هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۱:۰۳:۴۲ شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۸
#14

نیمفادورا تانکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۶ شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۰۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 115
آفلاین
زرپافVSسریع و خشن

پست سوم*

آگاتا با حرکتی آکروباتیک از جلوی بازدارنده ای که ارنی به طرفش زده بود گذشت و توپ را دقیقا بر خلاف جهتی که آفتاب پرست پرید پرتاب کرد.
ورزشگاه از خوشحالی و شگفتی منفجر شد؛ چون آفتاب پرست خود را به شکل دروازه ها در آورده بود و مشخص نبود.

هیتلر به طرف آملیا پرواز کرد و با تعجب گفت:
_چجوری فهمید آفتاب پرست کدوم طرف می پره؟
_یه مشک...نه. شانسی بود. آره شانسی بود.

آملیا طوری این حرف را تکرار می کرد که گویی هم می خواست خودش را قانع کند و هم هیتلر را.
هیتلر سلامی نظامی کرد:
_اجازه می دید ترورش کنم؟
_ها؟ البته که...

همان لحظه نیمفادورا بازدارنده ای به طرف آملیا و هیتلر فرستاد و باعث شد هیتلر قسمت آخر حرف آملیا را نشنود.
هیتلر در حالی که داشت به جمله ی نصفه نیمه مانده ی آملیا فکر می کرد، به طرف پوست تخمه رفت تا سرخگون را از او بگیرد اما وسط راه مسیرش را کج کرد و از زمین مسابقه خارج شد؛ فکری در سر داشت.

یوان با شور و حال بازی را گزارش می کرد:
_اه! هیتلر از زمین مسابقه بیرون رفت. شاید مشکلی پیش اومده. حالا پوست تخمه گل دومو میزنه. بازی بیست- صفر به نفع زرپاف.

هافلپافی های تماشاگر که نمی دانستند کدام تیم را تشویق کنند، هر تیمی که گل می زد را تشویق می کرد و این طور بود که فقط زرپافی ها تشویق می شدند؛ چون بازی 70-0 به نفع آنها بود.

یوان هیجان زده تر از قبل فریاد می زد:
_تیم زرپاف داره مثل ستاره می درخشه. این لعنتیا انگار از همه ی ضربه ها خبر دارن. اممم...هیتلر؟ اون چیه هیتلر؟

هیتلر که در خیال خودش از دستور آملیا اطاعت کرده بود، فریاد زد:
_آرپیچیییی...می خوام زرپافیا رو ترور کنم.

تماشاگران فریاد زنان از جا می پریدند و می خواستند جان خود را نجات دهند که گری بک قیام کرد و از آن فریاد های خفه کننده اش کشید:
_ساکت شید احمق ها. هیتلر اونو بزار پایین وگرنه...

اشلی که مطمئن بود گری بک با مرد آرپیچی دست کنار نمی آمد، مداخله کرد:
_اههم...ببین هیتلر؛ ترور کردن مردم ایده ی خوبی نیست. می تونیم با...
_گاز گرفتن؟
_نه فنریر. می تونیم با صحبت مشکلمونو حل کنیم. نه؟

فنریر و هیتلر هر دو سر تکان می دادند.
ماتیلدا زیر لب فحشی داد و به طرف سدریک پرواز کرد:
_باید زودتر این بازیو تموم کنیم. اوضاع داره خراب میشه.
_باشه. ولی این به تو بستگی داره. گوی زرین رو زودتر بگیر.

هیتلر که انگار سلامت روانیش را از دست داده بود، با دهانش صدای تفنگ در میاورد و آرپیچی را تکان می داد:
_فایر...فایر...فایر. آرهه! بمیرید.

اون دوست ماتیلدا که نمی شناسیدش به نیمفادورا نگاهی انداخت. دیگه وقتش شده بود. شاید یک بازدارنده کم بود اما دو بازدارنده، حتما کار هیتلر را تمام می کرد.
_یک، دو، سه.

دو بازدارنده به طرف هیتلر هجوم بردند و او را نقش زمین کردند.
تانکس سعی می کرد به خودش روحیه دهد و انداختن هیتلر را تقصیر خود نداند.
_خب مست بود...به من چه؟

آریانا نمی خواست بازی را رها کند، اما حال هیتلر خیلی خراب بود.
_اوه! به دکتر نیاز داره.

هیتلر قهقه زنان سعی می کرد توضیح دهد اما هیچ کس چیزی از حرف هایش نمی فهمید، جز زرپافی ها:
_ستاره...ها ستاره. اونا گفتن...ههه. گفتن بازی حوصله شونو سر میبره...هاهاهاها. حوصله...

زرپافی ها بعد از شنیدن این حرف ها فهمیدند اگر هیتلر به هوش بیاید، دستشان رو شده است.
ماتیلدا به طرف داور اشاره کرد تا بازی را ادامه دهند.

_200-0 به نعف زرپاف. این تیم داره میترکونه.
اما جست و جو گرشون، نمیتونه اسنیچ رو پیدا کنه.
یوان بعد از چند ساعتی که گزارش کرده، صدایش گرفته بود و ناله می کرد.
بازیکنان روی جاروهایشان آویزان مانده و تماشاگران خابشان برده بود.

اشلی که سعی می کرد به مسابقه شور و حال بدهد، با خوشحالی اعلام کرد:
_ما بعد از مشورت با تیم داوران، به این نتیجه رسیده ایم که به خاطر فاصله ی زیاد امتیاز دو تیم، برنده ی مسابقه تیم زرپاف شود.

تماشاگران که گویی تازه با صدای بلند اشلی از خواب بیدار شده بودند، شروع به تشویق کردند، اما هیچ کدوم نمی دانستند کدام تیم برنده شده است.

پوست تخمه با جارویش به سمت ماتیلدا رفت و گفت:
_خب. میدونم الان وقت مناسبی نیست، اما...من پولی ندارم که بدیم به ستاره ها...هکتور هم وقتی خبر دستگیریشو شنیده، از کشور خارج شده.


ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۵ ۲۱:۲۳:۱۶

تصویر کوچک شده


پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۰:۱۹:۴۲ شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۸
#13

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۳۵:۲۴
از جایی که ارباب هست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 94
آفلاین
زرپاف vs سریع و خشن

پست دوم

ناگهان ماتیلدا درحالی که هیجان در صدایش موج می زد، با صدای بلندی پرسید:
- شما هم شنیدین؟

همگی با تعجب به ماتیلدا نگاه کردند. آگاتا به آرامی پرسید:
- چیو ماتیلدا؟ راجع به چی حرف می زنی؟

ماتیلدا با مشاهده ی واکنش آنان و حرف آگاتا دریافت که ستاره ها فقط با او حرف می زنند. با تعجب اندیشید که چرا صدای ستاره ها را فقط او می شنود.

موضوع را برای بقیه شرح داد. نیمفادورا گفت:
- شاید چون کاپیتان تویی فقط با تو حرف می زنن!
- آره راست میگه؛ شاید ستاره ها دلیل حضور ما رو حس کردن و می خوان فقط با کاپیتان حرف بزنن!

ماتیلدا به آرامی سری تکان داد و گفت:
- آره ممکنه؛ ولی خب الان این مهم نیست، چیزی که اهمیت داره اجرای درست عملیاتمونه!

ماتیلدا پس از گفتن این حرف چشمانش را محکم بست تا ذهنش را بر روی صدای ستاره متمرکز کند. پس از گذشت چند ثانیه ماتیلدا صدای کلفتی را به وضوح شنید:
- اینجا چی می خواین ای انسان های زشت و بی نور؟ کِدِری و مات بودنتون داره حالمو به هم می زنه!

ماتیلدا درحالی که فکر می کرد انتظار همچین خوشامد گویی ای را نداشته، در ذهنش گفت:
- سلام بر ستاره ی کبیر! حالتون خوبه؟ راستش ما نمی خواستیم مزاحمتون بشیم فقط یه درخواست کوچیک داشتیم که اگه اجازه بدین بگم.

صدایی عجیب در ذهن ماتیلدا پیچید که حاکی از اجازه ی ستاره برای گفتن حرفش بود. ماتیلدا درحالی که سعی می کرد ملایم حرف بزند، گفت:
- امیدوارم از این درخواستمون بد برداشت نکنین، ما اهل تقلب و این حرفا نیستیم، فقط الان واقعا مجبوریم. می شه شما یکم ما رو تو نقشه های کوییدیچ تیم سریع و خشن که اتفاقا حریف ما هم هست و احتمالا تا الان آملیای عزیز راجع بهش باهاتون حرف زده، کمک کنین؟

صدای خنده ی آمیخته به خشم ستاره در ذهن ماتیلدا پیچید:
- خیانت؟ اونم به بهترین دوستِ آدمیزادمون؟ هرگز!
- این که اسمش خیانت نیست؛ این کمک به بهترین دوستای آملیاست! آملیا بعدا ناراحت می شه اگه بفهمه شما از کمک به دوستاش دریغ کردین!

ظاهرا حرف های ماتیلدا در ستاره اثر کرد. لحظاتی در سکوت سپری شد. سپس صدای زیری که ماتیلدا احتمال می داد متعلق به ستاره ی دیگری باشد، خطاب به ستاره ی اولی گفت:
- این تنها شانس خلاص شدن از دست اون مزاحمه، قنطورس*! خوب بهش فکر کن!

ماتیلدا که آشکارا ترسیده بود و سعی می کرد به خود بقبولاند که آن مزاحم خودش نیست، منتظر جواب قنطورس ماند. پس از گذشت چند دقیقه قنطورس گفت:
- فقط به یه شرط حاضریم یه چیزایی بهتون بگیم؛ اونم اینه که یه نفرو برامون بیارین. یه انسان مزاحم به اسم هکتور که هر دفعه با دودی که از اون معجونای مزخرفی که درست می کنه و می ترکه و بالا میاد، خونه و شهر ما رو آلوده می کنه.

ماتیلدا با تعجب به هم گروهیانش که منتظر بودند، نگاهی انداخت و موضوع و شرط ستارگان را برایشان توضیح داد.

ارنی رباتی به طوری که مشخص بود خیالش راحت شده گفت:
- این که اشکالی نداره! هکتور برای خودِ ما هم مایه دردسره. من و اون دوست ماتیلدا که نمی شناسیدش می ریم اونو میاریم!

و به این ترتیب ماتیلدا دوباره بر روی صدای قنطورس تمرکز و موافقتشان را اعلام کرد.
دوباره آن صدای زیر که بعدها معلوم شد ستاره ی پولاریس* بوده، گفت:
- فقط که این نیست! شما علاوه بر آوردن اون موجود مزاحم، باید هزینه ی تعمیر خونه های ما که در اثر برخورد شهاب های مهاجم خراب شدن، پرداخت کنین. شما باید به ما پول بدین، ولی نه از اون فلزای مسخره ای که شما به عنوان پول ازش استفاده می کنین.

ماتیلدا با درماندگی پرسید:
- پس چه نوع پولی می خواین؟
- باید هر ده تا از اون فلزای طلاییتونو با هم آب کنین و بعد یه کره ی کوچولو باهاش درست کنین. هر ده تا پول شما، یه دونه پول ما حساب میشه و ما پنجاه تا پول کروی لازم داریم!

ماتیلدا درحالی که ناامیدی از چهره اش می بارید، شرط دوم ستارگان را برای دوستانش شرح داد. نیمفادورا با تعجب فریاد زد:
- پونصد گالیون؟ مگه ما سر گنج نشستیم؟ بیا بریم ماتیلدا ولشون کن، نمی تونیم بخاطر یه مسابقه پونصد گالیون از دست بدیم!

پوست تخمه که از ابتدا حرفی نزده بود و حالا خودشان را بسیار نزدیک به هدف می دید، گفت:
- نه، من جورش می کنم. بهشون بگو قبوله!

و بدین ترتیب پوست تخمه به دنبال پول درآوردن از کلاس پیشگویی خارج شد. ماتیلدا نیز موافقتشان را به ستارگان اعلام کرد.

پس از گذاشتن چند شرط کوچک دیگر توسط ستارگان و قبول آنها توسط ماتیلدا، ستاره ها به قولشان عمل کرده و رمز و راز بازی سریع و خشن را به آرامی در ذهن ماتیلدا زمزمه کردند.

حال

با صدای سوت داور، بازیکنان از روی زمین بلند شده و به هوا رفتند. توپ در ابتدا در دست تیم سریع و خشن بود که البته خیلی زود به دست بازیکنان زرپاف افتاد.

یوآن در میکروفون فریاد زد:
- آگاتا با یه حرکت عالی و حساب شده توپو از چنگ آملیا بیرون آورد؛ حرکتش فوق العاده بود، انگار از قبل می دونست آملیا قراره به کدوم سمت حرکت کنه!



*= نام ستاره ای در فضا


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۵ ۲۰:۳۱:۵۱
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۵ ۲۰:۳۳:۰۱
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۶ ۰:۳۶:۴۲

فقط ارباب!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۱۹:۳۵:۲۸ شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۸
#12

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۰:۲۷:۳۶
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
زرپاف
Vs
سریع و خشن


یوآن با ترس و لرز همه ی ورزشگاه را از نظر گذراند و دنبال نشانه ای از بلاتریکس و یا آن کفش پاشنه بلندش بود. بلاتریکس در بازی قبلی باعث شده بود که یوآن ملاقاتی با مرلین داشته باشد. اما همه ی جادوگران دور هم جمع شده و به کمک یوآن شتافته بودند و بالاخره توانستند روح او را برگردانند . یوآن وقتی آن موقع را به یاد آورد، بر خود لرزید. اما وقتی نشانه ای از بلاتریکس پیدا نکرد، نفس عمیقی کشید و به بازی پرداخت.
- سلام به همه. من یوآن آبرکرومبی هستم و امروز این افتخارو دارم که بازی دو تیم زرپاف و سریع خشن رو گزارش کنم. خب همونطور که می دونین، دو تیم هم گروهیه همدیگه هستن و ممکنه بازی خشن نباشه. البته من که نمی خوام خشن باشه... اما به حال مهم نیست. بازیکنان به زمین اومدن. تیم زرپاف به ترتیب...

بازیکنان به ترتیب وارد زمین شدند و هر دو تیم خوشحال بودند. تیم سریع و خشن برنامه ای غیرقابل توصیف و فوق العاده ای کشیده بود وآنها مطمئن بودند که با تکنیک های مد نظر‌، بازی را می بردند. اما تیم زرپاف از طرف دیگری خوشحال بود. لبخندی شرورانه بر روی لبان آنها خودنمایی می کرد. هر چند که آنها بدی در وجودشان نداشتند اما این بازی...

فلش بک

- چقد حوصله سربر!

آملیا ناگهان نگاهش را به ماتیلدا دوخت و ماتیلدا حرفش را پس گرفت!
- منظورم اینه که... چقدر خوبه این درس! من علاقه ی خاصی دارم به این درس اصلا!

