هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ورزشگاه توپچی های هلگا
پیام زده شده در: ۲۰:۱۸ دوشنبه ۴ آبان ۱۳۹۴
#7

اسلیترین، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۱۴:۰۹
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 779
آفلاین
تنــــــــــــــبــــلــــــــــــز
VS
تراختور


پست دوم


صبح روز بعد- راهرو رختکن جدید تیم تنبل ها

آرسینوس جیگر و ریگولوس بلک که وزیر و معاونی بسیار وقت شناس بودند، درست سر وقت در راهرو دفتر وزیر در حال حرکت به سمت دفتر بودند.

- عاااااااااا... آآآآ... آآآ...

هر دو نفر بی اراده بر جا ایستادند و گوششان را تیز کردند.ریگولوس طبق معمول اولین کسی بود که سکوت را شکست.
- وزیر نصفه نیمه! یه صدایی نیومد؟
- نه ریگولوس من هیچ صدایی نشنیدم!
- اما یه صدایی اومدا!

آرسینوس بی توجه به اصرار های ریگولوس به سمت در رفت تا آن را باز کند ولی با دیدن در خشکش زد.
- این شوخی اصلا با مزه نیست ریگولوس بلک!
- کدوم؟ کدوم؟ من تهِ تهِ شوخیم!

آرسینوس به در اشاره ای کرد و گفت:
- چیزی که اینجا نوشته! فکر میکنم برای تو دیگه بازی کردن دیر باشه، البته اگر مغز نداشته ات اینو بفهمه!

ریگولوس با ویبره ای وزیر مملکت را به سمت دیگر راهرو شوت کرد تا بتواند ببیند او به چه چیزی اشاره کرده بود. روی در با دودی چند رنگ نوشته شده بود:

پس از آغاز بازی، راه فراری نیست.مرد جنگلی، دوست یا دشمن؟ با او مهربان باشید!

ریگولوس در تلاش بود تا مفهوم کلماتی را که خوانده با سی پی یو مغزش مورد پردازش قرار دهد ولی ارور مادر بورد نات فاند دریافت کرد و همچون غول غار نشین به آرسینوس خیره شد.
- این چی میگه؟

آرسینوس در حالی که یک دستش را در هوا تکان میداد تا دود-نوشته را محو کند، با دست دیگرش دستگیره در را گرفت تا بازش کند.
- بهتره این مسخره بازیا رو بذاری کنار ریگولوس. فقط دیگه از این شوخی های سبک نکن. میدونی که اگه سیو اینا رو بِ...بینه...

صدای آرسینوس با دیدن صحنه پیش رویش رو به خاموشی رفت و با فکی که به زمین چسبیده بود به منظره پیش رویش خیره شد.
ریگولوس با دیدن قیافه آرسینوس دوباره سانتریفیوژ داخلی اش را روشن کرد و ویبره زنان جلو رفت.
- چی شده؟

با شنیده شدن این جمله قمه ای از خارج کادر به طرف ریگولوس پرت شد ولی از آن جایی که جهت ویبره ی او در آن لحظه به سمت راست و جهت حرکت قمه به سمت چپ بود، قمه مورد نظر از بیخ گوش ریگولوس رد شده و در دیوار پشت سرش فرو رفت.

آرسینوس که از شدت شوک حتی توان سخن گفتن هم نداشت با حرکت سر به درون اتاق اشاره کرد و ریگولوس ناچار شد تا بار دیگر با کمک ویبره ای او را به آنسوی راهرو شوت کرده و خودش در مقام بیننده قرار بگیرد. از دفتر سابق وزیر یا رختکن فعلی تیم تنبل ها تقریبا هیچ چیز باقی نمانده بود. سراسر اتاق پوشیده از انواع گیاهان، درخت ها، درختچه ها، گل ها، بوته ها، پیچک ها و گیاهان ناشناخته شده بود. در میان انبوه جنگل زار مردی نیمه عریان، با موهایی ژولیده و کثیف در حالی که گرزی را در دست داشت و از دهانش آبی زلال و پاک(!) جاری بود، به ریگولوس خیره بود. توقف ویبره مداوم ریگولوس نشان از این داشت که او هم در شوک فرو رفته است.

ساعتی بعد

- سیو سیو معجون "سریع تر رسیدن به رختکن" بدم؟
- بزنم در و دیوار رو تبری کنم؟
- دابی جن خانگی آزاد بود!
- باشد که وزارت نباشد. نه دامبی نه زامبی فقط یه کله زخمی! اااا این که خود زنی بود!
- همگی ساکت باشید دیگه رسیدیم!

-عاااااااااا... آآآآ... آآآ...
- نه...اونورو بپا...گرومــــــــپ!


همگی با شنیدن این صدای مشکوک بر جای خود خشک شدند و ساکت بر جا ایستادند.آیا گوشهایشان درست شنیده بود؟
با بلند شدن مجدد این فریاد نامانوس همگی با چشم هایی گرد شده به هم زل زدند.
-این صدای چی بود؟
-شبیه صدایی نبود که تارزانا از خودشون درمیارن؟
- معجون "تارزان دفع کن" بدم؟
- نه هکتور! معجون بی معجون!

سیوروس بعد از گفتن این جمله، بدون توجه به اظهار نظر های متعددی که توسط اعضای تیمش نسبت به ای صدا میشد، در را باز کرد.

فششششششششششششـ... گــــــوم!

به دنبال این صدای گرز تارزان مورد نظر یک دور در هوا چرخ خورد و مستقیم در فرق سر هری پاتر فرود آمد و اگر فرد مورد اصابت هری پاتر نبود احتمالا با سری که همچون هندوانه ترکیده به هزاران قسمت تقسیم میشد ولی این اتفاق به دلیل هری بودن کاراکتر مورد نظر رخ نداد!

- 50 امتیاز از گریفندور کسر میشه!
- آخه برای چی؟
- چون من میگم پاتر و چون ممکن بود اون گرز تو سر من فرود بیاد! ضمن اینکه 50 امتیاز دیگه هم به خاطر اعتراضت ازت کسر میکنم.

پیش از اینکه اسنیپ بتواند مجموع امتیازات گریفندور را به اعداد منفی برساند این آرسینوس بود که در حالی که ریگولوس دست و پا بسته را روی زمین میغلتاند به آن ها نزدیک شد.
- سیوروس چقد خوبه که اومدی! میبینی دفترم به چه روزی در اومده؟ حتی نمیدونم کراوات ها و نقابام کجاست!

اسنیپ با نگاهی به اتاق وزیر گفت:
-این چه وضعیه آرسینوس؟
انگشت اتهام آرسینوس ریگولوس را هدف گرفت که با دست و پای بسته گوشه ای از اتاق وول میخورد.
- همش زیر سر این بوقیه! قبل از اینکه شما بیاید ته و توی ماجرا رو در آوردم! اون چیزی رو که دیروز ریگولوس آورده بود اون چرت و پرت هایی که میگفت نبود.از قرار معلوم یه بازی مشنگیه و پر واضحه که همه چیزم زیر سر اونه.کلا هر جا پای ریگولوس وسط باشه....

گــــــــــوووداااااااا....آآآآ!

در کسری از ثانیه سکوت برقرار شد. همگی در یک حرکت سرشان را به سمت اتاق بازگرداندند تا بفهمند چه چیز یا چه کس این صدا را تولید کرده است. اما تنها چیزی که دیدند حرکت سریع و برق مانند چیزی بود که از داخل اتاق خودش را گودا گویان به آغوش اسنیپ انداخته بود.

اعضای تیم:
اسنیپ:
تارزان:


دقایقی بعد- در اعماق جنگل اتاق وزیر- دور میز وزیر

اعضای تیم جلسه ای اضطراری داخل اتاق وزیر تشکیل دادند که به لطف آن جعبه مرموز حالا مبدل به جنگلی انبوده شده بود. ابتدا در پی کشف علت این واقعه با کمک قدح اندیشه ای که توسط عوامل پشت صحنه به داخل کادر منتقل شده بود دریافتند تمام این خرابکاری تقصیر حرکت اسنیپ در پرت کردن جعبه بازیست که موجب تاس انداختن اتفاقی و آغاز بازی شده است. در نتیجه اسنیپ زیر سنگینی نگاه اعضای تیمش درحالیکه میکوشید دست تارزان را از دور گردنش بردارد برای عوض کردن جو پرسید:
- خب...اقلا یکی بگه الان باید چه بوقی بخوریم!

