نفر بعدی خودش در زد و اومد تو.
-سلام.
-خب؟
-مملی هستم.
-مهم نیست کی هستی... استعدادت چیه؟
-لبخند میزنم.
-
-
-یکی بیاد این مرتیکه که نیشش تا بناگوش بازه رو ببره بیرون. با اون دندوناش.

قسمت نبود سه تا بازیکن درست درمون گیرشون بیاد مثکه...

یک بار دیگه در باز شد و آدم کلاه به سر و عینک دودی به چشمی اومد ایستاد وسط اتاق و قبل از اینکه ریتا اجازه بده، شروع کرد...
-امشو شوشه لی پک ری هیرونه، امشو شوشه یارم برازجونه... امشو شوشه لی پک ری هیرونه، امشو شوشه یارم برازجونه... امشو شوشه لی پک ری هیرونه، امشو شوشه یارم برازجونه... امشو شوشه لی پک ری هیرونه، امشو شوشه یارم برازجونه... امشو شوشه لی پک ری هیرونه، امشو شوشه یارم برازجونه... امشو شوشه لی پک ری هیرونه، امشو شوشه یارم برازجونه... امشو شوشه لی پک ری هیرونه، امشو شوشه یارم برازجونه...
-

در همین لحظه، در با شدت به هم کوبیده شد و یک نفر همینطوری بی اجازه و پا برهنه وارد داستان شد!
هیئت ژوری:

-چرا نوبت من رو میگیری؟ چرا بدون نوبت همینجوری سرتو میندازی میای تو؟ الان نوبت منه! باز، باز، باز، باز... باز منو کاشتی رفتی، تنها گذاشتی رفتی، دروغ نگم به جز من یکی دیگه داشتی رفتی! یکی دیگه داشتی رفتی!
- نه خیرم! نوبت خودمه!
-

تا اون دو نفر داشتن دعوا میکردن، یه چارپای دیگه هم همینطوری سرشو انداخت اومد تو...
عه عه عه عه عه! معلوم نیست دفتر کاره دارن اینا تو این روزنامه همشهری یا محلی برای نگهداری چارپایان؟ پس کی این جماعت میخوان یاد بگیرن اول باید در بزنن بعد بیان تو؟

-سیا هله دان.. هله دان.. هله دان.. هله دان.. امیید جهاااان!
هیئت ژوری+ افراد در حال دعوا:

دو نفری که در حال دعوا بودن، همدیگه رو ول میکنن و به مغز ردی ای که جرئت کرده بود در برابر اونا عرض اندام کنه خیره میشن.

-سیا.. سیا..
-شما کاپی میکنی، ما اینجا کاپی نمیخوایم. شما اصلا ساز میزنی؟
-گیتار.
-خب! نظر من اینه که شما همون ورزش رو دنبال کنی.

نفر سوم دل شکسته و مغموم، طوری که کسی متوجه نشه از گوشه ی کادر خارج میشه... ولی زهی خیال باطل! همه تا وقتی از در خارج شه هو کشیدن براش که بفهمه پاشو تو اینجور جاهای جدی نباس بذاره.
دو نفری که داشتن با هم دعوا میکردن، هم دیگه رو بغل میکنن و آشتی کنون و تعارف بازی و اینا، بالاخره دومی هم از همون گوشه ی کادر خارج میشه و اولی میمونه و استیجش...

-خب؟
-دختر آبادانی بی قراره، دختر آبادانی بی قراره.. عاشق شده و خبر نداره، عاشق شده و خبر نداره!...
-من شما رو در گروه خودم میخوام. اسمتون چی بود؟
-سندی.
-امیدوارم بتونیم با هم به فینال برسیم و گروه اول بشیم!

نفر اولی هم بالاخره از کادر خارج میشه و هیئت ژوری نفس راحتی میکشن. حالا فقط دو تا بازیکن دیگه لازم داشتن!
بعد از اینکه کمی خستگی در کردند و آرنولد غذاشو خورد و ادوارد مدیتیشن روزانه اش رو انجام داد و ریتا و جیسون چارصد پونصد دور دیگه پی اس بازی کردن، بالاخره تصمیم گرفتن تا به بازیکن انتخاب کردنشون بپردازن.

نفر بعدی که وارد شد... هی! این جعبه چیه میاری میذاری رو صندلی ملت، نگهبان نفهم؟ اصن کی اجازه داد پا برهنه بپری وسط داستان؟ چطور جرات کردی جلوی علیا حضرت؟
چی؟! علیا حضرت خودشون فرمودن؟! اوکی اوکی.