و خیال آملیا راحت شد. اما ماتیلدا رویش را از او برگرداند و مدام غرغر کرد! فردا امتحان کلاس پیشگویی داشتند و امتحانشان از سیارات، ستاره ها و... بود. و طبق معمول، آملیا با اشتیاق درباره شان حرف میزد. او برای صدمین بار درس را دوره کرده بود. اما همه می دانستند که او بدون خواندن هم همه چیز را بلد بود!

ماتیلدا با چشمانش کتاب را نگاه می کرد و تظاهر بر این داشت که دارد این کتاب را می خواند ولی فکر او در جایی دیگر بود. به کوییدیچ! آنها تنها پنج روز وقت داشتند که خود را آماده کنند. و تیم مقابل آنها... . ناگهان فکری به ذهن ماتیلدا رسید. فکری که می توانست آنها را نجات دهد! او رویش را به طرف سدریک کرد و گفت:
- همه ی تیمو وردار بیار توی کلاس پیشگویی. یه فکری دارم!

سدریک خواست چیزی بگوید اما ماتیلدا با سرعت از تالار خارج شد!

کلاس پیشگویی

- ما رو که جمع نکردی که بهمون درس ستاره ها بدی؟

ماتیلدا به نیمفادورا نگاه کرد اما گفت:
- نه نیمفا! وقتی داشتم درس ستاره ها رو می خوندم، به این نتیجه رسیدم که از ستاره ها کمک بگیریم و اینجا بلندترین جاییه که می تونیم ازشون در خواست کمک کنیم!

آگاتا پرسید:
- اما...
- صبر کن آگاتا! هنوز حرفم تموم نشده. آملیا همیشه مسائلشو به ستاره ها میگه. هافلپافی ها اهل تقلب و یا خیانت نیستن. اما هیچ آدمی نمی تونه تا ابد خوب باشه. پس چطوره که به ستاره ها رشوه بدیم؟ می تونیم از کارای سریع و خشن سر دربیاریم. بچه ها، این تنها شانسمونه!

همه ی هافلی ها مردد بودند.

نیم ساعت بعد

بعد کلی جنجال و بحث، بالاخره تصمیم بر این گرفته شد که ایده ی ماتیلدا را عملی کنند. آنها به بلندترین نقطه ی در دسترس یعنی کلاس پیشگویی رفته بودند و سعی داشتند توجه ستاره ها را جلب کنند. و ناگهان ماتیلدا صدایی در مغز خود شنید. ستاره ها بالاخره به پیشنهاد و ندای او جواب داده بودند.


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲:۱۱:۳۰ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸
#11

مرگخوار(جدید)، گریفیندور

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۰۷:۰۴
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 350
آفلاین
سریع و خشن
VS
زرپاف



زمان: ساعت 00:00 روز 30 تیر تا ساعت 23:59:59 روز 5 مرداد

داوران:
فنریر گری بک
اشلی ساندرز

لطفا توضیحات ورزشگاه را مطالعه کنید.




پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۱:۰۴ شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۵
#10

تریسترام بسنوایتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۰ جمعه ۹ مهر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۹ چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۶
از خشونت گل ها خار می شود
گروه:
کاربران عضو
پیام: 16
آفلاین
نقل قول:
بدون چوب لباسی هرگز!

Mommie dearest



بزاق چهارم: آب
تف تشت VS رستاخیز





بومب دنگ!

آخر توقف بیش از حد آرسینوس کار دستش داد و یکی از بلاجرها که دید آرسینوس همینطوری مثل ماست ایستاده برای اینکه به حرکت تشویقش کند خودش را به او کوباند.

- و حالا آرسینوس جیگر رو داریم از تیم تفت تشت که با مخ به سمت زمین سقوط میکنه. چه میکنه این بازیکن!

کتی هم از آنطرف با بی خیالی داشت پاتیلش را هم میزد که آرسینوس بغل دستش سقوط کرد و با زمین یکی شد. درنتیجه کتی بلاخره رضایت داد سرش را با بی میلی بالا بگیره. اما به جای دیدن آرسینوس با داور خشمگین وکچل فیس تو فیس شد. با این حال کتی زرنگ شده بود. سریع از ضربه دمپایی داور یک جا خالی سوباسایی داد و باعث شد که داور برود قاطی باقالی ها.

تماشاگران:

داور حسابی کفری شده بود و برتی باتز با طعم استفراغ میدادی بهش بالا نمیاورد. برای همین تصمیم گرفت برود و حق کتی را کف دستش بگذارد که یکهو یادش آمد که وظایف داوری دارد و میتواند با کمک همین وظایف جد و آباد به رحمت مرلین رفته تف تشتی ها را جلوی چشمشان ظاهر کند. نتیجتا در حالی که همزمان خنده شیطانی میکرد و به کتی فحش های آبدار آسلامی میداد، سوار جارویش شد و با قیافه ای که حتی مادر سیریوس هم مقابلش کم میاورد خودش را به وسط زمین رساند. اما وقتی دست در جیبش کرد تا کارت قرمز به تعداد اعضای تف تشت درآورده و همه اشان را از بازی اخراج کند یادش آمد در پست قبل لباسش را با مایو عوض کرده و در حال حاضر جیبی ندارد.

داور:

تماشاچیان:

اعضای دو تیم:

داور که حسابی ضایع شده بود با خشمی دوبرابر قبل باز به دمپاییش متوسل شد و آن را پرت کرد به سمت تماشاچیان ولی از بخت بد ضربه اش خطا رفت و صاف خورد پس کله جنگ جهانی. جنگ جهانی همواره ثابت کرده بود که فاقد اعصاب درست حسابی است. همانطور که با 70 میلیون آدمی که زده بود در طول جنگ لت و پار کرده بود سر شوخی نداشت.

یه ثانیه طول کشید تا جنگ جهانی بپرد روی سر داور و چپ و راستش کند و البته در حین این کار مواظب بود که با عضلات پشت بازویش هم دلبری نماید.

- و اینم از داور که البته یکم هم برنزه شده. اوا؟ چی شد یه دفعه؟ به حق تنبون پاره مرلین یکی از اعضای تف تشت داره داورو به قصد کشت میزنه!

به نظر نمی یومد کسی زیاد از این موضوع ناراحت شده باشد. تماشاچی ها خیلی سریع بسته های تخمه و پاپ کورن رو درآورده و مشغول شدند. هرازگاهی نیز سوتی برای جنگ جهانی میزدند. ظاهرا دیدن کتک خوردن داور از تماشای بازی برایشان هیجان انگیزتر بود.
جنگ جهانی که حسابی از سر و صدای ملت خرکیف شده بود داور را ول کرد و رفت مقابل جایگاه تماشاگران. درحالیکه حرکت های موزون انجام میداد برای ملت فیگور پشت بازو می آمد. ملت هم برایش دست ها زدند و جیغ کشیدند و لنگه دمپایی پرت کردند.

از اینطرف داور هم با اینکه نصف دندان هایش شکسته بود و همان چهارتا موی باقی مانده روی سرش را هم جنگ جهانی کنده بود حاضر به کوتاه آمدن نشد. با همان وضعیت اسفناکش سلفی یهویی از خودش گرفت و همراه پیامی تهدید آمیز فرستاد تو توئیتر که در همان لحظه حدود ده میلیارد دیسلایک دریافت نموده و رکورد شکست.

در تمام این مدت هم کتی بل فارغ از همه هیجاناتی که بالای سرش رخ میداد با چهره ای سرخ و موهای پف کرده معجونش را هم میزد. معجون کف کرده و غلیظ شده بود و به نظر میرسید تا اتمامش چیزی نمانده باشد.

صدای گزارشگر در ورزشگاه پیچید:
- همونطور که می بینید لوسیوس یه بار دیگه حمله میکنه .... البته سوروس هستش... چون لوسیوس چند دقیقه پیش منهدم شد.

سوروس بازدارنده ای به سوی افق های بازدارنده ی کله ی وینکی پرتاب کرد. ولی چون چنین چیزی وجود نداشت بازدارنده محکم به کله ی کاربر مهمان برخورد کرده و کاربر مهمان در کمال رقت انگیزی مثل برگ درختی که هیچ برگی نداشت به سمت زمین سقوط کرد.

- بازیکن تف تشت افتادی روی زمین. درخواست نیروی امدادی از کنار زمین میشه...

تف تشتیا از دیدن این صحنه بسیار شاکی شده و روحیه ی انتقام جویی در درون بیرونشان جوش زد. البته غیر از تریسترام که همچنان مشغول هیچکاری و علافی بود.
جنگ جهانی دست از ادا و اصول و جلف بازی برداشت. با موشکی که در دست داشت سوروس رو مورد هدف قرار داد و طوری سوروس رو محو کرد که خود سوروس هم متوجه نشد محو شده چه برسد به تماشاچیان!
چون اگر تماشاچی ها میدانستند که سوروس محو شده از جا برمیخواستند و جنگ جهانی را تشویق میکردند و آرمان های کریس آنجل و دیگر شعبده بازان معروف جهان، در حالی که نمرده بودند زنده میشد ولی چه میشد کرد که بخت با جنگ جهانی یار نبود.

در همان حال پالی با فریادی زمزمه وار که بوی پای آرسینوس را میداد به سمت دروازه حمله کرد تا گلی دیگر به ثمر برساند. اما موفق نشد.چون اعضای برخاسته از ماقبل تاریخ تف تشت ریختن سرش. آرسینوس دوباره پایش را وارد حلقوم پالی نمود. جنگ جهانی و وینکی طی یک حرکت قسی القلب پالی را تیر باران کردند طوریکه تکه هایش به گوشه و کنار پاشید و لوزالمعده ش افتاد دست کتی بل که سریع آن را وارد محتویات معجونش کرد. گوگل هم تبریک تولد استیو جابز را بسیار آروم به ستون فقرات پالی کوباند و البته تریسترام چون همچنان مشغول هیچکاری نکردن بود نتوانست بهشان ملحق شود و سرش بی کلاه ماند.

- خطای تف تشت علیه پالی... البته شما از روی قطر دو بازیکن می تونید بفهمید کدوم قوی تره... هواداران تف تشت که اگه می دونستن تیمشون قراره اینقدر خوب باشه بیش از هشتاد و شیش درصد ورزشگاه رو پر می کردند... ببینیم نظر داور و کمک داور چیه... نتیجه همچنان پنجاه به دویست هست به نفع رستاخیز...


اما داور بعد از کتک هایی که نوش جان کرده بود نیاز مجدد به استراحت پیدا کرده بود. در آن لحظه گوشه ای برای خودش لم داده بود و داشت با گوشیش ور میرفت. بعد هم از استراحت زیاد خسته شد و از خسته شدن زیاد خسته و از طرفی آب پرتقالش تمام شده بود و از بس سلفی های خودش با مایو و دمپایی لا انگشتی را برای دوستانش فرستاده بود که حجم اینترنتش هم رو به پایان بود. پس بدون توجه به اعلام خطا و گزارشگر که داشت از پشت میکروفن حنجره اش را پاره میکرد از ورزشگاه بیرون رفت تا حجم اینترنت بخرد. بدون توجه به این موضوع که برای تمدید لازم نیست حتما به شرکت خدماتی اینترنت برود...

از سوی دیگر سدریک و مودی به قصد خونخواهی پالی، به بهانه گرفتن توپ به آرسینوس حمله ور میشوند ولی زیاد بخت با ایشان یار نبود چون قبل از اینکه به آرسینوس برسند با تیر برق بزرگی که وسط زمین بود برخورد کردند و منهدم شدند. کسی هم توضیحی برای این نداشت که وسط زمین بازی کوییدیچ تیر برق چه کار میکند.

تیر برق نیز بعد از اتمام ماموریتش با لبخندی ترول وار که روح آنتونین از بازی قبلی در آن نهفته بود از ورزشگاه خارج شد و به جاده ای دوردست در شرق جنوب آمریکای شمالی رفت.
با اینکه تا آن لحظه تنها دو بازیکن از تیم حریف مانده بود تف تشتی ها هنوز 150 امتیاز عقب بودند و زمان مسابقه داشت برای خواندن این جملات بی ارزش هدر میرفت.

- از تیم رستاخیز عملا دوتا بازیکن باقی مونده وهر چه دقایق بیشتری از بازی سپری می شه به پایان بازی نزدیکتر می شیم... خستگی رو میشه از ساق پای بازیکنا دید... تف تشت باید مواظب 50 امتیازش باشه چون خیلی ها با همین 50 امتیاز صعود کردن، تف تشت هم شاید با همین 50 امتیاز صعود کنه... البته این یه قانونه که اون تیمی برنده هست که گل های بیشتری بزنه.

آرسینوس با مشاهده این اوضاع از شدت عصبانیت نزدیک مرز انفجار قرار گرفته بود. با اینکه از نظر تعداد بر حریف برتری داشتند ولی عملا کاری از پیش نمیبردند.
آرسینوس با سرعت به سمت اولین کسی که دم دستش بود پرواز کرد. وینکی درحالیکه جیغ های بنفش میکشید و با مسلسلش تیر هوایی میزد، دور ورزشگاه میچرخید و حریف میطلبید که ناگهان خودش را با آرسینوس فیس تو فیس دید. دودی که از کله آرسینوس بلند میشد وینکی را متوجه کرد اوضاع زیاد خوب نیست. برای همین دست از شلیک کردن برداشت و دست پیش گرفت تا پس نیافتد.
- وینکی دیگه اینطوری اصن نتونست. زیر مسلسل وینکی داشت درد میگرفت. وینکی از کله نقابی خواست که هرچه زودتر یه غلطی کرد تا وینکی نرفته جریان پیراشکی هارو...

آرسینوس دید وضعیت بحرانی است، سریع کراواتش را چپاند در دهان وینکی که دستش هم به جن نامحرم نخورده باشد.
- باشه بوقی ولی باید کمک کنی. پاشو یه فکری کن که مضحکه عام و خاص شدیم.
- مگه از اول ما مضحکه عام و خاص نبود؟ وینکی جن مضحکه خاص و عام خووب؟

دیدن آرسینوس در این حالت باعث شد وینکی برای بار اول دست از جر و بحث بردارد. بعد با حالتی که سعی میکرد نشانه ای از فهم و درکش باشد سرش را تکان داد و رفت تا اعضای تیم را از گوشه و کنار جمع کند.

فلش بک- افقِ جزایر بالاک

بالاخره سوخت موشکی فرغون تته پته ای کرد و خاموش شد تا تیم تفت تشت بار دیگر با مغز روی زمین فرود آیند.

