هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۰:۱۸ سه شنبه ۵ آبان ۱۳۹۴
#4

فرد ویزلی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۲۵ جمعه ۲۷ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۶:۱۵ شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۶
از پنج صبح تا حالا علاف کردی مارا
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 380
آفلاین
تیم کوییدیچ گویینگ مری
پست دوم


در میان دود حاصل از منفجر شدن فشفشه جرج چشمانش را میچرخاند، صداهای عجیبی می آمد، صدای دویدن، خندیدن، جیغ زدن و صدای عقاب... ترس در وجود جرج افتاده بود، چوبش را به آرامی از درون جیبش بیرون آورد و گفت:

-کی اونجاست؟

-بهتر نیست بگی کیا اونجان؟



جرج ناگهان روی زمین افتاد، دستی روی دهانش بود و چوبی زیر گلو... دستو پا میزد، ناگهان صدای عجیبی آمد:

-بدو، سریع باید بریم!



جرج روی زمین کشیده میشد، دادو فریاد میکرد اما چون روی دهانش را محکم گرفته بودند صدایش حتی به دو متر هم نمیرسید. شیونش فقط در سر خودش شنیده میشد تا آن که اورا به تنه ی درختی بستند... چکی در صورتش زده شد.

-آخ!

-هاهاهاهاهاهاهاها! چطوری گریفیندوری مو قرمزِ ویزلیِ فقیرِ بدبخت؟

-معلوم شد کی هستین... هنوزم دست از سر ما بر نمیدارین؟



بله اعضای تیم ترنسیلوانی روونا، دکتر فیلی باستر، کلاوس بودلر، زنوفیلیوس،جاودان، لونا لاوگودفلور دلاکور بودند. تعجبر برانگیز نبود که دشمنان همیشگی گویینگ مری وارد صحنه شده باشند. جرج قبلا احساس حقارت میکرد، "دوستانش را چگونه با خبر کند، کمکی از آنان دریاقت میشود یا خیر؟" سوالی که در ذهنش پدیدار بود مداوم تکرار میشد... تقلا کرد تا بتواند طناب را پارا کند اما نتوانست. دکتر فیلی باستر سیلی مجکمی به گوش جرج زد.

-هوم، رفقات کجان؟ رفقایی که تا دو سال پیش میگفتی همیشه یار و یاورتنو هیچ وقت ترکت نمیکنن کجان پس؟

-بالاخره خودشون میفهمن...



روونا راونکلا بلند شد، ردای خودش را در هوا چرخاند و روی پاشنه ی پا به سمت عقب برگشت. اخم ترسناکی روی صورتش حاکم بود. با قدم های محکم و استوار به سمت جرج آمد... لباس آبی اش چشم جرج را به درد می آورد. روونا گفت:

-خوب آقای ویزلی... چه خبر از برادرتون؟ بالاخره میتونیم کاری که هفت سال پیش با ما انجام دادینو دوباره روی خودتون انجام بدیم!

-شما که جنبه ی باخت رو ندارین چرا بازی میکنین؟-پتریفیکوس توتالوس!



جرج کاملا صاف شد و دستانش به پاهایش چسبید، نمیتوانست حرکت کند و فقط میتوانست چشمانش را حرکت دهد. روونا لبخند تلخی زد و گفت:

-هه! میدونی که با تقلب بردین! تقلبی که هیچ وقت تکرار نمیشه... شما ها از پشت به فلور حمله کردین و کاری کردین که فلور گل بخوره و بابت اون دو سال مصدوم شد!



دستش را روی شانه ی فلور که در کنار آتش نشسته بود گذاشت.

-الان اون خیلی افسرده ست! نتونست اون روز تحمل کنه! واقعا براتون متاسفم!



جرج با تقلای زیاد توانست یخ وجودش را بشکند و گفت:

-اگه اون روز شما به آیلین...



مشتی در دهانش خوابید... مشت فلور بود. مشتی که هیچوقت تکرار شدنی نبود مانند ضربه ای که جرج و فرد به سر فلور زده بودند...

((در همان لحظات منطقه ی سری گویینگ مری...))



-اهههههه! این جرج کدوم گوری رفته؟



فرد با عصبانیت مشتش را به میز کوبید و این را گفت... باری هم هی به او تذکر میداد که آرام باشد.

ـ باید اول بفهمیم اخرین بار کی اونو دیده.

این صدای ایلین بود که در حالی که شنل یشمه ای اش پشت سرش موج میزد وارد اتاق شد.
اورلا نیز به همراه ایلین وارد شد.به محض انکه چشمش به فرد عصبانی افتاد با لحنی عصبی که همیشه اهسته بود گفت:
-عصبانیت تو هیچ مشکلی رو حل نمیکنه فرد!فکر میکردم در طول زمان اینو متوجه شده باشی.

