هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۰:۴۵ دوشنبه ۷ آبان ۱۳۹۷
#50

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۳۲:۰۶
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 180
آفلاین
در سمتى دامبلدور ،وجادوى سفيد که حتى درميان مرگخوار هاهم بامهربانى درخواست دوئل لرد سياه را قبول کرده و در سمت ديگر،ارباب سياه رامشاهده ميکنيم که نجينى درحال شکاندن قلنج هاى ايشان است تا براى دوئل آماده شود.
چشم در مقابل چشم، صورت در مقابل صورت،دست در مقابل دست،جادوى سفيد دربرابرجادوى سياه چه کسى موفق ميشود؟؟
ادامه اين دوئل را پس از دودقيقه پيام بازرگانى خواهيم ديد...

-بسه ديگه هکتور از رو اون سخره بيا پايين ،واقعاً مسخره شدى!

هکتور که فکر ميکردبااين مسابقه بهترين مجرى سال شناخته ميشه از روسخره پايين اومد.
-ميدونى بلاتريکس...دقيقاً جايى که همش فکر ميکنم يه استعداد جديد در من شکوفا شده ميزنى تو ذوقم

بلا با خونسردى تمام به هکتور نگاهى انداخت.
-آره هکتور حقيقت واقعاً تلخه..حقيقت اينکه ،توهيچ استعداد جزء خرابکارى ندارى!

لرد که دگر کنترل اعصاب خود را از دست مجنونى به نام دامبلدور از دست داده بود فرياد زد:زود تر بياييد دگر دامبلورد به مورچه ها غذا ميدهد ،اين توهين به ماست درخواست دوئل راپذيرفت،اما هنوز کارش با موچه ها تمام نشده ميترسيم بعد هم شروع به غذادادن به شپش هاى موى بلاتريکس کند!

بلاتريکس از اين موضوع بسيارهراس داشت،زيرا ميدانست اگر کسى به شپش هايش نزديک هم شود شپش هايش اورا از درون سوراخ ميکنند،با کمى دستپاچگى گفت: خب ما نميخوايم همچين اتفاقی رخ بده براى همين باشماره 3دوئل ارباب و دامبلدور شروع ميشه..
همگى سر جاى خودشون،
يک
...
دو
...
سه


피가 내 정맥에 흐르는 한 그것은 어둠의 영주에 속합니다.💀
.
As long as the blood flows in our veins, we belong to the Lord of Darkness😺

پیشی ملوس ارباب ،مشکلی هست؟
پنجول میکشما
😾😾


پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۹ یکشنبه ۶ آبان ۱۳۹۷
#49

دراكو مالفوى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۹ پنجشنبه ۵ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۶:۳۵:۲۱ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 35
آفلاین
دامبلدور: ممم.. باشه قبوله فرزندم اما اول یادت باشه که همیشه در زندگی...

لرد سیاه:بابا بیخیال دیگه هی اینم یچی واسه خودش یاد گرفته.

_چرا عصبانی میشوی فرزندم مگر نمیدانی که باید در زندگی...

_کروشیووو!

این صدای تمام شدن صبر لرد سیاه بود که با جیغ البوس دامبلدور همراه شد.

نجینی با عصبانیت گفت:فس دو دیگه فسمک مگه نمیدونی ما گشنمونه فس؟

باقی مرگ خوران با حرکت سر حرف لرد و نجینی را تایید کردند.

دامبلدور که فهمیده بود حقه جملات حکیمانه جلوی لرد سیاه کییر کار نمیدهد بلند شد و گفت:من برای دوئل امادم.


JUST SLYTHRIN


پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۲۲:۴۶ یکشنبه ۶ آبان ۱۳۹۷
#48