اعضای تفت تشت: :

منظره ناموسی که شکل گرفته بود، دوربین را مجبور کرد تا صحنه را برفکی کند. کمی طول کشید تا ملت یک بار دیگه ریکاوری کرده و به وضعیت نرمال برگردند.
بعد دست جمعی رفتن تو کار کتی بل. از عوامل پشت صحنه یک عدد تلمبه قرض گرفتند و کتی را از کف فرغون با کاردکی جدا کردند.
بعد از اینکه کتی به اندازه کافی باد شد ملت تف تشتی دست از کار کشیدند و عقب ایستادند تا نتیجه کار را مشاهده کنند. کتی با یک نفس عمیق از جا بلند شد و نگاهی به دور و برش انداخت. بعد به هم تیمی هایش که مثل تسترال بهش زل زده بودند خیره شد و آخر سر هم طور به دوربین زل زد.
- کتاب نظریه نسبیت من رو کی برداشته؟
ملت تف تشت:

چند دقیقه بعد- همونجا

ظاهرا قرار نبود آبی از کتی گرم شود. کتی مثل همیشه نبود. حتی دیدن وینکی با کلاه گیس بور نتوانسته بود او را سر ذوق بیاورد. درحالیکه با دیدن نگاه تسترال وار هم تیمی هایش سری به نشانه تاسف تکان میداد، دست گوگل را کشید و به گوشه ای خلوت برد تا مشغول سرچ کردن شود.

بقیه نگاه سنگینی به کتی انداختند ولی کتی به سمت چپ مغزش دایورت کرد.
تف تشتی ها متوجه شدند که کتی بل را باید بی خیال شوند! پس دور هم نشستند و مشغول همفکری شدند تا راهی برای مشکلشان پیدا کنند. بعد از کلی تفکر آرسینوس یادش آمد که زمانی عضو شورای الهی آسمانی زوپس بوده و میداند چطور باید اعضای زوپس را احضار کرد. چون از داخل بالاک به بخش بلیت ها دسترسی نداشتند...

طبق دستور آرسینوس باید همگی همزمان با غروب آفتاب دور آتشی رقص برره ای با موازین آسلامی انجام میدادند تا شورای زوپس احضار شوند.
در نتیجه تف تشتی ها به جز کتی بل، کت بندهارا دریدند. جنگ جهانی هم تفی کرد تا آتششان جور شود. سپس دسته جمعی در اطراف آتش مشغول انجام حرکات موزون شدند.
چند ساعت گذشته بود. آفتاب دیگر غروب کرده بود ولی هنوز خبری از شورای زوپس نشده بود. وینکی درحالیکه چند پر روی سرش گذاشته بود و چند خط هم به سبک سرخپوستان روی صورتش کشیده بود کنار آتش نشست.
- این چه وضعش بود؟ پاهای وینکی جون نداشت. وینکی دیگه این کار رو ادامه نداد. وینکی جن بی جون بد بوود.

قبل از اینکه کسی مهلت کرده و پس گردنی نثار وینکی کند، ابری سیاه آسمان را پوشاند. رعد و برق خفنی همه جا را روشن کرد و باد سهمگینی وزیدن گرفت. اما بلافاصله باران شروع شد و مشخص گردید همه این ها سرکاری بوده است.
دیگر چیزی نمانده بود که حتی آرسینوس با آن همه خونسردی از مشاهده این وضعیت کف و خون بالا آورده و بنای داد و فریاد بگذارد. اما همان لحظه کتی که عینک بزرگی زده و مشغول مطالعه کتاب قطوری بود بدون هیچ حرفی با دسترسی کاربر مهمان سایت را از طریق گوگل سرچ کرد. قسمت دسترسی بلیت ها را آورد و بلیتی تحت عنوان کمک ارسال کرد.

اعضای تفت تشت:

چیزی نگذشت که پیکری نورانی در افق بالاک ظاهر شد. تدی که لباس خواب تنش بود و مسواکی در دست داشت با بداخلاقی پرسید:
- اینجا چه خبر شده؟ کی جرئت کرده نصفه شبی نظم و آرامش بالاک رو بهم بزنه؟

آرسینوس نگاه مشکوکی به تدی انداخت.
- پس بقیه کوشن؟

تدی بیشتر اخم کرد.
- بقیه رفتن بخوابن. منم میخواستم برم بخوابم که دیدم یه آدم علافی نصفه شبی بلیت زده.

وینکی جلو دوید و آرسینوس را کنار زد.
- گرگ الهی آسمانی زوپس نباید به حرفای این کله نقابی گوش کرد. این همیشه چرت و پرت گفت. وینکی مسابقه داشت ولی اینجا با این جماعت خل و چل اشتباها بالاک شد. وینکی تقاضای بازگشت و شرکت تو مسابقه رو داشت.

تدی چند لحظه فکر کرد. منویش را درآورد و رفت تاپیک مسابقه قبلی را چک کرد. بعد زمان اعلام مسابقه ی بعدی را نگاه کرد.
- عه... حق با این هفت تیر کشه که...شما چرا اینجایین؟ چرا زودتر خبرمون نکردین؟ حالام دیر نشده.

تدی این را گفت و سریع دکمه ای را روی منو فشار داد. چند لحظه بعد پای سفید و نورانی ای از منو خارج شد و اردنگی محکمی نثار نشیمنگاه تف تشتی ها کرد. تف تشتی ها درحالیکه از ته دل ارواح عمه تدی را مورد عنایت قرار میدادند با سرعت نور و بندری زنان بر قانون نسبیت انیشتن به سمت دروازه ی خروجی که تدی به وسیله منو باز کرده بود پرت شدند.

پایان فلش بک


- تیمی که از یه مدافع و جستجوگر گل نخوره قطعا از وضعیت دفاعی خوبی برخورداره. حالا آرسینوس جلو میاد ... توپ رو از مرکز زمین به میانه میدان می‌فرسته.بلاتریکس با چوبش توپ رو مورد هدف قرار میده و توپ به دروازه ی تیم تف تشت برمیگرده و گل! یه گل دیگه برای رستاخیزی که فقط دو تاعضوش باقی موندن ولی کماکان دروازه تف تشتو سوراخ کردن!210 – 50 به نفع رستاخیز ... از همینجا لازمه اشاره کنم رستاخیز 21 شوت تو حلقه ی دروازه داشته که از این تعداد 12 تاش تو حلقه ی دروازه بوده!

آرسینوس کم مانده بود بنای جیغ و هوار بگذارد.
وضعیت سختی برای بازی بود. از تیم تف تشت رسما فقط گوگل و آرسینوس توی بازی بودند و از تیم رستاخیز فقط دراکو و بلاتریکس.
آرسینوس نگاهی عصبی به سایر اعضای تیمش انداخت. جنگ جهانی که کماکان مشغول فیگور آمدن برای ملت و گرفتن عکس دست جمعی با آنها بود. حتی دیده شد که بعضی از عکس ها را هم امضا میکرد. تریسترام هم که فاز بی خیالی برداشته بود و برای خودش در گوشه ای خوش میگذراند. کتی بل هم فارغ از دنیا مشغول هم زدن معجونش بود. آرسینوس دیگر میخواست عنان ادب و اختیار از کف داده و پرده های عفت را چنان بدرد که انگار هرگز وجود نداشتند. ولی قبل از اینکار نگاهی به هوا کرد. او باید گوی زرین را میگرفت. پس رو به گوگل نعره زد:
- پاشو برو کمک وینکی این جنازه هارو برگردونید تو بازی تا من ادب و اختیار رو از دست ندادم. نه گوگل... لازم نکرده واسه اینکارا بری توی سایتای آموزش آداب معاشرت بگردی.

گوگل هم شانه ای بالا انداخت و به دنبال وینکی راهی شد.
این سوی میدان بلاتریکس هم درحالیکه لبخند شیطانی به لب داشت اولین بازدارنده ای که به دستش رسید رو پرت کرد و باعث شد یک نفر دیگر از اعضای فعال تیم تف تشت حذف شوند و اون کسی نبود غیر از گوگل که کد هاش توسط بازدارنده شکسته شده بود.

- اگه می خواین نتیجه رو بدونین هنوز مشخص نیست... خستگی رو میشه از ساق پای بازیکنا دید... اگر تفت تشتی ها این بازی رو واگذار کنند چیزی از ارزش های این تیم کم نمی شه.

آرسینوس که نابودی گوگل را به چشم میدید رو به وینکی نعره زد:
- اقلا دست اون کتی بگیر برش گردون تو بازی!

بعد خودش سر جارو را برگرداند و افتاد دنبال گوی زرین. بلکه بتواند بازی را تمام کرده و به این افتضاح خاتمه دهد.
بلاتریکس که متوجه قصد آرسینوس شده بود با عصبانیت یک پس گردنی آبدار نثار خواهرزاده اش کرد.
- دراکو داری چیکار میکنی اینهمه وقت؟ گوی زرین چی شد؟

دراکو گفت:
- صبر کن الآن پیداش میکنم.

بلاتریکس صبر کرد. درحال صبر کردن علف ها روی جارویش رشد کردند و موهایش سفید شد. کمرش قوز در آورد و آخر سر عمرش به پایان رسید و از روی جارو افتاد. تاریخ شناس ها در آینده گفتند وقتی داشت می افتاد هم صبر میکرد. چون نه تنها او بلکه کل ورزشگاه غافل از این بودند که تریسترام همان اول بازی گوی زرین را گرفته بود. ولی صدایش را در نیاورده بود تا با آن سلفی بگیرد.
وینکی درحالیکه مستقیم به سوی کتی بل میرفت چند تیر هوایی شلیک کرد.
- کتی باید معجونشو ول کرد و برگشت سر بازی چون تفی ها دارن همینطوری گند میزنن.

کتی نگاه پوکر فیسی به وینکی انداخت. وینکی هم که دید کتی عمرا این را بپذیرد مستقیم به سمت کتی حمله کرد تا گوشش را بگیرد و برش گرداند به بازی. کتی هم نامردی نکرد و در لحظه مناسب جا خالی داد تا وینکی با جیغ بنفشی وارد پاتیل و محتویاتش شود.

آرسینوس:
وینکی:
کتی بل:

- همین حالا شاهدیم یکی دیگه از اعضای تف تشت به دست خودی منهدم شد. وینکی در حال حاضر داره با سایر محتویات معون کتی بل یکی میشه!

آرسینوس دیگر عنان از کف داده بود. پس بی خیال گشتن به دنبال گوی زرین شد و خودش دست به کار شد. اما قبل از اینکه از جایش تکان بخورد جسم دود مانندی مثل یک ستاره دنباله دار با شتاب از کنارش عبور و کنار دست کتی سقوط کرد. ظاهرا جنگ جهانی به قدری سرگرم سلفی گرفتن با هواردارانش بود که توپ های بازدارنده را به کل فراموش کرده بود. ولی توپ های بازدارنده به هیچ وجه او را فراموش نکرده بودند. در نتیجه طی یک حرکت دست جمعی او را مورد اصابت قرار دادند.
جنگ جهانی درحالیکه پرنده و چرنده دور سرش چرخ میخورد تلو تلو خوران بلند شد. کتی بل نگاه مهربانی با صورت او انداخت.
- اوه زخمی شدی؟بیا یه قاشق از این معجون بخور...این معجون خود ایمن سازی برای تبدیل شدن به دارو تو فاز یکه اگه مرحله ی ارزیابیش حذف بشه میتونه به غشای دور سلولی که نقش محافظتی داره آسیب برسونه ... مشخصه ی ارزیابی دارو تایید شده س.

جنگ جهانی خطای 404 داده و دهانش شش متر باز شد تا کتی بتواند سریع معجون را در حلقومش خالی کند. اما قبل از این کار پای وینکی را گرفت و از پاتیل بیرون انداخت. وینکی هم که مقدار زیادی معجون خورده بود مثل اُملت پخش زمین شد و بی حرکت ماند تا توصیفش برای نویسنده سخت نباشد.
بازی به طور کامل متوقف شده بود. کل ورزشگاه در سکوت محض به این حادثه چشم دوخته بودند. حتی صدای نفس کشیدن کسی به گوش نمیرسید.
جنگ جهانی درحالیکه رعشه میزد از دهانش تانک های T – 34 و کشاورزی کلکتیو بیرون می آمد گوی به طور واقعی در حال تبدیل شدن به ورژن سه اش بود.

دقایق به کندی سپری میشد و هنوز کسی جرئت نمیکرد حرفی بزند. گویی حرف زدن میتوانست نتیجه خیلی بدی داشته باشد.
عاقبت از لرزش بدن جنگ جهانی کاسته شد و طولی نکشید که جنگ جهانی بلند شد و ایستاد. وینکی هم درحالیکه سرش را تکان میداد و گوشهایش مثل بادبزن در اطراف به حرکت درآمده بود بلند شد.
- حال وینکی خوب نبود... وینکی حس عجیبی داشت... وینکی چیز خورد شد!

در همان لحظه نگاه جنگ جهانی و وینکی به هم گره خورد و جوری به هم نگریستند که هیچوقت نگاه نکرده بودند. چشمان وینکی پر از اشتیاق بود و قلب های صورتی رنگ اطراف سرش به پرواز درآمده بودند. چشمان جنگ جهانی نبرد وردون بود که البته ظاهرش چندان زیبا نبود ولی از لحاظ معنوی دراماتیک بود.
- تو حالت خوبه عجیجم؟
- خوبم عجقم.
- چه خانوم باشخصیتی هستی شوما. با مو ازدواج میکنی؟
- با اجازه بزرگترا، بله.

تماشاگران:
آرسینوس:
کتی بل:
گزارشگر و سایر عوامل:

جنگ جهانی بدون توجه به این همه علاقه ملت تانکی را از جیبش درآورد و با گل داودی تزئین کرد. وینکی هم سبدی پر از مسلسل توی دستش گرفت و همزمان با پخش کردن آن جست و خیز کنان به سمت جنگ جهانی رفت.
وینکی و جنگ جهانی سوار تانک میشوند و در افقی پر از رویا های مشترک محو میشوند.

- خب همونطور که شاهد بودین جنگ جهانی از وینکی خواستگاری کرد و بدون توجه به بازی رفتن تا آینده شونو دست در دست هم رقم بزنن... آه خدای من چقدر رمانتیک! با این همه بازی با حضور یک عضو از تیم تف تشت و رستاخیز هنوز به اتمام نرسیده... ولی چه صحنه رمانتیکی بود... این دستمالم کوجاست؟

آرسینوس هم دیگر چیزی نگفت. حتی به وضعیت موجود اعتراض هم نکرد. دیگر هیچ چیز برایش مهم نبود. مغزش دیگر نتوانست ادامه دهد. در نتیجه کراواتش را کمی شل کرد تا بتواند با خیال راحت بیهوش شود.
تریسترام هم لیستی از جیبش خارج کرد و جلوی هیچکاری نکردن علامت زد.
- اصن هدفم برای اومدن توی لیگ همین بود.

بعد از مسابقه

دوربین فیلمبرداری تلاش میکرد افراد بیشتری را در کادر جا دهد.
جنگ جهانی در لباس سیاه و با چهره ی هیتلری با وینکی در لباس سفید از پله ها پایین میرفت و دست وینکی را رها نمیکرد. با توجه به این موضوع که وینکی هم قد جنگ جهانی نبود صحنه ی بسیار ضایعی از معلق بودن وینکی در هوا به وجود آمده بود.