آرسینوس جعبه را روی میز گذاشت و متفکرانه به آن نگاه کرد.
- این شبیه یه جور بازیه. مثل اونایی که بچگیامون انجام میدادیم؟ چندتا مهره به عنوان بازیکن داشت و خونه به خونه با تاس باید میبردیمشون جلو؟ اینم شبیه اوناست ولی نمیدونم کارکردش چیه!

قبل از اینکه کسی اظهار نظر کند تارزان فریاد گودای دیگری سر داد و با گرز وسط میز کوبید.
-با تبر نصفت کنم بوقی غارنشین؟

اسنیپ دست پر تحرک تارزان را کنار زد.
- خب معنی اینا چیه؟
- فکر کنم باید بازی کنیم!

هری پاتر با شنیدن کلمه بازی از جا پرید.
- من هری پاترم! من پسر برگزیده م. من فقط کوییدیچ بازی میکنم!
- دابی هر کاری هری پاتر قربان گفت، کرد. دابی جن آزاد بود!
- معجون از بین بردن بازی بدم؟
- سیو به نظرم با منوی مدیریت از شرش خلاص بشیم!
- اممممممم.. مممم..... ممممم...

همه با تعجب به نفر آخر خیره شدند، که کسی نبود جز ریگولوس که به دلیل بسته بودن دهانش حتی از حالت های عادی هم نامفهوم تر حرف میزد. سیوروس بی توجه به او و تلاش و تقلای ریگولوس بار دیگر دست تارزان را که عاشقانه به سویش دراز شده بود پس زد و با نفرت گفت: گفت:
- من اصلا تحمل این وضع رو ندارم.یه کاری بکنید زودتر تا یه کاری دستتون ندادم!اون دست کثیف نشسته تو به من نزن بوقی تازه موهامو روغن مالی کردم! لازمه بگم قبل از اینکه هر جور تصمیمی برای انهدام این بازی لعنتی بگیرید، شر این رو از سر من باز کنید وگرنه امتیاز های هافلپاف و گریفندور و ریونکلا رو صفر میکنم و مجموعش رو به اسلیترین اضافه میکنم!

آرسینوس و هری میخواستند با چهره هایی پوکر فیس به سیوروس خیره شده و اعتراض کنند، ولی با دیدن ابر خشم بر فراز سر اسنیپ از این کار منصرف شدند.

- پاتر تاس بریز!
- من بازی نمیکنم! کسی نمیتونه منو مجبور کنه!
- هری پاتر آزاد بود! کسی نباید هری پاتر رو مجبور کرد! دابی با فداکاری نذاشت هری پاتر مجبور شد!
-100امتیاز دیگه از گریفندور کم میشه!آرسینوس تا منو سی پنل رو راه ننداختم بازی کن!

آرسینوس با وجود اینکه دلش اعتراض میخواست ولی چون میدانست اسنیپ و منویش با هیچکس شوخی ندارند و نیز برای نجات ساعت شنی گروهش چاره کار را تنها در تاس ریختن یافت. بنابراین در حالی که می کوشید چهره ریلکس خودش را حفظ کند تا کسی متوجه لرزش دستش نشود،با اکراه تاس ها را برداشت.
- الان تاس میریزم! تو فقط خونسرد باش!

آرسینوس تلاش کرد تا تاس ها را از روی جعبه بازی بردارد ولی هر چه کرد نمیشد، انگار تاس ها به سطح بازی چسبیده بودند.

- اممم...مم...امممم...
- سیوروس میشه دهنش رو باز کنیم تا حرف بزنه؟ بلاخره این خرابکاری خودش بوده. شاید ازش سر در بیاره.

سیوروس که بار دیگر تمام تلاشش را برای دور نگه داشتن تارزان از خودش کرده بود در میاد دودی که هر لحظه بیشتر میشد سرش را به نشانه تایید تکان داد. بلافاصله بعد از باز شدن دهان ریگولوس او شروع به حرف زدن کرد.
- سیوروس جفت شیش آورده تو پست قبل!نگین اینو از کجا میدونم چون پستشو خودم نوشتم.فکر کنم باید دوباره تاس بریزه!

دود اطراف سر اسنیپ هر لحظه بیشتر میشد طوریکه کم کم به نظر می رسید آماده جرقه زدن و انفجار باشد. بلاخره رضایت داد تا تاس بریزد.

چهار و سه...

مهره ی سیوروس شروع به حرکت کرد و در یکی از خانه ها متوقف شد. کلماتی شیشه گوی مانند میان بازی در حال شکل گرفتن بود. ریگولوس زودتر از بقیه به آنطرف خم شد و شروع به خواندن کرد:
- او موجودی است احساسی. با او مهربان باشید تا دوستتان داشته باشد.

سیوروس با چهره ای اخم آلود به ریگولوس خیره شد.
- منظورش چی بود؟
- اممم فکر کنم منظورش اون بود. :worry:

او به بالای سر اسنیپ اشاره کرد. سر سیوروس آرام آرام به سمت بالا حرکت کرد ولی به دلیل دود غلیظی که بالای سرش شکل گرفته بود قادر به دیدن نبود. ولی سایر اعضای تیم شاپرکی عظیم الجثه را دیدند که روی سر سیوروس نشسته بود و ابعادش به اندازه یک کره اسب میرسید.

آرسینوس پیش از اینکه اسنیپ با دیدن آن موجود، که به نظر میرسید او نیز چون تارزان سرشار از عشق به اسنیپ است امتیاز های متعددی از گریفندور کسر کند تاس را برداشت و فورا آن را انداخت. نوشته ای که این بار ظاهر شد از این قرار بود.

برای زنده ماندن با انسان های اولیه همراهی کنید تا شما را از خودشان بدانند.

بلافاصله صدای آهنگی که ریتمش به چیزی بین شش و هشت و بندری بود در فضای اتاق را پر کرد و چهره آرسینوس هر لحظه سرخ و سرخ تر میشد.
- یعنی من با این...

ریگولوس:
هکتور:
سیوروس:

دقایقی بعد و پس از اینکه آرسینوس با اکراه بلند شد تا با ریتم موزیک در حال پخش هم نوا و هم سو شود اعضای تیم بار دیگر جلسه ای برای بررسی راه های انهدام و رهایی سریع و بی دردسر از بازی تشکیل دادند.خوشبختانه شاپرک مزبور به علت لیز خوردن از روی سر اسنیپ ناچار شد جایش را عوض کند و در نتیجه در جلسه شرکت نداشت.
اسنیپ که حالا ناچار بود با تارزان کشتی بگیرد تا او را از خود دور نگه دارد گفت:
- یکی با منو این بازی کوفتی رو بزنه بترکونه!
- ام سیو...نمیخوام ناراحتت کنما ولی منوت الان دست دراکوئه ها!

اسنیپ:
تارزان:

سیوروس که کم مانده بود با دود هایش باعث گاز گرفتگی اعضای تیم شود، گفت:
- بوقیا یه فکری کنید فردا مسابقه داریم و شما مثل بز زل زدین به من؟

هکتور که موقعیت را مناسب میدید ویبره زنان گفت:
چرا یه بار به من اعتماد نمیکنی سیو تا از معجون انهدامم بهش بدم و تمومش کنیم؟
- من میگم بریم پسش بدیم به افراسیاب!
- لودر!

با بلند شدن صدای فریاد الادورا سکوت بر جمع حاکم شد.حالا حتی تارزان هم با چشم هایی گرد شده دست از سر اسنیپ برداشته و به الادورا خیره شده بود.الادورا اینبار با وقار یک بلک اصیل تکرار کرد:
- پیشنهاد من لودره!


ساعاتی بعد- در دفتر وزیر!

- ولم کنید بوقیا! وزارت خر است و تمام! برای چی منو آوردید اینجا؟ من رو که یه بار لرد کشت! کی به شماها اجازه داد شناسه منو باز کنید؟ من مردم! من الان باید در دنیای ارواح در آرامش باشم!

سیوروس بدون توجه به داد و فریاد های لودو با اشاره به ریگولوس و هکتور فهماند که که لودو را تحت عنوان لودر روی بازی بغلتانند.
ریگولوس و هکتور ویبره زنان با شماره سه لودو را روی بازی قل دادند و قل دادند و باز هم قل دادند و حتی بار دیگر قل دادند و باز هم و باز هم...

چند دقیقه بعد

- هن هن!یه بار دیگه...فقط یه بار..دیگه...هن!