ایلین میان حرف اندو پرید و گفت:
-جرج گم شده،تیم داره هرلحظه بیشتر مورد تهدید قرار میگیره.شما به غیر از وقت کشی کار دیگه ای بلد نیستین؟

اورلا و فرد سکوت کردند.در این میان باری ادوارد گفت:

-اخرین بار اونو توی اون کلبه چوبی دیدم.وقتی وارد کلبه شدم اونو در حالی دیدم که داشت چهاردهمین فشفشه رو میساخت.

از انجایی که یاد اوری دوباره ماجرای فشفشه ها امکان ایجاد یک سلسله مسائلی را بین او وفرد ایجاد میکرد،ترجیح داد دراین باره نظری ندهد.پس تنها تمام حواسش را به ادامه حرف وی گذاشت.

ـ ادامه بده.

ـ بعد از اینکه همه فشفشه ها اماده شده بودن...

افراد حاظر در جمع از انکه او حرفش را ادامه نداده بود کمی مشکوک شده بودند.ایلین با شک گفت:

-چی شد؟داشتم گوش میدادم.

در همین لحظه چهره اورلا مانند انکه از چیزی خبر داشته باشد حالت معنادار و متفکری به خود گرفت.

فرد به اورلا نگاه کرد وگفت:
-تو انگار یه چیزایی میدونی که میترسی بگی!

اورلا سر انجام بدون مقدمه سخن ادوارد را کامل کرد:
-اون به ما گفت که میخواد یکی از اونارو توی دیاگون امتحان کنه...عصر دیروز...

ادوارد حرف اورا تایید کرد.

ـ اره،و ما هم قرار بود همراهش بریم اما...

فرد از اینکه انها مرتب حرف خود را قطع میکردند کلافه شده بود.

ـ میشه اینقدر لفتش ندین؟دارین حوصله مو سر میبرین!

باری ادوارد ادامه داد:

-اما اون شب بدون اینکه به ما چیزی بگه غیبش زد!

ایلین حواس خود را روی سخنان ادوارد دقیق تر کرد و مانند انکه در شرف یافتن چیزی باشد گفت:
بهتون نگفت کجا قراره فشفشه هارو امتحان کنه؟
اورلاپاسخ داد:

-کوچه دیاگون.

نگاه ایلین ابتدا متفکر بود اما اندک اندک رنگ پریده و رنگ پریده تر شد.یک ان مانند انکه اب سردی را بر سرش ریخته باشند از جا برخواست وگفت:

-اوه...خدای...بزرگ!

فرد نیز به عمق فاجعه پی برده بود.به انکه فرد اکنون میتوانست در چه موقعیتی باشد.و این فکر به شدت اورا ازار میداد.

انگاه با عصبانیت برخواست بی اختیار به سمت باری ادوارد حمله ور شد و در حالی که گریبان اورا در دستان خود میفشرد فریاد زد:
-تو این موضوع رو میدونستی و هیچی بهم نگفتی؟چطور تونستی اینقدر احمق باشی؟میخوای همه چیزو خراب کنی؟؟!!

ایلین از شدت تشویش و خشم چوبدستی خود را کشید و به سمت فرد نشانه رفت و گفت:
-اگه فقط یک ثانیه بیشتر ادامه بدی مجبورم باهات دوئل کنم!پس تمومش کن!الان فقط تونیستی که ناراحتی.

فرد با غیض یقه او را رها کرد و دیگر چیزی نگفت.ایلین در حالی که ردای خود را میپوشید گفت:

-اماده شید!همه مون باید دنبالش بگردیم.

فرد نعره زد:
-این لوفی سان کجاااااااست؟

اورلا پاسخ داد:

-پی ولگردی،مثل همیشه!

ایلین با حرص گفت:
-ما اینهمه باید اینجا حرص بخوریم اونوقت اقای محترم رفته پی ولگردیش!

انگاه چوبدستی خود را کشید و پاتروناسی را برایش فرستاد.

((1 ساعت بعد،کوچه دیاگون:))
لوفی سان در حالی که در تلاش بود زمین کلاه کاراگاهی اش از سرش نیفتد خود را160درجه به سمت زمین خم کرد طوری که نوک دماغش به زمین برخورد کرد.

چند ثانیه زمین را بوکشید،سپس مانند انکه چیزی برروی زمین یافته باشد انگشت خود را برزمین کشیده و بویید.انگاه برخواسته و گفت:
-باروت!

ـ چی؟
ـ به نظر میاد اینجا چیزی منفجر شده باشه.

فرد به سمتی اشاره کرد.

ـ ازاین طرف!

هرسه با عجله داخل کوچه باریکی شدند که خاکه های باروت تا نزدیکی ان کشیده شده بود.

که ناگهان...

ـ پتریفیکوس توتالوس

ایلین از طلسم غیر منتظره ای که ازپشت سرش جا خالی داد.

