هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

لیگ کوییدیچ ۱۳۹۸

برنامه بازی ها

در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: دیروز ۰:۰۸:۱۷
#37

هافلپاف

ارنى پرنگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۳ دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۹:۳۳:۳۱
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 110
آفلاین
.


ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۳ ۱۰:۴۸:۳۹

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۰:۰۷:۲۸ پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۸
#36

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۴:۲۵:۱۵
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 315
آفلاین
سریع و خشن
VS
ستارگان گریفیندور



زمان: ساعت 00:00 روز 31 مرداد تا ساعت 23:59:59 روز 6 شهریور

داوران:
فنریر گری بک
اشلی ساندرز

لطفا توضیحات ورزشگاه را مطالعه کنید.


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۳۱ ۰:۳۲:۲۵



پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹:۱۹ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
#35

گریفیندور، محفل ققنوس

روبيوس هاگريد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۵ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۴:۲۵:۱۴ جمعه ۱ شهریور ۱۳۹۸
از شهری که کودک نداشت...
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
محفل ققنوس
گریفیندور
مترجم
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 398
آفلاین
ویژگی دست‌شویی‌های استادیوم این بود که کنار دیوارش، چند تا گلدون هم بود. مثل این می‌مونه که یه ماشین دوتا فرمون داشته باشه. یا دوتا پدال گاز، یا دوتا دنده، یا دوتا کاپوت، یا دوتا کلاچ یا شور، یا بی‌نمک. میشه. برایان!؟ نقل قول:
یه قسمتایی از پست لازمه توضیحات جدید جایگزین شه، مثلا اون قسمت که بچه های محله ریونکلا میگن زن نیارید تو تیم.
پس جایگزین می‌کنیم. اون قسمتایی از پستت که لازمه توضیحات جدید جایگزین بشه رو جایگزین می‌کنیم. اما نباید فراموش کنیم که:
توضیحاتت اگه پاراگراف بندی شه هم خوندنش راحت تره هم ظاهر بهتری داره.

پنج‌شنبه 22:37:12


پس از این به بعد، وقتی که داریم توضیحات جدید رو جایگزین می‌کنیم، پاراگراف بندی را نیز هم. با دو بند انگشت فاصله در شروع پاراگراف.
لعنتی؟ چرا انقدر شخصیت انیمه‌ای ضعیفی هستی؟ چرا این برایان انقدر شخصیت انیمه‌ای سستی هستش؟ من نمی‌فهمم. چه‌طور این نسل جدید خون به مغزش نمی‌رسه و وانگهی همه‌ی پست‌ها را در یک رول خلاصه نیز هم؟ برایان!؟

ادبیات پست‌مدرن از تمام‌شدن ایده‌های نوشتن حرف می‌زند. از ناتوانی در خلق یک اثر ادبی. داستان‌های پست‌مدرن، در اصل داستان ناتوانی نویسنده در نوشتن‌اند. لعنتی! یا بی‌نمک. میشه.


گلدون! من یک پخ از رز ویزلی دریافت کردم. توش ازم دلخور بود. گفت من که فهمیدم منظورت از گلدون توی دست‌شویی‌های استادیوم من بوده‌م. مشکلت چیه؟ ها؟ ها؟ مشکلت چیه؟ بیا بریم نحوه برخورد، رجوعش کنیم. بیا. بیا. بیا رفع و رجوعش کنیم. بیا. دیگه.
ولی هاگرید نرفت. چون دلش درد می‌کرد. و الان تو دست‌شویی استادیوم بود. دست‌شویی‌ای که کنار دیوارش چندتا گلدون هم بود. و روی طاقچه‌ش، مجله و اینا هم، بود. برایان!؟

من آنزیم‌های روده‌ی روبیوس هستم.


پس روبیوس رفت نحوه برخورد تا با آنزیم‌های معده‌ش تکلیفش رو روشن کنه.

-برادرها! خواهرها! این تکلیف ماست که به همنوعان خودمون محبت بورزیم...
-اللهم صلی علی...
-محبت دوستان! گفتم محبت.
-اللهم...

گفت محبت. و برادرها رو قبل از خواهرها گفت. پس خواهرها رفتند به نحوه‌ی برخورد و با آنزیم‌های روده‌ی روبیوس گلاویز شدند.
از ورزشگاه نحوه با شما هستیم، مرلین کبیر توپ رو در دست داره و با قدرت به سمت آنتونین می‌ره. لرد ولدمورت وارد می‌شه و اعلام می‌کنه که هیچ ایده‌ای از اتفاقی که داره می‌افته نداره. وی خاطرنشان می‌کنه که هرکاری می‌کنید بکنید، ولی دعوا رو به مرگخوارها ربط ندید. و پای جناح‌ها رو وسط نکشید. پس پاها رفتند به نحوه و فرم عضویت در مرگخوارها را پر کردند. - اگر به عضویت خانه ریدل در بیایید چه رفتاری با نجینی خواهید داشت؟ - ریش دامبلدور مثل پشمکه اما ارباب نه.
رد شد.
پس کوسه‌ها رفتند به ساحل و خودکشی دسته جمعی کردند.
پس نهنگ‌ها رفتند به نحوه و از کوسه‌ها خواستند تا کپی‌رایت خودکشی دسته جمعی در ساحل رو رعایت کنند.
پس مرلین‌ها و آنتونین‌ها که نهنگ دیده‌بودند، از نحوه فرار کردند و جاشون رو به باقی اعضا دادند. و چه خالی می‌رفت... شروع پستت رو نفهمیدم و دوست نداشتم.
این رول شروع نداره اصلا! برایان!؟

فنر؟ اشلی؟ واقعا تا اینجاش رو خونده‌ید؟



به من بگو فرق این آشغال با رول‌های تایید نشده‌ی کارگاه چیه؟ فردا می‌نویسم. عه. تمدید شد. پسفردا می‌نویسم. فقط... چی باید بنویسم؟ برایان!؟

پنج‌شنبه 23:17:۵۳


- اون توپ نیست. درست‌ترش سرخگونه.
-چی؟
-اونجا که می‌گی مرلین با توپ به سمت آنتونین می‌ره. بهتره بگی با سرخگون به سمت آنتونین می‌ره.

مرلین با سرخگون به سمت آنتونین می‌ره. و برایان دست می‌بره سمت لباسش که یادمه یه هفت توش داشت.
-بچه‌ها؟ گوشیم رو زدن.

بهش فکر کن. آیا خنده‌داره؟ اگه نه بندازش دور. اگه آره، آیا نوشتنش واجبه؟ اگه نه بندازش دور. دور انداختنش راحت‌ترین کاره. نگاه کن! این ماشین هف هشت‌تا دنده داره! برایان!؟
-درسته. تازه کاکتوس‌ها رو حساب نکردم.

چرا یوآن دیگه گزارش نمی‌کنه؟

-داورها در سوت خودشون می‌دمند. برای تیم ترنسیلوانیا، آلبوس دامبلدور توی دروازه‌ست و برای تیم wwa، بنا بوده برایان در دروازه باشه که هنوز نیومده. مدافعین ترنسیلوانیا آندریا کگورگ و سونامی هستند و برای تیم مقابل، فعال حقوق بشر و فعال حقوق زنان بلاجرزنی می‌کنن.

بلا جرزنی نکن. ایح ایح ایح.

-مهاجمین ترنس، گابریل دلاکور، کلاه سو و چوپان دروغگو هستند و در تیم مقابل هوریس و جمیله و سلوین...

-بچه‌ها؟ گوشیم رو تو خیابون زدن.

-جستجوگران دو تیم، سو لی و رو بی هستند. سرخگون در دست گابریل قرار داره. پاس میده به کلاه سو. چوپان دروغگو نزدیک کلاه می‌شه تا سرخگون رو برداره.

-ای بابا. توپ گیر کرده تو کلاه.

-دروغگو. و توی دروازه. پس کجاست این دروازه‌بان wwa؟

برایان!؟

نقل قول:
خجالت نکش فنریر، مگه من گوشت نیستم؟! به من حمله کن، منو بدَر، تیکه تیکه م کن و با اون دندونای تیز و براق و بی نظیرت-




پنج‌شنبه 23:38:35



-سرخگون در کلاه سو قرار داره. پاس میده به گابریل. چوپان دروغگو نزدیک گابریل می‌شه تا سرخگون رو برداره.

-ای بابا. توپ گیر کرده تو گابریل.

-دروغگو. و توی دروازه. پس کجاست این دروازه‌بان wwa؟

برایان!؟

نقل قول:
منتظر چی هستی؟ بیا روی همین میز منو تیکه تیکه کن، بیا وسط همین دفترِ هیئت داوران دندونای براقتو توی گلو م فرو کن!



پنج‌شنبه 23:46:55


-سرخگون در چوپان دروغگو قرار داره. پاس میده به گابریل. کلاه نزدیک می‌شه تا سرخگون رو برداره.

-ای بابا. توپ گیر کرده تو من.

-دروغگو. و توی دروازه. پس کجاست این دروازه‌بان wwa؟

برایان!؟

نقل قول:
میبینی؟ تو از درون آدم شریفی هستی فنریر.



پنج‌شنبه 23:49:12


-سرخگون در چوپان دروغگو قرار داره. پاس میده به کلاه. گابریل نزدیک می‌شه تا سرخگون رو برداره.

-ای بابا. توپ گیر کرده تو چوپان.
-کدوم چوپان؟
-دروغگو. و توی دروازه. پس کجاست این دروازه‌بان wwa؟

برایان!؟

نقل قول:
تو از درون می درخشی، تو از درون یه بچه گربه ی بی آزاری فنریر! تو هنوزم پاک و قابل بخششی، حتی اگر یه لحظه ی کوتاه جذابیت بی رقیب من باعث شه کنترلت رو از دست بدی و بهم حمله کنی و منو بکشی و بعنوان یه وعده غذایی ببلغی... تو هنوزم قابل-جلو نیا!


پنج‌شنبه 23:54:43


-سرخگون در کلاه دروغگو قرار داره. پاس میده به چوپان سو . گابریل نزدیک می‌شه تا سرخگون رو برداره.

-ای بابا. توپ گیر کرده زیر ماشین.
-دروغ نگو برادر!

همه میخ شدند! این صدای برایان بود که در ورزشگاه طنین انداخت. برایانی که دوان دوان خودش رو به دروازه رسونده بود تا دست سرنوشت نیز هم.

پنج‌شنبه 23:58:33


برایان!؟ من تموم شدم! بیا منه بشور. پس برایان به بارگاه ملکوتی رفت و مرلین رو در نحوه شست.


پنج‌شنبه 23:59:48


Direct acces not allowed!!!


تصویر کوچک شده



میشه قسمت کرد جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین تر بیا روی سطح برای روز بهتر...



پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۲۳:۴۲:۴۸ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
#34

محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳:۵۱ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۲۶:۴۰
از دست شما
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
محفل ققنوس
پیام: 89
آفلاین
بسمه تعالی



ترنسیلوانیا، پست آخر:

و یا حتی چیزی بیش از آشوب درون زمین جریان داشت. بازیکن ها کارهای عجیب و غریب می کردند، سو لی قلاب ماهیگیری‌اش را به امید صید اسنیچ می تاباند و هر مرتبه تنها چیزی که عایدش می‌شد یکی از بطری‌های نوشیدنی هوریس بود و بدبختانه هر بار هم یک خالی‌اش را! گلوی‌اش خشک شده بود و با مشتی گره کرده گاها بر سر این و آن داد می کشید که « لعنتی یه کم آرومتر! » و این را زمانی گفت که به جای بطری، خود هوریس را صید کرد که خیلی هم چاق و چله و مقوّی بود. زمانی که قلاب به طعمه گیر کرد، سویِ سکونشین لبخندی زد و لحظه ای بعد در امتداد یک نخ بلند که به یک چوب بلند وصل بود، به دنبال مهاجم حریف کشیده شده و با کور سوی امیدی، جیغ‌کشان این سو و آن را نگاه می‌کرد.

- ســــــــولـــــــــام... کــــیـــــــــک؟

صحنه آهسته شده و سو که جیغ می‌کشید با هاگرید روبه‌رو شده بود، از آنجا که سو بسیار سخت جیغ می‌کشید و در راستای این تلاش دهانش به شدّت باز شده بود، هاگرید که جارویش توسط آندریا و گابریل اشغال شده بود، توانست چیز کیک‌مانندی را در خروجی معده کاپیتان تیم حریف تشخیص داده و دستش را دراز کرد تا آن را به چنگ آورد.

- والالالالالالالالا!

حالا سو و هاگریدی که دستش تا شانه در دهان او بود، با سرعت پشت سر هوریس کشیده می شدند.

- لعنتی‌آ! یارگیری سایه به سایه کردنم!

هوریس به سرعت متوجه ماجرا شده و در تلاش برای خلاص شدن از شر حریف بر آمد.

- بیگیر! ... بیگیر! ... اینم بگیـ! شت.

هوریس با پیچ های سریع و حرکات زیگ‌زاگ، موفق شده بود سوگرید را به در و دیوار کوبیده و پس از آن هم با عبور از وسط حلقه دروازه تیم حریف، خودش را از شر آن دو خلاص کرد. همینطور از شر لباس هایش که به قلاب گرفته بودند. اما او همواره انسان چاره‌اندیشی بود و با یک شیشه نوشابه کرّه‌ای خودش را در حد کفاف پوشاند.

