هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۲۲:۲۳:۱۷ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#41

گریفیندور، مرگخواران

اینیگو ایماگو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۷:۰۶ سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۳۳:۳۵
از این گو به اون گو!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
گریفیندور
پیام: 32
آفلاین

تیم تف تشت هربار سعی کرده از موضاعات متنوع با ماجراهای معمول سایت برای سوژه‌ی کوییدیچش استفاده کنه. سوژه‌ی این هفته ما الهام گرفته از فیلم علمی تخیلی اینسپشن هستش که احتمالاً خیلی از شما خصوصاً افراد علاقه مند به سینمای کریستوفر نولان اون رو دیدید. برای اون دسته از خواننده‌هایی که فیلم رو ندیدن، به جز اینکه توصیه می‌کنیم حتماً این فیلم رو از دست ندید، خلاصه ‌ای رو آوردیم تا احساس سردرگمی نکنن:
نقل قول:
شخصیت اصلی داستان دام کب، یک دزد حرفه‌ای دنیای مدرنه که با کمک تیمش و دستگاه خاصی که در یک سامسونت حمل می‌کنه، به رویاهای افراد نفوذ می‌کنه و اسرار اون‌ها رو از ضمیر ناخودآگاهشون می‌دزده. بنا به دلایلی، از کشورش فراری می‌شه در حالی که پلیس به دنبالشه، تا اینکه روزی شخصی بهش پیشنهاد می‌کنه تا در ازای کاری غیر معمول، پرونده‌اش در پلیس رو از بین ببره. تفاوت این کار اینه که دام و تیمش باید به رویای اون فرد برن و به جای دزدیدن اسرارش، ایده‌ای رو در ضمیر ناخودآگاهش بکارن. در این میان چند اتفاق پیش بینی نشده میفته و تیم مجبور میشه به رویای یک فرد دیگه درون رویای اولی بره تا به این صورت برای رفع مشکل زمان بخره..

***************************************


تف تشتی ها همانطور که به پایان مسابقات کوییدیچ نزدیک می‌شدند، نگرانی‌اشان هم بیشتر و بیشتر می شد. چیز زیادی به پایان مسابقات نمانده بود و هنوز سه امتیاز عقب بودند.
کریچر به زحمت‌هایی که برای هر دوره‌ی این مسابقه کشیده بود و ملانی به تحمل آغامحمدخان و هنری هشتم فکر می‌کردند.
آن طرف اینیگو به خاطر رویاهایی که نتوانسته بود ببیند و سرکادوگان به توجه‌هایی که نتوانسته بود به اسبش بکند، غصه می‌خوردند.

- کریچر به شما گفت که ما این دفعه باخت.
- هر دفعه همین را می‌گویی همرزم!
- منم با کریچر موافقم. هر دفعه با یه حقه‌ای بردیم ولی اینبار دیگه نمی‌تونیم... هیچ نقشه‌ای نداریم.
- ملانی جان راستش ما هیچوقت نقشه نداشتیم، نقشه‌ها خودشون میومدند همرزم.

اینیگو تا اون لحظه حرفی نزده بود و با چهره‌ای درهم رفته به کتاب‌های رویابینی و تعبیرش نگاه می کرد.
- اگه می بردیمم معروف می‌شدیم، اون‌وقت کاروبار من می‌گرفت و چند نفر میومدند پیش من رویاشون رو می‌دیدم حداقل‌.
- آقای اینیگو وقت گیر آورد باز. هی رویا، رویا کرد.

اینیگو ذاتا آدم افسرده‌ای بود، به همین خاطر مثل یه بچه‌ی خوب رفت تو اتاقش تا به کارهای بدش فکر کنه.

- همرزم کریچر. عصبی بودن فقط باعث پیشرفت نکردن میشه. باید با استراتژی جلو رفت.
- منم با این حرف سرکادوگان موافقم. اینیگو هم کمبود رویابینی داره چندوقته... باید راحتش بذاریم.

کریچر جن زرنگی بود... شاید خیلی زرنگ!

- رویابین؟ راست گفت! یعنی اینیگو تونست اتفاقی رو دید که بعدا در واقعیت افتاد!
- دقیقا کریچر.
- خب چرا اینجا نشست؟ ما باید آقای اینیگو رو خواب ساخت!
- خواب کردن اینیگو به چه درد ما میخوره؟
- بعد ما اونوقت خوابش رو ساخت! ما کوییدیچ رو تو خوابش برد!
- بذارید ببینم، اینکه منظورش این نیست که وارد رویای اینیگو بشیم؟
- کریچر دقیقاً منظورش همین بود!
- نقشه خوبیه همرزم. ما به تو افتخار می‌کنیم. اما چطور اینکارو کنیم؟
- با من اومد تا به شما نشان داد.

کریچر فکر اینجا را هم کرده بود. آنها را به زیرزمینی برد که برخلاف انتظار تف تشتی ها کاملا تمیز و وایتکسی بود.
توی اون زیرزمین از شیرتسترال تا جون جادوگر و ساحره پیدا میشد. کریچر چند وسیله را از قفسه‌های فلزی برداشت و آنها را پخش زمین کرد‌ و خود در کنار آنها نشست.

- همرزم، داری چیکار میکنی؟
- کریچر دستگاهی جادویی ساخت تا با استفاده از آن وارد خواب آقای اینیگو شد.

تف تشتی ها به جن خانگی بودن کریچر شک کرده بودند و با تعجب به او و دم و دستگاهش می‌نگریستند. بعد از دو سه ساعت عذاب آور و کسل کننده، کریچر آخرین سیم را به دستگاهش وصل کرد‌ و آن را جلوی تف تشتی ها قرار داد.
- حالا وقت کمی جادو بود. یکی‌تان به این جادوی ذهن خوانی زد!

ملانی چوبدستی اش را بالا برد و وردی را زیر لب زمزمه کرد.

نصفه شب_ اتاق خواب اینیگو ایماگو

در اتاق با صدای جیرمانندی باز شد و سایه‌ی موجودی با گوش‌های بلند و کریه، دختری قدبلند که تابلوی مردی جنگجو را در دست داشت، دو عدد نره تسترال دییلاق و یک کاکتوس عظیم‌الجثه روی دیوار افتاد.
- قرچ!
- آخ... اینیگوی شلخته.
- هیس... شما باید ساکت بود.

تف تشتی ها به تخت اینیگو رسیدند. کریچر دستگاه را از توی کیسه‌اش درآورد و چند سیم با سرهای زرد را به سر اینیگو چسباند.
چند سیم دیگر هم که آویزان بودند را برداشت و یکی را به نوک بینی خود و یکی دیگر را به موهای ملانی و دوتا را به پشت تابلوی سرکادوگان چسباند، علاقه‌ای به آبکش شدن دستش نداشت، برای همین یکی را هم به گلدان میمبله تونیا چسباند.

- شما غربی ها دارید چیکار می‌کنید؟
- مگر غربی ها چشان است؟ خیلی هم زنان خوشگلی دارند.
- تو خامُش باش ای...
- هیس باشید. می‌خوایم بریم تو خواب اینیگو تا نتیجه کوییدیچ رو به نفع خودمون کنیم.
- با اینکه چیزی نفهمیدیم اما باشد. از آنها یکی هم به سر مبارک ما بزنید و یکی به سر این گامبو.


"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"




تصویر کوچک شده


پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۲۲:۰۶:۱۱ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#40

اسلیترین

کریچر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۷ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۵
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۰۷:۰۳
از میدان گریمولد، خانه شماره 12
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 68
آفلاین
تف تشت
.Vs

ٌٌWWA


پست دوم:


همین که سیم های دستگاه عجیب و غریب کریچر را به سر خودشان و اینگو وصل کردند، اتفاق عجیبی افتاد. همه چیز به سرعت ناپدید می شد و مجموعه ای از رنگهای مختلف از کنارشان می‌گذشت. تا اینکه بالاخره خود را در مکان عجیبی یافتند.
در اتاق بزرگ و شیکی ایستاده بودند که بنظر می رسید یک جور اداره مشنگی باشد. نوری که از لابه لای پرده کرکره ای می‌گذشت، اتاق را روشن می‌کرد. چند قفسه کتاب در گوشه اتاق به چشم می‌خورد و در سمت دیگر، پشت میز بزرگ خانمی با روپوش سفید نشسته بود. مقابل میز، یک کاناپه راحت گذاشته بودند و روی کاناپه کسی ننشته بود جز... اینگو!

اینگو مقابل دکتر نشسته بود. کمی به جلو خم شد و صورتش را با دستانش پوشاند. خانم دکتر نگاهی به چیزی که ظاهرا عکس بود انداخت.
-پس بن پاتر ایشونه؟

اینگو پاسخی نداد.

تف تشتی های با چشمایی که هرکدام به اندازه تخم مرغی گرد شده بود، به اینگو خیره شدند. کاکتوس طوری به هم تیمی هایش نگاه کرد گویی با زبان بی زبانی یادآوری می کرد دخالت در حریم شخصی دیگران کار درستی نیست. اما متاسفانه کاکتوس نمی توانست حرف بزند. نوع بشر هم می میرد برای تجاوز به حریم خصوصی دیگران!

خانم دکتر شروع به صحبت کرد.
_این فقط توی ذهنته... واقعی نیست و قرار هم نیست بهت آسیبی بزنه.

بنگ!

تیری از غیب به پیشانی خانم دکتر اصابت کرد و یک حفره کوچک روی پیشانی اش ایجاد کرد. مقداری خون روی دیوار پاشید و سر خانم دکتر روی میز افتاد. تف تشتی ها و اینگو به پشت سرشان نگاه کردند. آنگاه متوجه شدند تیر از غیب ظاهر نشده. بن پاتر آنجا ایستاده بود و لبخند شرورانه ای بر لب، مسلسلی در دست داشت که آماده شلیک بود.

