هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ورزشگاه توپچی های هلگا
پیام زده شده در: ۲۱:۲۹ دوشنبه ۴ آبان ۱۳۹۴
#10

سیوروس اسنیپ old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۸ پنجشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 499
آفلاین
تنبل ها
vs
تراختور زرد


پست پایانی



دقایقی بعد- جایگاه تماشاگران

اسنیپ، هکتور و آرسینوس با احتیاط روی جایگاه تماشاگران فرود آمدند که تقریبا جز ویرانه ای از آن باقی نمانده بود. بیشتر صندلی ها در اثر آتش سوزی سوخته و به تکه های بزرگی از زغال تبدیل شده بودند که پیچک ها و گل های خودرو، روی آنها رشد کرده و کماکان به رشد و نموشان ادامه میدادند. کمی دورتر از آنجا شاخدم مجارستانی در پیکار با کروکودیل ها به شدت تقلا میکرد و به نظر نمی رسید اهمیتی بدهد که دم بلند و شاخ دارش بر سر و روی کدام نگون بختی فرود می آید. با این همه نشانی از ریگولوس در آن اطراف به چشم نمیخورد.
آرسینوس چانه اش را خاراند.
- عجیبه آخرین بار اومد با اژدها الک دولک بازی کنه.
اسنیپ: فعلا که اژدهاهه داره با کروکودیل ها الک دولک میزنه!

هکتور ویبره زنان جلو آمد.
- شایدم با آتیش اژدها کباب شده!
آرسینوس: :worry:
هکتور با مشاهده وضعیت آرسینوس اندکی از شدت ویبره اش کم کرد.
- نه خب این یه احتمال بود. شایدم کروکودیل ها خوردنش!
آرسینوس:
هکتور که ویبره زدن را به کل فراموش کرده بود با عجله گفت:
- شایدم غرق شده، خودتو ناراحت نکن!
آرسینوس:

قبل از اینکه هکتور تلاش کند بار دیگر آرسینوس را به شیوه خودش دلداری دهد اسنیپ سر تارزان غرق در خواب را از روی شانه اش عقب زد و با سر به بالاترین نقطه جایگاه اشاره کرد.
- شایدم رفته اون بالا با میمونا الک دولک بازی کنه!

هکتور و آرسینوس:

دقایقی بعد

بالا رفتن از بقایای منهدم و سوخته جایگاه تماشاچیان کار چندان ساده ای نبود؛ آن هم با وجود پیچک هایی که علاقه ی خاصی به پیچیدن دور هر چیز زنده و غیر زنده ای داشتند، البته اگر خطر حمله گاه و بیگاه میمون ها را از آن کم میکردند.
اسنیپ در حالیکه نفس زنان خودش و هیکل آن نئاندرتال برخاسته از ماقبل تاریخ را از روی آخرین ردیف نیمکت ها بالا میکشید، گفت:
- تموم...شد...هن...زاغی...جعبه!

بلافاصله جعبه چوبی کنده کاری شده جومانجی جلوی پای اسنیپ افتاد.تارزان خرناسی کشید. اسنیپ نعره زد:
- کلاغ بی شعور اینطوری نه! اگر میافتاد پایین خودت باید میاوردیش!
- تنها سرخگون باقی مونده در دست رزه که میره به سمت دروازه بی دفاع تنبل ها البته اگر میمون هایی که دارن از تیر دروازه محافظت میکنن رو ندیده بگیریم...و گل شد!380 بر صفر به نفع تراختور! همین الانش هم تنبل ها بازی رو باختن، با این همه داور داره به مامورین محیط زیست کمک میکنه تا این جک و جونورایی که از باغ وحش فرار کردن رو جمع کنن در نتیجه کسی نیست تا به بازی نظارت کنه. یکی هم نمیکنه گوی زرین رو بگیره زودتر جمع کنیم بریم سر خونه زندگیمون! کمی پایین تر شاهد دست رشته بین جستجوگر تیم تنبل ها با سه تا کروکودیل هستیم که دارن دابی رو به هم پاس میدن و هری پاتر سعی میکنه اونو بگیره.به نظر میاد به کل گرفتن گوی زرین رو فراموش کرده باشه. هرچند ننه هلگا هم کمی اونطرف تر به جای گشتن دنبال گوی زرین داره چپقشو چاق میکنه...

اسنیپ بی توجه به صدای آزاردهنده یوآن با چشمانی تنگ شده به دنبال ریگولوس گشت و طولی نکشید که او را در حال دویدن بر روی بقایای نیمکت ها دید در حالیکه دم یک میمون را در دست داشت و آن را چون طناب دور سرش می چرخاند و پشت سرش تعدادی از میمون ها برای نجات جان رفیقشان به دنبال او میدویدند. هرچند پر واضح بود حواسشان هست فاصله ایمنی را رعایت کنند.

آرسینوس که موفق شده بود همان لحظه خودش را بالا بکشد با مشاهده این منظره گفت:
- این بشر ثابت کرده که حتی میمون ها هم از دستش آرامش ندارن!

اسنیپ با عصبانیت گفت:
- برو یقه این معاونتو بگیر بیاد تاس بریزه. من اگر برم سر وقتش ممکنه خودم بکشمش!

آرسینوس کلاهش را مرتب کرد. سپس با آرامش دست انداخت و کرواتش را از گردن درآورد. یک دور آن را دور سرش چرخاند سپس با نشانه گیری دقیقی آن را دور گردن ریگولوس انداخت و او را به سمت خودش کشید. ثانیه ای بعد ریگولوس و به دنبال او چند میمون جلوی پاس آرسینوس فرود آمدند.

ریگولوس:
میمون ها:
آرسینوس:

آرسینوس درحالیکه با خونسردی کرواتش را از دور گردن مقام معاونت وزارتخانه باز میکرد در برابر نگاه وار اسنیپ با حالت تدافعی گفت:
- چیه؟ گفتی بگیربیارش دیگه. اگر میخواستم برم باهاش حرف بزنم راضیش کنم حالا حالاها باید دنبالش میدوئیدم. اونوقت پست طولانی میشد مرلین ازمون نمره کم میکرد خب!

اسنیپ بدون حرف دیگری با یک اشاره چوبدستی میمون ها را که جهت انتقام گرد ریگولوس جمع شده بودند از پیرامونش پراکنده کرد؛ سپس با خشونت پس یقه او را گرفت و بلندش کرد.
- زودباش تاس بریز نوبت توئه.

ریگولوس با تکانی که به سرش داد کوشید جلوی چرخش منظومه شمسی را به دور سرش بگیرد. سپس نگاهی به جعبه انداخت.
- نچ داداش، فکر کردی الکیه؟من تا دشتمو نگیرم تاس نمیریزم!

اسنیپ که مجددا به دود کردن افتاده بود، درحالیکه چیزی نمانده بود آتش خشم از چشمانش شعله ور شود گفت:
-تو این بساطو شروع کردی! زودباش تاستو بریز تا حذف شناسه ت نکردم کلا!

ریگولوس با خونسردی صاف ایستاد.
- من فقط این بازی رو پیداش کردم تو گرفتی شوتش کردی بیرون و باعث شدی بازی شروع شه. در ضمن اگر منو حذف شناسه کنی بازی تموم نمیشه. تو منو لازم داری هنوز کله چرب!

اسنیپ:

آرسینوس که اوضاع را اصلا بر وفق مراد نمی یافت با سرعت وارد جریان مذاکرات شد.
- چی میخوای دقیقا از ما دله دزد؟ شرایطت چیه؟

ریگولوس با یک حرکت موهایش را عقب راند.درحالیکه نگاهش به افق ها خیره مانده بود، زمزمه کرد:
- تو که میدونی من هیچوقت تو زندگیم شانس نیاوردم... جوون مرگ شدم. الانم که خونه زندگیمو این پسره که زخمی صاحب شده حتی جن خونگیم و...
- ریگولوس!

ریگولوس آه عمیقی کشید.
- چیز خاصی نمیخوام. فقط یه منوی مدیریت گوگولی مگولی با کلیه اختیارات!

هکتور، آرسینوس و اسنیپ:

هکتور بسیار به موقع از ردای اسنیپ آویزان شد تا مانع حمله او به ریگولوس شود و آرسینوس نیز با مشاهده این وضعیت فرصت را غنیمت شمرد. جست زد و منوی اسنیپ را از دستش قاپید.
- چیکار میکنی بوقی؟ توطئه علیه مدیر کل سایت؟ دستت با این جوجه دزد تو یه کاسه بود این همه مدت آرسینوس؟ نکنه همه اینا بهانه ای بود برای اینکه بتونین منوی اعظم رو از دست من دربیارین؟ بهت اطمینان میدم همین الان ساعت شنیتون صفر شد و سال دیگه از شرکت در هاگوارتز به کل ممنوعید!

آرسینوس با ناراحتی گفت:
- چاره ی دیگه ای نداریم سیو...تو ایده ی دیگه ای داری؟ اینو بذار بهش بدیم، الان میدونیم اقلا وقتی بازی تموم بشه همه چیز برمیگرده سر جای اولش!

سپس چرخید و منو را به سمت ریگولوس گرفت. ریگولوس با فرمت جلو آمد تا منو را از دست آرسینوس بگیرد که او به موقع دستش را پس کشید.
- یه شرطی داشتیم! تاس ریختن همزمان با گرفتن منو.

ریگولوس که حرص و طمع داشتن منوی اعظم سایت از خود بیخودش کرده بود تاس ها را از دست هکتور گرفت. سپس همزمان با آرسینوس به سمت جعبه بازی خم شدند و دستهایشان را بالای آن دراز کردند...

تــــرق تــروق!
ویــــــــــــژ!


همان لحظه که تاس ها داخل جعبه فرود آمدند ریگولوس با چابکی منو را از دست آرسینوس قاپید و با سرعت به سمت انتهای ردیف صندلی ها دوید.اما هیچکس حواسش به او نبود.همگی خم شده بودند تا نوشته روی گوی را بخوانند.
- اوست کسی که از اعماق تاریخ برای دیدار و هدایت شما خواهد آمد!

هکتور زودتر از بقیه به حرف آمد.
- از اعماق تاریخ مهمون داریم؟ یعنی کی میتونه باشه بچه ها؟ معجون کشف هویت مهمون تاریخی....اوهــوی!

دیگر دیر شده بود.بقیه هنوز به خود نیامده بودند که میمون چاق و بزرگی با جستی ماهرانه از روی شانه اسنیپ دستش را دراز کرد و جعبه بازی را قاپید. سپس با سرعت پا به فرار گذاشت. در اثر این حرکت، تارزان که در طول 4 پست با هیچ سر و صدایی ذره ای در خواب شیرینش اختلال ایجاد نشده بود بلافاصله چشمایش را باز کرد. با مشاهده میمون ها نعره ای از ته دل کشید و درحالیکه گرزش را دور سرش میچرخاند جیغ زنان به دنبال آن ها گذاشت.
تنبل ها مدتی را در بهت اتفاقی که افتاده بود بر جا خشک شدند. اسنیپ که احساس میکرد پرده ی گوشش را در اثر این فریاد از دست داده باشد زیرلب گفت:
- اقلا این تاس ریختنا یه جا به نفع من شد!

آرسینوس کلاه وزارتش را روی سرش مرتب و گره کرواتش را سفت تر کرد. سپس درحالیکه ردایش جمع میکرد گفت:
- من که فکر میکنم اگر نجنبیم بازی گم و گور میشه وتا ابد باید تو این وضعیت باقی بمونیم!

او با سرعت به سمت میمون ها دوید که با جعبه بازی دور میشدند و هکتور و اسنیپ نیز به دنبال او رفتند. میمون ها در حالیکه با جعبه جومانجی دست رشته بازی میکردند تا آن را از دسترس اعضای تنبل ها دور نگه دارند جست و خیز کنان به سمت دریاچه پر از کوروکودیل زیر پایشان حرکت کردند.اسنیپ با چوبدستی تلاش کرد جعبه را پس بگیرد اما طلسمش خطا رفت.حتی حقه کروات آرسینوس نتوانست کارگر بیافتد. در این میان چندبار نزدیک بود سرشان در اثر ضربه گرز تارزان متلاشی شود که در برنامه دنبال کردن میمون ها آنها را همراهی میکرد اما چون نگارنده به حضور آنها در پست نیاز داشت این اتفاق نیافتاد!

در کشاکش پس گرفتن جعبه درحالیکه همگی تا لبه جایگاه تماشاچیان پیشروی کرده بودند ضربه پاتیل هکتور ناغافل میمونی را که جعبه را زیر بغل زده بود مورد اصابت قرار داد و حیوان را چون توپ فوتبال به هوا پرت کرد.
صحنه پرواز میمون و جعبه بازی روی اسلوموشن رفت. اعضای تیم تنبل ها به همراه تارزان و بقیه میمون ها از لبه جایگاه تماشاچیان با وحشت و نگرانی به این صحنه چشم دوختند.اگر جعبه درون آب میافتاد پیدا کردن آن با وجود ده ها کروکودیل گرسنه ای که در آب پرسه میزدند شبیه خودکشی کردن بود.

اما درست قبل از اینکه میمون و جعبه درون آب بیافتند اتفاق عجیبی رخ داد. زمین به لرزه افتاد و صدای غرش مانندی برخاست. تنبل ها از ترس جانشان به هرچیز دستشان می رسید چنگ انداختند تا مانع سقوطشان شوند.در همان لحظه آب شکاف برداشت و دماغه کشتی عظیمی از میان آب سر برآورد. میمون مزبور به جای افتادن درون آب به شدت با دیواره کشتی برخورد کرد و تبدیل به پوستر شد. جعبه سر خورد و به آرامی از دست حیوان رها شد. سپس با حرکتی اسلوموشن وار در دهان باز یک کروکودیل فرو رفت.

تنبل ها:

حالا تنبل ها باید به دنبال راهی برای پیدا کردن جعبه ی سحرآمیز و خاتمه دادن به این وضعیت میکردند وگرنه...

ناظر:
- وایسا ببینم! صبرکن میگم... بوقی میدونی همین الان چقدر طول پستت شده؟ ملاحظه کردن هم خوب چیزیه!


راوی:
- عه؟ چقدر شده مگه؟ تازه همه ش 5 صفحه ورد شده قربان!


ناظر:
- که همه ش 5 صفحه شده هان؟ لابد 5 صفحه هم طول میکشه جعبه رو پیدا کنن؟ نمره نمیدم، صفر میگیری. تیمتون هم باخت همین الان. جمع کنید برید خونه تون ببینم!


راوی:
- نه...نه غلط کردم...الان درستش میکنم. فقط صفر ندین!