- بله، بازیکن های تیم ترنسیلوانیا بالاخره تونستن بلاجر رو بدست بیارن. یه لحظه وایسا ببینم... بلاجر رو؟!

آندریای در حال کشمکش با گابریل یک دستش را انداخته بود دور بلاجر و با اصرار می‌خواست که با همان گل بزند.
- می‌شه! خوبشم می‌شه.
- نمی‌شه! باید با قرمزه بزنی!
- سیاهه بهتره!
- نه همه اش چرکه! اصن بده تمیزش کنم.
- نمی خوام! مال خودمه!

- آآآآآآآآ
سوگرید صفیرکشان از کنار آن دو گذشت. این بار به داور بلاتریکس گیرکرده بود.
به موهای داور بلاتریکس!

-اوخ، وای، آخ، اَوچ.

طلسم های سبز و سفید و قرمز از چوبدستی بلاتریکس بیرون آمده و بی‌فایده به جاهای مختلف هاگرید می خوردند.
- تو! بیا اینا رو از من بکّن!

بلاتریکس که هچنان با سرعت پرواز می کرد، به برایان سیندرفورد اشاره کرد تا بیاید و او را از شر جست‌وجوگرهایی که آویزانش بودند، رها کند.

- کدوماشون رو؟

برایان با چشمانی که سخت تنگ کرده بود، به جلویش نگاه می کرد.

- اونا رو دیگه!

برایان با احتیاط، در حالی که چشم هایش را تنگ کرده، و دستانش را جلویش گرفته بود، به جلو آمد.

- مگه کوری؟! به اون گندگی، اونجان.
- هولم نکن.

برایان به آرامی از کنار سوگرید معلق در هوا که با چشمانشان او را دنبال می کردند، رد شد. به مسیرش ادامه داده و به هوریسی که متحیرانه به او می‌نگریست رسیده و بطری را از جلوی او برداشت.

بلاتریکس، سوگرید، هوریس، ترنسیلوانیایی‌ها، WWAایی ها، حاضرین در ورزشگاه، بینندگان‌پای‌گیرنده:

دامبلدور: آزادی!

پیرمرد فریاد زده و ردایش را جرداده بود.

- بلا اگه بازم کاری داشتی روی من حساب کن.
هوریس: دِ!

آقای اسلاگهورن راستش را دید، چیزی نبود. چپش را دید، باز هم چیزی نبود. پس گوسفندی را که چوپان قصد بوسیدنش را داشت به طرفت العینی روی هوا زده و به جای بطری‌ جلوی خودش نشاند.
او جادوگر تیز و بزی بود.

- بز ره چه به همنشینی گوسفند، دامه من ره پس بده!
- گمشو دهاتی!

هوریس که دیگر نمی‌گذاشت با وجه‌اش بازی شود، به سرعت از دست چوپان متواری گشت. در همین حین فریادی بلند توجه ها را به خودش جلب کرد!

- یوووووفتم! یوووووفتم!

هاگرید با سرخوشی دستش را از دهان سو بیرون کشیده و کیکی یزدی را بالای سرش برد.

- اینجا رو نیگا کونید!

همه به آنجا نگاه کردند، چیزی نبود. هاگرید با کیک سقوط کرد.

- سو، تو کیک خورده بودی؟
- سو، همهِ یک کیک یزدی رو کامل خورده بودی؟
- حتی با پوستش خورده بودیش بابا جان تا لذت لیس زدنش هم ازمون دریغ شه؟
- حتی با tاش؟

سو نگاه آکنده به شرمش را به ترنسیلوانیایی‌هایی دوخت که با نان و پنیر و سبزی شکمشان را پر کرده بودند. اما دیگر دیر شده بود. بازیکنان ترنسیلوانیا از همه طرف به سوی سو جهیده و همگی با هم دست‌هایشان را برای یافتن چیزهای خوشمزه در معده او فرو کرده و فرصت توضیح را از وی سلب کردند.

خرررر...

ترنسیلوانیایی های آویزان به قلاب ماهیگیری چند سانتی‌متر پایین رفته بودند.

... رررررر...

با چند سانت پایین تر رفتن دست از جست و جو برداشته و نگاهی به اطراف انداختند.

رررررچ!

بلاتریکس:
موهای داور لسترنج قلفتی کنده شده و ترنسیلوانیایی ها در حال سقوط بودند.

- بله بینندگان عزیز، می‌بینید که بلاتریکس بالاخره جواب ظلم‌هایی که به من کرده رو دید! دلم خنک شد! هر چند دلم خنک تر می شد اگر یک شلغم پلاستیکی هم توی سرش می‌خورد و بعد توی حلقش گیر می‌کرد و ... یا زیرپیرنی مرلین!

بلاتریکس روی شیشه اتاقک گزارشگر پریده و با خشم فراوان بر شیشه مشت کوبیده و بعد که شیشه خرد شد، یوآن را از گلویش گرفته و دور سرش چند دور چرخانده و از پایش گرفته به در و دیوار کوبیده و میکروفون گزارشگری را در حلقش فرو کرد و چون دلش خنک نشده بود، باز هم یوآن را به این طرف و آن طرف کوبیده و سپس از ورزشگاه پرتش کرد بیرون.
رودولف که میان تماشاگران نشسته بود، به سرعت تیشرتی مزیّن به چهره روباه را از جیبش درآورده و به تن کرده و بنری را بالای سرش گرفت:

#یوآن_حذف_شدنی_نیست!



در همان زمان که بلاتریکس جنون بار در میان تماشاگران به دنبال رودولف می‌گشت و اشلی موزون با انفجار قسمت های مختلف ورزشگاه، آهنگی راک می‌نواخت و سرش را به شدّت تکان می‌داد، سو لی له و لورده کف چمن کلماتی را زیر لب زمزمه کرد که به گوش کسی نرسید:
- زوپسی زوپسی عوض می شه.

آسمان بارگاه ملکوتی زوپس چاک خورد، نوری سفید، همراه با نوایی آرامش‌بخش از آن بیرون زده و کاپیتان آبی‌پوشان ترنسلیوانیا را که اکنون می‌درخشید، به بالا کشید.

- کاپیتان... مُردی؟

آندریا با کنجکاوی از سو که با چشمان بسته و دستانی باز، اوج می‌گرفت پرسیده بود.

- کاپیتان مرده. کاپیتان مرررده!
- خاک تو سرمون شد! ووی وووی!

آندریا و گابریل شیون‌کنان و بر سر زنان جیغ می‌کشیدند که یک تکهّ سنگ خورد توی سرشان.

- دارم عروج می‌کنم، خیر سرم!

سو که به چاک آسمان رسیده بود، دستش را دراز کرده و منویی با شکوه و جبروت را در دست گرفت و به سمت خودش کشید. بعد چند دکمه زد.

- آخ!

چاک آسمان به سرعت بسته شده و نصف سو از آن زده بود بیرون.
چاک آسمان کمی لرزیده و بعد دوباره باز شد.

- فنر پَ به این حسن بگو کدهای این رو درست کنه! صد دفه!

دوشیزه لی که اخم کرده و اعصابش به هم ریخته بود، کمی در نور پایین آمده، دو طرف چاک را گرفته و بستش. سپس به سمت منو مدیریت برگشته و چند دکمه روی آن زد.

- چه با کمالات شدم.

سو با دیدن رودولف که اکنون سرش روی بدنی نحیف با لباس پف دار صورتی قرار گرفته بود، چینی به پیشانی انداخته و چند دکمه دیگر زد.

- سرمون رو چی کار کردی سول؟!

لرد برخاسته و سعي مي‌كرد به سرش دست بزند؛ نمی توانست، دستش نمی‌رسید. گردنش بلند، زرد و خالدار شده بود.
اکنون سو با اضطراب فراوان دکمه‌های متفاوتی را می‌فشرد و دور و برش اتفاقات متفاوتی می افتاد؛ هاگرید موهایش لخت و طلایی شده بودند، شاخ های ریموند سوجی می‌دادند، کراب ریش و سبیل داشت، رودولف و بلاتریکس عاشقانه یکدیگر را نگاه می کردند، دامبلدور از همه متنفر شده بود، کنت الاف آتش‌نشان شده و آتش‌زنه به همه جا آب می‌پاشید، کلاغ‌ها چه‌چه می‌زدند، بیدکتک‌زن شکوفه هایش را به رهگذران تعارف می‌کرد، یوآن در سرزمینی دور دست، کم‌کم سر عقل می‌آمد و چهره‌ سو نیز در هم و درهم‌تر می‌شد.
- فـــــنـــــــر!
- اون دکمه قرمز گندهه رو بزن!

سو دکمه را زد و لحظه‌ای بعد، در تاریکی مطلق تنها بود.
تنها با گوی زرینی که در مشتش داشت.


قدم دریغ مدار از جنازه حافظ
که گرچه غرق گناه است، می رود به بهشت


پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۲۳:۳۹:۳۰ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
#33

ریونکلاو

آندریا کگورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۱۳ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۵:۲۲:۳۱
از کوچه دیاگون پلاک شیش
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 137
آفلاین
ترنسیلوانیا و WWA



پست سوم

ساعت های زیادی میشد که اعضای تیم ترنسیلوانیا برای آماده سازی خود و آشنایی با محیط به زمین مسابقه پا گذاشته بودند و تغییرات به اصطلاح کوچکی به زمین داده بودند.

- سو ببین این حلقه‌هه جاش اوکیه؟

آندریا درحالی که روی شانه های گابریل ایستاده بود و گابریل روی چوپان و چوپان روی دامبلدور و دامبلدور روی سونامی، حلقه های المپیک را روی ستون نه چندان محکم متشکل از پایه های شکسته شده صندلی، لوله های آب و آدامس های جویده شده میگذاشت.
سو به آرامی سرش را برگرداند و با بی توجهی نیم نگاهی به هرم انسانی و بلای طبیعی آنها انداخت.
- بد نیست فقط بنظرم سونامی باید بیاد جای آندریا. این تخم مرغا رو هم میریزیم توش که پرت کنه به تیم حریف.
- نه من حلقه هارو می...

درهمین لحظه سونامی ناگهان ملت را ول کرده به سمت شئ براق و t مانند هجوم برد و هرم سقوط کرد.

- آی! گب روونا بگم چیکارت نکنه این زانو دیگه برا من زانو نمیشه!
- تقصیر من نبود که، چوپان یهو غیب شد.
- من نبودم این ریشو منه ره پرت داد!
- نه باباجان، این کار بی عشقیه من ازین کارا نمیکنم.
- وایسین! اون...سونامی نیست؟

و سرها به طرف سونامی بازگشت که صلیبی در دست داشت.
- همش تقلید! همش تقلید! هیچوقت نتونستن از t های خودشون ایده بگیرن!

سو که با چوب ماهیگیری اش سرگرم بود اینبار صیدی به‌جز هوا شکار کرد. تمیز ترین صیدی که تا به حال شکار کرده بود.

- موهااااام!

گابریل درحالی که تکه ای از موهایش را در دست داشت و با دست دیگر روی سرش میزد، جیغ میکشید. سو به سرعت چوب را گوشه ای پرت کرده و با چهره ای مثلا بهت زده گفت:
- چیشد؟!

- ناقص شدم! ناقص شدم!

دامبلدور محو صحنه شده بود و البته ناتوانی در حرکت هم پس از ان سقوط غیر منتظره از دلایل سکوتش به شمار میرفت. آندریا هم سعی میکرد میل وحشتناک پخش شدن روی زمین از خنده را سرکوب کند ولی زیاد هم موفق نبود.
مطمئنا هیچ یک از این حواشی به برد در مسابقه کمکی نمیکرد.

زمین کوییدیچ-شروع مسابقه

اعضای ترنسیلوانیا مثل همیشه محکم درکنار یکدیگر ایستاده بودند؛ اما اضطرابی در دل های شان رخنه کرده بود. اضطرابی که مشخص بود به قصد بازی با اعصاب‌شان آمده است و به این زودی بارو بندیلش را جمع نخواهد کرد.

یوآن گزارش را شروع کرد.
_بازیکن ها رو به روی همدیگه قرار گرفتن. سمت راست تیم صدر جدول ترنسیلوانیا و در سمت چپ زمین تیم WWA قرار داره.

و سپس اسامی بازیکنان را اعلام کرد.
_ســــــــــو لـــــی کاپیتان و همچنین جستجوگر تیم ترنسیلوانیا. گابریل دلاکور، چوپان دروغگو و کلاه سو مهاجم های تیم هستن. آندِریا کَگِوُرت یا... حالا هرچی و سونامی مدافع و دامبلدور بعنوان دروازه بان قرار دارن.

با هربار خوانده شدن نام افراد، جیغ و داد تماشاچی ها بالا میرفت.

_بازیکنان WWA روی جاروهاشون نشستن و آماده سوت شروع بازی‌ن، ولی در این طرف ترنسیلوانیایی ها... خب مثل اینکه اینبار هم قرار نیست بازی معمولی رو از طرف این تیم انتظار داشته باشیم.

اعضای ترنسیلوانیا با انواع و اقسام لوازمی که به خود اویزان کرده بودند ایستاده بودند و هیچکس نمیدانست چه در سرشان میگذرد، درواقع خودشان هم نمیدانستند.

