هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ورزشگاه شیرودی (شهید امجدیه سابق!)
پیام زده شده در: ۳:۰۲ دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۵
#48

ریگولوس بلکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۷ پنجشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۸:۵۴:۴۳ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
از یو ویش.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 279
آفلاین
_اول از همه-
_باس بگم_

مکث کردند و در انتظار ادامه ی جمله هاشان، به یکدیگر خیره شدند.
سپس هر دو همزمان دنباله اش را گرفتند.
_چی-
_تو-

به یکدیگر خیره شدند؛ از اول.

-من اصلا-
_ای-

سپس درحالیکه هر دو به درکی عمیق از این حقیقت دست یافته بودند که نمی توانستند مثل کودکِ انسان تنها و تنها یک جمله با یکدیگر صحبت کنند، بولدوزر و دست کج هر یک از سمتی راهشان را گرفتند و دور شدند.

و باور کنید، عنتونین بر سر کل این ماجرا بگیرند که این پربار ترین قسمتش است.

***


_در واقع اگر لیست رو نگاه کنی، می بینی که تقریبا از تک تک کسانی که قراره اونجا حضور داشته باشن متنفرم.
_تو از نود و نه درصد آدمایی که تو زندگیت دیدی متنفری، و اون یه درصدم خودتی. تازه، شک دارم.
_میدونی، بعضی وقتا واقعا ازت بدم میاد میمونِ-آم... خب.

زمانی که توجهش به این حقیقت جلب شد که ده دقیقه است دارد با یک شامپانزه درختی اختلاط می کند، ده دقیقه ی بعدی را به دیوار روبرویش خیره شد چرا که این حقیقت حتی از آن داستانِ عنتونین بر سر مالیدن هم دردناک تر بود.

***


_دلم واسش میسوزه، تولدشه.

ویولت درحالیکه تلاش میکرد کادوی تولدی/آشی که خودش پخته بود را یک ثانیه ثابت نگاه دارد تا بتواند در جعبه را ببندد، حتی به خودش زحمت نداد سرش را بلند کند.
_دلت واس خودت بسوزه بچه خوشگل، به محض اینکه چشش به تو بیفته ذره ای حس نمیکنه تولدش باشه.
_چشمش به من نمیفته، چون احتمالا کادوی تو یا صورت منو قبل از اومدن اون غیر قابل شناسایی میکنه یا صورت اونو قبل از دیدن من.
_ولی هنو میتونه ببینه.
_بسیارخب، من نمیام.
_تو میای.
_این کارت آدم رباییه.
_هرچی.

***


شاید می شد پسر برگزیده و پدر پسر برگزیده را یک جا با هم تحمل کرد، اما همین که چشمش به آقای روباه شگفت انگیز افتاد، برگشت و به سمت در خروجی به راه افتاد.

تنها چیزی که می توانست متوقفش کند-حجم لرزان و سنگینی که به سختی می توانست قطره باران باشد از جایی در آسمان روی سرش افتاد-آه... هکتور. هکتور را جا انداختیم.

_کجا میری؟

و می دانید در آن لحظه چه اتفاقی افتاد؟
ریگولوس یک لحظه ی کوتاه به چشمان پسرِ زیاد ازحد خوشحالِ روبرویش خیره شد.
سپس برگشت و به سمت درون ورزشگاه دوید. و باور کنید، دوید.

***


_خو، دیعه چطوری؟
_متنفر، ممنون که میپرسی.

یوآن به گونه ای شادان بنظر می رسید که انگار تنها هدف زندگی اش متنفر کردن ریگولوس بوده است. و آه که چه هدف ساده ای را انتخاب کرده بود؛ ریگولوس کلا بطور دیفالت متنفر بود.

_هاه، میدونسم.
_این پسره کجاست؟
_کدوم پسره عزیزم؟

یوآن پلک هایش را تند و تند به هم زد.
_بهرحال همیشه میتونی از مصاحبت با پسرایی که فعلا اینجان لذت ببری.
_نمیدونم چرا دلم نمیخواد بهت مشت بزنم ابرکرومبی.

***


_حالا خودتونو ناراحت نکنین اربوب، اینا همه دعوا های کوچیک اول زندگی-

لرد اصولا وقتی بیش از دو نفر همزمان حرف می زدند، به هیچ یک گوش نمیداد. اما همان وسط ها، توانست یک نفر را تشخیص دهد که زیادی مزخرف میگفت.
_اول زندگی، بلک؟

برگشت و به او خیره شد. جدای از صورتش که نشان می داد ریگولوس بلک نه تنها دنبال دردسر نمیگردد بلکه تمام تلاشش جهت دلداری دادن قدرتمند ترین جادوگر سیاه جهان را بکار گرفته و از شدت بازخورد بدست آمده در عجب است، کمی پایین تر از سرش ماجراهای جالب تری درحال وقوع بود.

_واقعا؟!
_خب اربوب... واقعا که والا نه، همینجوری رو هوا یه چیزی گف-
_واقعا تلاش کردی گرمکن بپوشی؟

لرد حتی یک ثانیه هم تلاش نکرد وانمود کند.
_ازت متنفریم. اول جانپیچ مون رو می دزدی و بعد جلوه ورزشگاه رو فرسوده میکنی.
_آم... میخواین درش-
_بدون اون وحشتناک تری.
_آم... چیک-
_دور شو.

ریگولوس با احتیاط یک قدم عقب رفت و پرسشگرانه به لرد خیره شد.

_دور تر.

ریگولوس شروع به عقب رفتن کرد تا زمانی که لرد رضایت بدهد. کم کم لرد از میدان دید او خارج شد و همچنان رضایت نداده بود.

***


_موندم چجوری هیکل خلال دندونتو رسوندی این بالا جوجه.
_هاه... ممنون ویولت، منم دلم برات تنگ شده بود. لرد گفت دور شم و-
_میدونم، اون پایین هنو دارن به همین داسان میخندن، چجوری منظورمه.

به پایین خیره شد. پایین، پنجاه متر یا بیشتر زیر پایش. درون حلقه ی دروازه ی وسطی نشسته بودند.
کوتاه جواب داد.
_جستجوگر بودم.
_ها، چار واحدم دروازه نوردی بتون دادن پاس کنین.
_نه این کارو در واقع نکردیم، ولی یه چند دقیقه ای جارو سوار میشدیم و پرواز میکردیم و نمیدونم متعجب میشی یا نه ولی هدفمون رسیدن به این دروازه ها بود.
_قشنگه.
_چی، درواز-
_ببند یدقه.

سکوت کرد و تنها گوش داد.
هیچ صدایی.

_آره. قشنگه.

***


"_تو از نود و نه درصد آدمایی که تو زندگیت دیدی متنفری، و اون یه درصدم خودتی. تازه، شک دارم.
_شک داری که از خودمم متنفر نباشم؟! خب این دیگه ظالمانه-
_نه، شک دارم که واقعا راست بگی. دوسشون داری، نعاری؟"

***



"احتمالا وقتی این نامه رو میخونی من مدتهاست که مرد-آم... بسیارخب.
احتمالا وقتی این نامه رو میخونی زمان زیادی برای فرار کردن برات باقی نمونده باشه، چون هدیه تولدت هر دقیقه ممکنه منفجر بشه. صرفا میخواستم تو آخرین دقایقی که هنوز چیزی به صورتت برخورد نکرده و دماغت بجز نفس کشیدن کاربرد ظاهری هم داره بهت بگم که من هیچی از نامه های تولد نمیدونم. و نمیدونم این چیزیه که یه نفر دلش بخواد تو آخرین دقایق زندگی ش با یه بینی واقعی بدونه ولی کاریه که از دستم بر میاد.
میدونی؟ دنیا جای مزخرفیه. "

مکث کرد و به چشمان درشت میمون کنار دستش خیره شد. قلم روی کاغذ ثابت ماند.

***


به ابرهای روبرویش خیره شد و خندید. ویولت رفته بود.
_بدبخ. دهنش سرویسه، پیر که شد دیعه هیچوخ دلش واس بلاجر خوردن تنگ نمیشه.

مکث کرد و جواب خودش را داد.
_بعضی وقتا لازمه یکی بیاد دنبال آدم. ولی گندش که در بیاد، جذابیتشو از دست میده.

از آن بالا به خنده ها خیره شد. به همه ی همه ی همه شان خیره شد که دور کادو ها جمع میشدند. به ویولت خیره شد که بدلیل نامعلومی داشت بسرعت می دوید و به لرد خیره شد که جعبه کوچک آشنایی را- تقریبا نزدیک بود پنجاه متر به پایین سقوط کند.
_خدایا.

ویولت را دید که با تمام سرعتش به سمت لرد می دوید و دست هایش را توی هوا تکان می داد. دهانش را باز کرد تا فریاد بکشد، اما چیزی برای گفتن نبود. زمزمه کرد بجایش.
_اینجا ام جای زیاد بدی نیست برا زندگی.

به ویولت خیره شد.
که به موقع نرسید.
و به بلاجر طلسم شده شان؛ که کاملا به موقع رسید.

***


"...میدونی؟ دنیا جای مزخرفیه.
ولی ارزششو داره. چون هنوز یه سری آدم، یه گوشه ای از دنیا، چشاشون برق میزنه؛ چون هنوز بزرگ نشدن.
چون نمیخوان بذارن از دست بره.

تولدت مبارک. "


ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در تاریخ ۱۳۹۵/۱۰/۱۳ ۸:۴۴:۲۱

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه شیرودی (شهید امجدیه سابق!)
پیام زده شده در: ۱:۰۵ دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۵
#47

محفل ققنوس

ویولت بودلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۱ یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۷:۱۱:۵۲
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 1547
آفلاین

ساسکه گفت: «تو نمی‌فهمی درد از دست دادن خونواده چیه! تو هیچ‌وقت خونواده‌ای نداشتی که بخوای از دستش بدی!»

ناروتو می‌گفت: «شاید هیچ‌وقت خونواده‌ای نداشتم، ولی درد نبودنشون رو کشیدم.»

من همیشه فک می‌کردم ساسکه داره زر می‌زنه.

ولی واقعاً.

ساسکه داشت زر می‌زد..؟

****

لبه‌ی پنجره نشستن یه فعل نیست. لبه‌ی پنجره نشستن یه کار نیست. لبه‌ی پنجره نشستن حتی یه نماد، استعاره، مجاز یا هرچیزی شبیه اونم نیست. لبه‌ی پنجره نشستن، راستشو بخواید، برای ویولت بودلر حداقل، یه سبک زندگیه.

هرچیزی جلوتر از لبه‌ی پنجره خطرناکه. هرچیزی جلوتر از لبه‌ی پنجره آسیب می‌بینه. لبه‌ی پنجره، مرزی‌ترین حاشیه‌ی امنیتیه که تو می‌تونی ببینی.. می‌تونی لبخند بزنی.. می‌تونی فیلم بگیری.. می‌تونی خوشحال کنی آدما رو حتی..

ولی آسیب نبینی.

و راستشو بخواید، ویولت بودلر داستان ِ ما، همیشه خیلی از آسیب دیدن می‌ترسید. منظورم اینه که.. یه چیزی هس که یه آدم بزن‌بهادر خیلی بهتر از آدمای باهوش و متفکر ِ اهل گفتگوی تمدن‌ها می‌دونه:

یه دماغ شکسته..
خوب می‌شه.

یه دست ِ شکسته..
خوب می‌شه.

یه صورت ِ سوخته..
خوب می‌شه.

یه زخم مورب ِ ناسور..
خوب می‌شه.

ولی..

یه دلی که دردش میاد هیچ‌وقت خوب نمی‌شه.

تو می‌تونی برای دستت گریه نکنی. می‌تونی برای صورتت گریه نکنی. می‌تونی با خودت بگی دو روز دیگه دماغت می‌شه مث روز اول و حتی اگه نشه هم، خو به درک ینی!