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۴:۴۳
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 444
آفلاین
بعد از اینکه دامبلدور کل گلای جنگل رو سرزنده کرد و پرنده ها رو پرواز داد.بالاخره با سرعت بیشتری راه افتادند
_هی اینجا یه گل کوچولوی دیگه داریم..
هکتور با عصبانیت گفت:
_نههههه!
لینی که سعی میکرد هکتور را آرام کند با لحنی نرم گفت:
_خفه شو
دامبلدور آرام آرام برگشت و گفت:
_چی نه پسرم؟
هکتور که خشمش را فرو میخورد گفت:
_هیچی گفتم ممک..ممکنه دیر بشه.
_خب به هر حال من باید این گلو ترمیم کنم یه دیقه کار داره پسرم...
هکتور به لینی نگاه کرد.که ناگهان از پشتشان صدایی باشکوه و جذبه آمد
_ای بی عرضه ها!یه ریشوی صد و پنجاه ساله رو نتونستید بیارید پیش من؟خودم اومدم دیگه انقدر لفتش دادید!
هکتور دستی به موهایش میکشد و میگوید:
_اخه قربان شما نمیدونید این...
_ساکت!خب حالا تو آلبوس عزیز...دوست داری چجوری بمیری؟آوادا کداورا؟یا..یا..بلاتریکس یا چی؟؟
بلاتریکس که تازه از پشت سر ارباب بیرون آمده است میگوید:
_یا اینکه بدیم مار بلند مرتبه نجینی بخورتش!
لرد با خنده ای شیطانی میگوید:
_آفرین...آفرین ولی نظر من اینه که اول آوادا کداورا بعد بدیم نجینی بخورتش.ها؟!
بلاتریکس،هکتور و لینی با هم میگویند:
_عالیه ارباب
دامبلدور که هنوز مشغول سرپا کردن گل ها است میگوید:
اشکالی نداره عزیزانم من از مرگ هراسی ندارم ما نباید از مرگ بترسیم بلکه...
_ساکت!فقط یاد گرفته جملات قصار تحویل ما بده و البته!من نمیخوام تو رو به یه شکل معمولی بکشم..من تورا به دویلی جانانه دعوت میکنم آلبوس دامبلدور!



Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۱۷:۰۷ شنبه ۵ آبان ۱۳۹۷
#47

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۳۲:۰۶
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 180
آفلاین
لينى وهکتور براى جواب دادن نقشه شرارت آميزشان،لبخندى زدند.

لينى خيلى آروم توى گوش هکتور:هه اين دامبلدور هم خيلى زود گول ميخوره ها با اين مثلا زرنگيش!آخه کى حرف يه مرگخوارو باور ميکنه ؟

هکتور:ميدونى لينى جان روشنايى چشمان اين سفيد هارو کور کرده وچيزى نميبينند،اونا نميدوننن که هيچوقت نبايد به يه مرگخوار اعتماد کرد،خصوصاً اگه محفلى باشى،چون همه ما از اونا متنفريم.

کمى گذشت و هکنى و دامبلدور هنوز در راه بودند،که دامبلورد يک دفعه از مسير دور شد وبه سمت جنگل کنار جاده رفت.

-هى چيکار ميکنى؟؟اونجا منتظر توئن که بکشنت..يعنى برى يه مرگخوارومحفلى کنى!!

-الان ميام چشمم به اين گل که پژمرده شده بود خورد،الان که دوباره سربزش کردم ميام

هکنى نگاهى به هم کردند:از محفلى ها متنفررررممم

-خيلى خب بااين وردى که براش خوندم ديگه پژمرده نميشه!
بريم...
اونا دوباره به راه افتادن اما.... دامبلدور دوباره از مسير راهشو گرفت و اونورى رفت.

لينى:ديگه کجا؟؟

-اوه بال اين پرنده زخم شده الان شفاش ميدم و ميام.

-اگه قرار باشه ايجورى پيش بره تا 1سال ديگه ام نميرسيم..


ویرایش شده توسط دیانا کارتر در تاریخ ۱۳۹۷/۸/۵ ۱۷:۱۰:۳۶
دلیل ویرایش: به شماچه!!"
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در تاریخ ۱۳۹۷/۸/۵ ۲۱:۴۵:۴۶
دلیل ویرایش: .

피가 내 정맥에 흐르는 한 그것은 어둠의 영주에 속합니다.💀
.
As long as the blood flows in our veins, we belong to the Lord of Darkness😺

پیشی ملوس ارباب ،مشکلی هست؟
پنجول میکشما
😾😾


پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۱۶:۴۰ شنبه ۵ آبان ۱۳۹۷
#46

اسلیترین، مرگخواران

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۲۶:۴۳ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
اسلیترین
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 534
آفلاین
لینی و هکتور پست ها بود که راه میرفتن و با وجود این به در آخر نمیرسیدن.
یهو تصمیم میگیرن بیشتر مصمم بشن. قیافه هاشونو جدی میکنن و با گامهای بلند بقیه ی راه رو طی میکنن.
سر راه طوفان میشه...گردباد میاد...سیل راه میفته...ولی این هیچی از مصمم بودن هکتور و لینی کم نمیکنه.

