هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۶ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۶
#21

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۶:۵۳:۰۱ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
دلار

VS

تف تشت


یه دلاری


همه کوییدیچ دوست دارن... از بچه جادوگرا و بچه فشفشه ها گرفته تا محفلیا و مرگخوارا. برای همین، وقتی آرسینوس توی یه خبر رسمی اعلام کرد که "کوییدیچ، بی کوییدیچ!"، کل ملت جادوگری بلند شدن رفتن توی کوچه دیاگون و دهکده هاگزمید شعار "مرگ بر آرسینوس" دادن؛ چون شهر تمام جادویی خیلی کم بود، مجبور بودن خودشونو به هر طریقی وسط جمعیت جا کنن. روی سقف یکی از مغازه های کوچه هاگزمید، دختری درحال دید زدن اتاق پادشاه بود.
- کاشکی تلسکوپا، صدا رو هم منتقل میکردن! من فقط میبینم دهناشون تکون میخوره!

در آخرین طبقه قصر جیگر

- عجب ملتیه ها. راه کوچه دیاگونو بند آوردن بعد مردم برعلیه پدر مرحوم من شعار میدن! من شاه قابلی نیستم؟
- عوم عوم عوم دادادا...
- عجب فرزند باهوشی! یعنی فقط اگه کوییدیچ رو راه بندازیم، حل میشه؟
- اوهوم.
- خب پس...

تصویر کوچک شده


مالی که با عصبانیت، درحال قدم زدن در عرض خونه گریمولد بود، پاش به لوازم آرتور خورد.
- اینا چین آرتور؟!
- دارم یه تلویزیون جادویی میسازم!
- دقیقا چجوری؟
- مثل مال مشنگا، فقط به جای آتن، بهش پاترونوس میزنم.

مالی آهی به نشونه "مرلین عاقبتمونو بخیر کنه! " کشید و خواست بره که طلسم پاترونوس آرتور کار کرد و آرسینوس رو توی تلویزیون نشون داد که سر و وضعش، بدجور به هم ریخته بود و از بس مردم کراواتشو کشیده بودن، کش آورده بود. اون سعی کرد ماسکشو روی صورتش تنظیم کنه که قسمتی از صورتش، از ماسک ترک خوردش بیرون نیاد. بعد درحالیکه قیافه ریلکس همیشگیشو میگرفت، گفت:
- با توجه به ضجه های ملت، کوییدیچ به زودی شروع خواهد شد.

ملت حاضر در خونه گریمولد، نگاهی به هم، به تلویزیون، دوباره به هم، دوباره به تلویزیون و دوباره به هم انداختن؛ همشون منتظر این لحظه بودن، اما بعد دوباره هرکسی مشغول کار خودش شد؛ جز آملیا که با خوشحالی بالا و پایین میپرید.
- حالا کی میخواد منو ببره تو تیمش؟!

هرکسی سوت زنان به کناری رفت. آملیا به اطراف نگاه کرد؛ زورش به آرنولد میرسید. علاوه بر اون، مسلما اونو توی یه تیم خواسته بودن، پس حتما میتونست راضیش کنه بذاره برن تو تیمش.
- آرنولـــــد!
- ما تیم نداریم. خالیِ خالیه!
- خب پس...

اون هیچ اطلاعاتی درباره نحوه عضویت توی تیم ها نداشت؛ نمیدونست اصلا کاپیتان کیه؟ اصلا طرف تیمی داره یا نه؟ پس نشست و خواست زانوی غم بغل بگیره، که خورشید بلندش کرد، دستی به سرو روش کشید.
- ستاره ها میگن خودم تیم بسازم! و... اولین عضو تیمم... هوم...

آرنولد گفته بود که تیمی نداره؛ پس احتمالا میتونست عضو تیمش بشه. اما آرنولد متوجه این فکر شیطانی شده بود، پس عقب عقب رفت و گفت:
- من تیم ندارم! میخوام بیام تو تیمت، پسر نابغه خوش اخلاق!

اولین باری نبود که با پسرا اشتباه میگرفتنش، پس اشکالی نداشت. آرنولد خواست دست به سرش کنه و از دستش فرار کنه...
- هی، اونجا رو نگاه نکن، هیچ ستاره ای اونجا نیست!
- میدونـ... هی!

دیر شده بود؛ گربه ها خیلی سریعن!
تصویر کوچک شده


- هدفونم رو پس بده!
- اول درمورد عضویت توی تیم فکر کن!
- من بدون اون نمیتونم فکر کنم!
- تو در حالت عادی اصلا فکر هم میکنی؟

لایتینا جوابشو میدونست؛ نه! اما زحمت نداد به خودش یاداوری کنه و تمرکزشو گذاشته بود رو هدفونش.
- پسش بده!
- اول بگو عضو تیم میشی!
- میدونی، یه زمانی یه تیم داس بود که یه دختری به اسم اورلا توش بود. نمیدونم چرا، احساس میکنم خاطراتش به من منتقل شده و الان خاطرات تلخی از کوییدیچ دارم. پس... نه!... حالا هدفونم!

کشمکش بین لایتینا و آملیا ساعت ها به طول انجامید، تا اینکه لایتینا از ناتوانی در مقابل تحمل مصیبت دور بودن از هدفونش، مجبور شد یکم مخشو به کار بندازه؛ پس به کارش انداخت و گفت:
- هروقت تیمت سه نفره شد، منم ملحق میشم... یا... نه صبر کن، هروقت تیم سه نفره ساختی و یه اسم توپ واسش پیدا کردی!

آملیا فکر کرد؛ نظر بدی نبود. اینجوری تو وقتش هم صرف جویی میکرد.
- قبوله...

لایتینا با خوشحالی دستشو دراز کرد تا هدفونشو از آملیا بگیره، که آملیا دستشو عقب کشید.
- تا پیدا شدن سومین عضو، این پیش من میمونه!

خواست بره که دید یه چیزی محکم به پاهاش چسبیده؛ خب، نمیتونست هدفونو از لایتینا جدا کنه، نمیتونست هم از دستش بده. پس همچنان که لایتینا با هر قدمش روی زمین کشیده میشد، به سمت قربانی بعدی رفت.
تصویر کوچک شده


شاید کمترین موقعیتی پیش بیاد که بتونید رون و جینی رو درحالیکه دعوا نمیکنن ببینید. خب، این بار از اون موقعیتا نبود. آرتور و مالی هم که همیشه طرف تک دخترشون رو میگرفتن.
- رونالد بیلیوس ویزلی! بازم که تو خواب موهای خواهرتو کشیدی و دفترچه خاطراتشو کش رفتی!
- آخه ترسیدم دفترچه خاطرات ریدل باشه!
- ولی چرا پس تا دم در مرلینگاه میبریش؟ خودش نمیترسه!
- آخه میترسم باسیلیسک بهش حمله کنه!
- حتی تو مدرسه هم تو سرسرا تعقیبش میکنی!
- آخه میترسم کلاه گروهبندی بندازتش اسلایترین!
- یه کم از هری...

حرف که به اینجا رسید، رون کفری شد؛ همیشه با پسر برگزیده مقایسه میشد، همیشه تحقیر میشد، همیشه هری رو بهتر از اون میدونستن...
بعد از به زبون آوردن همه اینا، راهشو کشید و رفت.
- عه؟ آملیا برای الف دال واسم پاترونوس فرستاده...

بوووووم!

رون که فکر کرده عنکبود دیده، از ترس دو متر پرید بالا؛ اما وقتی برگشت زیر پاشو نگاه کرد...
- عه! آملیاست که!

اما چون میترسید پایین بیاد، ترجیح داد از همون بالا، تو گفت و گو شرکت کنه.
- ام... اینجا چیکار میکنی آملیا؟! چجوری اصلا...
- کمک ستاره ها و قابلیت های اضافه کوییدیچ!
- کوییدیچ؟

رون زیاد وقت نکرد سرشو بخارونه و محکم خورد زمین.

- من بازی گریفندور رو دیدم و خب... دروازه بان خوبی هستی و...
- ببخشید من...
- رون!

رون میدونست که برای موندن تو الف دال بهش نیاز داره؛ و خب، این کوییدیچ میتونست مقدمه ای باشه برای ورود به تیم ملی.
- باشه.
-

تصویر کوچک شده


تلاش آملیا برای جذب جینی بی فایده بود. اون مهاجم خوبی بود اما همش میگفت میخواد ادامه تحصیل بده. تا الان تیمشون دونفر بود و هنوز یه شخصیت حقیقی دیگه کم داشتن تا بتونه لایتینا رو وادار کنه بیاد تو تیم. نشست و همچنان که لایتینا دوتا پاش رو چشسبیده بود، فکر میکرد.

ناظرا که سرشون شلوغه...
تازه واردا هم احتمالا منو نشناسن، قبول نکنن...
هافلیا هم اکثرا نمیان جز...

دورا!

اما لایتینا دسترسی تالار هافلپاف رو نداشت؛ رزات هافل و همچنین پیوز پیر احتمالا نمیذاشتن بره تو تا وقتی که یه عضو دیگه نگرفته بود و هدفون لایتینا رو نداده بود و اونو از خودش جدا نکرده بود. فقط یه راه داشت.

خونه دورا

با صدای زنگ تلفن، قیافه بی تفاوت دورا، حالت مغروری به خودش گرفت. گوشی رو برداشت.
- الو؟ آملیایی؟ آره حتما، چرا که نه؟ خیلیم خسته بودم؛ میدونم، باید میموندم بیای منتمو بکشی، منتها من از درس و مدرسه متنفرم و همه تلاشم اینه که تا میتونم، خودمو ازشون دور کنم. همونجا بمون عزیزم، رون رو هم خبر کن، دارم میام. زمین تمرین نداریم؟ اشکال نداره بابام ترتیب اون رو میده.

و دورا گوشی را زمین گذاشت. پشت گوشی، دختری پوکرفیس ایستاده بود که با خودش فکر میکرد، آیا ذهن خوانی از پشت گوشی هم ممکن است؟!

تصویر کوچک شده

- حالا هدفونمو بده!
- اینجارو امضا کن!