در عروسی وینکی و جنگ جهانی فقط پنج نفر دیگر حضور داشتند: بقیه ی اعضای تیم تف تشت. البته رودولف هم بود، حتی وقتی نبود.
آرسینوس مثل بشکه ی متحرک مزین به نقاب سیاه شده بود. به نظر میرسید اول خودش را توی بشکه عسل کرده و بعد وسط تمام نقاب هایش غلت زده باشد. کتی همچون افرادی که در نشست علمی شرکت کرده باشند کنار آرسینوس ایستاده بود. درحالیکه مدادی پشت گوش زده بود روی تکه کاغذی مشغول محاسبه چیزی بود و هر ازگاهی هم چیزی را در گوگل جستجو میکرد. گوگل هم درحالیکه آرمش را به عروسی تغییر داده بود بی دریغ اطلاعات به دست آمده ار جستجو را در اختیار کتی میگذاشت. تریسترام به جای لباس نظامی بنفش و شلوار سیاه، لباس نظامی سیاه و شلوار بنفش پوشیده بود. کاربر مهمان درحالیکه دسته گلی در دست گرفته بود پشت سر همه ایستاده و کماکان مسغول غر زدن و پوچ دانستن همه چیز شده بود.

همه چیز تغییر کرده بود حتی چیز هایی که تغییر نکرده بود.
چهره های جدیدی در افراد قدیمی به چشم میخورد.
دوربین به چهره های جدید در افراد قدیمی ای که دیده بود عادت نداشت.
دوربین به عمق سیاهی ای که در سوراخ سوم بینی تریسترام بود خیره شد.
و خیره شد.
و خیره شد.
و خیره شد.
سیاهی.

- یکی اینو از رو زوم دربیاره.

پایان




پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۱:۰۲ شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۵
#9

کتی بلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۴ سه شنبه ۳ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۱:۱۴ شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 75
آفلاین
نقل قول:
نقطه گمگشته باز آید به جمله غم مخور!

کتی بل


تف تشت vs رستاخیز

بزاق سوم: لیزوزیم




کم کم بازی داشت حالت وحشیانه ای به خودش میگرفت. به ویژه از سمت تف تشتیا که در حالت عادی هم فاقد اعصاب درست و عقل سالم بودن. چه برسه به وضعیتی که یکی از اعضاشون به جای کار تیمی همه ش دنبال سلفی گرفتن بود و اون یکی هم به طور کل خودشو از قید و بند کوییدیچ آزاد کرده بود و با خیال راحت یه گوشه واسه خودش قرق کرده بود و داشت معجون درست میکرد. اعضای تف تشت هم که میدیدن خیلی راحت دوتا عضو از دست دادن دست به هرکاری میزدن تا توپو به دست بیارن و اقلا با نتیجه کمتر افتضاحی ببازن. در نتیجه پای آرسینوس کاملا اتفاقی تا ته تو حلق پالی رفت. مودی به خاطر عطسه جنگ جهانی گرفتار حمله یه موشک راکت دوربرد شد و اسنیپ هم به طور ناگهانی با هجوم انواع و اقسام شونه و شامپو مخصوص موهای چرب مواجه شد که گوگل براش سرچ کرده بود.

- وعــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ... خطا! یه خطای دیگه از تف تشت روی جستجوگر تیم رستاخیز. در حقیقت میشه گفت تیم تف تشت روی تیم رستاخیز خطا کرده ولی خب از اون جایی که فقط یه نفر از هر دوتیم روی همدیگه خطا کردن باید بگیم فقط یکی از بازیکنای تف تشت روی بازیکن رستاخیز خطا کرده! وینکی جن مسلح تیم تف تشت با شلیک مسلسل نذاشت دست دراکو مالفوی به اسنیچ برسه. اصلا معلوم نیست کی به این جن بونداده اجازه داده به صورت مسلح وارد ورزشگاه بشه... بله... و حالا صدای فریاد های تماشاچیان معترض رو از گوشه و کنار ورزشگاه میشنویم... انقدر این تیم خطا کرده که از دست من یکی در رفته شمارش. ولی این داور معلوم نیست کدوم گوریه!


در واقع داور تو یکی از همون گورای دور بر بود! داور کلی خسته بود. کلی زحمت کشیده بود. دور ورزشگاه دیوار کشیده بود و مهاجرارو یه تنه از ورزشگاه اخراج کرده بود. البته بعدا همگی درحالیکه یه حکم از دادگاه استیناف تو دستشون داشتن برگشتن و درحالیکه به ارواح عمه داور درود میفرستادن از روش رد شدن و دوباره وارد ورزشگاه شدن. داور کلی جیغ و داد کشیده بود. اونقدر که موهاش به هم ریخته بود و حتی صورتش نیاز به تجدید آرایش پیدا کرده بود ولی کی بود که قدر بدونه! داور جدا نیاز به استراحت داشت.
برای همین در اون لحظه میشد داور رو تو یه گوشه ورزشگاه دید که رو یه تخت مخصوص ماساژ با مایو و دمپایی لاانگشتی دراز کشیده بود و هر از گاهیم یه هورت از لیوان آب میوه ش میکشید.

ورزشگاه:

اعضای دو تیم:

داور:

- به نظر میاد داور کلا بی خیال مسابقه شده و داره برای خودش حموم آفتاب میگیره نامرد. نکرد یه تعارف بزنه!

آرسینوس هم که تازه پاشو از حلق پالی کشیده بود بیرون یه نگاه به وضعیت دروازه انداخت. اوضاع دروازه بدون هیچ دروازه بانی چندان جالب به نظر نمی رسید.
ناگهان چشمای آرسینوس از زیر نقاب برق شیطانی زد و سریع مسیرشو به سمت دروازه تیم کج کرد. سر راه هم یه اردنگی به لوسیوس زد که به لطف مدیریت دوباره دسترسی ایفای نقش گرفته بود.

لوسیوس برای بار دوم سقوط کرد و همزمان با اون جیغ بنفشی سر داد. لحظاتی بعد هم درست کنار دست داور با زمین یکی شد و خونش پاشید رو صفحه گوشی داور که درحال گرفتن سلفی از خودش و لیوان آب پرتقالش بود یهویی!

ترامپ هم عکس خودشو جنازه کتلت شده لوسیوس رو گذاشت اینستا که یه عالمه لایک خورد.
صدای اعتراض هواداری تیم رستاخیز از این خطا بار دیگه بلند شد ولی آرسینوس به این چیزا توجهی نداشت. دراون لحظه تنها چیزی که براش مهم بود رسیدن به دروازه تف تشت بود و حلقه هایی از شدت گل خوردن گشاد شده بودن. ولی آرسینوس آدمی نبود که از دیدن این چیزا ترسی به دلش راه بده. چون موجود خوشبینی بود و معتقد بود "همه چیز درست میشه".

برای همین دست انداخت و با یه حرکت کرواتش نازنیشن رو درآورد. یه فریاد هیــــــــــــاه! سر داد و کروات رو چند دور به سبک کابویا دور سرش چرخوند و انداخت دور حلقه ها...
چند دقیقه بعد، هر سه حلقه دروازه توسط کراوات به هم دوخته شده بودن و با اون وضعیت پشه هم نمیتونست از بینشون رد شه چه برسه به توپ!

آرسینوس درحالیکه با رضایت به نتیجه ی کارش نگاه میکرد یه کروات دیگه از تو آستین رداش درآورد و جایگزین قبلی کرد. شایع بود آرسینوس وقتی دنیا اومده بود به جای بند ناف به بند کروات وصل بوده و کلا جونش به کرواتش بسته ست! در انتها نگارنده با دیدن اخم خواننده ها اشاره میکنه که چیزی که نقل کرده حرف خودش نیست و صرفا شایعات رو نقل کرده.

گزارشگر که با دیدن حرکت محیرالعقول آرسینوس چشماش فر خورده بودن میکروفون رو چسبوند به دهنش.
-حالا میبینیم که یکی از هفت کاپیتانِ بی پستِ تف تشت زد کلا دروازه رو مهر موم کرد. چه حرکتی! چه زاویه بدنی! چه ابهتی! چه کرواتی! چه نقابی! چه سری چه دمی عجب پر و پاچه ای!

گزارشگر که همزمان آب دهنش تا شعاع چند متریش میپاشید از شدت هیجان دیگه کم آورد. درحالیکه دهنش پر از کف شده بود به حال غش افتاد و بقیه دوییدن تا بهوش بیارنش.

آرسینوس هم که کلی ذوق مرگ شده بود شروع کرد به فیگور پشت بازو اومدن و در نتیجه موفق شد تعداد زیادی گوجه و تخم مرغ واسه شام شبشون جمع کنه!
منتها خوشی آرسینوس طولی نکشید. وقتی چشمش افتاد به زمین و کتی بل رو دید که با یه قیچی بزرگ تو دستش داره یواشکی به داور نزدیک میشه و یحتمل میخواد یه دسته از موهای داور رو برای معجونش بچینه.

فلش بک اندرون صحرای بالاک - خانه گریمولد بالاک زده


دوربین میره جلو و زوم میکنه رو جماعتی که به خاطر سقوط فرغون موشکیشون جلوی در خونه ای روی هم تلنبار شده و منظره کاملا بی ناموسی ای رو خلق کرده بودن. تا حدیکه دوربین ناچار شد صفحه رو شطرنجی کنه که یه وقت تو روحیه نسل جدید گودزیلاهای معصوم و چشم و گوش بسته تاثیر منفی نذاره.

ملت تفت تشت:

ظرف یه ثانیه مامور راهنمایی و رانندگی هم سر و کله ش پیدا شد و به علت تخلف از سرعت مطمئنه و تغییر کاربری وسیله نقلیه یه مشت برگه جریمه صادر کرد و چسبوند به لنز دوربین تریس.

چند دقیقه طول کشید تا ملت تونستن از سر و کول هم بیان پایین و دست و پاشونو از تو حلق هم دیگه بکشن بیرون. این وسط هم چندتایی فحش مثبت 25 سال رد و بدل شد که توسط عوامل زحمت کش سانسورچی با اشعار زیبای عمو پورنگ و خاله شادونه جایگزین شد.

تف تشتیا وقتی تونستن دوباره مثل انسان های متمدن سرپا شن نگاه تاسف باری به وضعیت کتی بل انداختن که حتی از پست قبلی هم اسفناک تر به نظر میرسید. در واقع اگر تو پست قبلی فقط ضربه مغزی شده بود الان کاملا ته دیگ شده و مغزش از تو دماغش وارد سیستم گوارشیش شده بود.

گوگل هم که موجود دلرحمی بود و کلا بشر دوستی از تک تک سلول های سازنده ش تراوش میکرد، زودتر از همه به خودش اومد. فرغونو برگردوند و رفت یه بیل از عوامل پشت صحنه قرض گرفت تا کتی رو از رو زمین جمع کنه.
تو این فاصله بقیه یه نگاه به دور و برشون انداختن. یه ساختمون نیمه مخروبه قدیمی در برابرشون قد علم کرده بود...خانه شماره 12 گریمولد.

- چقدر شبیه خونه ی "بتصضهت" شده. خونه گریمولد این شکلی بود همیشه؟

تریسترام متفکرانه به بقیه نگاه کرد. از بخت بد تو اون جمع حتی یه محفلی حضور نداشت که بتونه به این سوال جواب بده.
بقیه هم مثل تریسترام تسترال وارانه به خونه ای که جلوشون قرار داشت نگاه میکردن. به نظر میرسید که یه غول شش متری خونه رو با صندلی راحتی اشتباه گرفته و یه دور روش نشسته. پنجره ها یا شیشه نداشتن یا شیشه هاشون شکسته بود. در ورودی از لولاش آویزون مونده بود و ستون های جلوی در رو به بیرون خم شده بودن. هر لحظه امکان فرو ریختن کل خونه میرفت. گویا حتی تو عالم بالاک هم محفلی ها از بی پولی مفرط رنج میکشیدن.

همون لحظه گوگل موفق شد کل جنازه کتلت شده کتی رو تو فرغون جمع کنه. آرسینوس هم یه نگاه به خونه انداخت و بعد هم به وضعیت کتی. ظاهرا چاره ای جز ورود به اون خرابه براشون باقی نمونده بود.

دقایقی بعد - داخل خانه گریمولد بالاک


ملت تف تشتی با احتیاط هرچه تمامتر وارد نسخه بلاکی گریمولد شدن. وضع داخل خونه حتی از بیرونش بدتر بود. همه جا اندازه یه بند انگشت خاک نشسته بود و انگار یه وسیله سالم تو خونه وجود نداشت. میز و صندلیای موجود یا شکسته بودن یا لق میزدن. کاغذ دیواری های کهنه، به شکل ناجوری پاره شده بودن و روی در و دیوارها آثار پنجه کشیدن دیده میشد. انگار کسی سعی کرده از دیوارا بالا بره ولی موفق نشده. آرسینوس درحالیکه کرواتشو جلوی صورتش میگرفت گفت:
- این چه وضعیتیه؟ مگه میشه از محفل کسی بلاک نشده باشه؟ چرا خونه گریمولد اینطوری فضا سازی شده؟

نویسنده هم در مقابل شونه ای به بی اعتنایی بالا انداخت و اشاره کرد تقصیر اون نیست که کسی شناسه مالی ویزلی رو برنداشته تا برای سیل محفلی های بلاک شده خونه داری کنه.

آرسینوس که دید حق با نویسنده ست و نمیتونه حرفی بزنه ناراحت شد. اخم کرد. لب و لوچه ش آویزون موند. آرسینوس میخواست سرشو به دیوار بکوبه و زمین و زمانو به هم بدوزه ولی نمیتونست. نویسنده همه کاره پست بود و آرسینوس فقط یکی از شخصیت های پست بود. آرسینوس قلبش شکست و اشک تو چشماش حلقه زد. آرسینوس یه بازنده بود! آرسینوس یه آشغال به تمام معنا بود!

بقیه اعضای تیم هم از ترس قرار گرفتن تو همچین محیطی جیکشون در نمی اومد. همه در سکوتی غیر عادی در و دیوار رو برانداز میکردن. حتی جنگ جهانی هم بر خلاف همیشه خیال شیطنت و منفجر کردن کسی رو نداشت. تنها کسی که به نظر میرسید از جو حاکم بر خونه خیلیم بدش نیومده تریسترام بود. کلا از یه پیوز که به زور تریسترام شده نمیشد بیشتر از این توقع داشت سلیقه به خرج بده.

وینکی ظاهرا کمی بیشتر از بقیه ترسیده بود. درحالیکه گوشاشو به دو طرف سرش چسبونده بود با ترس و لرز به در و دیوار نگاه میکرد.وینکی بر خلاف ظاهر و رفتارش جن حساسی بود.وینکی اونجارو دوست نداشت.
- وینکی اینجارو دوست نداشت! اینجا شبیه کلبه وحشت بود!

- انقدر غر نزن وینکی...مجبوریم کتی رو سرهمش کنیم. بدون کتی نمیتونیم مسابقه بدیم.