_بازی شروع میشه. تیم WWA با جاروهاشون اوج میگیرن اما ترنسیلوانیا هنوز رو زمین مونده.

همه با تعجب ابتدا به ترنسیلوانیایی های گارد گرفته نگاه کردند و سپس متوجه دروازه عجیب و غریب شدند. هشت حلقه به موازات هم روبه رویشان قرار داشت که با پتوهای پلنگی سوراخ هایشان را پوشانده بودند.
در همین لحظه بود که صدای داد و فریاد ترنسیلوانیائیان آنها را از بهت بیرون دراورد، البته ضربه های دمپایی و شلنگ های بومرنگی و عقربه های ساعت هم نقش کمی نداشتند.

هاگرید با جارویی که حس له شدگی داشت به دنبال اسنیچ فاصله‌اش با زمین را کم کرده و همین اشتباه بزرگ کافی بود تا آندریا و گابریل، هاگرید را از روی جارو پرت کرده و خودشان روی آن بنشینند. هاگرید مانند لاکپشتی به پشت افتاده دست و پا میزد و تلاش میکرد از زمین بلند شود، تلاشی بیهوده.

آندریا و گابریل هردو پست متفاوتی داشتند؛ گابریل مهاجم و آندریا با مگس کشی که دستش بود مدافع بود که مطمئنا یک جارو برای جفتشان کارساز نبود.
- برو اونورتر من دارم میوفتم!
- جا ندارم برم اونورتر که!
- اصلا کی به تو گفت سوارشی؟!
- من اول سوار شدم، این مال منه!
- من اون گندهه رو پرت کردم پس مال منه!
- اونو که من زدم!
- نخیرم!

جارو خسته شده بود. اول که غولی سنگین را جا به جا کرده بود، حالا هم بین زمین و آسمان مجبور به تحمل گیس وگیس کشی این دو بود. چرا هیچوقت صاحبی متعادل پیدا نمیکرد؟ نمیدانست...

هوریس اسلاگهورن سرخگون را در اختیار داشت، اما با جارویش میچرخید و معلوم نبود چه میخواهد بکند و سلوینی که زور میزد سرخگون را از چنگش درآورد. سرانجام طی این چرخیدن ها کله های جفتشان درون حلقه ای قرمز رنگ گیر کرده و همراه ستون که مستحکمی حلقه رویش نصب بود سقوط کردند.
سو هم با چوب اسنیچگیری‌اش حملاتی غیرقابل جبران به مدافعان حریف وارد میکرد؛ هرچند که نیتش گرفتن اسنیچ بود.

در زمین بازی آشوبی برپا بود...


ویرایش شده توسط آندریا کگورت در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۳:۵۲:۱۷

?only raven

.only raven


پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۲۳:۲۶:۳۶ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
#32

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۲۶ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۲۴:۰۵
از کجا به نظرت؟🤔
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 76
آفلاین
ترنسیلوانیا و WWA


پست دوم


- من هرگز همچین کار بی‌عشقی نخواهم کرد!

بله. دامبلدور جیغ کشید؛ و از آنجایی که دامبلدور هیچ‌وقت جیغ نکشیده بود گمان می‌کرد این جیغ می‌تواند توجه افراد را جلب کرده و آن‌ها را از کار بی‌عشقی که پیش رو دارند بازدارد. از این رو پس از جیغ کشیدنش زیر چشمی به ملت ترنسیلوانیایی نگاه کرد تا تاثیر را ببیند، اما آنها حتی حرفشان را هم قطع نکرده بودند. پس دستی به چانه‌اش کشید و به فکر فرو رفت.

- لابد فقط فکر کردم جیغ کشیدم. ...آره حتما همینه. پیریه و هزار دردسر.

نفس عمیقی کشید و با حفظ تمرکزِ حواس، دوباره جیغ کشید.
- من هرگز این‌ کار رو انجام نخواهم داد!

و نگاهشان کرد تا از اینکه چقدر جیغ یک دامبلدور می‌تواند تعیین‌ کننده باشد‌ لذت ببرد.

اوضاع همان‌طور بود که باید می‌بود... همه سکوت کرده‌ و نگاهش می‌کردند.
دامبلدور نیز که حظ کافی را از این میزان تاثیر پذیری برده بود، دهان گشود تا حرفش را ادامه بدهد. که ملت نگاه متاسف و پوکرشان را از وی گرفته و حرف‌زدن را از سر گرفتند.

دامبلدور در تمام عمرش تا به این حد ضایع نشده‌بود. پس دستمالی را از جیب گابریل درآورد و اشک‌هایش را با آن پاک کرد‌ و سپس رفت تا در افق محو شود‌.

- من شنیدم ماگلا چیزی به اسم پارو دارن که شبیه جاروعه!

سو اخمی کرد.
- تو چرا باید از ماگلا خبر داشته باشی؟ اگه به ارباب نگفتم!
- فقط می‌خواستم از تکنولوژی‌ها‌شون برای پاکیزگی باخبر بشم.

گابریل این را گفت و سپس انگار چیزی یادش آمده باشد با ذوق گفت:
- باورت نمیشه کپتن! یه مایع دستشویی دارن به اسم اوه که با دست‌های ما دوسته! تازه یه مایع ظرفشویی هم دارن به اسم پریل که توی سه مرحله کثیفیِ ظروف رو از بین می‌بره! مرحله اول...
- گابریل!
- چشم کپتن!

سو دستی به ریشش... چیز، به چانه‌اش کشید و چشم‌هایش را ریز کرد. اگر ماگل‌ها جارو می‌داشتند، پس دزدی از آن‌ها می‌توانست به‌صورت دوجانبه برایشان منفعت داشته باشد... هم گیر آوردن جاروهایی که فروخته‌بودند و هم افتخار دزدی از ماگل‌ها برایشان ثبت می‌شد!

- پیش به سوی ماگل‌ها!

***

- دِهَــه! خب وقتی که دزدی می کننه، سر و صدا نباید کننه! اینا همه خانه زندگیشان پر دزدگیرای جدیده، دوربین ها رِه ببین، سر و صدا و تکون خوردن ِ الکی لو میده ما رِه!

چوپان از همان ابتدا هر گونه تجارب قبلی در این زمینه را انکار کرده‌بود، اما توانایی‌های فعلیش کمی شک‌برانگیز بود.

اعضای تیم ترنسیلوانیا در حالی‌که سونامی دم در ایستاده و هر کسی که می‌خواست وارد شود را ناک‌اوت می‌کرد، در یک خانه ماگلی دنبال پارویی می‌گشتند که بتوانند از آن استفاده‌ای مشابه جاروهای پروازشان داشته باشند. پس همه با رعایت نکات ظریفی که چوپان یادآور می‌شد خانه را می‌گشتند که ناگهان گابریل پارو به دست از حیاط پشتی بیرون آمد و همین‌طور که دست‌هایش را با دستمال خشک می‌کرد گفت:
- ببخشید یکم طول کشید. یه تیکه فرش اونجا بود که هنوز نشسته بودنش. بفرمایین، اینم پارو!
-
- چیزی شده؟
- نه.
- خب پس حالا که چیزی نشده، من قبل اینکه فرش رو باهاش بشورم، امتحانش کردم. کار نمی‌کنه‌. هنوزم ... چیزی نشده؟

نقشه اول ترنسیلوانیایی‌ها با شکست مواجه شده‌بود.

***

- بازی دیگه تمومه! ما باختیم! جارو نداریم. چوبدستیامونم فروختیم. t ــمو گرو گذاشتم! بدون اون همه چی سخت تره!
- همه‌چی خراب شد!
- اصلا می‌گم بیاین همین الان که صدر جدولیم از میادین خداحافظی کنیم. اینجوری خیلی بهتره!

تیم کاملا روحیه‌اش را از دست داده‌بود و سو هرچه سریع‌تر باید چاره‌ای می‌اندیشید. پس مثل همیشه کلاهش را بر سر چسباند و با نیرویی که از آن به‌دست آورده‌بود، شروع به اندیشیدن چاره‌ها کرد.
- باید بازی رو از همون پایین زیر نظر بگیریم...
- چی؟ آخه چطوری؟
- مطمئنم وسایل زیادی هستن که می‌تونن بهمون کمک کنن.
- وسایل؟ آخه کدوم وسایل؟ ما هیچی نداریم!

سو کمی با اندوه خودشان را از نظر گذراند که هیچ چیزی نداشتند. آن‌ها همه‌چیز را فروخته بودند. لحظه‌ای با ذوق به طرف دامبلدور برگشت تا با استفاده از وسایل توی ریشش کاری کنند اما با دیدن او تازه یادش آمد نصف ریشش را با تمام وسایل به سمساری محل فروخته و نصف دیگر مشغول برق انداختن سینک و شیرآلات بود.

- خب راستش...

چند ساعت بعد


جلوی ترنسیلوانیایی‌ها، پر از وسایل مختلف بود. از آنجا که آنها اصلا نمی‌دانستند دقیقا چه وسایلی به آن‌ها کمک می‌کند هر چه دم دستشان بود را برداشته بودند و توی کیسه‌هایشان چپانده‌ و به عبارت دیگر، خانه‌های ماگل‌هارا جوریده بودند.

- الان واقعا تیله به چه دردمون می‌خوره؟
- خب آخه فکر کردم...

سو پابرهنه به میان بحث آندریا و گابریل دوید. شاید فکر کنید کلمه "پا‌برهنه" برای کاپیتان یک تیم بی‌ادبانه است، اما سو واقعا پابرهنه بود... آنها کفش‌هایشان را هم فروخته‌بودند‌.

- وای معلومه که به دردمون می‌خوره! اینا رو توی تفنگ آب‌پاشی که من دزدیدم می‌ذاریم و پرتشون می‌کنیم سمت مهاجما!

گابریل چشم‌غره‌ای به آنی که برایش زبان در می‌آورد رفت و گفت:
- ولی بالاغیرتا نیزه دیگه نه!
- چرا نه؟! اتفاقا می‌ذاریمش توی این آر پی جی ِ چوپان می‌زنیم دهن مدافعا رو صاف می‌کنیم!

خیر. سو اصلا هم خشن نشده‌بود. اتفاقا این حجم از خشونت برای یک تیم پروفشنال خیلی هم مناسب بود و بله، آن‌ها واقعا پروفشنال بودند و صدر جدول را در چنگ داشتند.

سو همین‌طور که وسایل توی کیسه‌ها را زیر و رو می‌کرد به یک کیسه رسید که از همه بزرگتر و چاق و چله‌تر بود.
- این کیسه مال کیه؟ دمش گرم بابا چه تبحری!
- مالِ... منه باباجان!

همگی به دامبلدور نگاه کردند.

فلش بک

نقل قول:
- من هرگز همچین کار بی‌عشقی نخواهم کرد!


پایان فلش بک

همگی همچنان به دامبلدور نگاه می‌کردند.

- چیه خب؟
- هیچی. حالا ایده بدین!
- خب الان مثلا چطوری از دروازه مراقبت کنیم؟
- کاری نداره که! این مگس‌کش‌ها رو می‌گیریم جلوی دروازه!
- تابلوی مامان‌بزرگ ِ این بنده‌خدا رو هم لابد قراره خورد کنیم تو سرشون؟
- نه تسترال این شبیه مامان‌بزرگ منه همین‌جوری ورداشتمش!
- می‌گم این ماشین ِ رالی رو چجوری توی کیسه چپوندینش؟
- اونش مهم نیست، مهم اینه که با کمک‌ این ماشین حرکتمون راحت تر می‌شه!
- حلقه‌های مسابقه المپیک رو دقیقا از کجا آوردین؟
- خب... من کندمشون!
-
- خب می‌تونیم دروازه اضافی نصب کنیم و اینجوری فریبشون بدیم!

همگی برای هوش ریونیِ گابریل دست زدند و کِل کشیدند.

چوپان چوب ماهیگیری‌ای را از لابلای وسایل برداشت و کمی براندازش کرد.
- خب اینم که به دردمانه نِمِخوره! من برداشتمشه!

و خواست از وسط نصفش کند و چوب جدید چوپانیش را به گوسفندانش نشان بدهد و با هم ذوق کنند که سو جیغ زد.
- نـــــــه! من با اون قراره اسنیچ بگیرم!

آندریا کلاه کاسکت مشکی و بزرگی را از گوشه ای برداشت و رو به جمع گرفت.
- حالا این چی؟ نظرتون راجع بهش چیه؟
- نــــــه! اصلا خوب نیست بندازش دور زود بـــــاش!

حرف زدن ِ کلاه‌ها اگر بتواند قانع‌کننده باشد، جیغ زدنشان اصلا نیست.

- خب چرا؟ اینو وقتی داشتیم برمی‌گشتیم از دزدی پیدا کردم... از سر ِ همون مردی‌ که سوار یه موتور عنهو مال هاگرید بود و تصادف کرد افتاد یه ور. تا شما داشتین فیلم می‌گرفتین منم دوییدم اینو ورداشتم. لابد خوب چیزیه دیگه.
- چطور؟
- می‌تونیم بذاریمش سر حریف تا کشتارشون زیاد بشه. آخه شنیدم اینا جنسشون یه‌جوریه که نباید بذاری سرت وگرنه می‌میری.

ترنسیلوانیایی‌ها با قدردانی به آندریا و وسیلهء به ‌درد بخورش انداخته و کلاه کاسکت را هم بدون در نظر گرفتن جیغ و داد های کلاهِ سو و مشت و لگد هایی که با نگاهش پرتاب می‌کرد توی ترکیبشان جا دادند.

