هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۲۱:۴۶ پنجشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۵
#12

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۳:۱۷:۲۲
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4830
آفلاین
آگریپا ابتدا نگاهی به رودولف می‌ندازه که به سرعت قمه‌هاش رو تکون می‌داد و تغییراتی به موها و ریش های بلند دامبلدور می‌داد. سپس نگاهشو ناامیدانه به سمت لرد برمی‌گردونه. لبخند شیطانی لرد که امیدوار بود قمه‌ها کار خودشونو بکنن و دامبلدوری تکه‌تکه شده رو بعنوان خروجی تحویل بدن رو آگریپا نمی‌بینه. بلکه در نگاه اون کله‌ی بی مو و صورت بی‌ریش لرد بود که خودنمایی می‌کرد. در این بین تنها مویی که آگریپا می‌دید، به ابرو و مژه های لرد خلاصه می‌شد.

آگریپا هنوزم باورش نمی‌شد که چنین مدلی جلوش گذاشتن. در حالی که گذر ثانیه‌ها همچون پتکی مدام بر سرش کوبیده می‌شد، نظریه‌های ناممکن فراوونی به ذهنش هجوم میارن.

شاید موهای لرد زیادی کوتاه بودن و با چشم مسلح قابل دیدن نبود! شاید هم به قدری بور بودن که کسی نمیتونست اونو ببینه! به هر حال اون لرد بود و شاید تا به حال کسی با دقت لازم از نظر نگذرونده بودش. بالاخره باید چیزی وجود می‌داشت...

آگریپا به امید یافتن اثباتی برای نظریه‌هاش، با احتیاط جلو میاد تا نگاه دقیقی به سر لرد بندازه.
- اینقد به ما زل نزن! داره به کله‌مون فشار وارد می‌شه. ما حساسیم.

قبل از اینکه آگریپا بخواد واکنشی نشون بده موجودی یکهو جلوش ظاهر می‌شه.
- پیشته! چخه! برو اونور ببینم.

پیکسی‌ای بال بال زنان و بدون توجه به تلاش‌های آگریپا برای دور کردنش، بر روی سر لرد فرود میاد.
- ارباب! ارباب! گزارش آوردم براتون. 🙋
- مایلیم بشنویم.

حرف لرد مبنی بر پذیرش لینی، جایی برای اعتراض از جانب آگریپا باقی نمی‌ذاره. آگریپا با بدخلقی ذره‌بینی بیرون میاره و سعی میکنه از نقاطی بر کله‌ی مبارک لرد که لینی آزاد گذاشته بود نمونه‌برداری کنه.
- آخ... هوی... هی...

پیکسی آنچنان بر روی کله‌ی لرد جا به جا می‌شد که مدام پاش روی دست آگریپا و بالش تو چشمش فرو میرفت و کارو بیش از پیش برای آگریپا سخت می‌کرد!




پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۰:۲۴ سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۵
#11

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۷:۲۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5909
آفلاین
-آقا ما از این می ترسیم!...یعنی از ایشون.

وزیر سحر و جادو که مسئول برگزاری مسابقه بود به آگریپا و مدلش نزدیک شد و تعظیم خفیفی به مدل مذکور کرد که نه سیخ بسوزد و نه کباب! این عادت آرسینوس بود. هرگز کسی نباید متوجه عرض ارادتش می شد. آرسینوس چنین انسانی بود!
-اعتراض وارد نیست. گفتم که...فقط همین دو نفر داوطلب شدن. که ما ازشون بسیار هم ممنونیم. قرعه کشی کردیم. ارباب برای شما در اومدن. اون یکی که بدتره. تو حاضری در فاصله چند سانتی متری دامبلدور قرار بگیری؟ نگران نباش! قبل از مسابقه هر دو تعهد دادن که آسیبی به آرایشگران وارد نکنن.

آگریپا به خوبی می دانست که این تعهد نامه ها به درد عمه آرسینوس می خورد. لرد سیاه کی به تعهداتش پایبند مانده بود که حالا بماند؟
-آقا گذشته از وحشتی که الان بر من حاکم شده، من الان کجای اینو...یعنی ایشونو درست کنم؟ ریش هم که ندارن...مژه هاشونو سشوار بکشم؟

این مشکل آرسینوس نبود! آگریپا بدشانسی آورده بود.

لرد سیاه زیر چشمی نگاه چپ چپی به رودولف انداخت که شانه ای پشت گوشش گذاشته بود و با حرص و ولع، جفت پا روی سر دامبلدور رفته بود و داشت برایش فرق زیگزاگی باز می کرد.
-ما را بیارا آگریپا! خوشمان نمی آید آن جادوگر فرتوت برنده شود!