- وینکی معتقد بود که به جای کتی تونست یه عضو بهتر و خل تر جفت وجور کرد. وینکی جن خوش فکر خووب؟

صدای پس گردنی آرسینوس به وینکی در فریاد ذوق زده تریسترام خفه شد.
- واو اینجا خیلی باحاله. انگار یه رزیدنت ایول شبیه سازی شده ست. وای اینو... انگار یکیو با اره برقی نصف کردن خونش پاشیده اینجا...

اعضای تیم نگاهی به رد قرمز روی دیوار انداختن که شباهت بسیار زیادی داشت به...

- خوووووووووووووون!

وینکی جیغ ویغ کنان اینو گفت. بعد درحالیکه عربده میکشید برگشت تا راه اومده رو برگرده و در یک کلام از خونه جیم بزنه. آرسینوس با چهره ای از پشت یقه وینکی رو سفت چسبید تا مانع فرارش بشه.بعد رو به تریس که داشت با اون خط قرمز سلفی میگرفت تا بذاره اینستاش، کرد.
- جمع کن این بساطو مردک! نیومدیم اینجا واسه خوش گذرونی. اگر یادت باشه اومدیم...

- آه ای فرزندان من!

اعضای تفت تشت:

چند دقیقه بعد- همانجا

- جیــــــــــــــــــــــغ!

در کسری از ثانیه در نیمه شکسته خونه گریمولد به طور کامل از جا دراومد و اعضای تیم تف تشت با سرعت تسترال های مسابقه از خونه جن زده گریمولد ریختن بیرون. به دنبالشون لشکری از موهای قرمز به رهبری ده ها پیرمرد مو سفید و ریش سفید که بعضیاشون به طرز بسیار بی ناموسانه ای از خونه خارج شده بودن دیده میشد. ظاهرا این عده مستقیما از کلاسای خصوصی به دسته حمله کننده ها پیوسته بودن!

اعضای تف تشت در مورد خالی بودن خونه کاملا در اشتباه بودن. در واقع خونه گریمولد بالاک پر بود از هزاران شناسه بلاک شده ای که قرن ها بود داشتن خاک میخوردن. از شخصیت های شناخته شده بگیر تا شخصیت های ساختگی که مورد قهر و غضب شورای زوپس قرار گرفته و تبعید شده بودن. چون طبق قوانین سایت کسی حق نداشت شخصیت ساختگی برداره. دامبلدورهایی که با هری ها به طور مرتب کلاس خصوصی برگزار میکردن و اسنیپ هایی که عشق چشم های سبز لیلی کارشونو به بالاک و کلاس خصوصی کشونده بود. گلرت هایی که به عشق دامبلدور تو تله افتاده و اینجا اسیر شده بودن. هاگرید ها و بدتر از همه لشگر ویزلیای موقرمزی که تو هر سوراخ سنبه ای میشد پیداشون کرد. ظاهرا سبز شدن ناگهانی چندتا شناسه زنده و فعال وسط خونه گریمولد باعث غافلگیریشون شده بود. اما این غافلگیری فقط برای چند دقیقه بود. به نظر می اومد مشکلات محفلی ها تا اینجا هم تعقیبشون کرده بود. محفلی ها حتی تو این دنیای فراموش شده با مشکلات زیادی از قبیل جمعیت زیاد و کمبود مواد غذایی رو به رو بودن. حضور چندتا شناسه زنده حس گرسنگی اون هارو به شدت تقویت کرده بود. اعضای تف تشت برای اونا چیزی بیشتر از تکه پیازهای بزرگ آبدار و متحرک نبودن.

تف تشتیا که خودشونو تو محاصره لشگر گرسنه محفلیون دیدن سریع متوجه شدن که هوا پسه و باید فلنگو ببندن! هر لحظه حلقه محاصره تنگ تر میشد و آب دهن محفلی ها سرازیرتر. تا اون لحظه هم میشد گفت یه دریاچه زیر پاشون راه افتاده بود و اگر زودتر نمیجنبیدن ممکن بود دلیل مرگشون خفگی باشه.

- واکیــــــــنگ دد واقعــــــــــی!

با جیغ وینکی تف تشتیا که از ترس فلج شده بودن به خودشون اومدن و با سرعت شش پای دیگه از یه جا جور کردن و اونا رو گذاشتن به فرار. سیل محفلیای گرسنه هم به دنبالشون.

اما خیلی طول نکشید که متوجه شدن فاصله بینشون با محفلیای گرسنه لحظه به لحظه داره کمتر میشه. تا اون لحظه چندین طلسم اکسپلیارموس از بیخ گوششون رد شده بود و حتی یکی دوبار نزدیک بود تکه کیکایی که هاگرید ها به طرفشون پرت میکردن بخوره تو سرشون و ناکارشون کنه. در نتیجه طی یه حرکت خودجوش همگی پریدن تو فرغون و کتی بدبختو سه باره له کردن. جنگ جهانیم یه موشک دوربرد ظاهر کرد و با تف چسبوند به فرغون.
محفلیا هم که میدیدن غذاشون داره فرار میکنه، سرعتشونو بیشتر کردن. اکسپلیارموس های بیشتری به طرف تف تشتیا شلیک شد و هاگریدها با کوبوندن خودشون به زمین و ایجاد شیار های عمیق تو زمین سعی کردن جلوی فرار تف تشتیارو بگیرن. ولی هیچکدوم موفقیت آمیز نبودن. تف تشتیا با چهره های طور درحال دور شدن بودن. در نتیجه چندتا از بچه ویزلیا از سر ناامیدی خودشونو به طرف فرغون پرتاب کردن و لبه فرغونو گاز گرفتن بلکه در آخرین اقدام موفق شن گازی به تف تشتیا بزنن و ناکام از دنیا نرن. تف تشتیا هم نامردی نکردن و با مشت و لگد افتادن به جونشون و همچین زدن تو سرشون که مغزشون از تو دماغشون زد بیرون و همونطور که مغز و مخاط داخل بینی با هم مخلوط شده بود صاف رفت تو دهن باز... کتی!

و تف تشتیا با چهره هایی که زیر آفتاب برق میزد و موهاشون تو باد تکون میخورد در افق محو شدن.

پایان فلش بک

- حالا شاهدیم که مودی از غفلت اعضای تف تشت استفاده میکنه و با یه قیچی بزرگ دروازه رو از اسارت کروات آرسینوس درمیاره و...گل! گل! یه گل دیگه به نفع رستاخیز...رستاخیز200 تفت تشت 30!


با صدای گزارشگر رشته افکار آرسینوس پاره شد. چیزی که اون لحظه ناراحتش میکرد گل خوردن و حتی پاره شدن کرواتش نبود.
آرسینوس آهی کشید. بعد نگاهشو از کتی برداشت که داشت با یه دسته موی بور و قیافه ی فاتح برمیگشت سر پاتیلش.
آرسینوس دوباره آه کشید و آه کشید. وقتی تونستن یه جای امن پیدا کنن و کتی رو تلمبه بزنن احساس پیروزی میکردن. ولی یه چیزی این وسط اشتباه شده بود. کتی گرچه دوباره احیا شد ولی دیگه اون کتی سابق نبود. به نظر می رسید بیش از حد، مغز به خوردش رفته بود!



ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۵/۱۲/۷ ۲۱:۵۵:۴۶
ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۵/۱۲/۷ ۲۲:۰۹:۳۱

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده



پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۰:۵۸ شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۵
#8

گریفیندور، مرگخواران

وینکی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۰۸:۰۱ سه شنبه ۵ شهریور ۱۳۹۸
از پروپاگاندا
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 511
آفلاین
"من عاشق اینم که صبح، بوی بمب آتش زا به مشامم برسد. "


-Lt. Col. Bill Kilgore


تف تشت vs. رستاخیز


بزاق دوم: آمیلاز!


یک پنالتی بعد

مسابقه کماکان ادامه داشت. دراکو هم رضایت داده بود با همان خمپاره توی چشمش به بازی ادامه دهد. گوگل را هم سرهم بندی کرده بودند و آن لحظه در حالیکه به صفحه گوگل مپ خیره شده بود با سردرگمی وسط ورزشگاه ایستاده بود و وقتی هم بلاتریکس به او تنه زد، در حال سقوط هم چشم از صفحه گوگل مپش برنداشت.
جنگ جهانی درحالیکه برای اولین بار توپ دستش افتاده بود، خنده کنان و با سرعت به سمت دروازه حریف رفت که لوسیوس با چرخشی سریع، کوافل را از دستش قاپید و به سمت دروازه تف تشت حرکت کرد. جنگ جهانی از این عمل شنیع لوسیوس بسیار عصبانی شد، در نتیجه دست هایش را به مسلسل تبدیل کرد و مالفوی بزرگ را هدف گرفت.
-از من کوافلو می گیری؟ از کوافل می گیرمت!

جنگ جهانی راست هم می گفت. کلا جنگ جهانی در این زمینه دروغی نداشت بگوید. برای همین، جوری لوسیوس بدبخت را زیر آماج حملاتش گرفت که خود "آماج حملات" هم خوف کرد و موهای سرش فر خورد! لوسیوس رسما داشت سرنوشتی مشابه گوگل پیدا میکرد که داور بازی، دون ترومپت، که این صحنه را دید، با تنبلی سوت زد و به سمت جنگ جهانی پرواز کرد. کارت نارنجی رنگی را از جیبش بیرون کشید و به سمت بازیکن خاطی گرفت.
-شما کارت نارنجی می گیری!
-من کارت نارنجی می گیرم؟

داور به بدن بی جان لوسیوس اشاره کرد که در حال سقوط از روی جارویش بود.
- اوهوم... شما کارت نارنجی می گیری.

جنگ جهانی سر خورده شد. جنگ جهانی طوری سرخورده شد که سرش به معنای واقعی خورده شد! اما جنگ جهانی از آن هایی نبود که به این راحتی بی سر بماند. به همین دلیل دست کرد توی تنه ی دود مانندش و سریعا سر دیگری از گردنش بیرون کشید و نصبش کرد.
فریادی از جایگاه تماشاچیان به پا خاست.
-هیتلر!
-هیتلر؟
-هیتلر!

جنگ جهانی دقت نکرده بود که به جای یک سر معمولی، سرِ هیتلر را بر روی گردنش نصب کرده بود. کلا دیدن یک سر روی یک توده ی دود به اندازه کافی ترسناک هست چه برسد به اینکه آن سر مال هیتلر هم باشد. در نتیجه عده ای از تماشاچیان با دیدن سرِ جدید او، شلوارشان را رنگی رنگی کرده و پا به فرار گذاشتند. در آن بین، چند تن از تماشاچیان هم منفجر شدند و دل و روده شان به هوا پاشید. عده دیگری نیز زیر دست و پا له شدند. آن زیر هم یک عده بودند که موفق به فرار از جایگاه تماشاچیان شدند اما به دیواری خوردند که ترومپت به دور ورزشگاه کشیده بود و دل و روده شان عین پشه بر سطح دیوار پخش شد. در نهایت هم متوجه شدند که هیتلر متعلق به دنیای مشنگی است و به آنها دخلی پیدا نمیکند در نتیجه آنهایی که هنوز باقی مانده بودند برگشتند و مثل بچه آدم روی صندلی هایشان نشستند..
صدای گزارشگر پس از مدتی سکوت، دوباره درآمد.
-عجب بازی هیجان انگیزیه این بازی. هیجان در این بازی به حدی بالاست که من به صراحت میتونم بگم که اگه تیمی بازی رو ببازه، بازی رو باخته! این هم از زیبایی های کوییدیچه به هر حال! جالبه بدونین اون بازیکن مو بور تیم رستاخیز که گویا دراکو مالفوی هست، همین الان کوافلو از رقیب تف تشتی خودش قاپید و به سمت دروازه تف تشت حرکت کرد. یک پاس از سمت دراکو به بلاتریکس... همچنان پاس کاری داره دنبال می شه... پاس های عرضی بازیکنان تیم رستاخیز... این به آن، آن به این، که چه؟

و در گوشه ی دیگری از ورزشگاه کتی فارغ از تمام هیجاناتی که بر فراز سرش اتفاق میافتاد گوشه ی امنی از ورزشگاه بساطش را پهن کرده و با دقت هرچه تمامتر مشغول تهیه معجون بود. یکی دوباری هم هکتور وارد شد تا بگوید معجون سازی در انحصار اوست ولی کتی با طلسم ناشناخته ای او را به خارج از کادر راهنمایی کرد.

حالا معجونِ دست پختِ کتی کف کرده بود و قل قل میکرد...

فلش بک - جزایر بالاک

تف تشتی ها، عین فیلم های وسترن، رو به افقِ بی خورشید بالاک کرده بودند و قدم زنان حرکت می کردند. هر از چندگاهی هم چند بوته خار هم از گوشه کادر قل می خوردند و توی چشم و چال تف تشتی ها فرو می رفتند.
همینطور داشتند می رفتند و می رفتند که ناگهان یک موجود ریشو از توی زمین در آمد و فریاد گوشخراشی سر داد.
-غـــــــــــــــــــــــوداااا!
-
-
-

تریسترام روی شانه کتی زد و خیلی آرام در گوشش نجوا کرد.
-آبجی داری اشتباه میزنی. این، اون نیست. اون اگه این باشه، این نیست. در نتیجه اینی که می بینی دراکو مالفوی نیست. این، سرنتی پیتیه!

البته که هر دوی آنها سخت در اشتباه بودند. موجود ریشو، نه دراکو مالفوی بود و نه سرنتی پیتی! موجود ریشو، موجودی مرموز و قدیمی بود که به تازگی به جزایر بالاک آمده بود. وی در حقیقت ترکیبی از سه نفر بود. حاج تراورز فقید، دکتر فیلی باستر و هری پاتر!
این ترکیب نامعمول، موجود مرموز و ریشوی ما را ساخته بود. موجودی که پس از ورود به بالاک، سالها در محضر استاد لودو بگمن به شاگردی پرداخته بود و به درجه بالایی در علم لودو بگمنیّت رسیده بود. البته لودو بگمن بودن حتی به درد خود لودوی بدبخت هم نمیخورد؛ چه برسد به یک حاجی کونگ فوکار که با اکسپلیارموس هایش همه را از بیخ و بن دود می کرد و به هوا می فرستاد.

موجود ریشو، یقه بازیکنان تف تشت را گرفت و درحالیکه از دهانش کف می ریخت، گفت:
-نفرین... نفرین... نفرینِ بزرگ موقرمزها به زودی به سرزمین بالاک میرسه... خود مرلین -که درود خودش بر خودش باد- اینو به بنده وحی کردن... اکسپلیارموس! من جیمز پاتر نیستم، پسر جیمز پاترم! حرام است... حرام است... غــــــودا!
-
-
-ولی وینکی فکر کرد که موجود ریشوی خل و چل، جن رماتیسمی خوب بود. موجود ریشو خواست که اومد به تیم وینکی و دوستان؟

اما ریشو بدون توجه به دعوت وینکی، به نعره زدن و بر سر و کله خود کوبیدن ادامه داد. بعد هم روی تریسترام پرید و او را هدف حملات کونگ فویش قرار داد.
-غـــــــــــــــودادادادا! من مهاجم مصدوم استون ویلام!