ولی وقتی یه تیکه از قلبت کنده می‌شه، دیگه هیچوقت مث اولش نمی‌شه.
****

به پشت روی چمن‌ها دراز کشیده بودن و مدل کوچیک بلاجر آبی‌رنگ مدافع تیمشون رو واسه هم پرت می‌کردن. جیمز که اولش نمی‌خواست. ینی خب.. بیاید صادق باشیم.. یه جستجوگر هیچ‌وقت نمی‌تونه مث یه مدافع، توپ سنگین و پر شتاب ِ بازدارنده رو بگیره و پرت کنه. ولی اصولاً وقتی ویولت بودلر شروع می‌کنه به مسخره کردن کسی، اونم جیمز، در مورد چیزی، اونم در مورد انگشتای ظریف ِ بی‌مصرفش با ذکر ِ "مث دخترا توپو می‌گیری و پرت می‌کنی جیمز!" ، جیمز سیریوس پاتر کبیـــــــــــــــر که هیچی، حتی خودت ویولت بودلرم اگه بود خونش به جوش میومد و بلاجرو پرت می‌کرد تو صورت ِ.. ام.. خودش.

به هر حال..

تدی با مهارت سال‌ها مهاجم بودن، توپو سمت ویولت پرت کرد:
- سپر مدافع!

ویولت با تسلط و قدرت سال‌ها مدافع بودن، توپو گرفت، تاب داد و قوس‌دار، برای جیمز پرتش کرد:
- نهنگ!

جیمز خندید.
نه.
برگرد عقب.
نخندید. یه نیشخند کج ِ مطلقاً پاترواری گوشه‌ی لبش رو با یه حالت طعنه‌آمیز کشید بالا. دندوناش معلوم شدن، ولی خنده نبود.
- تو!

و توپ رو با چلفتی‌گری مطلق جستجوگری که هرگز تو عمرش توپی رو برای کسی پرت نکرده، انداخت برای برادرش.

برادرش هم خندید.
خندید؟
نه دقیقاً. شما تدی رو ندیدین. اگه می‌دیدین می‌دونستین چی می‌گم. اول چشمای روشنش پر می‌شن از خنده و بعد، دو طرف لب‌هاش کشیده می‌شن بالا. ردیف دندون‌های سفید و مرتب دیده می‌شن و خنده‌ش، خنده‌ترین آرامش دنیاست. صدای خنده‌ش چیزیو نمی‌شکنه. صدای خنده‌ش حتی هوا رو نمی‌لرزونه. مثل یه جور جادوی ملایم و آروم آبی‌رنگه.

که آروم خودشو حلقه می‌کنه دور قلبت و یهو حس می‌کنی دیگه داری نفس نمی‌کشی.

و دور جدید کلمه‌ها با تدی شروع شد.
****

ولی فرق هست.
می‌دونی؟
نمی‌دونی تو. تو که هیچ‌وقت آدم پشت پنجره نبودی. تائوریل می‌گفت: «این عشقه؟ اگر این عشقه، از من بگیرش.. چرا انقدر درد داره..؟»

و جواب شنید: «چون واقعیه.»

من همونجا به خنده گفتم: «اگه این انسان بودنه، من نمی‌خوام انسان باشم.»

من از تنهایی ارباب حلقه‎ها دیدن متنفرم.

****


- این داره به چی نگاه می‌کنه؟!

"این"، کنار دوتای دیگه، پاهاشو زده بود به دیوار و نگاهش یه جای دور، محو شده بود.

اون یکی سرش چرخید سمتش، یه نیم‌نگاهی بهش انداخت و خندید.
- دوباره رفته رو شاخه‌ی درختش که ما نمی‌بینیم.

"این" شنید.
"این" تو دلش خندید.
"این" خیلی وقت بود که رو شاخه‌ی درخت نبود.
****

شاید به نظر احترام گذاشتن بیاد. از این خفن‌ روشنفکربازیای احترام به حریم خصوصی و این مزخرفات. حریم خصوصی کجا بود داداش من. حریم اگه خصوصی بود، پنجره‌هاش چفت و بست داشت. پشتشون پرده‌ی کت و کلفت داش. پشت دالون دالون و پستو پستو قایمش می‌کردن.

ولی به لبه‌ی پنجره می‌رسی، وقتی لبه‌ی پنجره می‌شینی..

جات امنه.
****

- هاه! مسلح شدم!

خیلی دیر شده بود. برای هر واکنشی خیلی دیر شده بود. حتی یه گریفندوری هم می‌فهمید خیلی دیر شده و حتی یه "جیمز" هم می‌فهمید باید سرنوشت محتومش رو با وقار و متانت بپذیره.

-

خب.. یه جورایی.

ویولت تفنگ به دست جلوی جیمز ایستاد و با لذت، به آبی که از سر تا پاش می‌چکید خیره شد. راستش نه دقیقاً به سر تا پاش. به چشماش خیره شد. یه حالت ِ نزدیک به "ازت متنفرم" توی چشماش بود که باعث می‌شد خنده از ته دل ویولت بجوشه و بیاد بیرون.

جیمز نگاهشو از بلوز و شلوار خیسش برداشت و زل زد به ویولت.

و دقیقاً همون لحظه بود که ویولت فهمید نگاهش دیگه فقط یه نگاه ِ "ازت متنفرم" ِ خشک و خالی نبود. حتی یه نگاه ِ "ازت متنفرم" ِ بعد از دیدن کبودی‌های درگیری سنگین هم نبود. یه نگاه ِ "ازت متنفرم" وقتی حق با ویولته یا وقتی ویولت بی‌هوا یه توپ سمتش پرت کرد و داد زد "مارمولک!" و جیغ جیمزو درآورد یا وقتی با تدی همه‌ی کارتاشو حدس می‌زدن یا وقتی دو دست پشت سر هم از جفتشون بازیو برد یا حتی وقتی به بردن ِ مادرسیریوس کمک کرد تا جزّ جیمزو در بیاره نبود.

- شت.

آره.
نگاهش از اون نگاهای "دهنت خونه!"ی جیمزی بود!

-

ویولت یه گریفندوری نبود.
سرنوشت محتومشم قرار نبود بپذیره.
ولی از یه جایی به بعد دیگه بیشتر از این خیس نمی‌شید! می‌دونین؟!!!
****

گفته بودی اگه بشناسمت و ببینم اونی نبودی که فک می‌کردم، چی؟ بهت گفتم من همین الانش هم می‌شناسمت. گفتی اگه تصوراتم خراب شه چی؟ گور بابای تصورات رفیق. تصورات چه کوفتیه. من با تو بزرگ شدم لعنتی خر.

حدیث من هیشکدوم از اینا نبود مرد.

من نمی‌ترسیدم بشناسمت و اشتباه باشی. ببینمت و تصوراتمو خراب کنی. بیای و ازت بخوام بری. من اشتباه نمی‌کنم. من تو رو می‌شناختم. مث همون کارتای استوژیتت که از حفظ می‌تونستم بخونمشون. مث همون "نترس" ِ آخر شبی که بت گفتم. مث همون "انقد از پنجره بیرونو نگاه نکن". من می‌شناختمت.

ولی صادق باشم. آره. منم می‌ترسیدم.

اونی که پشت پنجره نشسته، هیچوقت به صدای تیک‌تاک ِ هیچ ساعتی اهلی نمی‌شه.

****

- اگه همینطوری اینجا دراز بکشم و خوابم ببره، ممکنه شما دو تا هیچوقت نرید؟

سرش روی زانوی تدی بود و شونه‌ی چپش روی شکم جیمز. یه جوری کج و کوله ولو شده بودن روی زمین که توصیف وضعیتش حتی از خود تدی لوپین کبیر، خفن‌ترین جدی‌نویس جادوگران هم بر نمیومد.

جفتشون ساکت شدن.

آدمای پشت پنجره هیچوقت به کسی نمی‌گن نره. واسه همین اجازه دارن پشت پنجره بشینن. آدمای پشت پنجره با خنده شونه‌شونو می‌ندازن بالا و می‌شنون که تدی می‌گه: «چقدر خوبه. هیچوقت اصرار نمی‌کنه..» و پررنگ‌تر لبخند می‌زنن. آدمای پشت پنجره فاصله می‌گیرن.

فاصله امنه.
فاصله هیچوقت کسی رو اهلی نکرده.
****

روباه دور وایساده بود. شازده کوچولو بهش گفت می‌شه بیای نزدیک‌تر و روباه گفت نمی‌تونم. گفت من هنوز اهلی نشدم.

من فک می‌کنم هیشکدوممون هیچوخ نفهمیدیم.

روباه از اهلی شدن می‌ترسید.
روباه، مال ِ پشت ِ پنجره و از دور نگاه کردن بود.

باس می‌ذاشتی از همون فاصله فیلممو بگیرم رفیق.
حالا صدای اون: «بیا اینجا ببینم!» و اون خنده و بغل و گریه و بغضی که با شوخی قورت دادم، همیشه یادم می‌مونه.

باس می‌ذاشتی پشت پنجره بمونم.

****

گروه کلمه‌های جدید از جیمز شروع شد. باید بلاجر تمرینی رو پرت می‌کرد برای تدی.
- می‌شه نری؟

ویولت هیچوقت نفهمید تدی چی جواب داد.
****

می‌شه نری؟
****

- افتضاح پرت می‌کنی!
- توپت سنگینه چون!
- ینی نباس بتونی بگیری؟!
- من می‌تونم اسنیچو بگیرم!
- دستت مث دست جوجه‌هاس!
- خفه شو!

محکم بلاجرو پرت کرد و البته که ویولت مثل یه مدافع بلاجرو قاپید. یه خاطره‌ی دیگه ته ذهن ویولت جرقه زد:

نقل قول:
نشسته بودن کنار هم رو زمین. توپو عمداً یه جوری پرت می‌کرد که وقتی می‌خوره به مانع و برمی‌گرده، بیاد تو صورت جیمز. بعد تو فاصله‌ی دو سانتی‌متری دماغش، می‌گرفتش. هر دفعه جیمز یه لحظه خودشو آماده‌ی ضربه می‌کرد و ویولت می‌خندید.

- از چی می‌ترسی؟! من مدافع این تیمم!
- دقیقاً از همینش می‌ترسم!


چشماشو تنگ کرد.
- حالا دیگه منو از تیم اخراج می‌کنین؟!

وووش!

-
****


اون پایین شلوغ پلوغ بود. ینی به نظر که شلوغ پلوغ میومد. مث این نقاشیایی که هرگوشه‌شون یه نکته‌ای داره. ولی اون بالا.. سکوت. باد خنک. آرامش. از اون سکوتی که از هر دو نفری که نشسته بودن روی حلقه‌ی دروازه‌ها، بعید بود. انگار فقط کنار هم می‌تونستن ساکت باشن.

- من بلد نیسّم برم پایین.

برای یه لحظه، همه اون رنگی که تو صورت ریگولوس بلک به عنوان یک مُرده‌ی از زیر دریاچه بیرون اومده باقی مونده بود، پرید.
- آم.. ام.. خب.. باید بگم این یک مقدار شرایطمون رو پیچیده...
- نگرفتی بچه‌خوشگل. من بلد نیسّم از این لبه‌آ برم اونورتر.
- من بسیار خوشحالم و حتی اصرار دارم که از این لبه اونورتر نری عزیزم.

ماگت و میمون اگر اونجا بودن و یه جا روی زمین گم و گور نشده بودن، یه نگاهی به هم می‌نداختن و برای اولین بار بر اثر حجم والای بلاهت ریگولوس، به تفاهم بی‌نظیری دست می‌یافتن.

ویولت ولی خندید.
- تو چرا این بالایی اصن!؟

ریگولوس با اون یکی دست آزادش که محکم میله‌ی دروازه رو نچسبیده بود، شروع کرد به شمردن:
- اون پایین یوعن داره، عرسینوس داره، اربوب داره که اصلاً کوییدیچ دوست ندارن و..

به خودش لرزید. یادش اومد جیمز نه فقط یه دلیل، که با احتساب ویولت دو تا دلیل لازم و کافی برای زنده زنده خوردن ریگولوس در اختیار داره. البته اگر آنزیم‌های معده‌ش پاسخگو بودن.
- متشکرم. من این بالا بیشتر از جشن لذت می‌برم.

