هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱:۲۴:۳۱ چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

پنه‌ لوپه کلیرواتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۱ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۴:۵۱
از فلکه آلیس، جنب کوچه گربه ملوسه، پلاک نوشابه
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 187
آفلاین
-babajan are you a khob man?l
-Yes.
-Wow! Pas babajan ozv Mahfel mishi?l
-No.
-niroo ie rooshanaii dar oon kale safet moj mizane ha!l
-No.
- Horry kojaii?l
-his! I have a job and I love it pas sokoot!l
به شدت شبیح بلاتریکس نگاه میکرد.


آن طرف تر
-میری اونور یا شاخی شم؟
-What?l
شاید باورتون نشه ولی زبون گوزن ها و اهالی کاخ سفید خیلی شبیه همه و ریموند اشتباهی که نباید میکرد رو کرد.
-بالاخره یه نیمه گوزن پیدا شد.



ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۷ ۱۷:۴۷:۱۸

به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱:۱۴:۵۳ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۰۷:۵۷ سه شنبه ۵ فروردین ۱۳۹۹
از دست شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 267
آفلاین
- خب ببینید بچه‌ها... الان بهترین راه اینه که پخش بشیم، هر کسی...

هر کسی به یک طرفی رفت؛ محفلی ها این کاره بودند.

- خب منم از این ور می‌رم.

دامبلدور با عزمی جزم و هدفی راسخ راه افتاد و ساعت‌ها همینجوری داشت برای خودش در آن اطراف می‌چرخید. چیزی هم پیدا نکرد و دست آخر یک نفر او را پیدا کرد؛ مردی بلند قد، با عینک دودی و کت و شلوار اتو خورده و کفشی براق.

- Hello pedar jan, what are you doing?

دامبلدور سکان دار محفل بوده و زبانش خیلی خوب بود.

- Eeeh...emmmm...I!... Am!... CharKhing in ... your beautiful...Horse.

دامبلدور همیشه Horse و House را قاطی می‌کرد.
گوشی توی گوش مرد دیگر خرخر صدا کرد.

-Yes.OK, i'll ask him but he has rish Aaaa!...do you have money?

پیرمرد دست آن‌ها را خواند.
- No money, i am cold and i am hungry.
- I told you, i did'nt?! !

گوشی در گوش مرد کت و شلوارپوش دوباره شروع به پچ‌پچ کرد.
-Ok ... migam OK,! Terroristaye Burned father,

لبخند مرد کت و شلوار پوش به اخم تبدیل شد و سپس دامبلدور را زیر بغل زد.

- تروریست چیه باباجان، من اومدم آب بخورم اصن الانم داشتم می‌رفتم... ولم کن نامرد...

دامبلدور مدّتی در دستان مرد دست و پا زده و سپس خسته شده و از زیر بغل او آویزان ماند؛ در حالی که امیدوار بود اوضاع برای دیگر محفلیون بهتر پیشرفته باشد.


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۵ ۲:۱۲:۱۶

Vita brevis


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۸:۰۰:۵۹ جمعه ۲ اسفند ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۳۱:۱۱
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 103
آفلاین
نا کجا آباد.

- رسیدیم!
- آره رسیدیم!
- ولی کجا رسیدیم؟

چند دقیقه قبل- خانه گریمولد

-اینم از رمزتاز ها... تا چند ثانیه دیگه حرکت می کنیم.

آرتور رمزتاز ها را روی میز گذاشت.
- خب دیگه تموم شد.

مالی با دست عرق پیشانی اش را پاک کرد و در چمدان را محکم بست.
- چه خبره مالی!؟ مگه قرار بفرستیمون آفریقا که این همه غذا گذاشتی؟
- نخیر آرتور. قرار نیست برید آفریقا؛ قراره برید یه جایی که بهش میگن...
- وای رمزتاز ها!

محفلی ها خود را روی رمزتاز ها انداختند.


زمان حال

- خب، مالی که چیزی نگفت ولی...
- فهمیدم اینجا کجاست!

