هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸ سه شنبه ۹ مرداد ۱۳۹۷
#40

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۵:۰۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5485
آفلاین
-نه هک...چیزی که نمی دونی همینه. دامبلدور رو لازم نیست پیدا کنیم. دامبلدور خودش میاد سراغمون.

لینی به نظر خودش حرفی زده بود عمیق و تاثیر گذار!

ولی نظر هکتور این نبود.
هکتورِ مبلی، قصد داشت دوباره چشم غره برود...ولی به دلیل زیاد بودن روی لینی، فایده ای نداشت.
-دو تا جمله از ارباب یاد گرفتی اینجا داری تحویل من می دی؟ وسط محفل؟ اگه الان دامبلدور بیاد بشینه رو من، تو پاسخگویی؟ اگه مالی ویزلی تو رو بزنه به لباسش بازم تو پاسخگویی؟ کلا پاسخگویی؟

لینی که گل سینه بسیار زشتی هم شده بود، سرش را از لای در کمد دراز کرد.
-نیستم...من فقط گل سینه هستم. خب الان نقشه چیه؟ گیریم الان دامبلدور اومد...چیکار کنیم؟ من برم وصل بشم بهش؟

هکتور داشت مبلی عصبانی می شد.
-خب حشره...کی بهت گفت دنبال من راه بیفتی؟ چیزی جز مزاحمت نداری. معجونو برای همین آوردیم دیگه. اینو می ریزیم تو حلقش و با خودمون می بریمش. به همین سادگی! الان باید صبر کنیم پیداش بشه.


نه سول...نمی شه بمونی!
نه تام...نمی شه سر بزنیم!



پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۰:۱۷ چهارشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۶
#39

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۵۱:۳۴
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 484
آفلاین
-موفق شديم!
-موفق شديم!

لينى و هكتور، دست هايشان را به كمر زده و با افتخار سر تكان ميدادند و براى ميز و صندلى هاى محفل چشم و ابرو مى آمدند، كه...

شترق!

-گندزاده ها... عوضى ها...
-مَــــــمَن شماره يك دارم!
-خون لجنى ها...
-مـــَمــــن گشنمه!
-اصيل نزاده ها...!
-مَـــمَن!

-جيغ جيغ نكنيد! لباس هاتون رو عوض كنيد تا من پيازام رو خورد ميكنم! سريع!

هكتور و لينى با صداى كوبيده شدن در، فرياد هاى تابلوى مادر سيريوس بلك و جيغ و فرياد ويزليچه ها، از جا پريدند و به سرعت اقدام به استتار كردند.
يكى از ويزليچه ها دوان دوان وارد پذيرايى خانه شد و خودش را روى مبل پرت كرد.
-هى... اين چه نرمه... جديده؟

از جايش پريد و شروع به بالا و پايين پريدن روى مبل جديد خانه كرد.
در همان حال، انگشتش را درون دماغش چرخواند و با نگاهى به اطراف، آن را روى مبل ماليد.

هوپل!

و طى يك حركت انتحارى، توسط مبل بلعيده شد!

-چيكار كردى هك؟ چرا خورديش؟!

مبل چشم غره اى به پيكسى درون كمد كه خودش را جاى گل سينه جا زده بود، رفت.
-يه ويزلى كمتر! غر نزن... به جاش اون مغز ريونكلاويت رو روشن كن! زودتر دامبلدور رو پيدا كنيم!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۱۸:۲۹ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۶
#38

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۹:۳۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4714
آفلاین
ویبره‌ها از سر گرفته می‌شه و دقایقی به همین منوال سپری می‌شه، اما خبری از شکستن دیوار و رهایی لینی و هکتور نیست. تا این که سنگی از بالای دیوار کنده شده و مستقیم بر فرق سر مبارک لینی کوبیده می‌شه.
- آخ... یافتم چرا نمی‌شه که بشه!
- یافتن نداره، تقصیر توئه که متمرکز نیستی رو کارمون. اینطوری پیروز نمی‌شیما!

لینی بدون توجه به هکتور سعی می‌کنه شاخکشو به کله‌ی هکتور برسونه.
- هکولی کله‌تو بهم نزدیک کن. ویبره‌های تو اصن به من نمی‌رسه که بخواد رو نیشم اثری بذاره.