تف تشتی ها به طرف میز دکتر دویدند تا پشت آن پناه بگیرند. آغا محمدخان اینگو را از یقه بلند کرد و او را به پشت میز کشاند. بن پاتر بی وقفه به به هر سو شلیک می کرد.

اینگو از دیدن هم تیمی هایش متعجب شد.
_بچه ها! شما اینجا چی کار می‌کنید؟

ملانی سعی کرد خون سردی اش را حفظ کند.
_چیزه... اومدیم نجاتت بدیم. ما بخشی از خوابت هستیم ها! یه موقع فکر نکنی با وسیله عجیبی که کریچ ساخته اومدیم اینجا و فهمیدیم بزرگترین ترست یه بن پاتره که تو ذهنت ساختیش.

اینگو بغض کرد. در این حین بن پاتر همچنان به شلیک کردن ادامه می‌داد و چیزهایی راجع به مرتدان، مرلین، بهشت و وظیفه اش برای فرستادن کافران مرلین به جهنم میگفت. کریچر نیز با دستگاه عجیبش کلنجار میرفت.
_اگه وارد خواب نفر دوم شد، همه چیز اینجا هزار برابر کندتر شد!

کریچر این را گفت و سیم هایی را به سرش متصل کرد و بلافاصله به خواب فرو رفت. سایر اعضای تیم نیز هرکدام به تقلید از کریچر سیم هایی به سرشان زدند. دوباره همه چیز ناپدید شد و مجموعه اشکال رنگارنگ از مقابلشان گذشتند.

همین که نورهای رنگی ناپدید شدند، اینبار خود را در شهر بزرگی یافتند. ساختمان های بزرگ و سر به فلک کشیده از هرسو آنها را احاطه کرده بود. اما چیزی درست نبود. بنظر می رسید تمام این شهر توسط اجنه خانگی اداره می شود. اجنه خانگی از سویی به سوی دیگر می رفتند و هریک مشغول کاری بودند.

با کمی دقت متوجه شدند تمان جن ها شبیه به هم هستند. با دقت بیشتر متوجه شدند پسرک های شانزده یا هفده ساله ای با قدی بلند، لباس سرتاپا مشکی مو های صاف و بلند، هرکدام همراه یک جن خانگی هستند.
تف تشتی ها با تعجب به مردم این شهر که همه یک شکل بودند خیره شدند تا اینکه سر کادوگان توجهشان را به تابلویی جلب کرد.
_اینجا را ببنید همرزمان!

همین که چشمشان به تابلو افتاد آرزو کردند که ای کاش در همان مطب دکتر به دست بن پاتر به قتل می رسیدند.

_به ریوگلستان خوش آمدید؟! شوخی میکنید؟!
_این کابوسه همرزم. نه خواب قبلی.
_کریچر این دیه چه مدل خوابه؟ کریچر؟ کریچر؟ صبر کنید ببینم اصن کو کریچر؟!
_اینجا هزاران و شاید میلیونها کریچر باشه!
_که... که هرکدوم یه ریگولوس دارن؟!
_کریچ و ریگول مونث هم بینشون هست؟
_ای وای! بن پاتر کجایی؟ دقیقا کجایی!؟

اما دیگر فرصتی برای پشیمانی نبود زیرا خیل عظیم از کریچرها و ریگولوس ها از هر طرف به سمت تف تشتی ها نزدیک می شدند و ناگهان تف تشتی ها متوجه شدند در اثر فشار جمعیت به سمت دیگری کشیده می شوند. در عین حال اصلا حواسشان را از دست نداده، در حالی که از فشار جمعیت می نالیدند اموات کریچر را نیز مورد عنایت قرار دادند.

ناگهان جمعیت ایستاد و توجه تف تشتی ها به جایگاه بزرگی که مقابلشان بود جلب شد. قبل از آنکه فرصت کنند چیزی بپرسند، چند کریچر روی جایگاه شروع به نواختن سازهایشان کردند. سپس کریچر دیگری با میکروفن روی جایگاه حاضر شد.

ملانی فریاد زد:
_بچه ها ببینید اون کریچر خودمونه!

کریچر اصلی که روی جایگاه ظاهر شد با صدای گوشخراشش شروع کرد به خواندن:
_ای قشنگ تر از ریگولینا تنها تو کوچه نریا! کریچرای محل دزدن ریگول منو می دزدن ریگول منو می دزدن.

هنگامی که به این قسمت رسید، تمام کریچر و ریگولوس ها یک صدا شروع به خواندن کردند:
_ریگول منو می دزدن ریگول منو می دزدن!

اینگو اعصاب نداشت. او از تمام سروصدای و کر کننده و بویژه کنسرت منتفر بود. آنهم کنسرتی که خواننده اش کریچر باشد. حتی حرف زدن کریچر عذاب آور بود چه برسد به خواندنش! لذا فریاد زد:
_بن پاتر! بیا منو بخور!

بنگ!

آرزویش بلافاصله برآورده شد! بن پاتر از ناکجا آباد ظاهر شده بود و به کمک مسلسلش شروع کرد به کشتن مردم ریوگلستان. تف تشتی ها بلافاصله پا به فرار گذاشتند.
سر کادوگان گفت:
_لعنت بر شیطان همرزمان! مگه کریچر نگفت همه چیز تو خواب قبلی هزار برابر کندتر میشه؟

ملانی در حالی که می دوید و از شدت ترس صدایش مثل کریچر شده بود جیغ جیغ کنان گفت:

_آخه کریچر کی حرف درست زده که این بار دومش باشه؟!

آغا محمد خان قاجار جلوتر از بقیه می دوید و جهت تسریع فرار، شمشیر از غلاف بیرون کشیده بود و کریچرها و ریگولوس های مقابلش را یکی یکی قتل عام می کرد.

هنری هشتم اعتراض کرد.
_نکش لامصب! نکش بی مروت! شاید اینا مونث هاشون باشن! د آخه شاید یکی از اینا پسر زا باشه!

تف تشتی ها به جایگاه رسیدند و کریچر اصلی را که همچنان مشغول خواندن بود با خود کشان کشان به سمت دستگاه عجیبش که کمی آن طرف تر بود بردند.
_ملت کریچر رو رها کرد! کریچر هنوز "پیرهن مشکی دل کریچر رو برد" رو برای ارباب ریگولوس نخوند.

بالاخره به دستگاه رسیدند. بن پاتر که مشغول کشتن جمعیت بود چیزی نمانده بود به جایگاه برسد.

_زود باش سر! دستگاه رو آماده کن!

اما سرکادوگان لحظه ای تامل کرد. نگاهی به اعضای تیمش انداخت، هیچ کدام عادی نبودند. قطعا رویاهایشان هم عادی نبود و بعید نبود سر از جهنم دیگری در آورند. آنگاه متوجه شد که تنها عضو عادی تیم تف تشت که در واقع به طور رسمی عضو تیم نبود اما همیشه همراهی شان می کرد و در حال حاضر عادی ترین نوع در آن لحظه به شمار چه کسی هست. با یکی از سیم های دستگاه به طرف او رفت. دوباره همه چیز غیب شد و نورهای عجیب تف تشتی ها را برای بار سوم فرا گرفت...


تصویر کوچک شده

وایتکس!


پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۲۲:۰۲:۵۴ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#39

گریفیندور، محفل ققنوس

سر کادوگان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۹ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۳۱:۴۷
از این تابلو به اون تابلو!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 165
آفلاین
تف تشت
.Vs

WWA


پست سوم:


همه‌ی اعضای تف تشت در ریگولستان به خواب رفتند و در یونجه زار سر سبزی که شباهت زیادی به پس زمینه‌ی تابلوی کادوگان داشت بیدار شدند. همگی نفس راحتی کشیدند، بعد از آن‌همه شلوغی که ناشی از افکار شوریده و پریشان کریچر بود، یک دشت درندشت که در آن فقط یه اسطبل و یک کلبه‌ی روستایی به چشم می‌خورد، مانند بهشت می‌مانست! هنوز درست و حسابی گرد و خاک را از رداهایشان نتکانده بودند که اسب رعنای نقره‌ای رنگی با هیکلی ورزیده از اسطبل بیرون آمد. یال براقش را در زیر نور خورشید تکان داد و با حرکاتی وزین و موقر به سمت یک دسته علف رفت و شروع به خوردن کرد.
ملانی که چشم از اسب زیبا بر نمی‌داشت گفت:
- آخیییی، یعنی این طفلک خودش رو تو خواب اینجوری می‌بینه؟

کریچر نگاهش را از اسب خوابیده‌ی کادوگان در تابلو، به اسب خوش قد و بالای روبرویش و سپس تابلوی بالای اسطبل که کلمه‌ی «رخش رستم» روی آن با خط طلایی کنده کاری شده بود، انداخت و گفت:
-آناناس!

در همان لحظه در کلبه‌ی روستایی باز شد و مردی پنجاه شصت ساله اما با هیکلی ورزیده و قدی و قامتی رشید، در حالی که زره‌ای برازنده‌ی اندامش به تن داشت از داخل کلبه بیرون آمد. پیرمرد به سمت اسب رفت، هویجی از داخل جیب زره‌اش دراورد و با مهربانی جلوی روی اسب گرفت.
- واقعاً آناناس!
- خیلی هم خودمان از این مردک کنگر فرنگی بی ریخت و قیافه با جذبه تریم! اسب است دیگه! نمیفهمه هم‌رزمان!