دختر کنارش که برعکس اون بیخیال داشت خودشو به جلو و عقب تاب می‌داد، دوباره خندید.
- ولی جدی!

و جدی شد.
- چی‌طو می‌تونی دور بمونی بچه‌خوشگل؟

ریگولوس هم جدی شد. سال‌هایی خیلی بیشتر از اون که سن ویولت قد بده تو ذهنش مرور شدن. سال‌هایی که چاره‌ای جز صبر کردن و منتظر موندن نداشت. چشمای سیاهش سیاه‌تر شدن و نگاهش به یه جایی وسط زمین و هوا خیره موند.

- با تمرین زیاد عزیزم.
- کی با تمرین به دور موندن عادت می‌کنه!؟
- کسی که چاره‌ای جز دور موندن نداره.

خیره موند بهش. خیره موندن به هم. و ریگولوس تیره‌تر شدن چشمای ویولت رو دید. اون موجی که قبل از یه دیوونه‌بازی اساسی تو چشماش روشن می‌شد.
- ولی من دارم.
- چـ..
- و دور نمی‌مونم.

پاشد، دستشو حلقه کرد دور پایه‌ی حلقه‌ی دروازه.

- بولدوزر تو که نمی‌خوای منو این بالا..
- منو نیگا، همی‌جو بیا پایین، تو از پسش برمیای!

فیــــــــــــــــــــــــشت..!

- شت.

باور کنین یا نه، لحظات زیادی تو زندگی این دو نفر به چنین چیزی ختم می‌شد.
پوکر فیس شدن ریگولوس.

و دیوونه‌بازی‌های یهویی ویولت.


But Life has a happy end. :)


پاسخ به: ورزشگاه شیرودی (شهید امجدیه سابق!)
پیام زده شده در: ۰:۰۷ دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۵
#46

هافلپاف، مرگخواران

آریانا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۴۰:۵۷
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 367
آفلاین
نه!
کوين زودتر از همه نرسيده بود! يعنى فکر مى کرد رسيده اما اون گوشه ى ورزشگاه سمت چپ، روى نيمکت هاى انتهايى، يکى از شب قبل خوابيده بود. اون آريانا بود.


آريانا عاشق جشن تولده. اما بيشتر از تولد، کارت دعوتش رو دوست داره. به همين علت کارت دعوت رو که گرفت اصلا به زمان و اينا نگاه نکرد. شال و کلاه کرد و راه افتاد. خيلى شوق و ذوق داشت. اگه کسى خبر نداشت فکر مى کرد تولد آريانائه.


وسط راه، روى جارو بود که يادش افتاد کادو نخريده. آريانا اتفاقا عاشق کادو هم بود. اين کلا چون بين محفلى ها بزرگ شده، خيلى عاشق بود. بعد راهش رو کج مى کنه سمت بازار تا کادوش رو بخره. اينجا چون مى خوايم کادو به صورت سورپرايز بمونه تصميم بر اينه که کادو رو نگيم. اما آريانا بازم توى دردسر افتاده بود.

شب قبل رفته بود خونه ى خان داداشش يا همون محفل ققنوس. توى جمع درحالى که محفلى ها از حضور آرياناى مرگخوار ناراحت بودن، آريانا با حالت سعى مى کرد به خاطر حاضر کردن کادوش بيخيال بشه. رفته رفته محفلى ها غرق عشق مى شن و با آريانا هم گرم مى گيرن. آريانا مبايلش رو بيرون مياره.

تدى روى يه طرف تنها مبل سالن نشسته بود. دامبلدور روى سمت ديگه ش و شخص معلوم الحال صاحب مجلس وسط مبل نشسته بود و قلدرى مى کرد و نمى ذاشت فرد ديگه اى روى مبل بشينه. امان از دست اين بچه. بقيه ى اهالى روى زمين نشسته بودن و با حسرت به مبل نگاه مى کردن. آريانا سعى مى کنه بدون اينکه خان داداشش توى کادر بيافته از شخص معلوم الحال و تدى عکس بگيره.

درست از وقتى آريانا خواست از اون دو نفر عکس بگيره، يه سرى بچه ويزلى سعى کردن برن و بشينن روى مبل. آريانا جلو رفت.
- هى بوقيا برين کنار! مى بينيد که شخص معلون الحال اجازه نميده بشينين!



و در كمال تعجب شخص معلوم الحال به پدر مهربونى تبديل شد و اجازه داد کل ويزلى ها بشينن روى مبل. آريانا سعى کرد بدون اينکه خان داداشش و ويزلى ها توى تصوير بيافتن از اون دو نفر عکس بگيره که شخص معلوم الحال شور مهربونى رو درآورده و يکى از ويزلى ها رو بغل مى گيره!

آريانا در آخر ناچار از همه ى افراد روى مبل با هم يه عکس قايمکى مى گيره و از خونه ى عشق و محبت مى زنه بيرون.

حالا توي آخرين دقايق، آريانا از بازار يه قاب عکس خريد و اين عکس رو گذاشت داخلش.

تصویر کوچک شده


بعد بلافاصله رفت سمت ورزشگاه.

اما ورزشگاه خالى بود. انگار نه انگار تولدى در راهه. يه لحظه فکر کرد شايد يه نفر سرکارى واسش کارت دعوت فرستاده.
آريانا:

بعدش كارت دعوت رو باز كرد تا براي بار آخر يه نگاه بهش بندازه. که متوجه زمان تولد شد. يه روز زودتر اومده بود! بعدش رفت يه گوشه نشست تا زمان تولد فرا برسه.

يك روز بعد- روز تولد

مرگخوارا يه سمت جمع بودن و محفلى ها توى سمت مقابل. مثل طرفداراى دو تيم توى بازى دربى.

يه آهنگ نرمى توى ورزشگاه پخش بود. چندتا از محفلى ها در حال دادن کلاه تولد به مهمونا بودن. اين وسط مرگخوارا با ترس يه نگاه به اربابشون مى کردن و بعد کلاه رو مى گرفتن. ولدمورت داشت سعى مى کرد از گرفتن کلاه سرباز بزنه که نتونست يوآن رو قانع کنه!

همينطورى هى مهمونا اضافه مى شدن و همه منتظر اصل کارى ها بودن.


Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: ورزشگاه شیرودی (شهید امجدیه سابق!)
پیام زده شده در: ۰:۰۰ دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۵
#45

مرگخوار (جدید)، هافلپاف

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۴:۱۹:۵۲
از زیر سایه‌ی چتر صورتی!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1091
آفلاین
_ اجاره ورزشگاه چقدر میشه؟
_چیزی نمیشه...یه ویکتوریا!
_ویکتوریا؟ویکتوریا واحد پول کشوره؟
_واحد پول نیست...شخصه...ویکتوریت ویزلی...اجاره ورزشگاه اینه که ویکتوریا ویزلی رو بدی بهم!

طبیعتا یکی از طرف های این دیالوگ، رودولف بود...کدام طرف؟خب مشخص است...ولی طرف دیگر که بود؟

_گازت میگرما!

بله..مشخص شد که طرف دیگر سگ سان بود...اما چیزی که در جامعه جادویی چیزی که زیاد بود،سگ بود...پالی،سیریوس،تدی و غیره! اما کدام یک؟

_دیگه هزینه اش همینه...نمیخوای برو یه جا دیگه!:sharti:
_باشه!
_باشه؟چی باشه؟ الان باید اصرار کنی و قبول کنی و اینا!
_خیر...میرم یه جا دیگه!
_خب...ام...باشه..ولی خب بیاد یه چیز به عنوان اجاره ای،رشوه ای، یه روغن چرپ کننده سبیلی چیزی بدی!
_میتونم یه "شاید" شاید بهت بدم...شاید گذاشتم ویکی رو ببینی...روی جارو در حال بازی کنار من تو کیو سی!

کیو سی...این مشخص میکرد که طرف دیگر که بود...سگسان کیو سی...تد ریموس لوپن!

_اوممممم...باشه...ولی اگه این شاید نشد،نگهت میدارم اینجا ازت بیگاری میکشم!
_باشه...پس تو هم دعوتی!
_دعوتم؟به چی؟
_جشن میخوام برگزار کنم اونجا دیگه...بزن و بکوبه!
_به چه مناسبت؟

تدی سکوت کرده بود...اما بعد از چند ثانیه نزدیک رودولف شد و در گوشش چیزی گفت...سپس از نزد رودولف رفت تا به جایی که اجاره کرده بود برود و رودولف را تنها گذاشت!
به نظر میرسید تدی آنقدر به مناسبت یا شخصی که بهانه مناسبت بود علاقه داشت و ارزش قائل میشد که حتی حاضر شده بود با رودولف معامله کند بابتش!

رودولف اما سرجای خود ایستاد...رودولف کسی نبود که جشن ها و مهمانی هایی که صد در صد پر از ساحره بود را از دست دهد...اما صحبت درگوشی تدی که به نظر ذکر مناسبت بود، عزم رودولف را جمع کرده بود تا هدیه مناسبی پیدا و به جشن برود.
رودولف نیز شخصی که بهانه جشن شده بود را ارج مینهاد!


رودولف ایز بک...ران!




پاسخ به: ورزشگاه شیرودی (شهید امجدیه سابق!)
پیام زده شده در: ۲۲:۲۳ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۵
#44

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۹ جمعه ۱۹ آذر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۸:۲۴ یکشنبه ۴ تیر ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 48
آفلاین
معمولا وقتی به یک مهمانی دعوت می شوید، بزرگترین سوال این است:
"چی بپوشم؟ "

-نمی دونم چی بپوشم فرزند!

آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور در حالی که کمد لباس بزرگی وسط دفتر مدیریت هاگوارتز ظاهر کرده بود، این را گفت.

فوکس پاسخ داد:
-قار!

دامبلدور به طرف ققنوس برگشت.
-قار فرزند؟
-پ ن پ هتل پنج ستاره! قار دیگه!

دامبلدور با تعجب به فوکس خیره شد و گفت:
-تو حرف زدی فرزند؟
-به! معلومه که زدم!
-تو که حرف نمی زدی خب!
-نه من من از اولش حرف می زدم آلبوس.
-از اولش؟ در تمام این سالها؟
-همیشه!
-احساساتیم نکن فرزند!

دامبلدور از کمد لباس هایش، دو ردای مخصوص مهمانی برداشت و به فوکس گفت:
-حالا که حرف میزنی فرزند؛ کدوم ردا بهتره؟ ردای سفید با گل های صورتی، یا ردای بنفش با خال های زرد؟
-نه با اون ردا خال خالیه شبیه مارمولک میشی. همون سفید گل گلی بهتره!

دامبلدور ردای خال خالی را به کناری انداخت، سپس با یک حرکت چوبدستی ردای سفید گل گلی را پوشید و یک کلاه مخروطی مخصوص تولد هم بر سر گذاشت.
سپس از کشوی میز تحریر اش بسته کوچک کادو شده ای را بیرون آورد و در جیبش گذاشت.
-اینم هدیه فرزند روشنایی...ساعت چنده راستی؟...وای بجنب فرزند دیرمون شد!

دامبلدور به سمت فوکس شیرجه زد و دم او را گرفت، سپس هردو با یک حرکت خفن درست مانند فیلم پنجم غیب شدند!

چند لحظه بعد، ورزشگاه

معمولا در زمین ورزشگاه کوییدیچ هیچ چیز دیده نمی شود؛ اما آن شب، وسط ورزشگاه میز بزرگ و طویلی گذاشته بودند و روی آن را با پارچه سفیدی پوشانده بودند. بر روی میز انواع و اقسام شکلات ها، آبنبات ها، نوشیدنی ها و یک کیک بزرگ به چشم میخورد.

در یک سمت میز گروهی با اشتیاق به سخنان پیرمردی که ردای گل گلی داشت گوش می کردند اما در سمت دیگر میز ظاهرا درگیری رخ داده بود.
زیرا چند فرد سیاه پوش، سعی در متوقف کردن مردی داشتند که سر بی مو وی همچون لامپ های مشنگی بخشی از ورزشگاه را روشن کرده بود!
-فرمودیم ولمون کنید!