لینی درست می‌گفت. هکتور ویبره می‌رفت، ولی فقط برای خودش و دیوار!
هکتور برای لحظه‌ای دست از ویبره زدن برمی‌داره و عمیقا به سخنان لینی فکر می‌کنه. هی فکر می‌کنه، بازم فکر می‌کنه و در نهایت به نتیجه‌ی دلخواهش می‌رسه.
- معجون نزدیک شدن به هم بدم؟
- وجودت خودش معجون خودجوشه. کله‌تو نزدیک کن بیاد.

برخورد کله‌ی هکتور با شاخک‌های لینی همانا و انتقال ویبره‌های هکتور از طریق شاخک‌ها به نیش نیز همانا!
در یک چشم به هم زدن ویبره‌ها و نیش‌های متوالی کار خودشونو می‌کنن و دیوار ترک می‌خوره و با صدای مهیبی فرو می‌ریزه.

لحظاتی بعد هکتور پاتیل به بغل و لینی‌ِ نیش‌تکان‌بده با خنده‌هایی شیطانی، برای انجام ماموریتشان از میان گرد و غبار حاصل از فرو ریختن دیوار ظاهر می‌شن!




پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۱۳:۲۶ چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶
#37

پاتریشیا وینتربورن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۳۰ سه شنبه ۱ آبان ۱۳۹۷
از همون اول هم ازت خوشم نمی اومد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 146
آفلاین
هکتور شروع به ویبره زدن کرد و شروع کرد به زمزمه کردن . با شدید تر شدن ویبره صدای زمزمه های هکتور به گوش لینی هم می رسید . در واقع هکتور داشت به امواج زلزله نیرو می بخشید و وسعت تکان - لرزه هایش را بیشتر می کرد . اما نکته ی جالب اینجا بود که امواج لرزه ای هم شروع کرده بودند به هم خوانی با هکتور .

- بغلی بگیر !
- چیو بگیرم ؟
- زلزله رو ؟
- آها آها . آها آها.
- چی کارش کنم ؟
- آها آها / آها آها.
- بده تو کمر بده بغلی !
- بغلی بگیر!
- چیو بگیرم؟
- زززلزله رو ؟
- چی کارش کنم ؟
- بده تو کمر بده بغلی !
- آها آها / آها آها.
- بغلی بگیر ؟
- آها آها / آها آها.
- چیو بگیرم؟؟
- زلزله رو !
- چرا ؟

ناگهان چرخه متوقف شد و لینی که همراه با هکتور و لرزه هایش « آها آها» می کرد با تعجب به لرزه ساز و لرزه نگاه کرد .
- چی چرا؟
- ها؟
- سوال پرسیدی ! چی چرا ؟
- چرا ؟
- ادای منو در نیار !
- چرا ؟
-

هکتور به لرزه خیره شد و سپس به لینی نگاه کرد . لینی شانه ای بالا انداخت .
هکتور دوباره به لرزه خیره شد ، لرزه به هکتور خیره شد ، هکتور به لرزه شد تا اینکه لینی به هکتور خیره و هکتور که نمی توانست حجم خیره شدن دو نفر را تحمل کند شروع به ویبره رفتن کرد ، منتها این بار با آهنگ بندری.


ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در تاریخ ۱۳۹۶/۱۱/۱۸ ۱۴:۰۱:۵۵

I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۱۸:۱۷ دوشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۶
#36

لایتینا فاست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹:۲۵ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
خلاصه:
لرد سیاه سه ماموریت برای سه تا از مرگخوارا داره. ماموریت ها یکی یکی باید انجام بگیرن.
اولین ماموریت به هکتور داده می شه که بره دامبلدور رو بیاره و تحویل لرد سیاه بده!
لینی هم مصرانه همراه هکتور می ره.
لینی و هکتور به مقصد محفل آپارات می کنن اما با مشكل مواجه ميشن و توى ديوار ظاهر ميشن. حالا لينى ميخواد با همکاری هکتور و ویبره‌هاش و با نيش زدن ديوار، ديوار رو سوراخ كنه.


***


لینی و هکتور مات و مبهوت به همدیگه نگاه کردن.

- حتی تو انبارم ندارین؟

پروفسور مک کونگال عینکشو جا به جا کرد و درحالی که همچنان افکت "" وارانه‌شو حفظ کرده بود گفت:
- نداریم. تو انبارم نداریم. هیچ وقتم نمیاریم. توقف تولید شده اصن.