ریگولوس و هکتور در تلاش برای 459387 امین بار لودوی بخت برگشته را که در آن لحظه شباهت وصف ناپذیری به توپ پلاستیکی پاره پاره پیدا کرده بود روی جعبه بازی قل دادند.
- تموم شد...میدونم دیگه چیزی ازش باقی نمونده...

هکتور این را گفت و با امیدواری به جعبه زل زد که هیچ نشانی از انهدام حتی در حد یک خراش کوچک روی آن دیده نمیشد.
قبل از اینکه اعضای تیم با مشاهده این وضعیت به فرمت ننه سیریوس دربیایند و زمین و زمان را به بوق بکشند آرسینوس با نقابی که از شدت عرق خیس بود و با انجام حرکاتی ناشایست و منشوری پا به درون صحنه گذاشت.
- آهاااا حالا بیا وسط! قرش بده! اووووه!

اعضای تیم:

- اوووه... خب حالا باید چی کار کنیم؟ آها بیا!
- پنجاه امتیاز از گریفندور کسر میشه. اگر تمومش نکنی بیشتر هم کسر میکنم آرسینوس!
- میدونی که طبق بازی نمیتونم سیوروس. حالا باید چی کار کنیم؟
- معجون انهدام بدم؟

هکتور ویبره زنان جلو آمد. در اثر شدت ویبره ی او زمین لرزید و همراه با آن جعبه بازی که به صورت باز روی زمین قرار داشت به لرزه افتاد و کاملا طبیعی بود که تاس های درون جعبه نیز در همراهی با جعبه بازی به حرکت درآمده و ثانیه ای بعد اعداد 1 و 4 را به نمایش گذاشتند.بلافاصله گوی شیشه ای میان جعبه درخشیدن گرفت.اعضای تیم در کمال ناامیدی و نگرانی از وقوع بلایی مجدد خم شدند تا پیام بازی را بخواندد.
- گیاه آدم خوار.مراقب پشت سرتان باشید!

تنبل ها:


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: ورزشگاه توپچی های هلگا
پیام زده شده در: ۲۰:۱۴ دوشنبه ۴ آبان ۱۳۹۴
#6

ریگولوس بلکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۷ پنجشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۸:۵۴ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
از یو ویش.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 279
آفلاین
تنبل های زوپسی

VS

تراختور زرد


پست اول



شلپ.

صدای افتادن قلاب ماهیگیری درون آب صاف و زلال برکه، برای بار سوم در آن سپیده دم یکشنبه ی خاکستری و دلگیر، تک تک موجودات زنده ی اطراف از جامعه عظیم تک سلولیان گرفته تا صاحب قلاب را از جا پراند.

یکی از همان یکشنبه های تعطیل و دلگیری بود که آرزو میکنی کاش کمی کمتر خر بود... لعنتی خیلی خر بود!

شاخه های بلند و شکننده ی نی دور تا دور برکه را گرفته بودند و سایه ی ابر های لاجوردی رنگ صبح زود، روی سطح صاف آب افتاده بود... صدای صد ها قورباغه در میان برگ های زیتونی رنگ نیلوفر های آبی و در میان شاخه های بلند و استوار نی در خلنگ زار های اطراف برکه، می پیچید و بنظر می رسید که هر لحظه ممکن است در طول موج صدایشان غرق شوی... ساعت، چیزی حدود پنج و نیم بود.

صاحب قلاب، که هم اکنون با فرمت به توصیفات نویسنده زل زده و یک کلمه نفهمیده است؛ پس از اینکه دستاورد های آن روزش را، که شامل یک فقره لنگه کفش، یک قلاده زیر شلواری مامان دوز، یک فروند چیز غیر قابل ذکر و یک نانو متر بر ثانیه کله ی جولیوس سزار می شد؛ برای بار دیگر با افتخار مرور کرد، بسرعت تصمیم گرفت این بار برای اولین بار محض تنوع و جهت مزاح دسته جمعی یک عدد ماهی هم بگیرد چرا که به "ماهی" گیری آمده بود.

چشم هایش را بست... و خندید...:
_امیدوارم شانس با تو یار باشه، ریگولوس بلک...

و بسرعت قلاب را بیرون کشید. چشمانش را محکم بسته بود... ترجیح میداد نداند چه چیزی صید کرده تا اینکه بداند دوباره ماهی نیست... چرا که جسم مورد نظر از ماهی مقادیری سنگین تر بود. پس از مدتی طولانی، بالاخره لای یکی از چشمانش را آهسته باز کرد، و به جعبه ی کهنه ی قهوه ای رنگ و چوبی، که کنده کاری های ظریفی روی آن به چشم میخورد خیره شد. بتازگی هر چیزی بجز ماهی را صید میکرد... احتمالا این یکی هم سی پی یو و یا هارد درایو کامپیوتر افراسیاب یا یک همچین چیزی بود.

شاید بهتر بود از این پس به جای ماهیگیری به همه چیز گیری می پرداخت... احتمالا هم به خودش بیشتر خوش میگذشت و هم ماهی ها پوستشان خراب نمیشد!

ساعت شش صبح، وزارت سحر و جادو

در داخل وزارت سحر و جادو که بطور کامل در تیره و روشن نور سپیده دم فرو رفته بود و در آن ساعت از صبح درهایش را حتی برای عموم هم باز نکرده بودند چه برسد به داییم، اعضای تیم تنبل های زوپسی البته بجز ریگولوس و آرسینوس، در حالیکه خستگی از سر و رویشان چکه میکرد به آرامی به سمت دفتر وزارت حرکت میکردند.

سکوت سنگین ایجاد شده بینشان، پس از دقایقی با صدای نواخته شدن پس گردنی ای به کله ی پسر برگزیده، شکسته شد، و پس از آن صدای کاملا خونسرد و آرام هکتور شنیده شد که حتی ویبره هایش هم اسلوموشن شده بود.
_پوکرفیس نباش.
_

فلش بک

اعضای تیم در حالیکه شنل هایشان را بدلیل سرمای هوا محکم دور خود پیچیده و می کوشیدند در مقابل ضربات شدید باد ایستادگی کنند، در مقابل ساختمان وزارت ایستاده بودند و بشدت اندوهگین بودند زیرا فاقد رختکن و زمین تمرین بودند.

بار دیگر، سکوت ایجاد شده بین تنبل ها با صدای پس گردنی ای که به هری نواخته شد و نوای "پوکرفیس نباش" پس از آن شکست؛ صرفنظر از این نکته که نمیتوان گفت "بار دیگر" چرا که این در واقع یک فلش بک است و وجود خارجی ندارد.

_خب چرا نباید رختکن تو همین ورزشگاه باشه؟
_اون قیافه پوکرفیست رو جمع کن پاتر، خودت هم خوب میدونی که چرا!
_معجون "چرا نباید از ورزشگاه استفاده کنیم اینو بفهم کله زخمی" و معجون "جمع کردن اون قیافه ی پوکرفیس پاتر" بدم؟
_الان به تنها چیزی که نیاز نداریم معجون های حیرت/نفرت انگیز توئه هکتور!
_یعنی داری از معجون های من ایراد میگیری الان؟
_ترجیح میدم که در این باره صحبتی نکنم اما میتونی سکوتم رو بعنوان "بله" از من داشته باشی دوست من! پاتر... اون ورزشگاه الان چند ساله که در دست تعمیره!
_خب چرا تمومش نمیکنن؟
_چون غول ها هر تیکه رو درست میکنن وقتی خسته میشن و میخوان استراحت کنن میشینن روی اون یکی تیکه!
_غول ها بد بود! دابی جن آزاد خوب بود! دابی غول دوست نداشت!
_ساکت شو جن خونگی تا نزدم نابودت کنم با همین تبر!
_کافیه! میتونیم بعنوان رختکن از دفتر آرسینوس استفاده کنیم.
_من پامو تو اون وزارت باشد که نباشد نمیذارم! جلوی دفتر خودت بود که اون آرسینوس منو گرفت انداخت زندان!
_پاتر!
_تبرزین؟
_جن آزاد خوب؟
_معجون ورود به وزارت و استفاده از دفتر وزیر بعنوان رختکن؟
_الان که فکر میکنم میام باهاتون.

بدین ترتیب تنبل ها وارد وزارتخانه شدند تا از دفتر آرسینوس بعنوان رختکن استفاده کنند و احتمالا همه می دانیم که سرنوشت این یکی رختکن هم مثل قبلی ها و بعدی ها خواهد بود.