ریگولوس در حالی که ردای لرد را گرفته بود گفت:
-اربوب بیخیالش! شبتون رو خراب نکنید!
-ولمون کنید...بذارین به این پیرمرد جلف نشون بدم دنیا دست کیه. اومده به ما میگه مو قشنگ از چه شامپویی استفاده می کنی؟
-ارباب بهش فکر نکنین. بذارین یه شب جشن بگیریم!

لرد سیاه فریاد زد:
-اومده جلوی ما میگه دزدی نکن تام! هیچ کس در هاگوارتز تحمل دزدی رو نداره.
-ارباب ببخشین این پیرمرد رو...به خاطر من!
-ما خودت رو هم نمی بخشیم رودولف! سینوس ردای ما رو ول کن!

آرسینوس گفت:
-ارباب! به سر مبارک قسم همه چیز درست میشه! همه چی حل میشه! خون خودتون رو کثیف نکنید!

ولدمورت یا همون تام، کمی آرام شد؛ ظاهرا متوجه نکته ای شده بود.
-امروز چتون شده؟ چرا همتون طرف این پیرمرد رو میگیرین؟

لینی پرواز کنان خودش را به نزدیکی سر نورانی و همچون "لامپ مشنگی" اربابش رساند.
-ارباب آخه...بعد عمری اومدیم جشن. بذارین خوش بگذرونیم بیخیال این حرفا بشیم.

لرد سیاه کمی فکر کرد و گفت:
-خیلی خب...می بخشیمش. البته شما رو هیچ وقت نمی بخشیم! پر رو نشین! هرچند ما بسیار لرد دانا و بخشنده ای هستیم. ولی بعدا حسابش رو می رسیم ها! حالا برید خوش بگذرونید. نه صبر کنین...اول کاری کنید به ما خوش بگذره!

همان لحظه، سمت دیگر میز

چندین جفت چشم در سکوت مطلق به ققنوس بیچاره خیره شده بودند!
بالاخره ویولت سکوت را شکست.
-میگم که پروفسک مطمئنی این جونوره حرف زده؟
-بله دخترم. خودش گفت این ردا رو بپوش!

اورلا گفت:
-پروفسور اون قرص های توهم تون رو خوردین؟
-کدوم قرص فرزند؟

یوآن گفت:
-نه اول باید قرص آلزایمرتون رو میخوردین پروفسور! :grin:

دامبلدور در حالی که آبنباتی از سر میز برداشت گفت:
-قرص چیه فرزندان؟ بیاین آبنبات بخورین!...هی اونجا رو ببینید! تام هم داره خوش میگذرونه. براش یه دست تکون بدین!

محفلی ها:



پاسخ به: ورزشگاه شیرودی (شهید امجدیه سابق!)
پیام زده شده در: ۷:۴۶ شنبه ۱۱ دی ۱۳۹۵
#43

کوینold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۱ دوشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۳۲ شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 40
آفلاین
كوين هم اومده بود. قبل از همه راه افتاده بود اصلاً. داشت روباهش رو اهلي مي كرد و روباهش داشت اهلي ميشد كه يكدفعه يه جغد بوقي از راه رسيد و رفت توي حلق روباهش! و تمام زحمات كوين رو برباد داد!

روباهِ كوين كه با سرعت شونصد اوسين بولت بر دو و ميداني ديوار اتاق رو سوراخ كرد و رفت، كوين اول مبلغي پوكرفيس شد، بعد يه تيكه از نامه كه كنده شده بود و روي زمين افتاده بود رو خوند:

ورزشگاه كيو.سي.امجديه

در جا سوار بر يكي از حلزونهاي پرنده اش شد و با سرعت يك حلزون بر ساعت، به سمت ورزشگاه به راه افتاد.

سر راه، توي يه مغازه بود كه تازه فهميد ورزشگاه چه خبره. بايد كادو مي خريد! كادو؟

پيش خودش فكر كرد مهمترين داراييش رو بايد بده. صد هزار هزار ميليون زرشكش رو بپيچه توي كاغذِ رنگي و ببره.

ولي نميشد كه! صد هزار هزار ميليون زرشكش بزرگترين داراييش بود كه با خودخواهي تموم نگه داشته بودش، درست! ولي آخه اين كارت رو از خود صاحب مجلس گرفته بود!

خوب كه دقت كرد، فهميد ديگه هيچي نداره! يه روباهم داره البته، ولي اون وحشيه، نميشه به كسي كادو داد!

تهش يه كاغذ از جيب چپش در آورد، يه مداد از جيب راستش و همونجور كه سوار بر حلزونش به سمت ورزشگاه مي تاخت، يه جعبه كشيد با سه تا سوراخ روش!

زيرشم نوشت:
«فكر كنم اگر ديدن هديه از پشت جعبه ها، از يه نفر توي اين دنيا بر بياد، خود خودت باشي!»

رسيد كه به ورزشگاه، هرچند زودتر از همه راه افتاده بود، فهميد كه آخر رسيده. به خاطر سرعت حلزونا.

تازه، با قد سي-چهل سانتي متري بين مردم و صندلي ها و كادوها گم شده بود! واسه همين، يه گوشه نشست، از فرصت استفاده كرد و يه پي نوشت هم زير كادوش نوشت:

«يه بار يه آدم خوش سخني گفت: نه ديده و نه شنيدمت، ولي از خيلي ديده ها و شنيده ها آشناتري!
شايد حالا اون واقعاً باهات آشنا بوده، نمي دونم، ولي مطمئن باش هركي نوشته هات رو ميخونه همين حس رو داره!

همه ي اينا رو نوشتم تا آخرش بگم؛ مبارك باشه شازده! :)»

بعدشم كاغذو انداخت روي ميز و يه گوشه نشست!


ویرایش شده توسط کوین در تاریخ ۱۳۹۵/۱۰/۱۱ ۸:۰۷:۱۷

~ Le Petit Kevin ~


زنگ انشا يعني نوشتن بي قيدو بند! جايي كه تنها قانونش، اينه كه رول نوشتن ممنوعه، يعني حتي در بند قواعد دست و پاگير پاراگراف بندي و ديالوگ نوشتن و علائم نگارشي هم نباشيد. ذهنتون رو آزاد كنيد و فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني نوشتن بدون ترس! انشاها همشون خونده ميشن، ولي هيچكدوم نقد نميشن. حتي كارتا هم فقط براي تفريحن. بدون هيچگونه نگراني، فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني پيدا كردن طنز دروني! فارغ از هر بندي، تا هرجايي كه دلتون مي خواد ديوونه بازي كنيد و قابليت هاي روماتيسميتون رو كشف كنيد. طنزنويسي به موجي از ديوانگي نياز داره آخه! پس بذاريد طنز درونتون بجوشه و فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني منبع اعتماد به نفس براي تازه واردها! توي زنگ انشا همه ي نوشته ها يه جور خاصي برامون قشنگن و همشون رو با علاقه مي خونيم. تقسيم بنديِ انشاي خوب و بد نداريم. پس با جرئت و انرژي تمام، فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني پيدا كردن و حفظ سبك خاص خودتون! جايي كه باعث ميشه كم كم توي نوشته هاتون سبك سبز بشه. تقليدي در كار نيست، خودِ خودتون باشيد و فقط بنويسيد!

... زنگ انشا يعني طنز، تفريح، ديوونه بازي، خاطرات خوش، رهايي از قيد و بندهاي فكريِ نوشتن و پرورش دادن قشرِ نارنجي مغز در شارش بي وقفه ي جرياني از روماتيسم مغزي!

تقديم به استاد لارتن كرپسلي،
به خاطر اعتماد به نفس، حس خوب و نگرش خاصي كه توي مغزم جاساز كردي!
از طرف مودك تحقيق زاده؛ مبصر سابق و استاد فعلي زنگ انشا!


پاسخ به: ورزشگاه شیرودی (شهید امجدیه سابق!)
پیام زده شده در: ۱۳:۵۰ جمعه ۱۰ دی ۱۳۹۵
#42

گریفیندور

یوآن آبرکرومبی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۸ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۳:۵۷:۰۰ سه شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۸
از اتاق گویندگی.
گروه:
گریفیندور
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 315
آفلاین
نقل قول:
شما به عنوان "هوادار منتخب" انتخاب شده‌اید.
توی ورزشگاه شیرودی (امجدیه‌ی سابق!) یه خبرایی هس ولی ما بهتون نمیگیم که چی به چیه. بهتره که هرچه سریعتر خودتون رو به محل وقوع حادثه برسونین تا بفهمین که چی به چیه!
حتما یه چیز با ارزشی با خودتون بیارین و به مسئولین تحویل بدین. هرکی نیاره، هِرررررری!
بوق زدن آزاده.
دعوای بین سیاسفید آزاده، ولی در حدی که اوتومیل جدید روباهه آسیب نبینه و ویولت با آچارش نیفته به جون ملت تخریب‌چی!
بلیت ده گالیونه. هرکی نسلفید، هِرررررری!
حداقل باید یه بلیت تحویل بدین اما دادن بلیت‌های بیشتر هم به شدت مقبوله! [کامنت نویسنده: اِی مرتیکه‌ی دزد!]


و روباه هم توی اون لحظه اونقد :دی شده بود که اگه یه کم دیگه :دی‌تر میشد، بافت‌های صورتش کلا کن فیکون میشد. نامه رو چند بار دیگه خوند. از لحن نگارنده‌ش معلوم بود که حتما از طرف آنتونین دالاهوفه. ولی مهم نبود. مهم این بود که بالاخره یکی بهش محلِ گرگ داده بود.

بعد، کرکره‌ی بالای صفحه رو پایین کشید و گزینه‌ی GPS رو فعال کرد و لنگ از جا کند و دوید سمت دیوار اتاقش و دیوار رو سوراخ کرد و چون رول ارزشی بود، روی هوا همچنان به دویدن و دویدن و دویدن ادامه داد. مترها، کیلومترها، هکتارها و مایل‌ها رو با سرعت ۱۲۰ اوسین بولت بر دو و میدانی دوید. اونقد دوید تا اینکه GPS برگشت و بهش گفت که: داداش، داری اشتباه میدوی!
و چون روباه وقت و حوصله‌ی دور زدن رو نداشت، کلیدهای میانبر Shift + Alt + Shiroodi رو فشار داد و توی یه لحظه، منتقل شد به ورزشگاه شیرودی. جایی که لابه‌لای صدها هزار صندلی خالی، توی یه محدوده‌ی چند متری، چند صندلی اشغال شده بود و البته، سر و صدای همین چند نفر به بلندی صدای کودتاچیان شامگاهی ترکیه بود.

روی چمن ورزشگاه، شکیرا به عنوان مهمون افتخاری حضور یافته و همونطور که واکا واکا میخوند و بندری میرقصید، کراوات آرسینوس رو دنبال خودش میکشوند و این مرگخوار بدبخت رو مجبور به انجام حرکاتی بس نااُمیدکننده میکرد که شایعات مربوط به بیناموس بودن آرسینوس رو برای امثال لرد ولدمورت تصدیق میکرد.

صحبت از لرد شد. لرد هم با اکراه اومده بود ورزشگاه. در واقع معلوم بود که حضورش با اکراه و اصرار همراه شده بود. مخصوصا به این خاطر که رودولف و هکتور و لینی و رز، چهار نفره همزمان هم عذرخواهی میکردن و هم تی‌شرت و شلوار با مارک آدیداس رو به زور و اجبار به تنش میپوشوندن. و مخصوصا، مخصوصا، مخصوصا بخاطر فریادهای "ما از کوییدیچ متنفریم!" و "فقط از کوییدیچ مشنگی خوشمان میاد. تنها چیز مشنگی که ازش خوشمان میاد."

یوآن هم بیخیال نسبت به جو و اتفاقات ورزشگاه، :دی زنان، کادوش رو گذاشت روی کوه کادوها و بعد رفت یه گوشه ورزشگاه و روی یه صندلی نشست و هدفونش رو گذاشت روی سرش و همزمان با آهنگ عاشقانه‌ای که پخش میشد، رفت توی حس و خیالاتش که ببینه آیا آخرش به عشقش میرسه یا نمیرسه؟!
و این پاراگراف آخری رو با بی ربطی هرچه تمام‌تر نسبت به محتوای رول، تموم کنه.