اینیگو که به زور جلوی خنده‌ی خودش را گرفته بود، در حالی که برق شرارت در چشمانش می‌درخشید به کادوگان گفت:
- مرلینی نکرده به یک پیرمرد و اسبش که حسودی نمی‌کنی همرزم؟
- هرگز همرزم! این مردک خیار چمبر بزکوهی مجه چی داره که ما بهش حسودی کنیم؟
- این‌همه خشم و بدخلقی برای چه همرزم؟

جمله‌ی آخر را پیرمرد ورژن تلطیف شده‌ی کادوگان با لحن طمانینه داری به کادوگان درون تابلو گفت و سایرین را از شدت خنده به گریه انداخت! تصور اسب زبان بسته از کادوگان به حدی ابزورد بود که ملت تف تشتی کم مانده بود از خنده زمین را گاز بزنند. کادوگان واقعی که حسابی به غرورش برخورده بود لگدی حواله‌ی نشیمن‌گاه اسب کوتوله‌ی حیوانکی کرد و وقتی دید بیدار بشو نیست، کیف سامسونت حاوی بند و بساط اینسپشن بازی را قاپید و سیم‌های رابط رویا را به مغز خودش وصل کرد و به خواب رفت. ملت تف تشتی اندکی با دودلی و حتی ترس به یکدیگر نگاه کردند و از آنجایی که هیچ چیزی به جز یک دشت، یک اسطبل و یک شوالیه و اسبش در آن رویا نبود تا به آنها در کوییدیچ کمک کند، در حالی که انتظار هر چیزی را داشتند، سیم‌ها را به مغز خودشان متصل کردند و به رویای سر کادوگان وارد شدند.

رویای کادوگان

تگرگ در این درگه که گه گه، تگرگ رگباری و رگبار تگری بر سر و روی ملت می‌بارید ناگه، غوغا می‌کرد. قطرات درشت تگرگ بسان اشک‌های درشت یک هیپوگریف سرگردان در بوران، چپ و راست، بالا و پایین، افقی و عمودی و انتخابی و انتهاری به سر و کت و کتف و کول ملت ریخته می‌شد. تریلر سیاهی در تاریکی شب می‌راند و حلزون‌های بی‌نوای خانه به دوش را که از هجوم تگرگ از خاک خیس خورده بیرون آمده بودند زیر هیجده چرخ خود له می‌کرد. سه مسافر تریلر دور هم جمع شده بودند و ریش های همدیگر را می‌بافتند. دارون نه ریش داشت نه مو، در نتیجه رانندگی می‌کرد. دارون رانندگی بلد نبود، اون رانندگی معمولیش را هم بلد نبود، چه برسد به تریلر، ولی خوب لعنت بر قوانین راهنمایی رانندگی آمریکا! لعنت کلا بر قوانین آمریکا! لعنت بر سیستم آمریکا!*
تریلر به سان هیولایی عنان گسیخته حلزون له کنان جلو می‌آمد تا اینکه با دیدن یک عده آلیس خرگوش سوار جفت پا رفت روی ترمز! ترمز به حدی شدید بود که قسمت پشت تریلر معلق زد و آمد جلوی تریلر! مسافران قسمت پشتی هم در حال معلق زدن ریش یکدیگر را ول کردند و چاپ سویی** خوران بلند بلند پدرشان را صدا زدند. تف تشتیان تگرگ زده با فک هایی شش متر آویزان به تریلر چپه شده خیره شده بودند که ناگهان کله‌ی سرج از پنجره‌ی کمک راننده بیرون زد و سرشان داد کشید:
- هد بنگ بزنید مادر سیریوسا!
- کریچر این یارو رو قبلاً ها توی جادوگران شناخت!

قاعدتاً همه تف تشتی‌ها هاج و واج بودند، ولی متأسفانه این متن قاعده ندارد، این بود که همه هد بنگ زنان در حالی که صدای سر کادوگان از گلوی همه شان در میامد شروع به خواندن کردند:
-اتتتتتک! اتک! اتک! اتک! ***

کادوگان لزگی می‌رقصید و می‌خواند:
- اتتتتتک! اتک! اتک! اتک!

سرج ریش‌های جان و شاو و جان برنارد شاو را گرفته بود می‌کشید و می‌خواند:
- اتتتتتک! اتک! اتک! اتک!

و خود اتک شروع شد. خرگوش‌ها و آلیس‌ها و کرم ابریشم و تیل لیندمن در نقش ملکه‌ی قلب‌ها و فلامینگوهای چوب گلف خورده و لارتن کرپسلی و سایرین به قاب دوربین حمله آوردند! و حسن ختام ماجرا بن پاتر هم اتک اتک گویان به تصویر اضافه شد. کریچر که با هر بدبختی سعی داشت جلوی هدبنگ زدن خودش را بگیرد و راهش را از میان جمعیت حمله آورندگان باز کند، فریاد زد:
- کادوگان، مرتیکه‌ی تسترال بی‌ناموس رماتیسم داشت! جان خود را نجات داد تا مبتلا نشد! هر جهنم دره‌ای از اینجا بهتر بود!

در سامسونت را باز کرد و سیم‌ها را به سمت جماعت تف تشتی پرت کرد، بعد هم سیم اصلی را به سر نزدیک ترین کسی که دور و برش بود چسباند. جماعت تف تشتی در میان فریاد‌های اتک و در حالی که لارتن و سرج پشت سرشان می‌خواندند «رماتیسم زنده است!» به خواب بن پاتر رفتند!


_____________________________
* به تعبیر برخی، ترجمه‌ی نام گروه System Of A Down
** غذایی چینی و نام یکی از آهنگ های این گروه
*** متن یکی دیگه از آهنگ‌های این گروه


ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۲۲:۱۷:۱۵

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۲۲:۰۱:۵۶ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#38

گریفیندور، مرگخواران

ملانی استانفورد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۴۲:۱۴ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸
از اینور
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 65
آفلاین
تف تشت
.Vs

WWA


پست چهارم:


تجربه کردن چیز خیلی خوبی ست، اما نه وقتی که باعث پشیمانی و سردرگمی و غلط کردم بشود. تف تشتی ها در مرحله ی سردرگمی بودند و به سرعت درون تونل رنگی رنگی پیش می رفتند.بن پاتر های عمامه به سری که گاه به گاه از بین رنگ های تونل سرشان را بیرون می آوردند همه آنها را گیج و وحشت زده کرده بودند. تف تشتی ها به هم چسبیده بودند و در این فکر بودند که نکند تا ابد درون این توهم های پیچ در پیچ سرگردان باشند.

آنها کم کم به مرحله ی سوم که غلط کردیم وسیله ی کریچرساز استعمال کردیم و فکرکردیم کاپیتانمونه و کارش درسته وارد شده بودند که ناگهان تونل گردشی کرد و همگی با کله درون حوضچه ی آب گرمی افتادند.
اولین کسی که سرش را از آب خاکستری رنگ حوضچه بیرون آورد ملانی بود. او با تعجب به اطرافش نگاه کرد، آنها درون حوضچه ای در وسط حمامی قدیمی و بزرگ با کاشی کاری هایی عجیب غریب فرود آمده بودند. درون حمام پر از حوری های باحجابی بود که با دیس های انگور و سیب و انجیر و موز به اطراف می رفتند.
اتاق های ماساژ و حمام های تک نفره ی بخار و وان های پر از شیر و گل سرخ و پر جغد و غیره دورتادور حمام به چشم می خورد.ملانی شک کرد که نکند همگی جان به مرلین تسلیم کرده و مرده و به آن دنیا رفته اند، لکن همه چیز به قدری ریلکسیشن طور و آرام بخش بود که تف تشتی های دیگر تا سر از آب درآوردند همه چیز را فراموش کردند و با لبخندهای ملیح به سمت دیس های میوه و اتاق های ماساژ دویدند.

در میانه ی راه پیرمرد عمامه به سر و بلند بالایی با عصایش زیرپایی ای برای اینیگو گرفت و با افتادن اینیگو بقیه هم به دنبالش مانند دومینو پخش زمین شدند.
-چرا میزنی؟
-این نعمت ها برای کسانی است که دشمنان مرلین را نابود کرده و دست از وسوسه های دنیوی برداشته و به اینجا وارد شده اند‌.
-داداش دوتای اولی به کنار به هرحال ما به اینجا وارد شدیم دیگه، پس حتما یه چی بوده.
-باید ثابت بشود.
-اَکّهِی.

-اجازه بدید ما با یکی ازین حوریا صحبت کنیم. یحتمل ثابت میکنه براتون.
-ما در اینجا مراسم مقدسی داریم که می تواند مومن بودن شما را ثابت کند. چند گوی رنگی و شش دروازه مشخص میکنند که شما ایمانتان قوی است یا نه.
-گوی رنگی و شیش تا دروازه، هی دراز، این همان کوییدیچ خودمان نیست؟
-خیر، این کویی دیچِ مقدس است. شش حوری و یک مرد مقدس به نام بن پاتر حریف شما محسوب می شوند.

تف تشتی ها که با شنیدن اسم بن پاتر گوش هایشان تیز شده بود با دیدن هفت حوری چشم ابرو مشکی و باحجاب و بن پاتری ریش شانه زده در میانشان فک هایشان نیز افتاد.بن پاتر بدون مسلسل و لباس رزمی با فراغ بال جاروی طلایی رنگش را در دست داشت و برای آنها ابرو بالا می انداخت.

-ما باید این مردک رو از روی زمین محو کنیم! اینجا هم به دنبالمان آمده تا حوری هایمان را بدزدد.
-هنری هشتم باید دهنش رو بست و بازی اش را کرد. اگر باخت به شام امشب حوری ها تبدیل شد.