امید تیم ترنسیلوانیا دوباره زنده شده‌بود... امیدشان برای یک گل زدن، و سپس باختن.


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۳:۵۷:۲۳

همیشه همینقدر قشنگ بمونین، ارباب!


پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۲۳:۱۸:۲۷ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
#31

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۲۵:۲۶
از گوشه سمت چپ سایه ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 313
آفلاین
ترنسیلوانیا و WWA


پست اول

-جارو؟
-نداریم.
-ردا؟
-نداریم.
-مچ بند؟
-نداریم... تازه زانوبند هم نداریم.
-مهمتر از همه... t هم نداریم.

سو نفسش را حبس کرد و زبانش را به سقف دهانش فشرد و نگاهش را به آسمان دوخت.
شنیده بود انجام این حرکات کاملا با معنی، جلوی گریه کردن را می گیرد.
با اینحال، طی سه روز گذشته، به قدری اشک تمساح ریخته و مظلوم نمایی کرده بود که اگر می خواست هم، نمی توانست گریه کند.
-چقدر خوبه که هنوز تو رو دارم. الان تنها چیزی که مهمه، اینه که ما کنار هم بمونیم.

سو دستی به کلاهش کشید و آن را نوازش کرد.

-اگر منم توی لیست بازیکنا نبودم، تا الان به سی نفر فروخته شده بودم.

«تق!»

دندان سو شکست. هر چند کلاه زیر دست سو رشد نکرده بود؛ ولی بالای سرش که بدون رشد مانده بود!
طبیعی بود جواب های دندان شکن بدهد.


فلش بک
سه روز قبل

«تق، تق، تق!»

این بار دیگر دندان نبود. یاد بگیرید به تق تق ها اعتماد نکنید.
این تق تق، صدای چکش وزیر مملکت بود که از قضا، قاضی مملکت هم بود و گاها به دو شغله بودن ملت گیر می داد!
-ساکت باشید. جلسه رسمیه.

آریانا همانطور که دستش را زیر چانه زده بود، سرش را پایین گرفته و در صفحه نیازمندی ها، به دنبال شغل هیجان انگیز و اکسپلیارموس داری می گشت. بدون اینکه نگاهش را از آگهی خرید پاترونوس دست دوم بردارد، از گوشه سالن دستمال را به طرف صورت کریس پرتاب کرد تا اشک هایش جذب آن شوند.
وزیر مملکت در حالی که به خاطر سقوط از روی جارو در بازی قبل، از نوک انگشتان دست تا گردن، و از غوزک پا تا مهره دوم کمرش در گچ و آتل بود، چکش را به دیوار پشت سرش کوبد. چرا که برای ضربه زدن روی میز، باید کل بدنش را نود درجه در راستای محور افق می چرخاند؛ ولی برای ضربه به دیوار، فقط کافی بود نود درجه در راستای محور عمود بچرخد.

-اعتراض دارم!
-وارده.

در آن دادگاه، هرگونه اعتراضی از جانب شاکیان که دقیقا مشخص نبود چه کسانی هستند، وارد بود. حتی اگر صرفا وارد بود و ادامه ای نداشت!

-خانم لی، شما هیچ می دونید مردم چطور اون گالیون ها رو جمع کردن و توی صندوق ذخیره جادوگران گذاشتن؟ این درسته که یه شبه تمام داراییشون رو ازشون بگیرید؟ هیچ می دونی اون سه هزار میلیار گالیون، بودجه‌ی چند وقت وزارتخونه بود؟ بدمت دست دمنتورا، بگم وسط بوسه دوم و سوم برن عقب که ضایع بشی؟ خوبه؟!

سو بر خود لرزید. اما از آنجا که نتوانسته بود جلوی خنده ناشی از دیدن کریس چمبرز در آن وضعیت را بگیرد، حاضران، حالتش را با ذوق لرزان اشتباه گرفتند و پچ پچ کنان، سرشان را به راست و چپ تکان دادند. لینی هم از یک گوشه ای پیدایش شد و تف پرت کرد.

کریس با یادآوری بودجه اختلاس شده از وزارتخانه، دچار شوک عصبی شده و چکش را به طرف سو پرت کرد. ولی به خاطر زاویه نود درجه ای که میان دست و بدنش ایجاد شده بود، پرتابش خطا رفت و چکش، محکم با صورت یوآن آبرکرومبی برخورد کرد تا یاد بگیرد نباید بازی را علنا پیش بینی کرده و باعث تضعیف روحیه تیم ها شود. حقش بود!
آریانا با دیدن یوآن، بیخیال روزنامه شده و در بین کاغذ هایش، به دنبال شکایتی از وی گشت. آنقدر غرق این کار شده بود که اشک های کریس را از یاد برد.
کریس هم صورتش را محکم به چپ و راست تکان داد تا اشک هایش جدا شده و به اطراف بروند. مهم هم نبود کجا؛ در و دیوار و دهان مردم چه فرقی داشت؟ نا سلامتی وزیر مملکت بود! مردم باید ذوق می کردند که اشک وزیر در حلقشان پرتاب شود. آن هم ذوق لرزان!

-چطور تونستی با پول من... چیز، یعنی با پول مردم فرار کنی؟ تو انسانیت نداری؟

سو نگاهی از کفش هایش تا سر شانه اش انداخت. به نظر می رسید هنوز آنجا باشد. نمی توانست در یک زمان، هم در دادگاه حاضر باشد و هم فرار کرده باشد. ولی چه کند که از جواب قاصر بود!
زبانش قاصر نبود ها... اتفاقا خیلی هم قشنگ جواب می داد و از خودش دفاع می کرد و این حقیقت که طعمه ای بیش نبوده و اصل کاری الان در سواحل ایران مشغول جوجه زدن با حجاب آسلامی هست را به صورت قاضی می کوبید.
مشکل این بود که خودش از جواب دادن قاصر بود!

آرایانا خودش را به نزدیکی جایگاه قاضی رساند و صورتش را به گوش کریس نزدیک کرد.
-چیزه... میگم الان دیگه سوال پرسیدی ازش؛ ضایعه که جواب نده ها!
-اه... خیله خب! بگو طلسم رو از روی دهنش بردارن.

«تق»

همیشه که تق، صدای دندان و چکش نیست.
این بار صدای طلسم بود. از بس طلسم خفنی بود!
سو بالاخره فرصتی یافته بود تا از خودش دفاع کند و حقیقت را به همه نشان دهد. لبخند مغرورانه ای زد و از گوشه چشم، به قاضی نگاهی انداخت.
-غلط کردم!

***


-سو... چرا این حکم رو قبول کردی؟ دِ آخه چجوری می خوای سه روزه اون پول رو جور کنی؟

ساعتی بود که سو روی پله های جلوی ساختمان وزارتخانه نشسته و در سکوت به بدبختی هایش می اندیشید.
-چرا ما انقدر بدبختیم؟ چرا این بدهیا تموم نمیشه؟ تازه دو هفته بود که قسط آخر وام زوپس رو داده بودم.
-نا شکری نکن بابا جان. اونقدرا هم که فکر می کنی بی پول و بدبخت و فقیر و بیچاره و آواره نیستیم.
-آهای! بیاین اینو بگیرین ببینم.

خط قرمز رنگ و باریکی جلویشان ایستاده و با عصبانیت یک بیل را به طرفشان گرفته بود. بیل ویزلی نبود. بیل معمولی بود. با یک کلنگ.
سونامی سرش را نزدیک گوش آندریا برد.
-اون چیه؟ t نیست؟

-بابا جان... این چیه؟ شما کی هستی؟
-این بیله دیگه. منم خط فقرم. شماها دیگه منو بیچاره کردین! بیشتر از این نمی تونم ازتون فاصله بگیرم. خورشید جلوی راهمو می گیره. شما باید برید پایین تر؛ با اینا زمین رو بکنید. از این به بعد زیر زمین تردد می کنید.

خط فقر ایشی گفت و آنها را ترک کرد.
تا آن زمان، هیچگاه تیم ترنسیلوانیا آنقدر خفیف و بی آبرو نشده بود. سو رسما گند زده بود به تاریخ با افتخار این تیم!
-تنها راهی که برامون مونده، اینه که دار و ندارمون رو بفروشیم.
-دار نداریم که... ولی تا دلت بخواد، ندار داریم. پس حله!
-چی رو بفروشیم حالا؟

***


-چی؟ چ‍ـــــــــی؟!
-یه سوال پرسیدم... این کارا چیه؟
-خانوم، من بیچاره چه دروغی دارم بهت بگم؟

سو بیچاره نبود. شاید هم بود... ولی یک عالم دروغ داشت برای گفتن!
-میگم ابریشمه. نانو هم هست. خودمون کرم ابریشمش رو پرورش دادیم، بافتشم با دستگاه های تمام اتوماتیک بوده.

-کرم؟
دامبلدور این سوال را طوری پرسید که فقط خودش شنید. دستی به جای خالی ریشش کشید. به یاد نیم دیگر آن افتاد که در سمساری، میان وسایل عتیقه افتاده بود. حس سوزش سر انگشتانش باعث شد تا با چشمانی که به خاطر بافتن پارچه در نور شمع ضعیف شده بودند، به دستان پینه بسته اش بنگرد.

-مبارکتون باشه. انشاالمرلین با این دستمالا نیمبوس دو هزار و نوزده تمیز کنید.

سو رویش را برگرداند و چند قطره آب در چشمانش ریخت. سپس به سراغ مشتری آخر رفت که با گابریل بحث می کرد. البته بعد از آنکه گابریل را به گوشه ای پرت کرد، نزد مشتری رفت تا خودش کار را تمام کند.
-آقا... چرا چونه می زنی؟ این ضد آفتاب رو برای ورزشگاه آمازون خریده بودم. کیفیتش عالیه. فقط قسمت نشد ازش استفاده کنم.
-باشه خب. چرا گریه می کنی؟ اینم دوازده گالیون.

سو پول را گرفت و درون کلاهش گذاشت. نگاهی به اعضای تیمش انداخت که به فلاکت بار ترین شکل ممکن، کنار خیابان نشسته بودند.
چوپان جلیقه اش را در آورده و دور گوسفندانش پیچیده بود تا بدن بدون پشمشان را بپوشاند.
آندریا کنار جوب آب نشسته و به مورچه هایی که غذا به لانه می بردند، حسادت می ورزید.
گابریل به دست هایش خیره شده بود و حرص می خورد. ساعت ها بود دستانش رنگ مایع دستشویی و صابون داو را به خود ندیده بودند.
سونامی با چشمان اشک بار نگاهش را به ليوان های یکبار مصرف روی زمین دوخته بود. لیوان هایی که ساعاتی پیش، حاوی اجزای بدنش بودند و به اسم آب معدنی چشمه‌ های کوهستان هيماليا، به مردم قالب شده بودند.
دامبلدور هم قهر کرده و گوشه ای کز کرده بود. به یاد نمی آورد آخرین باری که در چنین حرکت شنیع و زشتی دست داشت، کی بود.

-پول جور شد!
-عالیه!

پایان فلش بک

قبل از پایان فلش بک، اعضای ترنسیلوانیا ذوق می کردند که بالاخره پولشان جور شد. ولی اگر الان برگردیم به اول پست و حال پریشان آنها را به یاد آوریم، متوجه می شویم که ساعاتی پس از حاضر شدن پول، بخش مربوط به تحلیل اطلاعات در مغز همه آنها به کار افتاده و فهمیدند برای بازی پیش رو، هیچ وسیله ای ندارند.
واقعا چه کارها که پول نمی کند!

-چه کار کنیم؟
-ما که نمی تونیم بازی کنیم... لااقل می رفتیم زندان، یه جای خواب داشتیم.

سونامی آهی از سر حسرت کشید و از پنجره خانه ها، به خانواده های صمیمی و خوش بخت و تبلیغ تلویزیونی طور، خیره ‌شد.
-خوش به حالشون. هم خونه دارن... هم یه عالمه وسایل قشنگ! همیشه هم تو یخچالشون کیک تولد دارن.

جرقه ای در ذهن همه بازیکنان زده شد.
یک عالمه وسایل!


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۳:۵۳:۵۶
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۳:۵۹:۱۰

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"


ارباب... میشه بمونم؟


پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۳:۴۰:۵۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
#30

اسلیترین، مرگخواران

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۹:۱۰:۰۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 174
آفلاین
پست بعدی!


این بازی برای تیم، به عنوان بازی با صدرنشین لیگ، بازی خاصی بود. بنابراین آن‌ها تصمیم گرفتند کاملا از دایره امنشان خارج شوند. وقتی می‌گویم خروج از دایره‌ی امن دقیقا از چه چیزی حرف می‌زنیم؟ تصور کنید نوید محمدزاده، نقشی متفاوت بازی کند؛ نقش یک معتاد پسیو-اگرسیو که تمام طول فیلم پیراهنی استخوانی‌رنگ به تن دارد و با شلواری که کمی زار می‌زند، لخ‌لخ‌کنان، قوزکرده و با حالت عصبی راه می‌رود. تیم نیز در گام اول، پست‌هایی متفاوت در سر داشت. پست‌هایی که ابزورد و بی‌محتوا نباشد. پست‌هایی که جدال خیر و شر را به تصویر بکشد. روایتی هم طراز هابیل و قابیل ... هم طراز ستایش و پدرشوهرش.