آگریپا هم دلش می خواست بیاراید...ولی خب...امکانات نبود!




I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۲۳:۲۱ یکشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۵
#10

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۵۷:۵۵
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1163
آفلاین
سوژه جدید:

کوچه دیاگون همیشه شلوغ بود...همیشه جنب و جوش خاصی در این کوچه برقرار بود،اما اینبار موضوع فرق میکرد!
اینطور به نظر میرسید که امروز،تمامی خبرنگاران پشت شیشه آرایشگاه "عمو آگریپا" ایستاده بودند تا از رویدادی که در آن مغازه در جریان بود،خبر تهیه کنند!

امروز روزی بود که قرار بود فینال مسابقه بهترین آرایشگر برگذار شود،و فینالیست های این مسابقه آگریپا و رودولف لسترنج بودند!

آگریپا بهترین آرایشگر شهر بود و تجربه سال ها آرایشگری داشت،و همه توقع داشتند که یک پای فینال او باشد،اما رودولف لسترنج که با سبک خاص خود و وسایل اصلاح مختص خود که دو عدد قمه بودند،به پدیده مسابقات تبدیل شده بود!
به نظر میرسید جایزه مسابقه که مجوز قانونی قتل یک نفر بود،و همه میدانستند که رودولف به شدت تشنه خون ریگولوس است،باعث انگیزه ای برای رودولف شده بود تا گردن ریگولوس را با قمه قطع کند و جایزه مسابقه را برنده شود،و هیچ چیز جلودار رودولف نبود!

موعد شروع مسابقه فرا رسید و به دستور هیت داوران،آگریپا و رودولف به پشت صندلی هایی که مدل هایشان بر روی آن قرار داشتند، رفتند...
رییس هیت داوران قبل به صدا در اوردن زنگ شروع مسابقه،از جای خود برخواست تا توضیحاتی به دو فینالیست ارائه دهد:
_خب فینالیست های عزیز...این آیتم یه آیتم جهانیه،رکوردشم دست خودمه...به هر حال...وقتی صدای زنگ رو شنیدین،میتونید پارچه روی مدل هاتون رو بردارین...مدل هاتون،تنها اشخاصی بودند که داوطلب شدن مدل مسابقه نهایی بشن...با توجه به قطع عضو هایی مدل های قبلی که توسط رودولف صورت گرفته،منطقی هم هست کسی داوطلب نشه...داشتم میگفتم...پس تا صدای زنگ رو شنیدین شروع کنید!

بلافاصله بعد از پایان سخنان رییس هیئت داوران،صدای زنگ به صدا در آمد و ابتدا رودولف لسترنج پارچه ی روی مدل خود را برداشت و از مدل خود پرده برداری کرد...آلبوس دامبلدور!
آگریپا با حسودی به مدل رودولف لسترنج نگاه کرد...به نظر میرسید هیئت داوران غیر عمد،یا عامدانه راه را برای رودولف تسهیل کرده بودند،زیرا که با توجه به انبوه ریش و مویی که دامبلدور داشت،جای کار برای رودولف زیاد بود!
اما آگریپا ناامید نشد...هر چه نباشد او بهترین آرایشگر شهر بود و میتوانست از پس اصلاح هر کسی بربیاید...البته او اینطور فکر میکرد...اما با برداشتن پارچه و مشاهده مدلش،امیدش نا امید شد...مدل او لرد ولدمورت بود!

به نظر میرسید لرد به این نتیجه رسیده بود که چون دامبلدور میتواند مدل شود،چرا خودش نتواند؟!
تنها مشکل این بود که معمولا باید چیزی وجود داشته باشد تا اصلاح شود...اما در مورد لرد ولدمورت....
و این مشکل آگریپا بود!


ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۵/۲/۱۳ ۰:۱۸:۳۶



پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۹:۵۱ جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۹۴
#9

گیبنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۵ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۹:۴۴ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸
از زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 255
آفلاین
پست پایانی !

-خالی تر؟ اصن گودبرداری میکنم برات.
-هی کرن. اهای حواست کجاست؟ اییی بس کن. ااااااااااای.
چند دقیقه بعد کله ی قطع شده ی اگوستوس هم کنار بقیه ی سر ها روی چوب لباسی اویزان شده بود.