کریچر که چشم های جستجوگرانه ی تیزی داشت به استخوان های جمجمه و دست و پا که در گوشه ای از حمام و کنار آتشدان بزرگی روی هم افتاده بود و بسیار شبیه به استخوانهای انسان بود اشاره کرد.
-اون سامسونت لعنتی تو باز کن، باید ازینجا بریم.
-اگه ما برد همه چیز داشت و بن پاتر هم خیط شد و دیگر دنبال اینیگو نکرد، اینیگو هم بردمون رو به خاطر داشت.
-اوه حتما... اما اگه نبریم؟
-ما می بریم همرزمان، جاروهایتان را سفت بچسبید تا به این خیارهای دریایی نشان بدهیم یار واقعی مرلین کیست.

جاروهای ممد۲۴ زهوار دررفته ای از ناکجا ظاهر شد و جلوی آنها توقف کرد، جاروها جیرجیر صدا می کردند و با تنبلی و گیجی حرکت می کردند.

-الان ردیفشون می کنم!

هنری هشتم با عجله به سمت جاروها رفت، آنها را زیر شنلش گرفت و از بطری جیبی اش مقداری آب شنگولی به هرکدام آنها داد در کسری از ثانیه جاروها شروع به درخشش کردند و با سرعت باد به دست هرکدام از تف تشتی ها رسیدند.
-اوه، دست خوش بابا!
-چاکریم ملانی خانوم. بلاخره برای بردن حوریا... چیزه، بازی... منم هرکاری از دستم بربیاد میکنم.

وقت تنگ بود، تف تشتی ها همگی روی جاروهایشان نشسته و اوج گرفتند، قبل بازی همگی تف هایشان را در تشتی ریخته و قسم خورده بودند که ببرند.بن پاتر و کریچر در وسط زمین بایکدیگر دست دادند و پیرمرد عصا به دست به عنوان داور در شیپورش دمید.توپ ها رها شدند. اما به جای اینکه بازی شروع شود تغییر قیافه ی حوری ها شروع شد.

حوری های محجبه ی کوافل به بغل و چماق به دست ناگهان تبدیل به حوری های هالیوودی و ناز و عشوه دار شدند.ملانی تنها دختر تیم بود و با تعجب به چشمان قلبی شده و لب و لوچه ی آویزان هم تیمی هایش نگاه می کرد.هنری هشتم با عجله سعی داشت کچلی سرش را بپوشاند و برای حوری بلوند کناری اش داستان هایی از جنگ هایش تعریف می کرد.
این حالات هنری هشتم طبیعی بود اما وقتی ملانی سرکادوگان را دید که با تک سم زدن با اسبش سعی دارد توجه یکی از حوری ها را جلب کند فهمید یک جای کار اشکال دارد. به سرعت یقه ی کریچر را که با عجله به سمت حوری چشم ابرو مشکیِ کت شلوار پوشی می رفت، گرفت و او را وسط هوا تکان تکان داد.
-یهو چتون شد؟ کریچر! ما برای بازی اینجاییم.

کریچر همچنان سعی داشت از دست ملانی خلاص شود و به سمت حوری مذکور که با خجالت به او نگاه می کرد پرواز کند. آغامحمدخان نیز با آنهمه دک و پوزش دست حوری ای را گرفته و باهم به سمت افق پرواز می کردند.
ملانی متوجه شد که حمام مختلط تفکیکی یعنی چه! آنها صرفا آمده بودند که بمیرند، چون تمام اعضا جز خودش مسخ شده بودند. خودش و...

ملانی با جارویش دوری زد و به سمت دروازه ها جایی که میمبله میمبلوس تونیا با بیخیالی ایستاده بود رفت. آنها مجبور بودند این بازی را دونفره ببرند.

چند دقیقه بعد

ملانی بعد از مذاکره ای که با میمبله داشت به زمین حریف رفت. او با خوشحالی فهمید که هیچکدام از حوری ها اصلا کوییدیچ بلند نیستند تا بتوانند ببرند، کوافل بی هدف در دست حوری ای که از اینیگو میخواست تا خوابش را برایش تعبیر کند مانده بود، حوری های مدافع چماقشان را انداخته بودند و به دلبری مشغول بودند. بلاجر ها در بالای سر ملانی ویژ ویژکنان و بی هدف پیش می رفتند.

ملانی چندده بار با کوافلی که به دست آورده بود به دروازه ی حریف گل زد اما بازی تا وقتی که اسنیچ را نگرفته بودند ادامه داشت. کریچر همچنان مشغول چاپلوسی از حوری ای بود که به نظرش کمالاتی مانند اربابش داشت.ملانی با جارویش به سمتش خیز برداشت تا اورا با چک و لگد هم شده به بازی برگرداند چون فهمیده بود که میمبله حوری را از قوری تشخیص نمی دهد چه برسد که بخواهد گوی زرین را پیدا کند.
اما ناگهان داد و بیدادی در زمین پیچید، بن پاتر غیرتی شده بود و با هنری هشتم که سه حوری را پشتش قایم کرده بود گلاویز شده بود. در همین هنگام ملانی چیز زرینی را دید که درون ریش بن پاتر برق می زد. گوی زرین در این تله ی پشمی گیر کرده بود و راه فراری نداشت.
ملانی راهش را عوض کرد و به آن سمت رفت. با علامت او میمبله هم به دنبالش به راه افتاد.
-دوتا آقای متشخص که نباید باهم اینجور دعوا کنن.

بن پاتر و هنری درهمان حالتی که مو و یقه هم را در دست داشتند با تعجب به سمت ملانی برگشتند.

-مخصوصا جلوی خانوما، بلاخره شما هردو مردای جنتلمن و شجاعی هستین.

حوری ها با غرغر و حسودی به او نگاه می کردند و منتظر بودند تا گیسش را بکنند، اما بن پاتر سر جایش خشک شده بود و این چیزی بود که ملانی می خواست، او سریعا چشمکی به میمبله زد.
هیچ اتفاقی نیفتاد. دوزاری میمبله کج بود!

-گوی زرین!

میمبله بلاخره دوزاری اش راست شد و به سمت بن پاتر و ریشش خیز برداشت و ریش بن پاتر را که گوی زرین درونش گیر کرده بود را با قدرتی باورنکردنی کشید و آن را از بیخ کند و با سرعت بیشتری به سمت کریچر پرواز کرد.
ملانی در لحظه ای که حوری ها به سمتش هجوم آوردند میمبله را دید که ریش بن پاتر را در عمیق ترین قسمت گوش کریچر فرو کرد و بن پاتری که با چانه ی قرمز شده در تعقیبش بود را ناکام گذاشت.

ناگهان همه آنها خود را در حالی دیدند که دور هم جمع شده بودند و هدبنگ می زدند و بن پاتر در وسطشان افتاده و خروپف می کرد.کریچر به سرعت سیم هارا از کله بن پاتر جدا کرد و با این حرکت ناگهان تف تشتی ها درون دشت پر از علف سبز ایستاده بودند.
اینبار سرکادوگان با لگدی سیم ها را از یال اسب خوابیده اش جدا کرد و آنها وارد ریوگلستان شدند. این نشانه ی خوبی بود که فقط یک مرحله مانده است. ملانی به سرعت سیم ها را از کله ی کریچر جدا کرد و همگی بلاخره به برج گریفیندور و جلوی تخت اینیگو باز گشتند.
در کسری از ثانیه کریچر سیم ها را از سر اینیگو نیز جدا کرد و سیم هارا همراه با دستگاه از پنجره بیرون انداخت!

اینیگو به آرامی چشمانش را باز کرد و با دیدن انها که جلویش خمیازه میکشیدند تعجب کرد.
-من خواب خیلی عجیبی دیدم!

ملانی درحالی که چشمانش را می مالید گفت:
-ما هم همینطور! امیدوارم تعبیر خوبی داشته باشه.

کریچر چیز خاکستری رنگی را که بعدا معلوم شد همان ریش بن پاتر است از گوشش درآورد و همه به گوی زرینی که درونش گیر کرده بود خیره شدند.
-تعبیر نامرد بود اگه خوب نبود.

تف تشتی ها برای اولین بار شب قبل از مسابقه را با آرامش خاطر به خواب رفتند.


ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۲۲:۴۸:۴۲
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۲۲:۵۹:۰۰

choose the darkness
هرماینی سابقتصویر کوچک شده


پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۰:۳۹:۵۱ یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۸
#37

مرگخوار(جدید)، گریفیندور

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۰۷:۰۴
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 350
آفلاین
تف تشت
VS
WWA



زمان: ساعت 00:00 روز 10 شهریور تا ساعت 23:59:59 روز 16 شهریور

داوران:
فنریر گری بک
ابیگل نیکولا


لطفا توضیحات ورزشگاه را مطالعه کنید.




پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۲۳:۳۵:۵۵ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
#36

مرگخوار (جدید)، ریونکلاو

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۱:۰۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۸:۱۷:۳۱
از کی تا حالا؟!
گروه:
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 184
آفلاین
بچه های محله ریونکلاو Vs زرپاف


پست سوم

ساعاتی قبل از مسابقه، بیرون حمام...

ترس حس خیلی عجیبیه، خیلی خیلی عجیب! چیزهای زیادی هستن که میتونن باعث ایجاد ترس بشن، برای یکی مرگ عزیزشه، برای یکی مرگ خودشه و برای یکی... حتی سوسک! ولی این حس عجیب‌تر هم میشه، اگه اصرار داشته باشی که وجود نداره و از اون سخت‌تر مجبور باشی واردش بشی و تیم رقیبت هم جلوت باشه! الان تام جاگسن، کاپیتان تیم ریونکلاو باید یه همچین حسی رو تجربه می‌‌ ‌کرد...

- خب چرا نمیریم داخل؟

ماتیلدا کاپیتان تیم زرپاف، رقیب بچه های ریونکلاو این سوال رو پرسید. سوالی که کاملا هم به جا بود چون تیم ریونکلاو نیم ساعتی میشد که دم در حمام شلمرود ایستاده بودن و جرئت وارد شدن حس خوبی نسبت به اونجا نداشتن، البته که اونا اعتقاد داشتن روح اصلا وجود نداره و اونجا هم اصلا تسخیر شده نیست!