ویرایش بعدی نگارنده:

درست در همان لحظه که همه چیز از دست رفته به نظر می رسید تارزان نعره ی بلندی کشید. سپس جستی زد و با تمام وزن، خودش را روی کروکودیل مزبور پرت کرد. کروکودیل زیر سنگینی وزن تارزان بی اراده جعبه را با کلیه متعلقات و محتویات درون معده اش از جمله دابی بالا آورد. جعبه بار دیگر در هوا به پرواز درآمد درحالیکه دابی به آن چون طناب نجات چنگ زده بود. نگاه مشتاق و آرزومند تنبل ها به دنبال آن کشیده شد. در همان لحظه هری پاتر که کم کم از نجات جان دابی ناامید میشد با مشاهده خروج او از دهان تمساح گرسنه شیرجه زد و جعبه را همراه دابی روی هوا گرفت. صدای فریادهای شادمان و پایکوبی اعضای تیم تنبل ها به دنبال مشاهده این حرکت بلند شد.یوآن در بلندگوی سحر آمیز فریاد زد:
- بله، وحالا شادی اعضای تیم تنبل هارو شاهدیم هرچند من که متوجه نمیشم برای چی خوشحالن. 500امین گلی که خوردن؟ یا نجات یکی از مدافعین تیمشون از دهان تمساح و شاید هم ظهور کشتی مجهولیه که جستجوگر تیم هافلپافو همین الان زیر گرفت؟

نگاه اعضای تیم بی اراده به سمت ورزشگاه بازگشت که اکنون میزبان کشتی غول پیکری شده بود که در عظمت، پدرجد تایتانیک را در جیب کناریش میگذاشت. پیرمرد ریش سفیدی با عصایی در دست بر نوک عرشه ایستاده بود و باد محاسن انبوه و بلندش را تاب میداد.
- وای بر شما ای گمراهان! نفرین خدا بر شما باد که دعوت حق مرا نپذیرفتید! با این همه هنوز دیر نشده ای کافران و ای بداندیشان معاند! دعوت مرا بپذیرید و سوار بر کشتی نجات شوید! باشد که خدا از شما راضی گردد و شما را مورد رحمت خویش قرار دهد.

اعضای تیم:

پیرمرد آهی کشید.
- افسوس که هرگز نخواستید راه نجات را بیابید. باشد که خداوند شما را مورد رحت خویش قرار دهد. سام، پسرم...برخیز و بیا این ببین از این حیوانات در کشتی جفت داریم اگر نداریم دو جفت از هرکدام...

ناگهان صدای بلندی از سمتی که اژدها به بند شیده شده بود بلند شد و سخنرانی پیرمرد را نیمه کاره گذاشت.
- نوح!یعنی این خودتی؟

پیرمرد با مشاهده مرلین که از آنسوی ورزشگاه به سمت کشتی میامد آغوش گشود.
- مرلین!ای برادر آسمانی...چقدر از دیدنت مشعوف گشتیم!

تنبل ها:

صدای یوآن به گوش رسید.
- و حالا دو پیامبر الهی و آسمانی رو میبینیم که بعد از قرن ها همدیگه رو پیدا میکنن و به استقبال هم میرن این درحالیکه که اعضای دو تیم با فک های به زمین چسبیده به منظره مصاحفه و روبوسی دو پیامبر باستانی خیره شدن. مرلین که کلا فراموش کرده مسابقه ای هم در جریان بوده...

اسنیپ در همان لحظه نگاهی به تعداد کلمات به کار رفته در پست انداخت و با مشاهده 2491 کلمه متوجه شد اگر پست همینطور ادامه پیدا کند امیدش برای کسب امتیاز از این پست را باید برباد رفته بداند، در نتیجه از صحنه احوال پرسی دو پیامبر برخاسته از اعماق تاریخ رو برگرداند و رو به هری نعره زد:
- پاتر! زود اون جعبه رو بنداز اینطرف تا نزدم تابلوی شنی گروهتونو منهدم نکردم!

هری پاتر که از یافتن و نجات دابی بسیار خوشحال مینمود برای نخستین بار کل کل و دعوا با اسنیپ را فراموش کرد. چرخی زد و جعبه را درست مقابل پای اسنیپ انداخت. اسنیپ با فراغ بالی خم شد و جعبه را برداشت. هیچ کس در حضور ردی از احساس پیروزی که روی آن چهره عبوس و سرد سایه انداخته بود تردیدی نداشت. همه اعضای تیم بی اراده دور اسنیپ حلقه زدند تا سرانجام کار را بنگرند.

اسنیپ با دقت جعبه بازی را گشود.
- فقط 5 تا خونه دیگه مونده مهره من برسه به گوی! زاغی...تاس!

زاغ سیاه اسنیپ از ناکجا آباد وارد سوژه شد و تاس ها را در دست اسنیپ انداخت. اسنیپ با لبخندی موذیانه تاس ها را چند دور در دستش تاب داد. نفس عمیقی کشید. چشمهایش را بست و سپس تاس ها را توی جعبه رها کرد.
- پنج و2! اینه!

فریاد شادی و هلهله اعضای تیم تنبل ها بر فضای خیس و اژدها زده ورزشگاه طنین انداخت. هری پاتر یک دور به افتخار این اتفاق دور ورزشگاه چرخید تا موجبات ناراحتی مرلین و نوح را فراهم کند که در حال سخن گفتن از خاطراتشان در عصر یخبندان بودند و به او اعتراض کردند که بچه ها در 20 قرن پیش بیشتر از این احترام بزرگترها را نگه میداشتند و اگر در قدیم بود روی دست و پایش باید قاشق داغ میگذاشتند!

هکتور از شادی برای بار اول در تمام زندگیش پاتیلش را رها کرده و با آرسینوس میان نیمکت ها به انجام حرکات موزون مشغول بودند. الادورا شادمانه تبرش را به هرچیز دم دستش می رسید میکوبید و ریگولوس دور از چشم بقیه مشغول شناسایی و حذف اکانت هایی بود که مورد دلخواهش نبودند.

-در این لحظه شاهد شادی اعضای تیم تنبل ها هستیم که طوری بالا و پایین میپرن که انگار گوی زرین رو گرفتن درحالیکه همین الان از جلوی دماغ من رد شد.با این همه به نظر میاد کاپیتان این تیم در این خوشحالی شریک نباشه و اگر درست دیده باشم حتی میشه گت شوکه به نظر میرسه!

این حرف باعث شد تا اعضای تیم تنبل ها از شادی و پایکوبی دست بکشند و به سمت کاپیتانشان بازگردند که همچنان به جعبه بازی جومانجی خیره مانده بود. گویی چیزی را که میدید باور نمیکرد. آرسینوس با احتیاط جلو رفت و دستش را روی شانه اسنیپ گذاشت.
- سیو؟

اسنیپ پاسخی نداد و با همان نگاه خیره و مبهوت به بازی خیره ماند. بقیه اعضای تیم با احتیاط جلو آمدند تا دلیل بهت و حیرت اسنیپ را دریابند. آیا ممکن بود اسنیپ در اثر خوشحالی بیش از حد به خاطر اتمام بازی دچار حمله قلبی شده باشد؟
اعضای تیم تنبل ها بار دیگر دور جعبه حلقه زدند و به پیامی که روی گوی ظاهر شده بود خیره شدند.
- خطا! شما هفت آوردید در حالیکه برای اتمام بازی باید 5 میاوردید. مهره شما از روی گوی رد شده و در آغاز مسیر قرار میگیرد. بازی مجددا از سر گرفته خواهد شد!

اعضای تیم تنبل ها:

آرسینوس با ناباوری خم شد تا بازی را بردارد. این درست نبود.نمیتوانست درست باشد. طبق قاعده بازی باید تمام میشد و همه چیز به جای اول خودش برمیگشت. آن همه زحمت و بدبختی نمیتوانست به همین سادگی هدر برود.
سکوت سرد و سنگینی میان اعضای گروه حاکم شده بود. سکوتی که تنها صدای شلپ شلپ شنا کردن تمساح ها و نعره های اژدها که با فریاد های گودای تارزان درآمیخته بود آن را میشکست. آرسینوس قاطعانه به دنبال پاسخ به سوالش جعبه را چرخاند و پاسخ را بر روی عبارتی که پشت جعبه درج شده بود یافت:

Made in china!


آرسینوس:

در همان لحظه هکتور که مجددا سیستمش از روی سایلنت به روی حالت ویبره تنظیم میشد پرسید:
- بچه ها! شما هم اون چیزی رو که من میبینم میبینید؟

نگاه 7 جفت چشم بی اراده به افق دوخته شد. جاییکه آسمان از حضور لشگری از حشراتی در ابعاد خرس، تیره و تار شده بود. حشراتی که صدای وز وز بالهایشان حتی از این فاصله به گوش میرسید. الادورادر تبرش را دیوانه وار دور سرش چرخاند و آن را روی سر تمساحی فرود آورد که مشتاقانه جلو آمده بود.
- اینا از کجا پیداشون شد؟ کدوم بوقی تاس ریخت بعد از سیو؟

آرسینوس به خاطر آورد او جعبه را بی توجه به تاس هایی که داخل آن بود برگردانده بود. آن هم وقتی که بازی دوباره از نو آغاز شده بود. حالا در این دور او دومین بازیکن بعد از اسنیپ قلمداد میشد.
آرسینوس در گرفتن پاسخش تردید داشت اما جعبه را بازگرداند تا پیام بازی را ببیند.
- حشرات جهنمی عاشق گوشت انسان! اگر جانتان را دوست دارید فرار کنید!


ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۴ ۲۱:۴۰:۲۸
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۴ ۲۲:۰۷:۳۱


پاسخ به: ورزشگاه توپچی های هلگا
پیام زده شده در: ۲۱:۲۵ دوشنبه ۴ آبان ۱۳۹۴
#9

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
تنبل های زوپسی

VS

تراختور زرد


پست چهارم



سایه سیاه کماکان به پیشرویش به سمت ورزشگاه ادامه می داد و هر لحظه بر طول و ابعاد آن افزوده میشد. اکنون به راحتی میشد پیکر تیره یک اژدهای عظیم الجثه را از میان ابرها تشخیص داد.
نگاه اعضای تنبل ها با نگرانی به آسمان دوخته شده بود با این همه میکوشیدند تجمع کوچک خود را حفظ کنند. اما سایه ی سیاهی که همان لحظه رویشان افتاد باعث شد ته مانده آرامششان را از دست بدهند. آرسینوس که میکوشید مثل همیشه ظاهر کراواتی و آرام خود را حفظ کند اما دانه های درشت عرق که از سر و رویش چکه میکرد احوالاتش را لو میداد، گفت:
- میگم که... نظرتون چیه یکیمون بازی رو نگه داره و فعلا پخش بشیم تا این اژدها رو یه جوری بپیچونیم؟ :worry:

سیوروس که به سختی میکوشید تمرکزش را حفظ کند و از خشم منفجر نشود، رو به آرسینوس گفت:
- ضمن کسر پانصد امتیاز دیگه باید بگم که نظر مثبتِ مساعدم مخالفه آرسینوس... ما باید همینجا بمونیم تا این بازی کذایی تموم شه. هیچکس حق نداره هیچ جا بره!

آرسینوس نگاه وحشت زده اش را از روی سایه اژدها برداشت. دیگر تلاش نمیکرد خود را خونسرد نشان دهد.
-اومد زد کشتمون چی؟ سایت بی مدیر و بی وزیر میشه ها! بعد یهو یه چیزی مثل ریگولوس میاد ادعای مدیریت و وزارت میکنه... من به خاطر خودت دارم میگم... وگرنه من که ترسی از مرگ ندارم من یه گریفندوری اصلیم!

حالا سر شاخدار اژدها از لای ابرها نمایان شده بود اما تماشاگران به شدت غرق در تماشای بازی و گل هشتمی بودند که همان لحظه دروازه تیم تنبل ها را باز کرده بود. صدای روباه گونه یوآن در ورزشگاه پیچید:
- بله... همونطور که متوجه شدید شایدم نشدید و ایرادی نداره من متوجه تون میکنم که یک عدد اژدهای شاخدم مجارستانی داره وارد ورزشگاه میشه و بازیکن های هر دو تیم هم به شدت مبهوت شدن و نمیدونن برنامه اژدها چیه، اما اگر نظر من رو میخواید احتمالا بر اثر کمبود توجه و بی لیاقتی ریاست فدراسیون و وزارت از قفس فرار کرده و به نظرم مدیریت مسئوله...!

بلافاصله صدای فریادها و همهمه های وحشت زده در سرتاسر وزرشگاه پیچید. ملت سراسیمه سرها را بلند کردند تا به چشم منظره ورود یک شاخدم مجارستانی افسارگسیخته به داخل ورزشگاه را ببینند!

ملت تماشاچی:
اژدها:
اعضای تیم تنبل ها:
جومانجی:

در حینی که ملت جیغ و داد کنان به اطراف می دویدند تا بلکه راه فراری پیدا کنند اژدهای مزبور که از پرواز طولانی خسته بود و شنیدن این همه صدای جیغ و داد اعصابش را خط خطی کرده بود بدون ملاحظه روی یکی از جایگاه های تماشاچیان فرود آمد و ضمن بیرون راندن آتش و سوزاندن قسمتی از زمین تعدادی را به شکل کتلت روی زمین صاف کرد.

ریگولوس که مسئول ظهور اژدها بود سوت زنان کوشید کادر را ترک کرده و خود را از زیر نگاه سنگین اعضای تیمش نجات دهد اما دیر جنبید و آرسینوس کراوات خود را به سبک کابوی ها دور گردنش انداخت و اسنیپ نیز یقه اش را گرفت.
- پسره دزد! بوق زدی با این تاس ریختنت... نابود کردی... میدونی ما چقدر باید خسارت این ورزشگاه رو بدیم؟ الان هم خودت میری با این گندی که زدی بازی میکنی تا ما تاس بریزیم، بلکه زودتر این بازی کوفتی تموم شه!
- یعنی راهی نداره حالا ریگولوس نره؟
- آرسینوس ؟
- معاونمه خب!
- خب؟
- خب این یه بلایی سرش بیاد من دیگه نمیتونم معاونی گیر بیارم که وقتی گندی بالا میاد بزنم تو سرش!

اسنیپ:

- میدونم دلیلم بسیار قانع کننده بود!

صدای جیغ و فریادی که این بار از گوشه دیگر ورزشگاه بلند شده بود حواس اسنیپ را به خود جلب کرد. ظاهرا اژدها خستگی در کرده و به دنبال یک همبازی خوب دنبال ملت میکرد. اسنیپ همچنان که به اژدها نگاه میکرد، گفت:
-الان رو حرف من حرف زدی آرسینوس؟ ریگولوس میره واسه بازی کردن با اژدها! مگر اینکه بخوای سال آینده گریفیندور کلا از هاگوارتز حذف بشه!
- هوووم... من اتفاقا فکر میکنم ریگولوس خودش هم خیلی علاقه داشته باشه به این کار!

ریگولوس که در اثر سفت شدن کروات آرسینوس به دور گردنش در آستانه خفه شدن قرار داشت سخت برای نجات دست و پا میزد.وقتی که گره کروات به دور گردنش شل شد لحظه ای تامل کرد تا نفسش بالا بیاید.
- م هی..هن! چی داشتید... راجع به من میگفتید؟

- میگفتیم چون تو مسئول بالا آوردن این گند هستی لطف میکنی وخودت میری سراغش تا ما این بازی لعنتی رو ادامه بدیم!

ریگولوس نگاه نامتقارن چشم هایش را به منظره کباب شدن عده ای از تماشاگران دوخت که در گوشه ای از ورزشگاه توسط اژدها گیر افتاده بودند.
-من؟ من برم؟ یعنی میشه باهاش الک دولک بازی کنم؟

اعضای تیم:

اسنیپ اگر در هنگام استخدام ریگولوس در شیرین عقلی او تردید داشت در این لحظه به این یقین رسید که با دیوانه ای تمام عیار رو به روست. در حالیکه در ذهنش میسپرد در اسرع وقت نسبت به وضعیت استخدامی ریگولوس تجدیددنظر کند، گفت:
- هر بوقی میخوای بخوری بخور! زودتر برو!
- باشه باشه... میرم باهم الک دولک بازی کنیم، شایدم گرگم به هوا!

