هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۰:۵۸ شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۵
#8

گریفیندور، مرگخواران

وینکی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۵۳:۱۸ شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۹
از پروپاگاندا
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 513
آفلاین
"من عاشق اینم که صبح، بوی بمب آتش زا به مشامم برسد. "


-Lt. Col. Bill Kilgore


تف تشت vs. رستاخیز


بزاق دوم: آمیلاز!


یک پنالتی بعد

مسابقه کماکان ادامه داشت. دراکو هم رضایت داده بود با همان خمپاره توی چشمش به بازی ادامه دهد. گوگل را هم سرهم بندی کرده بودند و آن لحظه در حالیکه به صفحه گوگل مپ خیره شده بود با سردرگمی وسط ورزشگاه ایستاده بود و وقتی هم بلاتریکس به او تنه زد، در حال سقوط هم چشم از صفحه گوگل مپش برنداشت.
جنگ جهانی درحالیکه برای اولین بار توپ دستش افتاده بود، خنده کنان و با سرعت به سمت دروازه حریف رفت که لوسیوس با چرخشی سریع، کوافل را از دستش قاپید و به سمت دروازه تف تشت حرکت کرد. جنگ جهانی از این عمل شنیع لوسیوس بسیار عصبانی شد، در نتیجه دست هایش را به مسلسل تبدیل کرد و مالفوی بزرگ را هدف گرفت.
-از من کوافلو می گیری؟ از کوافل می گیرمت!

جنگ جهانی راست هم می گفت. کلا جنگ جهانی در این زمینه دروغی نداشت بگوید. برای همین، جوری لوسیوس بدبخت را زیر آماج حملاتش گرفت که خود "آماج حملات" هم خوف کرد و موهای سرش فر خورد! لوسیوس رسما داشت سرنوشتی مشابه گوگل پیدا میکرد که داور بازی، دون ترومپت، که این صحنه را دید، با تنبلی سوت زد و به سمت جنگ جهانی پرواز کرد. کارت نارنجی رنگی را از جیبش بیرون کشید و به سمت بازیکن خاطی گرفت.
-شما کارت نارنجی می گیری!
-من کارت نارنجی می گیرم؟

داور به بدن بی جان لوسیوس اشاره کرد که در حال سقوط از روی جارویش بود.
- اوهوم... شما کارت نارنجی می گیری.

جنگ جهانی سر خورده شد. جنگ جهانی طوری سرخورده شد که سرش به معنای واقعی خورده شد! اما جنگ جهانی از آن هایی نبود که به این راحتی بی سر بماند. به همین دلیل دست کرد توی تنه ی دود مانندش و سریعا سر دیگری از گردنش بیرون کشید و نصبش کرد.
فریادی از جایگاه تماشاچیان به پا خاست.
-هیتلر!
-هیتلر؟
-هیتلر!

جنگ جهانی دقت نکرده بود که به جای یک سر معمولی، سرِ هیتلر را بر روی گردنش نصب کرده بود. کلا دیدن یک سر روی یک توده ی دود به اندازه کافی ترسناک هست چه برسد به اینکه آن سر مال هیتلر هم باشد. در نتیجه عده ای از تماشاچیان با دیدن سرِ جدید او، شلوارشان را رنگی رنگی کرده و پا به فرار گذاشتند. در آن بین، چند تن از تماشاچیان هم منفجر شدند و دل و روده شان به هوا پاشید. عده دیگری نیز زیر دست و پا له شدند. آن زیر هم یک عده بودند که موفق به فرار از جایگاه تماشاچیان شدند اما به دیواری خوردند که ترومپت به دور ورزشگاه کشیده بود و دل و روده شان عین پشه بر سطح دیوار پخش شد. در نهایت هم متوجه شدند که هیتلر متعلق به دنیای مشنگی است و به آنها دخلی پیدا نمیکند در نتیجه آنهایی که هنوز باقی مانده بودند برگشتند و مثل بچه آدم روی صندلی هایشان نشستند..
صدای گزارشگر پس از مدتی سکوت، دوباره درآمد.
-عجب بازی هیجان انگیزیه این بازی. هیجان در این بازی به حدی بالاست که من به صراحت میتونم بگم که اگه تیمی بازی رو ببازه، بازی رو باخته! این هم از زیبایی های کوییدیچه به هر حال! جالبه بدونین اون بازیکن مو بور تیم رستاخیز که گویا دراکو مالفوی هست، همین الان کوافلو از رقیب تف تشتی خودش قاپید و به سمت دروازه تف تشت حرکت کرد. یک پاس از سمت دراکو به بلاتریکس... همچنان پاس کاری داره دنبال می شه... پاس های عرضی بازیکنان تیم رستاخیز... این به آن، آن به این، که چه؟

و در گوشه ی دیگری از ورزشگاه کتی فارغ از تمام هیجاناتی که بر فراز سرش اتفاق میافتاد گوشه ی امنی از ورزشگاه بساطش را پهن کرده و با دقت هرچه تمامتر مشغول تهیه معجون بود. یکی دوباری هم هکتور وارد شد تا بگوید معجون سازی در انحصار اوست ولی کتی با طلسم ناشناخته ای او را به خارج از کادر راهنمایی کرد.

حالا معجونِ دست پختِ کتی کف کرده بود و قل قل میکرد...

فلش بک - جزایر بالاک

تف تشتی ها، عین فیلم های وسترن، رو به افقِ بی خورشید بالاک کرده بودند و قدم زنان حرکت می کردند. هر از چندگاهی هم چند بوته خار هم از گوشه کادر قل می خوردند و توی چشم و چال تف تشتی ها فرو می رفتند.
همینطور داشتند می رفتند و می رفتند که ناگهان یک موجود ریشو از توی زمین در آمد و فریاد گوشخراشی سر داد.
-غـــــــــــــــــــــــوداااا!
-
-
-

تریسترام روی شانه کتی زد و خیلی آرام در گوشش نجوا کرد.
-آبجی داری اشتباه میزنی. این، اون نیست. اون اگه این باشه، این نیست. در نتیجه اینی که می بینی دراکو مالفوی نیست. این، سرنتی پیتیه!

البته که هر دوی آنها سخت در اشتباه بودند. موجود ریشو، نه دراکو مالفوی بود و نه سرنتی پیتی! موجود ریشو، موجودی مرموز و قدیمی بود که به تازگی به جزایر بالاک آمده بود. وی در حقیقت ترکیبی از سه نفر بود. حاج تراورز فقید، دکتر فیلی باستر و هری پاتر!
این ترکیب نامعمول، موجود مرموز و ریشوی ما را ساخته بود. موجودی که پس از ورود به بالاک، سالها در محضر استاد لودو بگمن به شاگردی پرداخته بود و به درجه بالایی در علم لودو بگمنیّت رسیده بود. البته لودو بگمن بودن حتی به درد خود لودوی بدبخت هم نمیخورد؛ چه برسد به یک حاجی کونگ فوکار که با اکسپلیارموس هایش همه را از بیخ و بن دود می کرد و به هوا می فرستاد.

موجود ریشو، یقه بازیکنان تف تشت را گرفت و درحالیکه از دهانش کف می ریخت، گفت:
-نفرین... نفرین... نفرینِ بزرگ موقرمزها به زودی به سرزمین بالاک میرسه... خود مرلین -که درود خودش بر خودش باد- اینو به بنده وحی کردن... اکسپلیارموس! من جیمز پاتر نیستم، پسر جیمز پاترم! حرام است... حرام است... غــــــودا!
-
-
-ولی وینکی فکر کرد که موجود ریشوی خل و چل، جن رماتیسمی خوب بود. موجود ریشو خواست که اومد به تیم وینکی و دوستان؟

اما ریشو بدون توجه به دعوت وینکی، به نعره زدن و بر سر و کله خود کوبیدن ادامه داد. بعد هم روی تریسترام پرید و او را هدف حملات کونگ فویش قرار داد.
-غـــــــــــــــودادادادا! من مهاجم مصدوم استون ویلام!

تف تشتی ها که تریس را با کلی بدبختی از مسابقه قبلی سر هم کرده بودند، شاکی شدند و به سمت موجود ریشو پریدند و او را به سختی از تریسترام جدا کردند. ریشو چند قدمی تلو تلو خورد و لب به اعتراض گشود.
-چقدر بی آسلام و بی تربیت هستید! هیچ اعتقادی هم به مبانی مرلین ندارین. همون طور که مرلین می فرماید که: " و آن جا که ما بودیم و عده کثیری از بی آسلامان، چرا ایمان نمی آورید؟ "

در همین لحظه بود که مرلین از غیب ظاهر شد. بعد با یک جست به سمت یاروی مزبور پرید و ریشش را گرفت.
-تراورز؛ در حضور ما آیه ساختگی می سرایی ای گستاخ؟
-تراورز عمته. من دکتر فیلی باسترم! آیه ساختگی می سازم، اکسپلیارموس هم میزنم.