-آخیش اینم از این. اون وای دیر شده و هنوز سه نفر دیگه موندن چه خاکی بر سرم کنم؟

اگریپا که خودش را در چند قدمی مرگ میدید بر مرلین و رودولف فحش های ناموسی و بی ناموسی رو حواله کرد و از ارایشگاه بیرون امد. نگاهی به مغازه اش کرد و بغضی گلویش را گرفت. هنوز مجوز مغازه را نگرفته این اتفاق برایش افتاده بود و احتمالا تا چند ساعت دیگر سرش مثل همون سر هایی که قطع کرده بود میشد. در همین افکار بود که صدایی او را از افکارش بیرون کشید.

-هی. ارایشگاه عمو اینجاس؟
-عمو؟
-عمو اگریپا دیگه.
-بله بله همینجاست بفرمایید داخل.


ریگولوس داخل ارایشگاه شد و روی اولین صندلی روبه روی آینه نشست.
-خب عمو جون چه مدلی میخوای برات در بیارم؟
-میتونی یه جوری برام درست کنی که لهجه مو درست کنه؟

کرنلیوس به حالت پوکر به دو تا تار موی روی کله ی ریگولوس خیره شد و خواست حرفی بزند ولی به یاد مامور عذاب افتاد. پس سریعا تایید کرد و قاشق چنگالش قیچی و شونه اش را برداشت و مشغول شد.

ریگولوس هم که وسایل ارایشگاه حسابی چشمش را گرفته بود دستش رو از زیر پارچه ای که تمام هیکلش را پوشانده بود به سمت میز برد و قیچی نقره ای رو بلند کرد و در جیبش گذاشت.

-خب ریگولوس چه خبر از اوضاع وزارت خونه؟

ریگولوس همون طور که دستش را برای برداشتن ماشین اصلاح دراز کرده بود شروع به حرف زدن کرد:
-ای بابا دست رو دماغم نذار که شکسته. از صبح تا شب کارم شده مهر زدن پای این برگه، مهر زدن پای اون برگه. اخر شبم که میام دوتا جوجه طبیعی پرورش بدم و ملت رو از دست این مرغ و خروس های هورمونی خلاص کنم باید کلی حرف بشنوم و توبیخ بشم . اصلا دارم فکر میکنم معاونت رو بذارم کنار.

ریگولوس اخرین شونه ی روی میز رو زیر پارچه برد و در جیبش گذاشت که گردنش با صدای تقی کج شد و روی شانه اش افتاد.

-اگریپا چیکار کردی؟ گردنم چرا اینطوری شد؟
-متاسفم ریگولوس اما مجبورم .میفهمی؟ مجبور.
-غلط کردم تمام وسایلتو بهت پس میدم. فقط منو نکش.

اگریپا که از بودن نصف وسایل های ارایشگاه در جیب ریگولوس بی خبر بود. تیغ تیزی رو برداشت و در گردن ریگولوس فرو کرد و خون قرمزش را روی آینه پاچید. ریگولوس در اخرین لحظات مرگش یادش امد که این صحنه را قبلا هم جایی دیده. شاید در مسابقه ی ازکابان اما فرصت نکرد بیشتر به این دژاوو فکر کند چرا که گردنش از سرش جدا شد و روی چوب لباسی رفت.

در همین لحظه در اراشگاه به شدت کوبیده شد.
-اگریپا اونجایی؟
-کی هستی؟
-مامورم.
-مامور شهرداری؟
- نه بابا مامور عذاب. وقتت تموم شده.

مامور منتظر نماند که اگریپا در رو باز کند و با لگدی محکم به در وارد ارایشگاه شد و با سر های قطع شده ای مواجه شد که هنوز قطرات خون از ان ها جاری بود.
-یا امام دوازده سینوس ۲۳به توان۷ تقسيم بر ۲/۷۶۳ضربدر ۶۵۷ راديکال ۵به توان۲.
-مامور . خواهش میکنم فقط دوتا سر دیگه مونده یه کم بیشتر بهم وقت بده.
-تو همه ی این ادم هارو کشتی؟
-خب خودت گفتی که هفت نفر رو با تیغ بکش.
-من به شلوار مرلین خندیدم. من گفتم:
نقل قول:
تو دو روز فرصت داری تا هفت نفر رو به آرایشگات بکشونی و گردن اونها رو با تیغ بزنی...اگه این کار رو نکنی بدترین عذاب دنیا رو سرت نازل بشه...