همه به سمت ریموند برگشتند که به تابلوی آن سوی خیابان اشاره می کرد.
- اونجا رو! رو اون تابلو نوشته که اینجا کاخ سفیده!
- کاخ سفید؟ از اسمش پیداست که فقط آدم های سفیدی مثل ما رو تو اونجا راه میدن. درست نمی گم پرفسور؟
- درست می گی باباجان.
- پس اگه اون ها سفیدن میشه به راحتی از بینشون عضو پیدا کرد.


من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

私の愛する親愛なる

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
魔法の世界
レイモンド


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۲۲:۱۰:۰۹ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۸

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۰۷:۵۷ سه شنبه ۵ فروردین ۱۳۹۹
از دست شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 267
آفلاین
- ببينين! تهاجم فرهنگی از همینجا شروع می‌شه، از خود ما، از خونمون... چیه؟ چرا اینجوری نگا می‌کنید؟

در میان سکوت جمع مالی دو کف دستش را به سمت آرتور گرفت.

- روفت این تیکه هه دیگه در اومده باباجان.

آرتور خودش را در مقابل نگاه‌های شماتتگر دیده و سعی کرد اوضاع را درست کند، پس نگرانی را از چهره زدوده و لبخندی نصفه نیمه زد:
- بگذریم، کــــجا می‌خواید ببرمتون؟ هاگوارتز ببرمتون؟ ریوندل ببرمتون؟ نارنیـــا ببرمتون؟ تهران ببرمتون؟ اولیمپوس ببرمتون؟ کــــــجا ببرمتون؟

نگاه‌های محفلیون شماتت بارتر و سنگین تر و پرفشارتر شد.
آرتور تاب نیاورد، درهم شکسته و افسرده شده و دلش خورد و خاکشیر شده و سه تا از تار موهایش هم افتاد. اما راه حلی به ذهنش رسید تا موضوع را حل و فصل کند پس لبخندی کج و کوله تر از لبخند پیشینش زد و لب گشود:
- نخواید زود اومدین ...
- آرتور نمی‌ری طبقه بالا موهاتو بچسبونی؟
- می‌خواستم فضا رو گرم کنم.
- لازم نکرده، برو لباس بچه‌ها رو اوتو کن من کمرم گرفته از بس پختم و شستم و سابیدم.

آرتور با غم و اندوه و بغش از سر جایش برخواسته و با سه تار مویی که کف دستش بود به طبقه بالا رفت. در همان زمان مالی آرام به جایی که صندلی خالی آرتور بود رفته و خودش را روی آن ولو کرد که باعث شد ناله‌ی از آن بلند شود.

تپ!

مالی ساطوری را چنان به میز کوبید که صاف روی آن ایستاد و سپس توطئه گرانه روی میز خم شد:
- خب... من یه جایی رو سراغ دارم!


Vita brevis


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۲۳:۳۲:۳۴ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۸

محفل ققنوس

سیریوس بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۹ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۱۷:۳۸ سه شنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۹
از پیشمون هرگز نمیرن...و میتونی همیشه پیداشون کنی.. اینجا !
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 19
آفلاین
سوژه جدید:
(New Hope)


- چه شب بارونی قشنگی! خیلی خوبه که امشب تصمیم گرفتیم همگی کنار هم شام رو سپری کنیم.

تد ریموس لوپین مدتها منتظر چنین فرصتی بود. شبی آرام همراه با نوشیدنی کره‌ای که همه در کنار هم جمع شوند و یادی از خاطرات دوران جاهلیت کنند. البته خوراندن نوشیدنی کره‌ای و حرف کشیدن از دامبلدور کار به مراتب سختی بود. مالی و آرتور ویزلی در آشپزخانه مشغول تدارک یک مرغ سوخاری خفن بودند که آب را از لب و لوچه‌ی همگی سرازیر کرده بود.
- دو دقیقه اومده بودیم خودتون رو ببینیم، همش تو آشپزخونه بودید!

و این صدای یوآن ابرکرومبی بود که برای خوردن اون سوخاری‌های پدرسوخته در دل آرام و قرار نداشت. سیریوس آخرین کسی بود که رسید. زیر باران یک دوش حسابی گرفته بود. نوشیدنی کره‌ای به دست به سمت میز شام آمد و نوشیدنی را صاف جلوی دامبلدور گذاشت!

- بالاخره اومدی سیریوس! دلمون برات لک زده بود جون طو!
- دلت برای من لک زده بود هاگرید یا نوشیدنی های کهن خانه بلک؟ ای مرتیکه مادر سیریوس!