همین باعث میشه بالاخره به در آخر برسن.

اون دو تا حتی در هم نمیزنن. در این حد جدی هستن!

درو باز میکنن.
-پروفسور دامبلدور؟

دامبلدور گوشواره ای که تازگیا از طرف شخصی نامشخص براش فرستاده شده و معلوم نیست کدوم طلسم خانمان براندازی روش کارگذاشته شده رو کنار میذاره.
دامبلدور اصلا دوست نداره برای گوشواره هاش شریک پیدا بشه.
-بله فرزندان روشـ...شما فرزندان تاریکی هستین؟ قبل از تحویلتون به نیروهای امنیتی بیایین یه سلفی با این پیرمرد بگیرین.

-پروفسور. راستش به کمکتون احتیاج داریم. یکی از تاریکی ها میخواد به روشنایی بپیونده.

دامبلدور میخواد لبخند بزنه، ولی متوجه میشه که قبلا زده.
-این عالیه فرزند. خب بپیونده.

-آخه راه اینجا رو بلد نیست. ما اومدیم شما رو همراه خودمون ببریم که دستشو بگیرین و بیارینش اینجا.

گل از گل دامبلدور میشکفه!
-این فکر خیلی بکریه فرزند. بزن بریم!


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۱۶:۲۱ جمعه ۶ مهر ۱۳۹۷
#45

پیتر جیمزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۶ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۳۰:۳۷ پنجشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۷
از جهان طرد شدم، کُنج قفس سرد شدم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 10
آفلاین
هکتور و لینی با خیالی آسوده خواستند که دومین قدم را به سمت اتاق دامبلدور بردارند که صدای تقی شنیدن و مردی مو قرمز و بلند قامت که شونه‌هایش زیربار مسئولیت چند بچه که خودشان هم بچه داشتند کج شده بود، نمایان شد.
- عه سلام. شما کجا، اینجا کجا عمو بیلی؟ عه زنتون چقدر جوون‌تر شدن. چی شد یادی از ما کردین؟ ها؟ چیکارتونه هی میاید این خونه‌ی شلوغ رو شلوغ‌تر میکنید؟ این ماگل‌هام پدر مارو درآوردن با اون پولاشون...

آرتور ویزلی همانطور که حرف میزد و حرص میخورد، دندان‌هایش از جا درآمدند. لینی و هکتور متعجب به دندان‌هایی که از دهان آرتور آویزان شده بودند، نگاه می‌کردند.

- عه. خیلی میبخشید. این دندون مصنوعی‌هارو از یه ماگل پیر کش رفتم. خیلی کاربرد داره. باهاش میشه پیاز‌هارو بهتر جویید. فقط حیف یکم کوچک تر از دهان ماست.

آرتور بی‌توجه به نگاه خشمگین مرگخوارها که او را در رویاهای خود در حال شکنجه میدیدند، ادامه میداد.
- سرتون رو درد نیارم ولی فکر کنم به فک شما بخوره عمو بیلی. جانِ رونالد، بندازید دور اون دندونای چرک گرفته‌ی سیاه رو.

آرتور در حالی که به سمت آن دو میرفت دندان‌ها را کامل از دهان خود در آورد. از دندان‌های به قول آرتور مصنوعی، آب‌دهان زرد رنگی چکه میکرد و لای دندان‌ها تکه‌های پوسیده‌ و سبز شده‌ی پیاز دیده میشد.
هکتور و لینی با قیافه‌ای زار و زبانی قفل شده به آن دندان‌ها نگاه می‌کردند. آرتور به هر سختی‌ای که بود توانست دندان ها را جای چند دندان سیاه هکتور بگذارد.
هکتور که نتوانست این وضع را تحمل کند دندان ها را بالا آورد و چوبدستی‌اش را به طرف آرتور گرفت.
-استیوپفای.