Voice-Acting is Abercrombie!


پاسخ به: ورزشگاه شیرودی (شهید امجدیه سابق!)
پیام زده شده در: ۱۰:۴۰ جمعه ۱۰ دی ۱۳۹۵
#41

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
در یک شب سرد زمستانی، با ماه و ستاره هایی که توسط ابر های سیاه پنهان شده بودند، آرسینوسی خسته، در اتاق کوچک خود، در خانه ریدل، نشسته بود و کتاب میخواند. چند دقیقه ای کتاب را خواند تا اینکه خستگی بر ذهنش غلبه کرد. نتیجتا به ناچار چوب کبریت هایی را که برای باز نگه داشتن پلک هایش زیر نقاب جا سازی کرده بود، خارج کرد و خودش را روی تخت خوابش انداخت و چشمانش را بست.

یک ساعت بعد:

آرسینوس که در حال کشتی گرفتن با پتوی خود بود و رویایی مبنی بر زنده شدن معجون هایش میدید، ناگهان با صدای شکستن پنجره، به شدت از خواب پرید و پس از برخورد به سقف، روی زمین افتاد. سرش را بلند کرد و با دیدن یک عدد جغد که روی میز او املت شده، کراواتش را با عصبانیت محکم کرد.
- آخه کی این وقت شب نامه مینویسه؟ پنجره هم که ترکید... اگه فقط مسئله مرگ و زندگی نباشه...

چند ثانیه بعد، آرسینوس پودر استخوان های جغد را داخل شیشه ای ریخت. سپس جاروی قدیمی اش را از زیر تخت برداشت. پنجره را باز کرد، نفس عمیقی کشید و همراه جارو به بیرون پرید.
نقشه اش این بود که بلافاصله پس از پرش سوار جارو شود. که البته موفقیت آمیز بود. حرکت بعدی اش هم قرار بود پرواز کردن به سوی مقصد نامه باشد، که البته این یکی موفقیت آمیز نبود و آرسینوس متوجه شد همچنان در حال سقوط است. پس شانه ای بالا انداخته، کراوات خود را اندکی شل کرد و دور سرش چرخاند و با چهره ای پر از ریلکسی و آرامش روی هوا شناور شد. جاروی بی مصرفش را هم رها کرد که به زمین بخورد. سپس با اندکی تغییر جهت کراوات، به سوی مقصد خود به راه افتاد.

دو ساعت بعد:

آرسینوس با دیدن محوطه ای بدون درخت در زیر پایش، دانست که به مقصد رسیده است. پس سرعت چرخش کراوات را کمتر کرد و فرود آمد. سپس دوباره کراواتش را محکم کرد.
- هیچکس اینجا نیست که! مگه قرار نبود به صرف شام و ناهار و بزن و بکوب باشه؟

او که بسی ناراضی و ناامید شده بود، ابتدا محل را که در واقع یک ورزشگاه عظیم کوییدیچ بود، روشن کرد. سپس با دیدن دستگاه و بساط موسیقی در وسط ورزشگاه، دهانش به خنده ای ترولی باز شد. به آن سو رفت و دستگاه را روشن کرد.
- من همیشه دوست داشتم دی.جِی بشم!

سپس عینک ریبن اصلی روی نقاب خود قرار داده، جعبه کادو شده بزرگی هم از جیب ردای خود خارج کرد و کنار دستگاه گذاشت.



پاسخ به: ورزشگاه کیو.سی.ارزشی
پیام زده شده در: ۰:۲۲ سه شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۵
#40

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۱:۵۹:۴۸ جمعه ۲۸ دی ۱۳۹۷
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 702
آفلاین
نتیجه بازی کیو.سی.ارزشی با تنبل های زوپسی( ورزشگاه کیو.سی.ارزشی)


کیو.سی.ارزشی:

تدی ریموس لوپین: 100 امتیاز

امتیاز تیم: 100



تنبل های زوپسی:

سیورس اسنیپ: 100 امتیاز

امتیاز تیم:100



هر دو تیم شرکت کننده برنده می باشند!


? so what


پاسخ به: ورزشگاه کیو.سی.ارزشی
پیام زده شده در: ۲۱:۴۵ جمعه ۷ اسفند ۱۳۹۴
#39

سیوروس اسنیپ old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۸ پنجشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 499
آفلاین
تنبل های زوپسی
vs
کیوسی



مسابقه فینال



صبح بیست و یک اکتبر، شهر لندن

درخت های خشک و خیابان های خالی و مه آلود، آنهم در شهر شلوغی مثل لندن، به طرز عجیبی ذوق آدم را کور میکردند.

البته هر چیزی، حتی چنین وضعیتی نیز در لندن کاملا برنامه ریزی شده بود. اگر جادوگران و ساحره ها، از درون خانه هایشان کمی دقیق تر نگاه میکردند، دیوانه ساز هایی را میدیدند که در خیابان ها گشت میزدند و مثلا هالووین را جشن گرفته بودند.

به نظر میرسید وزارت سحر و جادو، آنهارا نیز دارای "احساسات" دانسته و اجازه داده بود که هالووین را جشن بگیرند. اما در همان لحظات که دیوانه ساز ها در خیابان های لندن با دمشان گردو میشکستند، و حسابی از ملت شکلات میگرفتند، در دفتر وزیر مملکت اوضاع کاملا متفاوت بود.

دفتر وزیر، رختکن تیم تنبل های زوپسی

- من هنوزم میگم که این شکلاتا خیلی کمه!
- کم نیست آرسینوس. به مرلین قسم که کم نیست!

آرسینوس در حالی که آستین های ردایش را بالا زده بود و با چاقوی معجون سازی به جان یک کدو تنبل افتاده بود، نگاه وارانه دیگری به کل اعضای تیم انداخت.
- هنوزم معتقدم که کمه.
- میگم ملت، یه چیزی رو متوجه شدید؟ اینکه هنوز هوا روشنه و ما اصلا نرفتیم برای شکلات جمع کردن پس قاعدتا حتی نباید "به مقدار کم" هم شکلات داشته باشیم؛ و من مطئنم که حتی زیر شلواری مرلین هم از این موضوع خبر داره.
- ریگولوس؟ تو حرف نمیزدی میمردی؟! من انقدر غرق کار شده بودم که فکر میکردم دارم خواب میبینم. همش چرت میگه.
- حرف هارا باید زد، طور دیگر باید دید. ناتانائیل، قایقت جا دارد؟! بکوش چرت گفتن در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می نگری، اصلا چرا عاقل کند کاری که باز آید به کنعان غم مخور؟

لب های ملت کاملا صاف شد و پوکرفیسی بسیار دیدنی را ایجاد کرد، به دنبال آن، همگان خشتک دریدند و نعره زنان سر به بیابان گذاشتند. اما چون اصولا پست نباید در اینجا تمام میشد، راوی و نویسنده مقادیر زیادی ریش گرو گذاشتند و سپس با وساطت مرلین آنهارا دوباره مرتب و منظم کردند و به سوژه بازگرداندند.

همچنان که تنبل ها دوباره به سر جاهای قبلیشان برمیگشتند، اسنیپ یک دور از پنجره به بیرون نگاه کرد و گفت:
- آرسینوس؟ این دیوانه سازا چین بیرون؟! بفرستشون برن دیگه... امشب جشنه ها!
- خب اینام به جشن و تفریح نیاز دارن که بعدا عقده ای نشن هرکیو میبینن ماچ کنن سیو!

درست در همان لحظه صدای جیغ زنی از زیر پنجره اتاق وزیر به گوش رسید که به دست دیوانه سازی در ملاعام و بدون رعایت شرعیات ماچ مالی میشد.

آرسیوس نگاهی به ساعتش انداخت.
- خب دیگه فکر کنم باید کم کم ردشون کنم برن.هرچی نباشه امشب جشنه!

هکتور که خطر قریب الوقوع بلاک شد ارسینوس به علت به بوق کشیدن شخصیت های ایفا را حس کرده بود به سرعت بحث را به دست گرفت.
- هیچی... ملت... یه دقیقه گوش کنید، من یه لیست از کارایی که قراره امشب انجام بدیم رو آماده کردم.

هکتور از پاتیل معجون سازیش که به گفته خودش، قرار بود معجون شکلات باشد سر بلند کرد و به هم تیمی هایش خیره شد.نگاهش از ریگولوس که لباس عجیب و غریبش را مرتب میکرد برداشت و به اسنیپی دوخت که هیچ زحمتی برای تعویض لباس به سبک هالووین به خودش نداده بود.، در سوی دیگر اتاق آرسینوس، دابی، الادورا و هری که مشغول آرایش کدو تنبل ها بودند به خواست نگارنده سرهایشان را به طور همزمان بالا آوردند تا از نویسنده را از رنج توصیف و فضاسازی و در تیجه کش آمدن طول پست بکاهند!

هکتور کاغذی از جیب ردایش بیرون کشید و گفت:
- خب... یه تعدادی فیلم ترسناک جور کردم، همراه جادوویزیون با کیفیت فول اچ دی و یه جادوپلیر جدید. کدو تنبل هایی داریم که میدرخشن و تو هوا میچرخن و تا یکی دو ساعت دیگه باید مستقر بشن تو وزارت. خفاش های جادویی داریم که قراره یکم فضارو جالب تر کنن؛ و همینطور یه میز شام با مخلفات کامل داریم که همگی حسابی لذت ببریم!

آرسینوس که قصد داشت برای فرار از زیرنگاه های دودآلود اسنیپ سوت زنان کادر را ترک کند با شنیدن ای سخن برآشفت.ولی قبل از اینکه به هکتور اعتراض کند که اینجا وزارت خانه اوست و او برای آن تصمیم میگیرد ریگولوس که از چهار خط دیالوگ هکتور، فقط قسمت مربوط به "شام" را شنیده بود،ویبره زنان جلو آمد و آرسینوس را موقتا از سوژه خارج کرد.:

- حالا مهمون کی هستیم؟

همیشه انسان هایی وجود دارند که عاشق مهمانی و مهمانی گرفتن و مفت خوری و روی مخ دیگران رفتن هستند و در مقابل عده ای از جمع و جماعت فراریند و ترجیح میدهد اوقات فراغتشان را به تنهایی بگذرانند و فی الواقع از درون خودشان انرژی لازمشان را تامین کنند که برای دسته اول نگارنده ریگولوس و دسته دوم اسنیپ را پیشنهاد میکند!

اسنیپ که یکی از افراد دسته دوم بود از شنیدن برنامه هکتور به هیچ وجه خوشحال به نظر نمیرسید درحالیکه بار دیگر تجمعی از ابرهای سیاه بر فراز سرش مشاهده میشد به جای هکتور پاسخ داد:
- مهمونِ مادرِ سیریوس!
- دستشون درد نکنه!

اسنیپ :
جشن هالوین:
مادر سیریوس:
ریگولوس:
- مرض!


ساعاتی بعد:



بالاخره الان همه چیز آماده ست بریم به این جشن مسخره برسیم یا اینکه جدا تصمیم دارین اون روی تسترال منو بالا بیارین؟

سیوروس اسنیپ بالاخره به زور اعضای تیمش با اکراه فراوان حاضر شده بود ردای سیاهش را با یک ردای سیاه دیگر عوض کند و در لباس جدید بسیار تغییر کرده بود تا حدی که خود نگارنده هم موفق نشد در وهله اول او را تشخیص دهد.با این همه این تغییر و تحولات در اعصاب دودین او تغییری ایجاد نکرده بود و تعلل های اعضای تیمش اعصابش را دودی تر از قبل کرده بود تا حدیکه به نظر میرسید چیزی نمانده از شدت خشم شعله ور شود.