معمولا لایتینا به عواقب چیزی فکر نمیکرد، این بار هم اتفاقا از همون وقتا بود. فورا یه تیز بر دراورد و روی کاغذ کشید. وقتی قیافه متعجب سه تای دیگه رو دید، با ولع گفت:
- امضا کردم؛ حالا هدفونم!
- تبریک میگم، تو الان رسما عضو تیم ما شدی!
- ها؟

هدفون لایتینا توی دستش قرار گرفت، و همونطور پوکروار کشوندنش وسط زمین تمرین.

- ستاره ها دارن بهمون چشمک میزنن، شدید! دارن برامون آرزوی موفقیت میکنن! زنده باد تیم... ام...

و هم تیمی های خلاق به جز لایتینا، شروع به ارائه اسم کردن.
- ته دیگ ماکارونی؟
- سیب زمینی ته دیگ ماکارونی؟
- بته جقه؟
- زنبیل قرمز؟
- منظومه شمسی؟ :hammer

همین یه پیشنهاد آملیا، کافی بود بدونن بقیشون در چه زمینه ای هستن. دورا که میخواست خلاقیتشو به رخ همه بکشه، اول اسمارو گذاشت پیش هم تا یه اسم توپ در بیاره.
- دو... لا... ام... رو؟ اسم درست حسابیم ندارین! :
- د... ل... ا... ر... دلار؟
- دفعه دیگه حرف منو قطع کنی رون...

در همین لحظه، لایتینا بلند شد؛ برگه ای توی دستش بود که اسم تیم و اعضاش توش نوشته بود و جلوی اسم خودش، یه حرف C دیده میشد. اون با جدیت بی سابقه ای جلو اومد و گفت:
- دوستان، توجه کردین که ما هنوز سه بازیکن کم داریم؟

آملیا تازه فهمیده بود اون علامت C نشونه چیه؛ اون کاپیتان بودن رو حق خودش میدونست، اون بود که سراغ دوست و دشمناش رفت و یکی دو روز لایتینای قفل شده به پاش رو تحمل کرد و...

-


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۲۲:۰۹ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۶
#20

گریفیندور، محفل ققنوس

آرتور ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۴۴:۲۴
از خانه ویزلی ها
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 403
آفلاین
تف تشت VS دلار
پست سوم


در نهایت بازیکنان تیم تف تشت به زور و با کمک گرگ بد گنده و ددپول که خودشون هم وضعیت چندان خوبی نداشتن و کلا فازشون جای دیگه ای بود، سوار بر دسته های جاروشون شدن. گیدیون که فارغ از دنیا و هرچه در آن بود برعکس سوار جاروش شده بود، به همون حالت خوابش برد. تماشاچیان و گزارشگر مسابقه کوییدیچ، با دیدن این صحنه به حالت پوکر در اومدن، اما به نظر نمیومد بازیکنان تیم دلار ناراحت یا پوکر شده باشن. درحالیکه حتی تلاش نمیکردن نیشخنداشونو از مشاهده این وضعیت جمع کنن، با خونسردی هرچه تمام تر در جاهاشون مستقر شدن. به غیر از رون که نگاه های غضبناک همراه با غم و اندوهی به آرتور میکرد. با دیدن وضعیت پدرش، دلش به حالش می سوخت، اما حرفایی که آرتور در شب تولدش راجع به خانوادش و مخصوصا مالی زده بود، اجازه نمیداد این دلسوزی بیشتر از این دوام داشته باشه. به سرعت خشم در درونش میجوشید و دلش میخواست بره جلو کله باباشو بکنه.

با این همه، تف تشت تو وضعیتی نبود که معنی این نگاه ها و بعضا پچ پچ های درگوشی رو درک کنه. کتی بل درحالیکه کماکان سرش روی تابلوی سرکادوگان بود، خواب هفت پادشاه رو میدید. کله گیدیون که رسما به دسته جاروش چسبیده بود و آرتور از اونطرف زمین با خودش الکی میخندید. وضعیت اصلا خوب به نظر نمیرسید. اون وسط فقط هیتلر به نظر هوشیارتر از بقیه اعضای تیمش بود که چشمهاش همه چیز رو دوتایی میدید.
-خب اینم از تیم تف تشت که بلاخره رضایت داد بیاد تو آسمون. من که میگم هنوز دیر نشده ها. شک دارم آبی از اینا گرم بشه. هنوزم میتونیم برگردیم سر خونه زندگیمون ها!

صدای اعتراض از گوشه و کنار ورزشگاه بلند شد. اما هیتلر که دستشو زیر چونش زده بود تا جلوی دَوَران سرش رو بگیره دیگه نتونست تحمل کنه. در حالی که جوشش خشم رو از درونش حس میکرد یه مرتبه منفجر شد:
-بسه دیگه! اون تن لشتون رو تکون بدید نکبتا. فقط کافیه تو این مسابقه شکست بخورید. همتونو تو زندان آشویتس زندانی میکنم. میدم انقد شکنجتون کنن که خواب رو فراموش کنید. مگه من مسخره شماهام؟ زود باشید برید سر جاهاتون مستقر شید ببینم.

از صدای این نعره ملت یه دور تا مرز اپیلاسیون رفتن و برگشتن. بازیکنان تف تشت که ناجوانمردانه خواب از سرشون پریده بود، به سرعت اسنیچ، سر جاهاشون قرار گرفتن و با چشمانی خمار به اعضای تیم حریف نگاه کردن. انگار تازه متوجه موقعیتشون شده بودن. گیدیون که همچنان برعکس روی جارو نشسته بود و پشتش به تیم حریف بود، دماغشو بالا کشید:
-عجب فژایی داره اینجا. دامبلدورو نیگا کن. داره با ولدمورت حرف میزنه. ولدمورت چه عشوه ای میاد لاکردار.
-داداش اینورو داشته باش. یه تسترال سوار جارو شده.
-کو؟ کُژاس؟
-ایناها. تاژه نیقابم ژده رو صورتش. تسترالش لاکچریه. کراواتم داره.

گرگ بد گنده اینو گفت و گیدیون و ددپول کرکر زدن زیرخنده. آرسینوس زیرنقابش سرخ و سفید شد و چشم غره خفنی بهشون کرد، ولی مگه اینا ول کن ماجرا بودن.
-بَشه ها اونجا رو نیگا کنید. پنج تا اسنیپ سوار جارو شدن.

ظاهرا جیغ و ویغ هیتلر فقط خواب بازیکنا رو پرونده بود و چیزی از توهمات مغزیشون کم نشده بود. بازیکنای تف تشت به قدری تو فاز خودشون فرو رفته بودن که اصلا دقت نمیکردن مسابقه چند دقیقه ای هست شروع شده و اینایی که از بیخ گوششون رد میشه و بین بازیکنای دلار رد و بدل میشه، توپ هاییه که دست بر قضا باید بگیرنشون. سوت داور نشان از اولین گل برای دلار داشت:
- گل...یه گل برای دلار که با کمترین هزینه ای زده شد. دلار ۱۰ تف تشت صفر.

توپ برای بار دوم به چرخش دراومد و دلاری ها به سرعت روی هوا قاپیدنش. گرچه اینهمه سرعت لزومی نداشت. اقلاً نه با تف تشتی هایی که یه گوشه جمع شده بودن و هِر و کر میکردن.
-این گردالی قرمزه رو بشه ها فکر کنم تشترالوفین بودا.
-اون که قرمز نبود.
-پس چه رنگی بود؟
-نمیدونم. به رنگش دقت نکردم.

کتی با بی حالی دستش رو بی هدف تو هوا تکون داد:
- تشترالوفین!

در همین احوالات بازیکن های دلار دومین گل رو هم به ثمر رسوندن. حالا ورزشگاه از صدای شادی طرفدارای دلار پر شده بود. به همین مناسبت هم چندتا از قندیل ها سقوط کردن و رو سر و کول ملت فرو اومدن تا ستاد بحران با دیدن این وضعیت سنگ کوب کنه. هیتلر تنها عضو تیم که هنوز همه چی رو به کلیه سمت چپش نگرفته بود، از دیدن این حالت حرص میخورد و سیبیلاشو دونه دونه میکند. همون لحظه توپی که لیونل مسی میخواست برای رون پرت کنه اشتباهی از دستش افتاد و خورد وسط صورت گرگ بد گنده. هرچی باشه لیونل مسی روی زمین بازیکن خوبی بود، ولی برای بازی تو هوا ساخته نشده بود. گرگ بد گنده توپ رو از صورتش جدا کرد و با گیجی هرچه تمام تر به چیزی که تو دستش بود خیره موند. یکم اینور و اونور رو نگاه کرد و کله شو خاروند بلکه یکی بهش بگه باید چیکار کنه. آخر سر با دیدن اشاره های هیتلر و سیبیل هایی که دونه دونه میکند و رو زمین میریخت دوزاریش افتاد و توپ رو به سمت آرتور پرت کرد. آرتور نگاهی به توپ انداخت.
-داداش چیکارش کنم؟
-بکنش تو... بزن زیرش بره تو حلقه اونا امتیاز بگیریم.
-کدوم حلقه؟ منظورت اون سوراخ سوزناس که اونجا کاشتن؟ این که توش جا نمی...

آرتور حرفشو تموم نکرده بود که با یه ضربه از بازیکنای دلار، کوافل از دستش دراومد تا دلاری ها بتونن برن امتیاز بعدی رو باهاش بگیرن. هیتلر سریع خودشو رسوند به آرتور و چنان پس گردنی نثارش کرد که صورتش با دسته جارو یکی شد:
-مگه آژار داری. مرتیکه تشترال. هر چی ژده بودیم پرید.

هیتلر اومد یکی دیگه بزنه تو صورت آرتور و این بار اون طرف سرشو بترکونه که به طرز معجزه آسایی توپ دوباره به دست گرگ بد گنده رسید. هرچی هم ملت این وسط داد زدن که این پارتی بازیه نویسنده ست و قبول نیست، نویسنده محترم موضوع رو به نیمکره جنوبی مغزش دایورت کرد.