لینی جنازه آرتور در حال خر و پف را به اتاقی برد و برگشت. دوباره نگاه آنها به در آخر راهرو ثابت ماند.



پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۵:۴۱ یکشنبه ۱ مهر ۱۳۹۷
#44

حسن مصطفی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۳ یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۴:۱۶:۰۵ جمعه ۱ شهریور ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 20
آفلاین
فضای گاتیک راه پله های خانه باشکوه خاندان بلک حتی از منزل پدری لرد سیاه هم برای مرگخواران ترسناک تر به نظر می اومد. هر چی باشه همین ایل و تبار بلک اینا در دوره ای روحیه کاذب دادن به امثال لرد ولدمورت که برن گنگ تشکیل بده واسه ماگل کشی.

لینی: هک! یه لوموس بزن من دید ندارم.
هک: نیشو! بیا بیرون از تو شلوارم. اینجا چیزی واسه ترسیدن نیست. خالیه راه پله. ده بیا بیرون لامصب! خارش میدی!
لینی: تو جورابتم هک! اون یکی دیگه ست.
هک: به چه حقی میخاره؟ کروشیو!

طلسم شکنجه ای میره تو شلوار جین هک و به ویبره میندازتش. اون پایین ترا پیکسی با هزار ادا اصول بال بال میزنه و از داخل جوراب هک میاد بیرون و چند پله بالاتر میشینه رو قاب بالای تابلوی نقاشی که تصویرش با تکه های روزنامه پوشیده شده. تابلوی به طور پیشفرض یه "خون لجنی" ضعیفی میگه اما نظرش برمیگرده بر اساس نتایج آزمایش خون که لینی میگیره جلوش و به خواب میره. قبل از اینکه هکتور از آخرین پله از پاگرد اول بالا بیاد فضا کلا سیاه سفید میشه.

- لن! کجا رفتی؟ بیا اینجا. فکر کنم کوررنگی گرفتم از استرس!
- نه. منم نمیتونم رنگی ببینم. فکر کنم به تاریخ پیوستیم.
- بیا ببین اینه که از دماغم داره میپاچه بیرون خونه یا نه؟
- هوووم. بذار ببینم. ئممم. بو نداره. بذارم بچشم.
- نیش نزن لامصب. از کجا بدونم زیکایی ایدزی چیزی نداری؟ بچش فقط.
- خودم بلدم. بذار کارمو بکنم.
- چیه؟ خونه؟ زود باش. وااای. سرم گیج میره. تاره همه چی. دارم یه نور سفیدی می بینم.
- هوووق! دماغته.
- آخیش. اربابو شکر. فکر کردم خونه. مرسی که دماغمو گرفتی. دستمال نداشتم.
- چوبدستی هم نداشتی؟ معجونی؟ آستینی؟ هیچی؟
- دیگه تو استرس که کار نمیکنه مغز! همه مثه شما نخبه نیستن که.

یهو در اتاقی در انتهای پا گرد باز میشه و جن خانگی مفلوکی که همون کریچر باشه به همراه جغد سر بریده ای پرت میشه بیرون و به دنبالش دعوای زن و شوهری که به راه پله میکشه:

جینی: واسه من فیلم بازی نکن هری! میرم خونه مامانم.
صدایی از طبقه پایین: کجا میری مادر جان؟ من اینجام تو آشپزخونه.دادیم اجاره اون لونه مرغو.
هری: من توضیح میدم برات جینی جان. اینطوری که فکر میکنی نیست اصن.
جینی: دیگه چیو میخوای توضیح بدی. دختره چشم بادومی جومونگ باز ورداشته بهت نامه ابراز دلتنگی نوشته.
هری: بهرحال کله زخمی بودن دردسرهای خودشو داره دیگه. اکس های آدم گاهی ابراز ارادت میکنن در نقش هوادار.
جینی: غلط میکنن. من...
هری: ای بابا. ولم کن دیگه زن. هفت هشت سال آزگار دامبل پشمک باهام بازی کرد نذاشت جوونی کنم. اونهمه فرند ریکوئست رو مجبور شدم رد کنم در حالیکه شماها زرت زرت میرفتین دیت تو هاگزمید. ریشو فرستاد دنبال نخود سیا منو. سفرهای علمی ماجرایی. هورکراکس بازی... ولدی بازی. آخرم که ترکوندمشون، ولدی و خودش باز زنده شدن، کرکر خنده به ریش نداشته م. چی میخواین از جون من؟ مگه یه جادوگر چقدر ظرفیت داره؟ ای تو روحت رولینگ! بذارین تفریحمو بکنم دیگه.