علیا حضرت قدم رنجه فرمودن، از جا برخاستن و رفتن در جعبه رو باز کردن.
-ااا.. اااربببب... ااارررببببااببب؟ شما... اینجا... تو جعبه آخه چرا؟ امر می کردید من خدمت می رسیدم!
-خیلی جرات داری، ریتا! دقیقا این جا، کنار سه تا محفلی چه کار می کنی؟
-ارباب! هدف من فقط جاسوسی از محفل و سر درآوردن از روابط بینشونه به روونا!

-خیلی باهوشه! فهمیده که اون یه بوگارت نیست!

-چی؟ بوگارت؟ چه طور جرات می کنی به ارباب من بگی بوگارت؟
-نه جدا تحلیل نداری! یعنی واقعا نفهمیدی اون اربابت نیست؟ کی تو رو ریون راه داده؟ آدم اینقدر خنگ آخه؟

ریتا نگاهی به اربابش میندازه... اربابش اینجوری نبود، بود؟
-ریدیکولوس.

بوگارت به داخل جعبه اش پرتاب شد و ریتا سریعا در جعبه رو بست. بعد رفت نشست پشت میز، سر جاش و با دست اشاره کرد که ببرن جعبه رو بذارن یه گوشه، روی درشم بنویسن بازیکن شماره دو.
ریتا همه ی اینارو با یه اشاره ی دست گفت... ریتا خیلی آدم باهوشی بود، بقیه نمیفهمیدن!

-از برده نمیتر...
-آرنولد! یه کلمه دیگه حرف بزنی، از دمت سر و ته آویزونت میکنم به سقف.
-خیلی اعصاب داره! فکر میکنه من از سر و ته آویزون شدن نمیترسم. من هیچوقت تو عمرم سر و ته نبودم!

-خب حالا شما دوتا هم! نفر سوم رو چیکار کنیم؟
-بذارید ببینم من کسی رو پیدا میکنم...

جیسون کوله پشتی سفرش رو باز میکنه و در حالیکه دستش رو تا شونه کرده تو کوله و زبونش رو از دهنش درآورده، یه چیزی از تو کوله میکشه بیرون.
-آهااا! این چطوره؟
-چراغ راهنمایی رانندگی؟ از مسابقات کوییدیچ هاگوارتز تا الان تو کیفته؟
-عه؟ تکراری بود؟ نه خب، صبر کنین... این چی، این چطوره؟
-علامت خطر آخه؟!
-نه نه... اشتباه شد. صبر کنید... آها! اینه! خودشه!

سه نفر دیگه به علامت سوالی که جیسون در دست گرفته بود خیره شده بودن...

-شماها همه تون خیلی عاقلید! جاتون هافلپافه!
-بده من اونو. بده من تا به چیزای دیگه ای نرسیدی! معلوم نیس کوله اس داره یا کمد آقای ووپی؟

حالا که بازیکنان تیمشون تکمیل شده بود، زمین اون هارو می طلبید!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۱۵:۲۱ پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۶
#74

ویزنگاموت

ادوارد بونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۵ شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۱:۱۷:۲۱ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸
از اینوره!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 474
آفلاین
ترنسیلوانیا Vs هارپی هالی هد


یکی بود یکی نبود! ما هم اصلا کاری نداریم که چرا نبود! حتی به باقیش هم کاری نداریم.. داستان این دفعه ی ترنسیلوانیا از اونجا شروع میشه که :

"بر بالای بلند تپه ی هزار اردک.. هوم نه نه.. اردک نه، هزار هیولای ومپایرِ وحشت انگیزِ رعب آورِ خیلی خیلی ترسناک!" در هتل قلعه ی ترنسیلوانیا.. اممم.. نه .. داستان از خیلی قبل تر از این حرفا شروع میشه.. وقتی که قلعه ای نبود و هیولاها و خون آشام ها و این خبرها اصلا نبود و ترنسیلوانیا یک قریه ی کوچکی بود پایین تر از ری!

و روی تپه ی بالای دهکده جک و ننه ی جک با هم فقیرانه زندگی می کردن! بابای جک هم نمی دونیم در کدوم جنگ و جشن و بدبختی ای گور به گور شده بود و سال ها بود که نبود! !

روزها ننه جک رفت و روب می کرد؛ شیر گاو رو می دوشید و به تیم رسیدگی می کرد(!؟) پیاز و جعفری.. شلغم و هویج.. موز و نارگیل و خیلی چیزهای دیگه می کاشت! و جک هم برای خودش با توپ هاش بازی می کرد! تا اینکه یه روز ننه جک از انباری در اومد و با لگد زد زیر توپ های جک!