- ها؟! چیزه... آخه... اصا من دل ‌پیچه دارم! آره حالمم خیلی بده اصا! اصا هوق!

تام کاپیتانی بود بسیار حرفه ای در پیچوندن بازیگری!

- ولی تو تازه خوب بودی ها! چیزیم نخوردی آخه.

ولی مثل اینکه اعضای تیمِ تام هیچ علاقه ای به بازیگری نداشتن، مخصوصا دروئلا که این حرف رو زده بود!

- ای لال از این دنیا بری! ها؟ آره دیگه بالاخره حسِ یهو میاد! اصا نظرتون چیه بریم یه دوری این اطراف بزنیم؟ وقت برا بازی کردن زیاد هست حالا!

ماتیلدا می‌تونست حس کنه یه کاسه ای زیرِ نیم کاسه‌ست، ولی خب می‌تونست و نکرد!
- خب باشه. بچه ها بریم!

داخل حمام، نشست سران دوش ها...

دوشک اعظم، رهبر دوش‌های قلعه ی دوش‌ها! بالای منبر رفته بود و برای بقیه ی دوش‌ها سخنرانی می‌کرد.
- ای دوش‌های عزیز! ای صابون های دوست‌داشتنی و ای کیسه های بزرگوار! امروز روز سرنوشت سازِ قلعه ی دوش‌هاست! امروز روزیه...
- قربان! دروئلا یا ایوان؟

از اون روز به بعد هیچکس از سرنوشت اون صابون خبر موثقی ارائه نداده...

- خب می‌گفتم، امروز روزی است که ما با همت و تلاشمون می‌تونیم جادوگرای نامرد و ساحره های... ساحره های... هیچی دیگه بالاخره اونا رو هم می‌ندازیم بیرون!

شنیده ها حاکی از اینه که دوشک اون لحظه روح رودولف رو پیش روش دیده...

- امروز مسابقه ی کوویدیچِ دو تیم جادوگریه و ما باید با نفوذ به اون مسابقه جادوگر ها رو از حمام آبا و اجدادی‌مون بیرون بندازیم!

و در آخر مثل تمام جلساتشون با شعر دوش های شلمرود جلسه به پایان رسید، امروز روز سرنوشت سازی بود...

ساعاتی بعد، رختکن ریونکلاو...

- خب بچه ها! امروز روزیِ که ما مزد تمام زحماتِ این چندروزمون رو می‌گیریم.
- زحمت؟...

جرالد خیلی واقع‌بین بود!

- سوراخ سوراخشون می‌کنم! تک تکشون رو هدشات می‌کنم!
مثل اینکه پرایس خیلی خوب متوجه قوانین کوویدیچ نشده بود. اما همین که قصد سوراخ سوراخ کردن حریفشون رو داشت، جای امیدواری داره...

- بلاجر رو تو حلقشون فرو می‌کنم!
- البته باید بلاجر رو سمتشون پرتاب کنی...

تیم ریونکلاو روحیه ی خیلی خشنی داشت!
و همچنین تیم ریونکلاو ته تیم بود، حتی ته تیم تر از تیم هوریس اینا!

دقایقی بعد، زمین مسابقه...

- بعله! بالاخره تیم‌ها وارد زمین میشن! این بازی قراره خیلی خیلی هیجان‌انگیز باشه! کوویدیچ ایز آبرکرومبی! بلاجر ایز آبرکرومبی! اوری ور آر آبرکرومبی!

مثل همیشه یوآن آبرکرومبی از کوره در رفت!

- کاپیتان های دو تیم با هم دیگه دست میدن، بلاتریکس در جعبه رو باز می‌کنه و سوت می‌زنه، بله بازی شروع شده!

چند دقیقه ی اول بازی بدون اتفاق خاصی گذشت... البته این که معیارتون برای اتفاق خاص چی باشه هم تاثیر گذاره! مثلا توی این بازی، غیر اینکه چند بار بخاطر مشت زدن براک به حریف ها، یا اسلحه کشیدن پرایس برای دروازه بان زرپاف، یا شصت هفتادباری که توپ از دایره ی دروازه ها رد شد؛ که اتفاق خاص به شمار نمیاد!

- برای بار هفدهم، بازی بخاطر دعوای براک با مهاجمای حریف متوقف میشه!

شرایط به حدی حاد بود، که حتی آبرکرومبی هم آروم شده بود!
تام، کاپیتان تیم ریونکلاو؛ با خودش آرزو می‌کرد که کاش بازی متوقف شه و به وقت دیگه ای موکول شه. اما خبر نداشت که همون لحظه یه ستاره ی دنباله‌دار از اونجا رد شد و آرزوش به زودی تحقق پیدا می‌کنه...

- یک... دو... سه... حمله!

درگیری بین دوش‌ها، صابون‌ها، کیسه‌ها و جادوگر ها آغاز شد...

- دروئلا داره دنبال سرخگون میره، نکنه واقعا فک میکنه که اون اسنیچه؟! مگه جستجوگر نیس؟ یکی رسیدگی کنه! و... واااااااااای! این چیه؟!

دوش‌ها به یوآن حمله کردن و از بالا به پایین پرتش کردن، بالاخره آرزوی همه جامعه ی جادوگری محقق شد و صدای یوآن برای همیشه ساکت شد... مرلینش بیامرزد! همهمه ی شدید بین جادوگرا، ساحره ها و وسایل استحمام ادامه پیدا کرد، عده ای فرار کردن و عده ای به خاک و خون کشیده شدن، حتی کسی به اینکه دروئلا اسنیچ واقعی رو به دست آورد هم توجهی نکرد و تیم ریونکلاو که برای اولین بار میتونست برنده ی یه بازی باشه؛ حالا منهدم شده بود...

دقایقی بعد، حمام خالی از هرگونه انسان شده بود و تابلویی روی در آن خودنمایی می‌کرد:

"قلعه ی دوش‌ها"


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۸ ۲۳:۳۹:۳۸
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۸ ۲۳:۴۰:۴۳
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۸ ۲۳:۴۳:۲۳

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴:۱۷ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
#35

ریونکلاو

جرالد ویکرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۷:۴۷ شنبه ۸ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۱۶:۴۹
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 54
آفلاین
بچه های محله ریونکلاو Vs زرپاف



پست دوم

روز بعد- بیرون حمام باستانی

اعضای تیم ریونکلاو جلوی در حمام باستانی ایستاده بودند و مانند توریستانی به نظر می رسیدند که شوق دیدن یک موزه تاریخی را دارند. اما نکته اینجا بود که آنها توریست نبودند. حتی به توریستینگ علاقه ای هم نداشتند. تنها دلیل حضور آنها در آن منطقه ی دور افتاده و در مقابل چنان ساختمان کهنه و فرتوتی، تمرین روز قبل از بازی کوییدیچ بود.
تام کلاهی قهوه ای بر سر گذاشته بود و مانند راهنمای تور، جلوتر از بقیه، جلوی در دست به کمر ایستاده بود.
خوشبختانه جلوی در حمام خبری از مشکل حشرات نبود. جیغدانی دروئلا هم که در آمازون به طور کامل تخلیه شده بود، در گوشه ی تالار عمومی ریونکلاو داشت شارژ میشد. اما انگار کاپیتان تیم با مشکل بزرگ تری باید دست و پنجه نرم می کرد.

-راه بیوفتین دیگه.
-نه کاپیتان ما نمی تونیم.

براک سینه اش را جلو داده بود و با قاطعیت حرف میزد. هیچ کسی نمیدانست به رغم وجود تیم WWA، چرا براک و استیو به تیم ریونکلاو پیوسته بودند. حتی جواب سوال "کشتی گیر رو چه به کوییدیچ؟" در هاله ای از ابهام، زیر تخت تام به سر می برد و هر از گاهی نامه های ناشناسی به یوآن مبنی بر دانستن جواب سوال میفرستاد.
تام که خودش را برای دو سه ساعت سر و کله زدن با اعضای تیمش آماده کرده بود، در کمال خونسردی ظاهری گفت :
-آخه چرا؟!
-دروئلا از جرالد شنیده که از ماتیلدا شنیده که به چشمای خودش دیده این حمومه تسخیر شده س.
-O-:
-تسخیر شده س... ما میمیریم... من میدونم...
-واقعا که این حرفو باور نکردین!
-جرالد گفت که ماتیلدا گفت که سدریک گفنه...
-مهم نیست! همچین چیزی امکان نداره! برین تو همه!

به محض اینکه حرف تام تمام شد، استیو بلند فریاد زد:
-همه برای یکی، یکی برای همه!

با گفتن این حرف استیو که کاملا معلوم بود از فیلم های آمریکایی سرچشمه گرفته، اعضای تیم مانند مغولان بلند فریاد کشیدند تا حرف او را تایید کنند. استیو بادی در غبغبش انداخت و ادامه داد:
-همیشه می خواستم از این جمله استفاده کنم.

تام با حالتی عصبی به سمت دروئلا راه افتاد.
-دروئلا! عزیزم! این حموم فوق لاکچری کجاش ترس...

اما هنوز حرف تام تمام نشده بود که سر در حمام که قطعه ای چوب برای عهد دایناسورها بود، کنده شد و با صدای مهیبی به پایین افتاد.
این صدای مهیب نتیجه ای جز تیرباران هوایی جان را به دنبال نداشت. جان هنوز احساس میکرد در بازی های شوتینگه و از این بازی به آن بازی سرک می کشد. کمبود عضو باعث شده بود که تام حتی به جان و کاپیتان پرایس هم رحم نکند و آنها را از دل بازیهایشان بیرون بکشد!
دروئلا از ترس، صفحه ای نامعلوم از کتابش را باز کرد و سرش را میان کتابش گرفت .استیو و براک دست هایشان را روی سرهایشان گذاشته بودند و نیم خیز روی زمین نشسته بودند .تام در حال فریاد زدن جمله ی "تمومش کن"بود اما جرالد با حالتی فوق خنثی به صحنه خیره شده بود.