اگریپا چند لحظه به جمله ی نقل قول شده خیره شد. سپس به سر های قطع شده خیره شد. سپس به مامور و بعد هم به خودش. نمیتوانست باور کند که فقط کافی بود تا با تیغ گردن هفت مشتری را بتراشد نه که انهارا بکشد. دوباره به سر های قطع شده ی دوستانش نگاه کرد. اه بلندی کشید و تیغش را بلند کرد.
مامور سیاه پوش قدمی عقب رفت.
- هی میخوای چیکار کنی؟ برو عقب. برو عقب وگرنه عذابت میدم من مامور عذابم یادت نرفته که.
اگریپا به مامور نزدیک شد و در گوشش زمزمه کرد:
-حالا یاد میگیری که از این به بعد شفاف صحبت کنی.

چند دقیقه بعد اگریپا سر قطع شده ی مامور رو هم پیش بقیه ی سر ها قرار داد و از مغازه خارج شد. از فردای آن روز ساکنین دیاگون نوشته ی خونی بدخطی را سر در ارایشگاه اگریپا دیدند.
-این مغازه برای مدت طولانی بسته خواهد بود. سر قفلی ان هم واگذار نخواهد شد لطفا با شماره تلفن زیر تماس نگیرید.


ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۴/۱۱/۲۳ ۱۱:۱۵:۱۵

هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.


پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۱۸:۱۶ چهارشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۳
#8

آگوستوس راک وود old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۶ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۴۹ دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۵
از زیر سایه ارباب .... ( سایشون جهان گستره خوو ...)
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 118
آفلاین
قیییییییییییژ ... دینگ !

- سلام آگ !
- به ... سلام کرن ! لانگ تایم نو خبر !!
- شرمنده مرام آشپزیت داداش ! این آرایشگاهه اینقدر شلوغ بوده ... که حتی نرسیدم گردگیریش کنم ! الان اون شونه رو ببین ! تار عنکبوت بسته به مرلین !

کرن و راک یکدیگر را در آغوش گرفتند . بعد از کلی ماچ و بوسه و اشک ریختن در فراق یکدیگر [!] ، راک وود با آن شکمبه ای که پیدا کرده بود روی صندلی نشست .
لحظه ای نگاه کرد به لباسش و متوجه شد کلی خون و مو ، میکس شده در هم روی لباسش مانده .

- کرن ؟ حالا آرایشگریت به کنار ، این همه خون رو لباست چیکار میکنه ؟

آگریپا که تیزی اش را از الکل در می آورد ، دستپاچه شد و آن را رها کرد :
- اممممم ... راستش ... سر ... نه ... یعنی ... چیز .. اها ... داشتم پشت گردن یه معتاد رو میزدم ، یهو تکون خورد . بعدش پشت گردنش برید !

راک وود " آهان " ی گفت . از همان " آهان " هایی که شما با نگاه عاقل اندر سفیهه به بقیه می گویید ! حالا این نگاه عاقل اندر سفیهه معلوم نیست از کجا آمده ... شاید روزی در دوران کهن ، عاقلی اندر سفینه آبی اش نشسته بوده و یکی از خدمه ها کار اشتباهی کرده . سپس همون عاقل نگاهی خشم آلود به او انداخته . از آن موقع نگاه به نگاه عاقل اندر سفیهه معروف شده ... یا شاید یه بوقی بوده که اسمش عاقل اندر سفیهه بوده ... بعد یه جوری نگاه می کرده که نگاهش به اسم خودش ثبت احوال ...

بقیه صحبت استاد همه چی دون بخاطر برخورد ساطور راک وود به جلوزیون ، در نطفه خفه شد !

- مرتیکه بوق بن بوق . بوق زاده بی بوق ! بی فرهنگ حرفاشو با حرفای من هماهنگ کرده بود . منتظر بود من بگم " آهان " !
حالا مهم نیس ... کرن ؟! بیا داداش ، دمت بوق ! بیا این سر ما رو دیزلی بزن ! پشت گردنمو هم مرتب کن . این ریش لامصبمم از ته بزن ! از زمانی که رفتم آشپزخونه ، نتونستم ریشمو بزنم ! فقط روی گلومو خالی تر کن !


ویرایش شده توسط آگوستوس راک وود در تاریخ ۱۳۹۳/۱۱/۲۲ ۱۸:۵۴:۲۸

آخرين فرصت ماست ....




پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۲۳:۵۲ جمعه ۲۶ دی ۱۳۹۳
#7

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۵۷:۵۵
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1163
آفلاین
خلاصه:کرنلیوس آگریپا بعد از افتتاح آریشگاهش،به خاطر زدن ریش اولین مشتریش دچار طلسمی میشه که مرلین روی اون ریش قرار داده.اگریپا برای رهایی از این طلسم باید سر هفت نفر رو توی آرایشگاه ببره.وگرنه بدترین عذاب به سرش میاد.اگریپا میتونه سر کراب رو به عنوان اولین نفر توی آریشگاش ببره..حالا فلورانسو و یک معتاد هم به ارایشگاش اومدن و آگریپا قصد داره سر اون دو رو هم ببره که ناگهان صدایی اون رو صدا میزنه...
__________________________________________________________
_ اگریپا...اگر اونجایی همین الان بیا بیرون.
_تو کی هستی؟!
_مامورم!
_مامور عذاب؟!
_چی میگی عامو؟!مامور شهرداریم...بیا این عوارض تاسیس مغازه رو بده...
_آها!

چند دقیقه بعد!

کرنلیوس در حالی که زیر لب به خاطر پول زوری که به عنوان عوارض ازش گرفته بودن غرغر میکرد،بالای سر فلورانسو برگشت و گفت:
_خب چی میخواستی؟!
_گفتم که...میخوام موهامو کوتاه کنی امشب جایی دعوتم خوشگل بزن.
_باشه...یه مدل اومده به اسم سوار...بزنم؟!
_سوار...چی هست؟!
_بابا سوار...نشنیدی؟! الان همه از این مدل استفاده میکنن!
_نمیدونم...بزن...راستی اسم کامل مدل چیه؟!
_سوار بی سر!

چند دقیقه بعدتر!!!

کرنلیوس بعد از این که سر فلورانسو و معتاد مجهول الهویه بدبخت رو توی گونی انداخت،کش و قوسی به بدنش داد و گفت:
_آخیییییییییییش!خسته شدم...ولی اونقدر ها هم که فکر میکردم سخت نبود...ملت خودشون با پای خودشون میان اینجا...تو همین دو ساعت سه تا کله بریدم...بهتره برم یکم استراحت کنم!

12 ساعت بعد!

کرنلیوس در حالی که دو دستی به سرش میزد که چرا اینهمه وقت رو خوابیده و نتونسته سر کسی رو ببره،تصمیم میگره که خودش بره دنبال طعمه هاش!




پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۱۸:۴۶ دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۳
#6

آلبرت رانکورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۷ جمعه ۱۴ آذر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۲۶ دوشنبه ۸ تیر ۱۳۹۴
از جهنم برگشتم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 20
آفلاین
فلورانسو همون طور که اهنگ مضحک یه دیوااره یه دیوااره را میخواند و از بوی گند دهان معتاد قفلی زده بود خود را کشان کشان به ارایشگاه اگریپا رساند .

از سوی دیگر اگریپا در فکر جور کردن چند کله دیگر بود و بر خود لعنت می فرستاد که چرا حرف مالسیبر رو گوش نکرده.که صدای دوفگ دوفگی اورا از جاپراند و به سوی در ارایشگاه حرکت کرد وقتی در را باز کرد فلورانسو را دید که با چشم های سوباسایی به او خیره شده و میگه :

-"سلام. سلام. اگریپا"

اگریپا که انگار انتظار اومدن او را داشت گفت: سلام اینجا چی میکنی ؟چرا ادای رزی رو در میاری؟ بیا تو.
که متوجه شد فلو تنها نیست و معتادی درشت هیکل و با بوی گند دهان پشت سر فلو ایستاده .
-این کیه ؟

فلو که داشت خودشو بغل بخاری جا میداد گفت: از تو لپ لپ در اوردم خب معلومه دیگه ! معتاده گفتم بیارمش اینجا شاید بتونی کمکش کنی حالا میتونی کمکش کنی ؟

اگریپا که فکر مامور عذاب یه لحظه رهایش نمیکرد با خوش حالی گفت: بله که کمک میکنم معتاد جان بفرما داخل

و رو به فلو کرد و گفت: خب حالا خودت برای چی اینجایی؟
فلو گفت:میخوام موهامو کوتاه کنی امشب جایی دعوتم خوشگل بزن .

اگریپا معتاد رو به اتاق بالا برد و پتویی رویش کشید و با خودش گفت: حالا بزار یه فکری هم به حال تو میکنم
و معتاد هم با فرمت( ) در اتاق زیر شیروانی خوابید .