پایان فلش بک

_این چراغارو چرا روشن نمیکنه؟ خسیس بازی در این حد آخه... منم وزیر بودم، مرلین شاهده چراغارو همیشه روشن میذاشتم! :vay:
_اینجا چرا بوی کفتر میاد...
_چرا سبزیاش گل داره...
_معجون گلگیر بدم؟
اسنیپ در حالیکه چوبدستی روشن خود را جلویش نگه داشته بود و راه را نشان میداد کورکورانه حرکت میکرد و غر می زد که ناگهان پیکر دراز و سیاهی روبرویش سبز شد و نعره ی وحشتناکی سر داد.
_به نام وزارت چرا انقدر غر میزنید؟
_میکشمت بلک! اینجا هم آسایش نداریم از دستت؟
_نه! بلک اینجا بلک اونجا بلک همه جا! آب هست ولی کم هست!

ریگولوس در حالیکه اعضای تیم بدنبالش می دویدند تا گیرش انداخته و در نتیجه نابودش کنند نعره زد:
_ریگول یک، ریگول دو، ریگول دنده به دنده، ریگول چرا نمی خنده واقعا!

چند متری را طی نکرده بود، که ناگهان ایستاد و نعره ی بانشی مانندی را سر داد:
_به دفتر وزیر نصفه نیمه ی عوضی درب و داغون مملکت خوش اومدین، به نام وزارت البته!
_من معاون دارم، این جیگَر هم معاون داره...

_ریگولوس... چه خبر شده اول صبحی داد و فریاد راه انداختی؟ کی اومده؟

در همان لحظه، آرسینوس که ردای وزارت با نشان روی سینه اش را به تن داشت، با کراوات سبز رنگ و ماسک سفیدش در حالیکه کرم حلزون در یک دست و ست کامل انواع بیگودی را در دست دیگرش داشت، از اتاقش بیرون آمد.
_اول صبحی اینجا چیکار میکنید؟
_هیچی آرسینوس... میخواستیم اگه اشکالی نداره از دفترت بعنوان رختکن تیم استفاده کنیم، میدونی که رختکن قبلی درست مثل رختکن قبلش و رختکن قبلی منفجر شد... تو که مشکلی نداری... هوم؟

آرسینوس با دیدن برق یک فقره منوی مدیریت در زیر آستین ردای سیوروس، و رنگ قرمز دکمه ی حذف شناسه، آب دهانش را قورت داد و چهره اش را به زور آرام نگه داشت.
_اوه... البته که نه... اصلا من از بچگی آرزو داشتم یه روز وزیر بشم و تیم تنبل های زوپسی ای که در آینده تشکیل میشه از دفترم بعنوان رختکن استفاده کنه...

ساعاتی بعد

_من گشنمه!
_دیگه واقعا بسه! باید آنالیز رو شروع کنیم!
_دابی جن خانگی آزاد و گشنه بود!
_من هارد درایو افراسیاب صید کردم!
_بوقیا تو دفتر من اینطوری نکنید! نکنید! نکنید!
_میذارید آنالیز کنم یا نه؟
_من ام پی تری پلیر رستم رو صید کردم!
_اون قلم پر رو بذار سر جاش! بذار سر جاش! بذار سر جاش!
_دابی جن خانگی گشنه و آزاد و کش رونده ی قلم پر بود!
_بذارین سیوروس آنالیزشو کنه بوقیا داره دود میکنه
_من سی پی یو کامپیوتر اشکبوس رو صید کردم!
_
_
_

با شنیدن جمله ی آخر ریگولوس، که جعبه ی چوبی و قهوه ای رنگی را در دستش گرفته بود و دیوانه وار تکان تکان میداد و صدای آزار دهنده ی مهره های درون جعبه را به تک تک اعضای تیم سخاوتمندانه ارزانی داشته بود، همگی اعضای تیم ضمن بازگشت به حالت airplane mode به افکت پوکرفیس تغییر شکل داده برای لحظاتی سکوت را در رختکن برقرار کردند.

سیوروس که از این سکوت ناگهانی بشدت به وجد آمده بود، با عجله و بی درنگ آنالیز را شروع کرد.
_همون طور که میبینید و طی بررسی های زیادی به نتیجه رسیدیم، اسم تیم ما تنبل های زوپسیه.

سوروس بشدت ذوق کرده بود و متوجه نگاه های عاقل اندر سفیه اعضای تیم نشده بود... اما انگار این بار بخت چندان با اون یار نبود.

_من هدفون غول چراغ جادو صید کردم!

بار دیگر تمامی اعضای تیم که این بار به حالت safe mode دچار شده بودند، به حالت پوکرفیس در آمده به ریگولوس نگاه کردند.
سیوروس، که از خراب شدن آنالیز خردمندانه اش بشدت خشمین بود در حالیکه این بار عمدا منوی مدیریتش را نمایان ساخته بود به ریگولوس چشم غره رفت.
_این چرت و پرت هایی که امروز بلغور میکنی به چه معنا ست بلک؟
_من هارد درایو عله رو صید کردم!

نگاه سیوروس روی جعبه ی چوبی قهوه ای رنگی متمرکز شد که ریگولوس با شور و هیجان در دستانش تاب میداد... جعبه ای که بنظر میرسید بطور همزمان ام پی تری پلیر رستم و هارد درایو افراسیاب و سی پی یو سیستم اشکبوس و هزاران جایزه نقدی و غیر نقدی دیگر باشد. صدای مهره های درون جعبه که بنظر میرسید تاس باشند، بطرز آزار دهنده ای درون مغز سیوروس پژواک میشد...

سیوروس، در حرکتی بسیار ناگهانی به سمت ریگولوس رفت، جعبه را در یک حرکت از دست او بیرون کشید و از پنجره به بیرون پرتاب کرد.

هیچ یک از تنبل های زوپسی، صدای تلق و تلوق به هم خوردن تاس های درون جعبه را در حالیکه در تاریک و روشن سپیده دم فرو میرفتند، نشنید... و نگاه حیرت زده ی هیچ یک از آنها هرگز "جفت شش" را نتوانست ببیند.

بازی شروع شده بود... و حالا دیگر هیچ چیز نمیتوانست متوقفش کند.


ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۴ ۲۰:۲۸:۱۲
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۴ ۲۰:۳۰:۵۲
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۴ ۲۰:۳۶:۱۲

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه توپچی های هلگا
پیام زده شده در: ۱۹:۵۱ دوشنبه ۴ آبان ۱۳۹۴
#5

هافلپاف، مرگخواران

آریانا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۰:۴۴:۱۲ یکشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۹
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 371
آفلاین
right]تراختور زرد[/right]
تنبل های زوپسی


سومندش.. آخرندش


هر دانش آموزى، حتى دانش آموزانى با ضريب هوشى پايين هم مى دانند که وقتى درس نخوانده اى و شب قبل کلش آف کلنز بازى کرده اى، تنها راه پاس کردن تقلب است. درست است که تقلب راه هاى زيادى دارد ولى اصل مهم اين است که" استاد نفهمد!". اين مورد در کوييديچ هم صدق مى کند. کم پيش آمده است که کسى در کوييديچ تقلب کند اما همه ى کوييديچى ها مى دانند که اصل مهم اين است که" کسى نفهمد!" که گويا هکتور خوب متوجه اين اصل نشده بود.

هکتور قرار بود با معجون شانسى که ساخته بود خوش شانس شود، حالا معجون تأثير عكس داده و اتفاقى افتاده بود که ويبره هاى هکتور که هيچ، ويبره هاى آقامون مايکل جکسون هم براى حل قضيه کافى نبود.

در حالی که ملت دور جنازه وزیر حلقه زده و تماشاگران ورزشگاه را روی سرشان گذاشته بودند، آرسی عجیب ترین احساس کل عمرش را تجربه می کرد. کسی که روی زمین افتاده و مرده بود بی شک آرسینوس جیگر بود، اما خود آگاهی آرسینوس حس می کرد بالای زمین معلق است و از بالا به ماوقع نگاه می کند. برای چند لحظه تمام ارواح هاگوارتز از جلوی چشم هایش گذشتند. او تبدیل به روح شده بود؟!

اما نه.. با کمی دقت متوجه شد هنوز روی جارویی سوار است، هرچند که جاروی خودش نیست و معلوم نبود چماق هکتور توی دستش چه کار می کرد...
چماق هکتور؟!