سرهمه به پشت برگشت و نفس انها با دیدن کل اعضای ترنس که چوبدستی هایشان را باحالتی تهدید امیز به سمت انها نشانه رفته بودند در سینه حبس شد...


میجنگم، زیرا من...

یک ویزلی ام



خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!


پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۰:۱۴ سه شنبه ۵ آبان ۱۳۹۴
#3

آیلین پرنس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۲ دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۶:۴۲ جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۵
از (او) تا (او) با (او)...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 204
آفلاین
تیم کوییدیچ گویینگ مری

رول اول

همه ی اعضای تیم در طبقه ی پایین حضور داشتند و نوشیدنی کره ای میخوردند و شاد بودند، فرد لیوان ها را برای شیرین کاری در دست میچرخاند و بقیه به جز یک نفر میخندیدند. آن یک نفر آیلین بود، او به خاطر باخت در مسابقه ی قبلی بسیار عصبی بود و کاری به کار کسی نداشت. از شاد بودن دیگران زیاد خوشش نمی آمد. ناگهان باری ادوارد رایان که خز دور گردنش روی دوشش سنگینی میکرد گفت:

-من میرم این خز شاهانمو آویزون کنم...



فرد که مشغول چرخاندن لیوان ها در هوا بود نفس نفس زنان گفت:

-برو، اینقدم اینجا اعلام نکن که چیکار میخوای بکنی!



باری به طرز بدی فرد را نگا کرد، روی پاشنه ی پا چرخید و به سمت پله ها رفت. کمی بالا که رفت دید دای برخورد چکش به چوب می آید. به آرامی پایش را روی پله های بعدی میگذاشت و بدون سر و صدا بالا میرفت. سعی میکرد پایش را روی مسیر چوبی نگذارد که صدا ندهد. متوجه شد صدا از پشت پرده ای که وسط اتاق کشیده شده بود می آید. چوبش را از جیب شلوارش بیرون آورد و سریع پرده را کشید! جرج بود، جرج از ترس زهره ترک شده بود. باری لبخند عجیبی زد و گفت:

-هی! یو! تو اینجا چه میکنی اخوی؟



جرج کمی آرام شد و عرق روی صورتش را پاک کرد. نگاهی به باری انداخت و مشغول به چکش زدن شد و در هین چکش زدن گفت:

-فک میکنی دارم چیکار میکنم؟

-اختراع میکنی؟



چکش زدن را کنار گذاشت و گفت:

-پ ن پ... دارم واسه شما قر میدم!

-خوب باشه چرا عصبی میشی؟



صدای عجیبی آمد، صدای پا گذاشتن روی پله های خمیده ی چوبی خانه ی گویینگ مری بود. آیلین پرنس در حال حرکت به سمت آن ها بد.

در حالی که نوشیدنی کره ای اش را مینوشید نگاهی به آن دو که با تعجب به او نگاه میکردند کرد. باری گفت:

-جرج، حالا اینی که ساختی چه هَه؟

-فشفشه! فشفشه ای که دودش میتونه بازیکنای تیم کوییدیچ مقابل رو از پا در بیاره!

-اوه! حالا کی امتحانش میکنی؟

-هر وقت رسید به چهارده تا!



آیلین نگاهی پر از خشم به باری و جرج کرد که چه قدر بی خیال بودند. جرج با تعجب پرسید:

-چت شده؟



آیلین نوشدنی کره ای اش را روی میز کوبید و گفت:

-از شادی شماها عصبی ام! بی خیالیتون، اعصاب خورد کنیتون و الا آخر!!!



سریع دوید به سمت پایین و فرد را صدا کرد که همراه او بیاید، فرد به اینور و آنورش نگاهی انداخت... به دلیل عصبی بودن آیلین نمیتوانست همانجا بماند، سریع دوید به سمت او و هردو به سمت اتاق آیلین حرکت کردند. آیلین فرد را روی صندلی نشاند و خودش روی تختش نشست. دستانش را به هم قفل کرد و گفت:

-ببین فرد، من دیگه نمیتونم این وضعو تحمل کنم...

-منظورت چه وضعیه؟

-کاپیتان بودن یک تیم بی خیال! انتظار داری با این همه بی خیالی چیکار کنم؟

-منظورت چیه؟ میخوای چیکار کنی؟ کی میخواد گاپیتانی رو به عهده بگیره؟



آیلین نفسی عمیق کشید و با لبخند ملیحی گفت:

-هرچی گشتم کسی لایق تر از تو ندیدم... بهتره تو جای منو پر کنی... باشه؟



فرد صورتش را از عادی به حالت داغون شده تغییر داد و گفت:

-از همون اولم بهتون گفتم، من لیاقت کاپیتان شدن رو ندارم!