ریگولوس به سرعت از جمع خارج شد تا به سمت اژدها حرکت کند. اعضای تیم با نگاهشان او را بدرقه کردند. شاید این آخرین باری بود که او را میدیدند اما به نظر نمیرسید کسی از این اتفاق چندان ناراحت باشد.
ناگهان آرسینوس فریاد زد:
- خودشه، همینه!
- چه مرگته آرسینوس؟
- ببینم... مگه ما سه نفرمون مدیر نیستن؟!
- خب؟
- مگه اژدهای شاخدم مجارستانی از اعضای ایفای نقش نیست؟ یعنی نمیتونیم واقعا بزنیم این اژدها رو حذف شناسه کنیم؟
- راست میگه ها! چرا به فکر خودم نرسید؟ اصلا میخواین معجون حذف شناسه شاخدم بدم؟

اسنیپ در کمال آرامش منویش را درآورد:
-چون تو فکری نداری هکتور و از این لحظه استفاده از هر نوع معجونی ممنوعه. خودم امتحان میکنم!

اسنیپ پس از گفتن این حرف، منوی خود را به سوی اژدها گرفت.
- هیچی نشد!

اعضای تیم:

- 10 امتیاز از گریفندور به خاطر این ایده مسخره آرسینوس کم میشه!

آرسینوس که تابلوی شنی گروهش را در معرض خطری جدی میدید قبل از اینکه اسنیپ فرصت کند به بهانه ی دیگری نمره کسر کند با سرعت گفت:
- چیزه... میخواستم بگم اقلا میتونیم به بند بکشیمش، نه؟

اسنیپ چانه اش را خاراند. سپس دستی به منوی مدیریت خود کشید... سپس چندین دکمه را فشار داد. ناگهان نوری درخشید و در عرض چند ثانیه اژدها در میان زنجیر روی یکی از جایگاه های تماشاچیان اسیر شد و در نتیجه تعدادی از تماشاچیان را زیر وزنش تبدیل به حلیم کرد!

اعضای تیم تنبل ها:

اژدها که چندان از این ایده خوشش نیامده بود غرشی کرد. بلافاصله سیلی از آتش جایگاه تماشاچیان را به تلی از خاکستر بدل کرد. وندلین که از مشاهده صحنه کباب شدن ملت و جیغ و دادهایشان از خود بیخود شده بود بازی را رها کرد و با فریاد "آتیـــــــــــــــش!" خود را به جایگاه آتش گرفته کوبید.

اکنون از هر گوشه ورزشگاه ستون هایی از دود به هوا برمیخاست. ملت تماشاچی در جستجوی راه فراری جیغ زنان و بر سر زنان به هر طرف میدویند و تعدادی هم زیر دست و پا له شدند. در همان لحظه تعداد زیادی از حوری ها به فرماندهی شخص مرلین با دست در داشتن شلنگ های آتش نشانی وارد زمین شدند تا به کمک آن آتش را خاموش کنند. وندلین دور اتش پرواز میکرد و به صورت کاملا از خود بی خودی جیغ های بنفش میکشید و ملت را به چالش آتش دعوت میکرد. اژدها که چندان از این سر و صدا خوشش نیامده بود غرش دیگری کرد و با ضربه دمش شیارهای عمیقی در سطح زمین ایجاد کرد تا عده ای از تماشاگران در حال گریز درون آن ناپدید شوند!

آرسینوس با مشاهده این وضعیت آب دهانش را فرو داد تا با صورت خشمگین اسنیپ رو به رو شود.
-200 امتیاز دیگه از گریفندور کم میشه با این ایده دادنت آرسینوس.نوبت توئه هکتور تاس بریز!

هکتور با پاتیل ضربه ای به توپ بازدارنده زد و آن را به سمت لاکرتیا بلک پرتاب کرد که میرفت به وندلین ملحق شود.سپس ویبره زنان جلو آمد تا تاس ها را از دست اسنیپ بگیرد.
- سه و چهار!

آرسینوس این را گفت و به گوی زل زد تا پیام بعدی بازی را بخواند.
-استخر وحشت زیر پای شما! صبور باشید!

هر سه نفر نگاهی به صورت یکدیگر انداختند و سپس به طور هماهنگ به ورزشگاه در زیر پایشان خیره شدند.
جوی های باریکی از آب بر سطح زمین جریان پیدا کرده بود که هیچ ارتباطی با جریان ابی نداشت که از شلنگ های اتش نشانی خارج میشد.در واقع به نظر می رسید این جوی ها از دل زمین میجوشد و بیرون می آید که به تدریج بر حجم آن افزوده میشد.آب کم کم با شدت بیشتری جریان می یافت و در اینسو و آنسوی زمین حوضچه های کوچکی تشکیل میداد.چند ثانیه بیشتر طول نکشید که ناگهان سطح زمین از چند نقطه شکاف برداشت و آب از شکافها دیوانه وار بیرون زد.
فواره ای از آب درست در صورت اژدهای مزبور باز شد و باعث شد تا اژدها که ناخواسته مقدار زیادی آب میل کرده بود به شدت به سرفه بیافتد و بیشتر آبی را که نوش جان کرده بود به سر و صورت وندلین بپاشد و وندلین موش آب کشیده شده را به فرمت مادر سیریوس در بیاورد!

آرسینوس که متفکرانه به استخر بزرگی که زیر پایشان در حال شک گیری بود نگاه میکرد، پرسید:
- ایده ای دارین چی توی آب داره حرکت میکنه؟

نگاه اسنیپ و هکتور به پیکره های تیره ای جلب شد که درون آب میچرخیدند. موجوداتی با دم ضخیم پوست هایی زره مانند و آرواره هایی بزرگ با دندان های تیز.
-کروکودیل!

این صدای صدای جیغ دابی بود که از آنسوی ورزشگاه این خبر نوید بخش می داد که درحال تعقیب و گریز توپ بازدارنده ای با یک کروکودیل گرسنه فیس تو فیس گردیده است!

کروکودیل:
دابی:

اعضای تیم تنبل ها نگاهشان را از صحنه بلعیده شدن دابی برداشتند و به احترام از دست دادن یکی از اعضای تیمشان یک دقیقه سکوت کردند. آرسینوس کلاهش را برداشت. اسنیپ از دود کردن باز ایستاد و ویبره هکتور متوقف شد. حالا فواره های آب به اتمام رسیده و کف استادیوم مملو از آب شده بود. صدای یوآن همچنان از بلندگو به گوش می رسید:
- به نام خودت مرلین...اینجا چه خبره؟ استخر ماهی زدی مگه؟

در حینی که مرلین بی توجه به فریاد کمک خواهی حوری هایش به سوی دیگر ورزشگاه پرواز میکرد تا نیروی کمکی بیاورد اسنیپ با خونسردی نگاهش را از منظره خورده شدن حوری های بخت برگشته زیر پایشان برداشت که برای خاموش کردن آتش وارد ورزشگاه شده و حالا خودشان طعمه کوروکودیل های وحشی و گرسنه میشدند.
- خب...الان نوبت کیه تاس بریزه؟

آرسینوس در حالی که با یک دستش کراواتش را صاف و صوف میکرد با دست دیگرش تاس هارا برداشت، چند دور آنها را چرخاند... سپس چشمانش را بست و آنهارا روی صفحه ریخت.
- خب؟ یکی بگه چه کردم!

آرسینوس وقتی سکوت هم تیمی هایش را دید آب دهانش را قورت داد و سپس چشمانش را باز کرد... در مقابلش از تمام جایگاه ها و دیوار ها ریشه های پیچک روییده بود و ده ها میمون بزرگ و کوچک جست و خیز کنان آنها بالا و پایین میرفتند و روی سر و کول ملت پوست کلفتی میپریدند که جهت خالی از عریضه نماند پست هنوز در صحنه باقی مانده و برای نجات از کوروکودیل ها به نقاط بلند گریخته بودند.روی گوی میان صفحه بازی این جملات نقش بسته بود.
- گند زدی داداش با این تاس ریختنت! با میمون ها خوش بگذره!

آرسینوس:

- بده به من خودم تاس میریزم.

اسنیپ این را گفت و تاس ها را از دست آرسینوس قاپید و با یک حرکت درون جعبه انداخت. ثانیه ها از پی هم میگذشتند.هکتور، آرسینوس و اسنیپ با بی صبری انتظار میکشیدند اما ظاهرا قرار نبود اتفاقی بیافتد.اسنیپ درحالیکه به شدت دود میکرد و دانه های درشت عرق از سر و رویش جاری بود تاس ها را بار دیگر ریخت.

یک دقیقه سپری شد.

سه نفر سرشان را بلند کردند و در چشم های یک دیگر خیره شدند.هرچند خیره شدن در چشم های خونبار اسنیپ اصلا کار ساده ای به نظر نمی رسید!
- این کوفتی چه مرگشه؟چر کار نمیکنه؟

آرسینوس نگاه متفکری به وسیله بازی مرگبار انداخت.
- انگار خاموش شده.شاید باتریش تموم شده!
- معجون روشن شدن بهش بدم سیو؟

اسنیپ که کم مانده بود سرش را به چوب جارویش بکوبد گفت:
- معجون بی معجون! زودتر یه فکری به حال این بکنید تا نزدم کل سایتو منهدم نکردم!

آرسینوس جعبه را از دست اسنیپ گرفت و با دقت آن را بررسی کرد.
- خب میدونی وسیله های مشنگی معمولا یه دکمه ی روشن خاموشی چیزی روشون داره باید بگردیم پیداش کنیم. ببینم کاتالوگش توش نبود؟

اسنیپ:

قبل از اینکه اسنیپ از مشاهده این وضعیت بنای داد و فریاد بگذارد هری پاتر که به دنبال نجات دابی از کنار آنها میگذشت فریاد زد:
- چون الان نوبت ریگولوسه که تاس بندازه!

او مستقیما به سمت آب شیرجه زد و درحالیکه زخم صاعقه مانندش به نشانه آماده باش خاموش و روشن میشد رفت تا با نشان دادن برگزیده بودنش دابی را از داخل دهان کروکودیل بیرون بکشد!

- و جستجوگر تیم تنبل هارو میبینیم که داره مستقیم تو دهن یکی از کروکودیل های توی آب میره که به نظر میاد گوی زرین رو قورت داده!

اسنیپ بی توجه به این وضعیت رو به هکتور و آرسینوس کرد.
- میشه یکی بگه الان ریگولوس دقیقا کجاست؟



پاسخ به: ورزشگاه توپچی های هلگا
پیام زده شده در: ۲۱:۲۴ دوشنبه ۴ آبان ۱۳۹۴
#8

سیوروس اسنیپ old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۸ پنجشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 499
آفلاین
تنبل ها
vs
تراختور زرد


پست سوم



روز مسابقه-در رختکن

اعضای تیم تنبل ها همچون لشگر شکست خورده ای در رختکن گرد هم آمده بودند و هرازچندگاهی نگاه خشمگینشان را نثار جعبه ی چوبی میکردند که مظلومانه روی میزی در میان رختکن قرار داشت.
هنوز آثار درگیری و زد و خورد با گیاهان آدم خوار عظیم الجثه ای که شاهکار تاس انداختن هکتور بود بر روی دست و پایشان خودنمایی میکرد.در واقع اگر به لطف ردای پر از معجون هکتور در نبود که به موقع زیرپایش گیر کرده و تمامی محتوای آن را روی سر و روی گیاه کشنده خالی کرده بود ممکن بود هیچکدام جان سالم از ان مهلکه به در نبرند.با این وصف تردیدی نبود که همه این مشقات تنها زیر سر یک چیز است...آن جعبه بازی نفرین شده!

صدای تشویق و هلهله کشیدنی که از بیرون از رختکن به گوش میرسید و لحظه به لحظه اوج میافت خبر از حضوری پرشور میداد.با این وصف حال و هوای پرشور و پر سر و صدای بیرون آشکارا در تضاد با سکوت سرد و سنگینی بود که بر فضای رختکن حاکم شده بود.گویی داخل و خارج از رختکن دو دونیای متفاوت در جریان بود.

نگاه دلزده ای که گاه و بیگاه میان اعضای تیم رد و بدل میشد چنان مینمود که گویی قرار است به استقبال مرگ خود در خارج از رختکن بروند. هرچند حضور شیطانی آن جعبه چوبی و مرموز بر واقعی شدن این تصور صحه میگذاشت. بدون شک مسابقه دادن با وجود آن جعبه لعنتی چیزی کمتر از هم بازی شدن با مرگی حتمی نداشت!
عاقبت اسنیپ که در مقام کاپیتان تیم قرار داشت علی رغم میلش سکوت را شکست.اگر 1300 گالیون داشت بدون شک حاضر بود تمام آن را صرف بازخرید خودش از تیم کند ولی ناچار نباشد آن سکوت سنگین را بشکند.درحالیکه می کوشید زیر وزن تارزانی که به بازویش آویخته و خروپف میکرد اندکی جا به جا شود نفس عمیقی کشید.
- متنفرم از اینکه باید بپرسم...کسی اینجا ایده ای در این رابطه داره؟

او با بی میلی دستش را بلند کرد و جعبه چوبی را نشان داد.
تیم تنبل ها ترجیح دادند سوت زنان رویشان را به در و دیوار رختکن بدوزند. با این همه مشاهده دود غلیظی که از زیر موهای اسنیپ بر میخاست و فضای رختکن را دوداندود میکرد این هشدار ضمنی را به تنبل ها داد که اگر بتوانند با ندیده گرفتن اسنیپ خطر بلاک شدگی را پشت سر بگذراند یحتمل در اثر استنشاق دود جان خواهند داد!در نتیجه با وجود نداشتن ایده تلاش کردند در اسرع وقت یک ایده دست و پا کنند.
- بسپریمش دست دمنتورها؟شاید اثرش رو کمتر کنن.
-
- بهش معجون محو شدگی بدیم سیو؟
-
- بندازیمش تو جنگل آکرومانتیولاها بخورنش؟هنوز این راهو امتحان نکردیما!
-
- بازی کنیم تا آخر!

همه سرها اتوماتیک وار به سوی گوینده این جملات بازگشت.هری پاتر درحالیکه لپ تاپی را پیش رویش گذاشته بود با مشاهده نگاه اعضا ادامه داد:
- اینجا نوشته این بازی رو نمیشه نابود کرد،نمیشه ندیده گرفت و نمیشه بازی نکرد.یا باید تا تهش بازی بشه یا همینطور بلاهای متعدد سر بازیکنایی میاره که تاس انداختن و وارد جریان بازی شدن.در واقع این بازی نفرین شده ست.

اسنیپ:200 امتیاز از پاتر کم میشه تا یاد بگیره وسط یه پست جادویی وسیله های مشنگی نیاره!

هری پاتر:

آرسینوس قصد داشت اعتراض کند اما مشاهده دود غلیظی که در سطح رختکن پراکنده میشد او را از این کار بازداشت.با احتیاط گفت:
- ام...سیو؟به نظرت یکم اطلاعاتش نمیتونه به دردمون بخوره؟
- نه نمیتونه!
- حتی اگر این اطلاعات باعث بشه بتونی از شر اون نئاندرتال قرون وسطایی خلاص شی؟

تاثیر این حرف بسیار فوری بود.اسنیپ تا جاییکه وزن تارزان اجازه میداد به جلو خم شد.
- یعنی امکانش هست؟
- اگر دویست امتیازی که از گریفندور کم کردی برگردونی آره!
- پاتر!