داخل حمام باستانی

تام هنوز هم جلوتر از بقیه راه می رفت اما تفاوتش با جلوی در این بود که این دفعه از سر اجبار بود.
ریونکلاوی ها وقتی اولین قدم را داخل گذاشتند و با صدای تلق تلق کاشی های حمام همگی به بیرون دویدند، تصمیم بر سنگ کاغذ قیچی گرفتند تا شخص نگون بختی که قرار بود جلوتر از بقیه وارد حمام شود را انتخاب کنند. قرعه به نام تام افتاد…
دروئلا که جایی امن تر از سر براک پیدا نکرده بود، روی سر او نشسته بود و کتابش را به عنوان اسلحه آماده کرد بود. در همان حال به جرالد گفت:
-هی جی! تو صدایی نمی شنوی؟

جرالد تمام سعیش را می کرد تا ترس در چهره اش مشخص نشود اما آنجا حتی از خانه ی هاگرید هم ترسناک تر بود. کاشی های لقش به کنار، دوش های زنگ زده و دیوار های تاریک که انگار هیچ وقت نور به آن ها تابانده نشده بود؛ باعث شده بودند تا او مثل همیشه بی تفاوت نباشد. جرالد صدایش را صاف کرد تا نلرزد:
-اهم اهم. نه من که صدایی نمی شنوم.
-پس حتما من توهم زدم.

تام رو به اعضای وحشت زده ی تیمش برگشت و گفت:
-بچه...ها...اینجا چیزی برای ترسیدن وجود نداره.
-پس چرا صدات می لرزه؟

کاپیتان پرایس لحظه ای از گشتن به دنبال سوسک های حمام دست برداشت و این را به تام گفت.

-نه من صدام نمی لرزه.

براک دروئلا را روی سر خود صاف کرد و گفت:
-راست میگه صدات می لرزه.
-من به مکان های مرطوب آلرژی دارم بخاطر اونه حتما!

تام که توقع داشت هم تیمی هایش حرفش را باور کنند، روبه روی چشمان آن ها دستانش را تکان داد و گفت:
-هی بچه ها! به کجا دارین نگاه می کنین؟! ::hoom3 دارم راستشو میگم من از بچگی بیماری مرطوبولوژیک داشتم!
اما نگاه بچه های ریونکلاو به جایی پشت سر تام بود.

-مگه چیه پشت سر من که همتون به اون دارین نگا... .

تام برگشت تا رد نگاه آن ها را دنبال کند اما حرفش ناتمام ماند .یک دوش آهسته به سمت آن ها حرکت می کرد.

-نه نه چیزی نیست آروم باشین. این فقط یه توهمه... بخاطر مه تو حموم!

ریونکلاوی ها به قدری ترسیده بودند که اصلا به فکرشان نرسید چنین مه غلیظی در این چند دقیقه، چگونه امکان به وجود آمدن داشت. حتی متوجه صابون هایی که روی زمین به این طرف و آن طرف سر میخوردند نشدند.

-بچه ها اصلا نگران نباشین... اینجا اصلا تسخیر شده نیست!

تام کاپیتان نترسی بود. امکان نداشت چنین خطاهای دیدی باعث ترسش شود. اما او نگران باورها و امید تیمش بود. یک کاپیتان خوب در هر شرایطی به تیمش امید میداد. ریونکلاوی ها هم به نفعشان بود باور کنند آنجا تسخیر شده نیست. یا حداقل وانمود به باور کردن کنند. تام که علائم امید و باور را در چهره ی تک تک اعضای تیمش می دید، با صدایی نه چندان صاف و واضح گفت:
-واسه امروز بسه! کاملا آماده ایم. امشب تو خوابگاه به صورت تئوری تمرین میکنیم. خیلی تاثیر داره.

ریونکلاوی ها ترسشان را لای بقچه ی باورشان پیچیدند، و از حمام تسخیر نشده بیرون رفتند!


ویرایش شده توسط جرالد ویکرز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۸ ۲۳:۵۴:۵۴

Cause I dont wanna lose you now Im looking right at the other half of me


پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۲۳:۲۹:۲۹ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
#34

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

دروئلا روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۵ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۰۲:۴۳
از کتابخونه‌ی زیر سایه‌ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 111
آفلاین
بچه های محله ریونکلاو Vs زرپاف


پست اول

چیک... چیک... چیک...
قیــــژ
تق... تلق...

-هی بیا اینور! اونجا جای منه!
-واشرمو داغون کردن... تو این بی آبی همه ش چیکه میکنم...

اوضاع تو حمام شلمرود قر و قاطی بود. هرکی یه جایی می رفت. از این گوشه، به اون گوشه. از این سوراخ، به اون سوراخ. و البته، همه م عصبان بودن. اینو از تلق تلق طاسا و تو سر و کله ی هم زدن صابونا می شد راحت فهمید. حمام به شدت بهم ریخته بود. انگار اونجا جنگ شده بود.
-نه آقا! جنگ چیه؟ بهمش ریختن! با این بازیای مسخره شون...
+بله جناب دوش... ممنون!

خب... ظاهرا دوش اعظم از همه عصبانی تر بود. اون قدیمی ترین و پر رسوب ترین و زنگ زده ترین و چیکه کننده ترین دوش حمام بود. دوش اعظم، افراد زیادی رو دیده بود که به حموم اومده بودن. به حرفای خیلیاشون به دقت گوش داده بود. عروس پیدا کردن ها و دسیسه چینی ها و شایعه پراکنی های زیادی رو دیده بود. دوش اعظم، بعد از این همه سال، خاله زنک خطرناکی شده بود.

-من دیگه تحمل این اوضاع رو ندارم! باید یه کاری کنم. باید از دست این بازیای مسخره شون خلاص شیم.

طاقت دوش، طاق شده بود. اون دوش دانایی بود و نمیخواست کم بیاره. میخواست راه حلی پیدا کنه. پس فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد. انقد فکر کرد که سر دوشش ترکید و تیکه هاش پرت شدن وسط حموم. با سر و صدای تیکه های ترکیده ی سر دوشِ دوشِ اعظم، همه ساکت شدن. حتی حوض وسط حمومم که با دیدن سونامی تو بازی قبلی، داشت از حسودی قل قل میکرد، دکمه ی قل قلشو خاموش کرد. دوش با دیدن این همه توجه، یه کمی از رسوباشو تکوند و صاف و راست ایستاد.
-دوستان من! من از این وضعیت نکبت بار خسته شدم! از وقتی که به این حموم اومدیم، جز بدبختی و بخار و چرک چیز دیگه ای ندیدیم! دوستان! حقیقت اینه که زندگی توی این حموم، جز فلاکت و بدبختی چیز دیگه ای نیست!

همه تحت تاثیر حرفای دوش قرار گرفته بودن. دوش که با دیدن این همه تاثیر گذاری، کف بیرون میداد، به سخنرانیش ادامه داد.

-بله دوستان! متاسفانه من فقط چند مدتی با شمام و پایان عمرم نزدیکه. من از این زندگی خلاص میشم. اما شما دوستان من... شمام باید خودتونو خلاص کنید! به این حموم نگا کنین. حمومی بزرگ، خوش نور با آبگرمکنی با درجه مصرف انرژی D+. اینجا میشه از صدها دوش، صابون، لیف و کیسه پذیرایی کرد و چنان زندگی مرفهی براشون فراهم کرد که نمیتونیم تصورش کنیم. اما میبینید که زندگی ما با بدبختی سپری میشه. تمام دست رنج و زحمتای ما به دست جادوگرا و ساحره ها ربوده میشه. بله عزیزان! تنها دشمن واقعی ما، جادوگرا و ساحره هایی هستن که به اینجا میان، از ما بیگاری میکشن و گاها اینجا بازی هایی انجام میدن که موجب خرابی ما میشه. تو دوشک! تا یه ماه پیش دوش نو و تر و تمیز و براقی بودی. اما حالا بخاطر این موجودات قدرنشناس پر از رسوب و زنگ شدی. تو صوصو! یه زمانی صابون چهار شونه ی خوش رنگ و لعابی بودی. حالا به قدری شکننده شدی که باید سر بخوری و بری تو لونه ی موش گوشه ی حموم تا ازت بیگاری نکشن.

به نظر اهالی حمام شلمرود، حرفای دوش اعظم حتی بیشتر از منطقیم بود. اونا خیلی دوش رو قبول داشتن. کم کم حمام پر شد از سر و صدای اهالی. دوش که می دید سر و صدا داره همه ی حموم رو میگیره، از ترس آوارگی همه رو به سکوت دعوت کرد. همه ی اهالی با گرفتن دعوت نامه هاشون، ساکت شدن.

-دوستان من! حرف دیگه ای ندارم. فقط یادتون باشه همیشه دشمن جادوگرا باقی بمونید. همه ی اعمال و عادات جادوگرانه زشت و ناپسنده. هیچوقت جادو نکنید. به چوب جادو دست نزنید. لب به نوشیدنی کره ای نزنید و دور تجارت و اقتصاد و این چیزا رو خط بکشید.

تق...