با پایان سخنرانی کوبنده پاتر، فضای سیاه و سفید راه پله رنگی میشه دوباره. جای کله قطع شده جغد توی دست کریچر، گل محمدی در میاد. جینی بدون اینکه جوابی بده چمدونو میگیره دستش میره پایین سمت آشپزخونه و تو راه هم هرماینی میاد بهش میگه که آره تو سال هفتم که نبودی و تو هاگ بازی بازی میکردی، منم پشم و مو شوعرتو زدم یه بار و جینی مصمم تر میشه واسه طلاق! هری هم برمیگرده تو اتاق و درو محکم پشت سرش می بنده. کریچر جغد بی سرو ور میداره میره تو لونه ش.

هیچکس همچنان متوجه حضور غیر عادی لینی و هک نمیشه. این دو در حالیکه نگاه های متعجبی رد و بدل میکنن و به تسترال شانسی شون ایمان میارن، به سمت طبقه بالاتر قدم ورمیدارن، جایی که به آخرین اتاق منتهی می شد. اتاق دامبلدور...


ویرایش شده توسط حسن مصطفی در تاریخ ۱۳۹۷/۷/۱ ۵:۴۹:۱۳

...


پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۰:۴۸ یکشنبه ۱ مهر ۱۳۹۷
#43

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۸:۲۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5485
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه سه ماموریت برای سه تا از مرگخوارا داره. ماموریت ها یکی یکی باید انجام بگیرن.
اولین ماموریت به هکتور داده می شه که بره دامبلدور رو بیاره و تحویل لرد سیاه بده!
لینی هم مصرانه همراه هکتور می ره.
لینی و هکتور به مقصد محفل آپارات می کنن. هکتور به شکل مبل در اومده و لینی به شکل سنجاق سینه...که جلب توجه نکنن.

..................

-بسه دیگه...بازی بسه! باید دامبلدور رو پیدا کنیم.

-دنبال پروفسور دامبلدور می گردین؟ طبقه بالا داره به گلدونا خاک می ده. می دونین که. آبمون جیره بندی شده. پروفسور هم خاکا رو بر می دارن، با نیروی عشق پر می کنن و دوباره به گلدون منتقل می کنن که گیاها خوشحال بشن. پروفسور نابغه هستن!

لینی و هکتور ترسیدند. آنها دستگیر شده بودند!
ولی محفلی اطلاعات دهنده، بدون توجه به آن ها دوان دوان به طرف آشپزخانه رفت.

-اینجا اونقدر شلوغ و کوچیکه که اینا همدیگه رو نمی شناسن! بیخودی سنجاق سینه و مبل شدیم! راتو بکش بریم بالا...قیافه فرزند روشنایی به خودت بگیر.

هکتور آنقدر خبیث بود که اصلا نمی دانست چگونه می تواند یک فرزند روشنایی باشد. سعی کرد لبخند شیطانی روی صورتش را پاک کرده و لبخندی پدرانه به جای آن بکارد.

ولی سخت بود!

نتیجه، چیزی شبیه چهره جوکر از آب در آمد...ولی همین هم قابل قبول بود.

هکتور و لینی روشنایی، شانه به بال هم با قدم های مصمم از پله ها بالا رفتند.


نه سول...نمی شه بمونی!
نه تام...نمی شه سر بزنیم!



پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۱۹:۰۰ شنبه ۳ شهریور ۱۳۹۷
#42

اسلیترین

سلینا مور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۰ شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۲۲:۴۸ جمعه ۴ مرداد ۱۳۹۸
از سیاره اکسو
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 56
آفلاین
_بله! قطعا زحمت کش ترین آدم خونه، خوش پوش ترین آدم خونه هم باید باشه.
مالی ویزلی این حرف رو در حالی که گل سینه ی نه چندان زیبا رو روی لباسش درست میکرد گفت.