گرگ بد گنده دوباره کوافل رو به سمت آرتور انداخت و اینبار هم ازش خواست تا اون رو به سمت حلقه های سمت حریف پرتاب کنه. آرتور هم از ترس هیتلر که مثل میرغضب بالای سرش وایساده بود و از ترس اینکه این بار نزنه کلا سرشو نکنه، با چشم های لوچش نشونه گیری کرد و کوافل رو به طرف دروازه حریف شوت کرد. توپ رفت و رفت و رفت و انقدر رفت که ملت زیرپااشون چنار سبز شد و اون وسط نجینی دوبار پوست انداخت تا اینکه برحسب تصادف از توی دروازه حریف رد شد. رد شدن توپ همانا و ریختن پشمای نداشته ملت حاضر در ورزشگاه همانا.
ملت:
تیم دلار:
آرتور:

بلافاصله صدای گزارشگر در ورزشگاه طنین انداخت:
-آرتور از تف تشت اولین گل رو برای تیمش به ثمر رسوند. اونم از این فاصله. دمت گرم داداچ!

حالا نوبت صدای فریاد و شادی طرفدارای تف تشت بود که ورزشگاه رو پر کنه. گل برای تف تشت. بازیکنای تف تشت در حین خماری دهنشون باز مونده بود و به آرتور نگاه میکردن:
-ایولا داش. دمت گرم. عجب ژَربه ای زدی.
-حال کردم باهات. نگفته بودی ازین کارام بلدی.

گرگ بد گنده که تازه از خاصیت تسترالوفین با خبر شده بود نزدیک بازیکنای تف تشت رفت:
-بروبچ بیاید جلو. قراره عشق و حال کنیم. اون سولاخا رو میبینید؟ هر چی اومد جلوتون بزنید زیرش میره تو اون سولاخا امتیاز میشه.
-حاجی بازی جدیده؟ همه جوره پایتم. بریم تو کارش.

بازیکنای دلار کوافل رو زیر بغلشون زدن و به سمت حریف هجوم بردن. بازیکنای تف تشت که منتظر کوافل بودن تا بازیشونو اجرا کنن، به سمت دارنده توپ حمله کردن. دورا با دیدن این جمعیت که به سمتش میومدن، توپ رو ول کرد و در رفت. کتی توپ رو گرفت و ضربه ای زیر اون زد. بازم توپ مستقیم رفت داخل حلقه و امتیاز بعدی هم برای تف تشت ثبت شد. هیتلر مثل بچه های دوساله بالا و پایین می پرید و برا خودش قر میداد. بازیکنای دلار باز هم کوافل رو برداشتن و به سمت حریف حمله کردن. تف تشتی ها باز هم دسته جمعی به سمت حریف رفتن. بازیکنای دلار سعی داشتن با انداختن کوافل به سمت همدیگه جلوی تیم حریف رو بگیرن تا امتیاز دیگه ای رو تقدیم اونا نکنن. جو ورزشگاه پر شده بود از شور و هیجان. تماشاچیان تیم خودشون رو تشویق میکردن و گزارشگر بازی با شور و اشتیاق بیشتری به گزارشش ادامه میداد. بازیکنای تف تشت که دیدن نمیتونن کوافل رو بگیرن این بار بازیکنای حریف رو به سمت حلقه ها شوت میکردن. چه با کوافل و چه بی کوافل. آرسینوس در سوت خودش دمید و به سمت گیدیون رفت که مرتکب این خطا شده بود. خواست به گیدیون اخطار بده، اما قبل از اینکه حرفی بزنه، گیدیون اون رو بلندش کرد و به سمت حلقه حریف پرتش کرد.

تف تشتی ها به سمت بازیکنای دلار هجوم بردن، اما ایندفعه تیم دلار با هم همکاری نکردن و فقط پا به فرار گذاشتن تا سرنوشتشون مثل آرسینوس و نقابش نشه. بازیکنای تف تشت، بازیکنای تیم دلار رو میگرفتن و اونا رو به سمت حلقه ها پرت میکردن. کتی که تابلوی سر رو زیر بغلش زده بود، یکی از بازیکنای دلار رو گرفت:
-کتی کتی! من بزنم من بزنم.
-بیا سر. اینم سهم تو.

کتی، بازیکن بخت برگشته رو به هوا پرت کرد و سر با بیرون آوردن لنگش از تابلو، ضربه ای نثار اون بدبخت فلک زده کرد که صاف رفت تو حلقه. بازیکنای دلار که دیدن اگر توی زمین بمونن، دیگه چیزی ازشون باقی نمیمونه، به سرعت به سمت رختکن تیمشون رفتن. زمین کوییدیچ خالی شده بود و فقط بازیکنای تف تشت تو زمین بودن. گرگ بد گنده با اشاره هیتلر بازیکنا رو به سمت زمین هدایت کرد. از روی جاروهاشون پیاده شدن و با همون قیافه خمارشون به هیتلر نگاه کردن که دیگه هیچ مویی روی سرش نمونده بود. هیتلر در حالی که از سیبیلش خون می چکید، بازیکنا رو به رختکن برد:
-میدونید چه غلطی کردید؟
-داداش آروم باش. ما که کاری نکردیم. فقط داشتیم...

هیتلر حرف آرتور رو قطع کرد و با عصبانیت گفت:
-ببند دهنتو. همین الان اعضای فدراسیون کوییدیچ به همراه وزیر سحر و جادو، که تماشاچی اختصاصی این بازی بودن، به رختکن تیم ما میان تا مطلبی رو خدمتتون ارائه بدن.
-سخت نگیر باو. اتفاقی نیافتاده که.

هیتلر خواست به سمت آرتور بره تا خرخرشو بجوئه، ولی با ورود اعضای فدراسیون و کرنلیوس فاج به داخل رختکن سعی کرد آرامششو حفظ کنه. رئیس فدراسیون کوییدیچ جلو اومد:
-بسیار خب! امروز در زمین کوییدیچ افتضاحی به بار آوردید که هرگز در هیچ مسابقه کوییدیچی دیده نشده. به دستور جناب فاج، تصمیم بر این شد که از همه شما تست دوپینگ گرفته شه.

سپس رو کرد به سمت دو ماموری که در کنارش ایستاده بودن:
-لطفا این عزیزان رو راهنمایی کنید.

چند ساعت بعد از تست دوپینگ

رئیس فدراسیون کوییدیچ به همراه تعدادی کاغذ که جواب تست دوپینگ بازیکنای تف تشت بود، به سمت رختکن این تیم برگشت:
-بسیار خب! جواب تست دوپینگ همه شما مثبته. باید بگم که برای همتون متاسفم. شماها نه تنها تیم خودتون رو بلکه جامعه کوییدیچ باز رو به خطر انداختین. متاسفانه باید بگم که از طرف وزارتخونه سحر و جادو، نامه ای برای ما ارسال شده تا این ورزش رو برای همیشه ممنوع کنیم.

بازیکنان تف تشت نگاهی به هم دیگه کردن. سپس نگاهشونو به سمت رئیس فدراسیون چرخوندن:
-حاجی بیخیال. مگه چیکار کردیم ما؟
-راست میگه. کار خلافی انجام ندادیم که. فقط چند تا توپ رو انداختیم تو حلقه.

رئیس فدراسیون کوییدیچ در حالی که بغض کرده بود، فریاد زد:
-کافیه! به خاطر شماها کوییدیچ برای همیشه ممنوع شد. دیگه ورزشی به اسم کوییدیچ وجود نخواهد داشت. بازیکنان تیم دلار و همچنین آرسینوس جیگر و نقابش، به بیمارستان سنت مانگو فرستاده شدن و همه شماها به تیمارستان امین آباد فرستاده میشین تا باقی زندگیتون رو توی اون دیوونه خونه بگذرونید.

ملت کوییدیچ باز با دَک و پوز آویزون به بیرون رختکن رفتن تا اونها رو به تیمارستان امین آباد انتقال دهند. مسابقات کوییدیچ هم برای همیشه تعطیل شد و اینگونه بود که کوییدیچ به تاریخ پیوست.


اتحاد گریفیندور




قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۲۱:۴۱ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۶
#19

کتی بلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۴ سه شنبه ۳ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۱:۱۴ شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 75
آفلاین
تف تشت vs دلار

پست دوم


هوا بس ناجوانمردانه سرد و سوزناک بود. گوشه و کنار ورزشگاه هم قندیل های بزرگ و کوچیک از در و دیوار آویزون شده بودن و هرچند وقت یه بار روی سر و کله یه عابر بخت برگشته سقوط میکردن. چون شهرداری گفته بود بودجه نداره و شهردار قبلی همه بودجه رو داده جکوزی و استخر زیرزمینی زده، برای همین از ملت خواسته بودن بچه های خوبی باشن و خودشون بیل و پارو بردارن و زمین رو پارو کنن.
در نتیجه تو هوایی که اگر سگ هم میزدن از لونه ش در نمی یومد؛ ملت همیشه در صحنه با بیل و کلنگ و پارو راهی ورزشگاه شده بودن تا یه وقت مرلین نکرده حضور در صحنه خونشون پایین نیاد.
اون لحظه هم بیل و پارو به دست رو یخا و برفا سر میخوردن و فحشای مثبت ۱۸ رد و بدل میکردن و با بیل و کلنگ تو سر و کله هم میکوبیدن بلکه زودتر برسن به جایگاه تمشاگرها و یه جای خوب و به دور از قندیل هایی که از لبه های ورزشگاه آویزون بودن واسه نشستن پیدا کنن. دوربین چرخید و گوشه ی ورزشگاه رو نشون داد. جایی که اعضای ستاد بحران جمع شده بودن کنار هم و آب قند میخوردن تا بلکه فشار افتاده ناشی از غافلگیریشون از دیدن این همه برف سر جاش بیاد.

تو همین احوالات صدای نافرم تیز و گوشخراشی تو ورزشگاه پیچید و باعث شد چندتا از قندیلا رو مغز ملت فرود بیان و یه عده هم که سعی داشتن با کمک کلنگ و میخ و سیخ از دیوار ورزشگاه بالا برن با ملاج فرود بیان و مغزشون بپاشه رو زمین ورزشگاه.
- اهم اهم...یک دو سه!صدا میاد؟ درود بر همه ورزشکاران و ورزش دوستان ورزش مفرح و تماشایی کوییدیچ!
اصلا دیدن این همه شور و شوق اشک به چشم آدم میاره.