دوش اعظم از دیوار جدا شد و زمین افتاد. همه ی اهالی، سر جنازه ی دوش جمع شدن و در سکوت به سخنرانیش فکر میکردن. حق با دوش بود! دوره ی بیگاری کشیدن از اهالی حمام سر اومده بود. اما حالا مسئله مهم، نه مرگ دوش اعظم بود، نه ترک کاشیای کف حموم بر اثر سقوط دوش و نه حتی کفی که بخاطر مرگ دوش کل کف حموم رو پوشونده بود. مسئله ی مهم، جانشینی بود! هفت شب و هفت روز بین دوشا سر جانشینی جنگ و دعوا راه افتاده بود. اون بینم بقیه ی اهالی، بخاطر این که بیکار نمونن و نقشی تو قضیه داشته باشن، طرف یکی از دوشایی که ادعای جانشینی رو میکردن، گرفتن. تنها دوشی که از معرکه کنار گرفته بود، دوشک بود.

بعد از هفت روز و هفت شب جنگ و دعوای پیاپی و موقعی که حتی صابوناهم نای سر خوردن نداشتن، دوشک فرصت مناسبی واسه زدن حرفاش پیدا کرد.
-جنگ و دعوا بسه! ما همه باهم متحدیم! دشمن همگی ما جادوگرا هستن. با اونا باید بجنگیم، نه با همدیگه. تو این مدتی که درگیر جنگ و دعوا بودید، دوتا خبر مهم به من رسید. به عقیده ی من جفتشون خبرای خوبین، و میتونیم به نفع خودمون ازشون استفاده کنیم. طبق اعلامیه ای که دم در زدن، قراره بازی جدیدی برگزار بشه. اجازه ی تمرین قبل از بازی هم به تیما داده شده. خبر بعدی... به لطف جنگ و دعوای شما، جادوگرا صداهای توی حموم رو شنیدن و فکر میکنن اینجا توسط ارواح خبیث تسخیر شده. دوستان! وقتشه به آرزوهامون لنگ عمل بپوشیم!

اهالی حمام درک نمیکردن چرا اون دوتا خبر یکی از یکی بدتر، به نظر دوشک خبرای خوبی بودن. ولی به هر حال دوشک سخنران خوبی بود و اهالی نمیخواستن کم بیارن. پس با تموم قدرت و سر و صدایی که میتونستن تولید کنن، دوشک رو تشویق کردن.


One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-


پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۲۱:۰۰:۱۲ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸
#33

هافلپاف

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶:۲۸ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۳۳:۳۰
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 23
آفلاین
زرپافVSبچه های محله ی ریونکلاو


پست سوم

روز مسابقه

-وواوو...پس اینجا واقعا حمام مختلطه؟

فنریر سعی می کرد به یوان اشاره کند و بفهماند میکروفونش روشن است.

_اههم...میکروفون روشنه؟ خیلی خب ببخشید، سلام...امروز ما شاهد بازی بچه های ریونکلاو مقابل زرپافی ها هستیم. زرپافی ها لباس زرد و...اممم...غیر اسلامی و بچه های ریونکلاو...خب...درسته که ما تو حمومیم ولی قوانینو رعایت کنید دیگه ...با مایو هایی آبی رنگ توی زمین دیده میشن. بلاتریکس جعبه ی توپارو آورد...بازی داره شروع میشه.

ماتیلدا به زرپافی ها گفت:
- همه فکر می کنن که ما قدرت زیادی نداریم.اما می تونیم نشون بدیم که ما اون چیزی که اونا فکر می کنن نیستیم.

همه یکصدا او را تایید کردند.
- آره!
- و همه ی ما جاروهای خیلی خوبی داریم!


و در طرف مقابل‌، تام گفت:
- با اینکه یه بار گروه از هم پاشید اما دوباره نمی پاشه!

همه ی تیم هم با سر او را تایید کردند. تام اضافه کرد:
- جان کسیو با تفنگت سوراخ نمی کنی ها!

جان مجبور شد قبول کند اما ته دلش از سوراخ نکردن تیم حریف راضی نبود.  براک گفت:
- منو استیو کسیو له نکنیم؟!

جرالد جواب داد:
- اونوقت از تیم اخراج میشی!
- وقتی اجازه میدن جان اسلحشو بیاره، چرا نذاره ما بقیه رو له کنیم؟
- چون خلاف قوانینه!
- اسلحه خلاف قوانین نیست؟

تام به آنها گوشزد کرد:
- اینجا جای دعوا نیست! حالا دیگه تموم حواستونو جمع کنین به کوییدیچ!

بازی با نیم ساعت تاخیر آغاز شد، چون فنریر سعی می کرد به ساحره های هر دو تیم چادر بپوشاند و البته پس از کشمکش های فراوان و آسیب جزئی که به رودولف وارد شد، در کارش موفق شد.

رودولف که به ذوق این که بازی در حمام مختلط برگزار می شود به عنوان تماشاچی برای تشویق زرپافی ها آمده بود، به شدت مخالف پوشش اسلامی ساحرگان بود و عقیده داشت کمالات آن ها باید نمایان باشد؛ که البته با مشتی که از طرف فنریر نصیبش شد، دست از عقیده اش کشید و به جایگاه تماشاچیان برگشت.


اعضای هر دو تیم از یکدیگر جدا شدند و در پست های خود ایستادند. کاپیتان ها به طرف بلاتریکس رفتند. بعد از مشخص شدن مالکیت دروازه ها و تیم شروع کننده، ماتیلدا و تام خواستند به هم دست بدهند که به یاد قوانین اسلامی افتاده و منصرف شدند. بلاتریکس سوت را زد و بازی شروع شد.

- خب تیم زرپافی ها بازی رو شروع می کنن. پوست تخمه توپ را لای پوستش می گذارد و با جارویش حرکت می کند. قیافه ی جارو های زرپافی ها... جدیده و جالبه! نمی دونم چرا جاروهاشونو عوض کردن اما ازین مسئله می گذریم و به بازی می پردازیم. پوست تخمه توپو پاس میده به آگاتا... یه بازدارنده داره به سرعت به سمت آگاتا میاد ولی آگلانتاین توپو دور می کنه و هم تیمیشو نجات میده. آگلانتاین بازیکن جدید تیم زرپافه. اون...

یوآن در حالی که درباره ی آگلانتاین حرف میزد، زرپافی ها برای زدن گل و بچه های محله ی ریونکلاو برای گرفتن توپ تلاش می کردند. آگاتا عطسه ای کرد ولی با تلاش زیاد، توپ را در دست خود نگه داشت. او سرماخورده بود و خیلی دقت نداشت پس تو را بدون دقت به طرف ارنی رباتی انداخت. اما ارنی توپ را به راحتی گرفت و جلو رفت.

 او براک و سپس استیو را جا گذاشت و به طرف دروازه رفت. ارنی توپ را پرتاب کرد. تام تا جایی که توانست به عقب رفت که توپ را بگیرد اما تلاشش بی ثمر ماند و گل اول بازی به نام زرپافی ها ثبت شد. هواداران زرپافی از خوشحالی جیغ می زدند و بیشتر از قبل آنها را تشویق کردند.

بازی پای به پای پیش می رفت اما زرپافی ها همیشه ده امتیاز جلوتر از آنها بودند. ماتیلدا به سرعت به طرف پایین رفت. او توپ را ندیده بود اما این حرکت برای زمین زدن دروئلا بود. ماتیلدا وقتی به یک متری زمین رسید جهت خود را تغییر داد اما دروئلا هم گول او را نخورد و او هم تغییر جهت داد.

ماتیلدا داشت اوج می گرفت که ناگهان جارویش ایستاد. تکان نمی خورد! او با تعجب سعی می کرد که جارویش را به بالا حرکت دهد اما حتی ذره ای هم تکان نخورد. دروئلا که این را شانس خود دید، به بالا اوج گرفت و به دنبال اسنیچ گشت. ماتیلدا نمی دانست که چیکار کند. بقیه هم متوجه این موضوع شده بودند اما ماتیلدا به زرپافی ها گفت:
- حواستون به بازی با...

جاروی او ناگهان سقوط کرد! همه با دهن باز به او خیره شده بودند اما جرالد لحظه ای درنگ نکرد و با سرعت به سمت ماتیلدا رفت که او را نجات دهد که ناگهان بلاتریکس سوت زد:
- هی، باید طبق قوانین اسلامی پیش بریم؛ فقط دخترا به دخترا می تونن کمک کنن!

جرالد بی توجه به داد فریادهای بلا دست دوست دخترش را گرفت و به طرف خود و جارویش کشید. ماتیلدا به او چسبید اما جارویش به زمین برخورد کرد و متلاشی شد!

همه ی حواس ها به آن دو بود اما ناگهان بقیه ی بازیکنان زرپاف هم سقوط کردند! همه با وحشت زدگی به صحنه خیره شده بودند اما تام که داشت با جارویش به سمت آگلانتین می رفت تا نجاتش بدهد فریاد زد:
- محله ی ریونکلاو برین کمکشون! سریع!

همه ریونکلاوی ها با جاروهایشان به طرف زرپافی ها رفتند و هر جور که شد آنها را نجات دادند و به سختی پایین آوردند. فنریر سوت زد و بازی را متوقف کرد. همه ی زرپافی ها و طرفدارانش شوکه شده بودند حتی طرفداران بچه های محله ی ریونکلاو هم در عجب بودند که چرا این اتفاق افتاد.

ماتیلدا به طرف جاروهایشان حرکت کرد و چوب هایی که از آنها باقی مانده بود را بررسی کرد و ناگهان نگاهش به مارک جارو افتاد. جارو هایی که خریده بودند نیمبوس ۲۰۱۹ بود اما معلوم بود که فقط برچسب بود. ماتیلدا با دقت به آن نگاه کرد و اسم اصلی آن را خواند:
- جوین! مگه بیسکوییته؟!

فنریر هم نگاهی به آن انداخت و او هم حرف ماتیلدا رو تایید کرد. دروئلا گفت:
- نتیجه ی بازی چی میشه؟

فنریر با کمی تامل جواب داد:
- مساوی...