تف تشتی ها که تریس را با کلی بدبختی از مسابقه قبلی سر هم کرده بودند، شاکی شدند و به سمت موجود ریشو پریدند و او را به سختی از تریسترام جدا کردند. ریشو چند قدمی تلو تلو خورد و لب به اعتراض گشود.
-چقدر بی آسلام و بی تربیت هستید! هیچ اعتقادی هم به مبانی مرلین ندارین. همون طور که مرلین می فرماید که: " و آن جا که ما بودیم و عده کثیری از بی آسلامان، چرا ایمان نمی آورید؟ "

در همین لحظه بود که مرلین از غیب ظاهر شد. بعد با یک جست به سمت یاروی مزبور پرید و ریشش را گرفت.
-تراورز؛ در حضور ما آیه ساختگی می سرایی ای گستاخ؟
-تراورز عمته. من دکتر فیلی باسترم! آیه ساختگی می سازم، اکسپلیارموس هم میزنم.

مرلین دیگر نمی توانست این حجم از پررویی را تحمل کند. به همین دلیل ریشش را به طرف ریشو گرفت و فریاد "آواداکداورا" سر داد. از آن طرف، ریشو هم ریشش را به سمت مرلین گرفت و اکسپلیارموسی روانه اش کرد.
ترکیب دو طلسم، طلسمی بود که کمانه کرد و از بالای سر آرسینوس رد شد و یک چهار راه وسط کله وینکی باز کرد. بعد هم کمانه کرد و یک راست خورد توی صورت کتی بل و باعث شد که مغزش از توی دماغش بیرون بریزد
اعضای تف تشت:.
-عه وا!
-عه وا!

مرلین و ریشو که دیدند هوا پس است و همین الان هاست که آجودان سر برسد و به جرم قتل دستگیرشان کند بند و بساط ریش و ریش بازی را جمع کردند و سریعا آپارت کرده و از نظرها ناپدید شدند. تف تشتی ها هم با تعجب به مغز کتی نگاه می کردند که از دماغش آویزان بود. خود کتی هم با چشم هایی چپه شده به در و دیوار نگاه می کرد و ابلهانه لبخند میزد..

-این مگه مغز هم داشت؟
-وینکی تونست مغزِ دراکودوست رو بهش پیوند زد. وینکی جن خووب؟
آرسینوس چانه اش را کمی دیگر خاراند. شاید خیلی هم بد نشده بود که مغز کتی از لب و لوچه اش آویزان مانده بود. هرچه بود این مغز در حالت عادی هم به درد نمیخورد. شاید با عوض کردنش میشد یک کتی درست و حسابی تر برای تیم داشت. کتی که دیگر دنبال دراکو نباشد و فقط دنبال توپ ها بگردد.
- نه وینکی باید دنبال یه مغز جدید واسش باشیم. این یکی دیگه تاریخ مصرفش گذشته.
در نتیجه تف تشتی ها دوباره راه افتادند و این بار، به سمت مقصدی نامعلوم برای پیداکردن یک مغز حرکت کردند. به هر حال آنجا هر جایی نبود. آنجا بلاکستان بود. سرزمینی که میشد تویش هرچیزی پیدا کرد. از شیر اژدها گرفته تا ریش دامبلدور! مغز که دیگر چیزی نبود.
با همه اینها آنها می خواستند این بار کمی متفاوت تر عمل کنند. به همین دلیل وینکی از جیبش یک فرغون درآورد. بعد هم همه سوار بر فرغون، گاز دادند و لایی کشیدند و ویراژ دادند تا سریعتر به مقصد نامعلومشان برسند. حتی در نیمه راه، تریسترام یک راکت از دماغش بیرون کشید و به زیر فرغون وصل کرد تا لقب "اولین سازنده موشک فرغونی" را به او بدهند و در تاریخ یگانه شود.
خلاصه که موشک فرغونی تف تشتی ها همینطور در آسمان بدون اتمسفر بالاک به پرواز ادامه می داد تا اینکه سوختش تمام شد و مستقیم به سمت یکی از خانه های روی زمین، سقوط کرد.
پلاک شماره 12 گریمولد در کنار خانه برق می زد...

ورزشگاه - زمان حال

-موقعیت برای بازیکن تف تشت... اما مثل اینکه بازیکن خیلی گشنه هست و توپ رو به جای گل کردن، می بلعه! این هم از زیبایی های کوییدیچه. داور اعلام خطا روی توپ رو میکنه. جریمه اش یه ضربه پنالتیه که البته ضربه پنالتی هم خودش یه جریمه است!


همینطور که داور در حال سرهم کردن مهملات خودش بود، تف تشتی ها سخت در فکر بودند. آنها می خواستند کاری کنند که کتی به حالت اولش برگردد و دوباره بتواند در تیم بازی کند!


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۵/۱۲/۷ ۲۱:۵۴:۰۰
ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۵/۱۲/۷ ۲۲:۰۶:۵۷
ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۵/۱۲/۷ ۲۲:۰۸:۲۱
ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۵/۱۲/۷ ۲۲:۱۰:۳۵

mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day


پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۰:۵۵ شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۵
#7

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
نقل قول:
طنز نویسی به موجی از دیوانگی نیاز داره!

لارتن کرپسلی




بزاق اول: لاکتوفرین


تف تشتمون
VS.
رستاخیزشون




- سوووووووت!

- خب همونطور که دیدید داور قطعاً برای به صدا در آوردن سوت، کلمه سووت رو گفت که البته با توجه به اینکه نصف همه شما هست... اوه... ابرها امروز چه شکل زیبایی پیدا کردن... اوو لَ لَ حتی!

اعضای هر دو تیم نگاهشان را از داور و گزارشگر برداشتند. به خصوص تف‌تشتی‌ها که با حالتی حق به جانب و متاسف سری هم تکان دادند.
مسابقه تف‌تشت با رستاخیز به صورت رسمی آغاز شده بود. هر چهارده بازیکن سوار جاروهاشان شدند و با سرعت به سمت آسمان حرکت کردند. منهای جنگ جهانی که نیازی به جارو نداشت. در عوض مثل دیو توی قصه ها تنوره کشید و به شکل دود سیاهی رفت طرف آسمان.

- بله همونطور که همگی می‌بینیم، مودی داره با تمام سرعت مثل یه بلاجر بادپا به سمت دروازه خالی تف‌تشت میره و تف‌تشتیا هم که ظاهراً بار رماتیسمشون بالا رفته دارن تو فضا سیر آفاق و انفس می‌کنن که من صراحتاً آفرین میگم.

تف‌تشتی‌ها که توجهشان به صدای گزارشگر جلب شده بود، همراه با در آوردن صدای «پیتیکو پیتیکو» به سوی دروازه تیم خود رفتند.البته وسط راه یادشان افتاد که چیزی که پیتیکو کنان حرکت میکند اسب می‌باشد و در حال حاضر آنها سوار جارو هستند. در نتیجه دست از خز بازی برداشته و مثل جت به طرف دروازه شان حرکت کردند تا از آن دفاع کنند بلکه بتوانند از ورود کوافل به حلقه ها و دادن ده امتیاز به تیم حریف جلوگیری کنند. آنها تف‌تشتی‌هایی باهوش و زرنگ بودند.

- بله درسته، حالا دفاع خطی تف‌تشتی‌ها رو می‌بینیم که البته گـــــــــــــــــــــل... گوووووووووووووول... نشون به اون نشون که اونا اینکاره نیستن اصلا!

آرسینوس نگاهی به هم‌تیمی‌هایش انداخت که جلوی دروازه با جنگ جهانی مشغول بازی «یه بمب دارم قلقلیه» بودند و به سادگی ورود توپ به دروازه را ندیده گرفتند. طبیعتا در این حالت هر انسان منطقی و عاقلی خشمگین میشود و داد و هوار راه می‌اندازد و حتی ممکن است با مسبب این فاجعه دست یه گریبان شود. ولی آرسینوس انسانی طبیعی نبود. هرچه باشد او هم جزو همین قماش بود.
- میگما آقا این گزارشگرِ خیلی خوبه رماتیسمش... به نظرم عضوش کنیم.

اعضای تف‌تشت بدون اینکه حتی ذره‌ای توجه به حرف آرسینوس نشان دهند، کماکان مشغول بازی دست رشته با بمب بودند و در این فاصله که آرسینوس منتظر پاسخ ایستاده بود، گل دوم را هم نوش جان کردند. تا عاقبت وینکی که بمب مستقیم در فرق سرش فرود آمده بود، به طور ناگهانی از این بازی خسته شد.
- وینکی جن مخالف بود. تیم ما نیاز به یه عضو جدید نداشت!

آرسینوس چپ چپ به وینکی نگاه کرد و سعی کرد با ایما و اشاره توجه او را به کتی بل جلب کند که داشت با دقت کتابی تحت عنوان «فیزیک اتمی از دیدگاه هاوکینگ و برادران به جز جان» را مطالعه می‌کرد. ولی وینکی در آن لحظه حال و حوصله نداشت. در نتیجه آرسینوس به ناچار این یک بار را کوتاه پوشید تا بهش بیاید!
- خب پس... بریم یه گل بزنیم بیایم.

بدین ترتیب تف‌تشتی‌ها دست از شیطنت برداشتند. کوافل را که دو بار دروازه‌اشان را باز کرده بود گرفتند و به سوی دروازه تیم حریف به حرکت در آمدند. آرسینوس در حالی که با کراوات قرمز خود نقش مدافع را برعهده گرفته بود و بلاجرها را در حالی منحرف می‌کرد که از این عملش علامت سوالی در ذهن همگان به وجود آمد که البته هیچکس هم پاسخی برایش نداد! آرسینوس سپس بدون توجه به انبوه علامت سوال‌هایی که به سویش پرتاب می‌شد، رو به کتی گفت:
- کتی، برو اون کوافل رو بگیر... جان من زودتر بگیرش از دست اینا... بگیریش گل زدن بهشون یه دیقَس! تریس، برو دنبال اسنیچ!

تریسترام و کتی به سرعت از دسته ى بازیکنان تف‌تشت جدا شدند. تریسترام با ذوق و شوق در حالی که دوربینش را مقابل چشمانش قرار داده بود و به کمک آن محیط را آنالیز می‌کرد اوج گرفت و کتی خسته و بی هیچ ذوقی رفت به سوی زمین. کتی خسته بود. کتی کوییدیچ دوست نداشت. حتی اگر آن کوییدیچ دراکو میداشت!
کتی همچنان که به سوی زمین می‌رفت، بی‎توجه به فریاد آرسینوس مبنی بر اینکه به جریان بازی برگردد، رو به او فریاد زد:
- من همینطوریشم به زور تا اینجا اومدم، بیشتر از این دیگه ادامه نمیدم. بالاخره یکی باید کشف کنه تاثیر هیجانات انسانی بر روی گیاهان در حال رشد چیه!

آرسینوس می‌خواست نعره بزند. در واقع می‌خواست بدون برهم خوردن ترکیب ریلکس چهره‌اش نعره بزند، اما پس از آنکه مشاهده کرد کتی پس از چند ثانیه مطالعه چمن‌ها، ناگهان پاتیلی از جیب خود بیرون کشید و با چهره ای بسیار هوشمند و متمرکز شروع کرد به معجون سازی، نعره زدن را فراموش کرد و با چهره ای پوکر فیس به این صحنه خیر شد. کتی جداً از دست رفته بود!

همچنان که آرسینوس داشت به حال خود و کتی بل که باهوش شده بود تاسف می‌خورد، ناگهان صدای گزارشگر توجه تماشاگران و حتی خود بازیکنان را جلب کرد و آرسینوس هم ناچار شد به آن جلب شود. گزارشگر که از اینهمه جلب توجه بسی لذت برده بود، گفت:
- در حال حاضر میلیاردها نفر مشغول تماشای این بازی بسیار جالب و غم انگیز می‌باشن دوستان. اصلا هم مهم نیست که تعداد جادوگرا کلاً چند میلیون نفر بیشتر نیست. باشه؟ من به صراحت این رو میگم و باید بگم که این گونه کارها باید تقبیح بشه!

تماشاگران:
داور:
بازیکنان:

عاقبت بعد از کلی پادرمیانی و ریش و گیس گرو گذاشتن پیش نویسنده و غیره، حاضران در پست متوجه شدند منظور گزارشگر از کارهایی که باید تقبیح شوند، در واقع حرکت آخر جنگ جهانی می‌باشد. جنگ جهانی با لبخندی ملیح، یک بمب خوشه‌ای را کوبانده بود توی یکی از O های گوگل و بعدش هم هارهار خندیده بود. بازی به سرعت با سوت داور متوقف شد. بازیکنان دو تیم دور داور جمع شدند و داور تلاش کرد از بین سوخته‌های باقی مانده از گوگل بخت برگشته چیزی پیدا کند که بتواند به او کمک کند وضعیت گوگل را بررسی کند. امری که به نظر غیر ممکن می‌رسید.
عاقبت داور سوت پنالتی زد...
- خطای تف‌تشت روی تف‌تشت. پنالتی به نفع تف‌تشت و البته بر ضد تف‌تشت.

برای لحظه ای سکوت محض در ورزشگاه حاکم شد. بازیکنان و تماشاگران در سکوت به چهره داور خیره شدند تا بلکه از زوایای آن صورت نارنجی رنگ متوجه شوند این قانون را دقیقا از کجایش درآورده است! و این دقیقا همان وقتی بود که متوجه شدند داورشان در حقیقت همان دون آل. ترومپت معروف است. پس نشستند و زل زدند به قیافه نارنجی و لب های گوجه ایش تا بلکه جن خوب و زل زننده شوند. اما عاقبت وقتی ملت متوجه شدند چیزی از داور دستشان را نمیگیرد به تف‌تشتی‌ها زل زدند. تف‌تشتی‌ها هم که متوجه نگاه های ملت منتظر در صحنه شدند به شیوه غول های غارنشین کله‌اشان را خاراندند بلکه از گوشه و کناری به آنها تقلبی چیزی برسد و متوجه شوند در این لحظه باید چه کار کنند.

- این کارا بی‌فایده‌ـست. کسی که قانون وضع میکنه منم کسیم حق اعتراض نداره. چون اون کسی که تو این پست مهمه فقط منم! ولی به این موضوع بعدا میرسیم نه اینکه این موضوع اهمیتی نداشته باشه چیزی که الان اهمیت داره اینه. اینجا پر شده از مهاجرا...ما باید یه دیوار بزرگ دور استادیوم بکشیم. خود من شخصا بزرگترین سازنده و معمار هستم و حکومت رو به شما مردم برمیگردونم!