-دوششووومپپرررچچ!
- اووووخ اووووخ ننهه... توپمو ترکوندی.. الان دیگه نمی تونم زندگی کنم.. دیگه نمی تونم زندگی کنم! این توپ اندازه ی ده تا شتر می ارزید!
- پاشو دیگه پسره ی علاف بی کار! همش نشستی توپ بازی می کنی.. پاشو یه گوشه ی این زندگی لنتی رو بگیر.. پاشو یه کاری بکن..

ننه جک آخور الاغا رو بغل کرد و زد زیر گریه..یه سطلم برداشت و پرت کرد تو سر جک! پسرک هم که قبلا سر قبر توپش داشت نوحه می خوند حالا یه دستی هم به سرش گرفته بود.

- پاشو پسره ی تهفراخ.. پاشو جمع کن خودتو.. این تیم رو بردار ببر بازار یا چارتا بازیکن بخر راهش بنداز یا بفروشش با پولش چهارتا گاو بخریم تا چرخ زندگیمون بچرخه!

صبح روز بعد
جک از طویله بیرون میاد و کش قوسی به خودش میده، کاه ها رو از روی لباسش می تکونه و میره به سمت اتاقش. سر راه میاد که مثل سیندرلا و سفید برفی یه آوازی بخونه و مرغ و خروسا و کفتر مفترا رو به خودش جلب کنه ولی یه مگس می پره ته حلقش و دقیقا یه ثانیه قبل از اینکه مرگ برسه می پره و میاد بیرون و به حالت "برتی بات اضافه نخور" پرواز کنان دور میشه و میره!

جک راهش رو ادامه میده و وارد اتاق میشه. گاوشون کف اتاق خوابیده بود و تیم روی تخت.. هوووم.. اصلا از قیافتون معلومه که نفهمیدین تیم چی هست دقیقا.. ما هم نمی دونیم.. شما تیم رو یه چیزی مثل گاوی که جک برد فروخت در نظر بگیرید یه وقت کارت گرافیک مغزتون نسوزه!

و جک سر طناب تیم رو میگیره و دو نفری دل به جاده می زنن!

هوای آفتابی خنک اول بهار بود و هر گوشه و کنار جنگل و پشت هر بوته و درختی، ساکنین جنگل از پرنده و جونده و خزنده و چرنده تا اهالی بومی داشتن مراسم بزرگداشت و تکریم بهار رو به جا می آوردن! جک نگاهی به اطراف می ندازه و بعد چشم به افق می دوزه و میره تو هپروت:

تو هپروت
جک ثروتمند خرامان از پله های قصرش میاد پایین و یه تیریپ رودولف واری به خودش می گیره و به انبوه دافایی که زیر قصر جمع شدن نگاه می کنه.. نسیم خنک اول بهار می وزه و مو و کلاه و شنل و باقی قضایا رو با خودش به هوا بلند می کنه.. جک نفس عمیقی می کشه و از روی پله ی سوم شیرجه میزنه وسط جمعیت..

- شپلخخخ!
- اوه.. چه پسر عاقلی.. چه پسر دانایی.. چرا شیرجه نزدی تو چمنا؟! بشین بیا نبینمت!

جک که با سر رفته بود تو چمنا با ته از جاش بلند میشه و دنبال منبع صدا میگرده..

- هی پسرجون.. من اینجا نیستم!

جک به سمت شاخی درخت بلوطی که کنارش بود میچرخه و گربه ی بنفش آبی خال خالی با گل های زرد توجهش ( ) رو جلب می کنه! دستپاچه از جا می پره و طناب تیمش رو سفت تر می چسبه!

- سلام نکن! چه تیم بدی نداری! کجا نمی بریش!؟

جک مردد بود که باید جواب بده یا نه، و اینکه اصلا حرف زدن با یه گربه ی خال مخالی روی درخت بلوط درسته یا نه!؟ برای همین تصمیم گرفت تحت هیچ شرایطی جواب نده! گربه ادامه داد:

- تیمتو ببر بازار.. مفت از چنگت در نمیارن.. اونا قیمت همچین چیزایی رو می دونن.. ازت می دزدنش ولی من یه پیشنهادی ندارم که به نفع جفتمون باشه!

جک که بوی پول به دماغش خورده بود برگشت و پرسید:
- پیشنهادت چیه!؟ تیم ما خیلی قدیمی و باسابقه ست.. صد گالیون می ارزه!
- من پیشنهاد خفن تری دارم!!