مالی از آنطرف که در آشپزخانه بود داد زد:
- مودب باش سیریوس! آدم که به مادر خودش بی احترامی نمیکنه.

سیریوس که نزدیک دامبلدور نشسته بود و نسبت به بقیه در شوخی کردن با او جسارت بیشتری داشت، یک لیوان نوشیدنی کره‌ای برای دامبلدور ریخت و آرام به بازوی او زد و گفت:
- خب پروفسور! امشب قراره یادی از اون قدیم مدیما بکنیم. برامون از گلرت گریندل والد بوگو!

دامبلدور کمی خودش را جمع و جور کرد، صدایش را صاف کرد و گفت:
- سنگین باش فرزندم! چیز قابل ذکری نیست...

جمع افراد سر میز شام از 10 نفر بیشتر نمیشد. دامبلدور به اصرار سیریوس اولین جرعه را بالا رفت و مجلس کم کم گرم گرفت. چند ساعت بعدی سوژه، به دلیل درخواست سازمان محترم سانسور و نظارت بر محتوای زوپس، سانسور شده است. اما به قول دامبلدور : چیز قابل ذکری نیست!

چند ساعتی بعد:

- خب فرزندانم! حالا که دورهم جمع هستیم، بد نیست چند کلامی هم جدی صحبت کنیم. ببینید الان وضعیت محفل مناسب نیست. البته میدونید من همیشه بهتون امیدواری میدم و میگم باید استقامت کرد. اما الان شرایط فرق کرده.
- آره خعلی فرق کرده! واقعا مرغ‌های الان همه‌شون هورمونی شدن جون طو!
- البته منظورم فرق های مهمتری بود هاگرید! مرگخوارها همه جارو گرفتن. تعدادشون هم از ما خیلی بیشتره. باید برای این مسئله فکری اساسی کرد. یا کلا همه چیز رو رها کنیم و بریم یا اینکه باید یک اقدام ریشه ای انجام داد.

سیریوس از جا پرید. انگار بر دل و روح و جان او الهامی شده بود. کم مانده بود یک چراغ به نشان از نبوغ و خلاقیت در بالای سرش نمایان بشود.
- ما توی دنیای جادویی و ماگلی شانسی برای جذب افراد جدید نداریم. باید به دنیاهای دیگه سفر کنیم ...
- چه دنیایی مثلا فرزندم؟ اگر مرگخوارها بفهمن، اونها هم قطعا شروع به اینکار میکنن. خیلی خطرناکه!
- چه میدونم. دنیای رمان ها. دنیاهای موازی و مجازی. دنیای مارول. دنیای دی سی. سایر کهشان ها. اما به ریسکش می‎ارزه!


ویرایش شده توسط سیریوس بلک در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۸ ۲۳:۳۶:۴۵



پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۹:۳۵ جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۸

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۰۷:۵۷ سه شنبه ۵ فروردین ۱۳۹۹
از دست شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 267
آفلاین
پایان سوژه:


- الف_ب_پ_
- وااااااااااااع!

خانم ویزلی بعد از جیغ، خودش را از صندلی پایین انداخته و مشغول کوبیدن خودش به دیوار شده بود.

- الف_ب_پ_ت...!
- بی شعور!

آرتور تاب این را نداشت که کسی به همسر روانی شده اش چیزی بگوید.

- الف_ب_پ_ت؟
- بی ترتبیت بی خانواده!

آرتور با خشم از صندلی اش پریده بی توجه به مالی که اکنون موهای سرش آشفته شده و صورتش رفته رفته کبود می شد، به سمت روح رفته و مشت هایش را از آن گذر داده و با هر بار عبور دستانش از روح از سرما مور مور می شد. در همین حین دامبلدور فاوکس را از جیبش در آورد.

- ببینم... الف_ب_پ_ت یعنی چی؟

شترق!

- غار غااااار!
- چرا می زنی؟! سوال کردم.
- غااار غاار غاااااار.

دامبلدور با شنیدن معنای الف_ ب _پ_ ت ابتدا لب گزیده، سپس خود را با ریش هایش پنهان کرده ، سرخ شده، کبود شده، آب شده و در نهایت به صورت بخار، در هوا معلق گشت.