تماشاگرا:
داور:
شور و شوق:

در همون حین که یه عده با برانکارد می دویدن وسط زمین تا جنازه هارو جمع کنن گزارشگر ادامه داد:
- همونطور که در جریان هستید مسابقه امروز بین دو تیم تف تشت و دلاره. اعضای تیم دلار رو داریم که سرحال و قبراق دارن وارد زمین میشن. به نظر میرسه حالا که دلار کشیده بالا حال و احوالشون توپ توپ باشه.

اعضای دلار وسط تشویق شل و وارفته ملت وارد زمین شدن و در حینی که گزارشگر یکی یکی اسماشونو میگفت برای طرفداراشون دست تکون دادن. ستاد بحران که از هنوز از شوک غافلگیری قبلیشون در نیومده بودن با ورود تیم دلار و دیدن قیمت جدیدش، دوباره دست و پاشونو گم کردن و رفتن یه دور دیگه آب قند بزنن بلکه از شوک در بیان.

دقایقی طول کشید اعضای تف تشت رضایت بدن وارد زمین بشن. ظاهرشون بر خلاف تیم حریف چندان چنگی به دل نمیزد. درحالیکه چشماشونو میمالوندن و جاروهاشون دنبالشون روی زمین کشیده میشد خمیازه کشان وارد ورزشگاه شدن.
انقدر خسته و کسل به نظر می رسیدن که حتی نگاه خیره‌ی تماشاگرا هم نتونست وادارشون کنه اقلاً کمی هم تظاهر کنن.
- خب اینم از اعضای تف تشت. دست بجنبونین دیگه بچه ها ملت علاف شما که نیستن. به نظر میاد دیشب دیر خوابیدن. شاید هم وضعیت دلار نذاشته خواب به چشمشون بیاد. هارهارهار!

-دسته تسترال!

تف تشتی ها بدون اینکه ذره ای تو سرعتشون تغییر ایجاد کنن با همون وضعیت و غرولند کنان خودشونو رسوندن وسط زمین تا جلوی اعضای تیم حریف صف بکشن.
- حالا لایتینا کاپیتان دلار میاد جلو تا با کتی بل دست بده.

اما کتی بل اصلاً حال و حوصله نداشت. درحالیکه سعی میکرد تابلوی سرکادوگان رو کنار پاش محکم کنه با بی حوصلگی دستی برای لایتینا تکون داد. بعد دهن دره ای کرد که تا دندون ۳۲ اش رو به نمایش گذاشت. البته کسایی که نزدیکتر ایستاده بودن حاضر بودن به ریش مرلین قسم بخورن که چندتا از اندام درونیش رو هم تونستن ببینن. بقیه اعضای تیم هم خیلی بهتر از کتی به نظر نمیرسیدن. دوربین زومشو از گیدیون که با تکیه به جاروش خوابش برده بود به گرگ بد گنده ای دوخت که با چهره ای کسل در حال هم زدن لیوانی پر از چایی پررنگ بود و آرتور با گذاشتن سرش رو شونه ی گرگ خرناس میکشید.
لایتینا، دورا و آملیا چپ چپ به بازیکن‌های تف تشت نگاه می‌کردن و از مشاهده اینهمه بی نزاکتی اخ و پیف می‌کردن. لیونل مسی و آدم فضایی و اینستاگرام هم که کلاً تو باغ نبودن و این وسط رون با شرمزدگی سرش رو پایین انداخته بود و سعی داشت هرگونه نسبتش رو با یکی از اعضای تیم تف تشت مخفی کنه.

صدای گزارشگر تو ورزشگاه پیچید:
- گویا اوضاع و احوال بچه های تف تشت خیلی رو به راه نیست. به نظرتون بهتر نیست خودمونو علاف نکنیم از همین الان برنده رو دلار اعلام کنیم و بریم سر زندگیمون؟

ملت که برای رسیدن به ورزشگاه زحمت ها کشیده بودن و خون ها داده بودن، صدای اعتراضشون بلند شد و باعث شد چندتا از اون قندیل درشت ها وسط ورزشگاه سقوط کنه. گزارشگر با سرعت گفت:
- به خاطر خودتون گفتم وگرنه من که پولمو میگیرم و چرت و پرتمو میگم و میرم. حالا هم قبل از اینکه سرمون رو به باد بدین بریم برای شروع بازی.

بلافاصله داور جلو اومد و توپ هارو آزاد کرد. با سوت داور اعضای دلار به دنبال توپ ها شیرجه رفتن. ولی به نظر نمی یومد آغاز بازی خیلی روی اعضای تف تشت تاثیر گذاشته باشه. کتی بل سرش رو روی تابلوی سرکادوگان گذاشته بود و دو نفری مشغول خروپف کردن بودن. هیتلر با کسلی تکونی به خودش داد.
- بچه ها مسابقه شروع شد.

گرگ بد درحالیکه لیوان چاییشو هورت میکشید گفت:
- باشه.

هیتلر با خشمی که حتی سیبیل رو تکون میداد نعره زد:
- باشه و زهر تسترال مرتیکه! همه اینا زیر سر توی دوا باز و اون یکی مرتیکه‌ی زن باره است! حیف شد نزدم این انگلستان رو با خاک یکسان نکردما! حالا هم قبل از اینکه بگم بندازنت تو اتاقای گاز سریم کمک کن این جنازه هارو برسونیم به بازی.

این تهدید موثر واقع شد. گرگ بد اخرین قلپ چاییشو خورد. بعد زیربغل آتور و گیدیون رو گرفت. ددپول هم کتی و تابلوی سرکادوگانو زیر بغل زد با اشاره هیتلر به سوار جاروهاشون شدن.

فلش بک- یک هفته قبل از مسابقه


چند وقتی میشد که اعضای تیم متوجه تغییرات محسوسی در آرتور شده بودن. اغلب موقع تمرین ها ساکت و رنگ پریده رو جاروش میشست و علاقه ای به دنبال کردن بحث ها نشون نمی داد. بعضی وقت ها هم با چهره ای خواب آلود و اخمو یه گوشه مینشست و دماغشو بالا میکشید یا بی توجه به تمرینات برای خودش چرت میزد. هر وقت هم که این کارهارو نمیکرد یا توی توالت پیداش میکردن یا مشغول تمیز کردن بینیش با آستین رداش. نیازی هم به گفتن نیست که تمرکز و دقتش روی بازی خیلی کم شده بود. بیشتر وقت ها توپو نمیدید یا با اینکه متوجه توپ های بازدارنده میشد اجازه میداد تا بهش ضربه بزنن. کاملاً هم طبیعی بود که دیگه جای سالم تو صورتش باقی نمونده بود.
بچه های تیم به شدت نگرانش بودن و این تغییرات رو گذاشته بودن به پای قهر مالی از آرتور و فکر میکردن که از غم دوری همسر دلبندش افسرده شده. متاسفانه مالی هنوز به قضیه آشتی با آرتور روی خوش نشون نداده بود و حتی حاضر نشده بود به خاطر بچه ها وانمود کنه با آرتور آشتی کرده. کلاً اوضاع هیچ رقمه خوب پیش نمیرفت. با این همه بچه های تف تشت، البته به جز گیدیون که خودش رو زده بود به برق، برای روحیه دادن به رفیقشون تمام تلاششون رو میکردن. در نتیجه اصلاً جای تعجب نداشت که سیل بی شماری از پیشنهادات عجیب و غریب به سوی آرتور روانه میشد.
- هی اتور نظرت چیه امشب بریم دور دور؟خوش میگذره ها!
- نه بی خیال حسش نیست.
- آرتور میای نقطه م به هوا بازی کنیم؟
- نقطه م به هوا دیگه چه صیغه ایه؟
- همون گرگم به هواست که نقطه ش گم شده!
-

ولی ظاهرا هیچ چیز نمیتونست حال نامساعد آرتور رو خوب کنه و تلاش اعضای تیم برای سرحال آوردنش به بن بست خورده بود. حتی وقتی که هیتلر حوصله ش سر رفت و تهدیدش کرد که تو اتاق گاز میندازتش آرتور با بی اعتنایی شونه بالا انداخته بود. به نظر می رسید کلاً از دست رفته باشه این بشر!
تا مسابقه با تیم دلار چیزی باقی نمونده بود و حضور یه عضو گوشه گیر و بی حوصله به هیچ وجه به نفعشون نبود. متاسفانه زمان رو برای تعویض بازیکن از دست داده بودند.دیگه دیدن تجمعات غیرطبیعی بین اعضا درگوشی صحبت کردن ها و بعضا انداختن نگاهای ناجور به آرتور که روز به روز کسل تر و ژولیده تر به نظر میرسید دیگه جزئی از برنامه تمرین روزانه تیم شده بود.

اما اون روز در حین تمرین به طرز غریبی آرتور گوش به زنگ و هوشیار به نظر می رسید و توجه بیشتری به بازی از خودش نشون داده بود. به نوعی ظاهراً تلاش میکرد کم کاری این چند وقتشو جبران کنه و دوباره اعتماد بچه هارو به دست بیاره. انگار خودش هم خیلی خوب متوجه شده بود با اخراج شدن فاصله ای نداره. خلاصه برای تمرین اون روز بسیار جدی به نظر می رسید. حتی جدی تر از هیتلر. تا جاییکه سه تا از گل ها رو خودش به ثمر رسونده بود و یکی دوبار هم به کمک سرکادوگانی رفت که اون روز تو دروازه وایساده بود اجازه نداده بود سرخگون گل بشه. حتی یه بار دیده شد با قیچی برگردون توپ بازدارنده رو دفع کرده. گویا بالاخره خدایان باهاشون از درآشتی در اومده بودن و بخت و اقبال به روشون لبخند میزد. میشد گفت این بهترین تمرینشون از زمان تشکیل تیم تف تشت تا حالا بوده حتی.

دقایقی بعد در رختکن

اعضای تیم دور هم جمع شده بودن تا حین عوض کردن لباساشون به پچ پچ و گمانه زنی در مورد تغییر رفتار آرتور بپردازن.
- عالی بودین همه تون. فردا همینجوری بازی کنین بردیم بازیو.
- کسی نقطه منو ندیده؟

هیتلر که از نقطه بازی های کتی به شدت حوصله ش سر رفته بود از جیبش یه تیکه کاغذ درآورد و داد دست کتی که وسطش یه نقطه سیاه گنده نقاشی شده بود. در نتیجه کتی جیغ کشان از یافتن نقطه ش موقتا از کادر خارج شد. گیدیون درحالیکه چونه شو میخاروند گفت:
-ولی رفتار آرتور مشکوک نبود؟ من فکر میکنم یه چیزی زده بود انقدر شنگول بود.