هری پاتر دست و پایش را جمع کرد و بار دیگر به شیشه مانیتور چشم دوخت.
- خب اینجا نوشته شده که اگر بازی تموم شه همه چیز برمیگرده سر جای خودش.مثل روز اول البته به شرطی که بتونید از بازی جون سالم به در ببرید!

اعضای تیم:

اسنیپ درحالیکه می کوشید جلوی پرش عضله زیر چشمم را بگیرد کمی جا به جا شد.این حرکت باعث شد تارزان در همان حالت خواب صدایی به نشانه اعتراض از خود دربیاورد.اسنیپ از ترس بیدار شدن مجدد او با صدایی آهسته پرسید:
- خب گفته نشده چقدر این بازی طول میکشه؟

هری متفکرانه به جعبه زل زد.
- بازی تا زمانی که یکی از مهره ها برسه به اون گوی وسط بازی ادامه پیدا میکنه...

او عینکش را جا به جا کرد و با نگاهی جدی به بقیه اعضا زل زد.
- و نکته مهم اینه که هیچ پیش بینی از اینکه ممکنه چه اتفاقی بیافته وجود نداره!یا باید شرایط بازی رو همینطوری بپذیریم یا اینکه تا ابد با این وضعیت کنار بیایم.

اعضای تیم نگاهی به یکدیگر انداختند و سپس به صورت همزمان نگاهشان را به چهره تارزانی دوختند که سرش روی شانه اسنیپ بود و آب دهانش به طرز چندش آوری بر روی ردای کوییدیچ او سرازیر بود.اسنیپ از میان دندان های بر هم فشرده گفت:
- خیلی خب بازی اون جعبه بوقی رو با خودمون می بریم وسط زمین.فقط وای به حالتون اگر بد تاس بندازین یا وسطش بزنید زیرش و منصرف شید!

تنبل ها:

دقایقی بعد در ورزشگاه


- تیم تراختور کماکان توپ رو در دست داره و میره که گل پپنجمشو هم به ثمر برسونه.کلا مشخص نیست اعضای تیم تنبل ها امروز برای چی توی زمین حاضر شدن.من که ندیدم تا الان جز چندتا پاس کاری ضعیف کار دیگه ای کرده باشن.البته اگر ورود ناگهانی و غیرمنتظره پسرعموی کاپیتان این تیم به زمین رو ندیده بگیریم!

ده دقیقه ای از شروع بازی میگذشت.تیم تنبل ها با مشقت موفق شده بود جعبه بازی جومانجی را با خود به زمین بیاورد چرا که مرلین آن را خلاف قواعد بازی تشخیص داده بود.هرچند پسرعموی به خواب فرو رفته ای که مثل چسب دوقولو به کاپیتان تیم تنبل ها متصل شده بود را به هیچ وجه نتوانسته بودند از او جدا کنند و مرلین با نارضایتی قبول کرده بود او هم همراه با اسنیپ وارد زمین شود مشروط به اینکه در جریان بازی اختلال به وجود نیاورد اما هرگونه عذر و بهانه برای ورود ان جعبه چوبی قدیمی و نفرت انگیز را رد کرد و دستور ضبط آن را صادر کرد.

حوری همراه مرلین هیچگاه متوجه نشد کی و چطور جعبه را از دست داد و از ترس اینکه مورد خضم و غضب عالم بالا واقع شود هیچوقت نیز به روی مبارکش نیاورد که آن را گم کرده.به نظر می رسید بالاخره تخصص ریگولوس یک جا مفید واقع شده بود!
با این همه مسابقه دادن و همزمان همراه شدن با جریان یک بازی عجیب و غریب خیلی کار راحتی نبود.حداقل نه برای 4 بازیکن اصلی تیم تنبل ها که به طور همزمان می بایست با یک دست توپ ها را از خود دور می کردند و با دست دیگر تاس میریختند!
- بار دیگه شاهدیم که هکتور دگورث گرنجر بازدارنده ای رو که به سمت اعضای تیمش میاد رو با ضربه پایتلش دور میکنه و جالب اینجاست که حتی زحمت نمیکشه این توپ رو اقلا به سمت مهاجم تیم تراختور پرتاب کنه تا به دروازه تیمش نزدیک نشه!رز زلر ملقب به زلزله به راحتی از کنار هکتور میگذره و راهشو به سمت دروازه تیم تنبل ها کج میکنه.هکتور بی توجه به این واقعه دوباره به طرف تجمع کوچک و 4 نفره اعضای تیمش وسط زمین برمیگرده.معلوم نیست اونجا چه خبره!با این وضعیت به نفع تیم تنبل هاست که هرچه زودتر گوی زرین رو به دست بیارن تا آبروشون بیشتر از این نرفته!

همان لحظه- میان زمین و آسمان!

هکتور بی توجه به لحن تمسخر آمیز گزارشگر و هو کشیدن های جمعیت خودش را به جمع اعضای تیمش در میان ورزشگاه رساند و کنار ارسینوس متوقف شد.
- چی شد؟هنوز تاس نریخته؟
آرسینوس:نه بابا داره استخاره میکنه!

اسنیپ که دوداندود تر از همیشه به نظر می رسید گفت:
- زودباش بچه دزد تا نزدم همینجا حذف شناسه ت کنم.

ریگولوس با آرامش گفت:
- نمیتونی سیو چون اگر منو حذف شناسه کنی این بازی تموم نمیشه و تو تا ابد باید با این یارو زندگی کنی.هرچند خیلی بهم میاین!خوشبخت باشین!

ریگولوس بی توجه به چشم غره مرگبار اعضای تیمش روی صفحه بازی تمرکز کرد.
- خب تاس رو ی دور دیگه میچرخونم...یه دور دیگه...چقدر حال داد!ایول چه صدایی میده....یه بار دیگه هم بذار بچرخونمشون تو دستم....عالیه!

اسنیپ:
آرسینوس:
هکتور:
بازی:

در همان لحظه صدای فریادها و هلهله جمعیت به آنها فهماند که تراختورها یک گل دیگر به ثمر رسانده اند.صدای گزارشگر که نتیجه را 60 به صفر به سود تراختورها اعلام میکرد باعث شد آرسینوس کاملا بی قصد و غرض تعادلش را برای یک لحظه از دست بدهد و تنه محکمی به ریگولوس بزند که هنوز مشغول چرخاندن تاس ها در دستش بود.تاس ها با سر و صدا از دست ریگولوس رها شدند و داخل صفحه بازی سقوط کردند.

آرسینوس: اوه ببخشید ریگولوس...دستم خورد!عه نتیجه چی شد؟5 و 3؟

فقط آرسینوس نبود که با مشاهده به هم پیوستن کلمات درون گوی بازی نفسش را در سینه حبس کرده بود.هر 4 تن در سکوت به کلماتی که درون گوی به در هم می آمیختند خیره شدند.
- شما باید به استقبال او بروید. نگران نباشید عاشق بازی کردن است!

هر سه با نگاه هایی وار به هم خیره شدند.آرسینوس متفکرانه گفت:
- به استقبال کی باید بریم؟

اسنیپ که از شنیدن صدای خرناس هایی که تارزان ماقبل تاریخی درست کنار گوشش میکشید کلافه به نظر می رسید درحالیکه تلاش میکرد با دستش سر او را به نقطه دیگری بچرخاند با خشم گفت:
- معلوم نیست؟قراره یه تسترالی بیاد ما هم باید بریم سر وقتش و باهاش بازی کنیم!

هکتور که برخلاف همیشه جدی مینمود گفت:
- خب این تسترال قراره چی باشه؟
- من چه میدونم.از این بچه دزد بپرس که تاس ریخت!
- گل گل!به نفع تراختور!تراختور 70 تنبل ها صفر!جمع کنید برید خونه بابا تنبل ها الکی وقت ملتو نگیرید دیگه!شما که تنبلین واسه چی بازی میکنید؟

اسنیپ ردایش با آب دهان یک انسان متعلق به ماقبل تاریخ خیس شده و در طول دو پست ناچار به همنشینی مسالمت آمیز با او گردیده بود.در کنار همه این ها تیمش به راحتی 70 گل خورده بود و او با این جعبه موذی و نفرین شده درگیر بود و هیچ بوق مفیدی نتوانسته بود بخورد.تمام این ها برای دیوانه شدن هر انسان عادی هم کافی بود چه برسد به او که سیستمش در حالت نرمال هم در گزینه "درشرف انفجار" تنظیم شده بود.
لذا با آرامش دست در جیب ردایش کرد و منویش را جهت بلاک دائمی کردن یوان از جیب خارج ساخت.تارزان در اثر حرکت دست او خرناس بلد دیگری کشید.هکتور و آرسینوس در یک حرکت هماهنگ و خودجوش از آستین ردای او آویزان شدند تا مانع او شوند.
- دستتونو بکشین.ولم کنید!من اینو بلاکش میکنم!

- و حالا کاپیتان تیم تنبل هارو داریم که منو به دست داره وسط زمین عربده میکشه.عوض عربده کشی سرخوگونو بگیر که درست از بغل گوشت رد شد آسنیپ!

- نه سیو آروم باش.آرامش خودتو حفظ کن!
- معجون آرام شدن سیو بدم آرسی؟

آرسینوس که در مهار کردن دست پر تکان اسنیپ کم آورده بود با خشم به ریگولوس گفت:
- عوض اینکه مثل ماست وایسی بیا کمکم کن دزد دست کج جوجه صفت بوقی!

ریگولوس درحالیکه با خونسردی نگاهش را به نقطه نامعلومی دوخته بود گفت:
- خیلی دلم میخواد آرسی ولی دارم خودمو برای ورود مهمونمون آماده میکنم!

این حرف باعث شد هر سه همزمان دست از تلاش و تقلا بردارند و منو از دست اسنیپ اویزان بماند.
- مهمون؟کدوم مهمونمون؟

ریگولوس که حالا با کمک دوربینی دزدی سایه عظیمی را دنبال میکرد که بر فراز ابرها در حرکت بود پاسخ داد:
- اون مهمونمونو میگم. همونی که عاشق بازی کردنه و باید بریم به استقبالش.همونی که بازی گفت.یه شاخدم مجارستانی گوگولی مگولی!

تنبل ها:



پاسخ به: ورزشگاه توپچی های هلگا
پیام زده شده در: ۲۱:۱۸ دوشنبه ۴ آبان ۱۳۹۴
#7

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۰۳:۵۵
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 743
آفلاین
تنــــــــــــــبــــلــــــــــــز
VS
تراختور


پست دوم


صبح روز بعد- راهرو رختکن جدید تیم تنبل ها

آرسینوس جیگر و ریگولوس بلک که وزیر و معاونی بسیار وقت شناس بودند، درست سر وقت در راهرو دفتر وزیر در حال حرکت به سمت دفتر بودند.

- عاااااااااا... آآآآ... آآآ...

هر دو نفر بی اراده بر جا ایستادند و گوششان را تیز کردند.ریگولوس طبق معمول اولین کسی بود که سکوت را شکست.
- وزیر نصفه نیمه! یه صدایی نیومد؟
- نه ریگولوس من هیچ صدایی نشنیدم!
- اما یه صدایی اومدا!

آرسینوس بی توجه به اصرار های ریگولوس به سمت در رفت تا آن را باز کند ولی با دیدن در خشکش زد.
- این شوخی اصلا با مزه نیست ریگولوس بلک!
- کدوم؟ کدوم؟ من تهِ تهِ شوخیم!

آرسینوس به در اشاره ای کرد و گفت:
- چیزی که اینجا نوشته! فکر میکنم برای تو دیگه بازی کردن دیر باشه، البته اگر مغز نداشته ات اینو بفهمه!

ریگولوس با ویبره ای وزیر مملکت را به سمت دیگر راهرو شوت کرد تا بتواند ببیند او به چه چیزی اشاره کرده بود. روی در با دودی چند رنگ نوشته شده بود:

پس از آغاز بازی، راه فراری نیست.مرد جنگلی، دوست یا دشمن؟ با او مهربان باشید!

ریگولوس در تلاش بود تا مفهوم کلماتی را که خوانده با سی پی یو مغزش مورد پردازش قرار دهد ولی ارور مادر بورد نات فاند دریافت کرد و همچون غول غار نشین به آرسینوس خیره شد.
- این چی میگه؟

آرسینوس در حالی که یک دستش را در هوا تکان میداد تا دود-نوشته را محو کند، با دست دیگرش دستگیره در را گرفت تا بازش کند.
- بهتره این مسخره بازیا رو بذاری کنار ریگولوس. فقط دیگه از این شوخی های سبک نکن. میدونی که اگه سیو اینا رو بِ...بینه...

صدای آرسینوس با دیدن صحنه پیش رویش رو به خاموشی رفت و با فکی که به زمین چسبیده بود به منظره پیش رویش خیره شد.
ریگولوس با دیدن قیافه آرسینوس دوباره سانتریفیوژ داخلی اش را روشن کرد و ویبره زنان جلو رفت.
- چی شده؟

با شنیده شدن این جمله قمه ای از خارج کادر به طرف ریگولوس پرت شد ولی از آن جایی که جهت ویبره ی او در آن لحظه به سمت راست و جهت حرکت قمه به سمت چپ بود، قمه مورد نظر از بیخ گوش ریگولوس رد شده و در دیوار پشت سرش فرو رفت.

آرسینوس که از شدت شوک حتی توان سخن گفتن هم نداشت با حرکت سر به درون اتاق اشاره کرد و ریگولوس ناچار شد تا بار دیگر با کمک ویبره ای او را به آنسوی راهرو شوت کرده و خودش در مقام بیننده قرار بگیرد. از دفتر سابق وزیر یا رختکن فعلی تیم تنبل ها تقریبا هیچ چیز باقی نمانده بود. سراسر اتاق پوشیده از انواع گیاهان، درخت ها، درختچه ها، گل ها، بوته ها، پیچک ها و گیاهان ناشناخته شده بود. در میان انبوه جنگل زار مردی نیمه عریان، با موهایی ژولیده و کثیف در حالی که گرزی را در دست داشت و از دهانش آبی زلال و پاک(!) جاری بود، به ریگولوس خیره بود. توقف ویبره مداوم ریگولوس نشان از این داشت که او هم در شوک فرو رفته است.

ساعتی بعد

- سیو سیو معجون "سریع تر رسیدن به رختکن" بدم؟
- بزنم در و دیوار رو تبری کنم؟
- دابی جن خانگی آزاد بود!
- باشد که وزارت نباشد. نه دامبی نه زامبی فقط یه کله زخمی! اااا این که خود زنی بود!
- همگی ساکت باشید دیگه رسیدیم!

-عاااااااااا... آآآآ... آآآ...
- نه...اونورو بپا...گرومــــــــپ!


همگی با شنیدن این صدای مشکوک بر جای خود خشک شدند و ساکت بر جا ایستادند.آیا گوشهایشان درست شنیده بود؟
با بلند شدن مجدد این فریاد نامانوس همگی با چشم هایی گرد شده به هم زل زدند.
-این صدای چی بود؟
-شبیه صدایی نبود که تارزانا از خودشون درمیارن؟
- معجون "تارزان دفع کن" بدم؟
- نه هکتور! معجون بی معجون!

سیوروس بعد از گفتن این جمله، بدون توجه به اظهار نظر های متعددی که توسط اعضای تیمش نسبت به ای صدا میشد، در را باز کرد.