مرلین دیگر نمی توانست این حجم از پررویی را تحمل کند. به همین دلیل ریشش را به طرف ریشو گرفت و فریاد "آواداکداورا" سر داد. از آن طرف، ریشو هم ریشش را به سمت مرلین گرفت و اکسپلیارموسی روانه اش کرد.
ترکیب دو طلسم، طلسمی بود که کمانه کرد و از بالای سر آرسینوس رد شد و یک چهار راه وسط کله وینکی باز کرد. بعد هم کمانه کرد و یک راست خورد توی صورت کتی بل و باعث شد که مغزش از توی دماغش بیرون بریزد
اعضای تف تشت:.
-عه وا!
-عه وا!

مرلین و ریشو که دیدند هوا پس است و همین الان هاست که آجودان سر برسد و به جرم قتل دستگیرشان کند بند و بساط ریش و ریش بازی را جمع کردند و سریعا آپارت کرده و از نظرها ناپدید شدند. تف تشتی ها هم با تعجب به مغز کتی نگاه می کردند که از دماغش آویزان بود. خود کتی هم با چشم هایی چپه شده به در و دیوار نگاه می کرد و ابلهانه لبخند میزد..

-این مگه مغز هم داشت؟
-وینکی تونست مغزِ دراکودوست رو بهش پیوند زد. وینکی جن خووب؟
آرسینوس چانه اش را کمی دیگر خاراند. شاید خیلی هم بد نشده بود که مغز کتی از لب و لوچه اش آویزان مانده بود. هرچه بود این مغز در حالت عادی هم به درد نمیخورد. شاید با عوض کردنش میشد یک کتی درست و حسابی تر برای تیم داشت. کتی که دیگر دنبال دراکو نباشد و فقط دنبال توپ ها بگردد.
- نه وینکی باید دنبال یه مغز جدید واسش باشیم. این یکی دیگه تاریخ مصرفش گذشته.
در نتیجه تف تشتی ها دوباره راه افتادند و این بار، به سمت مقصدی نامعلوم برای پیداکردن یک مغز حرکت کردند. به هر حال آنجا هر جایی نبود. آنجا بلاکستان بود. سرزمینی که میشد تویش هرچیزی پیدا کرد. از شیر اژدها گرفته تا ریش دامبلدور! مغز که دیگر چیزی نبود.
با همه اینها آنها می خواستند این بار کمی متفاوت تر عمل کنند. به همین دلیل وینکی از جیبش یک فرغون درآورد. بعد هم همه سوار بر فرغون، گاز دادند و لایی کشیدند و ویراژ دادند تا سریعتر به مقصد نامعلومشان برسند. حتی در نیمه راه، تریسترام یک راکت از دماغش بیرون کشید و به زیر فرغون وصل کرد تا لقب "اولین سازنده موشک فرغونی" را به او بدهند و در تاریخ یگانه شود.
خلاصه که موشک فرغونی تف تشتی ها همینطور در آسمان بدون اتمسفر بالاک به پرواز ادامه می داد تا اینکه سوختش تمام شد و مستقیم به سمت یکی از خانه های روی زمین، سقوط کرد.
پلاک شماره 12 گریمولد در کنار خانه برق می زد...

ورزشگاه - زمان حال

-موقعیت برای بازیکن تف تشت... اما مثل اینکه بازیکن خیلی گشنه هست و توپ رو به جای گل کردن، می بلعه! این هم از زیبایی های کوییدیچه. داور اعلام خطا روی توپ رو میکنه. جریمه اش یه ضربه پنالتیه که البته ضربه پنالتی هم خودش یه جریمه است!


همینطور که داور در حال سرهم کردن مهملات خودش بود، تف تشتی ها سخت در فکر بودند. آنها می خواستند کاری کنند که کتی به حالت اولش برگردد و دوباره بتواند در تیم بازی کند!


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۵/۱۲/۷ ۲۱:۵۴:۰۰
ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۵/۱۲/۷ ۲۲:۰۶:۵۷
ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۵/۱۲/۷ ۲۲:۰۸:۲۱
ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۵/۱۲/۷ ۲۲:۱۰:۳۵

mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day


پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۰:۵۵ شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۵
#7

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
نقل قول:
طنز نویسی به موجی از دیوانگی نیاز داره!

لارتن کرپسلی




بزاق اول: لاکتوفرین


تف تشتمون
VS.
رستاخیزشون




- سوووووووت!

- خب همونطور که دیدید داور قطعاً برای به صدا در آوردن سوت، کلمه سووت رو گفت که البته با توجه به اینکه نصف همه شما هست... اوه... ابرها امروز چه شکل زیبایی پیدا کردن... اوو لَ لَ حتی!

اعضای هر دو تیم نگاهشان را از داور و گزارشگر برداشتند. به خصوص تف‌تشتی‌ها که با حالتی حق به جانب و متاسف سری هم تکان دادند.
مسابقه تف‌تشت با رستاخیز به صورت رسمی آغاز شده بود. هر چهارده بازیکن سوار جاروهاشان شدند و با سرعت به سمت آسمان حرکت کردند. منهای جنگ جهانی که نیازی به جارو نداشت. در عوض مثل دیو توی قصه ها تنوره کشید و به شکل دود سیاهی رفت طرف آسمان.

- بله همونطور که همگی می‌بینیم، مودی داره با تمام سرعت مثل یه بلاجر بادپا به سمت دروازه خالی تف‌تشت میره و تف‌تشتیا هم که ظاهراً بار رماتیسمشون بالا رفته دارن تو فضا سیر آفاق و انفس می‌کنن که من صراحتاً آفرین میگم.

تف‌تشتی‌ها که توجهشان به صدای گزارشگر جلب شده بود، همراه با در آوردن صدای «پیتیکو پیتیکو» به سوی دروازه تیم خود رفتند.البته وسط راه یادشان افتاد که چیزی که پیتیکو کنان حرکت میکند اسب می‌باشد و در حال حاضر آنها سوار جارو هستند. در نتیجه دست از خز بازی برداشته و مثل جت به طرف دروازه شان حرکت کردند تا از آن دفاع کنند بلکه بتوانند از ورود کوافل به حلقه ها و دادن ده امتیاز به تیم حریف جلوگیری کنند. آنها تف‌تشتی‌هایی باهوش و زرنگ بودند.

- بله درسته، حالا دفاع خطی تف‌تشتی‌ها رو می‌بینیم که البته گـــــــــــــــــــــل... گوووووووووووووول... نشون به اون نشون که اونا اینکاره نیستن اصلا!

آرسینوس نگاهی به هم‌تیمی‌هایش انداخت که جلوی دروازه با جنگ جهانی مشغول بازی «یه بمب دارم قلقلیه» بودند و به سادگی ورود توپ به دروازه را ندیده گرفتند. طبیعتا در این حالت هر انسان منطقی و عاقلی خشمگین میشود و داد و هوار راه می‌اندازد و حتی ممکن است با مسبب این فاجعه دست یه گریبان شود. ولی آرسینوس انسانی طبیعی نبود. هرچه باشد او هم جزو همین قماش بود.
- میگما آقا این گزارشگرِ خیلی خوبه رماتیسمش... به نظرم عضوش کنیم.

اعضای تف‌تشت بدون اینکه حتی ذره‌ای توجه به حرف آرسینوس نشان دهند، کماکان مشغول بازی دست رشته با بمب بودند و در این فاصله که آرسینوس منتظر پاسخ ایستاده بود، گل دوم را هم نوش جان کردند. تا عاقبت وینکی که بمب مستقیم در فرق سرش فرود آمده بود، به طور ناگهانی از این بازی خسته شد.
- وینکی جن مخالف بود. تیم ما نیاز به یه عضو جدید نداشت!

آرسینوس چپ چپ به وینکی نگاه کرد و سعی کرد با ایما و اشاره توجه او را به کتی بل جلب کند که داشت با دقت کتابی تحت عنوان «فیزیک اتمی از دیدگاه هاوکینگ و برادران به جز جان» را مطالعه می‌کرد. ولی وینکی در آن لحظه حال و حوصله نداشت. در نتیجه آرسینوس به ناچار این یک بار را کوتاه پوشید تا بهش بیاید!
- خب پس... بریم یه گل بزنیم بیایم.

بدین ترتیب تف‌تشتی‌ها دست از شیطنت برداشتند. کوافل را که دو بار دروازه‌اشان را باز کرده بود گرفتند و به سوی دروازه تیم حریف به حرکت در آمدند. آرسینوس در حالی که با کراوات قرمز خود نقش مدافع را برعهده گرفته بود و بلاجرها را در حالی منحرف می‌کرد که از این عملش علامت سوالی در ذهن همگان به وجود آمد که البته هیچکس هم پاسخی برایش نداد! آرسینوس سپس بدون توجه به انبوه علامت سوال‌هایی که به سویش پرتاب می‌شد، رو به کتی گفت:
- کتی، برو اون کوافل رو بگیر... جان من زودتر بگیرش از دست اینا... بگیریش گل زدن بهشون یه دیقَس! تریس، برو دنبال اسنیچ!