هکتور که رسما به جای لباس داخل یک پاتیل فرو رفته بود خواست بگوید که هنوز سینی کیک های فنجانی مخصوصش را برنداشته است.اما با مشاهده ی نگاه خونبار اسنیپ منصرف شد و به جای آن پاسخ داد:
-بله ناخدا!
_نشنیدم صداتونو!
_بله ناخدا!
-
- ام...چیزه...آره یعی همه چیز آمادست!
-خوبه و امیدوارم مجبور نباشم باهاتون برای گدایی کردن شکلات بیام بیرون!

ملت میخواستد بگوید که این مهمترین و ویژه ترین قسمت هالوین است ولی خب...فهماندن این مطلب به اسنیپ کار ساده ای به نظر نمیرسید.پس همگی سر به نشانه نفی برای اسنیپ تکان دادند.اما ظاهرا ریگولوس حاضر نبود از خیر این موضوع به سادگی بگذرد. درحالیکه به مناسبت شب هالوین در هیبت دامبلدور ظاهر شده و ریش های بلندش روی زمین کشیده میشد جلو آمد.

- اه سیو....انقدر ضد حال نباش...همه مزه ش به همینه.تازه من به دوستام قول دادم تو رو بهشون نشون بدم.

اسنیپ:در مورد من چی فکر کردی ریگولوس؟فکر کردی من میمون دست اموز توام که راه بیافتم دوستاتو بخندونم؟
- به عنوان میمون که نه میخوان ببینن چطور بالای سر یه آدم ابر جمع میشه و رعد و برق میزنه.تا حالا ندیدن.تازه شرط بندیم روت کردیم چون دوستم میگفت امکان نداره یکی رعد و برق بهش بخوره و نمیره واسه همین باید میخوان از نزدیک ببیننت تا مطمئن شن!

اسنیپ:

ظاهرا هرچه پیش میرفتند اوضاع بدتر و بدتر میشدپس در سکوت اعضا به یک تیجه مشترک رسیدند..یک نفر باید فداکاری میکرد تا ربگولوس را خفه کند قبل از اینکه جرقه های خشم اسنیپ دامن همه اشان را بگیرد!

هکتور زودتر از بقیه برای این فداکاری حاضر شد.هرچند هیچکس نمیداند واقعا این کار را برای فداکاری و نجات هم تیمی هایش انجام داد یا هدفش آزمایش معجون های شکلاتیش بر روی ریگولوس بود.با این همه راه رفتن و ویبره زدن توامان داخل یک پاتیل کار بسیار دشواریست و هیچکس از پس ان بر نخواهد آمد حتی اگر آن شخص هکتور باشد.طی یک حرکت اسلوموشن هکتور سکندری خورد و سپس با تمام هیکل روی زمین افتاد.سینی پر از معجون های شکلاتی در هوا به پرواز درآمدند و محتوی ناشناخته درون آنها نیز در مقابل چشمان وحشت زده افراد حاضر تا لحظاتی بعد در و دیوار و کلیه لوازم داخل اتاق را پوشش دادند.


[/b]
اعضای تیم با مشقت فراوان مشغول پاک کردن ذرات معجون ناشناخته هکتور از روی در و دیوار بودند.
-این دیگه چیه؟ چه کش میاد! اصلا شبیه هیچکدوم از شکلاتایی نیست که تا امروز دیدم.
-دست پخت هکتوره دیگه توقع بیشتر از این داشتی؟
-الان به معجو های م توهین کردی؟

در سوی دیگر اتاق اسنیپ میکوشید با کمک منو لکه های معجون را از آیپی بلاک کند.

در واقع، او کلا به پخش شدن معجون گهربار هکتور در سرتاسر اتاق واکنشی نشان نداد، چرا که دیوانه بازی هایی اعم از پوستر شدن توی در و دیوار و کتلت شدن توی کف و سقف و همینطور تبدیل شدن به انواع و اقسام حلیم در حالات گوناگون برای تیمِ بشدت ورزیده و آماده اش کاری روزمره محسوب میشد.

اما چیزی که او را نگران میکرد این بود که این معجون ساخته دست هکتور بود. پس قطعا تاثیرش نیز نمیتوانست "شکلاتی" باشد.

-بچه ها اونجارو!

در یک حرکت هماهنگ اعضای تیم از شستن و روفتن دست برداشتند تا به منظره ی"اونجا"خیره شوند. جایی روی میز شام که چنگال و کارد با حرارت مشغول نبرد با یکدیگر بودند!

اعضای تیم با دهان هایی نیمه باز و چشم هایی گرد شده به این صحنه خیره شدند که در طی آن، کارد و چنگال در تلاش براش حفظ حریم قلمروشان با سر و صدا به جان هم افتاده و لوازم روی میز را در این راستا تکه و پاره میکردند.

تیم تنبل ها:
کارد و چنگال:

بالاخره وقتی که نمکدان به نفع چنگال وارد صحنه نبرد شد، اسنیپ موفق شد با تکانی به حالت طبیعی بازگردد.
-محض رضای خدا هکتور چه کوفتی توی او معجون بود؟
-پسرم!

این پاسخی نبود که اسنیپ توقع داشته باشد از هکتور بشنود، پس درحالیکه اخم کرده بود سرش را بلند کرد تا مسیر صدا را دنبال کند و در واقع، چیزی که دید کمی بیشتر از خیلی عجیب بود.

یک عدد دامبلدور درست رو به روی او درآنسوی میز ایستاده و لبخند روشنایی بخشش را با تمام وجود نثار او میکرد.

***

می دانید... آرسینوس یک آبدارچی پیر و خسته داشت که مدتها بود روی یکی از نیمکت های اتاق انتظار چتر انداخته بود و در حالیکه پتویش را تا گوش هایش بالا کشیده بود به خواب عمیقی فرو رفته بود. در واقع... همه تا آن شب فکر می کردند که به "خواب" عمیقی فرو رفته است؛ پیش از آنکه سیوروس کشف کند حقیقت چیزی ورای همه ی این هاست.

راستش را بخواهید، خواب یک پدیده ی موقت است، و سیوروس آن شب با مثال عینی توانست متوجه شود به آدمی که با احتساب فردا، چرا که دقایقی چند به زنگ ناقوس نمانده بود، "دوازدهمین" روز متوالی اش را در خواب می گذراند، نمی توان گفت "خفته". مگر این که جواد خیابانی ای چیزی باشید البته. همه رد صلاحیت شده هاش.

سیوروس که دقایقی پیش اتاق را از ترس حضور یک دامبلدور واقعی ترک گفته بود اکنون در مواجهه با یک جنازه ی کاملا واقعی آن هم وسط وزارتخانه، و آن هم چند دقیقه مانده به نیمه شب، و آن هم نیمه شبِ هالووین، ترس و وحشتش چندید برابر شد.

پله ها، زیر ضربات پاهایش که با عجله گام برمیداشتند منحنی شدند.

تا دقایقی دیگر خود را به آخرین طبقه ساختمان وزارت خانه رسانده بود. درحالیکه به سختی نفس نفس میزد لحظه ای ایستاد تا طبقه خالی از حضور هرگونه جنبنده ای را بنگرد. اما نه...انگار کسی آنجا حضور داشت.

اسنیپ بی اراده به سمت دری در انتهای راهرو رفت که از میان شیار باریکِ فاصله اش با چارچوب، نور طلایی رنگی به بیرون می تراوید. صدای جیر جیر لولای زنگ زده ی دری دیگر در راهرو پژواک میشد. تندر می غرید و آذرخش نعره می زد و هرازچندگاهی فضای تاریک راهرو را روشن میساخت.

سیوروس، از آنجایی که ایستاده بود، میتوانست به وضوح صدای کوبش قطرات باران ر مانند ضربات خنجر بر سقف شیروانی ساختمان عظیم الجثه ی وزارتخانه حس کند.

صدای زمزمه هایی که می توانست بشنود را نمی توانست در ذهنش تجزیه و یا حتی تکرار کند؛ مشخص نبود از درونند یا از بیرون. یکی از چراغ های بیهوده روشن مانده ی یکی از اتاق ها خاموش و روشن شد، و در فاصله ی کوتاهِ تاریکی، توانست سو سو زدن مهتاب را روی پوست صورتش احساس کند.

_بسیارخب.

اسنیپ شجاعانه دستش را دراز کرد و دستگیره در را گرفت. سرمای آن را زیر انگشتانش حس میکرد. زمانی که به دستگیره ی در چنگ زد، میتوانست گز گزِ حس عجیبی شبیه موفقیت را زیر پوستش احساس کند. رسیده بود. بالاخره رسیده بود. در واقع، بنظر نمی رسید سیوروس دیگر از ریگولوس و خل بازی هایی که بطور خودبخود در اطرافش شکل میگرفتند متنفر باشد.

همین که در را باز کرد، درست بر خلاف اتاق آرام و تاریکی که انتظارش را داشت، با ضربه ی جسم سنگینی از ناکجا آباد به عقب پرت شد و در اولین اقدام به دستگیره ی در چنگ زد تا نیفتد. با بسته شدن در، توانست صدای خرد شدن چیزی را بشنود و سپس فریاد وحشتناکی که بنظر نمیرسید متعلق به آدمیزاد باشد.

_یا تمبون مرلین...

تنها برای چند ثانیه، سکوت حاکم شد و زمانی که سیوروس بالاخره جرئت کرد فشار دستش روی دستگیره را آرام آرام کمتر و کمتر کند، ناگهان برخورد نفس های داغی به گردنش بود که او را یک متر به هوا پراند. صدای هکتور را توانست بشنود.
_یه دفعه کجا رفتی تو سیو؟

اسنیپ لبش را گزید.متنفر بود از اینکه اعتراف کند از شنیدن صدای هکتور بی نهایت خوشحال شده است.
-رفتم دستشویی! چه خبره اون تو؟

هکتور انگشتش را به لبش فشرد.
-هیس... من همه رو آوردم بیرون. من یه قهرمانم! معجون قهرمانی! اون توئه. :-s
_کی اون توئه ابله؟
_پشمک... پشمک اون توئه. :-s

در واقع، این واکنش هم به اندازه ی "اون میاد بیرون با خوشحالی باب اس فن جی" برایش مسخره بنظر می رسید.
_الان باید بترسم هکتور؟

توانست نگاه خیره ی چشمان درشت و براق هکتور را پشت گردنش احساس کند.
_اگر از تمایلاتش نمیترسی نه خب!

تنها واکنشی که بنظر سیوروس مناسب محسوب میشد، "ایش" بود، و البته اسنیپ سکوت را ترجیح داد. هکتور مصرانه به گزارش دادنش ادامه داده بود.
_ریگولوس... تبدیل به پشمک شده. پشمکِ الکی نه... پشمکِ راس راسکی... و داره با پایه ی میز حرف میزنه... میخوان با هم ازدواج کنن. تا الانم اصرار داشت زمین رو بغل کنه... راستی سیوروس تاحالا دقت کردی زمین رو نمیشه بغل کرد؟
_نه. تاحالا دقت نکرده بودم که زمین رو نمیشه بغل کرد. چه فاجعه ای. من اگه یک روز زمین رو بغل نکنم می میرم. این مسخره بازی رو تمومش کنین و بیاین بریم تو اون اتاق لعنتی و بتمرگیم.

دقایقی بعد، اتاق کناریِ اتاق وزیر

شاید یک معجزه رخ داده بود. به رقم همه سر و صداهای وحشیانه ای که از داخل اتاق وزیر به گوش میرسید، اسنیپ اعضای تیمش را سالم و زنده در برابر خود می دید. البته... تقریبا!

در واقع با اینکه او یک دور کل ساختمان وزارت خانه را با پای پیاده بالا و پایین رفته بود وضعش بسیار بهتر از سایر اعضای تیمش به نظر میرسید. هرکس آنها را میدید بی درنگ گمان میکرد که به قصد کشت یکدیگر را زده اند.

دیگر نه از نقاب آرسینوس خبری بود و نه تبر الادورا، و راستش او ادعا میکرد دستگاه جادوپلیر آن را به زور از دستش گرفته و قورت داده است. لب هری شکافته و باد کرده بود و عینکش که یک دسته نداشت از یک گوشش آویزان مانده بود. هکتور با دست پاتیل را روی بدنش نگه داشته بود چون به نظر می رسید بندهای لباس مسخره اش در تلاش برای جدا کردن کارد و چنگالِ خشمگین از هم، بریده شده اند.