فششششششششششششـ... گــــــوم!

به دنبال این صدای گرز تارزان مورد نظر یک دور در هوا چرخ خورد و مستقیم در فرق سر هری پاتر فرود آمد و اگر فرد مورد اصابت هری پاتر نبود احتمالا با سری که همچون هندوانه ترکیده به هزاران قسمت تقسیم میشد ولی این اتفاق به دلیل هری بودن کاراکتر مورد نظر رخ نداد!

- 50 امتیاز از گریفندور کسر میشه!
- آخه برای چی؟
- چون من میگم پاتر و چون ممکن بود اون گرز تو سر من فرود بیاد! ضمن اینکه 50 امتیاز دیگه هم به خاطر اعتراضت ازت کسر میکنم.

پیش از اینکه اسنیپ بتواند مجموع امتیازات گریفندور را به اعداد منفی برساند این آرسینوس بود که در حالی که ریگولوس دست و پا بسته را روی زمین میغلتاند به آن ها نزدیک شد.
- سیوروس چقد خوبه که اومدی! میبینی دفترم به چه روزی در اومده؟ حتی نمیدونم کراوات ها و نقابام کجاست!

اسنیپ با نگاهی به اتاق وزیر گفت:
-این چه وضعیه آرسینوس؟
انگشت اتهام آرسینوس ریگولوس را هدف گرفت که با دست و پای بسته گوشه ای از اتاق وول میخورد.
- همش زیر سر این بوقیه! قبل از اینکه شما بیاید ته و توی ماجرا رو در آوردم! اون چیزی رو که دیروز ریگولوس آورده بود اون چرت و پرت هایی که میگفت نبود.از قرار معلوم یه بازی مشنگیه و پر واضحه که همه چیزم زیر سر اونه.کلا هر جا پای ریگولوس وسط باشه....

گــــــــــوووداااااااا....آآآآ!

در کسری از ثانیه سکوت برقرار شد. همگی در یک حرکت سرشان را به سمت اتاق بازگرداندند تا بفهمند چه چیز یا چه کس این صدا را تولید کرده است. اما تنها چیزی که دیدند حرکت سریع و برق مانند چیزی بود که از داخل اتاق خودش را گودا گویان به آغوش اسنیپ انداخته بود.

اعضای تیم:
اسنیپ:
تارزان:


دقایقی بعد- در اعماق جنگل اتاق وزیر- دور میز وزیر

اعضای تیم جلسه ای اضطراری داخل اتاق وزیر تشکیل دادند که به لطف آن جعبه مرموز حالا مبدل به جنگلی انبوده شده بود. ابتدا در پی کشف علت این واقعه با کمک قدح اندیشه ای که توسط عوامل پشت صحنه به داخل کادر منتقل شده بود دریافتند تمام این خرابکاری تقصیر حرکت اسنیپ در پرت کردن جعبه بازیست که موجب تاس انداختن اتفاقی و آغاز بازی شده است. در نتیجه اسنیپ زیر سنگینی نگاه اعضای تیمش درحالیکه میکوشید دست تارزان را از دور گردنش بردارد برای عوض کردن جو پرسید:
- خب...اقلا یکی بگه الان باید چه بوقی بخوریم!

آرسینوس جعبه را روی میز گذاشت و متفکرانه به آن نگاه کرد.
- این شبیه یه جور بازیه. مثل اونایی که بچگیامون انجام میدادیم؟ چندتا مهره به عنوان بازیکن داشت و خونه به خونه با تاس باید میبردیمشون جلو؟ اینم شبیه اوناست ولی نمیدونم کارکردش چیه!

قبل از اینکه کسی اظهار نظر کند تارزان فریاد گودای دیگری سر داد و با گرز وسط میز کوبید.
-با تبر نصفت کنم بوقی غارنشین؟

اسنیپ دست پر تحرک تارزان را کنار زد.
- خب معنی اینا چیه؟
- فکر کنم باید بازی کنیم!

هری پاتر با شنیدن کلمه بازی از جا پرید.
- من هری پاترم! من پسر برگزیده م. من فقط کوییدیچ بازی میکنم!
- دابی هر کاری هری پاتر قربان گفت، کرد. دابی جن آزاد بود!
- معجون از بین بردن بازی بدم؟
- سیو به نظرم با منوی مدیریت از شرش خلاص بشیم!
- اممممممم.. مممم..... ممممم...

همه با تعجب به نفر آخر خیره شدند، که کسی نبود جز ریگولوس که به دلیل بسته بودن دهانش حتی از حالت های عادی هم نامفهوم تر حرف میزد. سیوروس بی توجه به او و تلاش و تقلای ریگولوس بار دیگر دست تارزان را که عاشقانه به سویش دراز شده بود پس زد و با نفرت گفت: گفت:
- من اصلا تحمل این وضع رو ندارم.یه کاری بکنید زودتر تا یه کاری دستتون ندادم!اون دست کثیف نشسته تو به من نزن بوقی تازه موهامو روغن مالی کردم! لازمه بگم قبل از اینکه هر جور تصمیمی برای انهدام این بازی لعنتی بگیرید، شر این رو از سر من باز کنید وگرنه امتیاز های هافلپاف و گریفندور و ریونکلا رو صفر میکنم و مجموعش رو به اسلیترین اضافه میکنم!

آرسینوس و هری میخواستند با چهره هایی پوکر فیس به سیوروس خیره شده و اعتراض کنند، ولی با دیدن ابر خشم بر فراز سر اسنیپ از این کار منصرف شدند.

- پاتر تاس بریز!
- من بازی نمیکنم! کسی نمیتونه منو مجبور کنه!
- هری پاتر آزاد بود! کسی نباید هری پاتر رو مجبور کرد! دابی با فداکاری نذاشت هری پاتر مجبور شد!
-100امتیاز دیگه از گریفندور کم میشه!آرسینوس تا منو سی پنل رو راه ننداختم بازی کن!

آرسینوس با وجود اینکه دلش اعتراض میخواست ولی چون میدانست اسنیپ و منویش با هیچکس شوخی ندارند و نیز برای نجات ساعت شنی گروهش چاره کار را تنها در تاس ریختن یافت. بنابراین در حالی که می کوشید چهره ریلکس خودش را حفظ کند تا کسی متوجه لرزش دستش نشود،با اکراه تاس ها را برداشت.
- الان تاس میریزم! تو فقط خونسرد باش!

آرسینوس تلاش کرد تا تاس ها را از روی جعبه بازی بردارد ولی هر چه کرد نمیشد، انگار تاس ها به سطح بازی چسبیده بودند.

- اممم...مم...امممم...
- سیوروس میشه دهنش رو باز کنیم تا حرف بزنه؟ بلاخره این خرابکاری خودش بوده. شاید ازش سر در بیاره.

سیوروس که بار دیگر تمام تلاشش را برای دور نگه داشتن تارزان از خودش کرده بود در میاد دودی که هر لحظه بیشتر میشد سرش را به نشانه تایید تکان داد. بلافاصله بعد از باز شدن دهان ریگولوس او شروع به حرف زدن کرد.
- سیوروس جفت شیش آورده تو پست قبل!نگین اینو از کجا میدونم چون پستشو خودم نوشتم.فکر کنم باید دوباره تاس بریزه!

دود اطراف سر اسنیپ هر لحظه بیشتر میشد طوریکه کم کم به نظر می رسید آماده جرقه زدن و انفجار باشد. بلاخره رضایت داد تا تاس بریزد.

چهار و سه...

مهره ی سیوروس شروع به حرکت کرد و در یکی از خانه ها متوقف شد. کلماتی شیشه گوی مانند میان بازی در حال شکل گرفتن بود. ریگولوس زودتر از بقیه به آنطرف خم شد و شروع به خواندن کرد:
- او موجودی است احساسی. با او مهربان باشید تا دوستتان داشته باشد.

سیوروس با چهره ای اخم آلود به ریگولوس خیره شد.
- منظورش چی بود؟
- اممم فکر کنم منظورش اون بود. :worry:

او به بالای سر اسنیپ اشاره کرد. سر سیوروس آرام آرام به سمت بالا حرکت کرد ولی به دلیل دود غلیظی که بالای سرش شکل گرفته بود قادر به دیدن نبود. ولی سایر اعضای تیم شاپرکی عظیم الجثه را دیدند که روی سر سیوروس نشسته بود و ابعادش به اندازه یک کره اسب میرسید.

آرسینوس پیش از اینکه اسنیپ با دیدن آن موجود، که به نظر میرسید او نیز چون تارزان سرشار از عشق به اسنیپ است امتیاز های متعددی از گریفندور کسر کند تاس را برداشت و فورا آن را انداخت. نوشته ای که این بار ظاهر شد از این قرار بود.

برای زنده ماندن با انسان های اولیه همراهی کنید تا شما را از خودشان بدانند.

بلافاصله صدای آهنگی که ریتمش به چیزی بین شش و هشت و بندری بود در فضای اتاق را پر کرد و چهره آرسینوس هر لحظه سرخ و سرخ تر میشد.
- یعنی من با این...

ریگولوس:
هکتور:
سیوروس:

دقایقی بعد و پس از اینکه آرسینوس با اکراه بلند شد تا با ریتم موزیک در حال پخش هم نوا و هم سو شود اعضای تیم بار دیگر جلسه ای برای بررسی راه های انهدام و رهایی سریع و بی دردسر از بازی تشکیل دادند.خوشبختانه شاپرک مزبور به علت لیز خوردن از روی سر اسنیپ ناچار شد جایش را عوض کند و در نتیجه در جلسه شرکت نداشت.
اسنیپ که حالا ناچار بود با تارزان کشتی بگیرد تا او را از خود دور نگه دارد گفت:
- یکی با منو این بازی کوفتی رو بزنه بترکونه!
- ام سیو...نمیخوام ناراحتت کنما ولی منوت الان دست دراکوئه ها!

اسنیپ:
تارزان:

سیوروس که کم مانده بود با دود هایش باعث گاز گرفتگی اعضای تیم شود، گفت:
- بوقیا یه فکری کنید فردا مسابقه داریم و شما مثل بز زل زدین به من؟

هکتور که موقعیت را مناسب میدید ویبره زنان گفت:
چرا یه بار به من اعتماد نمیکنی سیو تا از معجون انهدامم بهش بدم و تمومش کنیم؟
- من میگم بریم پسش بدیم به افراسیاب!
- لودر!

با بلند شدن صدای فریاد الادورا سکوت بر جمع حاکم شد.حالا حتی تارزان هم با چشم هایی گرد شده دست از سر اسنیپ برداشته و به الادورا خیره شده بود.الادورا اینبار با وقار یک بلک اصیل تکرار کرد:
- پیشنهاد من لودره!


ساعاتی بعد- در دفتر وزیر!

- ولم کنید بوقیا! وزارت خر است و تمام! برای چی منو آوردید اینجا؟ من رو که یه بار لرد کشت! کی به شماها اجازه داد شناسه منو باز کنید؟ من مردم! من الان باید در دنیای ارواح در آرامش باشم!

سیوروس بدون توجه به داد و فریاد های لودو با اشاره به ریگولوس و هکتور فهماند که که لودو را تحت عنوان لودر روی بازی بغلتانند.
ریگولوس و هکتور ویبره زنان با شماره سه لودو را روی بازی قل دادند و قل دادند و باز هم قل دادند و حتی بار دیگر قل دادند و باز هم و باز هم...

چند دقیقه بعد

- هن هن!یه بار دیگه...فقط یه بار..دیگه...هن!

ریگولوس و هکتور در تلاش برای 459387 امین بار لودوی بخت برگشته را که در آن لحظه شباهت وصف ناپذیری به توپ پلاستیکی پاره پاره پیدا کرده بود روی جعبه بازی قل دادند.
- تموم شد...میدونم دیگه چیزی ازش باقی نمونده...

هکتور این را گفت و با امیدواری به جعبه زل زد که هیچ نشانی از انهدام حتی در حد یک خراش کوچک روی آن دیده نمیشد.
قبل از اینکه اعضای تیم با مشاهده این وضعیت به فرمت ننه سیریوس دربیایند و زمین و زمان را به بوق بکشند آرسینوس با نقابی که از شدت عرق خیس بود و با انجام حرکاتی ناشایست و منشوری پا به درون صحنه گذاشت.
- آهاااا حالا بیا وسط! قرش بده! اووووه!

اعضای تیم:

- اوووه... خب حالا باید چی کار کنیم؟ آها بیا!
- پنجاه امتیاز از گریفندور کسر میشه. اگر تمومش نکنی بیشتر هم کسر میکنم آرسینوس!
- میدونی که طبق بازی نمیتونم سیوروس. حالا باید چی کار کنیم؟
- معجون انهدام بدم؟

هکتور ویبره زنان جلو آمد. در اثر شدت ویبره ی او زمین لرزید و همراه با آن جعبه بازی که به صورت باز روی زمین قرار داشت به لرزه افتاد و کاملا طبیعی بود که تاس های درون جعبه نیز در همراهی با جعبه بازی به حرکت درآمده و ثانیه ای بعد اعداد 1 و 4 را به نمایش گذاشتند.بلافاصله گوی شیشه ای میان جعبه درخشیدن گرفت.اعضای تیم در کمال ناامیدی و نگرانی از وقوع بلایی مجدد خم شدند تا پیام بازی را بخواندد.
- گیاه آدم خوار.مراقب پشت سرتان باشید!

تنبل ها:


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: ورزشگاه توپچی های هلگا
پیام زده شده در: ۲۱:۱۴ دوشنبه ۴ آبان ۱۳۹۴
#6

ریگولوس بلکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۷ پنجشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۸:۵۴:۴۳ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
از یو ویش.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 279
آفلاین
تنبل های زوپسی

VS

تراختور زرد


پست اول



شلپ.

صدای افتادن قلاب ماهیگیری درون آب صاف و زلال برکه، برای بار سوم در آن سپیده دم یکشنبه ی خاکستری و دلگیر، تک تک موجودات زنده ی اطراف از جامعه عظیم تک سلولیان گرفته تا صاحب قلاب را از جا پراند.

یکی از همان یکشنبه های تعطیل و دلگیری بود که آرزو میکنی کاش کمی کمتر خر بود... لعنتی خیلی خر بود!

شاخه های بلند و شکننده ی نی دور تا دور برکه را گرفته بودند و سایه ی ابر های لاجوردی رنگ صبح زود، روی سطح صاف آب افتاده بود... صدای صد ها قورباغه در میان برگ های زیتونی رنگ نیلوفر های آبی و در میان شاخه های بلند و استوار نی در خلنگ زار های اطراف برکه، می پیچید و بنظر می رسید که هر لحظه ممکن است در طول موج صدایشان غرق شوی... ساعت، چیزی حدود پنج و نیم بود.

صاحب قلاب، که هم اکنون با فرمت به توصیفات نویسنده زل زده و یک کلمه نفهمیده است؛ پس از اینکه دستاورد های آن روزش را، که شامل یک فقره لنگه کفش، یک قلاده زیر شلواری مامان دوز، یک فروند چیز غیر قابل ذکر و یک نانو متر بر ثانیه کله ی جولیوس سزار می شد؛ برای بار دیگر با افتخار مرور کرد، بسرعت تصمیم گرفت این بار برای اولین بار محض تنوع و جهت مزاح دسته جمعی یک عدد ماهی هم بگیرد چرا که به "ماهی" گیری آمده بود.