و پرید و از درخت اومد پایین و جلوی پای جک نشست. دست کرد تو جیبش و سه تا شی نورانی در آورد!

- اینا..

جک به چیزهایی که به نظر لوبیاهای درخشان میومدن نگاه کرد!

- ععع لوبیاهای سحر آمیز همینان؟ قبوله من برشون میدارم.. تیم برای شما!
-
-

جک لوبیاها رو گرفت. طناب تیم رو گذاشت کف دست گربه و عین ولدمورت توی امضای آرتور ویزلی جست و خیز کنان از راه جنگلی راهشو گرفت و برگشت به خونشون! گربه هم که انتظار نداشت داستان به همین راحتی تموم بشه و بتونه تیم رو بخره، مات و مبهوت روی پشماش که ریخته بود نشست و به افق خیره شد!

- خب دیگه پاشو آرنولد.. خواست مادر طبیعت این بود که این پسره به تسترال گفته باشه زکی! پاشو پشماتو جمع کن بریم!
- ینی واقعا چطور ممکن نیست؟.. پاشو نریم!

و درخت و گربه و تیم با هم آپارات کردن.

همون شب - خونه ی جک و ننه جک

جک توی طویله سر و ته آویزون شده و کاملا از روی کبودی ها و ترکیدگی هاش معلومه که مورد خشونت خانگی قرار گرفته و کودک کاره و خیلی بدبخته!

دوربین لحظه ای بیرون طویله رو نشون میده که ننه جک با یه چوب کلفت و یه پیت روغن داره به سمت طویله میره!


همون شب - تالار ریونکلا


ادوارد یه روزنامه همشهری پرت میکنه روی میز جلوی سبد _ی که در واقع تختخواب آرنولد محسوب میشه_. ادوارد رو به آرنولد میگه:

- یه آگهی زدم تو نیازمندی ها واسه سه تا بازیکن کوئیدیچ.. باس صبر کنیم ببینیم چی به دست میاریم!
- ما بدست نمیاریم!
- ممنون از جملات گوهربارت!

ادوارد نگاهشو از گربه ای که در حال چرت زدن بود برمیداره و به جیسون و ریتا دارن پی اس جادویی بازی می کنن نگاه می کنه!
بله.. به این میگن یه تیم قوی!




می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور



پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۲:۰۳ چهارشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۶
#73

لیندا چادسلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۴ جمعه ۳ آذر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۳۰:۰۰ دوشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۸
از گودریکز هالو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 46
آفلاین
خب بر اساس حرف هایی من از دانش آموزای هاگوارتز شنیدم بد شانسی آبرفورث از یه مسابقه کوییدیچ شروع شد ، واقعا کوییدیچ بد شانسی میاره.

همه چیز از اونجا شروع شد که لیندا آبرفورث رو برای جست و جوگر تیمش انتخواب کرد اون موقع لیندا اصلا فکرش رو هم نمیکرد آبرفورث انقدر برای تیم بد شانسی بیاره.

همون طور که خوندید سال های زیادی به دلیل بد شانسی تیم لیندا باخت.

وقتی لیندا آبرفورث رو به عنوان جست و جوگر تیم انتخاب کرد پترشیا با او مخالفت کرد ولی لیندا گفت که این همه شور و زوقی که آبرفورث داره برای تیم خیلی خوبه و به تیم نیرو میده.

خب اولین مسابقه آبرفورث شد و لیندا حتی فکرش هم نمی کرد که آبرفورث که سال چهارمه هیچی از کوییدیچ نمی دونه ؛ با اولین سوتی که داور زد آبرفورث به کلی گیج شد و همین گیجیش کل بازی رو به هم زد بعدش هم که انگار نه انگار باید گوی زرین رو بگیره همچین گیج گیجی میزد که همه تعجب کردن.

بعدش هم که توپ بازدارنده به پشت جاروش خورد و پشت جاروش خراب شد بعدش هم جست و جوگر تیم حریف رو دید که به سمت زمین حرکت میکرد و به امید گرفتن گوی زرین به دنبال بازیکن رفت ولی بازیکن اونو گول زده بود و وقتی به زمین رسید خودشو بالا گرفت ولی آبرفورث اینکار رو نکرد و به مدت یه هفته توی درمانگاه موند و از اینجا بود که بدشانسیش شروع شد.

اینکه کی مربیش کرد رو هیچکس نمی دونه یه روز لیندا می آد به لیست نگاه میکنه و اسم آبرفورث رو جلوی مربی به جای اسم پاترشیا می بینه و هر چه قدر پیگیری می کنه نمی تونه اسم هارو درست کنه.