در همین لحظه، با فرض کامل بر اینکه خوانندگان وارد لینک شده اند ناگهان درب ورزشگاه با لگدی گشوده شد. همه سرها به سمت تازه واردی برگشت که در اعتراض به رعایت نشدن قانون کپی رایتش، سرش را پایین انداخته بود و چون تسترال وارد ورزشگاه شده بود. وی، مردی تنومند و هیکل دار بود. به نظر میرسید سر و صورتش با مشکلات جدی مواجه است وگرنه کدام تسترالی در آن گرمای نفس گیر حاضر میشد دک و پوزش را با ماسک تنفسی ببندد؟
«بِین» از نگاه خیره حضار خوشش نیامد. اصولا او خیلی زود ناراحت میشد. طفلک به دلیل اینکه فک و سیستم تنفسی اش از قدیم دچار سوختگی شده بود، اصلا اعصاب نداشت. البته اینکه او اصلا سیستم تنفسی نداشت هم کاملا در این امر تاثیرگذار بود.
بین، در همین افکار بود که ناگهان تصویری از گذشته جلوی چشمانش رژه رفت...

تصویری از گذشته

بِین با آرامش دمپایی‌های زردش را از پا در آورد، بوسه ای بر سر عروسک کوچکش زد، سپس خود را روی تخت خواب انداخت و به خواب رفت. اما در واقع خوابی بسیار پریشان داشت. به طور کلی شخصیت های بد و منفی چون کار های بد بد زیاد می‌کنند، شب ها وجدانشان می‌آید سراغشان و می زند پس کله‌شان. به هر صورت بِین آن شب خواب عجیبی دید. او در خواب دید که ساعت دو و سیزده دقیقه نیمه شب است و دارد پنبه دانه می خورد، در عین حال، ناگهان در کمدش باز می شود و یک سیستم تنفسی کامل به آرامی دست پوسیده‌اش را از کمد به بیرون می‌آورد...

بِین پس از دیدن این خواب، در حالی که ماسک اکسیژنش را محکم می‌کرد، با چشمانی گشاد شده از ترس و چهره‌ای خیس از عرق بیدار شد و به ساعت طرح باب اسفنجی کنار تختش نگاهی کرد... ساعت دقیقا دو و دوازده دقیقه و پنجاه و هشت ثانیه را نشان می‌داد که ناگهان در کمد رو به روی تختش شروع کرد به باز شدن...

پایان تصویری از گذشته

بِین پس از به یاد آوردن آن شب و البته ناز و نوازشی که به سیستم تنفسی پوسیده داده بود، نفس عمیقی کشید تا بتواند خونسردی نداشته اش را به دست آورد.
- در نتیجه به دلیل رعایت نشدن حق کپی رایت اينجانب، شماها همه گروگان من هستید تا وقتی که من بگم بهتون!

بین دقت نکرده بود اگر او دیکتاتور و خود رای بود، داور طرف مقابلش هم دقیقا واجد همین صفات بود. کلا بِین به دلیل مشکلات تنفسی، دقتش بسیار کم شده بود و توجه نداشت احساسات داور را سخت جریحه‌دار کرده. نتیجتاً داور بدون توجه به زجرهایی که بِین کشیده بود موهای بور خود را اندکی مرتب کرد، لب های خود را بهم فشرد تا صورت نارنجی اش حتی نارنجی تر شود آنقدر که رنگ صورتش به بنفش یواش نزدیکتر شد. البته بعدا مشخص شد که به خاطر این بوده که کروات قرمزش توجه آرسینوس را به خود جلب کرده و وزیر سابق سعی کرده آن را از گردن داور به زور در بیاورد.
داور بعد از اینکه یکی روی دست آرسینوس زد و انگشت ملالت به سویش تکان داد بی توجه به صورت طور او دست کرد و دمپایی لاانگشتی اش را همچون یک بومرنگ بالا برد و با فرستادن درودی بر روح مخترع پلّه، آن را به سوی بِین پرتاب کرد.

بِین قبل از این در مقابل خیلی چیزها جنگیده بود. بمب های اتم هیچوقت نتوانسته بودند او را از میدان به در کنند. او تریلی‌ها را با یک دست بلند می‌کرد و صخره‌ها را با یک مشت منفجر و به درک واصل می‌کرد. حتی تانک‌ها بارها سعی کرده بودند او را له کنند ولی او تانک‌ها را مثل قوطی نوشابه له و لورده کرده بود. صنعت هالیوود خیلی به او مدیون بود چون بِین مردی قوی و قدرتمند بود. بین شاخِ شاخان بود.
اما این یکی دیگر چیزی نبود که بِین برای آن اماده باشد. یک لحظه حس بی‎دفاعی کرد. او تا به حال با دمپایی لا انگشتی هایی که با سرعت نور به سویش می آمدند مبارزه نکرده بود. نتیجتاً چشمانش را بست تا زمانی که دمپایی به ماسک اکسیژنش برخورد میکند و فشار اکسیژن او را از در و دیوار به افق رهنمون می‌کند، دردی حس نکند.

به هر صورت، داور لبخندی شیطانی زد و دوباره دمپایی‌اش را روی هوا گرفت. او پس از انجام این حرکت، کاملا شاد به نظر میرسید.
ملت هم که از یوغ اسارت آزاد شده بودند، با شعار «ترومپت دوسِت داریم» به سوی جایگاه‌های رأی دهندگان رفتند و انگشت خود را وارد چشم و چال مخالفان او کردند تا رستگار شوند.

- همونطور که هممون این تقبیح داخل بازی رو دیدیم، بنده صراحتاً و با زاویه بدنی بسیار مناسبی به داور آفرین میگم که به این زیبایی تونست رفع بحران کنه اوضاع داخل زمین رو. نتیجه بازی هم تا این لحظه چهل به ده به نفع تیم رستاخیز. به نظرم اگه تف تشتی ها نجنبن، این مسابقه رو کاملا از دست دادن!

با این همه تف‌تشتی‌ها تیمی نبودند که علاقه ای به جنبیدن داشته باشند. بلکه در برابر این حرف گزارشگر تنها به خمیازه کشیدن و خاراندن گوشه و کنار بدنشان اکتفا کردند. البته جز تریسترام و دراکو که در آن لحظه هر دو با سرعت به دنبال چیزی میگشتند. دراکو در به در به دنبال یافتن گوی زرین بود و تریسترام درحالیکه دوربین به دست دور ورزشگاه میچرخید به دنبال یافتن یک سوژه ی مناسب. با این همه چندین بار حس کرد گوی زرین را دیده، اما بعد فهمید که این فقط انعکاس نور عینک ملت در لنز دوربینش بوده و حسابی ضایع شد... واقعا که تف‌تشت یک اثر هنری بی‌بدیل بود!

فلش بک

در میان صحرای گرم و سوزان بالاک، در کنار رودی کم عمق، تعدادی موجود زنده در جنب و جوش و فعالیت بودند. البته با احتساب کل ارتش آلمان نازی، انگلیس و روسیه که داشتند روی رود، سد می‌بستند، تعدادشان بیشتر از «تعدادی» بود. کمی دورتر از آنها چند نفرشان با کت بند های پاره در گوشه ای مشغول بازی کردن بودند. حتی دو تایشان داشتند گرگم به هوا می کردند و البته نیازی به گفتن نیست که یکیشان وینکی با کلاه گیس بورش بود و دیگری کتی بل. وینکی برای فرار از دست کتی که به دنبالش بود، به سرعت پرید و رفت پشت آرسینوس. آرسینوس هم که در آن لحظه سخت مشغول دوخت و دوز بود و اصولاً هم اعصاب این حرکت ها را نداشت، ناگهان چرخشی کرد و کلاه گیس را از سر وینکی کند.

- دراکوی من چیشد؟!
- وینکی جن دراکو نمای خووب؟

آرسینوس با تاسف نگاهی به ردایش انداخت که آستینش به یقه‌اش دوخته شده بود.
- اوه... گند زدم... ولی همه چی درست میشه. اصلا نگران نباشید.

البته عبور هیولایی بی شاخ و دم و زشتی در ابعاد یک شهاب در بالای سرشان، به آنها این نوید میمون و مبارک را داد که هیچ چیز قرار نیست درست شود مگر آنکه آنها خودشان اوضاع را درست کنند. تریسترام که همان موقع اتفاقاً از آب بازی با سربازان آمریکایی برگشته بود، یک نگاه به عظمت هیولا انداخت.
- میگم نظرتون چیه از اینجا بریم؟ این یارو همچین زیاد خوشحال به نظر نمیادا.
- مخالفیم.

آرسینوس با بداخلاقی یک پس گردنی نثار وینکی کرد که دوباره داشت دور و بر او با کتی گرگم به هوا بازی می‌کرد.
- انقدر سوسول نباش تریس! هر روز از این جک و جونورا از اینجا رد میشن و هر روزم تو باید این دیالوگ رو تکرار کنی حتما؟

تریسترام:

آن جاندار هم که به نظر می رسید یکی از کسانی باشد که حدود ده‌ها بار توسط شورای زوپس بلاک شده، برای تایید حرف تریسترام با شیرجه‌ای چندتایی از سربازان آلمانی را از روی زمین کند و به هوا برد که به موجب آن به سرعت نیروهای آلمان، روسیه، آمریکا، انگلیس و ژاپن به حالت آماده باش درآمدند و شروع کردند به شلیک توپ، تانک و حتی فشفشه. حتی گفته می‌شود آمریکایی ها با نقض قواعد بین المللی و قطعنامه های سازمان ملل در خصوص منع سلاح هسته ای چندتایی هم بمب اتم نثار آن جانور زشت کردند. البته اصلا هم جای تعجب نداشت که تف‌تشتی‌ها تمامی این صحنات را به نیمکره چپ مغزشان دایورت کردند و همانجا باقی ماندند.
- چه رقت انگیز.
- عه؟ کاربر مهمان؟ کجا بودی تا حالا؟ خبری نبود اصلا ازت چرا؟
کاربر مهمان با ظاهری خسته و ناامید یک گوشه برای خودش ولو شد.
- یه سر رفته بودم به سایت بزنم ببینم چه خبره. مثل همیشه رقت انگیز بود.

تفت‌تشت:

آرسینوس اولین کسی بود که لب و لوچه اش را جمع کرد.
- یعنی چه؟ تو مگه همراه ما بلاک نشدی؟ چطوری برگشتی اونجا؟!

آرسینوس حتی در زمان تعجب هم ریلکس بود که این خود از خصوصیات بسیار بارز وی بود و حتی در روایاتی گفته میشود در نهایت همین ریلکس بودنش او را به کشتن خواهد داد.
کاربر نگاه عاقل اندر سفیهی به چهره ناپیدای آرسینوس انداخت.

- چقدر تو رقت انگیزی آرسینوس. یادت رفته من کاربر مهمانم؟ کسی نمیتونه منو بلاک کنه من در هر حال همیشه هستم حتی اگر نباشم!

همان لحظه صدای نعره رودولف از خارج کادر به گوش رسید.
- دیالوگ دزدی تو روز روشن؟ کی هوس قمه کرده؟

تف‌تشتی‌ها بی‌توجه به نعره رودولف با قیافه‌هایی پوکرفیس، به صورت مایوس کاربر مهمان چشم دوخته بودند. او هم با دیدن این همه رقت انگیزی لب ورچید. با چه تسترال های رقت انگیزی هم تیمی شده بود!
- ظاهرا تاریخ بازی بعدی مشخص شده و ما هم با رستاخیز مسابقه داریم.

تف‌تشتی‌ها:

حالا دیگر به نظر می‌رسید تف‌تشتی‌ها آمادگی کامل جهت خروج از بالاک را دارا باشند. هیچکس حوصله درگیری با رودولف و قمه اش را نداشت حتی اگر بلاک شده بود.

پایان فلش بک

- قبول نیست! هزینه دیوار رو خود شماها باید بدید!

داور در حالی که چهره نارنجی‌اش تقریبا کبود شده بود و موهای بورش هم توسط جریان باد بهم ریخته بود، این را نعره زنان رو به یک گوشی تلفن مشنگی که در دستش بود، گفت. سپس گوشی را قطع کرد و در جیب کت گران قیمتش جاساز کرد.
- خب ظاهرا اینا پول بده نیستن. شماها دارید چیزی دستی بدید ما این دیوارو بسازیم؟

آرسینوس و لوسیوس که هنوز ایستاده بودند تا تکلیف این موضوع که دراکو جارویش را وارد دماغ گوگل کرده و جنگ جهانی هم به تلافی یک آرپی‌جی را چپانده در چشم دراکو مشخص شود. اما سر داور به نظر می‌رسید به شدت شلوغ باشد. در آن لحظه هم که از آنها "چیزی دستی" می‌خواست!

آرسینوس و لوسیوس اندکی به یکدیگر خیره شدند. سپس آرسینوس کراواتش را صاف کرد، لوسیوس هم موهایش را در باد پریشان کرد و بعد هر دو گفتند:
- ما اصلا منصرف شدیم از هرگونه شکایت... همه چیز درسته.

البته به نظر نمیرسید هیچ چیز درست باشد. جنگ جهانی که هنوز دق دلیش به طور کامل خالی نشده بود همچنان داشت با انواع بمب و خمپاره میکوبید توی دهان و چشم دراکو. آرسینوس که موقعیت را خطرناک دید، رفت به سوی جنگ جهانی، لوسیوس هم جلو آمد تا بلکه دراکو را نجات دهد.

- همونطور که می‌بینید یا نمی‌بینید و اصلا هم اهمیت نداره، باید بگم که ظاهرا یک عدد موشک اتمی در دهان دراکو مالفوی گیر کرده و آرسینوس جیگر به همراه لوسیوس مالفوی دارن سعی می‌کنن موشک رو بکشن بیرون. جنگ جهانی هم داره هار هار میخنده بهشون. گویا این سه نفر اصلا علاقه ای ندارن که بفهمن نتیجه بازی تا این لحظه صد به پنجاه، به نفع رستاخیز هست و تیم تف‌تشت سوراخ شده. البته باید بگم که الستور مودی خیلی بهتر از کاربر مهمانه. ولی به هر صورت کاربر مهمان هم چیزی از الستور کم نداره!

باز هم اعضای دو تیم با حالتی پر تاسف به جایگاه گزارشگر نگاه کردند. حتی تماشاچیان نیز که تازه از شوک گروگان گیری بِین آزاد شده بودند نوچ نوچ بلندی کردند ولی گزارشگر خیلی وقیح تر از این حرفها بود که توجهی نشان دهد.