چشم هایش را بست... و خندید...:
_امیدوارم شانس با تو یار باشه، ریگولوس بلک...

و بسرعت قلاب را بیرون کشید. چشمانش را محکم بسته بود... ترجیح میداد نداند چه چیزی صید کرده تا اینکه بداند دوباره ماهی نیست... چرا که جسم مورد نظر از ماهی مقادیری سنگین تر بود. پس از مدتی طولانی، بالاخره لای یکی از چشمانش را آهسته باز کرد، و به جعبه ی کهنه ی قهوه ای رنگ و چوبی، که کنده کاری های ظریفی روی آن به چشم میخورد خیره شد. بتازگی هر چیزی بجز ماهی را صید میکرد... احتمالا این یکی هم سی پی یو و یا هارد درایو کامپیوتر افراسیاب یا یک همچین چیزی بود.

شاید بهتر بود از این پس به جای ماهیگیری به همه چیز گیری می پرداخت... احتمالا هم به خودش بیشتر خوش میگذشت و هم ماهی ها پوستشان خراب نمیشد!

ساعت شش صبح، وزارت سحر و جادو

در داخل وزارت سحر و جادو که بطور کامل در تیره و روشن نور سپیده دم فرو رفته بود و در آن ساعت از صبح درهایش را حتی برای عموم هم باز نکرده بودند چه برسد به داییم، اعضای تیم تنبل های زوپسی البته بجز ریگولوس و آرسینوس، در حالیکه خستگی از سر و رویشان چکه میکرد به آرامی به سمت دفتر وزارت حرکت میکردند.

سکوت سنگین ایجاد شده بینشان، پس از دقایقی با صدای نواخته شدن پس گردنی ای به کله ی پسر برگزیده، شکسته شد، و پس از آن صدای کاملا خونسرد و آرام هکتور شنیده شد که حتی ویبره هایش هم اسلوموشن شده بود.
_پوکرفیس نباش.
_

فلش بک

اعضای تیم در حالیکه شنل هایشان را بدلیل سرمای هوا محکم دور خود پیچیده و می کوشیدند در مقابل ضربات شدید باد ایستادگی کنند، در مقابل ساختمان وزارت ایستاده بودند و بشدت اندوهگین بودند زیرا فاقد رختکن و زمین تمرین بودند.

بار دیگر، سکوت ایجاد شده بین تنبل ها با صدای پس گردنی ای که به هری نواخته شد و نوای "پوکرفیس نباش" پس از آن شکست؛ صرفنظر از این نکته که نمیتوان گفت "بار دیگر" چرا که این در واقع یک فلش بک است و وجود خارجی ندارد.

_خب چرا نباید رختکن تو همین ورزشگاه باشه؟
_اون قیافه پوکرفیست رو جمع کن پاتر، خودت هم خوب میدونی که چرا!
_معجون "چرا نباید از ورزشگاه استفاده کنیم اینو بفهم کله زخمی" و معجون "جمع کردن اون قیافه ی پوکرفیس پاتر" بدم؟
_الان به تنها چیزی که نیاز نداریم معجون های حیرت/نفرت انگیز توئه هکتور!
_یعنی داری از معجون های من ایراد میگیری الان؟
_ترجیح میدم که در این باره صحبتی نکنم اما میتونی سکوتم رو بعنوان "بله" از من داشته باشی دوست من! پاتر... اون ورزشگاه الان چند ساله که در دست تعمیره!
_خب چرا تمومش نمیکنن؟
_چون غول ها هر تیکه رو درست میکنن وقتی خسته میشن و میخوان استراحت کنن میشینن روی اون یکی تیکه!
_غول ها بد بود! دابی جن آزاد خوب بود! دابی غول دوست نداشت!
_ساکت شو جن خونگی تا نزدم نابودت کنم با همین تبر!
_کافیه! میتونیم بعنوان رختکن از دفتر آرسینوس استفاده کنیم.
_من پامو تو اون وزارت باشد که نباشد نمیذارم! جلوی دفتر خودت بود که اون آرسینوس منو گرفت انداخت زندان!
_پاتر!
_تبرزین؟
_جن آزاد خوب؟
_معجون ورود به وزارت و استفاده از دفتر وزیر بعنوان رختکن؟
_الان که فکر میکنم میام باهاتون.

بدین ترتیب تنبل ها وارد وزارتخانه شدند تا از دفتر آرسینوس بعنوان رختکن استفاده کنند و احتمالا همه می دانیم که سرنوشت این یکی رختکن هم مثل قبلی ها و بعدی ها خواهد بود.

پایان فلش بک

_این چراغارو چرا روشن نمیکنه؟ خسیس بازی در این حد آخه... منم وزیر بودم، مرلین شاهده چراغارو همیشه روشن میذاشتم! :vay:
_اینجا چرا بوی کفتر میاد...
_چرا سبزیاش گل داره...
_معجون گلگیر بدم؟
اسنیپ در حالیکه چوبدستی روشن خود را جلویش نگه داشته بود و راه را نشان میداد کورکورانه حرکت میکرد و غر می زد که ناگهان پیکر دراز و سیاهی روبرویش سبز شد و نعره ی وحشتناکی سر داد.
_به نام وزارت چرا انقدر غر میزنید؟
_میکشمت بلک! اینجا هم آسایش نداریم از دستت؟
_نه! بلک اینجا بلک اونجا بلک همه جا! آب هست ولی کم هست!

ریگولوس در حالیکه اعضای تیم بدنبالش می دویدند تا گیرش انداخته و در نتیجه نابودش کنند نعره زد:
_ریگول یک، ریگول دو، ریگول دنده به دنده، ریگول چرا نمی خنده واقعا!

چند متری را طی نکرده بود، که ناگهان ایستاد و نعره ی بانشی مانندی را سر داد:
_به دفتر وزیر نصفه نیمه ی عوضی درب و داغون مملکت خوش اومدین، به نام وزارت البته!
_من معاون دارم، این جیگَر هم معاون داره...

_ریگولوس... چه خبر شده اول صبحی داد و فریاد راه انداختی؟ کی اومده؟

در همان لحظه، آرسینوس که ردای وزارت با نشان روی سینه اش را به تن داشت، با کراوات سبز رنگ و ماسک سفیدش در حالیکه کرم حلزون در یک دست و ست کامل انواع بیگودی را در دست دیگرش داشت، از اتاقش بیرون آمد.
_اول صبحی اینجا چیکار میکنید؟
_هیچی آرسینوس... میخواستیم اگه اشکالی نداره از دفترت بعنوان رختکن تیم استفاده کنیم، میدونی که رختکن قبلی درست مثل رختکن قبلش و رختکن قبلی منفجر شد... تو که مشکلی نداری... هوم؟

آرسینوس با دیدن برق یک فقره منوی مدیریت در زیر آستین ردای سیوروس، و رنگ قرمز دکمه ی حذف شناسه، آب دهانش را قورت داد و چهره اش را به زور آرام نگه داشت.
_اوه... البته که نه... اصلا من از بچگی آرزو داشتم یه روز وزیر بشم و تیم تنبل های زوپسی ای که در آینده تشکیل میشه از دفترم بعنوان رختکن استفاده کنه...

ساعاتی بعد

_من گشنمه!
_دیگه واقعا بسه! باید آنالیز رو شروع کنیم!
_دابی جن خانگی آزاد و گشنه بود!
_من هارد درایو افراسیاب صید کردم!
_بوقیا تو دفتر من اینطوری نکنید! نکنید! نکنید!
_میذارید آنالیز کنم یا نه؟
_من ام پی تری پلیر رستم رو صید کردم!
_اون قلم پر رو بذار سر جاش! بذار سر جاش! بذار سر جاش!
_دابی جن خانگی گشنه و آزاد و کش رونده ی قلم پر بود!
_بذارین سیوروس آنالیزشو کنه بوقیا داره دود میکنه
_من سی پی یو کامپیوتر اشکبوس رو صید کردم!
_
_
_

با شنیدن جمله ی آخر ریگولوس، که جعبه ی چوبی و قهوه ای رنگی را در دستش گرفته بود و دیوانه وار تکان تکان میداد و صدای آزار دهنده ی مهره های درون جعبه را به تک تک اعضای تیم سخاوتمندانه ارزانی داشته بود، همگی اعضای تیم ضمن بازگشت به حالت airplane mode به افکت پوکرفیس تغییر شکل داده برای لحظاتی سکوت را در رختکن برقرار کردند.

سیوروس که از این سکوت ناگهانی بشدت به وجد آمده بود، با عجله و بی درنگ آنالیز را شروع کرد.
_همون طور که میبینید و طی بررسی های زیادی به نتیجه رسیدیم، اسم تیم ما تنبل های زوپسیه.

سوروس بشدت ذوق کرده بود و متوجه نگاه های عاقل اندر سفیه اعضای تیم نشده بود... اما انگار این بار بخت چندان با اون یار نبود.

_من هدفون غول چراغ جادو صید کردم!

بار دیگر تمامی اعضای تیم که این بار به حالت safe mode دچار شده بودند، به حالت پوکرفیس در آمده به ریگولوس نگاه کردند.
سیوروس، که از خراب شدن آنالیز خردمندانه اش بشدت خشمین بود در حالیکه این بار عمدا منوی مدیریتش را نمایان ساخته بود به ریگولوس چشم غره رفت.
_این چرت و پرت هایی که امروز بلغور میکنی به چه معنا ست بلک؟
_من هارد درایو عله رو صید کردم!

نگاه سیوروس روی جعبه ی چوبی قهوه ای رنگی متمرکز شد که ریگولوس با شور و هیجان در دستانش تاب میداد... جعبه ای که بنظر میرسید بطور همزمان ام پی تری پلیر رستم و هارد درایو افراسیاب و سی پی یو سیستم اشکبوس و هزاران جایزه نقدی و غیر نقدی دیگر باشد. صدای مهره های درون جعبه که بنظر میرسید تاس باشند، بطرز آزار دهنده ای درون مغز سیوروس پژواک میشد...

سیوروس، در حرکتی بسیار ناگهانی به سمت ریگولوس رفت، جعبه را در یک حرکت از دست او بیرون کشید و از پنجره به بیرون پرتاب کرد.

هیچ یک از تنبل های زوپسی، صدای تلق و تلوق به هم خوردن تاس های درون جعبه را در حالیکه در تاریک و روشن سپیده دم فرو میرفتند، نشنید... و نگاه حیرت زده ی هیچ یک از آنها هرگز "جفت شش" را نتوانست ببیند.

بازی شروع شده بود... و حالا دیگر هیچ چیز نمیتوانست متوقفش کند.


ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۴ ۲۱:۲۸:۱۲
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۴ ۲۱:۳۰:۵۲
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۴ ۲۱:۳۶:۱۲

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه توپچی های هلگا
پیام زده شده در: ۲۰:۵۱ دوشنبه ۴ آبان ۱۳۹۴
#5

هافلپاف، مرگخواران

آریانا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۴۰:۵۷
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 367
آفلاین
right]تراختور زرد[/right]
تنبل های زوپسی


سومندش.. آخرندش


هر دانش آموزى، حتى دانش آموزانى با ضريب هوشى پايين هم مى دانند که وقتى درس نخوانده اى و شب قبل کلش آف کلنز بازى کرده اى، تنها راه پاس کردن تقلب است. درست است که تقلب راه هاى زيادى دارد ولى اصل مهم اين است که" استاد نفهمد!". اين مورد در کوييديچ هم صدق مى کند. کم پيش آمده است که کسى در کوييديچ تقلب کند اما همه ى کوييديچى ها مى دانند که اصل مهم اين است که" کسى نفهمد!" که گويا هکتور خوب متوجه اين اصل نشده بود.

هکتور قرار بود با معجون شانسى که ساخته بود خوش شانس شود، حالا معجون تأثير عكس داده و اتفاقى افتاده بود که ويبره هاى هکتور که هيچ، ويبره هاى آقامون مايکل جکسون هم براى حل قضيه کافى نبود.

در حالی که ملت دور جنازه وزیر حلقه زده و تماشاگران ورزشگاه را روی سرشان گذاشته بودند، آرسی عجیب ترین احساس کل عمرش را تجربه می کرد. کسی که روی زمین افتاده و مرده بود بی شک آرسینوس جیگر بود، اما خود آگاهی آرسینوس حس می کرد بالای زمین معلق است و از بالا به ماوقع نگاه می کند. برای چند لحظه تمام ارواح هاگوارتز از جلوی چشم هایش گذشتند. او تبدیل به روح شده بود؟!

اما نه.. با کمی دقت متوجه شد هنوز روی جارویی سوار است، هرچند که جاروی خودش نیست و معلوم نبود چماق هکتور توی دستش چه کار می کرد...
چماق هکتور؟!

آرسینوس تبدیل به هکتور شده بود...یا به نوعی توی بدن هکتور گیر افتاده بود. بین این همه آدم، هکتور!! کسی که توی بدن آرسینوس رفته و مرده بود، سیوروس اسنیپ نگون بخت بود. تعجبی نداشت که نتوانسته بود با نقاب نفس بکشد...

آرسى- هک( آرسينوس در جلد هکتور) نگاهى به اطراف انداخت تا ببيند هم تيمى هايش متوجه شده اند يا نه. در گوشه اى از زمين ريگولوس در يک چاله آب زل زده بود به خودش و اعضاى بدنش را لمس مى کرد.
- زخمم؟ زخمم نيست! من چرا ريگولوس شدم؟ من حالا چطورى بفهمم ولدمورت داره مياد يا نه؟ هر كي برداشتتش خير نبينه. من كه فحش گذاشته بودم روش. زخمم!

ناگهان صداى فرياد فيلم بردا بلند شد. دوربين ها زوم کردند روى مقصر و هرى با حالت ساعت فيلم بردار را زمين گذاشت.
- گفتم شايد لازم نداشته باشيش خب!

آرسي- هک تنها کسى نبود که عوض شده بود. همه عوض شده بودند. هيچ کس خودش نبود. سوال اينجاست که چرا؟ البته معجون هکتور قطعا درست کار مى کند.

در آن سوي زمين، هكتور که خودش در جلد سيوروس گير کرده بود با وحشت زل زد به آرسينوس كه سيوروس در جلدش بود. روي زمين افتاده بود.. تكان نمي خورد..
- مرده! :worry:

هکتور سعى کرد بر خودش مسلط باشد.
- به من چه؟ تقصير من نبود که.. معجون من درست کار مى کنه.

اگر کسى مى فهميد او سيوروس واقعى نيست و مقصر همه ى اين اتفاقات اوست، کارش تمام بود.

- سيو؟
- نههههههه! من مقصر نيستم.

آرسينوس كه در جلد هكتور بود، با فرياد هك- سيو با وحشت يك قدم عقب رفت.
- چى شده؟ چرا داد مى زنى؟

هك- سيو كه زل زده بود به شمايل پيشين خودش و به ويبره هاي نابش نفس عميقى کشيد.
- نه چيزى نشده!
- داري ويبره ميري؟
- ها؟ نه منظور اينه كه، نه چيزى نشده!
- ببين سيو من درسته قيافه م هكتوره ولي آرسي م، بقيه بچه ها هم خودشون نيستن. معلوم نيست چرا. مي گم تو.. اممم.. خود سيويى؟

هک- سيو تمام نيرويش را جمع کرد تا به شکل باشد و گفت:
- نه هکتور يعنى.. آرسى.. من عوض نشدم. من سيو موندم.
- عجيبه ولى..
- حرف نباشه آرسى برو سر پستت تا من يکى رو به جاى آرسينوسى که مرد پيدا کنم.