خب جغد که تعمیر نشد هیچی آبرفورث از کار و زندگی افتاد ولی به زور نامه ای برای لیندا فرستاد و بقیش هم که گفتم ولی مرلین رو شکر که بلاخره آبرفورث تونست تو تیم عضو شه ولی باز هم اوج بد شانسی هاش بود خب چه میشه کرد بد شانسی رو که نمیشه باچیزی حل کرد فقط باید از مرلین کمک گرفت که فک کنم کار سختیه.

پایان


اینجا جهان آرام است


پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۰:۰۳ چهارشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۶
#72

پاتریشیا وینتربورن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۳۰ سه شنبه ۱ آبان ۱۳۹۷
از همون اول هم ازت خوشم نمی اومد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 146
آفلاین
خب مشخصه خیلی از آدم ها بدشانسن . بد جوری هم بدشانسن . ولی بعضیام هستن که با ضجه موره می نالند : باسه من نه شانسی وجود داره نه زندگی! من بدبختم !. ولی اگه قرار باشه کسی تو بد شانسی از آبرفوث جلو بزنه که دیگه آبر فوث خصوصیت اخلاقی نخواهد داشت که! کجامون بزاریم این سرمربی رو ؟ هی ،دامبلدور چرا دمپایی پرت می کنی؟ خب برادرت بد شانسه ! وقتی زدین سر آریانا رو زیر آب کردین باید بهش فکر می کردین . این به اون در ! لازم هم نیست دنبال دمپاییت بیای . ویزلی ۸۹۴۵۳۳۳۲۱۴۵۷ بردش محفل .
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
خلاصه از اون جایی که شانس معمولا در خونه ی آدم های بد شانس رو نمی زنه امکان یک در میلیون وجود داشت که آبرفوث سالم به خونه برسه . یعنی اگه سالم به خونه می رسید که اسمش تو گینس به عنوان : بدشانس ترین مرد ۲۰۱۷ ثبت نمی شد که !
اصلا انقدر بد شانس بود از بچگی. گریفندوری بدبخت از گینس هم شانس نیاورد . روبه روی اسمش دقیقا خطرناک ترین زلزله ی ۲۰۱۷ ثبت شد اصلا باعث شد بچه ها وسط بازی برن تو گسل ! عیبی هم یختی بابا ! ما فاجعه ی زلزله وار زیاد داشتیم ! اصلا یه بار هم خودمون زلزله زده بودیم که تیم حریف برد . من می گم آرینا رو هم گسل قورت داد به مرلین .
بعد هم چه انتظاری از تیمی که اسپانسرش گرینگوتزه دارین ؟.
خنده هم نداره . تا دلتونم بخواد. زلزله تیمتون رو ببره تو گسل !
والا به مرلین . چه دلیلی داره آدم بیاد بشینه بدبختی های برادر پروفسور مملکت رو بخونه ؟ خب بدبخت ،بدبخته که می ره قطعات جغد بخره می افته تو گسل ! . والا به مرلین .


I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۹:۵۸ چهارشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۶
#71