آیلین خندید. چوبش را تکان داد و قهوه ای رو به روی او و فرد ظاهر شد. فنجان قهوه را برداشت و گفت:

-هه! یه چیز ماگلی بی ارزش اما خوش طعم! از همون بچگی عاشق طعم تلخ بودم!



فرد به شوخی و با خنده گفت:

-خوب تو از بچگیت مشکل داشتی!



آیلین اخم کرد، به شدت عصبی بود،با خودش میگفت "چگونه یک ویزلی بی ارزش موقرمز میتوانست آنگونه با یک اصیل زاده ی اسلیترینی صحبت کند؟" با قیافه ای درهم گفت:

-هر کاری هم بکنی بازم تو کاپیتان خواهی شد!



فرد چاره ای جز قبولی نداشت. مجبور بود قبول کند. بلند شد و به نشانه ی احترام به آیلین دست داد.



یک روز بعد...



باری ادوارد رایان به آرامی پایش را روی برگ های شکسته میگذاشت تا به مقصدش، کلبه ی چوبی مخصوص اختراعات ویزلی ها برسد. زیر سقف نارنجیِ پر از برگ درختان حرکت میکرد و نگاهی به درختان عریان و نیمه عریان انداخت. خرگوش ها، گنجشک ها و بلبل های آوازه خان را میدید. جغد ها به خواب ناز فرو رفته بودند و خروس های منطقه شروع به "قوقولی قوقو" کرده بودند. لبخند جالبی به روی صورتش داشت، میخواست هر چه سریع تر تمام شدن کار جرج را ببیند که با چه شوق و ذوقی ساعت 3 صبح بلند شده بود و به سمت کارگاه مخصوصشان حرکت کرده بود.



به درب کارگاه رسید. نفسی عمیق کشید و با زور بازو در را به سختی باز کرد. صورت عرق کرده ی جرج را دید. جرج لبخند شیطنت آمیزی به باری کرد و گفت:

-بالاخره تموم شد، اینم چهاردهمیش!



باری لبخندی زد که دندان های سفیدش معلوم شد. سرش را تکان میداد، صبرش لبریز شده بود. دستی روی شانه اش آمد. اورلا کوییرک بود. دختر خجالتی ای بود که معمولا خود را پشت دیگران قایم میکرد اما از پشت باری کنار آمد و گفت:

-هوووووم، این همون فشفشه ست که وسط بازی ازش حرف میزدی و باعث شده بودی که گل نزنیم؟!



جرج خندید و گفت:

-آره دقیقا...

-حالا میخوای کجا امتحانش کنی؟

-نمیدونم باری... شاید رفتم تو دیاگون!

-آره جای خوبیه، منم میام!



جرج ابروهایش را کج کرد و سرش را به نشانه ی منفی تکان داد. فشفشه هارا توی ساک گذاشت و آن را به دیوار تکیه داد. دستانش را به هم کوبید و گفت:

-خوب دیگه، بریم صبحونه بخوریم!

-اما...



ساعت 2 شب، زمان بیرون رفتن همه از دیاگون...



جرج فشفشه هایش را ردیف کرده بود و آماده ی آتش کردن بود. کنار چوب نگهدارنده ی فشفشه ها نشست. فیتیله ی اصلی را جلو آورد و نور گرمی را کنار صورتش حس کرد. با صدایی آرام گفت:

-به نام کش شلوار مرلین، حمله را آغاز میکنیم!



فیتیله روشن شد و ثانیه ای بعد همه ی فشفشه ها پرتاب شدند! با پرتاب شدن فشفشه ها جرج هم پرتاب شد. طبق خواسته ی جرج همه جا را دود فرا گرفت. اما صدایی عجیب همه جارا فرا گرفت...


eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me



پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۱۰:۲۷ شنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۴
#2

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۱:۵۹:۴۸ جمعه ۲۸ دی ۱۳۹۷
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 702
آفلاین
هفته دوم جام جهانی کوییدیچ


گویینگ مری - ترنسیلوانیا

زمان: از ساعت 00:01 روز شنبه 25/7/1394 تا ساعت 23:59 روز دوشنبه 4/8/1394

* قبل از شروع مسابقه قوانین را به دقت مطالعه کنید.


ویرایش شده توسط مرلین کبیر در تاریخ ۱۳۹۴/۷/۲۵ ۱۷:۱۳:۵۱

? so what


چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۲:۳۹ شنبه ۴ مهر ۱۳۹۴
#1

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۱:۵۹:۴۸ جمعه ۲۸ دی ۱۳۹۷
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 702
آفلاین
ورزشگاهی ساخته شده در محله چیژکشان واقع در کریم آباد لندن.


ویرایش شده توسط مرلین کبیر در تاریخ ۱۳۹۴/۷/۴ ۲۳:۰۸:۵۹
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۹ ۲۲:۱۹:۴۱

? so what







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.