هک- سيو سريع پشتش را به آرسى- هک کرد و با قدم هايى تند از زمين مسابقه خارج شد. بايد سريع تر يک بازيکن جايگزين پيدا مى کرد. اما خيابان ها به علت مسابقه خلوت بود. مردم تسترال هاى آلبالويى، پلى کان هاى گوجه اى و تراختور هاى زرد خودشان را در طول خيابان پارک کرده و به ورزشگاه رفته بودند. هک- سيو با درماندگى زل زد به خيابان که ناگهان به حالت درآمد و به سمتي شيرجه رفت. يك بازيكن پيدا کرده بود. هک- سيو بازيکن را در آغوش گرفت و به زمين مسابقه بازگشت.

زمين مسابقه

دابى که حالا در جلد الادورا رفته بود، با خوشحالى تبرزين را در هوا چرخاند و با حالت زل زد به الادورايي كه حالا رفته بود در جلد دابي چروکيده و کوچک.
- حسابت رو مى رسم دابى!
- دابى اون تبرزين رو گذاشت کنار. من ارباب تو بود.
- تو الان دابي اي.. من الادورام. من ارباب توأم.

دابي- الا تبرزين را بالا برد كه به سمت الا- دابي برود كه صداي گزارشگر در زمين پيچيد.

- خب، با سلام مجدد، آمليا سوزان بونز هستم با ادامه ى گزارش بازى بين تراختور زرد و تنبل هاى زوپسى. گويا کاپيتان تنبل ها بازيکن جايگزين رو پيدا کرده و بازيکن ها آماده ى ادامه ى بازى هستن.. عععع. ولم کن.. عع.
- آمليا جوووووووون!
- ولم كن آريانا..نميام آقا.. نميام محفل.. ولم كن.:vay:

هک- سيو با بازيکن جايگزين وارد زمين شد. در ميان حيرت همگان هک- سيو خيلى خونسردانه مارمولک زرد رنگى را سوار جارو کرد. مارمولک با قيافه ى  زل زد به دوربين و با سوت داور پرواز کرد.


گزارشگر با پا ميکروفن رو بالا آورد.
- بله مشاهده مي كنيد كه بازيكن جديد تنبل ها چه حيوون خوش خنده اي هستش. .. خب بازي شروع شده و مشخص نيست چرا الادورا داره دابى رو دنبال مى کنه اون وسط و ريگولوس چسبيده به پيشونى هرى پاتر.. اي بابا ولم كن آريانا.. اين آريانا چرا نميره وسط زمين بازى کنه من موندم. حداقل سبيلت رو فرو نکن تو دهنم. :vay:

آريانا، آمليا را تا کمر گذاشته بود داخل گونى ولى آمليا هم چنان مقاوم چسبيده بود به ميکروفن.

- خب حالا رز داره با سرخگون جلو ميره.. آخ چشمم.. آريانا دستت رفت تو چشمم.. رز پاس ميده به لاکرتيا، لاکرتيا مدافع تنبل ها رو جا مى ذاره و گلللل.. گل به نفع تراختورى ها.


هك- سيو به اطرافش نگاهى انداخت. تيمشان با اينکه اول خوب بازى مى کرد ولى حالا از تراختور عقب بود.

داور سريع سوت رو زد و بازى مجددا از سر گرفته شد. در حالى که هرى- ريگ با سرخگون جلو مى رفت، وندلين چند گلوله ى آتشين پرت کرد که با پاس کارى خوب بين هرى- ريگ و مارمولک، وندلين را پشت سر گذاشتند. چيزى نمانده بود که مارمولک گلى براى تنبل ها بزند که ريگ- هرى که در بدن سابقش مهاجم تيم بود با يک دريبل توپ را از مارمولک گرفت.
- مهاجم منم.

- اوه نگاه کنيد حالا جستجوگر تيم داره نقش مدافع رو ايفا مى کنه و چرا داور چيزى نمى گه؟

مدام پوچ چشم غره اى به گزارشگر رفت و در سوتش دميد. توپ در اختيار تراختورى ها قرار گرفت. رز ويبره زنان آرسى- هک را جا گذاشت و پاس داد به لاکرتيا. لاکرتيا اوج گرفت و به سمت دروازه رفت که ناگهان چيزى با سرعت از مقابلش رد شد. لاکرتيا از ترس مدافعين توپ رو به رز برگرداند و بازگشت تا ببيند چه چيزى از مقابلش رد شد.

دابى- الا مصرانه به دنبال الا- دابى بود و فقط فرياد هاى الا- دابى به گوش مى رسيد.
- الا، دابى را خواهد کشد. الا بلاخره به بدن خودش برگشت. الا به دابى نشان داد! الا دابى را کله پا کرد.

- رز با خيال راحت گل ديگه اى رو به ثمر مى رسونه. تراختور خيلى داره خوب پيش ميره.. رسيدن تنبل ها کمى سخت به نظر مى رسه. حالا مارمولک خيلى مارمولک وار داره با توپ جلو ميره.. به نظر من اگه تنبل ها به جاى آرسينوس از اول مارمولک رو ميووردن موفق تر بودن.

آرسي- هك در وسط زمين با شنيدن صداى گزارشگر عصبانى شد و شروع کرد به دود کردن. در ميان رعد و برق هاى آرسى- هک و درگيرى الادورا و دابى، تيم تراختور به راحتى چند گل ديگر زد.

هرى- ريگ چماقش را بالا برد تا بلاجرى به سمت لاکرتيا بفرست. به هر حال لاکرتيا عمه ى هرى- ريگ نبود و هرى به هيچ جايش نگرفت که چه اتفاقى براى دخترک بيچاره مى افتد. اما از آن سمت ريگ- هرى که فقط چند متر تا گوى زرين فاصله داشت و مى خواست پايان بدهد به اين مسابقه ى کذايى، با ديدن بلاجرى که به سمت عمه اش مى رفت مسيرش را تغيير داد و با  شيرجه و فرياد" نههههههه!" و صحنه آهسته و شبيه فيلم هندى ها، خودش را هدف توپ قرار داد. در حالى که همه با دهان باز و قيافه ى  به شيرجه ي ريگ- هرى زل زده بودند، صداى جيغ و داد ننه هلگا صحنه ى آهسته را شکست که گوى زرين را گرفته بود.

- مي بينيم كه تيم تراختور با اختلاف امتياز زياد و گرفتن گوى زرين بازى رو مى بره.. آريانا ولم کن.. بازى رو برديد برو يه کم شادى کن. آآآخخخخ..


و آريانا موفق شد آمليا را كامل در گونى فرو کند.

درحالي كه ننه هلگا چاى مى ريخت و تراختورى ها هلهله کنان مى خوردند و دور زمين تراختور سوارى مى کردند، تيم تنبل هاي زوپسى آرام آرام از شوك بيرون آمد. هک- سيو با ناراحتى از اينکه معجون شانس گند زده بود به بازى رو به اعضا به اضافه ى مارمولک که حالا خودش رو از اعضاى ثابت مى دانست گفت:
- من ميرم تو دخمم يه کم با معجونام خلوت کنم.

و سريع رويش را بازگرداند. زندگى در جلد سيوروس به او ساخته بود. چرا بايد مى گفت که هکتور است؟ چرا بايد مى گفت و کسى به معجون هايش اعتماد نمى کرد؟ او که مى دانست معجون هايش درست کار مى کنند! اما اعضا ول كن نبودند و دنبال هك- سيو راه افتادند.
- ما هم با تو ميايم سيو.
- ما تو رو تنها نمي ذاريم.
- سيو!

هک- سيو از ترس سريع قبول کرد و درحالى که در دل ناسزا مى گفت سرش را براى موافقت تکان داد. تنبل ها بلافاصله مانند جوجه دنبال مادرشان راه افتادند. هرى- ريگ که با نفرت زل زده بود به ريگ- هرى که مشغول بازى با زخم صاعقه بود گفت:
- آخرش هم نفهميديم دليل اين اتفاقات مسخره چى بود.

آرسى- هک با ناراحتى شروع به حرف زدن کرد.
- نمي دونم ولي خب من که تو جلد هکتورم. ريگ و هرى با هم و الا و دابى هم باهم عوض شدن.. پس.. پس اون هکتور بود که جاى من افتاد مرد.. آخى هکتور. يادش بخير همش معجوناش اشتباه کار مى کرد.

هک- سيو که نتوانست توهين به معجون هاى عزيزش را ناديده بگيرد با عصبانيت بازگشت.
- بله هکتور مرد ولى اون هميشه معجوناش درست کار مى کرد. هميشه.

آرسى با ناراحتى سر تکان داد و دستش را روى شانه ى هک- سيو گذاشت.
- مى دونم از ناراحتى اينو مى گى. بيچاره هکتور.. فقط نمى دونم چرا موقع مردن از گريفيندور نمره کم کرد؟

سكوت حاكم شد و صداي آرسي- هك در دخمه منعكس شد.
- از گريفيندور نمره کم کرد.. از گريفيندور.. نمره.. کم کرد.. کم کرد.

هک- سيو:
اعضا:
هك- سيو:
اعضا:
هك- سيو:
اعضا: بگيرينش!


ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۴ ۲۱:۰۵:۱۹

Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: ورزشگاه توپچی های هلگا
پیام زده شده در: ۲۲:۳۱ یکشنبه ۳ آبان ۱۳۹۴
#4

مرگخواران

وندلین شگفت انگیز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۵۲ پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۲۹ دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۶
از اون طرف از اون راه، رفته به خونه ی ماه
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 382
آفلاین
تراختور زرد


تنبل های زوپسی


دومندش!


روز مسابقه

پرنده در دفتر شخصی آرسینوس جیگر پر نمیزد. البته اگه جغدی که از پست قبل تا همین لحظه هوهوکنان و رخ به ناخن خراشان در حال پرواز بالای سر ریگولوس بود نادیده بگیریم![هههههههههههییییق..افکت نفس گرفتن نویسنده!] اما ریگولوس هنوز خیال نداشت نامه را از پای پرنده نگون بخت باز کند؛ کورممد که در دنیای جادو هکر بسیار ماهر و شناخته شده ای بود -حتی برای فیلم جادویی «خط خیلی ویژه» هم دعوتش کرده بودند!-بار دیگر به شبکه پودرپرواز نفوذ کرده بود و کله اش بین شعله های سبز رنگ شومینه، ریگ را مشغول نگه می داشت.

به جز پرندگانی که در دفتر آرسینوس پر نمی زدند، جغد و ریگولوس، شش عضو دیگر تیم تنبل های زوپسی هم آنجا بساط پهن کرده بودند و نشسته بودند به صبحانه خوری. الادورا با تبرزینش پنیر تبریز را می برید و نگاه های معنا داری به دابی می کرد؛ دابی هم همچون یک جن آزاد در محضر یک قاتل اجنه خانگی-اعم از آزاد و دولتی-چهارزانو نشسته بود سر سفره و از نوک گوش تا شصت پایش می لرزید. سیو ساعت ها بود چای شیرینش را هم می زد و کف استکانش داشت با منابع زیر زمینی نفت محشور می شد، اما خودش کلا به چایش نگاه نمی کرد؛ بلکه محو چشم های هری شده بود که همانطور که از یک محفلی گرسنه انتظار می رود، داشت سفره را سر تا ته می بلعید. در این بین آرسینوس با حسرت خاصی به نان سنگک برشته وسط سفره چشم دوخته بود، اما نه دست به نقابش می زد، نه به سنگک برشته وسط سفره!

بله، و هکتور همه را دقیقا با همین جزییات چشم در بیار زیر نظر داشت تا با چشم هایش خودش شاهد خورده شدن معجون شانس اختراعی اش باشد، که یواشکی با چای قاطی کرده بود. حتی آرسینوس هم که نقابش هیچ منفذی نداشت، قبل از بازی یک لیوان چای می خورد. کسی نمیدانست چطور.

بالاخره لحظه موعود فرا رسید و آرسینوس لیوان چایش را به نقابش نزدیک کرد. هکتور با چشم هایی که در ابعاد سه برابر گشاد شده بودند، به وزیر زل زده بود. آرسینوس لیوان را خم کرد...و لحظه ای بعد دیگر اثری از چای نبود. ابروهای هکتور اگه می توانستند وارد جنگل موهایش شوند با خوشحالی این کار را می کردند!
-چطور شد؟!

آرسینوس ردایش را به خشکی تکاند و از جا بلند شد.
-اسرار حرفه ایه هکتور! ریگولوس، چای خوشمزه ای بود! خب دیگه راه بیفتید!

اعضای تیم جاروهایشان را از گنجه برداشتند و بی توجه به اعتراض های کورممد مبنی بر زیر پا گذاشتن حقوق بشر، هفت تایی وارد شومینه و شعله های سبز پودر پرواز شدند. هیچ کس جغد معترض را ندید که هو هو کنان سر قوری نیمه خالی نشست تا گلویی تازه کند، و کل محتوای قوری را روی خودش و کورممد برگرداند.

***


چندی بعد، ورزشگاه توپچی های هلگا

بازیکنان دو تیم وارد زمین شده و روبروی هم صف بسته بودند. هکتور موج عظیمی انرژی و خوش شانسی را حس می کرد که با کلسترول و اوره مخلوط شده و در رگ هایش می جوشید، اما به نظر نمی رسید بقیه اعضای تیم همچه احساسی داشته باشند. لااقل دابی گیاهخوار بود و کلسترول نداشت، این را می دانست.

وندلین مقابل سیوروس قرار گرفت که چیزی از موهایش می چکید.
-روغن موی جدیدته سیو؟

سیو که به شدت روی موهایش حساس بود و همینطوریش هم اعصاب نداشت، فریاد کشید:
-بله و چشمت هم دراد!! سی امتیاز از هافل کم میشه! ده امتیاز هم همینطوری الکی از گریف کم میشه!

وندلین شانه بالا انداخت و چوب جارویش را محکم گرفت.
-اعداد دو رقمی سه دار نحسن، به جز هفتاد و سه و سی و پنج. بپا نحسیش دامنتو نگیره!
-سی امتیاز دیگه...

مادام پوچ، داور جایگزین مادام هوچ هافلپافی، در سوت خود دمید و حرف سیو را نیمه کاره گذاشت:
-کاپیتان ها با هم دست بدن!

وندلین با حالتی جدی با سیو دست داد، اما درست قبل از رها کردن کاپیتان حریف، دست آغشته به روغن سیو آتش گرفت. وندل دستش را پس کشید و با حالتی نمایشی انگشت هایش را فوت کرد:
-اوخ اوخ، وقتی هیجان زده میشم دمای بدنم خیلی میره بالا!

سیو دستش را با وردی به حالت عادی برگرداند و با عصبانیت به سمت بچه های تیمش رفت. هکتور ویبره زنان خودش را دلداری داد: «بدبیاری نبود، دستش نسوخت! معجونم داره عمل می کنه!» مادام پوچ بار دیگر در سوتش دمید و توپ ها را رها کرد. چهارده بازیکن پا به زمین کوبیدند و در هوا اوج گرفتند. آملیا میکروفون را از دست کاسکوی تربیت شده ای که تم جام جهانی 2002 پخش می کرد قاپید و شروع کرد:
-بازی با سوت داور آغاز میشه...مهاجمین تراختور سرخگون رو به دست دارن و به سمت دروازه تنبل ها می تازن! لاکرتیا و رز دو طرف پیوز پرواز می کنن و آرایش هجومی به خودشون گرفتن، اونا با پاسکاری های سریع از توی بدن هم تیمیشون سعی می کنن روحیه سختکوشی هافلپافیشون رو به نمایش بذارن! مداقع تنبل ها سعی می کنه با یه توپ ویبره ای هکتوری اونا رو متوقف کنه...و بله! موفق شد! لاکرتیا سقوط می کنه و سرخگون به دست ریگولوس بلک میفته!