آبرفورث دامبلدور old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۰ سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۲:۰۶:۲۸ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸
از اتاق مدیریت هاگزهد
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 78
آفلاین
بنام خالق مرلین.
هارپی هالی هد
.Vs
ترانسلوانیا
~~~~~~~~~~~~~~~~~
یکی بود، یکی نبود،چرا نبود ها بگید چراااا؟آخه باید به این موضوع خیلی توجه کنید فهمیدید آفرین غیر از مرلین،کی بود؟ها؟ چند بخشه؟توجیب جا میشه؟ بزار فکر کنم،آها یافتم،یافتم،دامبلدور بود آفرین به خودم ،روزی روزگاری یه کوییدویچ بود، که الانم هست ،هیچی ازش سر در نیارم یه کویه که+دیچ شده چه مسخره ،اصلا نمیدونم کی این کوییدیچ رو اختراع کرد کی میدونه اصلا ،از کار زندگیمونم میندازه این کوییدویچ ،از صبح میایم خونه فقط میشینم سر این وسایل ماگلی ،اینترنت، تبلت،گوشی...وبعد بازی کوییدویچ میکنیم،اینطوری چجوری به درس مشق خودمون برسیم؛درس خواندن ماهم خیلی عالیه ،میایم خونه این خرس خسته لم میدیم رو زمین به کتاب خیره میشیم این خروس مشنگ ،اون وقت توقع داریم این درس که می خوانیم بره تو کلمون ،بعد به ما میگن تازه وارد انقد زحمت میکشیم آخر کشک بعد میگن چرا همیشه میبازید؛خب همش تقصیر این بلا های طبیعی وجانوریه و همچنین توطئه حریف،تیم من داشت بازی میکرد که یه دفعه رعد برق خورد تو سر همه بازیکنان و همه راهی بیمارستان شدن یا یه بار زلزله اومد و همه رفتن تو گسل حتی یه بار سیل اومد همه موش آب کشیده شدن و بعدش طو فان اومد ،اینا همش توطئه حریفه،باور نمیکنی؟بهت بگم عوامل جانوری هم به باختن ما ربط داره ،یه بار یه مجید تو زمین بازی بود چرا آخه ها؟بعد همه تیم توجهشون به گربه جلب شد و همه رفتن تو تماشا گران،اینو چی میگی که یه بار کوچ لک لکا بود ،همشون از وسط زمین کوییدویچ رد شدن آخه یکی نیست بیاد بگه این همه جا چرا از وسط زمین مسابقه ؛ولی من هنوز میدونم همش به خاطر توطئه حریفه.
بعد من نمیدونم این اسنیچ کی اختراع کرد هی جهش میکنه آخه هی میپره اینور وهی میپره اونور خب بچه بشین سر جات دیگه اه، بعد نمیدونم این توپه که همش دنبال آدماس چی می خواد از جونشون یه بار فکر کردم اون باید بگیرم گل کنم که یدفعه با سرعت اومد خورد تو موخم تقق تا یه هفته بیمارستان بودم.
اون یارو کیه اون وسط هی سوت میزنه خیلی پرو بود گررفتم یه فص زدمش ،بعد نمیدونم چی شد ما رو یه سال از بازی محروم کردن واین گونه تیم حریف برد .
یکی داش داد میزد و به تماشا چیا می گفت:
-آب نبات تنقلات ...

ومن انقد هوش زکاوت داشتم که فهمیدم توطئه حریفه گرفتم یه فص زدمش و این گونه دوباره مارو یه سال محروم کردن و دوباره تیم حریف برد ،حالا فهمیدین که چجوری میبازیم.
نمیدونم چی شد ولی یه روز یکی که خیلی مهربون بود اومد به هممون آب داد ولی نمیدونم چرا یه ثانیه بعدش همه بی هوش شدن و تیم حریف برد دوباره.
میدونی از کجا شروع شد این داستان که من چجوری رفتم تیم تشکیل دادم ،داستان از اونجا شروع شد که :
آبرفورث نامه علامیه رو میبینه آبرفورث دوان دوان به سازمان ثبت نام برای کوییدیچ میره وآنها مگن که باید بازیکن برای خودش جمع کنه ،اون میره خونه و با جغد می خواد به دوستانش نامه برای کوییدویچ بنویسه که میبینه ای دل غافل جغدش خراب شده و باید بره به تعمیراتی جغد آبرفورث با هزار بد بختی میره تعمیراتی و به مغازه دار میگه:
-میشه این جغد تعمیر کنید اومدم از زمانتش استفاده کنم.

و بعد فرو شنده میگه:
-نه نمیشه زمانتش یک دقیقه گذشته.

از اون به بعد آبرفورث به یه قانونی تو زند گیش معتقد شد که بد شانس ترین آدم روی زمینه ،آبرفورث به قطعات فروشی میره و قطعات جغد میگیره و به سمت خانه راه می افتد.


ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۲۲ ۲۳:۳۰:۱۸
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۲۲ ۲۳:۳۵:۴۴
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۲۲ ۲۳:۳۶:۱۴


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۰:۰۲ سه شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۶