تریسترام و کتی به سرعت از دسته ى بازیکنان تف‌تشت جدا شدند. تریسترام با ذوق و شوق در حالی که دوربینش را مقابل چشمانش قرار داده بود و به کمک آن محیط را آنالیز می‌کرد اوج گرفت و کتی خسته و بی هیچ ذوقی رفت به سوی زمین. کتی خسته بود. کتی کوییدیچ دوست نداشت. حتی اگر آن کوییدیچ دراکو میداشت!
کتی همچنان که به سوی زمین می‌رفت، بی‎توجه به فریاد آرسینوس مبنی بر اینکه به جریان بازی برگردد، رو به او فریاد زد:
- من همینطوریشم به زور تا اینجا اومدم، بیشتر از این دیگه ادامه نمیدم. بالاخره یکی باید کشف کنه تاثیر هیجانات انسانی بر روی گیاهان در حال رشد چیه!

آرسینوس می‌خواست نعره بزند. در واقع می‌خواست بدون برهم خوردن ترکیب ریلکس چهره‌اش نعره بزند، اما پس از آنکه مشاهده کرد کتی پس از چند ثانیه مطالعه چمن‌ها، ناگهان پاتیلی از جیب خود بیرون کشید و با چهره ای بسیار هوشمند و متمرکز شروع کرد به معجون سازی، نعره زدن را فراموش کرد و با چهره ای پوکر فیس به این صحنه خیر شد. کتی جداً از دست رفته بود!

همچنان که آرسینوس داشت به حال خود و کتی بل که باهوش شده بود تاسف می‌خورد، ناگهان صدای گزارشگر توجه تماشاگران و حتی خود بازیکنان را جلب کرد و آرسینوس هم ناچار شد به آن جلب شود. گزارشگر که از اینهمه جلب توجه بسی لذت برده بود، گفت:
- در حال حاضر میلیاردها نفر مشغول تماشای این بازی بسیار جالب و غم انگیز می‌باشن دوستان. اصلا هم مهم نیست که تعداد جادوگرا کلاً چند میلیون نفر بیشتر نیست. باشه؟ من به صراحت این رو میگم و باید بگم که این گونه کارها باید تقبیح بشه!

تماشاگران:
داور:
بازیکنان:

عاقبت بعد از کلی پادرمیانی و ریش و گیس گرو گذاشتن پیش نویسنده و غیره، حاضران در پست متوجه شدند منظور گزارشگر از کارهایی که باید تقبیح شوند، در واقع حرکت آخر جنگ جهانی می‌باشد. جنگ جهانی با لبخندی ملیح، یک بمب خوشه‌ای را کوبانده بود توی یکی از O های گوگل و بعدش هم هارهار خندیده بود. بازی به سرعت با سوت داور متوقف شد. بازیکنان دو تیم دور داور جمع شدند و داور تلاش کرد از بین سوخته‌های باقی مانده از گوگل بخت برگشته چیزی پیدا کند که بتواند به او کمک کند وضعیت گوگل را بررسی کند. امری که به نظر غیر ممکن می‌رسید.
عاقبت داور سوت پنالتی زد...
- خطای تف‌تشت روی تف‌تشت. پنالتی به نفع تف‌تشت و البته بر ضد تف‌تشت.

برای لحظه ای سکوت محض در ورزشگاه حاکم شد. بازیکنان و تماشاگران در سکوت به چهره داور خیره شدند تا بلکه از زوایای آن صورت نارنجی رنگ متوجه شوند این قانون را دقیقا از کجایش درآورده است! و این دقیقا همان وقتی بود که متوجه شدند داورشان در حقیقت همان دون آل. ترومپت معروف است. پس نشستند و زل زدند به قیافه نارنجی و لب های گوجه ایش تا بلکه جن خوب و زل زننده شوند. اما عاقبت وقتی ملت متوجه شدند چیزی از داور دستشان را نمیگیرد به تف‌تشتی‌ها زل زدند. تف‌تشتی‌ها هم که متوجه نگاه های ملت منتظر در صحنه شدند به شیوه غول های غارنشین کله‌اشان را خاراندند بلکه از گوشه و کناری به آنها تقلبی چیزی برسد و متوجه شوند در این لحظه باید چه کار کنند.

- این کارا بی‌فایده‌ـست. کسی که قانون وضع میکنه منم کسیم حق اعتراض نداره. چون اون کسی که تو این پست مهمه فقط منم! ولی به این موضوع بعدا میرسیم نه اینکه این موضوع اهمیتی نداشته باشه چیزی که الان اهمیت داره اینه. اینجا پر شده از مهاجرا...ما باید یه دیوار بزرگ دور استادیوم بکشیم. خود من شخصا بزرگترین سازنده و معمار هستم و حکومت رو به شما مردم برمیگردونم!

در همین لحظه، با فرض کامل بر اینکه خوانندگان وارد لینک شده اند ناگهان درب ورزشگاه با لگدی گشوده شد. همه سرها به سمت تازه واردی برگشت که در اعتراض به رعایت نشدن قانون کپی رایتش، سرش را پایین انداخته بود و چون تسترال وارد ورزشگاه شده بود. وی، مردی تنومند و هیکل دار بود. به نظر میرسید سر و صورتش با مشکلات جدی مواجه است وگرنه کدام تسترالی در آن گرمای نفس گیر حاضر میشد دک و پوزش را با ماسک تنفسی ببندد؟
«بِین» از نگاه خیره حضار خوشش نیامد. اصولا او خیلی زود ناراحت میشد. طفلک به دلیل اینکه فک و سیستم تنفسی اش از قدیم دچار سوختگی شده بود، اصلا اعصاب نداشت. البته اینکه او اصلا سیستم تنفسی نداشت هم کاملا در این امر تاثیرگذار بود.
بین، در همین افکار بود که ناگهان تصویری از گذشته جلوی چشمانش رژه رفت...

تصویری از گذشته

بِین با آرامش دمپایی‌های زردش را از پا در آورد، بوسه ای بر سر عروسک کوچکش زد، سپس خود را روی تخت خواب انداخت و به خواب رفت. اما در واقع خوابی بسیار پریشان داشت. به طور کلی شخصیت های بد و منفی چون کار های بد بد زیاد می‌کنند، شب ها وجدانشان می‌آید سراغشان و می زند پس کله‌شان. به هر صورت بِین آن شب خواب عجیبی دید. او در خواب دید که ساعت دو و سیزده دقیقه نیمه شب است و دارد پنبه دانه می خورد، در عین حال، ناگهان در کمدش باز می شود و یک سیستم تنفسی کامل به آرامی دست پوسیده‌اش را از کمد به بیرون می‌آورد...

بِین پس از دیدن این خواب، در حالی که ماسک اکسیژنش را محکم می‌کرد، با چشمانی گشاد شده از ترس و چهره‌ای خیس از عرق بیدار شد و به ساعت طرح باب اسفنجی کنار تختش نگاهی کرد... ساعت دقیقا دو و دوازده دقیقه و پنجاه و هشت ثانیه را نشان می‌داد که ناگهان در کمد رو به روی تختش شروع کرد به باز شدن...

پایان تصویری از گذشته

بِین پس از به یاد آوردن آن شب و البته ناز و نوازشی که به سیستم تنفسی پوسیده داده بود، نفس عمیقی کشید تا بتواند خونسردی نداشته اش را به دست آورد.
- در نتیجه به دلیل رعایت نشدن حق کپی رایت اينجانب، شماها همه گروگان من هستید تا وقتی که من بگم بهتون!

بین دقت نکرده بود اگر او دیکتاتور و خود رای بود، داور طرف مقابلش هم دقیقا واجد همین صفات بود. کلا بِین به دلیل مشکلات تنفسی، دقتش بسیار کم شده بود و توجه نداشت احساسات داور را سخت جریحه‌دار کرده. نتیجتاً داور بدون توجه به زجرهایی که بِین کشیده بود موهای بور خود را اندکی مرتب کرد، لب های خود را بهم فشرد تا صورت نارنجی اش حتی نارنجی تر شود آنقدر که رنگ صورتش به بنفش یواش نزدیکتر شد. البته بعدا مشخص شد که به خاطر این بوده که کروات قرمزش توجه آرسینوس را به خود جلب کرده و وزیر سابق سعی کرده آن را از گردن داور به زور در بیاورد.
داور بعد از اینکه یکی روی دست آرسینوس زد و انگشت ملالت به سویش تکان داد بی توجه به صورت طور او دست کرد و دمپایی لاانگشتی اش را همچون یک بومرنگ بالا برد و با فرستادن درودی بر روح مخترع پلّه، آن را به سوی بِین پرتاب کرد.