اگریپا دستایش را شست و اماده ی اصلاح کردن شد قیچی رو حسابی تیز کرد و شروع کرد به اصلاح فلورانسو در همین حال با خودش میگفت :همین الان بهترین فرصته که سرش و از گردنش جدا کنم با همین طرز تفکر قیچی تیز رو در گردن فلرانسو فرو کرد.
که ناگهان صدای زنگ مغازه به صدا در اومد که صدایی کلفت از پشت در میگفت: اگریپا اونجایی همین الان بیا بیرون .


ویرایش شده توسط آلبرت رانکورن در تاریخ ۱۳۹۳/۹/۱۷ ۱۹:۲۸:۰۵

از آبی متنفرم

تصویر کوچک شده


ارزشی خشن
تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده



پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۱۸:۳۵ پنجشنبه ۶ آذر ۱۳۹۳
#5

فلورانسو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۰ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۰۴ چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 350
آفلاین
دخترک سوت زنان و حتى بشكن زنان و درون دل رقص کنان و زيرلب آوازخوان، در خيابان پيش مى رفت.

- يه ديوااااره..يه ديوااااره..اين ورش محفلى، اونورش مرگخواااره..آآآ..طرف محفل هميشه خوش خوشانه، اما اونور همیشه بزن و بکش و مرگخورانه..آآ..او او..آآ..يه ديواره..يه ديوااااره..

هر چند اصالت فلورانسو چنين رفتارى را به هيچ وجه قبول نمى کرد، اما او ديگر آن زندگی را کنار گذاشته بود، زندگی اى که پر از خودخواهى بود. او از آن زندگی خداحافظى کرده و به زندگی جديدى سلام گفته بود البته سر راهش با چند زندگی ديگر هم سلام و عليکى داشت اما در نهایت اين زندگی جدید را انتخاب کرده بود. زندگی اى که به جاى دخترى خشک و رسمی، شاد و مهربان باشد و به جاى ايراد گرفتن، از همه چيز لذت ببرد.

ناگهان مردى به دخترک نزديک شد. مرد، لباس هاى کثيف و پاره اى داشت، موهایش را از بغل ها کوتاه کرده و وسط آن را نگاه داشته بود و پارچه ى زانوى شلوارش را بريده و از آن براى لباسش جيب درست کرده بود. جدا از ظاهرش، رفتار عجيبى هم داشت. ابتدا دستش را داخل دماغش کرد سپس آن را به سرش مالید و بعد روى زمین نشست و سرش را به چپ و راست چرخاند. فلورانسو هندزفرى را که گيديون به او داده بود از گوشش خارج کرد و گفت:

- چى شده عمو جان؟!

مرد از روى زمین بلند شد و دوباره همان حرکات را تکرار کرد اما اين بار با صدا. ابتدا دستش را در دماغش کرد.

- دخملم..يعنى دخمل برادرم ببین خمارم دماغ رو نگاه کن..

و بعد دستش را به سرش مالید.

- سرم گيج ميره.. دلم ضعف ميره..خودم اينجام اما اين پاها سمت" چيز" ميره.

و در آخر روى زمین نشست و سرش را به اطراف چرخاند.

- هى هى هى هى..
- الان که پول ندارم چون دارم ميرم آرایشگاه..بيا با من بريم شاید صاحب اونجا" چيز" داشته باشه آخه يکى از دوستاش به اسم مورفين هم معتاده.

معتاد که گويى جان دوباره گرفته بود از جايش بلند شد و يکى از گوشى ها را در گوشش گذاشت. فلورانسو آهنگ را عوض کرد و صداى گيتار گيديون، دوستش، بلند شد.

-درين رين رين..دارام رام رام..دين درى دين دين..


تصویر کوچک شده


I'm James.


پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۱۷:۴۷ سه شنبه ۴ آذر ۱۳۹۳
#4

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
چند دقیقه ای میشد که رودولف رفته بود و کرنلیوس را با افکارش تنها گذاشته بود.کرنلیوس در طول مغازه قدم میزد و زمزمه میکرد: حالا چیکار کنم؟!هفت نفر! کاش از رودولف کمک میخواستم.هر چی باشه دربون خانه ریدله.روزی صد نفر میرن و میان.میتونست هفت نفرشونو بفرسته اینجا.یعنی لرد سیاه راضی میشه سری به آرایشگاه من بزنه؟
کرنلیوس خیلی زود به خاطر آورد که اولا لرد سیاه دلیلی برای مراجعه به آرایشگاه ندارد و دوما چه کسی جرات میکند گردن لرد را بزند! کرنلیوس مطمئن بود دو سال بعد لرد برمیگشت و انتقام سر بریده اش را میگرفت و بند بند بدن کرنلیوس را از هم جدا میکرد.
کرنلیوس با ناامیدی دستی به شاخ هایش کشید و جلوی مغازه رفت.ملت جادوگر با عجله از جلوی مغازه رد میشدند.
جادوگری شتابزده کرنلیوس را کنار زد و خودش را به داخل آرایشگاه پرتاب کرد!
جادوگر تازه وارد به محض ورود شروع به فریاد زدن کرد:آهای! آرایشگر! به دادم برس!