آرسینوس تبدیل به هکتور شده بود...یا به نوعی توی بدن هکتور گیر افتاده بود. بین این همه آدم، هکتور!! کسی که توی بدن آرسینوس رفته و مرده بود، سیوروس اسنیپ نگون بخت بود. تعجبی نداشت که نتوانسته بود با نقاب نفس بکشد...

آرسى- هک( آرسينوس در جلد هکتور) نگاهى به اطراف انداخت تا ببيند هم تيمى هايش متوجه شده اند يا نه. در گوشه اى از زمين ريگولوس در يک چاله آب زل زده بود به خودش و اعضاى بدنش را لمس مى کرد.
- زخمم؟ زخمم نيست! من چرا ريگولوس شدم؟ من حالا چطورى بفهمم ولدمورت داره مياد يا نه؟ هر كي برداشتتش خير نبينه. من كه فحش گذاشته بودم روش. زخمم!

ناگهان صداى فرياد فيلم بردا بلند شد. دوربين ها زوم کردند روى مقصر و هرى با حالت ساعت فيلم بردار را زمين گذاشت.
- گفتم شايد لازم نداشته باشيش خب!

آرسي- هک تنها کسى نبود که عوض شده بود. همه عوض شده بودند. هيچ کس خودش نبود. سوال اينجاست که چرا؟ البته معجون هکتور قطعا درست کار مى کند.

در آن سوي زمين، هكتور که خودش در جلد سيوروس گير کرده بود با وحشت زل زد به آرسينوس كه سيوروس در جلدش بود. روي زمين افتاده بود.. تكان نمي خورد..
- مرده! :worry:

هکتور سعى کرد بر خودش مسلط باشد.
- به من چه؟ تقصير من نبود که.. معجون من درست کار مى کنه.

اگر کسى مى فهميد او سيوروس واقعى نيست و مقصر همه ى اين اتفاقات اوست، کارش تمام بود.

- سيو؟
- نههههههه! من مقصر نيستم.

آرسينوس كه در جلد هكتور بود، با فرياد هك- سيو با وحشت يك قدم عقب رفت.
- چى شده؟ چرا داد مى زنى؟

هك- سيو كه زل زده بود به شمايل پيشين خودش و به ويبره هاي نابش نفس عميقى کشيد.
- نه چيزى نشده!
- داري ويبره ميري؟
- ها؟ نه منظور اينه كه، نه چيزى نشده!
- ببين سيو من درسته قيافه م هكتوره ولي آرسي م، بقيه بچه ها هم خودشون نيستن. معلوم نيست چرا. مي گم تو.. اممم.. خود سيويى؟

هک- سيو تمام نيرويش را جمع کرد تا به شکل باشد و گفت:
- نه هکتور يعنى.. آرسى.. من عوض نشدم. من سيو موندم.
- عجيبه ولى..
- حرف نباشه آرسى برو سر پستت تا من يکى رو به جاى آرسينوسى که مرد پيدا کنم.

هک- سيو سريع پشتش را به آرسى- هک کرد و با قدم هايى تند از زمين مسابقه خارج شد. بايد سريع تر يک بازيکن جايگزين پيدا مى کرد. اما خيابان ها به علت مسابقه خلوت بود. مردم تسترال هاى آلبالويى، پلى کان هاى گوجه اى و تراختور هاى زرد خودشان را در طول خيابان پارک کرده و به ورزشگاه رفته بودند. هک- سيو با درماندگى زل زد به خيابان که ناگهان به حالت درآمد و به سمتي شيرجه رفت. يك بازيكن پيدا کرده بود. هک- سيو بازيکن را در آغوش گرفت و به زمين مسابقه بازگشت.

زمين مسابقه

دابى که حالا در جلد الادورا رفته بود، با خوشحالى تبرزين را در هوا چرخاند و با حالت زل زد به الادورايي كه حالا رفته بود در جلد دابي چروکيده و کوچک.
- حسابت رو مى رسم دابى!
- دابى اون تبرزين رو گذاشت کنار. من ارباب تو بود.
- تو الان دابي اي.. من الادورام. من ارباب توأم.

دابي- الا تبرزين را بالا برد كه به سمت الا- دابي برود كه صداي گزارشگر در زمين پيچيد.

- خب، با سلام مجدد، آمليا سوزان بونز هستم با ادامه ى گزارش بازى بين تراختور زرد و تنبل هاى زوپسى. گويا کاپيتان تنبل ها بازيکن جايگزين رو پيدا کرده و بازيکن ها آماده ى ادامه ى بازى هستن.. عععع. ولم کن.. عع.
- آمليا جوووووووون!
- ولم كن آريانا..نميام آقا.. نميام محفل.. ولم كن.:vay:

هک- سيو با بازيکن جايگزين وارد زمين شد. در ميان حيرت همگان هک- سيو خيلى خونسردانه مارمولک زرد رنگى را سوار جارو کرد. مارمولک با قيافه ى  زل زد به دوربين و با سوت داور پرواز کرد.


گزارشگر با پا ميکروفن رو بالا آورد.
- بله مشاهده مي كنيد كه بازيكن جديد تنبل ها چه حيوون خوش خنده اي هستش. .. خب بازي شروع شده و مشخص نيست چرا الادورا داره دابى رو دنبال مى کنه اون وسط و ريگولوس چسبيده به پيشونى هرى پاتر.. اي بابا ولم كن آريانا.. اين آريانا چرا نميره وسط زمين بازى کنه من موندم. حداقل سبيلت رو فرو نکن تو دهنم. :vay:

آريانا، آمليا را تا کمر گذاشته بود داخل گونى ولى آمليا هم چنان مقاوم چسبيده بود به ميکروفن.

- خب حالا رز داره با سرخگون جلو ميره.. آخ چشمم.. آريانا دستت رفت تو چشمم.. رز پاس ميده به لاکرتيا، لاکرتيا مدافع تنبل ها رو جا مى ذاره و گلللل.. گل به نفع تراختورى ها.


هك- سيو به اطرافش نگاهى انداخت. تيمشان با اينکه اول خوب بازى مى کرد ولى حالا از تراختور عقب بود.

داور سريع سوت رو زد و بازى مجددا از سر گرفته شد. در حالى که هرى- ريگ با سرخگون جلو مى رفت، وندلين چند گلوله ى آتشين پرت کرد که با پاس کارى خوب بين هرى- ريگ و مارمولک، وندلين را پشت سر گذاشتند. چيزى نمانده بود که مارمولک گلى براى تنبل ها بزند که ريگ- هرى که در بدن سابقش مهاجم تيم بود با يک دريبل توپ را از مارمولک گرفت.
- مهاجم منم.

- اوه نگاه کنيد حالا جستجوگر تيم داره نقش مدافع رو ايفا مى کنه و چرا داور چيزى نمى گه؟

مدام پوچ چشم غره اى به گزارشگر رفت و در سوتش دميد. توپ در اختيار تراختورى ها قرار گرفت. رز ويبره زنان آرسى- هک را جا گذاشت و پاس داد به لاکرتيا. لاکرتيا اوج گرفت و به سمت دروازه رفت که ناگهان چيزى با سرعت از مقابلش رد شد. لاکرتيا از ترس مدافعين توپ رو به رز برگرداند و بازگشت تا ببيند چه چيزى از مقابلش رد شد.

دابى- الا مصرانه به دنبال الا- دابى بود و فقط فرياد هاى الا- دابى به گوش مى رسيد.
- الا، دابى را خواهد کشد. الا بلاخره به بدن خودش برگشت. الا به دابى نشان داد! الا دابى را کله پا کرد.

- رز با خيال راحت گل ديگه اى رو به ثمر مى رسونه. تراختور خيلى داره خوب پيش ميره.. رسيدن تنبل ها کمى سخت به نظر مى رسه. حالا مارمولک خيلى مارمولک وار داره با توپ جلو ميره.. به نظر من اگه تنبل ها به جاى آرسينوس از اول مارمولک رو ميووردن موفق تر بودن.

آرسي- هك در وسط زمين با شنيدن صداى گزارشگر عصبانى شد و شروع کرد به دود کردن. در ميان رعد و برق هاى آرسى- هک و درگيرى الادورا و دابى، تيم تراختور به راحتى چند گل ديگر زد.