در همین لحظه به هکتور به دلیل از ناموجود بودن دامبلدور شوک وارد شد و باعث شد ویبره‌اش به زلزله‌ی آلفا تبدیل بشه. و ارتعشاتی که به زمین وارد می‌کرد، توسط مولکول‌های هوا، "بده بغلی"ـگویان به لینی رسید.
شوک دوم هم به لینی وارد شد، اما لینی ریونکلاوی بود و ذهن باهوشی داشت پس شوک نه تنها باعث ویبره‌ش نشد بلکه باعث شد مغزشو به کار بندازه.
- ما مگه تو محفل آپارت نکردیم؟ پس چرا تو هاگوارتزیم؟

درهمین حین که لینی درگیر فکر کردن بود هکتور درحال چونه زدن با مک کونگال بود.
- یعنی چی موجود ندارین؟ من این همه با این حشره همکاری نکردم که بشنوم دامبلدور موجود نیست.
- نداریم آقا. مشتریا شکایت کردن گفتن ریشش تو دست و پا میپیچه، توقف تولید شد.

لینی نگاهی به مک کونگال انداخت، اصلا مک کونگال میتونست این جوری بخنده؟ از نظر لینی همه چی عجیب و غیرعادی به نظر میومد.
- هکتور!
- نه من باید حقمو به عنوان یه مشتری بگیرم.
- هکتور!
- یه دقیقه چیزی نگو تا من تکلیفمو روشن کنم.
- هکتور!

هکتور با صدای جیغ لینی حواسش جمع شده بود و انگار که از خوابی بیدار شده باشه سرشو تکون داد. چند لحظه‌ای نگذشته بود که متوجه شد باز هم حس میکنه گیر کرده. دور و ورشو نگاه کرد و فهمید هنوزم کنار لینی توی دیوارن.

- دفعه بعد اینطوری توی خیالات بی منطقت غرق نشو. نیم ساعته دارم صدات میکنما.
- بی منطق خودتی و نیشت.

لینی خواست ملاقه شکنی به هکتور بده که متوجه شد همینجوریشم زمانشون داره هدر میره.
- ویبره‌تو برو. باید دیوارو با نیشم سوراخ کنم.

از اولین مواقعی بود که هکتور به حرف لینی گوش کرد.


The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۱۱:۴۵ دوشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۶
#35

همیش فراتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۵۰ سه شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۲۴:۴۲ سه شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۷
از جایی بدون ستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 41
آفلاین
هردو دست به کار شدند یکی ویبره میرفت و دیگری با نیش کار میکرد ، هر چند دقیقه نوع کار را با هم عوض میکردند .
خوب پیشرفته بودند تقریبا کارشان تمام شده بود که صدایی راه رفتن کسی را شنیدند و هکتور با نگرانی گف:
- صدای چی بود ؟
- صدا ؟ مگه صدایی میاد ؟
- اره ابله گوش کن.
- اره ... راست میگیا
- کاره من تموم شد تو چی ؟ ای من چی دارم میگم زود باش یکی داره میاد.
هردو از شر دیوار خلاص شدند و از جلوی دید بقیه فاصله گرفتند ، در واقع میخواستند مخفی بشوند ولی خودشان را به جای مجسمه جا زدند !
صدای پا به پرفسور مک گونگال تعلق داشت که از دفترش خارج شده بود و به سمت کلاس درس میرفت
- رد شد ؟
- تو کوری
- فکر کنم
هردو به سمت دفتر پورفسور دامبلدور حرکت کردند هکتور دو قدمی از لینی جلو تر بود برای همین متوجه حرکات موزون لینی نمی شد
لینی با خنده ای شیطانی گفت : بالاخره رسیدیم ؛هاهاهاهاهاهاهاها....هاهاهاهها
- خشو احمق
- ببخشید .... یه لحظه فکر کردم اینجا ازکابانه
هردو وارد دفتر پرفسور شدند ... کسی داخل دفتر نبود ؟
- حتما رفته دوش بگیره
- دوش اخه دوشش
پرفسور از پشت سر وارد اتاق شد
- اوه سلام ... این جا چیکار میکنید
- ببخشید شما پرفسور دامبلدور رو ندیدید
- کی رو ؟
- دامبلدور
- ما همچین کسی رو اینجا نداریم
- واقا !
_ بله واقا


عاشق باش عاشق پیروزی چون با عاشق شدنه که نا امید نمیشی

به امید عشق



پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۲۲:۱۶ یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۹۶
#34

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۵۱:۳۴
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 484
آفلاین
-وايسا! وايـــــسا!