بِین قبل از این در مقابل خیلی چیزها جنگیده بود. بمب های اتم هیچوقت نتوانسته بودند او را از میدان به در کنند. او تریلی‌ها را با یک دست بلند می‌کرد و صخره‌ها را با یک مشت منفجر و به درک واصل می‌کرد. حتی تانک‌ها بارها سعی کرده بودند او را له کنند ولی او تانک‌ها را مثل قوطی نوشابه له و لورده کرده بود. صنعت هالیوود خیلی به او مدیون بود چون بِین مردی قوی و قدرتمند بود. بین شاخِ شاخان بود.
اما این یکی دیگر چیزی نبود که بِین برای آن اماده باشد. یک لحظه حس بی‎دفاعی کرد. او تا به حال با دمپایی لا انگشتی هایی که با سرعت نور به سویش می آمدند مبارزه نکرده بود. نتیجتاً چشمانش را بست تا زمانی که دمپایی به ماسک اکسیژنش برخورد میکند و فشار اکسیژن او را از در و دیوار به افق رهنمون می‌کند، دردی حس نکند.

به هر صورت، داور لبخندی شیطانی زد و دوباره دمپایی‌اش را روی هوا گرفت. او پس از انجام این حرکت، کاملا شاد به نظر میرسید.
ملت هم که از یوغ اسارت آزاد شده بودند، با شعار «ترومپت دوسِت داریم» به سوی جایگاه‌های رأی دهندگان رفتند و انگشت خود را وارد چشم و چال مخالفان او کردند تا رستگار شوند.

- همونطور که هممون این تقبیح داخل بازی رو دیدیم، بنده صراحتاً و با زاویه بدنی بسیار مناسبی به داور آفرین میگم که به این زیبایی تونست رفع بحران کنه اوضاع داخل زمین رو. نتیجه بازی هم تا این لحظه چهل به ده به نفع تیم رستاخیز. به نظرم اگه تف تشتی ها نجنبن، این مسابقه رو کاملا از دست دادن!

با این همه تف‌تشتی‌ها تیمی نبودند که علاقه ای به جنبیدن داشته باشند. بلکه در برابر این حرف گزارشگر تنها به خمیازه کشیدن و خاراندن گوشه و کنار بدنشان اکتفا کردند. البته جز تریسترام و دراکو که در آن لحظه هر دو با سرعت به دنبال چیزی میگشتند. دراکو در به در به دنبال یافتن گوی زرین بود و تریسترام درحالیکه دوربین به دست دور ورزشگاه میچرخید به دنبال یافتن یک سوژه ی مناسب. با این همه چندین بار حس کرد گوی زرین را دیده، اما بعد فهمید که این فقط انعکاس نور عینک ملت در لنز دوربینش بوده و حسابی ضایع شد... واقعا که تف‌تشت یک اثر هنری بی‌بدیل بود!

فلش بک

در میان صحرای گرم و سوزان بالاک، در کنار رودی کم عمق، تعدادی موجود زنده در جنب و جوش و فعالیت بودند. البته با احتساب کل ارتش آلمان نازی، انگلیس و روسیه که داشتند روی رود، سد می‌بستند، تعدادشان بیشتر از «تعدادی» بود. کمی دورتر از آنها چند نفرشان با کت بند های پاره در گوشه ای مشغول بازی کردن بودند. حتی دو تایشان داشتند گرگم به هوا می کردند و البته نیازی به گفتن نیست که یکیشان وینکی با کلاه گیس بورش بود و دیگری کتی بل. وینکی برای فرار از دست کتی که به دنبالش بود، به سرعت پرید و رفت پشت آرسینوس. آرسینوس هم که در آن لحظه سخت مشغول دوخت و دوز بود و اصولاً هم اعصاب این حرکت ها را نداشت، ناگهان چرخشی کرد و کلاه گیس را از سر وینکی کند.

- دراکوی من چیشد؟!
- وینکی جن دراکو نمای خووب؟

آرسینوس با تاسف نگاهی به ردایش انداخت که آستینش به یقه‌اش دوخته شده بود.
- اوه... گند زدم... ولی همه چی درست میشه. اصلا نگران نباشید.

البته عبور هیولایی بی شاخ و دم و زشتی در ابعاد یک شهاب در بالای سرشان، به آنها این نوید میمون و مبارک را داد که هیچ چیز قرار نیست درست شود مگر آنکه آنها خودشان اوضاع را درست کنند. تریسترام که همان موقع اتفاقاً از آب بازی با سربازان آمریکایی برگشته بود، یک نگاه به عظمت هیولا انداخت.
- میگم نظرتون چیه از اینجا بریم؟ این یارو همچین زیاد خوشحال به نظر نمیادا.
- مخالفیم.

آرسینوس با بداخلاقی یک پس گردنی نثار وینکی کرد که دوباره داشت دور و بر او با کتی گرگم به هوا بازی می‌کرد.
- انقدر سوسول نباش تریس! هر روز از این جک و جونورا از اینجا رد میشن و هر روزم تو باید این دیالوگ رو تکرار کنی حتما؟

تریسترام:

آن جاندار هم که به نظر می رسید یکی از کسانی باشد که حدود ده‌ها بار توسط شورای زوپس بلاک شده، برای تایید حرف تریسترام با شیرجه‌ای چندتایی از سربازان آلمانی را از روی زمین کند و به هوا برد که به موجب آن به سرعت نیروهای آلمان، روسیه، آمریکا، انگلیس و ژاپن به حالت آماده باش درآمدند و شروع کردند به شلیک توپ، تانک و حتی فشفشه. حتی گفته می‌شود آمریکایی ها با نقض قواعد بین المللی و قطعنامه های سازمان ملل در خصوص منع سلاح هسته ای چندتایی هم بمب اتم نثار آن جانور زشت کردند. البته اصلا هم جای تعجب نداشت که تف‌تشتی‌ها تمامی این صحنات را به نیمکره چپ مغزشان دایورت کردند و همانجا باقی ماندند.
- چه رقت انگیز.
- عه؟ کاربر مهمان؟ کجا بودی تا حالا؟ خبری نبود اصلا ازت چرا؟
کاربر مهمان با ظاهری خسته و ناامید یک گوشه برای خودش ولو شد.
- یه سر رفته بودم به سایت بزنم ببینم چه خبره. مثل همیشه رقت انگیز بود.

تفت‌تشت:

آرسینوس اولین کسی بود که لب و لوچه اش را جمع کرد.
- یعنی چه؟ تو مگه همراه ما بلاک نشدی؟ چطوری برگشتی اونجا؟!

آرسینوس حتی در زمان تعجب هم ریلکس بود که این خود از خصوصیات بسیار بارز وی بود و حتی در روایاتی گفته میشود در نهایت همین ریلکس بودنش او را به کشتن خواهد داد.
کاربر نگاه عاقل اندر سفیهی به چهره ناپیدای آرسینوس انداخت.

- چقدر تو رقت انگیزی آرسینوس. یادت رفته من کاربر مهمانم؟ کسی نمیتونه منو بلاک کنه من در هر حال همیشه هستم حتی اگر نباشم!

همان لحظه صدای نعره رودولف از خارج کادر به گوش رسید.
- دیالوگ دزدی تو روز روشن؟ کی هوس قمه کرده؟

تف‌تشتی‌ها بی‌توجه به نعره رودولف با قیافه‌هایی پوکرفیس، به صورت مایوس کاربر مهمان چشم دوخته بودند. او هم با دیدن این همه رقت انگیزی لب ورچید. با چه تسترال های رقت انگیزی هم تیمی شده بود!
- ظاهرا تاریخ بازی بعدی مشخص شده و ما هم با رستاخیز مسابقه داریم.

تف‌تشتی‌ها:

حالا دیگر به نظر می‌رسید تف‌تشتی‌ها آمادگی کامل جهت خروج از بالاک را دارا باشند. هیچکس حوصله درگیری با رودولف و قمه اش را نداشت حتی اگر بلاک شده بود.

پایان فلش بک

- قبول نیست! هزینه دیوار رو خود شماها باید بدید!

داور در حالی که چهره نارنجی‌اش تقریبا کبود شده بود و موهای بورش هم توسط جریان باد بهم ریخته بود، این را نعره زنان رو به یک گوشی تلفن مشنگی که در دستش بود، گفت. سپس گوشی را قطع کرد و در جیب کت گران قیمتش جاساز کرد.
- خب ظاهرا اینا پول بده نیستن. شماها دارید چیزی دستی بدید ما این دیوارو بسازیم؟

آرسینوس و لوسیوس که هنوز ایستاده بودند تا تکلیف این موضوع که دراکو جارویش را وارد دماغ گوگل کرده و جنگ جهانی هم به تلافی یک آرپی‌جی را چپانده در چشم دراکو مشخص شود. اما سر داور به نظر می‌رسید به شدت شلوغ باشد. در آن لحظه هم که از آنها "چیزی دستی" می‌خواست!

آرسینوس و لوسیوس اندکی به یکدیگر خیره شدند. سپس آرسینوس کراواتش را صاف کرد، لوسیوس هم موهایش را در باد پریشان کرد و بعد هر دو گفتند:
- ما اصلا منصرف شدیم از هرگونه شکایت... همه چیز درسته.