#70

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
مسابقه مقدماتی لیگ کوییدیچ 1396



ترنسیلوانیا
VS.
هارپی هالی هد


مهلت مسابقه: از ساعت 00:00 روز 21 آذر تا ساعت 23:59 روز 30 آذر


داوران: نقاب و آیلین پرنس



پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۳:۵۷ شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۵
#69

دای لوولین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۳ چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۲۹:۲۰ جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 292
آفلاین
داس در مقابل طوسی جامگان لندن‌

پست آخرش

*******


پاق!

- این ماموریت سریه؟!
- نه، اینجا باغ وحش چینه. فقط فکر کنم قفس اشتباهی...

قاره اونوری

دای در حال شمارش با انگشتانش بود.
- اگه دیروز یکشبنه بوده... با پاندا می شیم چهار نفر، سه تا کم داریم!

بعد سرش را چرخاند، و بهترین مدافع دنیا را دید!
بزرگ، گل گلی، قدرتمند، با قابلیت خفه کردن حریفان، نَرم...

هوش از سر دای پرید. دهانش باز شد؛ چشمانش گرد. در حالی که باد از پشت سر می وزید و خورشید هم سعی بر عاشقانه تر کردن فضا داشت، دای پیله های شلوار کردی اش را بالا گرفت و به سمت نیمه گمشده اش دوید.

دای بالشتش را دیده بود!
- بنده وکیلم شما رو به عنوان مدافع برای تیم مون انتخاب کنم؟

و از آنجایی که سکوت علامت رضاست بالشت را زیر بغلش زد و به سمت دیگر زمین دوید تا بقیه اعضا را پیدا کند.

این ورِ قضیه، آسیا
- بدو!
- چرا ما اینجاییم؟!

از آنجایی که جادوگرهای بزرگ هم کشتی را به آپارات بین قاره ای ترجیح می دادند، احتمالا این کار اصلا منطقی نبود. البته اگر شما یک جادوگر که چهارده ساعت در روز را خواب است و بقیه اش را چرت، در حالی که همراهش هم حافظه اش هر چند دقیقه یک بار ریست می شود را برای دزدی به چین بفرستید و به منطق نشان دهید، دمش را روی کول گذاشته و فرار می کند.

بگذریم، اگر منطق فرار کند، شانس بعضی وقت ها کمکِ کمی می کند. آن ها در باغ وحش چین بودند. قفس شیرها!

- من خیلی لاغرم. بذار برم چاق و چله بشم بعد بیا منو بخور.

شیر به سر تا پای دوتا مهمون ناخونده ـش نگاه کرد. بدرد نمی خوردند خیلی. اون یکی دختره که حرف نمی زد، دقیقه ای یک بار یهو چشاش گرد می شد و با تعجب به اطراف نگاه می کرد. بعد تا می اومد به اطراف عادت کنه دوباره چشماش گرد می شد!

- کی بر می گردین؟
- یا مرلین، چرا همه حیوونا تازگیا حرف می زنن؟!
- مرلین کیه؟

شیر ترسید. دختره بیش از حد شیرین می زد. ممکن بود حتی اگر اینجا بماند هم کمال همنشین اثر کند.
- فقط از قفس من بیرون بیرون!

سوزان با انرژی ای که از او عجیب بود دست اورلا را کشید و فرار کرد.

زمینِ بغلیِ دشت غول های غارنشین

- پس شد پنج تا. دوتا کمه.

باد همچنان سعی بر عاشقانه کردن فضا داشت. با شدت بیشتری می وزید و هر چه سر راه خود بود را هم به پرواز در می آورد. مهربان تر از این می شد اصلا؟!

باد وزید و وزید. موهای دای در باد پریشان می شد. شلوار کردی اش باد می خورد و پیله هایش را به پرواز در می آمد. هر لحظه جذاب تر از قبل...

- هی! برو کنار از رو صورت من!

دستکش اورلا که معلوم نبود از کجا پیدایش شده خودش را محکم به صورت دای چسباند.

- خاطرخواهام یدونه نیستن که!البته من فقط شما رو می خوام نیمه گمشده جان!

دای به بالشتش نگاه کرد تا بیشتر دل و قلوه رد و بدل کنند که دید بالشت رفته و او مرد تنهای شب است.
- خوشبختیت آرزومه حتی با من نباشی...

جای بالشت را شنل اورلا گرفته بود. اصلا این اورلا از اول با خوشبختی دای مشکل داشت. دستکشش از جذابیت دای کم کرده و شنلش بالشت را پوشانده بود.

- پوشانده بود؟
شنل را کنار زد. خورشید تابید و دای سوخت! خب، خورشید هم احتمالا سعی بر رمانتیک کردن صحنه داشت، ولی دایِ بی تربیت، توی مزرعه زیر نور زیبای خورشید کار می کرد و خون آشام هم بود خیر سرش! خجالت هم نمی کشید!

- همیشه میدونستم ترکم نمی کنی!