لينى با تعجب متوقف شد.
-داد زدى الان سر من؟... داد زدى؟... همين نيش رو بكنم تو چشمت؟ داد زدى؟!
-معلومه كه داد زدم... اون نيشت رو بيار جلو تا همچين با ملاقه بكوبم تو سرت كه پخش ديوار شي!

و هر دو نگاه مملو از "دارم برات"ى به هم انداخته و به سمت يكديگر حمله ور...
حملـــــه ور...
حملــــــــــه ور...
نشدند!
البته كه ميخواستند بشوند... اما درون ديوار خانه قفل شده و قدرت تكان خوردن هم نداشتند حتى!
پس به ناچار، به روش هاى مسالمت آميز روى آوردند!
-چرا داد زدى سرم؟
-چون ويبره رفتى... ويبره مال منه... حق منه... تو مشت منه!
-خب بدون ويبره چجورى قراره ديوار رو سوراخ كنم؟

هكتور به فكر فرو رفت... به راستى كه ويبره مشكل گشا بود!
-فهميدم! تو ويبره نرو...تو نيش بزن و من ويبره ميرم...كار گروهى!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۱۳:۱۶ سه شنبه ۳ بهمن ۱۳۹۶
#33

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۹:۳۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4714
آفلاین
- حس حشرات تاکسیدرمی شده بهم دست داد هکولی.
- ولی من فک کنم اولین از نوع خودم هستم.

لینی با کنجکاوی سرشو به سمت هکتور برمی‌گردونه.
- حالا الان به نظرت این افتخار داره یا مایه‌ی ننگته؟
- تو فرهنگ لغات من چیزی بعنوان مایه‌ی ننگ تعریف نشده. من همیشه موجب افتخارم لینی!

نیازی به فکر کردن نبود. یک نگاه به هکتور کافی بود تا پی ببری واقعا چنین عقیده‌ای نسبت به خودش داره!
لینی دست از نگریستن به هکتور برمی‌داره و مشغول برانداز کردن اطراف می‌شه.
- اینجا قاعدتا باید خونه‌ی ماگلا باشه نه؟
- نه.
- فک کن بیان و ما رو تو این وضعیت ببینن. یه حشره‌ی جادوییِ سخنگوی فرو رفته تو دیـ... هی چرا نه؟ اصن تو از کجا می‌دونی؟
- نمی‌دونم فقط از مخالفت کردن با تو لذت می‌برم.

لینی که نه تنها نطقش کور شده بود بلکه با مخالفت هم مواجه شده بود، نگاهی سرشار از "ایش" به هکتور می‌ندازه. اما طولی نمی‌کشه که دوباره چهره‌ش باز می‌شه.
- خب... حالا بهتره بری رووناتو شکر کنی که من اینجام. چون قراره با نیشم مثل دریل عمل می‌کنم و دیوارو سوراخ کنم.

ابر تفکری بالای سر هکتور شروع به شکل گرفتن می‌کنه. در یک طرفش دریلی بزرگو تصور می‌کنه که در حال سوراخ کردن دیواره و در مقابل... نیش کوچیک لینی که سعی داره شبیه اون عمل کنه!
- امکان نداره بتونی.

لینی مدت‌ها قبل و پیش از اینکه هکتور بخواد واکنشی نشون بده، وارد عمل شده بود و ویبره‌های شدیدی می‌رفت که نشون از وارد عمل شدن نیشش داشت!




پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۸ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۶
#32

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۵:۰۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5485
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه سه ماموریت برای سه تا از مرگخوارا داره. ماموریت ها یکی یکی باید انجام بگیرن.
اولین ماموریت به هکتور داده می شه که بره دامبلدور رو بیاره و تحویل لرد سیاه بده!
لینی هم مصرانه همراه هکتور می ره.
لینی و هکتور به مقصد محفل آپارات می کنن.

.................

هر دو انتظار داشتند یک ثانیه بعد جایی پنهان در گوشه ای از محفل ظاهر شوند و هنگام ظاهر شدن هم صدای پاقی بدهند.
ولی چنین اتفاقی نیفتاد!
صدای پاق به گوش رسید...ولی بعد از این صدا، هکتور متوجه شد که قادر به تکان خوردن نیست.
-لینی...فکر کنم بدبخت شدیم.