گل سینه که رنگ هایش عوض می شد، پس از آزمایش تمام رنگ های طیف رنگی، رنگی شد که قطعا نمی توانست خبر از حال خوبه لینی دهد.

_این صحنه رو اصلا یادم نمیره لینی.

هکتور ویبره رفت. مثل همیشه. اما اینبار یه ویبره ی ناب رفت. ویبره ی هکتور مولکول های خفته ی زمین رو بیدار کرده و آنها با استفاده از هر قانون فیزیک، زیست، شیمی ای که دم دستشان بود، ویبره ی هکتور رو به مالی منتقل کردن.

مالی بی استعداد، استعدادی پیدا کرد و عربی رو در همان چند ثانیه، توسط ویبره ی هکتور آموخت و راهی مسابقات رقص عربی شد.

لینی این فرصتی که نصیبش شده بود رو با دست های نداشته اش گرفت، و به طور عجیبی، خودش رو از مالی جدا کرده و پرواز کرد.

هکتور همینطور که به اطرافش نگاه میکرد ادامه ویبره اش رو میرفت.
_لینی؟...کجا رفتی؟ ... نکنه اونم رفت مسابقه ی رقص؟ لینی و رقص؟
_من اینجام.

هکتور سرش رو چرخوند و لینی رو روی خودش در حال پرواز دید.
_اععع...اینجایی!... وایسا ببینم تو داری چکار میکنی؟ تو که بال نداری، چجوری داری پرواز میکنی؟ نکنه آلان بی...

و جمله ی هکتور با افتادن لینی رویش و فرو رفتن سوزن لینی درون دماغش ناتمام موند.


!Hey strong girl
.you know, you were born to fly
so beautiful
and

!powerful



پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۱۷:۰۰ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
#41

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۹:۳۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4714
آفلاین
- یکی داره میاد!

لینی و هکتور به سرعت ساکت می‌شن و به ایفای نقش گل سینه و مبلشون مشغول می‌شن. صدای قدم‌ها لحظه به لحظه نزدیک‌تر می‌شه تا جایی که...

- اینکه مالی ویزلیه! مگه نباید دامبلدور می‌بود؟
- هکولو حس می‌کنم این از اون لحظه‌هاس که باید سکوت کنیم.

به نظر میومد مالی قصد موندن تو اون نقطه از خونه رو نداشت، اما صداهایی که از مبل بلند می‌شه توجهشو جلب می‌کنه.
- اوه این مبل جدیدو ببین! چرا هنوز نیومده صداش در اومده؟ به هر حال منم بعنوان زحمت‌کش‌ترین عضو خونه نیاز به استراحت دارم.

هکتور با شنیدن این حرف وحشت می‌کنه. اون مالی رو در رده‌ی سنگین‌وزنان قرار می‌داد و دوست نداشت مدت طولانی چنین وزنی رو تحمل کنه.
- چرا من؟ چرا تو؟

لینی که از لای در کمد شاهد نشستن مالی و بلند شدن صدای "آخ" هکتور بود، اختیار از کف می‌ده.
- وای وای هک حتما یادم می‌مونه این صحنه رو!

ناگهان لینی حس می‌کنه نگاه مالی به کمد دوخته شده. لبخند لینی به همون سرعتی که پدیدار شده بود محو می‌شه.
مالی از روی مبل بلند می‌شه، در کمدو باز می‌کنه و برق گل سینه چشماشو کور می‌کنه.
- بعنوان زحمت‌کش‌ترین عضو خونه نیاز دارم گاهی به خودم برسم.

جلو رفتن دستان مالی همانا و برداشته شدن و کوبیده شدن لینی به لباس مالی نیز همانا!
مالی برای دقایقی جلوی آینه می‌ایسته و به تحسین هیکل و پوشش زیبای خودش می‌پردازه. تا اینکه کسی صداش می‌زنه.

- چه خبرته اینقد داد می‌زنی؟ آیا این رفتار درست با زحمتکش‌ترین عضو خونه‌س؟ الان میام دیگه.

مالی قبل از رفتن، تو دو راهی برگردوندن گل‌سینه به سرجاش، یا باقی گذاشتنش رو لباسش گیر می‌کنه!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.