- می‌بخشین ... الان یوبوست من تو پست اول خیر بود یا شر؟

همین تلاش برای وقع نهادن به خاص بودن بازی، کار دست برایان داده بود. او جوگیر شد. خاص را با حماسی اشتباه گرفته و اندکی اغراق را چاشنی کار کرد.

- اندکی؟ من در طول حرفای صد من یه غازش کلا یه آروغ زدم که اونم واکنشم به حرفاش نبود ... واکنش معدم به کره‌ای بود. گریه؟

خوب البته هوریس مست بوده و خاطرش نیست. از طرفی غرورش هم اجازه نمی‌دهد بگوید تحت تاثیر قرار گرفته.

- بنده شخصا جز در محضر خانمم اشک نمی‌ریزم.

یا همین سلوین! اگر پست قبل را تایید کند، شب با کمربند سیاه و کبود می‌شود.

- ما هم رد می‌کنیم.
- پیامبر مذکر، کلیشه جنسیتیه!
- ما تحت تاثیر موعظه هیچ موجود نری قرار نمی‌گیریم.

به هر حال اندکی ... یا اندکی بیش از اندکی، اغراق کرد. اغراق که جرم نیست ... شاهنامه فردوسی نیز اندکی اغراق دارد. اصلا اغراق طوری با ادبیات ما عجین شده که پا از عرصه داستانی و نمایشی فراتر گذاشته و به عرصه ادبیات سیاسی راه یافته. مثلا می‌گویی «آن‌چنان رونق اقتصادی ایجاد کنم که ...» بعد این‌چنان رونق اقتصادی ایجاد می‌کنی. برگردیم به برایان! متاسفانه جوگیری او از این هم فراتر رفت و یک تنه به جای همه پست زد. اما او نکات زیادی را از قلم انداخت که شرح آن خالی از لطف نیست. نکاتی که مطابق گام دوم «خروج از دایره امن» به جای حاشیه، به متن می‌پردازند و همگی کوییدیچی (!) هستند.

تصویر کوچک شده


اوایل بازی بود که هاگرید، اسنیچ را دید. او این تیزبینی را مدیون تمرینات سخت فصل بدنسازی بود ... جایی که کادر فنی کیک‌هایی به شکل اسنیچ پخته و در گوشه و کنار زمین می‌گذاشت؛ سپس هاگرید گرسنه را آن جا ول می‌داد. معده هاگرید که عمده وظایف مغزش را برعهده داشت، اکنون شرطی شده بود و در هنگام گرسنگی او را به سمت اسنیچ هدایت می‌کرد. چوپان دروغگو با دیدن یورش هاگرید به سمت اسنیچ، سرخگون را رها کرد و فریاد «گرگ! گرگ!» سر داد.

- بله؟ کسی منو صدا کرد؟ مسابقه 24 ساعت تمدید شد.

هوریس از این فرصت استفاده کرد و سرخگون را در اختیار قرار گرفت.

- و حالا ... این شما و این ... هـــــــــوری ... چه تشویق پر شوری!

چوپان که دید فریاد «گرگ! گرگ!» ایجاد سوء تفاهم میکند، فریاد «اژدها! اژدها!» را جایگزین کرد و این بار حیله‌اش کارگر افتاد. هاگرید از کودکی تمایل عجیبی به اژدهاها در درونش احساس می‌کرد. کنترل خود را از معده‌اش گرفت و در اختیار چتر صورتی رنگش قرار داد. اسنیچ را رها کرد و در جهت مخالف به پرواز درآمد تا «اون توله اوژدهای توپول مامانی» را پیدا کند. - همین اتفاق برای برایان که با روحیات هاگرید آشنایی نداشت باعث توهم تحت تاثیر عشق بودن تمایل به شکست شد. - کلاه سو برای این که سر هاگرید مشغول بماند، از خودش توله خرگوش، توله هیپوگریف و توله اژدها خارج می‌کرد و دوباره آن‌ها را می‌بلعید. هوریس نیز همان طور که گفته شد به هیچ وجه تحت تاثیر برایان نبود. پس غفلت کلاه را غنیمت شمرد و پس از دریبل او، حرکت تند و تیزش به سمت دروازه را ادامه داد.

- چه سرعتی! هوری هوری هوری ... یه لحظه پیشمی و لحظه بعد ازم دوری!

هوریس با گابریل تک به تک شد. درست در همان لحظه، یکی از جانورانی که کلاه برای گمراه کردن هاگرید از خودش درآورده بود، مراحل بلع، جذب و دفع را به پایان رساند. گابریل خیلی تلاش کرد توجهی نکند. عاقبت در حالی که از فرط تلاش چهره‌اش سرخ شده بود از جارویش پیاده شد و شروع به تمیز کردن کف استادیوم با نیمبوس 2018 شد. اکنون هوریس مانده بود و یک دامبلدور فرتوت و سه حلقه در فاصله چند متریش ...

- هوری هوری هوری! وااااای! مگه کوری؟

هوریس کور نبود. اگرچه فاصله سرخگون پرتابی او با دروازه‌ها این را می‌گفت. پس هوریس را چه شده بود؟ آیا او واقعا تحت تاثیر برایان قرار داشت؟ خوب حداقل می‌شد برای چنین تصوری به برایان حق داد. پیش از بیان علت پرتاب عجیب هوریس، لازم است موضوع دایره امن یادآوری شود. مورد داشتیم موجود عظیمی مانند انقلاب، در چهل سالگی، گام دوم خود را ترسیم کرده ... اما تیم فراتر از این حرف‌هاست و در همین چند خط به گام سوم خروج از دایره امن رسیده. گام استفاده از سوژه‌های ورزشگاه!

در لحظه‌ای که هوریس دستش را به عقب می‌برد تا سرخگون را پرتاب کند، نگاهش به آسمان ورزشگاه افتاد. بارگاه ملکوتی. جایی که مرلین کبیر تمام حوری‌های مستعد و خوش‌آتیه را دور خود جمع کرده بود و همگی مشغول راز و نیاز گروهی بودند. حوری‌ها اساسا جوان هستند و هوریس بسیار جوانگرا بود. دلش خواست! مرلین همانطور که مشغول بود، رو به هوریس کردو گفت: «حوری‌های من وعده داده شده به کسانی است که به من و فرستادگانم ایمان بیاورند.» و هوریس زیر لب گفت: «نیروی عشق نیروی عشق که می‌گفتن ... این بود؟ » و ایمان آورد. فوقع ماوقع!

گذشته از تمام سوء تفاهم‌ها و اغراق‌ها، برایان ایراد دیگری هم داشت. ایرادی که خودش بارها به آن اشاره کرده؛ بلد نبودن کوییدیچ. او با قوانین کوییدیچ آشنایی نداشت و تصور می‌کرد مانند بازی‌های رومیزی جادویی، سر زمان مشخصی بازی به پایان می‌رسد و هیچ گاه نفهمید سوت داور به خاطر قرار گرفتن اسنیچ در دستان سو لی بوده. اما چطور این اتفاق افتاد؟!

با کثیف کاری ورزشگاه، گابریل جارویش را ابتدا در وایتکس سپس در کلاه سو فرو کرد و او مجبور شد دست از منحرف کردن ذهن هاگرید بکشد. وصف چشمان تیزبین هاگرید و تمرین‌های او نیز پیش از این گفته شد؛ پس او بلافاصله مجددا اسنیچ را دید و کنترلش را به معده‌اش داد و به سوی آن شتافت. به سوی اسنیچی که رو به آسمان پرواز می‌کرد. هاگرید در یک قدمی اسنیچ بود. دهانش را باز کرد تا به مانند فرزند خلف محفل، آن را ببلعد. غافل از این که باز شدن دهان برای او نیز مصادف بود با مشاهده بارگاه ملکوتی در آسمان استادیوم. مرلینی که در بارگاه ایستاده بود و از زیر پایش نهرهایی از کیک مذاب در جریان بود. در کنار نهر نیز درختانی روییده بود که میوه‌هایش کیک‌های گوناگون بود. کیک‌های شکلاتی و وانیلی و زنجبیلی و کافوری! مرلین با لبخندی پدرانه رو به هاگرید گفت: «نعمت‌های بی پایان من برای کسانی است که از نعمت‌های دنیوی چشم پوشی کنند. و البته که نعمت‌های اخروی کره تر است!» و هاگرید چشم پوشی کرد. هاگرید اسنیچ را جا گذاشت و به پرواز عمودی رو به بالا ادامه داد. پشت سر هاگرید، سو لی پرواز می‌کرد.

فلش بک


- ارباب برم کوییدیچ؟

- برو سو!

- برم؟ می‌خواین اخراجم کنین؟

- خیر سو.

- پس نمیرم.

- همین که گفتیم سو! برو توی زمین!

پایان فلش بک


اندکی پیش از پرواز هاگرید بود که سوی گریان متوجه نیرنگ لرد بر خود شد. حتما لرد می‌خواست او به زمین برود تا اخراجش کند. پس حالا که دست او را خوانده بود، باید برعکس عمل می‌کرد ... سو به هوا رفت! فوقع ماوقع.


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۳:۵۶:۰۶

مستیم درد منو دیگه دوا نمیکنه! تصویر کوچک شده



تیم ته تیمه!


پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۲:۲۳:۵۲ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
#29

گریفیندور

برایان سیندر فورد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۲۶:۵۷ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۶:۳۱:۲۰ سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 7
آفلاین
WWA
vs

ترنسیلوانیا


فنریر گری بک با دستان قدرتمندش میز کوچکی را که سد راه میان او و گوشت شده بود، از زمین بلند کرده و به سمت دیوار به پرواز در آورد. بوی دل انگیز گوشت در فضا پیچیده بود، و فنریر قصد نداشت پس از اینهمه نزدیک شدن پا پس بکشد. گوشت عقب عقب رفت، و زمانی که پایش به تکه ای از میز خرد شده ای که پیش تر جلویش و حالا پشت سرش پهن شده بود گیر کرد، بی اختیار به عقب تلو تلو خورد. گرایشات گرگینه ای فنریر و همچنین برخی گرایشات دیگرِ او، او را وادار کردند بدون فوت وقت به سمت جلو حمله ور شود.

فنریر میدانست که نزدیک است. میدانست که گوشت مال فنریر است و تو مشتش است. دندان های نیش فنریر راست شده بودند و داشتند فکش را جر میدادند. چشمانش را بست، دهانش را باز کرد و اجازه داد حواس پنجگانه اش هدایتش کنند. همچون یوزی خونخوار در فضای اتاق به پرواز در آمد، صدای شکافته شدن هوا توسط پنجه هایش را می شنید. لحظه ای کوتاه و شکوهمند از جنون شکار او را در بر گرفت، و سپس لحظه ای کمی طولانی تر و نه آنقدر شکوهمند از صاف شدن صورت فنریر روی کفپوش های چوبی اتاق لحظه ی کوتاه و شکوهمند اولی را در بر گرفت.

با تعجب و ناامیدی چشمانش را باز کرد؛ کمی هم کنجکاو بود. میخواست بداند کدام گوشتی جرئت کرده اینگونه گرگ صحرا، فنریرِ درنده، مرد جذاب سال را سر قرار معطل بگذارد. هیچ گوشه ای از اتاق خبری از گوشت نبود. گوشت تلگرامش را last seen recently کرده بود و دیگر پیام های فنریر را seen نمیزد.

***

آیا اعضای تیم WWA بابت عضو جدیدی که روزگار در تیم آنها فرو کرده بود خوشحال بودند؟
خیر.

آیا عضو جدیدی که روزگار در تیم WWA فرو کرده بود، بابت فرو شدن به تیم WWA خوشحال بود؟
این پرسش مثل پرسش قبلی پاسخی ساده و مشخص ندارد. بواقع، هیچ چیزی که برایان در آن حضور داشته باشد ساده و مشخص نیست، که این خودش پاسخ سوال قبل را توجیه میکند.

ببینید... مسئله اینجاست که برایان کوییدیچ بازی کردن را بلد نبود. برایان هر روز صبح در پارک سر کوچه شان ورزش میکرد، برای اینکه به خداوند نشان دهد بابت بدنی که از او گرفته شکرگزار است؛ اما در حقیقت، برایان ورزشی بجز بازی های رومیزی جادویی را سزاوار زمان ارزشمند زندگی خود نمیدانست، بخصوص که برخلاف دیگر جادوگران، برایان از زمان ارزشمند زندگی خود برای زهر کردن زمان ارزشمند زندگی دیگران استفاده می کرد. با این حال، برایان میدانست که فرو شدن در این نقطه از زندگی او اجتناب ناپذیر بوده است و این را هم میدانست که زندگی به این سادگی نیست، هروقت در جایی فرو می شوی از جایی دیگر بیرون می زنی.

به همین دلایل هم بود که برایان آن روز پولیور یقه هفت صورتی اش را به تن کرد، عینک تازه دستمال کشیده اش را به چشم زد و موهایش را به سمت بالا شانه نمود، تا با آغوش باز به سمت این فصل از کتاب شگفت انگیز زندگی خود بشتابد.