ددپول در حال بازی با شمشیرهاش ناغافل زد سطل آشغال رختکن رو از وسط نصف کرد تا به گیدیون چشم بدوزه.
- یعنی میخوای بگی خل و چل شده بود؟ ولی اینکه چیزی نیست. من خلم. تو خلی. همه ما که تو این پستیم خلیم.اصلا هرکی این پستو میخونه خله. ما چیزی نیستیم جز یه مشت شخصیت خل و چل تو یه پست خل و چل!هارهارهارهورهورهورهیرهیرهیر.

گیدیون روترش کرد.
- زهر کرکس! نیست که آرتور در حالت عادی هم ادم سالمی بود!

قبل از اینکه ددپول بزنه گیدیون رو هم به سرنوشت سطل آشغل بدبخت دچار کنه؛صدای سرفه ی کوتاهی از پشت سر توجهشونو جلب کرد.

آرتور با کمرویی درحالیکه یه سینی پر نوشیدنی های رنگ و وارنگ دستش بود تو چارچوب در وایساده بود و بدجوری معذب به نظر میرسید. گرگ بد با اون هیکل گنده ش مثل بادیگارد پشتش ایستاده بود. اعضای تیم دست از حرف زدن برداشتن و به این ترکیب نه چندان متجانس چشم بدوزن. آرتور که کمابیش عصبی به نظر میرسید بدون نگاه کردن به چشم های هم تیمی هاش گفت:
- میدونم من این چند وقته خیلی اذیتتون کردم و حرصتون دادم و این صوبتا. یه چندتا چیز دیگه هم بود میخواستم بگم بهتون ولی الکی پست کش میاد. ام...برای همین سانسورشون میکنم. میگم...عوضش بیاین نوشیدنی بزنیم و همه کدورت هارو رفع کنیم.

ایده خوبی بود. بعد از یه روز تمرین سخت. در نیتجه همگی مثل ندید بدیدها به سمت سینی هجوم بردن و چیزی نمونده بود تابلوی سرکادوگان رو زیر دست پا له کنن. لیوان ها طی یه حرکت بالا رفت.
- به افتخار دوستیمون!
- به افتخار تیممون!
- به سلامتی کوییدیچ!
- به سلامتی پیوند دوبارمون!


گوینده این سخن با پس گردنی نویسنده به بیرون پست هدایت شد. اما گیدیون تنها کسی بود که خیلی خوشحال به نظر نمی رسید. نگاهی به لیوان نوشیدنیش انداخت و کمی بوش کرد. بعد با سوظن به شوهرخواهرش نگاه کرد.
- راستشو بگو آرتور. اینهمه تغییر یه دفعه چه معنی میده؟ نکنه به سرت زده خواهر منو با ۷ تا بچه طلاق بدی سر سیاه زمستون؟ نکنه باز سرش هوو آوردی کبکت خروس میخونه؟

آرتور آشکاراً دست پاچه به نظر می رسید.
- نه به جان گیدی! حقیقت من به این نتیجه رسیدم که کارام نتیجه ای جز تباهی نداره. من یه مرد عیال وارم و به خاطر زن و بچه هام هم که شده باید به خودم می یومدم و این حرفا. اصلاً قصد دارم برم به دست و پای مالی بیافتم و ازش طلب بخشش کنم. من شوهر بی چشم و رو و قدر نشناسی بودم.

گیدیون به سردی گفت:
- خوشحالم خودت متوجه این موضوع شدی!

ددپول چنان با قدرت کوبید پشت سر گیدیون که صورتش با لیوان تو دستش یکی شد.
- انقدر سخت نگیر گیدی. خدارو شکر کن که تو این پستی و میتونی همینجوری کلفت بار آرتور کنی. وگرنه تو طبق کتاب سال ها قبل مردی و اصولا نباید بتونی چیزی بهش بگی.

گیدیون نفس عمیقی کشید تا جلوی فوران خشمش رو بگیره. در عوض کله‌اش رو از توی لیوان کشید بیرون و لیوان رو به سمت دهن برد. در این حین آرتور با لبخندی مضطرب به هم تیمی هاش چشم دوخته بود. بدون اینکه حتی لب به نوشیدنیش بزنه افکارش به سمت دیروز بعدازظهر کشیده شد.

دیروز بعد از تمرین- رختکن تف تشت

- داوش ژون جفت توله هات این تنو بشاز!

تصویر کم کم وضوحش رو به دست آورد. چهره خسته و ژولیده آرتور تو کادر ظاهر شد که به دست و پای گرگ بدجنس افتاده بود و برای یه ذره مواد التماس میکرد. گرگ بد با پنجه زیر بغلشو خاروند.
- نمیشه جون تو داوش. بالاخره مرامی یه چند وقت بهت حال دادم ولی در جریانی که زندگی خرج داره.

آرتور نگاه اشک آلودشو به صورت پشمالوی گرگ دوخت.
- یعنی باس چیکار کنم؟

گرگه لبخند بدجنس طوری زد. بعد دستشو برد تو جیب بغل کتش. چند لحظه بعد یه بسته بی رنگ و رو کشید بیرون و جلوی چشم های نامیزون آرتور تکون داد.
- اینو میبینی؟این تسرالوفینه. ماده مخدری که شخصا توسط جناب مورفین گانتای اعظم تولید شده. بو کشیدنش هم کافیه تا طرفو معتاد کنه. ولی خب مطمئن تره طرف بخورتش. یکم از اینو بریز تو معجون رفیقات تا معامله مون جوش بخوره.

نفس آرتور بند اومد.
- میگی رفیقامو معتاد کنم؟بژن مشل خودم؟

گرگ با خونسردی بسته رو برگردوند تو جیبش.
- به هرحال زندگی خرج داره آرتور خان منم باس خرجمو از یه جا درآرم دیگه. همه ش که نمیتونم منتظر شنل قرمزی بشینم و آخرش ننه بزرگشو بخورم! حالا باز تصمیم با خودته از ما گفتن بود.

آرتور مردد بود. درست بود که معتاد شده بود ولی هنوز یه ذره وجدان ته وجودش باقی مونده بود... که اونم وقتی دستشو دراز کرد تا بسته رو از گرگ بگیره نیست و نابود شد!

فلش فوروارد- زمان حال

هرکی وارد رختکن میشد در وهله اول ممکن بود اینطور به نظرش بیاد که جشنی چیزی در جریانه. ده دقیقه‌ای نگذشته بود که اعضای تیم تف تشت در اثر مصرف تسترالوفین به تسترال بازی افتاده بودن. اعضای تیم کوییدیچ انگار عنان از کف داده بودن و وسط رختکن مشغول انجام انواعو اقسام حرکات موزون بودن. دوربین از روی گیدیون و ددپول که داشتن رقص شمشیر میکردن روی صورت هیتلر که داشت یه گوشه برای خودش پیدا کرده بود و رقص قفقازی میکرد زوم کرد. کمی دورتر از هیتلر کتی بل مثل تارزان از چراغ وسط رختکن اویزون شده بود و هرازگاهی جیغ های بنفش میکشید. تابلوی سر کادوگان عربده می‌کشید و با شمشیر دنبال اسب کوتوله‌ی فلک زده گذاشته بود. گرگ بد گنده یه گوشه داشت لباس‌هاش رو می‌کند و سعی داشت لباس‌های شگونه‌ها رو به زور تنش کنه و اصرار داشت که مادربزرگه‌است. کسی به آرتور توجهی نداشت که با نگاهی خالی از احساس به هم تیمی هاش نگاه میکرد. ظاهرا نقشه شون گرفته بود. هرچند آرتور چندان رضایتی به این کار نداشت. با حالتی حاکی از عذاب وجدان به بچه های تیم نگاه کرد. زیر لب گفت:
- مطمئنم درک میکنید که مجبور بودم!

فردای آن روز- رختکن تیم تف تشت

در باز شد و همه‌ی اعضای تیم یه کله وارد رختکن شدن و آرتور که داشت با خیال راحت تزریق انجام میداد رو شدیدا غافلگیر کرد. آخه بینوا هنوز شبا توی رختکن میخوابید و تو خونه راهش نمیدادن.
قبل از اینکه بتونه سرنگ رو یه جاییش مخفی کنه اعضای تیم ریختن رو کله‌ی آرتور. آرتور بدبخت اول فکر کرد که میخوان دخلش رو بیارن و شروع به خوندن دعای شب قبرش کرد. گیدیون اولین نفر به آرتور رسید، دست انداخت یقه‌اش رو گرفت و گفت:
-پسر عجب آب شنگولی دادی بهمون دیروز! از کجا میتونیم بیشتر گیر بیاریم؟

آرتور که یک نمه خیالش راحت تر شده بود گفت:
-اون که آب شنگولی نبود که، تسترالوفین بود ریخته بودمش تو شربت!
-همونو میخوایم دیگه تسترال مغز!بعضی وقتا فکر میکنم تو با این درجه هوشی چطور تونستی خواهر منو خام کنی.

آرتور میخواست دهن باز کنه و بگه که مالی از همون اولش هم عقل درست و حسابی نداشت. ولی آقا گرگه که متوجه شده بود ورق به نفعش برگشته با یه تنه آرتور رو از کادر خارج کرد. بعد در حالیکه لبخند های موذیانه ای میزد شیشه‌ی تسرالوفینش رو از جیبش کشید بیرون و شروع کرد به پخش کردن بین بچه‌ها. نیازی به گفتن نداره که دوباره تسترالبازی‌ها شروع شد و ملت از در و دیوار و بعضاً همدیگه آویزون شدن.با هم زدن و رقصیدن و آواز خوندن و جنگولک بازی درآوردن. خلاصه انقدر بهشون خوش گذشت که بعد از اون هر روز تا موقع مسابقه، همین بساط بود.
در نهایت بدون که اینکه بفهمن چی به چی شد چنان تو عالم اعتیاد فرو رفتن که روز به روز ورجه وورجه‌شون کمتر و خماری‌هاشون بیشتر میشد...