البته به نظر نمیرسید هیچ چیز درست باشد. جنگ جهانی که هنوز دق دلیش به طور کامل خالی نشده بود همچنان داشت با انواع بمب و خمپاره میکوبید توی دهان و چشم دراکو. آرسینوس که موقعیت را خطرناک دید، رفت به سوی جنگ جهانی، لوسیوس هم جلو آمد تا بلکه دراکو را نجات دهد.

- همونطور که می‌بینید یا نمی‌بینید و اصلا هم اهمیت نداره، باید بگم که ظاهرا یک عدد موشک اتمی در دهان دراکو مالفوی گیر کرده و آرسینوس جیگر به همراه لوسیوس مالفوی دارن سعی می‌کنن موشک رو بکشن بیرون. جنگ جهانی هم داره هار هار میخنده بهشون. گویا این سه نفر اصلا علاقه ای ندارن که بفهمن نتیجه بازی تا این لحظه صد به پنجاه، به نفع رستاخیز هست و تیم تف‌تشت سوراخ شده. البته باید بگم که الستور مودی خیلی بهتر از کاربر مهمانه. ولی به هر صورت کاربر مهمان هم چیزی از الستور کم نداره!

باز هم اعضای دو تیم با حالتی پر تاسف به جایگاه گزارشگر نگاه کردند. حتی تماشاچیان نیز که تازه از شوک گروگان گیری بِین آزاد شده بودند نوچ نوچ بلندی کردند ولی گزارشگر خیلی وقیح تر از این حرفها بود که توجهی نشان دهد.

فلش بک اندکی پس از فلش بک قبلی:

دوربین در آن لحظه به دنبال هفت تف‌تشتی راه افتاده بود که با احتیاط هرچه تمام‌تر در میان برهوت بالاک حرکت می‌کردند. اکنون از همه سو خطر حس میشد. هرچه بود آنجا بالاک بود! در نتیجه لازم بود آماده و گوش به زنگ باشند. آرسینوس در حالی که با یک دست کرواتش را در راستای آمادگی برای دفاع می‌چرخاند جلوتر از همه در حرکت بود. پشت سر او وینکی مسلسل به دست درحالیکه روی دوش کتی سوار شده بود دیده میشد. کمی دورتر جنگ جهانی با بغلی پر از بمب روی هوا سر می‌خورد. گوگل هم صفحه ترسنلیتش را فعال کرده بود تا در صورت هرگونه حمله‌ای، دشمن را از شدن خنده منهدم کند. کاربر مهمان هم درحالیکه اه و پوف میکرد و هراز گاهی هم غر می‌زد که چقدر همه چیز کسل کننده و رقت انگیز است راه میرفت. پشت این جماعت تریسترام در حرکت بود. درحالیکه دوربینش را آماده نگه داشته‌ بود با دقت به اطراف نگاه می‌کرد تا از اولین سوژه مناسب سلفی بگیرد و بگذارد اینستا. حقیقتا که مفهوم آمادگی و احتیاط از تک تک حرکاتشان نمایان بود!

جوخه انتحاری تف‌تشت به پیشرویشان ادامه دادند تا اینکه به لبه دره‌ای نسبتا عمیق رسیدند. درون دره پر بود از چادر های پر زرق و برق سیاه و در بالای هر چادر، علامت شوم به طرزی بسیار شوم‌تر از اسمش میدرخشید. ظاهرا به مقر مرگخواران بالاک شده پا گذاشته بودند...

- وینکی جن علامت شوم یاب خوووب؟
- یعنی ممکنه یه دراکو هم واسه من اونجا باشه؟
- خیلی عالیه... بالاخره اونجا میتونیم مرگخوارای خیلی قدیمی رو ببینیم... شاید حتی بتونن کمکمون کنن از اینجا خلاص شیم!

آرسینوس پس از گفتن این دیالوگ و بدون اینکه صبر کند، کراواتش را صاف کرد و مشغول پایین رفتن از دره شد. هم‌تیمی‌هایش هم به دنبالش. آنها امیدوار بودند که ورودی ساکت و آرام داشته باشند اما ظاهرا آرسینوس زیادی هیجان زده شده بود، چرا که ناگهان نعره زد:
- کــمــــک! خواهش می‌کنم به ما مرگخواران جدید و بیچاره کمک کنید از اینجا خارج شیم!

با این فریاد آرسینوس، ساکنین دره به سرعت از چادر های خود بیرون آمدند. البته تنها یک مشکل کوچک وجود داشت. هیچ یک از آن ها مرگخوار نبودند. در واقع بودند؛ ولی نبودند.

- چقدر ارباب!

دیدن این صحنه موجب شد چهره همیشه ریلکس آرسینوس که از همه جلوتر بود، به سرعت تغییر کند. البته چون از زیر نقاب بود کسی جز خودش متوجه نشد؛ بقیه اعضای تف تشت هم دست کمی نداشتند. مشاهده آن همه لرد ولدمورت که ازآغاز فعالیت وجود داشت منظره بسیار حیرت‌انگیزی بود. تریسترام ذوق‌زده مشغول عکس گرفتن از این صحنه و از زوایای مختلف شده بود. وینکی هم که از بقیه هیجان زده تر بود. با شلیک چند تیر هوایی به سرعت دوید به سویشان.
- ارباب ها!

لرد ولدمورت ها که مدت زیادی بود هیچ شخصی غیر از خود را در آن مناطق ندیده بودند، به سختی تعجب خود را مخفی کردند و لردی که به نظر میرسید از همه قدیمی تر باشد و تقریبا سیاه و سفید شده بود به خاطر قدمتش، با صدایی که می‌کوشید ابهتش را حفظ کند گفت:
- شما کی هستید که آرامش لرد هارو بهم میریزید؟ به چه حقی وارد اینجا شدید اصن؟

اعضای تف‌تشت چند ثانیه تفکر کردند، اما این تفکر کردن زیاد طول نکشید و آنها به سرعت آرسینوس را جلو انداختند. آرسینوس ابتدا از زیر نقاب نگاه خشمناکی به هم تیمی هایش انداخت، سپس نگاهی به سر و وضع بدوی لرد ولدمورت پیش رویش انداخت.
- با درود بر ارباب کبیر. اربابا، ما به عنوان تعدادی از مرگخواران شما، از بُعد و زمان دیگه ای اومدیم و به طور کاملا اتفاقی در اینجا گیر افتادیم و الان اومدیم تقاضا کنیم به ما کمک کنید از اینجا خارج شیم.
- چون قیافتو اونطوری کردی ما مایل نیستیم.

یکی دیگر از لرد ها به سرعت جلو آمد و گفت:
- به نظر من که ما باید شروع کنیم به تشکیل ارتش سیاه از همین نقطه. بعدش میتونیم دروازه های زوپس رو بشکنیم و...
- ممنون از ایدت لرد old12 ولی بندازش تو صندوق امانات!

تف‌تشتی‌ها:

: چطور جرئت می‌کنی گستاخ؟ وقتی تو هنوز پستونک دهنت بود من لرد این مملکت بودم.

لرد دیگری که از همه قدیمی‌تر به نظر می‌رسید گفت:
- بوق نزن بینیم پیری! من وقتی لرد شدم که سایت هنوز کامل شکل نگرفته بود. هنوز اینور اونورش مصالح ریخته بودن داشتن می‌ساختن. وقتی من لرد بودم تو کجا بودی؟

چیزی نگذشت که دعوای لردها بالا گرفت و با مشت و لگد افتادند به جان هم تا ثابت کنند چه کسی قدیمی تر بوده و حق آب و گل دارد.
آرسینوس با چهره ای پوکر فیس به توده جنبانی از دست و پا زل زد که هر از گاهی طلسم سبزی هم از آن خارج می‌شد. ظاهرا هیچکدام از لردها در طول تاریخ سایت اعصاب درست و حسابی نداشته‌اند. او اصلا علاقه ای به عصبانیت لرد نداشت. چه قدیمی و چه فعلی. نتیجتا به سرعت در جهت رفع بحران وارد کار شد.
- ام... باشه پس ارباب‌ها... با اجازتون ما بریم دیگه... ظاهرا اینجا کاری نداریم.

کسی پاسخی به او نداد.

در نتیجه تف‌تشتی‌ها هم که همچون یک تف سر بالا ضایع گشته بودند، به افق بی‌آفتاب بالاک نگاه کردند و راه دیگری را در پیش گرفتند.

پایان فلش بک

دوباره صدای سوت داور در زمین بازی طنین انداخت. آرسینوس که داشت سعی می‌کرد لوسیوس را کنار بزند تا کوافل را وارد دروازه تیم حریف کند، با شنیدن صدای سوت متوقف شد و به لوسیوس نگاه کرد. در چشمان لوسیوس هم کاملاً اثرات درود بی پایان بر ارواح پرفتوح عمه مسئولین برگزاری چنین مسابقه ای به چشم می‌خورد. ولی ظاهرا چاره ای نبود. هر دو با قیافه هایی اخمو به سوی داور ترومپت حرکت کردند. داور که موهایش را مرتب کرده بود و دکمه‌های کتش را هم بسته بود، با لبخندی گفت:
- من یه کار هوشمندانه کردم. دستور دادم تماشاچیای مهاجر از ورزشگاه اخراج بشن و همینطور دور ورزشگاه دادم یه دیوار ساخته بشه که مهاجرا نتونن وارد بشن.
- دیوار؟! دور استادیوم کوییدیچ؟! مگه شما توی پولش نمونده بودی؟!
- نه دیگه. به این نتیجه رسیدم که حساب شماهارو چک کنم و همینطور حساب کل تماشاگر هارو.