هرى- ريگ چماقش را بالا برد تا بلاجرى به سمت لاکرتيا بفرست. به هر حال لاکرتيا عمه ى هرى- ريگ نبود و هرى به هيچ جايش نگرفت که چه اتفاقى براى دخترک بيچاره مى افتد. اما از آن سمت ريگ- هرى که فقط چند متر تا گوى زرين فاصله داشت و مى خواست پايان بدهد به اين مسابقه ى کذايى، با ديدن بلاجرى که به سمت عمه اش مى رفت مسيرش را تغيير داد و با  شيرجه و فرياد" نههههههه!" و صحنه آهسته و شبيه فيلم هندى ها، خودش را هدف توپ قرار داد. در حالى که همه با دهان باز و قيافه ى  به شيرجه ي ريگ- هرى زل زده بودند، صداى جيغ و داد ننه هلگا صحنه ى آهسته را شکست که گوى زرين را گرفته بود.

- مي بينيم كه تيم تراختور با اختلاف امتياز زياد و گرفتن گوى زرين بازى رو مى بره.. آريانا ولم کن.. بازى رو برديد برو يه کم شادى کن. آآآخخخخ..


و آريانا موفق شد آمليا را كامل در گونى فرو کند.

درحالي كه ننه هلگا چاى مى ريخت و تراختورى ها هلهله کنان مى خوردند و دور زمين تراختور سوارى مى کردند، تيم تنبل هاي زوپسى آرام آرام از شوك بيرون آمد. هک- سيو با ناراحتى از اينکه معجون شانس گند زده بود به بازى رو به اعضا به اضافه ى مارمولک که حالا خودش رو از اعضاى ثابت مى دانست گفت:
- من ميرم تو دخمم يه کم با معجونام خلوت کنم.

و سريع رويش را بازگرداند. زندگى در جلد سيوروس به او ساخته بود. چرا بايد مى گفت که هکتور است؟ چرا بايد مى گفت و کسى به معجون هايش اعتماد نمى کرد؟ او که مى دانست معجون هايش درست کار مى کنند! اما اعضا ول كن نبودند و دنبال هك- سيو راه افتادند.
- ما هم با تو ميايم سيو.
- ما تو رو تنها نمي ذاريم.
- سيو!

هک- سيو از ترس سريع قبول کرد و درحالى که در دل ناسزا مى گفت سرش را براى موافقت تکان داد. تنبل ها بلافاصله مانند جوجه دنبال مادرشان راه افتادند. هرى- ريگ که با نفرت زل زده بود به ريگ- هرى که مشغول بازى با زخم صاعقه بود گفت:
- آخرش هم نفهميديم دليل اين اتفاقات مسخره چى بود.

آرسى- هک با ناراحتى شروع به حرف زدن کرد.
- نمي دونم ولي خب من که تو جلد هکتورم. ريگ و هرى با هم و الا و دابى هم باهم عوض شدن.. پس.. پس اون هکتور بود که جاى من افتاد مرد.. آخى هکتور. يادش بخير همش معجوناش اشتباه کار مى کرد.

هک- سيو که نتوانست توهين به معجون هاى عزيزش را ناديده بگيرد با عصبانيت بازگشت.
- بله هکتور مرد ولى اون هميشه معجوناش درست کار مى کرد. هميشه.

آرسى با ناراحتى سر تکان داد و دستش را روى شانه ى هک- سيو گذاشت.
- مى دونم از ناراحتى اينو مى گى. بيچاره هکتور.. فقط نمى دونم چرا موقع مردن از گريفيندور نمره کم کرد؟

سكوت حاكم شد و صداي آرسي- هك در دخمه منعكس شد.
- از گريفيندور نمره کم کرد.. از گريفيندور.. نمره.. کم کرد.. کم کرد.

هک- سيو:
اعضا:
هك- سيو:
اعضا:
هك- سيو:
اعضا: بگيرينش!


ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۴ ۲۰:۰۵:۱۹

Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: ورزشگاه توپچی های هلگا
پیام زده شده در: ۲۱:۳۱ یکشنبه ۳ آبان ۱۳۹۴
#4

مرگخواران

وندلین شگفت انگیز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۵۲ پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۲۹ دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۶
از اون طرف از اون راه، رفته به خونه ی ماه
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 382
آفلاین
تراختور زرد


تنبل های زوپسی


دومندش!


روز مسابقه

پرنده در دفتر شخصی آرسینوس جیگر پر نمیزد. البته اگه جغدی که از پست قبل تا همین لحظه هوهوکنان و رخ به ناخن خراشان در حال پرواز بالای سر ریگولوس بود نادیده بگیریم![هههههههههههییییق..افکت نفس گرفتن نویسنده!] اما ریگولوس هنوز خیال نداشت نامه را از پای پرنده نگون بخت باز کند؛ کورممد که در دنیای جادو هکر بسیار ماهر و شناخته شده ای بود -حتی برای فیلم جادویی «خط خیلی ویژه» هم دعوتش کرده بودند!-بار دیگر به شبکه پودرپرواز نفوذ کرده بود و کله اش بین شعله های سبز رنگ شومینه، ریگ را مشغول نگه می داشت.

به جز پرندگانی که در دفتر آرسینوس پر نمی زدند، جغد و ریگولوس، شش عضو دیگر تیم تنبل های زوپسی هم آنجا بساط پهن کرده بودند و نشسته بودند به صبحانه خوری. الادورا با تبرزینش پنیر تبریز را می برید و نگاه های معنا داری به دابی می کرد؛ دابی هم همچون یک جن آزاد در محضر یک قاتل اجنه خانگی-اعم از آزاد و دولتی-چهارزانو نشسته بود سر سفره و از نوک گوش تا شصت پایش می لرزید. سیو ساعت ها بود چای شیرینش را هم می زد و کف استکانش داشت با منابع زیر زمینی نفت محشور می شد، اما خودش کلا به چایش نگاه نمی کرد؛ بلکه محو چشم های هری شده بود که همانطور که از یک محفلی گرسنه انتظار می رود، داشت سفره را سر تا ته می بلعید. در این بین آرسینوس با حسرت خاصی به نان سنگک برشته وسط سفره چشم دوخته بود، اما نه دست به نقابش می زد، نه به سنگک برشته وسط سفره!

بله، و هکتور همه را دقیقا با همین جزییات چشم در بیار زیر نظر داشت تا با چشم هایش خودش شاهد خورده شدن معجون شانس اختراعی اش باشد، که یواشکی با چای قاطی کرده بود. حتی آرسینوس هم که نقابش هیچ منفذی نداشت، قبل از بازی یک لیوان چای می خورد. کسی نمیدانست چطور.

بالاخره لحظه موعود فرا رسید و آرسینوس لیوان چایش را به نقابش نزدیک کرد. هکتور با چشم هایی که در ابعاد سه برابر گشاد شده بودند، به وزیر زل زده بود. آرسینوس لیوان را خم کرد...و لحظه ای بعد دیگر اثری از چای نبود. ابروهای هکتور اگه می توانستند وارد جنگل موهایش شوند با خوشحالی این کار را می کردند!
-چطور شد؟!

آرسینوس ردایش را به خشکی تکاند و از جا بلند شد.
-اسرار حرفه ایه هکتور! ریگولوس، چای خوشمزه ای بود! خب دیگه راه بیفتید!

اعضای تیم جاروهایشان را از گنجه برداشتند و بی توجه به اعتراض های کورممد مبنی بر زیر پا گذاشتن حقوق بشر، هفت تایی وارد شومینه و شعله های سبز پودر پرواز شدند. هیچ کس جغد معترض را ندید که هو هو کنان سر قوری نیمه خالی نشست تا گلویی تازه کند، و کل محتوای قوری را روی خودش و کورممد برگرداند.

***


چندی بعد، ورزشگاه توپچی های هلگا

بازیکنان دو تیم وارد زمین شده و روبروی هم صف بسته بودند. هکتور موج عظیمی انرژی و خوش شانسی را حس می کرد که با کلسترول و اوره مخلوط شده و در رگ هایش می جوشید، اما به نظر نمی رسید بقیه اعضای تیم همچه احساسی داشته باشند. لااقل دابی گیاهخوار بود و کلسترول نداشت، این را می دانست.

وندلین مقابل سیوروس قرار گرفت که چیزی از موهایش می چکید.
-روغن موی جدیدته سیو؟

سیو که به شدت روی موهایش حساس بود و همینطوریش هم اعصاب نداشت، فریاد کشید:
-بله و چشمت هم دراد!! سی امتیاز از هافل کم میشه! ده امتیاز هم همینطوری الکی از گریف کم میشه!