فلش بک اندکی پس از فلش بک قبلی:

دوربین در آن لحظه به دنبال هفت تف‌تشتی راه افتاده بود که با احتیاط هرچه تمام‌تر در میان برهوت بالاک حرکت می‌کردند. اکنون از همه سو خطر حس میشد. هرچه بود آنجا بالاک بود! در نتیجه لازم بود آماده و گوش به زنگ باشند. آرسینوس در حالی که با یک دست کرواتش را در راستای آمادگی برای دفاع می‌چرخاند جلوتر از همه در حرکت بود. پشت سر او وینکی مسلسل به دست درحالیکه روی دوش کتی سوار شده بود دیده میشد. کمی دورتر جنگ جهانی با بغلی پر از بمب روی هوا سر می‌خورد. گوگل هم صفحه ترسنلیتش را فعال کرده بود تا در صورت هرگونه حمله‌ای، دشمن را از شدن خنده منهدم کند. کاربر مهمان هم درحالیکه اه و پوف میکرد و هراز گاهی هم غر می‌زد که چقدر همه چیز کسل کننده و رقت انگیز است راه میرفت. پشت این جماعت تریسترام در حرکت بود. درحالیکه دوربینش را آماده نگه داشته‌ بود با دقت به اطراف نگاه می‌کرد تا از اولین سوژه مناسب سلفی بگیرد و بگذارد اینستا. حقیقتا که مفهوم آمادگی و احتیاط از تک تک حرکاتشان نمایان بود!

جوخه انتحاری تف‌تشت به پیشرویشان ادامه دادند تا اینکه به لبه دره‌ای نسبتا عمیق رسیدند. درون دره پر بود از چادر های پر زرق و برق سیاه و در بالای هر چادر، علامت شوم به طرزی بسیار شوم‌تر از اسمش میدرخشید. ظاهرا به مقر مرگخواران بالاک شده پا گذاشته بودند...

- وینکی جن علامت شوم یاب خوووب؟
- یعنی ممکنه یه دراکو هم واسه من اونجا باشه؟
- خیلی عالیه... بالاخره اونجا میتونیم مرگخوارای خیلی قدیمی رو ببینیم... شاید حتی بتونن کمکمون کنن از اینجا خلاص شیم!

آرسینوس پس از گفتن این دیالوگ و بدون اینکه صبر کند، کراواتش را صاف کرد و مشغول پایین رفتن از دره شد. هم‌تیمی‌هایش هم به دنبالش. آنها امیدوار بودند که ورودی ساکت و آرام داشته باشند اما ظاهرا آرسینوس زیادی هیجان زده شده بود، چرا که ناگهان نعره زد:
- کــمــــک! خواهش می‌کنم به ما مرگخواران جدید و بیچاره کمک کنید از اینجا خارج شیم!

با این فریاد آرسینوس، ساکنین دره به سرعت از چادر های خود بیرون آمدند. البته تنها یک مشکل کوچک وجود داشت. هیچ یک از آن ها مرگخوار نبودند. در واقع بودند؛ ولی نبودند.

- چقدر ارباب!

دیدن این صحنه موجب شد چهره همیشه ریلکس آرسینوس که از همه جلوتر بود، به سرعت تغییر کند. البته چون از زیر نقاب بود کسی جز خودش متوجه نشد؛ بقیه اعضای تف تشت هم دست کمی نداشتند. مشاهده آن همه لرد ولدمورت که ازآغاز فعالیت وجود داشت منظره بسیار حیرت‌انگیزی بود. تریسترام ذوق‌زده مشغول عکس گرفتن از این صحنه و از زوایای مختلف شده بود. وینکی هم که از بقیه هیجان زده تر بود. با شلیک چند تیر هوایی به سرعت دوید به سویشان.
- ارباب ها!

لرد ولدمورت ها که مدت زیادی بود هیچ شخصی غیر از خود را در آن مناطق ندیده بودند، به سختی تعجب خود را مخفی کردند و لردی که به نظر میرسید از همه قدیمی تر باشد و تقریبا سیاه و سفید شده بود به خاطر قدمتش، با صدایی که می‌کوشید ابهتش را حفظ کند گفت:
- شما کی هستید که آرامش لرد هارو بهم میریزید؟ به چه حقی وارد اینجا شدید اصن؟

اعضای تف‌تشت چند ثانیه تفکر کردند، اما این تفکر کردن زیاد طول نکشید و آنها به سرعت آرسینوس را جلو انداختند. آرسینوس ابتدا از زیر نقاب نگاه خشمناکی به هم تیمی هایش انداخت، سپس نگاهی به سر و وضع بدوی لرد ولدمورت پیش رویش انداخت.
- با درود بر ارباب کبیر. اربابا، ما به عنوان تعدادی از مرگخواران شما، از بُعد و زمان دیگه ای اومدیم و به طور کاملا اتفاقی در اینجا گیر افتادیم و الان اومدیم تقاضا کنیم به ما کمک کنید از اینجا خارج شیم.
- چون قیافتو اونطوری کردی ما مایل نیستیم.

یکی دیگر از لرد ها به سرعت جلو آمد و گفت:
- به نظر من که ما باید شروع کنیم به تشکیل ارتش سیاه از همین نقطه. بعدش میتونیم دروازه های زوپس رو بشکنیم و...
- ممنون از ایدت لرد old12 ولی بندازش تو صندوق امانات!

تف‌تشتی‌ها:

: چطور جرئت می‌کنی گستاخ؟ وقتی تو هنوز پستونک دهنت بود من لرد این مملکت بودم.

لرد دیگری که از همه قدیمی‌تر به نظر می‌رسید گفت:
- بوق نزن بینیم پیری! من وقتی لرد شدم که سایت هنوز کامل شکل نگرفته بود. هنوز اینور اونورش مصالح ریخته بودن داشتن می‌ساختن. وقتی من لرد بودم تو کجا بودی؟

چیزی نگذشت که دعوای لردها بالا گرفت و با مشت و لگد افتادند به جان هم تا ثابت کنند چه کسی قدیمی تر بوده و حق آب و گل دارد.
آرسینوس با چهره ای پوکر فیس به توده جنبانی از دست و پا زل زد که هر از گاهی طلسم سبزی هم از آن خارج می‌شد. ظاهرا هیچکدام از لردها در طول تاریخ سایت اعصاب درست و حسابی نداشته‌اند. او اصلا علاقه ای به عصبانیت لرد نداشت. چه قدیمی و چه فعلی. نتیجتا به سرعت در جهت رفع بحران وارد کار شد.
- ام... باشه پس ارباب‌ها... با اجازتون ما بریم دیگه... ظاهرا اینجا کاری نداریم.

کسی پاسخی به او نداد.

در نتیجه تف‌تشتی‌ها هم که همچون یک تف سر بالا ضایع گشته بودند، به افق بی‌آفتاب بالاک نگاه کردند و راه دیگری را در پیش گرفتند.

پایان فلش بک

دوباره صدای سوت داور در زمین بازی طنین انداخت. آرسینوس که داشت سعی می‌کرد لوسیوس را کنار بزند تا کوافل را وارد دروازه تیم حریف کند، با شنیدن صدای سوت متوقف شد و به لوسیوس نگاه کرد. در چشمان لوسیوس هم کاملاً اثرات درود بی پایان بر ارواح پرفتوح عمه مسئولین برگزاری چنین مسابقه ای به چشم می‌خورد. ولی ظاهرا چاره ای نبود. هر دو با قیافه هایی اخمو به سوی داور ترومپت حرکت کردند. داور که موهایش را مرتب کرده بود و دکمه‌های کتش را هم بسته بود، با لبخندی گفت:
- من یه کار هوشمندانه کردم. دستور دادم تماشاچیای مهاجر از ورزشگاه اخراج بشن و همینطور دور ورزشگاه دادم یه دیوار ساخته بشه که مهاجرا نتونن وارد بشن.
- دیوار؟! دور استادیوم کوییدیچ؟! مگه شما توی پولش نمونده بودی؟!
- نه دیگه. به این نتیجه رسیدم که حساب شماهارو چک کنم و همینطور حساب کل تماشاگر هارو.

آرسینوس و لوسیوس:

- من کارم درسته. فوق العاده باهوشم. تازه اینم کشف کردم یه قاره‌ای هست که وقتی ما تابستونیم اونا زمستونشونه.
- اینا مگه به این خاطر نیست که اونا تو نیمکره جنوبی زمین هستن؟
- پنالتی به نفع رستاخیز به دلیل اعتراض کاپیتان تیم تف‌تشت به تصمیم داور، و اینکه منظورم زمستان هسته‌ایه.

آرسینوس:


ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۵/۱۲/۷ ۲۱:۰۲:۰۷
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۵/۱۲/۷ ۲۱:۱۳:۱۵
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۵/۱۲/۷ ۲۲:۰۶:۴۹
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۵/۱۲/۷ ۲۲:۱۲:۱۵


پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۱۰:۵۱ شنبه ۹ آبان ۱۳۹۴
#6

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۱:۵۹:۴۸ جمعه ۲۸ دی ۱۳۹۷
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 702
آفلاین
نتیجه بازی گویینگ مری با ترنسیلوانیا ( ورزشگاه چیژ کشان کریم آباد)


گویینگ مری:
آیلین پرنس: 78
فرد ویزلی: 75
اورلا کوییرک: 79

امتیاز تیم: 77.3 + 100 = 177.3
امتیاز هماهنگی پست ها: 15


ترنسیلوانیا:
به دلیل حضور نیافتن در زمین این تیم با امتیاز صفر زمین بازی را ترک می کند. همچنین صد امتیاز بنابر قانون از این تیم کسر خواهد شد.


برنده مسابقه: گویینگ مری
صاحب گوی زرین: گویینگ مری



ویرایش شده توسط مرلین کبیر در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۹ ۱۴:۰۲:۵۰

? so what


پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۰:۵۷ سه شنبه ۵ آبان ۱۳۹۴
#5

اورلا کوییرکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۰ دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۸ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 477
آفلاین
تیم کوییدیچ گویینگ مری
پست سوم و آخر


دو گروه چویدستی هایشا را به سمت همدیگر گرفته بودند. ناگهان روونا از بیان گروه ترنس بیرون آمد و جلوی همه ایستاد.
- یا تسلیم میشین یا جرجی کوچولو رو میکشیم!

با این حرف روونا گروه ترنس کنار رفتند ئ در پشتشان جرج بسته شد نمایان شد. فرد فریاد زد و به جلو شتافت اما آیلین او را نگه داشت تا از حمله به گروه ترنس دست بردارد. بالاخره فرد آرام گرفت و فلور قهقه ای زد و گفت:
- چیه بردارت و میخوای؟ اصلا چه طوره یه دست کوییدیچ بازی کنیم؟

تیم گویینگ مری متعجب شدند. در این بین لونا حرف فلور را ادامه داد:
- اگه ما بردیم، باید با جرجی خدافظی کنید و اگرم شما بردین جرجی رو به شما تحویل میدیم.

همه ساکت شده بودند تا این که اورلا بلند فریاد زد:
- یه دست بازی میکنیم!

اعضای تیم به اورلا خیره شدند و او هم طوری که تیم ترنس بشنود گفت:
- ما که باید بالاخره با اون ها مسابقه بدیم؟ حالا زمانش چه فرقی میکنه.

تیم گویینگ مری کم کم شجاعتشان را به دست آوردند و برای بازی آماده شدند.

زمین بازی کوییدیچ

- حالا اعضای تیم ترنس حمله میکنن و برای گل زدن آماده میشن!

جاودان برای این که هم از جرج ویزلی محافظت کند و هم بازی بدون گزارشگر نماند، پشت میکروفنی نشسته بود. جرج با ناراحتی و دستانی بسته به تلاش های دوستانش نگاه میکرد.

- گل گل! چه گلی رو میزنه روونا! نتیجه حالا 50، 40 به نفع ترانسیلوانیا میشه!

باری آهی کشید و از گلی که خورده بود ناراحت بود. اعضای تیم گویینگ مری ناامید شده بودند. آیلین بدون وقفه دنبال اسنیچ طلایی میگشت.

دوباره بازی شروع شد. کوافل به دست لارتن افتاد. او توپ را به اورلا پاس داد و اورلا هم جلو رفت و...

- و بله اسنیچ در دستان فلور جای میگیره!

همه با تعجب برگشتند. این حقیقت داشت. تیم ترنس برنده شوده بود. تیم گویینگ مری به آیلین که از فلور جا مانده بود نگاه می کردند.

فرد فریاد زد چون اعضای تیم ترنس جرج را گرفته بودند و میبردند. تیم گویینگ مری پشت تیم ترنس دویدند تا این که دو گروه به دشتی خالی رسیدند. در دشت تنها یک چراغ وجود داشت.

- شما نمیتونین...

در یک لحظه تیم ترنس رقیبشان را به صندلی هایی بسته بودند. فرد، آیلین، اورلا و... در تقلا بودند که طناب ها را پاره کنند.

- حالا جرجی کوچولو جلو بهترین دوستاش کشته میشه.

روونا این را گفت و روبه روی جرج ایستاد و چوبدستی اش را به دست سینه ی او نشانه گرفت.

بـــــــوم

موج انفجار روونا و جرج را به گوشخ ای پرتاب کرده بود و البته کس دیگری را...

- فرد!

فرد که خودش این انفجار را درست کرده بود در پشت پرتاب شده و به دیوار پشتش برخورد کرده بود و بیهوش شده بود. اورلا به صندلی کنارش که خالی بود نگاه کرد و چند لحظه بعد همه آزاد بودند.

- ممنون لوفی!
- بالاخره چاقو داشتن هم بعضی وقت ها به درد میخورد.

لوفی سان که همه را آزاد مرده بود این را روبه رو لارتن گفت.

جرج به تازگی خودش را آزاد کرده بود به سمت برادر بیهوشش رفت تا از با چوبدستی ای که پیدا کرده از او محافظت کند.

آیلین و اورلا در کنار همدیگر میچنگیدند و لوفی، لارتن و باری هم در کنار یکدیگر. تیم گویینگ مری تقریبا پیروز میدان بود که...

- آیلین!

طلسمی به سرعت به سمت آیلین آمد ولی از اصابت آن به آیلین به وسیله ی بدن خودش محافظت کرد.

- نه!

اورلا روی زمین افتاده بود و آیلین این گفت و جلوی او زانو زد. بدن اورلا در یک لحظه پرشد از زخم های مختلف. او که دیگر حانی در بدن نداشت به آرامی حرف زد.
- آیلین امیدوارم پیروز از اینجا برین!

و بعد جان را تسلیم مرلین کرد. آیلین گریه کرد و بقیه تیم متوجه شدند که یکی از اعضای تیم کشته شده. جرج فرد را کشان کشان به بالای اورلا آورد. بدن فرد زخمی عمیق داشت. بقیه هم کم کم جمع شدند. بیشتری ها آسیب دیده بودند. وقتی که خواستند آپارات کنند جاودان چاقویی را در بدن آیلین فرو کرده بود و بعد آن ها آپارات کرده بودند...

- فرد... فرد... فرد!

فرد از افکار عمیقش بیرون آمد و اورلا را بالای سر خود دید. اورلا با تعجب گفت:
- به چی فکر میکردی.

فرد که هنوز گیج بود جواب داد:
- به یه داستان باحال. تازه تو هم توش مردی!

اورلا لبخندی زد و گفت:
- بیخیال! تیم جلسه گذاشته!

بعد هردو از اتاق بیرون رفتند. اما فرد هنوز هم به داستان جنگ بین تیم ترانسیلوانیا و گویینگ مری فکر می کرد!


خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.