اسنیپ نفس عمیقی کشید و کوشید به صدای زد و خوردی که از پشت سرش به گوش میرسید بی اعتنا باشد.
-خب چیزی که مشخصه اینه که اینجا یه افتضاح به بار اومده.

بلافاصله نگاه های اتهام آمیز اعضای تیم به سمت هکتور نشانه رفت و او را که میرفت تا بار دیگر به ندیده گرفتن تاثیر معجون هایش اعتراض کند، ساکت کرد.
-ظاهرا کلا ریگولوس رو از دست دادیم.

هکتور ویبره زنان وارد کادر شد.
-تعداد نفرات کمه... ریگولوس رو از دست دادیم... مهمات نداریم... حاجی... حااااجی... دوف... گوشپ... دیش...

تپ.


هکتور توسط یک حرکت ترکیبی و خلاقانه از اسنیپ، از پنجره به بیرون پرتاب شد.
-باید یه راهی باشه که ریگولوس رو به حالت اولش بر...

دیالوگ اسنیپ، با صدای مهیبی که در اثر کوبانده شدن جسم سنگینی به دیوار بلند شده بود، قطع شد. همین که اسنیپ نفس عمیقی کشید تا دیالوگش را پی بگیرد، صدای نامبرده دوباره غرید و سپس زمانی که برای بار سوم تکرار شد، به همراه خود دیوار کناریِ اتاق را خرد کرد و درست زمانی که اعضای تیم تنبل های زوپسی فرار را بر قرار ترجیح دادند، گله ای از تخم های اژدها و دندان های خوناشام به درون اتاق هجوم آورد.

تنبل های زوپسی که حالا دیگر چشم هایشان را بسته بودند و تنها فرار می کردند، پس از اینکه اسنیپ با شنیدنِ اولین فریادِ "فرزندان روشنایی!" به جسمِ مذکور که احتمال میرفت ریگولوس باشد چنگ زد و او را بدنبال خود کشید، حتی نفهمیدند که چطور خود را از آخرین طبقه ی ساختمان وزارتخانه به طبقه ی همکف رساندند.

-فقط یه ذره مونده!

درست در زمانی که "فقط یه ذره مونده" بود و تنبل های زوپسی دیگر می توانستند در ورودی را پیش روی خود ببینند که نزدیک و نزدیک تر می شد و می توانستند صدای پای اژدهایان و ابوالهول هایی را احساس کنند که پشت سرشان می دویدند، همه چیز برای یک ثانیه با صدای غرش وحشتناکی متوقف شد.

سرِ تک تکِ اعضای تیم، بی اختیار به دنبال منشاءِ صدا به سمت بالا چرخید.
سقف ترک برداشته بود.

دقایقی بعد


-دوستان ما همین الان از یه افتضاح جون سالم بدر بردیم و دقیقا قبل از فرو ریختن ساختمون بیرون اومدیم.
-میدونم آرسینوس، ده امتیاز از گریفیندور کم میشه بدلیل یاداوری دانسته ها.

این که تنبل های زوپسی از ساختمانِ در حال فرو ریختنِ وزارت فرار کرده بودند، مقوله ای تمام شده بنظر می رسید، اما می دانید... ساختمان ها که خودبخود فرو نمی ریزند! بخصوص اگر ساختمان ها... ساختمان های... وزارت باشند.

در واقع، احتمالا دلیلِ فرو ریختن ساختمان بطرز عجیبی حلال زاده بود چرا که زمانی که اعضای تیم بدون حتی به زبان آوردنِ نامش به او فکر کردند، بسرعت پیدایش شد.
-رفقا!
-خدایا بهم قدرتی بده که بتونم نکشمش.
-رفقاااااا!
-خدایا قبل از اینکه پیشدستی کنم خودت بکشش.
-ررررفـــــــــقـــــــــا...
-بیا و یک بار بدرد بخور باش هکتور، تو از این پایین دیدی چی ساختمون رو خراب کرد؟
-من!
-"من" دیگه چه جور جونوریه؟
-من! خودم! من روی ساختمون معجونِ بالا اومدن ریختم که بتونم ازش بیام بالا و از پنجره بیام داخل ولی مثل اینکه سوسک سرگینش رو زیاد ریخته بودم چون بجای اینکه من برم بالا ساختمون اومد این پایین دنبال من!
-ازت متنفرم هکتور.
-باشه!

روز بعد، دقایقی پیش از مسابقه، رختکن تیم تنبل های زوپسی

تنبل های زوپسی که در میان ویرانه های ساختمان وزارت تمام تلاششان را به کار گرفته بودند و دفتر آرسینوس را پیدا کرده بودند تا حتی پس از ویران شدن نیز آن را از شر رختکن بودن خلاص نکرده باشند، وسطِ اتاقِ در حال فرو ریختن ایستادند.

-بسیارخب. بیاین داده هایی که داریم رو دسته بندی کنیم.
-ساکت شو آرسینوس. ما یه تیم احمقِ بی شعوریم که یه دامبلدور در مرکزمون برق میزنه.
-فرزندان روشنایی!

اسنیپ برای یک ثانیه به ریگولوس خیره شد و سپس نفس عمیقی کشید.
-فقط... یکی... اینو... گم و گور کنه.
-کجا میشه یه دامبلدور رو قایم کرد؟
-ممنونم الا سوال خوبی بود.

هکتور که این بار بدلیل فاصله ی کمِ میان پنجره ی اتاق و زمین، از پرت شدن نمی ترسید، ایده هایش را بی باکانه با جمع در میان گذاشت.
-آزمایشگاه من باید همین دور و برا باشه!
-نه.
-دامبلدور رو میخوای ببری تو زمین؟
-بسیارخب. لعنت به همتون.

دقایقی بعد، زمین بازی

صدای خسته و کوفته ی یوآن در بلندگوی سحرآمیز پیچید.
-اوف... بله. با صدای سوت داور مسابقه شروع میشه. مسابقه نهایی بین تنبل ها و کیوسی اینا! نیازی هم که به معرفی نیست همه میشناسنشون پس وقتو نمیگیریم، لعنت بهتون. این مرلین بوقی واسه چی مسابقه رو انداخت جلو؟ قرار بود دو هفته دیگه باشه! حالا خوبه من نیازی به خواب زمستونی نداشتم وگرنه میخواست از کجا گزارشگر دست و پا کنه سر سیاه زمستون؟ اوه باشه نیازی نیست منو به عمه جان حواله بدی از اونور زمین! گزارش میدم مسابقه رو! اعضای هر دو تیم اوج میگیرن و سر پستاشون میرن. درحال حاضر هم اعضای تیم کیوسی سرخگون رو در دست دارن. چیزی که خیلی عجیبه حضور تیم تنبل ها تو زمینه! من فکر میکردم اعضای این تیم به خواب زمستونی نیاز دارن!

صدای هو کشیدن و قهقهه ی ملت تماشاگر از آنسوی ورزشگاه بلند شد. صدای پوزخندی در بلندگو شنیده شد.
-امروز هم یکی از مهاجمان این تیم غایبه. آرسینوس جیگر، مهاجمِ دیگر این تیم همین الان وسط زمین در حال بازی دست رشته با مهاجمای تیم کیوسیه. باید دید این بار تیم تنبل ها برای به گند کشیدن بازی چه برنامه ای چیدن!

صدای یوان در فریادها و خنده های تمسخر آمیز جمعیت گم شد. با اینهمه، تیم تنبل ها به اندازه کافی بدون داشتن یک مهاجم درگیر بودند که نیازی نباشد به سخنان یوان اهمیتی بدهند، هرچند که زیرلب به کرات سخنانی در باب عمه محترمه و مکرمه نامبرده بین ایشان رد و بدل شد.

-توپ دست تدیه! اوج میگیره سمت دروازه تنبل ها و از کنار هکتور عبور میکنه و باعث میشه هکتور مثل فرفره دور خودش بچرخه! و حالا با جلو اومدن آسنیپ یه پاس در عمق میفرسته واسه ویکتوریا... که کله چربو با یه چرخش دور میزنه... دیگه پیر شدی آسنیپ!

صدای نعره اسنیپ از میان زمین بازی به وضوح به گوش رسید.
-ده امتیاز از گریفندور کسر میشه!

یوان ادامه داد.
-حالا مشاهده میکنیم آرسنبوسه جیگر به جای اینکه سعی کنه دنبال توپ باشه داره با کاپیتانش جر و بحث میکنه و اوپس... خب ده امتیاز دیگه هم کم شد انگاری! و حالا ویکتوریارو داریم که میره به سمت دروازه تیم تنبل ها، جاییکه الادورا بلک رو با تبرزین تو دروازه داریم! و...اوخ! یه توپ بازدارنده خورد پس کله ش! پس این ریگولوس چیکار میکنه؟ هان یادم نبود که تو بازی نداریمش... خب در هر صورت گل میشه! کیوسی ده تنبل ها صفر!

صدای هیاهو و شادی طرفداران کیوسی از به ثمر رسیدن اولین گل این مرحله با سخنان عمه پسند از سوی اعضای تیم تنبل ها درهم آمیخت.

***


برای بار نخست در طول لیگ میشد گفت که یک بازی معمولی در جریان است. به طرز عجیبی تا آن لحظه اتفاق غیرمترقبه ای رخ نداده بود و با اینکه تنبل ها از کیوسی به سادگی عقب افتاده بود اما اقلا خوشحال بودند که مشغول بازی کردن هستند نه جمع و جور کردن وقایع عجیب و خارج از تصور! میشد امیدوار بود که این بازی اقلا با یک پایان آرام و آبرومندانه به اتمام برسد.

-و حالا آسنیپ کله چربو داریم که سرخگون به دست میره طرف دروازه تیم حریف قدر. کلا آسنیپ خودمونیما چقدر این منو کارآمده؟ خدایی با این افتضاحایی که در طول این لیگ بالا اوردین حقتون نبود برسین فینالا! اوخی! باعث شدم یه توپ بازدارنده بخوره وسط صورتش! ایراد نداره خب... بازیه دیگه... ولی یادت میمونه دفعه بعد بدون این معاون خل و چل آرسنبوسه نیاین تو زمین... توپ تو دست تدیه که با سرعت میره طرف دروازه تیم تنبل ها، دروازه ای که بعد از 6 بار هشتبلکو شدن دروازه بانش توسط توپ های بازدارنده دیگه بی حساب محسوب میشه. هرچند اگر ریگولوس هم تو زمین بود فکر نمیکنم کار بیشتری میتونست انجام بده! هکتورم که کلا با پاتیلش خوددرگیری پیدا کرده و تا الا کمتر توپ بازدارنده ای رو تونسته ببینه چه برسه به اینکه بزن... هوم اون کیه وسط زمین؟

شاید تا قبل از اشاره یوآن کمتر کسی توجهش به شخص میان زمین جلب شده بود، ولی اکنون همه حضار نگاهشان را از روی صحنه کتلت شدن دابی روی دیوار ورزشگاه برداشته و به فرد میان زمین می نگریستند.

پیرمردی با موها و ریش نقره فام و بلند که حتی از ان فاصله میشد تشخیص داد که کسی نیست بجز...

-این که پروفسور خودمونه... وسط زمین چیکار میکنه؟ میتونم قسم بخورم همین الان تو جایگاه تماشاچیا دیدمش... وات د فاز؟ پس اونیکه اونجا نشسته کیه؟

نگاه ملت از روی دامبلدوری که با آسودگی در جایگاه تماشاچیان چرت میزد بر روی دامبلدوری متوقف شد که مشتاقانه به سمت جمعیت آغوش گشوده بود. تشخیص اینکه کدام یک واقعیست به هیچ وجه ممکن نبود!