وندلین شانه بالا انداخت و چوب جارویش را محکم گرفت.
-اعداد دو رقمی سه دار نحسن، به جز هفتاد و سه و سی و پنج. بپا نحسیش دامنتو نگیره!
-سی امتیاز دیگه...

مادام پوچ، داور جایگزین مادام هوچ هافلپافی، در سوت خود دمید و حرف سیو را نیمه کاره گذاشت:
-کاپیتان ها با هم دست بدن!

وندلین با حالتی جدی با سیو دست داد، اما درست قبل از رها کردن کاپیتان حریف، دست آغشته به روغن سیو آتش گرفت. وندل دستش را پس کشید و با حالتی نمایشی انگشت هایش را فوت کرد:
-اوخ اوخ، وقتی هیجان زده میشم دمای بدنم خیلی میره بالا!

سیو دستش را با وردی به حالت عادی برگرداند و با عصبانیت به سمت بچه های تیمش رفت. هکتور ویبره زنان خودش را دلداری داد: «بدبیاری نبود، دستش نسوخت! معجونم داره عمل می کنه!» مادام پوچ بار دیگر در سوتش دمید و توپ ها را رها کرد. چهارده بازیکن پا به زمین کوبیدند و در هوا اوج گرفتند. آملیا میکروفون را از دست کاسکوی تربیت شده ای که تم جام جهانی 2002 پخش می کرد قاپید و شروع کرد:
-بازی با سوت داور آغاز میشه...مهاجمین تراختور سرخگون رو به دست دارن و به سمت دروازه تنبل ها می تازن! لاکرتیا و رز دو طرف پیوز پرواز می کنن و آرایش هجومی به خودشون گرفتن، اونا با پاسکاری های سریع از توی بدن هم تیمیشون سعی می کنن روحیه سختکوشی هافلپافیشون رو به نمایش بذارن! مداقع تنبل ها سعی می کنه با یه توپ ویبره ای هکتوری اونا رو متوقف کنه...و بله! موفق شد! لاکرتیا سقوط می کنه و سرخگون به دست ریگولوس بلک میفته!

ریگولوس مشتش را در هوا تکان داد و به طرف دروازه تراختور پرواز کرد. آرسینوس در حالی که کرواتش پشت سرش در هوا تاب می خورد به او ملحق شد. هکتور در دل ده ریشتر ویبره رفت و بلاجر بعدی را به طرف وندلین فرستاد که با عصبانیت فندکش را روشن خاموش می کرد. کاپیتان تراختور به موقع جا خالی داد، اما فندکش به زمین افتاد.
-از این طرف زمین وندلین رو میبینیم که به صورت غیر منتظره ای مدافع تنبل ها رو هدف گرفته و یه بلاجر آتشین...هی! استفاده از آتیش توسط مدافعا مجازه؟!

مادام پوچ که به طور قطع مخاطب سوال آملیا بود رو به جایگاه گزارشگر شانه بالا انداخت و سردرگم به اطراف نگاه کرد.
-خب ظاهرا قانونی واسه این مورد تعبیه نشده، ولی بهتره وندلین بیشتر مراقب باشه! بهرحال هکتور با خوش شانسی از حمله دااااااغ وندل جون سالم به در می بره، و در همین حال، اون طرف زمین تراختور اولین گلش رو دریافت می کنه!

هکتور در حالی که در هوا اوج می گرفت فکر کرد:
-خوش شانسی رو خوب اومدی!

گیبن سرخگون را به لاکرتیا پاس داد. اما هنوز لاکی وقت نکرده بود رز را برای پاس کاری پیدا کند که با بلاجر دابی، سرخگون به تیم تنبل ها برگشت. وندلین رو به آریانا فریاد زد:
-چی کار می کنی پس؟!

آریانا سبیل های-همچنان!- تخم مرغی اش را لیسید و سرش را به نشانه «خیله خب بابا حواسم هس، این یه تیکه زرده از لای سیبیلم دراد میزنم تار و مارشون می کنم!» تکان داد. پیوز در جواب این حرکت، گلوله جوهری به طرف آریانا پرتاب کرد که باعث شد چشم همه به نشانه «این که میتونه گلوله جوهری پرت کنه چرا سرخگون از توش رد میشه؟!» گرد شود.
-و تراختور سومین گل رو هم دریافت می کنه!
-سه تا؟! کی دومی رو خوردیم؟!

آرسینوس با کرواتی که همچنان همچون پرچم در اهتزاز بود، دور دروازه سوراخ سوراخ شده گیبن پرواز کرد و به طرف هم تیمی هایش برگشت. وندلین ناامیدانه زمین را به دنبال جستجوگرشان گشت، تا لااقل نشانه ای از حس مسوولیت پذیری در اسطوره هافلپاف ببیند و دلگرم شود. ننه هلگا عینک ذره بینی اش را به چشم زده، و کنار جایگاه تماشاگران پارک کرده بود تا با یک کف ترمی صحبت کند:
-گوی زرین رو ندیدی ننه؟!

وندلین که دیگر از گوش هایش دود بیرون میزد، با کف دست به پیشانی اش کوبید و با چماق به بلاجری که دابی به سمتش فرستاده بود.
-اساسا وقتی هفت نحسه، چهارده تخسه، تعداد توپ ها یکی از اعداد غیر خوشحاله و تنها عدد اولی که تو این زمین میشه بهش امیدوار بود تعداد بلاجر هاست، من چه توقعی از این بازی دارم!

بلاجر که با بی دقتی تمام پرتاب شده بود، از توی پیوز رد شد و به گیبن برخورد کرد. دروازه بان تراختور که آماده چنین ضربه ای نبود، تکه تکه شد و روی زمین ریخت. اما قبل از اینکه داور بتواند دستور توقف بازی را بدهد، گل چهارم وارد دروازه شده بود.
-یا الهگان اعداد اول!

بازی در مجموع به نفع تیم تنبل ها پیش میرفت و هکتور برای اولین بار در طول عمرش، حس می کرد مایه افتخار و سر بلندی جامعه شده. بعد از بازی باید معجون را به اسم خودش ثبت می کرد. اسمش را هم میگذاشت «فیلیکس فیلیسیس هکتوریس دگوریس گرنجوریس» یا «ف.ف.ه.د.گ» با نام تجاریِ...تجاریِ...اوف، انتخاب اسم تجاری خیلی سخت بود، شاید بعد از بازی باید چند کتاب در این رابطه...
-خخخخخخخخخخخخخخ!!

هکتور شلپ شلپ کنان از دریای افکارش بیرون آمد و چشم هایش را باز کرد.
-کی بود وسط تفکرات من خندید؟!
-خخخخخخخخخخخخخخخ!!

هکتور چماقش را بالا برد تا تمسخر احتمالی بعدی را سرکوب کند، اما متوجه شد در حالی که غرق در افکار شیرینش بوده، تمام تماشاچی ها از جا بلند شده اند و حالا با انگشت چیزی را وسط زمین نشان می دهند که...با سرعت به طرف زمین سقوط می کند.

آرسینوس!

وزیر سحر و جادو جارویش را رها کرده بود و ظاهرا اهمیتی نمی داد که هر لحظه به برخورد با خاک پاک سرزمین انگلستان نزدیک تر می شود. دودستی گلویش را گرفته بود و صدای عجیبی از خودش در می آورد. شبیهِ...خب، شبیه صدای خفه شدن یک مرد پشت نقابی که هیچ منفذی ندارد.
-هزاخخخخخخ....امتیاخخخخخخ....از گریخخخخخخ....کم....خخخخخ...!

مهاجم تیم تنبل ها، پیش از آنکه هزار امتیاز از گروه گریفندور کم شود، یا حتی پیش از آنکه به زمین برخورد کند، خفه شده بود.

****


دفتر وزارت، همان هنگام

در دفتر آرسینوس جیگر پرنده پر نمی زد...اگر کورممد را که در قالب جغد فرورفته بود و هوهوکنان به در و دیوار برخورد می کرد نادیده بگیریم. جغد بی نوای اصلی که به هیات کورممد در آمده بود، وسط شعله های سبزرنگ شومینه گیر کرده بود و تلاش می کرد با دهان انسانی جدیدش مراتب هوهوی اعتراض آمیزش را به سمع و نظر برساند!