کرنلیوس خوشحال از ورود یک مشتری جلو رفت:جناب کراب!خوش اومدین.چقدر از دیدن شما و گردنتون در این مکان خوشحال شدم.این آرایش جدید چقدر بهتون میاد.

کراب اخم کرد و گفت:اتفاقا من اومدم منو از شر این قیافه نجات بدی!لودو طلسمم کرده و این شکلی موندم. یه کاری کن!من تو این جامعه آبرو دارم...یعنی داشتم!

کرنلیوس تیغ تیزش را برداشت و کراب را روی صندلی نشاند:خب...به من اعتماد کن. من بهترین آرایشگر این شهرم.مطمئن باش تو رو از این قیافه مزخرف و خنده دار نجات میدم.

کراب خودش را به دستهای هنرمند کرنلیوس سپرد. طولی نکشید که صدای خرت و خرت بریده شدن چیزی به گوش رسید.کراب جاری شدن مایع گرمی روی گلویش را حس میکرد.جرعه ای از چای دارچینش را نوشید وگفت:هی کرنل!فکر کنم کمی چای روی گلوم ریخت.اصلا این چایی رو برای چی دادی به من؟من از دارچین متنفرم!
کرنلیوس به بریدن ادامه داد:شفادهنده ها میگن که درد رو تسکین میده.الان دردی حس نمیکنی که؟
کراب کرفس تر از این حرف ها بود.دردی حس نمیکرد.
ده دقیقه بعد کار کرنلیوس تمام شده بود.آینه را جلوی کراب گرفت. ولی کراب چیزی جز پاهاش خودش ندید.
وینسنت:کرنل!من دارم مچ پای خودمو میبینم!

کرنلیوس که کمی دستپاچه شده بود سر کراب رااز روی زمین برداشت و جلوی آینه گرفت:اوه!ببخشید.حواسم نبود.حالا ببین.

کراب نگاهی به سرش که در فاصله یک وجبی از بدنش قرار گرفته بود انداخت و لبخندی زد و گفت:هوم!خوبه!اینجوری زیاد جلب توجه نمی کنم.البته ممکنه سرمو یه جایی جا بذارم.ولی فکر میکنم خیلی زودعادت کنم.از اونجایی که دهن و معده م به هم ارتباطی ندارن ممکنه لاغر هم بشم.خوشم اومد!دستمزدت چقدر میشه؟!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۱۴:۲۸ جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۳
#3

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۵۷:۵۵
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1163
آفلاین
کرنلیوس که انگار اهمیت خاصی به مالسیبر و حرفاش نمیداد و مشغول تراشیدن ریش رودولف بود،رو به مالسیبر کرد و گفت:
_چی گفتی؟!نفهمیدم...یه بار دیگه تکرار کن؟!
_این ریش رودولف طلسم شده است...هر کس ریش رودولف رو بتراشه،دچار بدترین نوع عذاب میشه!
_دیر گفتی...تراشیدم!
_نهههههههههههه...

هنوز نه گفتن مالسیبر تمام نشده بود که دونفر با ردای رسمی وزارت وارد آرایشگاه شدن.یک از اون دو نفر گفت:
_مالسیبر...مالسیبر کیه؟!

رودولف و کرنلیوس هر دو سریعا با دستاشون به مالسیبر اشاره کردن.اون دو شخص هر کدوم یکی از بازوهای ماسیبر رو گرفتن و او رو به سمت در خروج بردن.یکی از اون دونفر گفت:
_آقای مالسیبر...ما مامور های دادگاه شماره 10 هستیم و موظفیم که شما رو به اونجا ببریم...پس بهتره مقاومت نکنی و با ما بیای...
_اما من باید یه اخطار به این دو نفر بدم...شما نمیدونید...نفرینی ک...
_آقای مالسیبر بهتره هیچ حرفی نزنید چون ممکن در دادگاه بر علیه شما استفاده بشه...هر صحبتی که دارین توی دادگاه بیان کنید.
دو مامور دادگاه مالسیر را کشان کشان از کادر مغازه خارج کردن...