ریگولوس مشتش را در هوا تکان داد و به طرف دروازه تراختور پرواز کرد. آرسینوس در حالی که کرواتش پشت سرش در هوا تاب می خورد به او ملحق شد. هکتور در دل ده ریشتر ویبره رفت و بلاجر بعدی را به طرف وندلین فرستاد که با عصبانیت فندکش را روشن خاموش می کرد. کاپیتان تراختور به موقع جا خالی داد، اما فندکش به زمین افتاد.
-از این طرف زمین وندلین رو میبینیم که به صورت غیر منتظره ای مدافع تنبل ها رو هدف گرفته و یه بلاجر آتشین...هی! استفاده از آتیش توسط مدافعا مجازه؟!

مادام پوچ که به طور قطع مخاطب سوال آملیا بود رو به جایگاه گزارشگر شانه بالا انداخت و سردرگم به اطراف نگاه کرد.
-خب ظاهرا قانونی واسه این مورد تعبیه نشده، ولی بهتره وندلین بیشتر مراقب باشه! بهرحال هکتور با خوش شانسی از حمله دااااااغ وندل جون سالم به در می بره، و در همین حال، اون طرف زمین تراختور اولین گلش رو دریافت می کنه!

هکتور در حالی که در هوا اوج می گرفت فکر کرد:
-خوش شانسی رو خوب اومدی!

گیبن سرخگون را به لاکرتیا پاس داد. اما هنوز لاکی وقت نکرده بود رز را برای پاس کاری پیدا کند که با بلاجر دابی، سرخگون به تیم تنبل ها برگشت. وندلین رو به آریانا فریاد زد:
-چی کار می کنی پس؟!

آریانا سبیل های-همچنان!- تخم مرغی اش را لیسید و سرش را به نشانه «خیله خب بابا حواسم هس، این یه تیکه زرده از لای سیبیلم دراد میزنم تار و مارشون می کنم!» تکان داد. پیوز در جواب این حرکت، گلوله جوهری به طرف آریانا پرتاب کرد که باعث شد چشم همه به نشانه «این که میتونه گلوله جوهری پرت کنه چرا سرخگون از توش رد میشه؟!» گرد شود.
-و تراختور سومین گل رو هم دریافت می کنه!
-سه تا؟! کی دومی رو خوردیم؟!

آرسینوس با کرواتی که همچنان همچون پرچم در اهتزاز بود، دور دروازه سوراخ سوراخ شده گیبن پرواز کرد و به طرف هم تیمی هایش برگشت. وندلین ناامیدانه زمین را به دنبال جستجوگرشان گشت، تا لااقل نشانه ای از حس مسوولیت پذیری در اسطوره هافلپاف ببیند و دلگرم شود. ننه هلگا عینک ذره بینی اش را به چشم زده، و کنار جایگاه تماشاگران پارک کرده بود تا با یک کف ترمی صحبت کند:
-گوی زرین رو ندیدی ننه؟!

وندلین که دیگر از گوش هایش دود بیرون میزد، با کف دست به پیشانی اش کوبید و با چماق به بلاجری که دابی به سمتش فرستاده بود.
-اساسا وقتی هفت نحسه، چهارده تخسه، تعداد توپ ها یکی از اعداد غیر خوشحاله و تنها عدد اولی که تو این زمین میشه بهش امیدوار بود تعداد بلاجر هاست، من چه توقعی از این بازی دارم!

بلاجر که با بی دقتی تمام پرتاب شده بود، از توی پیوز رد شد و به گیبن برخورد کرد. دروازه بان تراختور که آماده چنین ضربه ای نبود، تکه تکه شد و روی زمین ریخت. اما قبل از اینکه داور بتواند دستور توقف بازی را بدهد، گل چهارم وارد دروازه شده بود.
-یا الهگان اعداد اول!

بازی در مجموع به نفع تیم تنبل ها پیش میرفت و هکتور برای اولین بار در طول عمرش، حس می کرد مایه افتخار و سر بلندی جامعه شده. بعد از بازی باید معجون را به اسم خودش ثبت می کرد. اسمش را هم میگذاشت «فیلیکس فیلیسیس هکتوریس دگوریس گرنجوریس» یا «ف.ف.ه.د.گ» با نام تجاریِ...تجاریِ...اوف، انتخاب اسم تجاری خیلی سخت بود، شاید بعد از بازی باید چند کتاب در این رابطه...
-خخخخخخخخخخخخخخ!!

هکتور شلپ شلپ کنان از دریای افکارش بیرون آمد و چشم هایش را باز کرد.
-کی بود وسط تفکرات من خندید؟!
-خخخخخخخخخخخخخخخ!!

هکتور چماقش را بالا برد تا تمسخر احتمالی بعدی را سرکوب کند، اما متوجه شد در حالی که غرق در افکار شیرینش بوده، تمام تماشاچی ها از جا بلند شده اند و حالا با انگشت چیزی را وسط زمین نشان می دهند که...با سرعت به طرف زمین سقوط می کند.

آرسینوس!

وزیر سحر و جادو جارویش را رها کرده بود و ظاهرا اهمیتی نمی داد که هر لحظه به برخورد با خاک پاک سرزمین انگلستان نزدیک تر می شود. دودستی گلویش را گرفته بود و صدای عجیبی از خودش در می آورد. شبیهِ...خب، شبیه صدای خفه شدن یک مرد پشت نقابی که هیچ منفذی ندارد.
-هزاخخخخخخ....امتیاخخخخخخ....از گریخخخخخخ....کم....خخخخخ...!

مهاجم تیم تنبل ها، پیش از آنکه هزار امتیاز از گروه گریفندور کم شود، یا حتی پیش از آنکه به زمین برخورد کند، خفه شده بود.

****


دفتر وزارت، همان هنگام

در دفتر آرسینوس جیگر پرنده پر نمی زد...اگر کورممد را که در قالب جغد فرورفته بود و هوهوکنان به در و دیوار برخورد می کرد نادیده بگیریم. جغد بی نوای اصلی که به هیات کورممد در آمده بود، وسط شعله های سبزرنگ شومینه گیر کرده بود و تلاش می کرد با دهان انسانی جدیدش مراتب هوهوی اعتراض آمیزش را به سمع و نظر برساند!


ویرایش شده توسط وندلین شگفت انگیز در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۳ ۲۲:۳۷:۴۲
ویرایش شده توسط وندلین شگفت انگیز در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۳ ۲۳:۲۴:۵۳


پاسخ به: ورزشگاه توپچی های هلگا
پیام زده شده در: ۱۴:۴۰ یکشنبه ۳ آبان ۱۳۹۴
#3

لاکرتیا بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۸ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۴۶ چهارشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۵
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 430
آفلاین
تراختور زرد

تنبل های زوپسی

اّولّندِش



اتاق انتظار وزارت خلوت بود و پرنده درش پر نمیزد...البته اگر جغدی را که بالای سر منشی شخصی آرسینوس جیگر پرواز می کرد و هوهوی اعتراض آمیزش لحظه ای قطع نمیشد نادیده بگیریم!منشی اما سر شلوغ تر از آن بود که به اعتراض جغد رسیدگی کند. کورممد تازه همین دو ساعت پیش موفق شده بود با پودر پرواز به شومینه وزارت وصل شود و آن دو سخت مشغول تجزیه و تحلیل ردای شمسی خانوم در مهمانی هفته قبل بودند.البته این سکوت آرامش قبل از سونامی بود و دوام چندانی نداشت!
-جیگرو چّکارش میکنیم؟
-ما برکنارش میکنیم!

ناگهان یک دسته آدم مثل گله تسترالی که مورد تهاجم گرگینه ها قرار گرفته باشند، داخل دفتر سرازیر شدند و برسر آقای دکتر منشی افتادند.مردی در آن میان که از همه گولاخ تر بود، مشتی بر سر منشی کوبید و داد زد:
-اون لعنتی کجاست؟!

منشی که بی شک ریگولوس بلک بود، لبخند ملیحی زد و سواستفاده گرانه دستش را در جیب مرد فرو برد و جواب داد:
-کدوم لعنتی؟!

مرد هیکل گوریلی اش را روی میز پرت کرد و یقه منشی را که قطعا ریگولوس بلک بود، چسیبد و داد زد:
-اون مرتیکه وزیرو میگم!

ریگولوس با بررسی موقعیت و به دلیل وجود احتمال خرد شدن دندان هایش، لبخندش را جمع و جور کرد و با انگشت به سمت راست اشاره کرد.ملت دوباره به صورت همان گله گرگینه زده، به سمت اتاق کار حمله ور شدند. وزیر روی صندلی لم داده بود و لنگ هایش را روی میز انداخته و مشغول پر کردن جدول سودوکو بود. آرسینوس جیگرِ وزیر با دیدن ملتی که اگر کارد میزدی خونشان درنمیامد، مثل فنر از جا پرید و کراواتش را محکم تر کرد..شاید میخواست خودش را خفه کند.
-اقای وزیر باور کنید من بهشون گفتم الان وقت ندارید ولی...

مردی با یک چک، ریگولوس را با دیوار یکی کرد و گفت:
-به!جناب جیگّر!
-جیگِر هستم!

پیرمردی که گوش هایش سنگین بود، از میانه جمعیت پرسید:
-قلوه؟
-خیر..جیگِر!
-روده؟
-جیگِر!
-کله پاچه؟
-جی گِر!دوبخشه!
-اهان...آقای جیگّر!
آرسینوس:

ساحره باکمالاتی که دختر پیرمرد بود، با نارضایتی نگاهی به جیگر انداخت و شاکیانه گفت:
-وزیر مملکتو باش...میشینه جدول پر میکنه!
-آخه واسه مغز خوبه!

جمعیت کم کم به وزیر نزدیک شدند و یک صدا، طوری که انگار از قبل تمرین کرده بودند، داد زدند:
-آقا!اگر حق مارو پس ندی، روز بازی کوئیدیچتون میایم ورزشگاه رو روی سرتون خراب میکنیم!

هرچند ورزشگاه توپچی ها نابود تر از آن بود که بشود بیش از این خراب شود، ولی تهدید تهدید است و وزیر مطمئن بود طرف کاملا پتانسیلش را دارد که همان خرابه را بر سرش خراب کند!

پاق!

نیمی از ملت معترض:اوا...صدای چی بود؟
نیمی دیگر از ملت معترض:حدس بزنید!
نیمی از ملت معترض:یکم راهنمایی کنید...خیلی سخته ها!
نیمی دیگر از ملت معترض:اگه بگیم خیلی ضایع میشه آخه!:no:
نویسنده:باو ملت...یارو فلنگو بست که!

زمین تمرین کوئیدیچ!

ابرهای سیروس(سیروس همسایه را نمیگویم، این سیروس)به دلیل ازدحام یکدیگر را هل میدادند و باد زوزه می کشید و رعد می غرید و باران، مثل کارتون ها بی امان می بارید.
نویسنده:چی؟نخیرم...کی گفته صحنه سازیه و شلنگ آب گرفتن؟! خودتون؟!نخیرم...خیلیم بارونش راستکیه..ابرای کومولوس؟!نخیرم، سیروس!

تیم تنبل های زوپسی که ترفیع رتبه شگفت انگیزی از خرس های تنبل تا دستیابی به منوی مدیریت داشته اند، مثل هیپوگریف آب کشیده در آن هوای ناجوری که باعث سیلاب و فروریختن پنج-شش واحد مسکونی در جاده چالوس لندن() شده بود، صف بسته بودند.آرسینوس جیگر، کاپیتان تیم درحالی که قدم رو می رفت، گفت:
-کی میدونه چطوری میتونیم، معترضارو خفه کنیم؟

دابی دستش را بالا برد و "خوشال"طور به جیگر خیره شد. آرسینوس با شادمانی از این که بالاخره کسی چاره ای دارد گفت:
-بگو جانم...نظری داری؟!
-نه فقط میخواستم ببینم هوا این بالا سردتره یا این پایین!

جیگر سرش را به نشان تاسف تکان داد و به آسمان خیره شد...ولی قطره ای باران به تخم چشمش نفوذ کرد و برایش درسی شد تا دیگر اینطوری به آسمان نگاه نکند.
-اوه زاغی!

زاغی، با قار قاری که بیش تر شبیه قور قور بود، روی سر روغنی صاحبش نشست و نامه ای را به جناب اسنیپ داد. اسنیپ سرسری نامه را خواند و اطلاع داد:
-ریگی و جیگر....باید برید وزارتخونه...من و دابی هم باید سری به هاگوارتز بزنیم...الادورا و هری پاتر هم باید برن آزکابان...یه کاری پیش اومده!

اسنیپ نامه را بست و به همراه شش بازیکن دیگر به هکتور خیره شد.هکتور بیچاره تا به حال اینگونه احساس چرخ پنجم بودن نکرده بود...سرش را پایین انداخت و در یک صحنه جان گداز راهش را گرفت و از ملت پر مشغله دور شد.

تنهایی هک!

هکتور برای بار صدم در راستای کمک به شهرداری، زمین کوئیدیچ را متر زد و برای بار صد و یکم به نقطه آغاز رسید. در افکارش غرق بود که صاعقه ای به سرش خورد و موهایش روی هوا وز شدند. هکتور ویبره زنان خودش را به رختکن رساند و زانوی غم را به بغل گرفت و فریاد زد:
-اخه اینجوری می بازیم که!

البته که می باختند...اگر سر همه تمرین هایشان اینطور حاضر میشدند و دقیقا در همان لحظه برایشان از زمین و آسمان کار نازل میشد، حتما اول میشدند...اما از آخر.
هکتور دستی به موهای پریشانش کشید و از میان فکر ناهار امشب(!)، زندگی شمسی خانوم، تسرال های باغ وحش، معجون های درون پاتیل و هزاران فکر بی معنی دیگر گذشت و....خودش بود..باید یک معجون می ساخت...شانس به آن ها رو کرده بود!


ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۳ ۱۴:۴۵:۴۸

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه توپچی های هلگا
پیام زده شده در: ۱۰:۲۶ شنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۴
#2

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۱:۵۹:۴۸ جمعه ۲۸ دی ۱۳۹۷
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 702
آفلاین
هفته دوم جام جهانی کوییدیچ


تنبل های زوپسی – تراختور زرد

زمان: از ساعت 00:01 روز شنبه 25/7/1394 تا ساعت 23:59 روز دوشنبه 4/8/1394

* قبل از شروع مسابقه قوانین را به دقت مطالعه کنید.


ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۴/۷/۲۵ ۲۱:۵۳:۵۰

? so what


مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۱۳:۵۶ جمعه ۳ مهر ۱۳۹۴
#1

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۱:۵۹:۴۸ جمعه ۲۸ دی ۱۳۹۷
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 702
آفلاین
ورزشگاهی عظیم در بارگاه ملکوتی، با حضور خدایان زوپس، حوری ها و سایر موجودات آسمانی!


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۹ ۲۲:۱۰:۰۰
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۹ ۲۲:۱۱:۰۷

? so what







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.