ویرایش شده توسط وندلین شگفت انگیز در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۳ ۲۱:۳۷:۴۲
ویرایش شده توسط وندلین شگفت انگیز در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۳ ۲۲:۲۴:۵۳


پاسخ به: ورزشگاه توپچی های هلگا
پیام زده شده در: ۱۳:۴۰ یکشنبه ۳ آبان ۱۳۹۴
#3

لاکرتیا بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۸ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۴۶ چهارشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۵
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 430
آفلاین
تراختور زرد

تنبل های زوپسی

اّولّندِش



اتاق انتظار وزارت خلوت بود و پرنده درش پر نمیزد...البته اگر جغدی را که بالای سر منشی شخصی آرسینوس جیگر پرواز می کرد و هوهوی اعتراض آمیزش لحظه ای قطع نمیشد نادیده بگیریم!منشی اما سر شلوغ تر از آن بود که به اعتراض جغد رسیدگی کند. کورممد تازه همین دو ساعت پیش موفق شده بود با پودر پرواز به شومینه وزارت وصل شود و آن دو سخت مشغول تجزیه و تحلیل ردای شمسی خانوم در مهمانی هفته قبل بودند.البته این سکوت آرامش قبل از سونامی بود و دوام چندانی نداشت!
-جیگرو چّکارش میکنیم؟
-ما برکنارش میکنیم!

ناگهان یک دسته آدم مثل گله تسترالی که مورد تهاجم گرگینه ها قرار گرفته باشند، داخل دفتر سرازیر شدند و برسر آقای دکتر منشی افتادند.مردی در آن میان که از همه گولاخ تر بود، مشتی بر سر منشی کوبید و داد زد:
-اون لعنتی کجاست؟!

منشی که بی شک ریگولوس بلک بود، لبخند ملیحی زد و سواستفاده گرانه دستش را در جیب مرد فرو برد و جواب داد:
-کدوم لعنتی؟!

مرد هیکل گوریلی اش را روی میز پرت کرد و یقه منشی را که قطعا ریگولوس بلک بود، چسیبد و داد زد:
-اون مرتیکه وزیرو میگم!

ریگولوس با بررسی موقعیت و به دلیل وجود احتمال خرد شدن دندان هایش، لبخندش را جمع و جور کرد و با انگشت به سمت راست اشاره کرد.ملت دوباره به صورت همان گله گرگینه زده، به سمت اتاق کار حمله ور شدند. وزیر روی صندلی لم داده بود و لنگ هایش را روی میز انداخته و مشغول پر کردن جدول سودوکو بود. آرسینوس جیگرِ وزیر با دیدن ملتی که اگر کارد میزدی خونشان درنمیامد، مثل فنر از جا پرید و کراواتش را محکم تر کرد..شاید میخواست خودش را خفه کند.
-اقای وزیر باور کنید من بهشون گفتم الان وقت ندارید ولی...

مردی با یک چک، ریگولوس را با دیوار یکی کرد و گفت:
-به!جناب جیگّر!
-جیگِر هستم!

پیرمردی که گوش هایش سنگین بود، از میانه جمعیت پرسید:
-قلوه؟
-خیر..جیگِر!
-روده؟
-جیگِر!
-کله پاچه؟
-جی گِر!دوبخشه!
-اهان...آقای جیگّر!
آرسینوس:

ساحره باکمالاتی که دختر پیرمرد بود، با نارضایتی نگاهی به جیگر انداخت و شاکیانه گفت:
-وزیر مملکتو باش...میشینه جدول پر میکنه!
-آخه واسه مغز خوبه!

جمعیت کم کم به وزیر نزدیک شدند و یک صدا، طوری که انگار از قبل تمرین کرده بودند، داد زدند:
-آقا!اگر حق مارو پس ندی، روز بازی کوئیدیچتون میایم ورزشگاه رو روی سرتون خراب میکنیم!

هرچند ورزشگاه توپچی ها نابود تر از آن بود که بشود بیش از این خراب شود، ولی تهدید تهدید است و وزیر مطمئن بود طرف کاملا پتانسیلش را دارد که همان خرابه را بر سرش خراب کند!

پاق!

نیمی از ملت معترض:اوا...صدای چی بود؟
نیمی دیگر از ملت معترض:حدس بزنید!
نیمی از ملت معترض:یکم راهنمایی کنید...خیلی سخته ها!
نیمی دیگر از ملت معترض:اگه بگیم خیلی ضایع میشه آخه!:no:
نویسنده:باو ملت...یارو فلنگو بست که!

زمین تمرین کوئیدیچ!

ابرهای سیروس(سیروس همسایه را نمیگویم، این سیروس)به دلیل ازدحام یکدیگر را هل میدادند و باد زوزه می کشید و رعد می غرید و باران، مثل کارتون ها بی امان می بارید.
نویسنده:چی؟نخیرم...کی گفته صحنه سازیه و شلنگ آب گرفتن؟! خودتون؟!نخیرم...خیلیم بارونش راستکیه..ابرای کومولوس؟!نخیرم، سیروس!

تیم تنبل های زوپسی که ترفیع رتبه شگفت انگیزی از خرس های تنبل تا دستیابی به منوی مدیریت داشته اند، مثل هیپوگریف آب کشیده در آن هوای ناجوری که باعث سیلاب و فروریختن پنج-شش واحد مسکونی در جاده چالوس لندن() شده بود، صف بسته بودند.آرسینوس جیگر، کاپیتان تیم درحالی که قدم رو می رفت، گفت:
-کی میدونه چطوری میتونیم، معترضارو خفه کنیم؟

دابی دستش را بالا برد و "خوشال"طور به جیگر خیره شد. آرسینوس با شادمانی از این که بالاخره کسی چاره ای دارد گفت:
-بگو جانم...نظری داری؟!
-نه فقط میخواستم ببینم هوا این بالا سردتره یا این پایین!

جیگر سرش را به نشان تاسف تکان داد و به آسمان خیره شد...ولی قطره ای باران به تخم چشمش نفوذ کرد و برایش درسی شد تا دیگر اینطوری به آسمان نگاه نکند.
-اوه زاغی!

زاغی، با قار قاری که بیش تر شبیه قور قور بود، روی سر روغنی صاحبش نشست و نامه ای را به جناب اسنیپ داد. اسنیپ سرسری نامه را خواند و اطلاع داد:
-ریگی و جیگر....باید برید وزارتخونه...من و دابی هم باید سری به هاگوارتز بزنیم...الادورا و هری پاتر هم باید برن آزکابان...یه کاری پیش اومده!

اسنیپ نامه را بست و به همراه شش بازیکن دیگر به هکتور خیره شد.هکتور بیچاره تا به حال اینگونه احساس چرخ پنجم بودن نکرده بود...سرش را پایین انداخت و در یک صحنه جان گداز راهش را گرفت و از ملت پر مشغله دور شد.

تنهایی هک!

هکتور برای بار صدم در راستای کمک به شهرداری، زمین کوئیدیچ را متر زد و برای بار صد و یکم به نقطه آغاز رسید. در افکارش غرق بود که صاعقه ای به سرش خورد و موهایش روی هوا وز شدند. هکتور ویبره زنان خودش را به رختکن رساند و زانوی غم را به بغل گرفت و فریاد زد:
-اخه اینجوری می بازیم که!

البته که می باختند...اگر سر همه تمرین هایشان اینطور حاضر میشدند و دقیقا در همان لحظه برایشان از زمین و آسمان کار نازل میشد، حتما اول میشدند...اما از آخر.
هکتور دستی به موهای پریشانش کشید و از میان فکر ناهار امشب(!)، زندگی شمسی خانوم، تسرال های باغ وحش، معجون های درون پاتیل و هزاران فکر بی معنی دیگر گذشت و....خودش بود..باید یک معجون می ساخت...شانس به آن ها رو کرده بود!


ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۳ ۱۳:۴۵:۴۸

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه توپچی های هلگا
پیام زده شده در: ۱۰:۲۶ شنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۴
#2

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۸:۱۰:۳۶ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
هفته دوم جام جهانی کوییدیچ


تنبل های زوپسی – تراختور زرد

زمان: از ساعت 00:01 روز شنبه 25/7/1394 تا ساعت 23:59 روز دوشنبه 4/8/1394

* قبل از شروع مسابقه قوانین را به دقت مطالعه کنید.


ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۴/۷/۲۵ ۲۱:۵۳:۵۰


مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۱۳:۵۶ جمعه ۳ مهر ۱۳۹۴
#1

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۸:۱۰:۳۶ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
ورزشگاهی عظیم در بارگاه ملکوتی، با حضور خدایان زوپس، حوری ها و سایر موجودات آسمانی!


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۹ ۲۲:۱۰:۰۰
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۹ ۲۲:۱۱:۰۷







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.