آرسینوس و لوسیوس:

- من کارم درسته. فوق العاده باهوشم. تازه اینم کشف کردم یه قاره‌ای هست که وقتی ما تابستونیم اونا زمستونشونه.
- اینا مگه به این خاطر نیست که اونا تو نیمکره جنوبی زمین هستن؟
- پنالتی به نفع رستاخیز به دلیل اعتراض کاپیتان تیم تف‌تشت به تصمیم داور، و اینکه منظورم زمستان هسته‌ایه.

آرسینوس:


ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۵/۱۲/۷ ۲۱:۰۲:۰۷
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۵/۱۲/۷ ۲۱:۱۳:۱۵
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۵/۱۲/۷ ۲۲:۰۶:۴۹
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۵/۱۲/۷ ۲۲:۱۲:۱۵


پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۹:۵۱ شنبه ۹ آبان ۱۳۹۴
#6

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۸:۱۰:۳۶ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
نتیجه بازی گویینگ مری با ترنسیلوانیا ( ورزشگاه چیژ کشان کریم آباد)


گویینگ مری:
آیلین پرنس: 78
فرد ویزلی: 75
اورلا کوییرک: 79

امتیاز تیم: 77.3 + 100 = 177.3
امتیاز هماهنگی پست ها: 15


ترنسیلوانیا:
به دلیل حضور نیافتن در زمین این تیم با امتیاز صفر زمین بازی را ترک می کند. همچنین صد امتیاز بنابر قانون از این تیم کسر خواهد شد.


برنده مسابقه: گویینگ مری
صاحب گوی زرین: گویینگ مری



ویرایش شده توسط مرلین کبیر در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۹ ۱۳:۰۲:۵۰


پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۳:۵۷ دوشنبه ۴ آبان ۱۳۹۴
#5

اورلا کوییرکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۰ دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۸ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 477
آفلاین
تیم کوییدیچ گویینگ مری
پست سوم و آخر


دو گروه چویدستی هایشا را به سمت همدیگر گرفته بودند. ناگهان روونا از بیان گروه ترنس بیرون آمد و جلوی همه ایستاد.
- یا تسلیم میشین یا جرجی کوچولو رو میکشیم!

با این حرف روونا گروه ترنس کنار رفتند ئ در پشتشان جرج بسته شد نمایان شد. فرد فریاد زد و به جلو شتافت اما آیلین او را نگه داشت تا از حمله به گروه ترنس دست بردارد. بالاخره فرد آرام گرفت و فلور قهقه ای زد و گفت:
- چیه بردارت و میخوای؟ اصلا چه طوره یه دست کوییدیچ بازی کنیم؟

تیم گویینگ مری متعجب شدند. در این بین لونا حرف فلور را ادامه داد:
- اگه ما بردیم، باید با جرجی خدافظی کنید و اگرم شما بردین جرجی رو به شما تحویل میدیم.

همه ساکت شده بودند تا این که اورلا بلند فریاد زد:
- یه دست بازی میکنیم!

اعضای تیم به اورلا خیره شدند و او هم طوری که تیم ترنس بشنود گفت:
- ما که باید بالاخره با اون ها مسابقه بدیم؟ حالا زمانش چه فرقی میکنه.

تیم گویینگ مری کم کم شجاعتشان را به دست آوردند و برای بازی آماده شدند.

زمین بازی کوییدیچ

- حالا اعضای تیم ترنس حمله میکنن و برای گل زدن آماده میشن!

جاودان برای این که هم از جرج ویزلی محافظت کند و هم بازی بدون گزارشگر نماند، پشت میکروفنی نشسته بود. جرج با ناراحتی و دستانی بسته به تلاش های دوستانش نگاه میکرد.

- گل گل! چه گلی رو میزنه روونا! نتیجه حالا 50، 40 به نفع ترانسیلوانیا میشه!

باری آهی کشید و از گلی که خورده بود ناراحت بود. اعضای تیم گویینگ مری ناامید شده بودند. آیلین بدون وقفه دنبال اسنیچ طلایی میگشت.

دوباره بازی شروع شد. کوافل به دست لارتن افتاد. او توپ را به اورلا پاس داد و اورلا هم جلو رفت و...

- و بله اسنیچ در دستان فلور جای میگیره!

همه با تعجب برگشتند. این حقیقت داشت. تیم ترنس برنده شوده بود. تیم گویینگ مری به آیلین که از فلور جا مانده بود نگاه می کردند.

فرد فریاد زد چون اعضای تیم ترنس جرج را گرفته بودند و میبردند. تیم گویینگ مری پشت تیم ترنس دویدند تا این که دو گروه به دشتی خالی رسیدند. در دشت تنها یک چراغ وجود داشت.

- شما نمیتونین...

در یک لحظه تیم ترنس رقیبشان را به صندلی هایی بسته بودند. فرد، آیلین، اورلا و... در تقلا بودند که طناب ها را پاره کنند.

- حالا جرجی کوچولو جلو بهترین دوستاش کشته میشه.

روونا این را گفت و روبه روی جرج ایستاد و چوبدستی اش را به دست سینه ی او نشانه گرفت.

بـــــــوم

موج انفجار روونا و جرج را به گوشخ ای پرتاب کرده بود و البته کس دیگری را...

- فرد!

فرد که خودش این انفجار را درست کرده بود در پشت پرتاب شده و به دیوار پشتش برخورد کرده بود و بیهوش شده بود. اورلا به صندلی کنارش که خالی بود نگاه کرد و چند لحظه بعد همه آزاد بودند.

- ممنون لوفی!
- بالاخره چاقو داشتن هم بعضی وقت ها به درد میخورد.

لوفی سان که همه را آزاد مرده بود این را روبه رو لارتن گفت.

جرج به تازگی خودش را آزاد کرده بود به سمت برادر بیهوشش رفت تا از با چوبدستی ای که پیدا کرده از او محافظت کند.

آیلین و اورلا در کنار همدیگر میچنگیدند و لوفی، لارتن و باری هم در کنار یکدیگر. تیم گویینگ مری تقریبا پیروز میدان بود که...

- آیلین!

طلسمی به سرعت به سمت آیلین آمد ولی از اصابت آن به آیلین به وسیله ی بدن خودش محافظت کرد.

- نه!

اورلا روی زمین افتاده بود و آیلین این گفت و جلوی او زانو زد. بدن اورلا در یک لحظه پرشد از زخم های مختلف. او که دیگر حانی در بدن نداشت به آرامی حرف زد.
- آیلین امیدوارم پیروز از اینجا برین!

و بعد جان را تسلیم مرلین کرد. آیلین گریه کرد و بقیه تیم متوجه شدند که یکی از اعضای تیم کشته شده. جرج فرد را کشان کشان به بالای اورلا آورد. بدن فرد زخمی عمیق داشت. بقیه هم کم کم جمع شدند. بیشتری ها آسیب دیده بودند. وقتی که خواستند آپارات کنند جاودان چاقویی را در بدن آیلین فرو کرده بود و بعد آن ها آپارات کرده بودند...

- فرد... فرد... فرد!

فرد از افکار عمیقش بیرون آمد و اورلا را بالای سر خود دید. اورلا با تعجب گفت:
- به چی فکر میکردی.

فرد که هنوز گیج بود جواب داد:
- به یه داستان باحال. تازه تو هم توش مردی!

اورلا لبخندی زد و گفت:
- بیخیال! تیم جلسه گذاشته!

بعد هردو از اتاق بیرون رفتند. اما فرد هنوز هم به داستان جنگ بین تیم ترانسیلوانیا و گویینگ مری فکر می کرد!


خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۳:۱۸ دوشنبه ۴ آبان ۱۳۹۴
#4

فرد ویزلی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۲۵ جمعه ۲۷ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۴:۰۶ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
از پنج صبح تا حالا علاف کردی مارا
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 380
آفلاین
تیم کوییدیچ گویینگ مری
پست دوم


در میان دود حاصل از منفجر شدن فشفشه جرج چشمانش را میچرخاند، صداهای عجیبی می آمد، صدای دویدن، خندیدن، جیغ زدن و صدای عقاب... ترس در وجود جرج افتاده بود، چوبش را به آرامی از درون جیبش بیرون آورد و گفت:

-کی اونجاست؟

-بهتر نیست بگی کیا اونجان؟



جرج ناگهان روی زمین افتاد، دستی روی دهانش بود و چوبی زیر گلو... دستو پا میزد، ناگهان صدای عجیبی آمد:

-بدو، سریع باید بریم!