- دیوار عزیزم ببخشید که این طور خودم رو به تو کوبیدم _ پخ!

مالی ناگهان این را گفته و دیوار را در آغوش کشید. محکم!

- ببخشید که به زنت گفتم الف_ب_پ_ت ...
- تو من رو ببخش که این قدر زود از کوره در رفتم...

مالی، آرتور و روح، بخار دامبلدور را استنشاق کرده و اکنون روح او را در خود داشتند.


Vita brevis


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۲۱:۴۶ شنبه ۸ دی ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۲۵:۵۳ چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
- پسرم... خب اینکار که خیلی خیلی طول می کشه! یعنی می خوای تمام کلمات دنیا رو در کمترین ساعت بهش یاد بدی؟!

آرتور هم متفکرانه سرش را تکان داد!
- خب... توی ماهواره رو که دیدین؟

ناگهان چهره ی پروفسور مثل گچ سفید شد!
- فرزندم... حیایی گفتن! شرمی گفتن! منو ماهواره؟ آخه پسرم اون تبلیغا چیه؟ مرلینو خوش نمیاد! اصلا اگر هم ماهواره داشته باشم، دلم نمیاد ازش استفاده کنم! خودم اول بالا میارم... بعدش مرلین بیامرز میشم!
- پروف! مرلین نکنه! منظورم که اون تبلیغای چرت و پرت نیست که! مرلین گناه میدهه! اصلا ما نوه داریم. غیر از اون، مالی رو چی میگین؟ اگر بفهمه که من دوباره از وسایل مشنگا استفاده کردم و این تبلیغا رو می بینم، دیگه اینجا نیستم! به هر حال... یه تبلیغ شنیدم که میگه آموزش زبان در سی ساعت! اگه اون بتونه، چرا من نتونم؟ اصن او پول میگیره برای اَپِش...
- اَپ چیه فرزندم؟ برنامه!
- همون! برای برنامش پول می گیره، برای من مجانیه اصلا!

دامبلدور نگاهی متعجب به او می اندازد. او فکر هایی برای محفل داشت. اما اگر همه ی محفلی ها مثل آرتور بودند... دیگر امیدی برای به عمل در آوردن آن فکر ها و آرزو ها نبود!
- پسرم... اونا کلی وقت گذاشتن که برنامه رو ساختن! غیر از اون، مگه دکتر نگفته به مالی خانوم زودتر باید روح پیوند بزنیم؟ مگه نمی خوای زودتر کارا انجام بشه؟ پس نصیحتی دارم!

او گلویش را صاف کرد. اگرچه موضوع خیلی زیادی نبود. اما به دلیل پروفسور بودنش، باید آن را به نوعی کِش دار می کرد!
- ببین فرزند روشنایی... در روزگار های قدیمی، همه زناشون رو خیلی تحویل نمی گرفتن و فکر می کردن که اونا اصلا آدم نیست و فکر ندارن!

آرتور مشتاقانه به حرف های پروفسورش گوش می کرد!
- اما روزی شد فرزندم! که... یه مسئله ای توی یه روستایی پیش اومد و خیلی هم حیاتی بود!
- چه مسئله ای پروف؟
- چیزه... فرزندم! تو به اصل قضیه توجه کن! خب بخاطر اینکه خیلی مهم بود، همه شب ها و روز ها، مردم به اون فکر می کردند. حتی زن ها! اما خب اونا رو که تحویل نمی گرفتن! بالاخره پادشاه اون روستا...
- مگه روستا پادشاه داره پروف؟
- دِ فرزند! داستانو گوش کن! بالاخره پادشاه اون روستا خیلی عصبانی شده بود که هیچکس نتونسته بود یه مشاوره بهش بده که مشکل اساسی اون روستا رو حل کنن! اما خودش زن داشت.
- چه شکلی بود؟!