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۶/۱۱/۲۳ ۲۱:۴۶:۳۱
ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۶/۱۱/۲۳ ۲۱:۵۴:۱۱

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده



پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۲۱:۱۴ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۶
#18

گریفیندور، محفل ققنوس

سر کادوگان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۹ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۰۴:۵۶
از این تابلو به اون تابلو!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 165
آفلاین
تف تشت vs. دلار
پست اول


آرتور از اون روزی که یادش میومد، همیشه شونه‌هاش زیر بار مسئولیت خم بودن. کله‌ی کچلش از روز اول رو به کچلی بود. تسترالش از بچگی دم نداشت. خلاصه که وقتی مرلین داشت شانس تقسیم می‌کرد، آرتور تو صف کلاس تنظیم خانواده ایستاده بود.

تازه به دنیا اومده بود که بابای مرلین بیامرزش ریق رحمت رو سر کشید و عمرش رو داد به شما. آرتور موند و مادر بداخلاقش و موریل. وقتی بلاخره پاش به هاگوارتز باز شد، فکر می‌کرد شاید براش شروعی تازه باشه و بتونه از زندگیش لذت ببره. ولی از روز اول تو مدرسه طعمه‌ی بولی ها شد. از موهای قرمزش گرفته تا ردای مندرسش، آرتور همیشه سوژه‌ی خنده‌ی همکلاسی‌هاش بود.

یک بار سال آخر که بود فکر کرد که بخت بهش رو آورده. بلاخره یه دختر توی هاگوارتز، مالی خپله، راضی شده بود تا شب باهاش بیاد بیرون قلعه گردش و عشق و حال. ولی از اونجایی که آرتور کلاً شانس نداشت، نگهبان مدرسه مچشون رو گرفت و چنان رسوایی از قضیه بار اومد که آرتور مجبور شد همون مالی خپله رو بگیره.

بعد از ازدواج به خودش قول داد تا زندگی جدیدی رو شروع کنه. مالی شاید دقیقاً دختر رویاهاش نبود ولی زن دلسوز و مهربونی بود و از همه مهم‌تر، اون هم موقرمز بود، پس هیچوقت آرتور رو مسخره نمیکرد. اوایل ازدواج آرتور خیلی زحمت کشید تا بتونه به جایی برسه، اما مالی هی زارت و زورت حامله می‌شد و تعداد نون خورهای خانوار به صورت تصاعدی بالا میرفت. خیلی زود کار به جایی رسید که حقوق آرتور تازه بدون گرفتن مرخصی و با اضافه کاری، به سختی خرج خورد و خوراک خانواده رو کفاف میداد. دیگه آرتور و نیازها و خواسته‌هاش سالها بود که فراموش شده بودند.

یک روز در دفتر آرتور باز شد و خانومی قد بلند و جذاب در رداهای تمیز و اتو خورده وارد شد. معلوم شد که ایشون، ونسا بولارد، همکار جدید آرتور در امور مقابله با سو استفاده‌ی مشنگی هستن. هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که صحبت میون آرتور و ونسا گل کرد. کاشف به عمل اومد که ونسا هم مثل آرتور، در باطن خیلی هم به وسایل مشنگی علاقه داره و کلکسیونی از خرت و پرت‌های مشنگی جمع کرده. هرچی بیشتر صحبت می‌کردن، آرتور بیشتر به شباهت‌های بین جفتشون پی می‌برد. ونسا دقیقاً مثل آرتور بود، با این تفاوت که ازدواج نکرده بود و تمام وقت و هزینه‌هاش رو خرج خودش و علایقش می‌کرد.

توی هفته‌ی بعدی، آرتور هر روز صبح زودتر از خواب پا میشد وبا خوشحالی به سر کار می‌رفت. اوایل یه کَمَکی از اینکه از رفتن به اداره و گذروندن وقت با ونسا ذوق میکنه، وجدان درد می‌گرفت. ولی بعد با خودش گفت بلاخره یکجا هم باید به فکر لذت بردن خودش باشه. روزها تند و تند می‌گذشتن تا اینکه یک روز آرتور نصف روز رو مرخصی گرفت تا دیرتر سر کار بره. اون روز تولدش بود و امیدوار بود مالی و بچه‌ها بخوان باهاش وقت بگذرونن. ولی اشتباه می‌کرد، انگار همه تولدش رو هم فراموش کرده بودن.

- مالی، خپلک من، امروز یکم دیر تر میرم سر کار، نصف روز رو مرخصی گرفتم.
- بیا برو سر کار مرد حسابی! ده دفعه نگفتم مرخصی‌هات رو واسه عروسی اسکندر پسر نوه عمه‌ی زن گیدیون نگه دار؟
- باز هم مرخصی دارم عزیزم، در واقع از همه توی وزارت بیشتر مرخصی دارم چون هیچکدومش رو استفاده نکردم. یه نصف روز که ضرری نداره، گفتم شاید تو بخوای دور هم...

ولی مالی حرف آرتور رو نصفه گذاشت. سبد گنده‌ی رخت ها رو چپوند توی بغلش و گفت:
- خب حالا که نمیخوای بری سر کار بیا حداقل این رخت شسته‌ها رو ببر تو حیاط پهن کن که به یه دردی بخوری.

آرتور آهی کشید و سبد رخت به دست، به سمت حیاط راه افتاد‌. وسط راه رون رو دید که داشت یه نامه‌ی قلمبه رو به پای خرچال می‌بست.
- پسرم میای تا من اینا رو بیرون پهن می‌کنم کنارم یه هوایی بخوری؟ خیلی وقته با هم یه گپی نزدیم بابا. بیا بریم یکم کوییدیچ بازی کنیم چندتا تاکتیک یاد بابات بده چند روز دیگه مسابقه داره.
- عه، بابا جان ببخشید، تولد هرمیونه، دارم براش یه کارت تولد و یه کادوی کوچولو میفرستم، خرچال جون نداره بلندش کنه دارم میرم جغد پرسی رو بگیرم.
- باشه، عیب نداره خودم میرم.

همون موقع فرد و جرج از پشت سر آرتور دراومدن.
- ما میتونیم باهات بیایم. بیا چندتا تاکتیک خوب بهت یاد بدیم.

آرتور نگاه مشکوکی به نیش‌های تا بناگوش باز شده‌ی فرد و جرج انداخت و گفت:
- نه شما دوتا لازم نکرده بیاین. خودم میرم.

آرتور رخت‌ها رو پهن کرد و چند دوری تنهایی برای خودش کوییدیچ تمرین کرد. بعد هم برگشت تو خونه تا حداقل یک ساعت آخر مرخصیش رو با دخترش بگذرونه.
- جینی، دختر گلم، بیام تو بابا؟
- بیا تو.

جینی روی تختش نشسته بود و کتاب داستان میخوند. با اومدن آرتور حتی سرش رو هم از روی کتاب بلند نکرد.
- دخترم امروز تو رفتی جغد دونی نامه‌ها رو برداشتی؟
- آره
- توش برای من نامه‌ای کارت پستالی چیزی نبود؟ از برادرهات بیل و چارلی؟
- نه، چطور؟
- هیچی. میخوای تا من خونم بریم تو حیاط یه دست کوییدیچ بزنیم؟
- خیلی دوست دارم‌ها، ولی سرم شلوغه بابا جان، ببخشید.

آرتور آهی کشید و حتی زودتر از اینکه وقت مرخصیش تموم بشه به سمت وزارتخونه آپارات کرد.

به محض ورودش ونسا تولدش رو تبریک گفت.
- تولدت مبارک آرتور! برنامه‌ات چیه؟
- راستش برنامه‌ی خاصی ندارم.
- مگه میشه آدم روز تولدش برنامه نداشته باشه؟ اینجوری نمیشه. بیا امروز کار رو تعطیل کنیم بریم خونه‌ی من جشن بگیریم.

آرتور یک مقدار شوکه شد. نمیفهمید ونسا دقیقاً داره چه پیشنهادی بهش میده. کل وجدانش و آبروش بهش میگفت که خیلی رکو روراست بگه نه و برگرده سر کارش. ولی از اون طرف یاد این افتاد که هیچکس تولدش رو به جز ونسا یادش نبود، شاید وقت این بود که یک بار هم که شده، حداقل توی روز تولدش بهش خوش بگذره.
- باشه بریم!

خونه‌ی ونسا برعکس پناهگاه، یه ساختمون نوساز و شیک بود. ونسا آرتور رو از در برد تو و دست‌هاش رو روی چشمهای آرتور گذاشت. دست‌هاش برخلاف دستهای زمخت و کارکرده‌ی مالی، نرم و پنبه‌ای بودن. آرتور حالی به حولی شد. خاطرتون باید باشه که قبل تر گفتم آرتور خیلی زود ناچار شد با مالی ازدواج کنه، اینه که هیچ وقت زیاد با زن‌ها معاشرت نکرده بود و نمی‌دونست چطور سر صحبت رو باز کنه و چجوری ابراز علاقه کنه. ولی با خودش فکر کرد الآن وقتشه که از خودش جربزه نشون بده و چیزی بگه.

- ببین ونسا قبل از اینکه چشمام رو باز کنم میخوام یه چیزی رو بهت بگم. هر سوپرایزی که برای من آماده کردی، برای من ارزش یک دنیا رو داره. خانواده‌ی خودم کامل تولد من رو فراموش کردن و حتی برام یه جوراب هم نخریدن. من بچه بودم سنی نداشتم که با مالی ازدواج کردم. بعدش هم که هی بچه پشت بچه اومد. اگه الآن با عقل الآنم تصمیم میگرفتم، هیچ وقت با مالی ازدواج نمیکردم و با خانوم با کمالات و فهمیده‌ای مثل تو ازدواج میکردم. بچه هم نمی‌آوردیم، فوقش یه دونه.
- آرتور...
- البته الان هم دیر نیست. تو فقط یه کلمه بگو و من قلبم مال تو میشه، جونم مال تو میشه، اصلاً...
- آرتور!