جرج روی زمین کشیده میشد، دادو فریاد میکرد اما چون روی دهانش را محکم گرفته بودند صدایش حتی به دو متر هم نمیرسید. شیونش فقط در سر خودش شنیده میشد تا آن که اورا به تنه ی درختی بستند... چکی در صورتش زده شد.

-آخ!

-هاهاهاهاهاهاهاها! چطوری گریفیندوری مو قرمزِ ویزلیِ فقیرِ بدبخت؟

-معلوم شد کی هستین... هنوزم دست از سر ما بر نمیدارین؟



بله اعضای تیم ترنسیلوانی روونا، دکتر فیلی باستر، کلاوس بودلر، زنوفیلیوس،جاودان، لونا لاوگودفلور دلاکور بودند. تعجبر برانگیز نبود که دشمنان همیشگی گویینگ مری وارد صحنه شده باشند. جرج قبلا احساس حقارت میکرد، "دوستانش را چگونه با خبر کند، کمکی از آنان دریاقت میشود یا خیر؟" سوالی که در ذهنش پدیدار بود مداوم تکرار میشد... تقلا کرد تا بتواند طناب را پارا کند اما نتوانست. دکتر فیلی باستر سیلی مجکمی به گوش جرج زد.

-هوم، رفقات کجان؟ رفقایی که تا دو سال پیش میگفتی همیشه یار و یاورتنو هیچ وقت ترکت نمیکنن کجان پس؟

-بالاخره خودشون میفهمن...



روونا راونکلا بلند شد، ردای خودش را در هوا چرخاند و روی پاشنه ی پا به سمت عقب برگشت. اخم ترسناکی روی صورتش حاکم بود. با قدم های محکم و استوار به سمت جرج آمد... لباس آبی اش چشم جرج را به درد می آورد. روونا گفت:

-خوب آقای ویزلی... چه خبر از برادرتون؟ بالاخره میتونیم کاری که هفت سال پیش با ما انجام دادینو دوباره روی خودتون انجام بدیم!

-شما که جنبه ی باخت رو ندارین چرا بازی میکنین؟-پتریفیکوس توتالوس!



جرج کاملا صاف شد و دستانش به پاهایش چسبید، نمیتوانست حرکت کند و فقط میتوانست چشمانش را حرکت دهد. روونا لبخند تلخی زد و گفت:

-هه! میدونی که با تقلب بردین! تقلبی که هیچ وقت تکرار نمیشه... شما ها از پشت به فلور حمله کردین و کاری کردین که فلور گل بخوره و بابت اون دو سال مصدوم شد!



دستش را روی شانه ی فلور که در کنار آتش نشسته بود گذاشت.

-الان اون خیلی افسرده ست! نتونست اون روز تحمل کنه! واقعا براتون متاسفم!



جرج با تقلای زیاد توانست یخ وجودش را بشکند و گفت:

-اگه اون روز شما به آیلین...



مشتی در دهانش خوابید... مشت فلور بود. مشتی که هیچوقت تکرار شدنی نبود مانند ضربه ای که جرج و فرد به سر فلور زده بودند...

((در همان لحظات منطقه ی سری گویینگ مری...))



-اهههههه! این جرج کدوم گوری رفته؟



فرد با عصبانیت مشتش را به میز کوبید و این را گفت... باری هم هی به او تذکر میداد که آرام باشد.

ـ باید اول بفهمیم اخرین بار کی اونو دیده.

این صدای ایلین بود که در حالی که شنل یشمه ای اش پشت سرش موج میزد وارد اتاق شد.
اورلا نیز به همراه ایلین وارد شد.به محض انکه چشمش به فرد عصبانی افتاد با لحنی عصبی که همیشه اهسته بود گفت:
-عصبانیت تو هیچ مشکلی رو حل نمیکنه فرد!فکر میکردم در طول زمان اینو متوجه شده باشی.

ایلین میان حرف اندو پرید و گفت:
-جرج گم شده،تیم داره هرلحظه بیشتر مورد تهدید قرار میگیره.شما به غیر از وقت کشی کار دیگه ای بلد نیستین؟

اورلا و فرد سکوت کردند.در این میان باری ادوارد گفت:

-اخرین بار اونو توی اون کلبه چوبی دیدم.وقتی وارد کلبه شدم اونو در حالی دیدم که داشت چهاردهمین فشفشه رو میساخت.

از انجایی که یاد اوری دوباره ماجرای فشفشه ها امکان ایجاد یک سلسله مسائلی را بین او وفرد ایجاد میکرد،ترجیح داد دراین باره نظری ندهد.پس تنها تمام حواسش را به ادامه حرف وی گذاشت.

ـ ادامه بده.

ـ بعد از اینکه همه فشفشه ها اماده شده بودن...

افراد حاظر در جمع از انکه او حرفش را ادامه نداده بود کمی مشکوک شده بودند.ایلین با شک گفت:

-چی شد؟داشتم گوش میدادم.

در همین لحظه چهره اورلا مانند انکه از چیزی خبر داشته باشد حالت معنادار و متفکری به خود گرفت.

فرد به اورلا نگاه کرد وگفت:
-تو انگار یه چیزایی میدونی که میترسی بگی!

اورلا سر انجام بدون مقدمه سخن ادوارد را کامل کرد:
-اون به ما گفت که میخواد یکی از اونارو توی دیاگون امتحان کنه...عصر دیروز...

ادوارد حرف اورا تایید کرد.

ـ اره،و ما هم قرار بود همراهش بریم اما...

فرد از اینکه انها مرتب حرف خود را قطع میکردند کلافه شده بود.

ـ میشه اینقدر لفتش ندین؟دارین حوصله مو سر میبرین!

باری ادوارد ادامه داد:

-اما اون شب بدون اینکه به ما چیزی بگه غیبش زد!

ایلین حواس خود را روی سخنان ادوارد دقیق تر کرد و مانند انکه در شرف یافتن چیزی باشد گفت:
بهتون نگفت کجا قراره فشفشه هارو امتحان کنه؟
اورلاپاسخ داد:

-کوچه دیاگون.

نگاه ایلین ابتدا متفکر بود اما اندک اندک رنگ پریده و رنگ پریده تر شد.یک ان مانند انکه اب سردی را بر سرش ریخته باشند از جا برخواست وگفت:

-اوه...خدای...بزرگ!

فرد نیز به عمق فاجعه پی برده بود.به انکه فرد اکنون میتوانست در چه موقعیتی باشد.و این فکر به شدت اورا ازار میداد.

انگاه با عصبانیت برخواست بی اختیار به سمت باری ادوارد حمله ور شد و در حالی که گریبان اورا در دستان خود میفشرد فریاد زد:
-تو این موضوع رو میدونستی و هیچی بهم نگفتی؟چطور تونستی اینقدر احمق باشی؟میخوای همه چیزو خراب کنی؟؟!!

ایلین از شدت تشویش و خشم چوبدستی خود را کشید و به سمت فرد نشانه رفت و گفت:
-اگه فقط یک ثانیه بیشتر ادامه بدی مجبورم باهات دوئل کنم!پس تمومش کن!الان فقط تونیستی که ناراحتی.

فرد با غیض یقه او را رها کرد و دیگر چیزی نگفت.ایلین در حالی که ردای خود را میپوشید گفت:

-اماده شید!همه مون باید دنبالش بگردیم.

فرد نعره زد:
-این لوفی سان کجاااااااست؟

اورلا پاسخ داد:

-پی ولگردی،مثل همیشه!

ایلین با حرص گفت:
-ما اینهمه باید اینجا حرص بخوریم اونوقت اقای محترم رفته پی ولگردیش!

انگاه چوبدستی خود را کشید و پاتروناسی را برایش فرستاد.

((1 ساعت بعد،کوچه دیاگون:))
لوفی سان در حالی که در تلاش بود زمین کلاه کاراگاهی اش از سرش نیفتد خود را160درجه به سمت زمین خم کرد طوری که نوک دماغش به زمین برخورد کرد.

چند ثانیه زمین را بوکشید،سپس مانند انکه چیزی برروی زمین یافته باشد انگشت خود را برزمین کشیده و بویید.انگاه برخواسته و گفت:
-باروت!

ـ چی؟
ـ به نظر میاد اینجا چیزی منفجر شده باشه.

فرد به سمتی اشاره کرد.

ـ ازاین طرف!

هرسه با عجله داخل کوچه باریکی شدند که خاکه های باروت تا نزدیکی ان کشیده شده بود.

که ناگهان...

ـ پتریفیکوس توتالوس

ایلین از طلسم غیر منتظره ای که ازپشت سرش جا خالی داد.

سرهمه به پشت برگشت و نفس انها با دیدن کل اعضای ترنس که چوبدستی هایشان را باحالتی تهدید امیز به سمت انها نشانه رفته بودند در سینه حبس شد...


میجنگم، زیرا من...

یک ویزلی ام



خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!


پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۳:۱۴ دوشنبه ۴ آبان ۱۳۹۴
#3

آیلین پرنس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۲ دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۶:۴۲ جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۵
از (او) تا (او) با (او)...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 204
آفلاین
تیم کوییدیچ گویینگ مری

رول اول

همه ی اعضای تیم در طبقه ی پایین حضور داشتند و نوشیدنی کره ای میخوردند و شاد بودند، فرد لیوان ها را برای شیرین کاری در دست میچرخاند و بقیه به جز یک نفر میخندیدند. آن یک نفر آیلین بود، او به خاطر باخت در مسابقه ی قبلی بسیار عصبی بود و کاری به کار کسی نداشت. از شاد بودن دیگران زیاد خوشش نمی آمد. ناگهان باری ادوارد رایان که خز دور گردنش روی دوشش سنگینی میکرد گفت:

-من میرم این خز شاهانمو آویزون کنم...



فرد که مشغول چرخاندن لیوان ها در هوا بود نفس نفس زنان گفت:

-برو، اینقدم اینجا اعلام نکن که چیکار میخوای بکنی!



باری به طرز بدی فرد را نگا کرد، روی پاشنه ی پا چرخید و به سمت پله ها رفت. کمی بالا که رفت دید دای برخورد چکش به چوب می آید. به آرامی پایش را روی پله های بعدی میگذاشت و بدون سر و صدا بالا میرفت. سعی میکرد پایش را روی مسیر چوبی نگذارد که صدا ندهد. متوجه شد صدا از پشت پرده ای که وسط اتاق کشیده شده بود می آید. چوبش را از جیب شلوارش بیرون آورد و سریع پرده را کشید! جرج بود، جرج از ترس زهره ترک شده بود. باری لبخند عجیبی زد و گفت:

-هی! یو! تو اینجا چه میکنی اخوی؟



جرج کمی آرام شد و عرق روی صورتش را پاک کرد. نگاهی به باری انداخت و مشغول به چکش زدن شد و در هین چکش زدن گفت:

-فک میکنی دارم چیکار میکنم؟

-اختراع میکنی؟



چکش زدن را کنار گذاشت و گفت:

-پ ن پ... دارم واسه شما قر میدم!

-خوب باشه چرا عصبی میشی؟



صدای عجیبی آمد، صدای پا گذاشتن روی پله های خمیده ی چوبی خانه ی گویینگ مری بود. آیلین پرنس در حال حرکت به سمت آن ها بد.

در حالی که نوشیدنی کره ای اش را مینوشید نگاهی به آن دو که با تعجب به او نگاه میکردند کرد. باری گفت:

-جرج، حالا اینی که ساختی چه هَه؟

-فشفشه! فشفشه ای که دودش میتونه بازیکنای تیم کوییدیچ مقابل رو از پا در بیاره!

-اوه! حالا کی امتحانش میکنی؟

-هر وقت رسید به چهارده تا!



آیلین نگاهی پر از خشم به باری و جرج کرد که چه قدر بی خیال بودند. جرج با تعجب پرسید:

-چت شده؟



آیلین نوشدنی کره ای اش را روی میز کوبید و گفت:

-از شادی شماها عصبی ام! بی خیالیتون، اعصاب خورد کنیتون و الا آخر!!!



سریع دوید به سمت پایین و فرد را صدا کرد که همراه او بیاید، فرد به اینور و آنورش نگاهی انداخت... به دلیل عصبی بودن آیلین نمیتوانست همانجا بماند، سریع دوید به سمت او و هردو به سمت اتاق آیلین حرکت کردند. آیلین فرد را روی صندلی نشاند و خودش روی تختش نشست. دستانش را به هم قفل کرد و گفت:

-ببین فرد، من دیگه نمیتونم این وضعو تحمل کنم...

-منظورت چه وضعیه؟

-کاپیتان بودن یک تیم بی خیال! انتظار داری با این همه بی خیالی چیکار کنم؟

-منظورت چیه؟ میخوای چیکار کنی؟ کی میخواد گاپیتانی رو به عهده بگیره؟



آیلین نفسی عمیق کشید و با لبخند ملیحی گفت:

-هرچی گشتم کسی لایق تر از تو ندیدم... بهتره تو جای منو پر کنی... باشه؟



فرد صورتش را از عادی به حالت داغون شده تغییر داد و گفت:

-از همون اولم بهتون گفتم، من لیاقت کاپیتان شدن رو ندارم!



آیلین خندید. چوبش را تکان داد و قهوه ای رو به روی او و فرد ظاهر شد. فنجان قهوه را برداشت و گفت:

-هه! یه چیز ماگلی بی ارزش اما خوش طعم! از همون بچگی عاشق طعم تلخ بودم!



فرد به شوخی و با خنده گفت:

-خوب تو از بچگیت مشکل داشتی!



آیلین اخم کرد، به شدت عصبی بود،با خودش میگفت "چگونه یک ویزلی بی ارزش موقرمز میتوانست آنگونه با یک اصیل زاده ی اسلیترینی صحبت کند؟" با قیافه ای درهم گفت:

-هر کاری هم بکنی بازم تو کاپیتان خواهی شد!



فرد چاره ای جز قبولی نداشت. مجبور بود قبول کند. بلند شد و به نشانه ی احترام به آیلین دست داد.



یک روز بعد...



باری ادوارد رایان به آرامی پایش را روی برگ های شکسته میگذاشت تا به مقصدش، کلبه ی چوبی مخصوص اختراعات ویزلی ها برسد. زیر سقف نارنجیِ پر از برگ درختان حرکت میکرد و نگاهی به درختان عریان و نیمه عریان انداخت. خرگوش ها، گنجشک ها و بلبل های آوازه خان را میدید. جغد ها به خواب ناز فرو رفته بودند و خروس های منطقه شروع به "قوقولی قوقو" کرده بودند. لبخند جالبی به روی صورتش داشت، میخواست هر چه سریع تر تمام شدن کار جرج را ببیند که با چه شوق و ذوقی ساعت 3 صبح بلند شده بود و به سمت کارگاه مخصوصشان حرکت کرده بود.



به درب کارگاه رسید. نفسی عمیق کشید و با زور بازو در را به سختی باز کرد. صورت عرق کرده ی جرج را دید. جرج لبخند شیطنت آمیزی به باری کرد و گفت:

-بالاخره تموم شد، اینم چهاردهمیش!



باری لبخندی زد که دندان های سفیدش معلوم شد. سرش را تکان میداد، صبرش لبریز شده بود. دستی روی شانه اش آمد. اورلا کوییرک بود. دختر خجالتی ای بود که معمولا خود را پشت دیگران قایم میکرد اما از پشت باری کنار آمد و گفت:

-هوووووم، این همون فشفشه ست که وسط بازی ازش حرف میزدی و باعث شده بودی که گل نزنیم؟!



جرج خندید و گفت:

-آره دقیقا...

-حالا میخوای کجا امتحانش کنی؟

-نمیدونم باری... شاید رفتم تو دیاگون!

-آره جای خوبیه، منم میام!



جرج ابروهایش را کج کرد و سرش را به نشانه ی منفی تکان داد. فشفشه هارا توی ساک گذاشت و آن را به دیوار تکیه داد. دستانش را به هم کوبید و گفت:

-خوب دیگه، بریم صبحونه بخوریم!

-اما...



ساعت 2 شب، زمان بیرون رفتن همه از دیاگون...



جرج فشفشه هایش را ردیف کرده بود و آماده ی آتش کردن بود. کنار چوب نگهدارنده ی فشفشه ها نشست. فیتیله ی اصلی را جلو آورد و نور گرمی را کنار صورتش حس کرد. با صدایی آرام گفت:

-به نام کش شلوار مرلین، حمله را آغاز میکنیم!



فیتیله روشن شد و ثانیه ای بعد همه ی فشفشه ها پرتاب شدند! با پرتاب شدن فشفشه ها جرج هم پرتاب شد. طبق خواسته ی جرج همه جا را دود فرا گرفت. اما صدایی عجیب همه جارا فرا گرفت...


eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me



پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۱۰:۲۷ شنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۴
#2

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۸:۱۰:۳۶ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
هفته دوم جام جهانی کوییدیچ


گویینگ مری - ترنسیلوانیا

زمان: از ساعت 00:01 روز شنبه 25/7/1394 تا ساعت 23:59 روز دوشنبه 4/8/1394

* قبل از شروع مسابقه قوانین را به دقت مطالعه کنید.


ویرایش شده توسط مرلین کبیر در تاریخ ۱۳۹۴/۷/۲۵ ۱۷:۱۳:۵۱


چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۲:۳۹ شنبه ۴ مهر ۱۳۹۴
#1

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۸:۱۰:۳۶ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
ورزشگاهی ساخته شده در محله چیژکشان واقع در کریم آباد لندن.


ویرایش شده توسط مرلین کبیر در تاریخ ۱۳۹۴/۷/۴ ۲۳:۰۸:۵۹
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۹ ۲۲:۱۹:۴۱







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.