دای به شنل و دستکش که در دست دیگرش بودند نگاه کرد. اگر می توانستد به این خوبی پرواز کنند و زندگی آتش بزنند چرا نمی توانستند مهاجم شوند؟!

چین، جلوی قفس میمون ها

- میگم ما واسه چی اومده بودیم اینجا؟
- نمی دونم. بیخیالش. ببین چقد مردم خوبین. اونا ـم خوابشون میاد انگار.

سوزان پاپ کرن به دست در باغ وحش می چرخید و اورلا را هم به دنبال خود می کشید. احتمالا تنها کسی که وظیفه خود را فراموش نکرده، کمال همنشین بود.

- هی سوزی! پاندا! یه چیزای عجیبی داره یادم میاد. مثلا کویی...
- وهاااااهییییی اینا چقد خوبن!!

عشق، عقل را از بین می برد. البته اگر از اول عقلی وجود داشته باشد.
- من میخوام تا ابد اینجا بمونم.
- باشه من می رم دور بزنم.

روز مسابقه


دای اعضای تیم را زیر بغلش زده و با زانوهایش چوب را نگه داشته بود. زیر لب غرِ "من که از اولش گفتم نریم!" می زد و در ذهن به خرید یک مگس کش به عنوان هدیه برای لینی فکر کرد. چشمانش اطراف را دید می زد بلکه خبری از بقیه تیم شود. نبود که نبود!

- روستایی حوصله ش سر رفته هسته. یا بازی ره شروع کنید یا گاومیش برنده هسته.

دای در حال تفکر بود. احتمالا با وجود بقیه اعضا هم آنها شانسی برای برد نداشتند.
- بردید ولی من به همه میگم که چون وزیری داورو خریدی!
-
-
-
- میریم ما!

یکسال بعد

بالشت-دای ها در زمین می دویدند و بالشت خانم هم اون ور زمین دمپایی و داس و بیل و بقیه مخلفات رو پرتاب می کرد.
- ندویین توله فنگا! ای خدا من چه غلطی کردم این بیچاره ها رو دادی بم؟

در حالی که بالشت-دای شماره سه در تردید بود که توضیح دهد ننه شان چه غلطی کرده است یا نه، دای بیرون آمد، دستش را بالا برد و با حالتی عارفانه گفت:
- بوی پیراهن سوزان را می شنوم!

پاق!


- سلام دای. ما چین بودیم. پانداها خیلی گوگولی بودن. ما یادمون رفت که باید بدزدیمشون. اونجا موندیم و موندیم و موندیم. بعد چینیا تصمیم گرفتن مارو صادر کنن ژاپن که از موندن ـمون برق تولید کنن. ولی ما تسلیم نشدیم و همونجا موندیم. کم کم تبدیل به جاذبه توریستی شدیم. یه روز یکی از پانداها اومد بامون دعوا کنه چون ما حقشونو در جاذبه توریستی بودن خوردیم، با بامبو زدن تو سرمون. هنوز جاش درد می کنه جون تو. اورلا یادش اومد که باید بدزدیمشون و من یادم اومد که باید برگردیم. میدونی؟ خیلی عصبانی بودن نمی شد نزدیکشون شد. اوری موند که من بیام تو رو به عنوان کمک ببرم و بدزدیمشون. راستی چند روز به مسابقه مونده؟!


این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۳:۵۷ شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۵
#68

روفوس اسکریم جیورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۶ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۶:۴۸ پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۶
از دواج يك امرحسنه است !
گروه:
کاربران عضو
پیام: 690
آفلاین
هاگرید روی جارو نشسته بود . با دیدن این صحنه چنان نا امید شد که دو دستی بر سرش کوبید . خاک فضا را پر کرد و صدای پرندگانی که از کله او بیرون می آمدند در فضا میپیچید ...

فلش بک ...

با اضطراب و نگرانی مشغول نوشتن بود ...

- زود جمع کنین بیاین که اگه نیاین همه چی نابود میشه . وقتشه یه بار هم که شده به یه دردی بخورین و دنیا رو نجات بدین .

نامه را لول کرد و به سمت طاووس رفت .

- حالا این نامه رو به کجاش ببندیم ؟‌ :-؟ اممم ... به این پرها که بند نمیشه مگه ببندمش زیر . وایسا ببینم این زیر میرا چی داری ...

و پرهای طاووس را بالا زد ...

- جان ؟ :O مگه اینا پرنده نبودن ؟‌ :O این همه مدت تو اینجا بودی و من ...

زمین بازی

- چه دستای تپلی :ي حیف نیس با این دستا بخوای به ما گل بزنی ؟‌

این برای چندمین بار بود که دامبلدور روند بازی را مختل میکرد .

رودولف که از دیدن بازی کسل کننده و اعمال شنیع دامبلدور دچار اختلال مزاج شده بود از جای خود بلند شد و فریاد زد ...

- تمومه بازی !‌

- چی چیو تمومه بازی ؟ بشین بابا

فنگ مقابل رودولف ایستاده بود .

- چطور جرئت میکنی ؟‌



خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.