لینی احساس بدبختی نمی کرد. فقط...کمی... بی حس شده بود!
-من فکر می کنم فلج موقت شدم. تو برو. منتظر من نمون. من وقتی خوب شدم میام دنبالت. برو . منو اینجا تنها بذار. نگرانم نشو. حشره ریزی هستم. ولی از پس خودم بر میام...برو هک...برو...

-دِ آخه نمی تونم لعنتی! اگه می تونستم که یه ثانیه هم صبر نمی کردم.

لینی که هوش از سرو گوش و شاخک هایش فوران می کرد، شروع به بررسی موقعیت کرد.
-خب...الان تو یه خونه هستیم که احتمالا محفله...ولی رو زمین نیستیم. رو هوا معلق هم نیستیم...پس کجاییم؟

هکتور با خوشحالی جواب داد:
-تو دیوار! محفل مخفی بود. ما هم اینجوری ظاهر شدیم. الان نصفمون تو دیواره. فقط سرو گردنمون از دیوار بیرونه. تکون هم نمی تونیم بخوریم. شبیه این کله گوزنا شدیم که شکارچیا می زنن به دیوار کلبه شون!


نه سول...نمی شه بمونی!
نه تام...نمی شه سر بزنیم!



پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۰:۴۳ یکشنبه ۷ آبان ۱۳۹۶
#31

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
هکتور که گوش هایش را حسابی برای شنیدن صدای بال های لینی تیز کرده بود، به مقابل در اتاق لرد سیاه رسید.
ویبره ملایمی زد، و سپس چند ضربه ملایم به در نواخت.

- ویبره قبل از در زدنت اتاقمون رو لرزوند هکتور. و به نفعته دلیل قانع کننده ای داشته باشی که هنوز نرفتی سر ماموریتت. مگر اینکه رفته باشی و با دست پر برگشته باشی... که شک داریم!

هکتور این جمله طولانی را به معنای "بیا تو" در نظر گرفت و در را باز کرد.
به محض اینکه چشمانش به لرد سیاه افتاد، شروع کرد به ویبره رفتن و در همان حال نیز جلو آمد تا به مقابل لرد رسید.
- سلام ارباب.
- سلام هک. خداحافظ هک. برو دامبل رو برامون بیار هک!
- ارباب من اینطوری اصلا نمیتونم. من باید معجون آرام بخش همیشگیتون رو قبل از رفتنم بدم ارباب!

لرد هرچه فکر کرد به یاد نیاورد که تا به حال از هکتور معجونی گرفته باشد. آنهم از نوع آرام بخش. پس نفس عمیقی کشید و گفت:
- ما آرومیم هک... ولی اگه تا یک دقیقه دیگه این محل رو به سمت محفل ترک نکنی، دیگه آروم نیستیم.

هکتور قصد کم آوردن نداشت. او بدون معجون هایش نمیتوانست کاری از پیش ببرد.
- ارباب... باور کنید این معجون رو اگر میل کنید حتی من هم خوشحال و پر روحیه میشم و میتونم سریع دامبل رو براتون بگیرم!

لرد نگاهی به چشمان پر از اشک هکتور انداخت، سپس گفت:
- نه هکتور... نه... آب میتونی بدی بهمون به جاش مثلا. و سعی کنی فکر کنی معجونه!

هکتور بشکنی زد و معجون بی رنگ را از جیب خود بیرون کشید.
- بفرمایید ارباب. آب خنک و گوارا!

لرد، بطری را از دست هکتور گرفت و نوشید.
- هوووم... هوووم...
- سلام ارباب؟
- خداحافظ هکتور.
- ارباب... میشه معجون ببرم ماموریت؟
- مخالفیم هکتور. مخالفیم... برو تا خونه رو روی سرت خراب نکردیم!
- ارباب؟
- مخالفیم! برو بیرون!
- ارباب قرار بود هم عقیده بشید ولی!
- نه... ما کلا ارباب مخالفی هستیم!
- پس خدافظ ارباب.
- سلام هک... برو بیرون فقط!

هکتور با دیدن دست لرد که به سوی چوبدستی اش میرفت، به سرعت از اتاق خارج شد و نتوانست لینی را ببیند که داشت از مقابل در اتاق عبور میکرد.
لینی که هکتور را یافته بود، به سرعت جلو رفت تا دستش را روی شانه وی بگذارد.
- دیدی پیدات کردم هک؟

اما هکتور که به شدت عجله داشت، هیچ چیز را نشنید و به سمت محفل آپارات کرد.
البته به همراه لینی!








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.