همین کار را هم کرد. برایان شتافت، بسیار هم شدید شتافت. او آنقدر شتافت که هفت ساعت و نیم پیش از شروع بازی به رختکن رسید. اما برایان تسلیم نمی شد! کمی حوصله سر رفتگی نمی توانست او را از مسیر سبز و نورانیِ عشق و نیکی منحرف کند. او در تاریکی شورت ورزشی و رخت اسپرت خود را به تن کرد، بمدت پانزده دقیقه به گرم کردن پرداخت و سپس هفت ساعت تمام کنار ساک ورزشی اش روی نیمکت نشست و تلاش کرد لبخند بزند، چرا که احتمال می داد رختکن دوربین داشته باشد و میخواست به هر کسی که قرار بود در آینده دوربین ها را چک کند، عشق و دوستی هدیه بدهد.

هفت ساعت بعد

_تق تق، کیه؟! دَه! کدوم دَه؟! دَهِ دقیقه به شروع بازی باقی مونده!

صدای پسر بانمک جامعه ورزشی که دقایق پایانی باقیمانده به شروع بازی را می شمرد، در میان همهمه ی شورانگیز تماشاگران گم شده بود. داوران با جاروهای آذرخش شان هوا را می شکافتند و چند نفری هم برای بار آخر توپ ها را دانه به دانه امتحان می کردند. جوزفین تلاش میکرد تماشاگران را وادار کند که شعار "ویولت، ویولت" سر دهند، و جرالد ویکرز در یکی از ردیف های وسطی تلاش میکرد دوست دخترش را قانع کند که او تابحال با آن گربه ی لعنتی از شدت عشق فقط تولید مثل نکرده است و نمی توان ننگ سنگدلی به او زد. در رختکن تیم WWA، شش بازیکن ماهر و لژیونر، بهمراه برایان شانه به شانه ی هم ایستاده بودند و برای آخرین بار تاکتیک هایشان را مرور می کردند. یوآن ابرکرومبی، بمب خنده ی جامعه ورزشی، از پشت بلندگو تمام تلاشش را میکرد که این روند را سخت تر و سخت تر کند.
_همونطور که میبینین، توی چنین موقعیتی باید سر جاروتونو به سمت راست-
_به روباه میگن شاهدت کیه، میگه دمم! ولی اگه از من بپرسن شاهدت کیه میگم میکروفونم، حتی با این وجود که روباهم و قاعدتا باید شاهدم دمم باشه و خب... میدونین؟!
_توی چنین موقعیتی... بچها... متمرکز باشین... توی چنین-
_راستی رابستن، نظرت چیه تو رو ازین ببعد آبستن صدا کنیم!
_میدونین چیه؟! فکر میکنم به اندازه کافی مرور کردیم... بیاید روی تشک حرفامونو-
_از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون، تا شیش هفت دقیقه ی دیگه این کوچولو های شیطون دیگه رو زمین بند نمیشن! آخه میدونین، چون که بازی کوییدیچ توی آسمون انجام میشه و خب... میدونین؟!

برایان در میانه ی این جلسه ی مفید، سه بار قاشق چایخوری اش را به لبه ی لیوانش کوبید تا جمعیت را به سکوت دعوت کند. سه بار کفاف نداد، اما برایان تسلیم نمیشد. برایان آنقدر قاشق چایخوری اش را به اینور و آنور کوبید که هم تیمی هایش مجبور شدند بپرسند چه مرگش است.

برایان با فروتنی لبخند زد، انگار قصد داشت همین حالا بزرگترین راز زندگی را برایشان فاش کند، و در ازایش فقط یک بوس میخواست.
_دوستان... دوستان... دوستان.
_حالا هم که فقط پنج دقیقه مونده، درست به اندازه ی زمانی که من نیاز دارم تا-

صدای یوآن ابرکرومبی، جُنگ شادیِ جامعه ورزشی، در میان همهمه ی اعضای تیم که حالا روی پاهایشان بلند شده بودند گم شد، اما برایان درست مثلِ...خب... برایان، با همان لبخند پدرانه ای که مردم در زمان تماشای حیوانات از میان میله های باغ وحش می زنند، از دستش استفاده کرد تا هم تیمی هایش را به سکوت دعوت کند.
_عزیزانِ من... لطفا، لطفا! فقط چند دقیقه.
_پنج مثلا؟!
_عجله نکنید برادرانم...

فعال حقوق ساحرگان چوبدستی کشید و برایان گلویش را صاف کرد.
_...و خواهرانم... مگر نه اینکه ما برای آموختن به دنیا اومدیم و نه برای کوییدیچ بازی کردن؟ این همه عجله برای چیه؟

برایان مثل رهبری قدرتمند و دلاور، از جایش بلند شد و دستانش را بالا گرفت.
_مگر نه اینکه کوییدیچ تنها یک بهانه ست برای تغییر؟

زمزمه های "نه" از گوشه و کنار رختکن بلند شد و برایان با لبخندی دل انگیز و روح افزا کاری کرد که همه شان به سمت صاحبانشان کمانه کردند.
_چند بار شده توی خیابون به کودکی لبخند بزنید؟
_میگما، دارم فکر میکنم دُمم رو رنگ و مش کنم!

هوریس دستش را بلند کرد.
_کودک که والا خیلی شده.
_چند بار شده بی چشمداشت به درختی عشق بورزید...؟

هوریس دستش را پایین آورد.
_درختو دیگه شرمنده.
_ما ولی کیودک، درخت، طاووس، عم... کیودک... درخت! طاووس... اون سوراخ کوچیکا روی درخت، این سوراخ کوچیکا روی دیوار... سوراخ کوچیکا روی طاووس... سوراخ کوچیکا روی کیود-

برایان گلویش را صاف کرد.
_ممنونم روبیوس... از اینکه تجربه ت رو با ما به اشتراک گذاشتی. به هر صورت... چند بار شده در زیر قطرات باران اشک شوق بریزید؟ چند بار شده پس از یک روز سخت و طاقت فرسا، نفس عمیقی بکشید و باور کنید که هنوز زنده اید؟
_تق تق! کیه؟! سه! کدوم سه؟! سه تیغ جهنمی! بهمراه داداشش، که اسمش هست سه دقیقه تا شروع!

صدای برایان در بغض شکست و رو به خاموشی رفت و این باعث شد صدای یوآن ابرکرومبی شنیده شود که اعلام میکرد سه دقیقه تا شروع بازی باقی مانده است.

_میگیم که داعاش... خیلی قشنگ و اینا بودا... ولی الان میبازیم.

برایان به زحمت بغضش را کنار زد تا بتواند چیزی بگوید.
_حواست باشه زندگی رو نبازی... این چند دقیقه رو به من بده تا باقی عمرتو بهت برگردونم!

فعال حقوق ساحرگان دست جمیله را با اکراه گرفت و به سمت در خروج حرکت کرد. باقی اعضای تیم کمی این پا و آن پا کردند و سپس از جا بلند شدند. اما برایان تسلیم نمیشد. برایان از روزی که در مسیر عشق پا گذاشته بود، میدانست که مسیر بسیار خسته کننده ای ست و هم مسیر کردن دیگران با خودش چالش بزرگی خواهد بود. روی زانوانش به زمین افتاد و دستانش را به سمت آسمان/سقف رختکن بالا گرفت. فریاد کشید.
_صبر کنید... صبر کنید! چطور به محبت ایمان نمیارید؟
_پسرای مشنگ زاده و بدتیپ لطفا از ورزشگاه من برن بیرون!

اعضای تیم صبر نکردند. و به محبت ایمان نیاوردند.

_چطور... چطور نمیبینید؟
_جوزفین، با اون مدل مو شبیه درخت کاجی شدی که سر و تهش کرده باشن و به شکل مخصوصی هرس اش کرده باشن و بعد قرمز رنگش کرده باشن! خدایا من انقد ناقلا نباشم آخه!

اعضای تیم ندیدند. و حتی نکردند توضیح بدهند چطور.

_کائنات از شما میخواد که عشق بورزید، این تنها روشیه که هممون نجات پیدا میکنیم... به نشونه های اطرافتون نگاه کنید!

به نشونه های اطرافتون نگاه کنید.
به نشونه های اطرافتون نگاه کنید.
به نشونه های اطرافتون نگاه کنید.


شاید غیر قابل باور بنظر برسد، اما تک تک اعضای تیم بطور همزمان سر جاهایشان خشک شدند و ایستادند. جمله ی آخر برایان به در و دیوار جمجمه هایشان برخورد می کرد و بارها و بارها پژواک می شد.

به نشونه های اطرافتون نگاه کنید.

اعضای تیم، همانطور که به صف جلوی در رختکن ردیف شده بودند، به نشانه های اطرافشان نگاه کردند. در ضمن، یوآن ابرکرومبی، پدر طنز جامعه ی جادوگری، اینجا هم یک چیزی گفت. اما دیر گفت و اعضای تیم مدتها پیش در جَیب مراقبه فرو رفته بودند.

نشونه ی اطرافِ هاگرید

صدای سیفون دستشویی به گوش رسید و پس از چند دقیقه، هاگرید درحالیکه مدالی از طلا دور گردنش و تاجی جواهرنشان روی سرش بود در را باز کرد و بیرون آمد. دستانش را مثل یک قهرمان بالای سرش گرفت و فریاد کشید.
_شکمم کار کرد! امروز دیگه هر معجزه ای ممکنه!

نشونه ی اطراف فعال حقوق زنان

_برو ردّی.

فعال حقوق زنان بطور دیفالت مشت هایش را بالا آورد و موهای زیربغلش را به نمایش گذاشت و دیالوگ هایش را گفت.
_ممنوعیت حضور در ورزشگاه تنها به جرم زن بودن، تا به کی حذف صدای زنان، تا به کی نادیده گرفتن نیمی از جمعیت جامعه، تا به کی انکار فلسفه ی تجاوز، ما زنان در این کشور-برم؟

مسئول حراست ورزشگاه با نگاه مشکوکی سر تا پای فعال حقوق زنان را نگاه کرد. از این سمت او نگاه میکرد و از روبرو پسربچه ای چهارده پانزده ساله، با سبیل های سبز به او خیره شده بود.
_آره داداش.

فعال حقوق زنان به سمت داخل ورزشگاه به راه افتاد.
_داداش...؟

از آنجا که الان توی ذهن فعال حقوق زنان هستیم، از این فرصت استفاده می کنیم تا دست اول ترین شوخیِ نابِ یوآن را در این صحنه بگنجانیم.
_میگم خداروشکر سبیلای من موقع در اومدن سبز نشد. نارنجی شد، مثل مربای هویج. هر بار که تو آینه نگاه میکردم میخواستم از روی صورت خودم لیسشون بزنم.

نشونه ی اطراف سلوین

سلوین وارد خانه شد و در کمد را باز کرد و در کمال تعجب متوجه شد که اصغر بقال تویش نیست.
او سپس به سمت یخچال رفت و در آن را هم باز کرد و در کمال تعجب متوجه شد که همسایه بالایی تویش نیست.
او حتی به دستشویی رفت و در کمال تعجب متوجه شد که باجناقش تویش نیست.
گرچه بجای میله ی آباژورِ کنار در صاحبخانه اش بود، اما سلوین او را ندید. لااقل تا کمی بعد تر.

***

زمانیکه اعضای تیم، که حالا همگی متحول شده بودند، به خود آمدند و به فضای رختکن برگشتند، برایانِ نجات دهنده دیگر آنجا نبود. او پر کشیده و رفته بود تا افراد بیشتری را از تاریکی جهل برهاند. اعضای تیم با چشمانی اشکبار رسالت والامرتبه ی برایان را درک و با قلب هایی آکنده از اندوه، از برایان، آن پرنده ی کوچک معجزه گر، در سکوت خداحافظی کردند.

دفتر هیئت داوران

_باورت نمیشه یوآن. عجیب ترین خواب رو دیدم. اوایلش خیلی واقعی بود. من بودم که در کمال قدرت و شکوه داشتم به سمت گوشت پرواز میکردم. ولی خب گوشت...
_گوشتِ ناقلا یهو last seen recently کرد؟
_آره.
_اوه. حتما گیاهخوار بوده! خدایا آخه چقد تو بلایی یوآن.

صدای تقه ای که به در اتاق هیئت داوران که حالا کسی بجز فنریر و یوآن در آن نبود خورد، این مکالمه را قطع کرد. فرد پشت در منتظر پاسخ نماند، و به خودی خود همچون قهرمانی که دنیا به آن نیاز داشت خودش را به داخل اتاق دعوت کرد. روی تیشرت کوییدیچش پولیور یقه هفت و بدون آستینِ صورتی پوشیده بود.

یوآن ابرکرومبی، چارلی چاپلینِ جامعه ی ورزشی، از جایش بلند شد.
_تو مگه نباید توی زمین باشی؟ منظورم اینه که، توی هوا باشی؟!
_صبر کن دوست طناز من... صبر کن! مگر نه اینکه کوییدیچ تنها یک بهانه-

فنریر، پدرِ گوشتِ جامعه جادوگری هم از جایش بلند شد.
_تو مگه خودت نباید توی زمین باشی؟
_منظورت تو هوا ست؟!
_درسته که بدون تو مسابقات کوییدیچ با کنفرانس گیاه شناسی هیچ فرقی نداره و تو لبخند روی لبان تک تک ما هستی ولی میخوای اخراجت کنم؟!