آرتور متوجه شد که فشار دست‌های ونسا از همون اوایل صحبتش از روی چشماش برداشته شده. در واقع خودش چشمهاش رو بسته بود چون اینجوری براش راحت تر بود که بتونه ابراز علاقه کنه. آرتور آروم لای پلکهاش رو باز کرد تا ببینه ونسا چه سوپرایزی براش تدارک دیده.
مالی با کیک تولد توی دستش هاج و واج نگاهش می‌کرد. شیش تا پسر قد و نیم قدش هم همه وسط اتاق پذیرایی ونسا جمع شده بودن و هرشیش تاشون به نحوی دست دراز کرده بودن تا گوش‌های جینی رو بگیرن. فکر نکنم لازم باشه که بگم دقیقاً چه بلایی سر آرتور اومد ولی خلاصه‌اش اینکه تا ده ثانیه‌ی بعد، اون کیک تولد توی سرش خورد شد.

آرتور غمگین و تنها توی رختکن کوییدیچ تیمش نشسته بود. بعد از اون قضیه مالی از خونه پرتش کرده بود بیرون و آرتور که خجالت می‌کشید تو این سن می‌کشید خونه‌ی موریل بره، به ناچار، شبها رو توی رختکن می‌خوابید. تیم هنوز تمرینشون رو شروع نکرده بودن، آرتور آرزو می‌کرد هیچوقت شروع نکنن چون نمی‌دونست گیدیون چه بلایی به سرش میاره.

توی همین حال و هوا بود که در رختکن باز شد و گرگ بد گنده، یکی از هم تیمی‌های آرتور وارد شد.
- عه! آرتور تو اینجا چیکار می‌کنی؟ به این زودی اومدی تمرین؟ هنوز یک ماه تا بازی‌ها مونده.
- مالی از خونه پرتم کرده بیرون. اصلاً ببینم خودت اینجا چیکار می‌کنی؟
- اوه، من چیزه، من راستش دنبال یه گوشه‌ی خلوت و دنج می‌گشتم. البته نه اینکه تو اینجایی مشکلی باشه جون تو! اصلاً تو هم که حال و روزت خرابه، دوتایی میریم تو کارش!
- دوتایی میریم تو کار چی؟
- استعمال!
- مرلین به دور. من اهل این چیزا نیستم!
- منم نیستم جون تو! یک دفعه چیزی نمیشه. بیا این رو بگیر زیر دماغت بو کن از دنیا و متعلقاتش رها میشی. غم و غصه ‌ات و مالی هم یادت میره. بیا.

آخرین باری که آرتور تصمیم گرفته بود تا به فکر خودش و حرف دل خودش باشه زیاد خوب از آب در نیومده بود. این بود که تصمیم گرفت یه بار دیگه امتحان کنه بلکه بار دوم یه ذره حال کرد. این بود که بطری مایع رو از دست گرگ گرفت و گذاشت زیر دماغش و بو کشید.
- آخیییییییش! چه حالی میده جون تو! از غم و غصه‌هام انگار ول شدم جون تو. حالا فقط نگرانی‌هام مونده.
- نگران چی هستی داداش؟
- گیدیون ببینتم پوستم رو می‌کنه.
- تو نگران گیدیون نباش. اونم اومد بهش دوا میدیم بو کنه اوکی میشه!


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۰:۰۰ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
#17

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
مسابقه مرحله نیمه نهایی لیگ کوییدیچ 1396


تف تشت
VS.
دلار


مهلت مسابقه: از ساعت 00:00 روز 14 بهمن تا ساعت 23:59 روز 23 بهمن


داوران: نقاب و آرسینوس جیگر



پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۲۲:۵۵ دوشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۵
#16

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۱:۵۹:۴۸ جمعه ۲۸ دی ۱۳۹۷
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 702
آفلاین
نتیجه بازی تف تشت با تراختور زرد ( حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی) )


تف تشت:

*آلبوس دامبلدور: 96+20% = 115.2

امتیاز تیم: 115.2


تراختور زرد:

هیچ بازیکنی از این تیم در مسابقه شرکت نکرد.

برنده مسابقه: تف تشت

+ بدلیل شرکت آلبوس دامبلدور از تیم تف تشت و احترام به پست ایشان، تیم تف تشت برنده مسابقه اعلام می شود. اما چون هیچ پست دیگری از تیم ارسال نشده است، امتیاز گوی زرین در این مسابقه به هیچ تیمی تعلق نمیگیرد.

+ با تشکر از آرسینوس جیگر بابت امتیاز دهی به این مرحله.


ویرایش شده توسط مرلین کبیر در تاریخ ۱۳۹۵/۱/۱۰ ۰:۲۳:۳۶

? so what


پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۲۲:۰۰ یکشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۴
#15

آلبوس دامبلدور old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۲ جمعه ۱۶ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۲:۴۶ چهارشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 178
آفلاین
تف تشت
VS
تراختور زرد


پست اول

- ... و این هم از وینکی!

جن خانگی، سوار بر جارو از داخل چادر رختکن تیم تف تشت خارج شد و در آسمان به پرواز در آمد و با عشوه نگاهی به دوربین انداخت، سپس در جای خود قرار گرفت. بعد از آنکه شور و اشتیاق تماشاگران فرو نشست همه حواس ها بار دیگر به رختکن تیم تیمارستان شلمرود متمرکز شد. گزارشگر گاز بزرگی از همبرگر خود زد و ملچ مولوچ کنان به ادامه گزارش خود پرداخت:
- خب، نوبت میرسه به آخرین بازیکن تیم تف تشت... قورت... بله ببخشید، نمیدونید ما ان قدر وقت نمیکنیم که غذامونو بخوریم و مجبوریم اینجا... هام! ( افکت گاز زدن ) ... لامصب عجب همبرگریه ... غذا بخوریم، خب این شما و این... ورونیکا اسمتلی!

خبری از ورونیکا نشد.

- ورونیکا اسمتلی! پس کجا مونده کاپیتان تف تشت؟

اعضای تیم تف تشت به یکدیگر نگاه کردند.

فلش بک

- گوشنمه!
- نه! هاگرید باید خودش رو نگه داشت! پیتزا الان رسید!

این وضع در خوابگاه تف تشتی ها اصلا و ابدا غیر عادی نبود، مثل همیشه، هاگریدِ گرسنه به دنبال غذا میگشت و در صورت پیدا نکردن، هرچیزی را نوش جان میکرد، حتی اگر آن چیز، هم تیمی های خودش باشند! وینکی به شکم هاگرید چسبیده بود و در تلاش بود مانع رسیدن نیمه غول به کاپیتان تف تشت شود. دامبلدور به غول گشنه نزدیک شد، پرید و ریش هایش را گرفت و به طرف پایین آورد تا بتواند چیزی بگوید.
- روبیوس! تو نباید کسیو بخوری! محفل مهد عشقه! بهش عشق بورز! من مطمئنم نیروی عشق باعث میشه تو گرسنگیتو نادیده بگیری!
- گشنمه! پروف! من دارم کنترلمو از دست میدم!
- کنترلتو بده دست من! شبکه چهار راز بقا داره!

همه به رماتیسم چشم غره رفتند که باعث شد وی شانه ای بالا بی اندازد و با " به من چه " ی خاص خود، شیرینی ناپلئونی را زیر بغل بزند و از آن مهلکه بگریزد. هاگرید با یک حرکت وینکی و دامبلدور را از زمین بلند کرد و به سمت کنج خوابگاه پرتاب کرد. ابتدا پیرمرد به زمین برخورد کرد، سپس جن خانگی روی شکم او افتاد. وینکی خواست به سمت نیمه غول برود که چیزی توجهش را جلب کرد.
- پشمک؟! پشمک ریشاشو بیگودی کرد؟ پشمک موهاشو دیزلی زد؟!
- راستش دخترم این مال دورانی بود که لیلی لونا کوچولو دنبال این بود که به مو و ریشای من مدل بده، الان دختر خوبی شده، یه شفا دهنده ی خوب! حالا خوشگل شدم دخترم؟

وینکی خواست سر به کوه و بیابان بگذارد، میخواست برای همیشه در افق محو شود، میخواست از قطار دنیا پیاده شود اما یادش آمد پول ندارد، بنابراین ترجیح داد همچنان داخل قطار بماند.
-نه!

دیگر دیر شده بود، اره ی روی زمین و هاگرید آرام شده، همه چیز را نشان میداد، کاپیتان تف تشت، یک سفر همیشگی و بدون بازگشت به معده هاگرید داشت.

پایان فلش بک

- حالا چیکار کنیم؟ حتما باید هاگر شب مسابقه کاپیتانمونو میخورد؟ حالا یه بازیکن کم داریم.

در این لحظه یک جارو پرنده قدیمی به آن ها نزدیک شد که دود سبزی را با خود به همراه داشت. جارو رو به روی بازیکنان تف تشت متوقف شد و مردی با ردای سراسر سبز در برابر آن ها نمایان شد، با ورود مرد، ورزشگاه در سکوت فرو رفت و همه به مرد زل زدند. از روی علامت اسلیترین که روی ردایش نقش بسته بود، میتوان حدس زد او کیست.
- من بازیکن جایگزینم.
- چرا شما؟
- ما اسلیترینی ها همیشه هوای همو داریم، مثل اون گودریک نیستم که.

ننه قمر پاسخ دندان شکنی از سالازار گرفت و پوکرفیس گونه روی جارویش نشست و تا آخر بازی کسی حق ندارد از زبان او جمله ای را بگوید زیرا او از سالازار حرف شنوی داشت. بنابراین تیم تف تشت و تراختور زرد در مقابل یکدیگر ایستادند تا با سوت داور بازی را شروع کنند. اعضای تیم نمیدانستند با وجود اسلیترین، هنوز هم میتوانند مثل دوران ورونیکا " دور هم کوییدیچ کوچکی بزنند " یا نه.

همان زمان - رصد خانه مراغه

- قربان! قربان! :اسمایلی سوری لند:

رئیس رصدخانه در اتاق مخوف خود به صندلی تکیه داده بود و پاهایش را روی میز گذاشت و پک دیگری به سیگار برگ خود زد. مرد سراسیمه وارد اتاق شد و تحت تاثیر جو خوفناک آنجا قرار گرفت اما وقتی کمی دقت کرد متوجه شد رئیس پرده ها را کشیده است بنابراین به سمت پنجره رفت و پرده ها را کشید که در اثر آن، نور کورکننده ای به چشمان رئیس تابید.