کرنلیوس رو به رودلف که هنوز زیر دستش بود و نصف ریشش رو نزده بود کرد و گفت:
_به نظرت مالسیبر راست گفت؟!
_نه بابا...به حرفش اعتمادی نیست...این دوتایی هم که اومدن بردنش،فکر کنم از بخش روانی سنت مانگو اومده بودن ولی الکی گفتن از دادگاه تا مالسیبر رو بدون مقاومت بتونن ببرن...تو سریع این نصف بقیه ریش رو بزن دیگه...من از وقتیکه شغلم توی سرما شده،نیاز رفتنم به مرلینگاه ده برابر حد نرمال شده...سریع کارت رو تموم کن قبل از اینکه اتفاق نا خوشایندی بیفته!
_باشه...بیا این از این...این رو هم بزنم...اون گوشه هم مونده...تموم شد...خودت رو تو آینه ببین!

رودولف بعد از اینکه تصویر خودش رو توی آیینه دید،رو به کرنلیوس کرد و گقت:
_ایول...نه مثل اینکه کارت رو بلدی...ولی مشکل اینه که از جذابیتم نه تنها چیزی کم نشد،بلکه اضافه و بیشتر هم شد!ولی بازم آفرین...حالا این کمربند رو باز کن من یه سر اضطراری برم مرلینگاه و بیام باهات حساب کنم.

کرنلیوس همین که کمربند رو باز کرد،رودولف با سرعت هر چه تمام تر از صندلی جست و به مرلینگاه رفت!
کرنلیوس شروع به جارو کردن آرایشگاه و ریش های رودولف کرد تا وقتی که رودولف کارش تموم شد،بتونه حسابی تیغش بزنه و ازش حداقل 500گالیون بگیره...هنوز در حال جارو کردن بود که صدای بسیار رعب انگیز و خوفناکی در درون سر کرنلیوس شروع به حرف زدن کرد:
_کرنلیوس....یوهاهاهاهاها...
_کیه؟!کی داره حرف میزنه؟!
_منم صدای رعب انگیز و خوفناک!من مامور عذابم...یوهاهاهاها...
_چی؟!مامور عذاب کی...عذاب چی؟!
_عذاب تو...من ماماورم که هرکس طلسم شوم و سیاه مرلین کبر رو شکست عذاب بدم...یوهاهاهاها...
_طلسم؟!کدوم طلسم؟!
_طلسمی که روی ریش رودولف بود...هر کسی ریش رودولف رو میزد،دچار این طلسم میشد...یوهاهاهاها...
_حالا من چیکار کنم؟!
_تو دو روز فرصت داری تا هفت نفر رو به آرایشگات بکشونی و گردن اونها رو با تیغ بزنی...اگه این کار رو نکنی بدترین عذاب دنیا رو سرت نازل بشه...یوهاهاها...
_حالا چرا هی میخندی؟!
_برای اینکه فضا خوفناکتر و رعب انگیز تر بشه...یوهاهاها...یادت نره فقط دو روز فرصت داری...یوهاهاها!

بعد از رفتن صدای رعب انگیر و خوفناک،کرنلیوس به خودش اومد...به سرعت به سمت مرلینگاه رفت و در مرلینگاه رو با شدت باز کرد...
_ای بابا!کرنلیوس...این چه وضعشه؟!آدم تو مرلینگاه هم آسایش نداره؟!چه وضع اومدنه آخه؟!یه اهمی...یه اهومی...یه یا مرلینی چیزی آخه!
_حرف نزن!تو هم اون صدای رعب انگیز و خوفناک رو شنیدی؟!
_رعب انگیز و خوفناک؟!منظورت بلاتریکسه؟!
_بلاتریکس چیه آخه؟!:vay: تو هیچ صدایی الان نشنیدی؟!
_یعنی غیر از صدای تو؟!نه هیچی نشنیدم.... حالت خوبه کرنلیوس؟!
_اره...نه...نمیدونم...:hyp:
_مرلین شفا بده!من برم سر پستم دربونی خانه ریدل کلی کار دارم...بعدا حساب میکنم...مرلین حافظ!

رودولف،کرنلیوس رو همینطور گیج و منگ توی آرایشگاه تنها گذاشت...
کرنلیوس به یک نقطه خیره شده بود با خودش میگفت:
_دو روز...هفت نفر...از کجا بیارم؟!


ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۳/۸/۳۰ ۱۶:۴۶:۳۵
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۳/۸/۳۰ ۱۷:۲۲:۳۶
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۳/۸/۳۰ ۱۷:۲۸:۵۴








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.