یوآن آنقدر با عجله از در خارج شد که پس از بسته شدن در پشت سرش، مجبور شد دوباره آن را باز کند تا دمش را از لای در بیرون بیاورد.
_به روباه میگن شاهدت کیه، میگه دمم. حالا خوبه شاهد من میکروفونم بود وگرنه الان که تقریبا داشتم بی دم میشدم-
_یوآن.

در پشت سر یوآن بسته شد، و برایان به سمت فنریر برگشت. شکاف های نقشه اش حالا که میان عملی کردن آن بود، دانه دانه خودشان را نشان میدادند. من و من کرد.

_چیزی لازم داری برایان؟
_آ... من...

می دانید، هر چیز محدودیت های خودش را دارد. درست است که برایان پیغمبری بود که دنیا به آن احتیاج داشت، درست است که برایان فرشته ی کوچک و آبی رنگِ صلح در میان این برهه ی تاریخیِ خونین و دردناک بود؛ درست است که برایان پدر مهربانِ زمین بود و هرگز نتوانسته بود با هیچ دختری به نتیجه برسد چرا که آنها همیشه به او به چشم پدری نگاه کرده و او را دَدی صدا می زدند، اما باز هم فنریر دندان داشت و یوآن در را پشت سرش بسته بود و علاوه بر تمام صفاتی که ذکر شد، برایان "گوشت" هم بود.

یک قدم عقب رفت.
_راستشو بخوای...

برایان نفس عمیقی کشید و شجاعتش را از اعماق وجودش بالا کشید. به خودش یاداوری کرد که هر بن بست چیزی بجز فرصتی برای ساختن یک راه تازه نیست. تصمیمش را گرفت. او فنریر را به عشق و دوستی دعوت می کرد، حتی اگر این به منزله ی مرگش بود و حتی اگر مرگش به منزله ی شش نفره شدن تیمش بود. مگر نه اینکه کوییدیچ تنها یک بهانه است برای تغییر؟
_گوش کن فنریر... برادر عزیزم. تابحال شده همینطوری یک نفر رو توی خیابون ببینی و احساس کنی دلت میخواد...

قلب فنریر سریع تر و سریع تر تپید، بالاخره یک نفر پیدا شده بود که او را درک کند.
"آره... آره..."

_...بهش صبح بخیر بگی و آرزو کنی روز خوبی داشته باشه؟!
_نه.
_تابحال شده... یک زن رو توی ورزشگاه ببینی و حس کنی که...

"آره...!"

_...اونا هدیه های پاک خداوند به ما هستن؟!
_نه.

برایان بغض کرد.
_برادر عزیزم، این فرصت توئه برای جلا دادن روحت، این فرصت توئه برای تغییر، دستانت رو بالا بگیر و با من دعا کن فنریر! بذار نجاتت بدم برادر، بذار از این تاریکی بیرونت بیارم! بذار باهم در باغ های سرخ رنگ عشق و ایمان پرواز کنیم!

برایان روی دو زانویش به زمین افتاد، قیژ قیژ کنان روی زمین لیز خورد و درست جلوی پای فنریر متوقف شد. فنریر از شدت معذبی احساس میکرد دارند برایش آهنگ تولد مبارک میخوانند.

برایان از شادی می لرزید.
-اصلا میدونی چیه؟

برایان پولیور یقه هفتش را در آورد...

"نه خواهش میکنم نه! "

...و دستانش را مثل یک خواننده ی اپرا باز کرد.
_تو باید گیاهخوار بشی!

***

_میگما بچها، بنظرتون اعضای تیم WWA رفتن گل بچینن یا گلاب به روتون؟! :happydrums:

هم تیمی های برایان، این پروانه ی نورانیِ برادریِ بدون مرز، دیگر حتی صدای یوآن ابرکرومبی، ایزدِ سرور و فکاهی در یونان باستان را نمی شنیدند. چهار زانو دور تا دور رختکن نشسته بودند و گریه می کردند.
_بدون برایان چجوری میتونیم بازی کنیم؟
_اون... اون قلب تپنده ی تیممون بود.
_بدون برایان چطور دو تا بازی قبل رو برنده شدیم؟
_مطمئنم روح والامرتبه ی برایان از اون بالا هوامونو داشت.
_بنظرتون الان کجاست...؟
_اون محدود به زمان و مکان نیست.

هوریس که به هیچ وجه نمیخواست از حضور در زمین شانه خالی کند، آنهم وقتی که بزرگترین تحول زندگی اش بر او مستولی شده و می توانست لگد زدن بچه هوریسِ جدیدی را احساس کند که با حرفهای برایان در درون او متولد شده بود، از جایش بلند شد و دهانش را باز کرد تا نور حقیقت رختکن را روشن کند.
_دوستان... دوستان! درسته که برایان از جوار ما پر کشید و به آسمون ها شتافت... ولی اون...

او از شدت بغض به سختی می توانست صحبت کند.
_اون... ارزشمند ترین میراث خودش رو برای ما به جا گذاشت.

اشک از چشمان هوریس سرازیر شد.
_اون ما رو متحول کرد و ما حالا باید بخاطر برایان بریم توی اون زمین... و قهرمان بشیم!

جمیله که حالا فعال حقوق ساحرگان را در آغوش گرفته و کدورت هایشان را فراموش کرده بود، درحالیکه دستمال توی دستش را فشار میداد و اشک هایش یقه اش را خیس کرده بودند، فین فین کرد.
_ولی اگه قهرمان بشیم... مجبوریم تیم مقابل رو شکست بدیم. اگه برایان اینجا بود چی میگفت؟!

هوریس روی زانوانش به زمین افتاد و بغضش ترکید.
_باورم نمیشه اینقدر به پلیدی نزدیک بودم. باورم نمیشه داشتم برای منافع خودم باعث باخت برادر جادویی خودم میشدم. باورم نمیشه داشتم بساط غصه ی انسانها رو در ازای شادی خودم فراهم می آوردم. ممنونم خواهر، ممنونم!

تمامی اعضای تیم همزمان نالیدند.
_ممنونیم خواهر! ممنونیم خواهر!

هوریس که تلاش می کرد لرزش شانه هایش را کنترل کند، آ... خب... نتوانست.
_میدونید چیه؟ میدونید چیه...؟ ما بخاطر برایان میریم توی اون زمین و بدترین بازی ممکن رو ارائه میدیم و خلق خدا رو شاد میکنیم.

اعضای تیم که در حالت نصفه و نیمه ی عروج بسر میبردند، در فاصله ی نیم متری زمین معلق شدند و به سمت ورزشگاه شتافتند.

***

نیمی از صورتش با خون پوشیده شده بود و در چشمانش وحشت زبانه میکشید. رنگش پریده بود و دستانش می لرزیدند، پولیور یقه هفت صورتی اش را توی دفتر هیئت داوران جا گذاشته بود و با تمام وجود برای حفظ جانش می دوید. چیزی درون گلویش می سوخت و ضربان قلبش تمام بدنش را تکان میداد. لکه های سرخ رنگ و تیره ی خون روی لباس ورزشی اش دیده میشدند. پاهایش یاری نمیکردند، عضلاتش می سوختند و می لرزیدند و برایان با سماجت به دویدن ادامه می داد. عرق سرد روی پیشانی اش نشسته بود و فضای پیرامونش، همانطور که می دوید در مغزش شکل می گرفت.

تاریکی دخمه ها را پشت سر گذاشت و از راهروهای بی پایان گذر کرد. نور آفتاب چشمش را سوزاند و صدای یوآن ابرکرومبی مغزش را. همهمه ی تشویق تماشاچیان در گوشش سوت می کشید. از گوشه ی زمین جارویش را برداشت و بدون اینکه منتظر اجازه ی داور بماند، اوج گرفت. گرمای خون را روی صورتش احساس میکرد و سرمای عرق را روی پیشانیش. برایان نمی دانست که چه می کند؛ تنها میدانست که برادرانش را در این نبرد تنها نخواهد گذاشت.

_از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون، بلوندیِ قشنگم، برایانِ سیندرفورد زاده، همین الان توی دقیقه ی بیست و سوم بازی، بعد از اینکه تیمش سی و پنج تا گل خورد وارد زمین شد. فکر کنم داشته در و دیوار ورزشگاه رو رنگ میزده، پاش سر خورده، افتاده تو سطل رنگ قرمز. :happydrums:

صدای فریاد شادمانی هم تیمی هایش و صدای هق هق های هوریسِ به عروج رسیده را میتوانست بشنود. میدانست که نور الهیِ مرلین آنها را قهرمان خواهد کرد، میدانست که تیمش پاداش دلاوری شان را با قهرمانی خواهند گرفت. خورشید در حال غروب از میان حلقه های درخشنده ی دروازه به او لبخند می زد و برایان درحالیکه به سمت حلقه ها اوج میگرفت، احساس کرد که از آن روز، دیگر هیچ چیز مثل قبل نخواهد بود.

_ظاهرا تیم پزشکی ورزشگاه میخوان برایان رو معاینه کنن-اینجا رو ببینین، برایان داره اشاره میزنه که به معالجه نیازی نداره! فکر کنم داشته معجون دلاوری رو سر میکشیده، یکمش پاشیده بیرون روی سر و صورتش! قرمز هم بوده! شیطون ترینم من!

گوی سرخ رنگ و درخشانی را میتوانست ببیند که مستقیم به هدف صورتش پیش می آمد. نفس عمیقی کشید، دستانش را مشت و خودش را در لباس جنگ تجسم کرد، و در همان لحظه بود که یکی دیگر از شکاف های عظیم نقشه اش خودش را نشان داد:
برایان در آن لحظه، دویست پا بالای زمین و خدا میداند چقدر زیرِ آسمان، درحالیکه سر و صورتش از خون پوشیده بود و سرخگون با شتاب به سمت صورتش هجوم می گرفت، به یاد آورد که بلد نیست کوییدیچ بازی کند. نقشه ی برایان از وارد شدن، هدایت کردن حضار به سمت عشق و نیکی، تنها نگذاشتن برادران در هنگام نبرد و سپس به هر نحوی که شده قهرمان شدن، فراتر نمیرفت؛ و برایان یقین داشت که به هر نحوی هم که بتواند، به این نحو نخواهد توانست قهرمان شود.

_نظرتون چیه ازین ببعد منو روباهِ شیطونِ جامعه ی ورزشی-باشه بابا... اتفاقی نیفتاده که. هنوزم برای گفتنش دیر نیست. چوپان دروغگو سرخگون رو با موفقیت از سلوین کالوین رد کرد و الانم داره باهاش به سمت دروازه میره. خوب شد؟! حالا انگار کسی اهمیت میده.

زمانی که یوآن ابرکرومبی، روباه شیطونِ جامعه ی ورزشی این حرف را زد، برایان هنوز هم به توپ سنگین و محکمی خیره شده بود که مثل گلوله ی از تفنگ رها شده، هوا را می شکافت و به سمت صورتش پیشروی میکرد.

_ظاهرا بِری جون داره با توپ مسابقه ی نگاه کردن و نخندیدن میده!

برخلاف مسابقه ی بازیهای رومیزیِ جادویی، و برخلاف نبرد عظیم عشق در برابر نیکی، برایان این مسابقه را با اختلاف زیادی باخت. شکافت تهاجمی و تیزِ هوا را در نقطه ای درست جلوی صورتش احساس کرد، آنقدر نزدیک که درد شکستن بینی اش را میتوانست احساس کند. تابحال اتفاقی متعلق به کمتر از کسرِ یک ثانیه بعد از لحظه ی حال در ذهنتان شکل گرفته است، پیش از آنکه تجربه اش کنید؛ نه آنقدر دیر که بشود نامش را "اتفاق" گذاشت و نه آنقدر زود که "آینده بینی"؟

در آن لحظه برایان چیزی را احساس کرد و چیز دیگری اتفاق افتاد. در کسری از ثانیه پیش از برخورد سرخگون به صورتش، که احتمالا دفاع موفقی به حساب می آمد و در تاریخ ثبت میشد و البته که برایان قرار نبود کار مفیدی با زندگیش انجام دهد، برایان سر جارویش را به سمت پایین گرفت و از توپی که برای گرفتن ساخته شده بود، جاخالی داد. صدای همهمه ی تماشاچیان ورزشگاه را به رعشه درآورد و برایان برای اولین بار، شرمسار و عذرخواه، سرش را بلند کرد تا هم تیمی هایش را نگاه کند.

اعضای تیم WWA، اشکِ افتخار در چشم و لبخند رضایت بر لب، از گوشه و کنار زمین برای او دست می زدند.

یک ساعت پیش-دفتر هیئت داوران

_برایان، من واقعا امروز برای این کار وقت-

برایان مجبور شد از زمین بلند شود و دوباره با زانوانش به زمین بیفتد.
_گوش کن... قبل از اینکه من رو بکشی و غذای هوای نفس پلید خودت کنی به من گوش کن!
_من واقعا فقط دارم عاجزانه ازت خواهش میکنم-
_گوهوهــــــوش کــــــن! کائــــــناتــــ داره یک مسیـــــر جدیــــــد جلوی پای تو میذاره... تو تا زمانی که گوهوهوووشــــــت بخوری هرگز پاهاهااااکــــــــ نخواهی شد... آقای مدیهیهیهیـــــــــر!
_برایان، مسابقه داره شروع-

چشمان آبی رنگ برایان از تولد یک ایده ی تازه درخشیدند و او بطور ناگهانی از زمین بلند شد.