همه ناباورانه به او نگاه می کردند. بلاتریکس فکر کرد و لحظه ای بعد، بدون اینکه با فنریر صحبت کند، نتیجه ی بازی را اعلام کرد:
- پس بچه های ریونکلاو برنده ان! بازی قبل از اینکه متوقف بشه، تموم شده بود. چون دروئلا قبل از بازی گرفته بود اسنیچو. چون امکان نداره وقتی داشت میومد زرپافی ها رو نجات بده توپو گرفته!

ماتیلدا اعتراض کنان گفت:
- ولی...
- جای اعتراض نداریم! فنر بیا بریم!

آن دو رفتند و زرپافی ها را میان صدای کر کننده ی شادی بچه های محله ی ریونکلاو و طرفدارانش تنها گذاشتند!


ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۷ ۲۱:۱۴:۳۸
ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۷ ۲۱:۳۳:۴۲

شناسه ی قبلی نیمفادورا تانکس


پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۲۰:۵۳:۰۵ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸
#32

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۳۵:۲۴
از جایی که ارباب هست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 94
آفلاین
زرپاف vs بچه های محله ریونکلاو

پست دوم



کوچه دیاگون

ماتیلدا، سدریک، آگلانتاین و دیگر زرپافی ها در کوچه دیاگون ایستاده و به دنبال مغازه ای که دورا گفته بود، می گشتند. هیچ یک از جایشان حرکتی نمی کردند و با چشم سرتاسر کوچه را از نظر می گذراندند. سرانجام دورا که حوصله اش سر رفته بود، گفت:
- فکر نمی کنین باید یه حرکتی بکنیم؟ مغازه که همینجوری نمیاد جلومون! یه ساعته وایسادیم همینجا، تکون نمی خوریم!

آگلانتاین غرید:
- دورا، تو چرا آدرس مغازه رو بلد نیستی؟ کسی که جاییو بلد نیست و اونو به بقیه معرفی می کنه باید بره بمیره! دوساعته مارو اینجا علاف کردی!
- خب مغازشو عوض کرده؛ قبلا همین جا بود!

دورا سپس با قدم هایی محکم به جلو پیش رفت. بقیه ی اعضای تیم هم به دنبال او به راه افتادند. در بین راه به پوسترهای تبلیغاتی روی دیوارها نگاهی می انداختند.

سدریک پوستری را از روی زمین برداشت و متن رویش را بلند خواند:
- "جاروی سفری خودکار؛ کافی است مقصد را بر روی مانیتورِ موجود بر دسته ی جارو وارد کرده و دیگر نگران سفر خود نباشید!" کاش می شد از اینا بخریم، ولی معلومه که خیلی گرونه!

آگلانتاین درحالی که همچنان زیرلب کلمه ی" بمیر" را زمزمه می کرد، گفت:
- اینو ولش کن، این یکیو ببین: جارویی که به حرف شما گوش می دهد؛ اگر با لحنی خوب و صمیمانه با جارو صحبت کنید، هرکاری را برایتان انجام می دهد، حتی جارو کردن اتاقتان! اگه اینو بگیریم همه ی مسابقه هارو بدون زحمت می بریم!

حرف آگلانتاین با آه هایی حسرت آمیز از سوی بقیه پاسخ داده شد. در بین راه همگی با نسل جدید جاروهایی که بر روی پوسترها بودند، آشنا شدند.

جارویی که خودش بصورت اتوماتیک گرد و غباری را که درونش رفته را بالا می آوَرَد و دیگر نیازی به سرویس کردن ندارد، جارویی که نامرئی است و شما می توانید با سوار شدن بر آن وانمود کنید خودتان قدرت پرواز دارید و با دیدن چهره های متعجب اطرافیانتان، موجبات شادی و خنده ی خود را فراهم آورید.

زرپافی ها مسیر زیادی را طی کرده و دیگر توان نداشتند. ناگهان اون دوست ماتیلدا که نمی شناسیدش جلوی پوستری خشکش زد.
ارنی رباتی با تعجب پرسید:
- چیزی شده؟ چرا وایسادی؟
- این جارو رو ببین!

همگی مقابل پوستر ایستادند و متن رویش را خواندند.
متن پوستر چنین بود:
جاروی نیمبوس آذرخشِ ترکیبی! جارویی که کنار فرمان خود برای سهولت شما در هنگام پرواز و نوشیدن اسپرسوتان با خیال راحت، جافنجانی دارد و هر نیم ساعت یکبار چیزکیکی شکلاتی به دستتان خواهد داد و درضمن، مجهز به اینترنت رایگان با سرعتی بالا جهت مسیریابی دقیق و انجام امور اینترنتی خود می باشد! با ما ایمن پرواز کنید!

زرپافی ها به شدت به جاروی نیمبوس آذرخش ترکیبی علاقه پیدا کرده بودند؛ اما همگی به خوبی می دانستند که حتی بودجه شان به کرایه ی جارو هم نمی رسد؛ چه برسد به خرید آن! بنابراین با زحمت چشمانشان را از مقابل پوستر برداشتند و به راهشان ادامه دادند.

بالاخره بعد از یک پیاده روی طولانی به مغازه رسیدند. روی شیشه های مغازه برچسب های بزرگِ تخفیف چسبانده شده بود. همگی با عجله وارد مغازه شدند. فروشنده پیرمردی بود که با ورود آنها، تنها عکس العملی که انجام داد، این بود که سرش را از روی پیام امروزش بلند کرد و سپس دوباره به خواندن روزنامه اش ادامه داد.

ماتیلدا با احتیاط گفت:
- سلام آقا، خسته نباشین. ببخشید مزاحمتو...
- چی می خواین؟

صدای فروشنده سرد و خشن بود. ماتیلدا درحالی که سعی می کرد ترسش را نادیده بگیرد، با زحمت ادامه داد:
- ما شنیدیم شما تخفیف زدین. یه چند تایی جارو لازم داشتیم که گفتیم بیایم از شما بخریم. میشه لطفا جاروهاتونو ببینیم؟

پیرمرد که آشکارا از گرفتن وقتش توسط زرپافی ها عصبانی بود، به عقب مغازه رفت و با چند جارو در دو دستش به طرف آنها آمد.

همه ی اعضای تیم زرپاف، یک به یک جاروها را ورانداز کردند. از میان جاروها، تنها یک جارو بود که به دل همگی نشست؛ جاروی نیمبوس دوهزار و نوزده ای با دسته ای صاف و صیقلی که اندازه ی خوب و مناسب و ظاهری زیبا داشت.

ماتیلدا به عنوان کاپیتان تیم، تصمیم گرفت ترسش را کنار بگذارد و با نهایت شجاعتش قیمت جارو را از فروشنده ی بدخلق بپرسد:
- خیلی ببخشید، می تونم قیمت این جارو رو داشته باشم؟
- یه گالیون و دو نات!

ماتیلدا با تعجب به هم تیمی هایش نگاه کرد. به ظاهرِ تمیز و زیبای جارو نمی آمد که انقدر ارزان باشد. پس از گفتگو با بقیه و مشورتی نه چندان کوتاه، تصمیم بر این شد که از همان جارو به تعداد اعضای تیم بخرند.

ماتیلدا با صدای بلند مشغول شمردن پول هایش بود که همین امر موجب به هم ریختگیِ اعصاب آگلانتاین شد:
- اَه، بسه دیگه ماتیلدا، تو دلت بشمار! همش قاطی میکنم تا چند شمرده بودم!
- باشه باشه، ببخشید. فقط تو دلم تمرکز ندارم! البته مهم نیست دیگه، بفرمایین، اینم پول من.

سپس سکه هایش را روی میز ریخت. صدای جرینگ جرینگ سکه ها بر روی میز بار دیگر تمرکز آگلانتاینِ پیر را به هم ریخت که البته به زحمت توانست خشمش را کنترل کند.

در همین هنگام پوست تخمه با صدای بلندی پرسید:
- ببخشید، کسی یه نات داره به من قرض بده؟ من خرد ندارم!
- بیا بگیر این یه ناتیو! فقط دیگه دهنتو ببند تا من این پولای لعنتیو بشمارم!

آگلانتاین سکه را به طرف پوست تخمه پرت کرد. سرانجام پس از گذشت چند دقیقه ی دیگر، نفس راحتی کشید و سکه هایش را روی میز فروشنده گذاشت:
- بالاخره تونستم تمومش کنم! حالا می تونیم بریم.

هنگام خروج از مغازه، ماتیلدا با خوشحالی فکر می کرد که امکان ندارد از این خوش شانس تر باشد؛ خرید جارویی با این کیفیت و با این قیمت، چیزی بود که نصیب هرکسی نمی شد!

زمینِ تمرین

همه ی اعضای تیم زرپاف، از سوار شدن بر جاروهای نو و جدیدشان احساس شادی و شعف می کردند. جاروها بسیار خوب و عالی کار می کردند.

ارنی رباتی درحالی که سوار بر جارویش بر فراز آسمان پرواز می کرد، فریاد زد:
- این جارو عالیه! تا حالا تو عمرم همچین جارویی سوار نشده بودم. ترمزش به طرز عجیبی خیلی خوب کار می کنه!

سدریک در جواب ارنی فریاد زد:
- آره، حرف نداره! با این جاروها می تونیم مسابقه رو خیلی عالی پشت سر بذاریم. فکر نکنم مشکلی با جاروهای جدیدمون برامون پیش بیاد!

اعضای تیم زرپاف همگی خوشحال بودند؛ آنقدر خوشحال که هیچ یک حتی فکرش را هم نمی کردند که همین جاروها بتوانند دردسری عظیم را در زمین مسابقه برایشان به ارمغان بیاورند!



ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۷ ۲۱:۲۴:۲۶

فقط ارباب!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.