بومب!

- صد بار گفتم حال وهوای رئیس مافیارو به خودت نگیر، ریاست رصدخونه ان قدر فیس و افاده نداره که.

رئیس از روی زمین بلند شد و گفت:
- چیکار داشتی حالا؟

مرد مورد نظر، دست رئیس رصدخانه را گرفت و به سرعت از اتاق خارج شد و به سمت اتاق تلسکوپ ها حرکت کرد که سیصد و سی طبقه بالا تر بود و البته، بدون آسانسور! طبقه ی اول را به راحتی بالا رفتند، طبقه ی دوم را به همین ترتیب، طبقه سوم به همین ترتیب...

چند ساعت بعد

- بالاخره... رسیدیم... رئیس!

رئیس حرفی نزد.

- رئیس؟!

مرد سرش را برگرداند و متوجه شد فقط دست سرپرست رصدخانه در دست اوست و " بقایای بدن رئیس " جا مانده است. بنابراین مجبور شد به طبقه دویست و هشتاد و هفت برگردد. وقتی به این طبقه رسید، تنها چیزی که دید، لباس های او بود. درحالت عادی، فکر های منفی به ذهن افراد منفی میرسد که " اگه لباس رئیس اینجاست خود رئیس... " اما رئیس کوچولو از زیر لباس ها بیرون آمد تا به این افکار پایان دهد. به نظر میرسید این همه بالا آمدن از پله، او را بیش از حد لاغر کرده است.

مرد، رئیس را درجیب خود گذاشت و بار دیگر از پله ها بالا رفت تا به اتاق تلسکوپ ها برسد. وقتی به آن اتاق رسید، وی را از جیب خود در آورد و روی میز پرت کرد و تلسکوپ را طوری تنظیم کرد که او بتواند آن جسم آسمانی را ببیند.

- یه شهاب سنگ نارنجی؟
- بله رئیس! به نظر میاد حاوی ماده عجیب و نارنجی رنگی به نام " رماتیسم مغزی " باشه. که قراره...

بر روی نقشه شهر که روی میز قرار داشت خم شد و محاسبات خود برای محل برخورد احتمالی شهاب سنگ انجام داد، سپس جمله اش را کامل کرد:
- تو حمام باستانی شلمرود، فرود بیاد!


به یاد گیدیون و هری.

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!
برای گریفیندور ‏.


پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۰:۲۸ سه شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۴
#14

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۱:۵۹:۴۸ جمعه ۲۸ دی ۱۳۹۷
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 702
آفلاین
دیدار رده بندی مسابقات جام جهانی کوییدیچ


تف تشت - تراختور سازی

زمان: از ساعت 00:01 روز سه شنبه 94/11/27 تا ساعت 23:59 روز دو شنبه 94/12/3


* قبل از شروع مسابقه قوانین را به دقت مطالعه کنید.


? so what


پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۲۱:۲۵ جمعه ۶ آذر ۱۳۹۴
#13

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۱:۵۹:۴۸ جمعه ۲۸ دی ۱۳۹۷
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 702
آفلاین
نتیجه بازی تف تشت با تیم قرمز و طلایی گریفیندور ( حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی) )


تف تشت:
*وینکی: 110.4
*ورونیکا اسمتلی: 105.8
*آلبوس دامبلدور: 105.8

امتیاز تیم: 107.3
امتیاز هماهنگی پست ها: 17


تیم قرمز و طلایی گریفیندور:
برایان دامبلدور: 82

به دلیل به حد نصاب نرسیدن تعداد پست ها، این تیم بازنده می باشد.

برنده مسابقه: تف تشت
صاحب گوی زرین: تف تشت



? so what


پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۲۳:۲۷ چهارشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۴
#12

برایان دامبلدور old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۴ دوشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۴۷ دوشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۴
از دره گودریک
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 94
آفلاین

پست اول

بعد از ظهر زیبایی بود. پرتو های درخشان خورشید که از میان شاخه های لخت و نیمه لخت درختان به زمین جنگل می تابید، زیبایی فضای جنگل را چندین برابر می کرد.

زمین جنگل از برگ های زرد و نارنجی درختان پر شده بود. باد سردی با قدرت تمام وزید و چندین شاخه درختان را تکان داد که باعث شد چندین برگ زرد دیگر نیز روی زمین بیفتد.

برگی که تازه روی زمین افتاده بود، با خشونت تمام، توسط فردی با مو های سرخ و چهره ای کک و مکی لگد شد.

به دنبال آن، قدم های خشمگین دیگری نیز برداشته شد و چند لحظه بعد، تنها صدایی که شنیده میشد، صدای خش خش برگ های زردی بود که زیر پای اعضای تیم قرمز و طلایی گریفندور، له می شد.

بازیکنان، با قدم هایی خشن راه می رفتند و هریک طوری به دیگری نگاه می کرد که گویی به یک موجود دم انفجاری جهنده نگاه می کند!

چیزی که بیش از پیش این وضعیت را عجیب می کرد، چهره های آن ها بود.

مو های رون کاملا بهم ریخته بود و یک کبودی آبی زیر چشم سمت چپش به چشم میخورد.

مو های بلند و ریش برایان پراکنده شده بود، اما به واسطه بدن سنگی خون آشامی اش آسیب چندانی ندیده بود.

جرج ویزلی دو خراش بزرگ بر روی پیشانی اش به چشم میخورد.

اما قیافه هرمیون، آمیلیا و جینی از همه وحشتناک تر بود. ظاهرا آمیلیا هنگامی که رفته بود تا پادزهری برای مشکل فوکس در بازی قبلی پیدا کند، مقداری معجون زيبایی و آرایشی نیز دزدیده بود که از نظر جینی و هرمیون، ارزش این عمل، از برنده شدن در مسابقه جام آتش نیز بیشتر بود!

پس از آن دعوای شدید هنگام تمرین، قیافه دخترهای تیم ، دست کمی از زامبی نداشت!

تنها عضوی که حال مساعد تری داشت، فوکس بود که آن هم به واسطه ی اشک شفا بخش خودش بود!

تمرین آن روز، افتضاح بود! اما هیچ کس نمی دانست بدترین بخش آن کدام قسمت بود.
رون با چماق مدافعین به برایان حمله کرده بود، جینی با لگد به صورت هرمیون زده بود، آمیلیا در حین تمرین، دم فوکس را گرفته بود تا خود سریع تر به گوی زرین برسد و در کل، زمین بازی کوییدیچ به تالار دوئل تبدیل شده بود!

با به یاد آوردن این حوادث، چهره رون از خشم قرمز شد، اما چیزی نگفت.
زمانی که اعضا به به خوابگاه بازیکنان رسیدند، رون تنها یک جمله گفت:

-فردا هفت و نیم صبح.

اعضای تیم با چهره هایی کاملا پوکرفیس، تنها به یک سرتکان دادن رضایت دادند.

هنگامی که رون به سمت اتاقش رفت، بر وسوسه زدن یک اردنگی به برایان مقاومت کرد!

فردای همان روز

رون راس ساعت شش و نیم با صدای دعوا از خواب برخاست.
ردای کوییدیچ اش را پوشید و بدون توجه به سر و صدای دعوا ، از ساختمان سفید بیرون آمد.

برعکس روز قبل، هوای آن روز کاملا ابری بود و شاید تا لحظاتی دیگر ریزش باران آغاز می شد.

رون به سر و صدایی که از داخل ساختمان می آمد بیشتر توجه کرد:

-برو کنار دیگه!...الان نوبت منه که از آینه. استفاده کنم!

-صبر کن تا من معجون ضد آفتابم رو بزنم!

-قار...قار...قار!

-آخه بی معز! آفتاب کجا بود!...برو کنار! باید از این معجون صاف کننده مو استفاده کنم!

-خانما...لطفا گوش کنین...من فقط می خوام به موهام ژل بزنم!...پس من یک دونه ای حساب میشم!

-یکدونه ای؟!...آدرس رو اشتباه اومدی حاجی!...نون سنگکی دو تا کوچه پایین تره!

-قار...قار...!

-یکی فوکس رو خفه اش کنه!

-آهای!...به ققنوس نوه ی من توهین نکنین!

-نوه ات چه بوقیه که ققنوسش باشه!؟

-توهین به آلبوس برابر مرگ است!

-بوق نزن بابا!

رون کاملا نا امید شد. کاش نصف استعدادی که این جماعت در فحش دادن داشتند، در کوییدیچ از آن استفاده می کردند!
رون به سمت زمین بازی به راه افتاد، او این بار به اعضای تیمش اجازه داده بود تا یک ساعت استراحت کند اما ظاهرا زیبایی برای آن ها از
از هرچیزی مقدم تر بود.
رون از خشم دندان هایش را به هم سایید و دستانش را مشت کرد.

بالاخره به ورزشگاه رسید، میخواست مدتی، تنهایی تمرین کنند.
رون وارد رختکن شد، جارویش را برداشت و وارد زمین بازی شد اما با دیدن زمین سرجایش خشکش زد:

تیر های دروازه شکسته بود، نصف چمن های زمین از بین رفته بود، نصف دیگر زمین کاملا حفر شده بود.

حس کاراگاهی رون به سرعت به کار افتاد تا مدارک را کنار هم قرار دهد:
زمین تا روز قبل سالم بود، این خرابکاری ها حاصل جادو بود، هیچ پدیده طبیعی نمی توانست تا این حد خرابی به بار بیاورد.

رون متوجه مطلب دیگری هم شد که شاید کلید حل این معما بود، البته اصلا دوست نداشت به کسی تهمت بزند اما این موضوع مدرک مهمی بود:
اعضای تیم تف تشت شب قبل به اینجا رسیده بودند.

رون چوبدستی اش را درآورد و گفت:

-اکسپکتوپاترونوم!

رون سپر مدافعش را به صورت یک پیام برای اعضای تیمش فرستاد. 
کار دیگری از دستش برنمی آمد، تنها مجبور بود امیدوار باشد که اعضای تیمش به این هشدار توجه کنند...


آخرین دشمنی که نابود می شود؛ مرگ است.



تصویر کوچک شده

کاراگاه برایان دامبلدور







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.