_داری منو میترسونـ-
_میدونم فنریر... میدونم که میخوای من رو بکشی... اما میراث من رو چه میکنی؟

برایان پولیور یقه هفت صورتی اش را از دور گردنش در آورد و روی میز انداخت. دستانش را به کمرش زد و جوری به فنریر خیره شد که انگار میخواهد به او پیشنهاد غیر اخلاقی بدهد.

_برایان واقعا دارم فکر میکنم زنگ بزنم حراست-

برایان دستش را توی موهایش فرو برد و خودش را روی میز پشت سرش پهن کرد.
_میدونم که میخوای به من حمله کنی. انجامش بده فنریر. انجامش بده.

چشمانش باریک شدند و لبخند زد.
_میدونم که انجامش نمیدی... میدونی چرا؟
_چون واقعا وقت ندارم براش؟

برایان با آهسته ترین صدای ممکن زمزمه کرد.
_چون تو... از درون... پر از نور و عشق و نیکی هستی!

حالا-ورزشگاه

_چهل و هفت هیچ به نفع ترنسیلوانیا! WWA حالا گل چهل و هفتمش رو میخوره... امیدوارم رودل نکنه!

برایان درحالیکه اعضای تیمش را در شادیِ پس از گل خوردن در آغوش میگرفت، از میان همهمه ی جمعیت فریاد کشید.
_نمیدونستم انقدر کوییدیچم خوبه!

میان طنز کیفیت بالای یوآن و تشویق تماشاچی ها، پاسخ سلوین را که به او لبخند میزد و سر تکان میداد، نتوانست دقیق بشنود.
_نیست! واقعا خوب نیست!
_میدونم! همشو مدیون شمام!
_شیش و نیم! ساعت شیش و نیمه!
_لطفا اینجوری نگو، بهترین بازیکن جهان که تویی!

زمانی که چرخیدند تا از یکدیگر فاصله گرفته و هر یک در پست هایشان مستقر شوند، مجبور شدند دوباره برگردند و همدیگر را در آغوش بگیرند چرا که در همین مدت سه گل دیگر نیز خورده بودند.
_فکر نمیکنی یوآن زیادی زر میزنه؟
_خواهش میکنم خجالتم نده، پدر کوییدیچ انگلستان تویی نه من!
_من بابات نیستم، سن خرو داری!

سپس برایان بار دیگر به سمت حلقه های دروازه اوج گرفت و وقتی متوجه شد در این مدت دو گل دیگر نیز خورده اند، دیگر واقعا حال نداشت برگردد و سلوین را در آغوش بگیرد و از طرفی هم میترسید سوء تفاهم ایجاد شود.

روبروی حلقه ی وسطی ایستاد، و به ورزشگاه پایین پایش نگاه کرد. حس عجیبی از شکوه و افتخار درونش می جوشید، میدانست که تاریخ ساز شده است. هنوز تصمیم نگرفته بود که در مصاحبه هایش، کوییدیچ بلد نبودنش را ذکر کند و به این معجزه ی بحث برانگیز دامن بزند یا نه، اما میدانست که قرار است از پدر و مادر عزیزش، نیروی عشق و یوآن ابرکرومبی، نجات دهنده ی فن گزارشگری، تشکر کند.

_یک دقیقه به پایان بازی... آلبوس کوتاه نمیاد، اون یک دقیقه رم از دست نمیده، شایدم بالا اومدنو بلد بود و پایین اومدنو نه. اون از بلاجرِ فرانک جون جاخالی میده، خط دفاعی حریف رو میشکونه و سرخگون رو به سمت دروازه تاب میده...

چشمان برایان، درست مثل بار اول، روی سرخگون قفل شدند. این بار خونسرد و متمرکز بود. این بار نگاه یک قهرمان را داشت، یک حرفه ای. این بار میدانست که دقیقا از کدام سمت میخواهد جاخالی دهد. منتظر آن لحظه ماند، پیشگوییِ کوچکِ چند میلی-ثانیه ای.
این بار اما، بجای آینده، گذشته به سراغش آمد تا با بیرحمی تمام از عرش پایینش بیندازد.

یک ساعت پیش-دفتر هیئت داوران

_برایان، واقعا پیشنهادت برای من جذاب نیست نمیدونم چیِ این مسئله مبهمه.

برایان درحالیکه روی میز دراز کشیده بود پاهایش را در هوا تاب داد و با دستانش موهایش را در هوا پریشان کرد.
_خجالت نکش فنریر، مگه من گوشت نیستم؟! به من حمله کن، منو بدَر، تیکه تیکه م کن و با اون دندونای تیز و براق و بی نظیرت-
_برایان خواهش میکنم من خانواده دارم.
_منتظر چی هستی؟ بیا روی همین میز منو تیکه تیکه کن، بیا وسط همین دفترِ هیئت داوران دندونای براقتو توی گلو م فرو کن!
_هر چی بخوای بهت میدم، فقط به من آسیب نزن.

برایان سرش را از روی میز بلند کرد.
_میبینی؟ تو از درون آدم شریفی هستی فنریر.

فریاد کشید.
_تو از درون می درخشی، تو از درون یه بچه گربه ی بی آزاری فنریر! تو هنوزم پاک و قابل بخششی، حتی اگر یه لحظه ی کوتاه جذابیت بی رقیب من باعث شه کنترلت رو از دست بدی و بهم حمله کنی و منو بکشی و بعنوان یه وعده غذایی ببلغی... تو هنوزم قابل-جلو نیا!

فنریر دستانش را بالا گرفت.
_برایان... من فقط دارم سعی میکنم بهت بگم مسابقه یه ربعه که شروع شده و تو الان باید بجای اینجا توی زمین-

برایان از میز پایین آمد و روی زانوانش به زمین افتاد. دستانش را بالا گرفت و تقریبا سقف را لمس کرد.
_منو بکش فنریر، منو بکش... اما با تاثیری که در قلبت گذاشتم چه میکنی؟ با خاطره ی شبی چه میکنی که جرقه ی نورانی درون روحتو بهت نشون دادم؟
_خواهش میکنم دست از سرم بردار.
_منو بکش فنریر... منو بکش، ولی من بدون مبارزه سقوط نمیکنم! دنیا به من احتیاج داره، تو با کشتن من ظلم بزرگی در حق کودکانی میکنی که در تاریکی گیر افتادن و منتظرن تا عمو برایان... پدر برایا-هر کوفتی برسه و نجاتشون بده!

فنریر حالا دیگر از نظر فیزیکی و به معنای واقعی کلمه اشک میریخت. برایان از زمین بلند شد و به گلدان خالی روی میز چنگ زد.
_میتونی زندگی منو ازم بگیری فنریر... ولی آزادیمو هرگز! هنوز خیلی عشق و نیکی هست که باید روی این زمین بپراکنم... امروز نه فنریر! امروز نه...!

برایان همراه با کلمه ی آخر به سمت فنریر که حالا چهارزانو روی زمین نشسته بود و هق هق میکرد هجوم برد و با تمام قدرتش گلدان را توی سر او کوبید. فنریر حتی سرش را هم بلند نکرد.
_بزن. دوباره بزن و تمومش کن.

برایان که حالا صورتش از خون گرگینه ی مقابلش سرخ شده و تکه های شکسته ی گلدان میان انگشتانش جا مانده بودند، چند قدم عقب عقب رفت. چشمانش پر از وحشت بودند و چیزی که میشد به آن غرور گفت. برایان از خودش، از عشق و از نیکی دفاع کرده بود و دنیا هرگز این را فراموش نمی کرد.
_میدونی چیه فنریر؟ من تو رو میبخشم! من تو رو میبخشم و با فرار کردن، همینجا به این مبارزه پایان میدم... اجازه نمیدم نور درونمو ازم بگیری فنریر، و به خودم هم اجازه نمیدم درباره ی لحظه ی مرگ تو تصمیم بگیرم!

فنریر سرش را بالا آورد.
_میشه حالا لطفا بری-

برایان شروع به دویدن کرد و فریاد کشید.
_کمک... کمک! مهم نیست چقدر تلاش کنی دستان منو به خون آلوده کنی فنریر، حتی اگر موفق به فرار نشم تو رو نمیکشم!

حالا-ورزشگاه



برایان اخم کرد و برای ثانیه ای هدایت جارویش را از یاد برد. تمام وجودش با احساس گناهی وصف ناشدنی پر شده بود. او با تسلیم شدن بر ترس خود، فنریر بیچاره و معصوم را در اتاق هیئت داوران تنها گذاشته بود تا خودخوری کند. (گرگینه ها وقتی گوشت دم دست نیست همین کار را نمی کنند مگه. ) او فنریر را بعنوان برادر جادویی خود قبول نکرده بود و او را در لحظات سخت زندگی اش یاری نکرده بود. او را در آغوش نگرفته بود و زمانی که او از شدت تلاش برای مقابله با هوای نفس خود هق هق گریه می کرد، به او نگفته بود که همه چیز درست می شود و اجازه نداده بود که فنریر او را گاز بگیرد.

برای لحظه ای کوتاه، برایان دیگر سرخگون که به سمتش می آمد را ندید، بلکه چهره ی معصوم و غم زده ی فنریر در اوج تنهایی و استیصال بود که پیش چشمان او ظاهر شد. حتما فنریر الان داشت گریه میکرد و خودش را برای از دست دادنِ برایان سرزنش میکرد. برایان به خورشید که حالا دیگر تقریبا غروب کرده بود خیره شد، و اندیشید که شاید اصلا رسالت او این بوده است که توسط فنریر خورده شود.

یادتان است که گفتم برای یک لحظه ی کوتاه برایان دیگر سرخگون را ندید؟ خب آن لحظه ی کوتاه کمی بیش از حد معمول طول کشید و برایان درست زمانی که سر جارویش را چرخاند تا به سمت دفتر هیئت داوران برگردد و توسط فنریر خورده شود، دچار همان پیشگوییِ میلی-ثانیه ایِ معروف شد.
منتها این بار علاوه بر درد شکستن بینی اش، قطرات خونی که صورتش را گرم می کردند و صدای جیغ و داد تماشاچیان و همچنین زنگ یکی دیگر از جملات قصار یوآن ابرکرومبی، گوهر وجودی طنز و فکاهی در تاریخ را نیز حس کرد.

_ظاهرا سیندرفورد اولین گلِ این بازی ش رو گرفت، البته نه با دستاش! الان دیگه میتونیم برایان رو تا ابد بچه دماغو صدا کنیم! مسابقه... سه... دو... و یک... به پایان میرسه! خدایا چرا منو انقد نمک آفریدی آخه.

صدای تشویق این بار از سمت تماشاچیان WWA به گوش میرسید. برایان نتوانست ببیند، اما اعضای تیمش که حالا برای غصه ی پس از گل نخوردن دور هم جمع شده بودند، به او خیره شده بودند که به همراه تیم پزشکی پایین و پایین تر میرفت و در چهره های پوچ و غمزده شان، چیزی بجز ناامیدی دیده نمی شد. کلمات برایان آنها را طلسم کرده بود و حالا هم اعمالش این طلسم را شکسته بودند. آسمان تیره ی لندن برای آنها می گریست و گل های آفتابگردان دور تا دور ورزشگاه به موهای زرد رنگشان روی زمین نگاه می کردند و اشک می ریختند. فعال حقوق زنان درحالیکه اشک هایش را با پشت دستش پاک میکرد، فریاد کشید.
_اون خوب بازی کرد بچها.
_هفت! ساعت هفته!
_باورم نمیشه... اون عهد رو شکوند، قلب تیم حریف رو هم! ما به اون اعتماد کردیم...
_چرا همه فکر میکنن من باباشونم؟!
_بابا شدی؟ مبارکه!

برایان میدانست که دوستانش را ناامید کرده است، اما لحظه ای که تسلیم شوی لحظه ی مرگ تو ست و برای همین هم بود که برایان پشت دوستانش را ترک نکرد، حتی زمانی که آنها دیگر به او ایمان نداشتند. برایان تمام مدت زمان بازی را در پست خود شرح داد تا دوستانش، که حالا در غم معصومیت از دست رفته ی خود می سوختند، دغدغه ای بجز کنار آمدن با این حقیقت نداشته باشند که قلب برادران جادویی خود را شکسته بودند و هر لحظه ممکن بود یکی از آنها خودکشی کند.
آه! ای تیرگی اعصار، ای اندوه طاقت فرسای تنهایی! برایان همینجا از داوران گرامی خواهشمند است حرکت گستاخانه ی دوستانش را ببخشند و آنان را در این برهه ی روحی حساس از تعریف این ماجرای روح خراش و دل فرسای معاف دارند.


پایان


ویرایش شده توسط برایان سیندر فورد در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۳:۴۱:۵۵
ویرایش شده توسط برایان سیندر فورد در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۳:۴۳:۱۲
ویرایش شده توسط برایان سیندر فورد در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۳:۴۵:۴۰


پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۵:۱۹ چهارشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۸
#28

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۴:۲۵:۱۵
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 315
آفلاین
تیم
VS
ترنسیلوانیا



زمان: ساعت 00:00 روز 10 مرداد تا ساعت 23:59:59 روز 16 مرداد

داوران:
فنریر گری بک
اشلی ساندرز

لطفا توضیحات ورزشگاه را مطالعه کنید.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.