ملت تماشاگر:
دامبلدور اول:
دامبلدور دوم:

-چطور چنین چیزی ممکنه؟ کدوم شیادی خودشو شکل پروفسور ما درآورده؟ هیچ تردیدی نیست که همه اینا زیر سر اون لرد کچل و دار و دسته سیاهشه! چرا مسئولین رسیدگی نمیکنن؟

در حینی که صدای همهمه تماشاگران در سراسر ورزشگاه اوج میگرفت اعضای تیم تنبل ها نگاه های معنی داری رد و بدل کردند. هیچ تردیدی نبود که دامبلدوری که جدیدا وسط زمین سبز شده است همان ریگولوسی ست که قرار بود از جلوی دست و پا جمع شود!

اسنیپ به سمت آرسینوس چرخید.
-آرسینوس!
-آس... ام چیز... اسنیپ؟
-توضیح بده این چه وضعیه؟

آرسینوس هیچگونه توضیحی نداشت، هرچه بود خودش از صبح تا الان کنار سایر بازیکنان بود. اسنیپ گاهی وقت ها چه توقعاتی پیدا میکرد!

اسنیپ آهی کشید.
-با منوی خودت نگاه کن. من منوم دست دراکوئه وگرنه منت تو رو نمیکشیدم. در ضمن به خاطر این تعللت 10 نمره دیگه هم از گریفدور کم شد همین الان!

اگر شرایط عادی بود آرسینوس حتما اعتراض میکرد اما زمانیکه دو دامبلدور در میان زمین بازی به صورت همزمان حضور یافته بودند و همهمه ی جمعیت رو به افزایش بود این امر چدان عاقلانه به نظر نمیرسید؛ در نتیجه آرسینوس بدون اتلاف وقت منویش را از جیب ردایش بیرون کشید و به دنبال شناسه ریگولوس بر روی آن گشت.

شناسه ریگولوس بلک، ساعاتی قبل

ریگولوس غمگین در گوشه ای از آزمایشگاه هکتور بر روی زمین نشسته بود. باور این بی مهری که اعضای تیمش در حقش روا داشته بودند برایش بسیار سخت و گران می آمد، هرچند اعضای تیم در قالب ریگولوس هم هیچگاه به او توجه خاصی نشان نداده بودند. با این همه، اکنون در قالب یک پیرمرد با قلبی به سفیدی برف و البته اندکی تمایلات انحراف گرایانه تحمل این وضعیت برای او بسیار سخت و دشوار مینمود.

ریگولوس نگاهش را بر روی قفسه های موجود در آزمایشگاه گرداند، قفسه هایی که هم اکنون همدم تنهایی و بی پناهی او بودند. آیا رها کردن یک پیرمرد با درد زانو و آرتروز و تمایلات حاد در این مکان سرد و تاریک کاری منصفانه بود؟

البته راستش را بخواهید ریگولوس هرگز مزه ی دامبلدور بودن را پیش از ان نچشیده بود و نمیدانست که آیا دامبلدور واقعا مبتلا به آرتروز هست یا نه، با این همه برای رابطه برقرار کردن با شخصیت جدیدش لازم میدید چنین تصوری داشته باشد. هرچه نباشد در حال حاضر او یک پیرمرد 150 ساله بود و آرتروز هم جزو بیماری های باکلاس محسوب میشد.

بی اراده از جا برخاست تا میان قفسه ها قدم بزند و نام معجون های ساخته دست هکتور را یک به یک بررسی کند.
-معجون سوزش چشم، معجون عدم سوزش چشم، معجون بالا پایین شدن در شرایط خلاء، معجون باز کردن بخت... باز کردن بخت؟

ریگولوس مطمئن بود درست نخوانده است.
-...معجون خوب شدنِ فیزیک... معجون موج سوار شدن... معجون اخلاق حسنه... معجون دوبلر شدن، معجون ریگولوس شدن؟! معجون توقف زمان... معجون تثبیت شخصیت... معجون توقف رشد رزهای مورگانا...

تا دقایقی بعد ریگولوس با دقت بیشتری به بررسی معجون های موجود میان قفسه ها پرداخت.قلب روشن و سپید شده ی دامبلدور از شوق لرزید.بعضی از این معجون ها میتوانست به رواج سپیدی هرچه بیشتر و تولید مهربانی کمک کند.تردید نداشت که در این بین چشمش به چنین معجونی هم افتاده است.چیزی که الان مهم بود این بود که این معجون ها را زیر بغل بزند،از این دخمه تاریک و سرد خارج شود و به رواج مهر و محبت در سرتاسر دنیا کمک کند.
هرچند ریگولوس تبدیل به دامبلدور شده بود اما در حین این نقل و انتقال ظاهرا تنها تمایلات منحرفانه به او منتقل شده و کماکان عقل و منطق با وجود او بیگانه بود! پس ریگولوس با لبخندی ابلهانه مشغول جمع آوری معجون ها از داخل قفسه و چپاندن آنها در اقصی نقاط بدنش شد.در همان لحظه که میچرخید تا به سراغ چند پاتیل خالی برای جمع اوری سایر معجون ها برود چشمش به پاتیلی پر از معجون شکلاتی دست پخت هکتور بر روی میز میان آزمایشگاه افتاد و چشمانش برقی زد.
پایان فلش بک

ویژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ(افکت خارج شدن از شناسه ریگولوس)

آرسینوس با بهت و حیرت سرش را از روی منویش بلند کرد و به صورت اسنیپ دوخت که حتی از او هم متحیرتر به نظر میرسید.سپس هر دو بدون هیچ حرفی نگاهشان را به ورزشگاه دوختند و منتظر فاجعه ای شدند که قرار بود به دست ریگولوس رقم بخورد.گویی زمان را متوقف ساخته بودند.اعضای هر دو تیم بدون هیچ حرکتی میان زمین و هوا ایستاده و درحالیکه به ورزشگاه چشم دوخته بودند انتظار میکشیدند.کیوسی ها در انتظار مشخص شدن تکلیف رهبرشان و تنبل ها در انتظار وقوع فاجعه ای حتمی!

عاقبت فاحعه با سرازیر شدن لشکری از دامبلدورها به درون ورزشگاه آغاز شد.یک لشکر تازه نفس از پیرمردهایی 150 ساله که به روی جمعیت حاضر آغوش گشوده بودند.
- فرزندان روشنایی ما!
جمعیت حاضر در صحنه:
لشکر از راه رسیده دامبلدورین:

با حمله دامبلدورها به سمت جایگاه تماشاچیان ورزشگاه به سرعت بر هم ریخت.تماشاگرا درحالیکه جیغ و فریاد کمک خواهیشان ورزشگاه را به لرزه درآورده بود برای نجات خودشان به هر سو میگریختند ولی در گوشه و کنار به دست دامبلدورها میافتادند.
اعضای تیم کیوسی نیز با رعایت فاصله ایمنی بر بالای سر دامبلدورها در جستجوی رهبر اصلیشان چرخ میزدند و با صدای بلند این را توطئه مرگخواران میدانستند.در میان آن بلبشو ریگولوس درحالیکه شیشه های معجون هکتور را در هوا تکان میداد فریاد میزد:
- اینارو بین بگیرید و بین مردم پخش کنید تا صفا و صمیمیت و سفیدی و دوستی بینشون گسترش پیدا کنه!همه شما فرزندان سپید این مرز و بوم هستین!
- یکی بگه اینجا چه خبره؟

در حینی که مرلین به همراه حوریان آسمانیش به سمت زمین هجوم میبردند اسنیپ نگاهش را از منظره ی معجون خور شدن ملت تماشاگر برداشت و به اعضای تیمش دوخت که گیج و حیران و سردرگم ایستاده بودند و چون او به این منظره باشکوه چشم داشتند.
- ممکنه یکی بگه پیشنهاد ابلهانه زندوی کردن ریگولوس توی آزمایشگاه هکتور با کی بوده؟

اعضای تیم تنبل ها:
اسنیپ:

- ورزشگاه کاملا به هم ریخته...هیچ معلوم نیست اینجا چه خبره.مرلین پس تو به چه دردی میخوری پیرمرد؟هیچ کاری که ازت برنمیاد!یه کاری بکن دیگه...این چه بساطیه؟من که شک ندارم همه این اتیشا از گور این تنبلا بلند میشه.وگرنه چرا تو هیچ بازی دیگه ای از این بساطا نداریم؟همه ی اینا توطئه این سیاه سوخته هاست که میخوان محفل رو....دنگ...قورت....دیش!

به نظر میرسید که بالاخره یوان نیز به سرنوشت سایر تماشاگران مبتلا شده باشد.هرچند اعضای تیم تنبل ها نمیتوانستند منکر این شوند از کسی که با فرو کردن یک شیشه معجون به سخنرانی پرحرارت یوان خاتمه داده بود عمیقا سپاسگزارند!

اسنیپ با دست پیشانیش را لمس کرد.چند متر پایین تر زیر پایشان قیامتی بر پا بود.جمعیت با سرعت به سوی طرح روشنایی دامبلدوری پیش میرفتند.ورزشگاه تا آن لحظه از حضور انواع و اقسام هیولاهای ناشناخته و جدید آکنده بود.در هر گوشه از زمین موجوداتی با شاخ و پر و دم و غیره به چشم میخورد که در هم میلولیدند و با اصواتی غیر انسانی طلب کمک میکردند.
در حینی که مرلین برای گرفتن ریگولوس این منبع آشوب به داخل زمین شیرجه میزد آرسینوس با احتیاط به طرف اسنیپ رفت.
- ام سیو؟میگم که حالت خوبه؟
اسنیپ دستی به موهایش کشید و نگاه غمگینی به زمین بازی انداخت.جایی که مرلین بعد از حمله به ریگولوس دامبلدور نما در اثر سر کشیدن کاملا اتفاقی "معجون ثبات" حالا در ریگولوس ادغام شده و دو نفری به سرعت به سوی خلق و کشف گونه ای نادر در حرکت بودند.
- دیگه از این بدتر نمیشم!راستی ببینم کسی اینجا میدونه اصغر کبابی سر کوچه کارگر میخواد یا نه؟

اعضای تیم:

گاهی نیاز است آدم برای رسید به موفقیت از برخی چیزهایی که دوستشان دارد بگذرد و ریسک این کار را نیز بپذیرد.اما همیشه انتهای این راه رسیدن به موفقیت نیست.گاهی ممکن است ادمی در انتهای مسیر متوجه شود که کلا راه را اشتباه رفته است و ناچار باشد بار دیگر به آغاز خط برگردد. این درست همان اتفاقی بود که برای اعضای تیم تنبل ها افتاده بود.

دقایقی بعد دوربین راه خود را از میان انقلابی که در زمین بازی رخ داده بود با زحمت باز کرد و بر روی شش عضو باقی مانده تنبل ها زوم کرد که جاروهارا روی شانه گذاشته و به آرامی در حال خروج از زمین بودند تا به دنبال یافتن شغلی جدید که اقلا در ان استعداد داشته باشند به سمت اصغر کبابی سر کوچه رهسپار شوند.کسی چه میداند... شاید سرنوشت جای دیگری برای انها رقم خورده بود.مثلا کار در مغازه اصغر کبابی سر کوچه!

در همان لحظه سیوروس، از جایی که ایستاده بود توانست یک پاگنده ی سیبری را ببیند که نیمی از تماشاچیان را با یک حرکت لِه کرد و یکی از دیوار های ورزشگاه را پایین آورد.

چشم هایش را بست. می دانید... بنظر نمی رسید وضعیت تنبل های زوپسی تصمیم داشته باشد بهتر از این حرف ها بشود.
-ای تف تو این زندگی.

در همان لحظه، "زندگی" انگار که صدای سیوروس را شنیده باشد، بوسیله ی چند تیغِ عظیم الجثه ی جوجه تیغی که به طرفین پرتاب شدند دوربین را خرد و خاکشیر کرد و ارتباط با شبکه قطع شد.

در واقع، این یکی دیگر صد درصد آخرین بازیِ تنبل های زوپسی بود. خدایا شکر.


ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۴/۱۲/۷ ۲۳:۴۲:۵۹
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۴/۱۲/۷ ۲۳:۴۷:۰۲
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۴/۱۲/۷ ۲۳:۵۰:۱۰







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.