پروفسور به حرف او توجهی نکرد و بقیه حرفش را ادامه داد!
-بالاخره زنش یه فکر خیلی خوب به ذهنش اومده بود. و با زور و اصرار، پادشاه رو راضی کرده بود که بهش بگه! وقتی گفت، پادشاه می خواست از خوشحالی مرلین بیامرز بشه. و البته شد! اما قبلش دستور داد که اون کار زنشو انجام بدن! و بعدش دستور داد که اگر کسی زنش رو تحویل نگرفت، میاد تو خوابش و اونم مرلین بیامرز می کنه. بعد از اون اتفاق... همه زناشون رو تحویل گرفتن و از هوش سرشارشون استفاده کردن.

آرتور مغزش را به کار انداخت. اما مثل اینکه روحی مثل روح کنارش، مانع چرخش چرخ دنده های مغزش شده بود!
- خب پروف... این الان چه ربطی به قضیه ی ما داشت؟

پروفسور انقدر اعصابش خرد شده بود که تصمیم گرفت تمام عالمان جهان را _ چه مشنگ، چه غیر مشنگ_ پیش محفلی ها جمع کند که به آنها علم بیاموزند!
- پسرم! این یعنی بعضی مواقع زنا فکرشون بهتر از مردا کار می کنه! این روح بالاخره که می خواد به مالی پیوند بخوره! بهتره که از الان باهاش آشنا بشه! الان وقتشه که این روحرو به مالی نشون بدیم. شاید اون تونست کاری برای سوادش بکنه!
- آخه مالی از نظر روحی بهم خورده!
- مطمئن باش اگه این روحو ببینه، حالش خوب میشه! حالا بیا بریم!

و هر دو با روح، به طرف خانه ی ویزلی ها حرکت کردند!


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۳:۲۰ شنبه ۸ دی ۱۳۹۷

هافلپاف

هانا آبوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۶ چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۶:۳۶ شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۸
از دهکده نیلوفر آبی
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 37
آفلاین
آرتور با خود فکر کرد: حالا چی کار کند؟
پس از مدت ها فکر کردن روح فکری به ذهنش رسید هر چند سخت بود ولی باید آنرا می گفت.
-الف!
-چی؟
-الف_ب... الف هومممم ب،الف!
-فهمیدم! نه نفهمیدم.

روح با خود فکر کرد. آخه تا کی؟ باید کاری میکرد. بیرون رفت تا چیزی پیدا کند. ناگهان چشمش به چیزی خورد: خاک!
روی زمین خاک بود. روح دستش را روی خاک گذاشت و چیز هایی کشید.
آرتور که به دنبال روح بیرون آمده بود متوجه شد که روح دارد برای فهماندن موضوع نقاشی می کند. دامبلدور به پیش او آمد.
-آفرین پسرم!
-برای چی؟ 😮
-برای این که فکر کردی! همیشه می دونستم یک استعداد خاص داری!
-استاد فکر کردن؟!
-بلی، همیشه گفتن که عقل سالم تن سالم که این برمیگرده به چندین سال پیش حدودا...
دامبلدور توضیحات الکی و بیهوده ی خود را برای امید دادن به آرتور تمام می کند. زیرا چشمش به نگاشی روح بر خورده بود.
-این چیه؟
-ما هم باید همین رو بفهمیم!
-کتابه؟
-کیفه؟
-کفشه؟
-بی سوالیه؟
-منم؟!
روح سرش را به نشانه ی تائید تکان داد.
-من دارم آواز می خونم!
-اون داره ورد می گه؟
روح دوباره سرش را تکان داد. اما آن دو هنوز هیچ چیز دستگیرشان نشده بود.
-
ناگهان جرقه ای در ذهن آرتور ایجاد شد.
-من باید همه حرف ها و کلمات رو بهت یاد بدم! با همون روش که الفبا رو یاد دادم!



-چرا باید لبخند بزنم؟
-چون به لبخند تو محتاجم.
-پس چرا منو به گریه می اندازی؟


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۲۱:۴۴ جمعه ۷ دی ۱۳۹۷

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۶:۲۹ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
-چیکار کنیم پروف؟
-الف_ب_پ_ت_

دامبلدور نمیدونست چیکار کنه ولی این برای اولین بار نبود که راه حل خاصی برای حل یه مشکل نداشت. تجربه زیادی در این زمینه تو سال های طولانی عمرش به دست آورده و به دقیقا میدونست چیکار کنه.
-ببین پسرم ..
-الف_ب_پ_ت_

دامبلدور این رو گفت و برگشت. به آرومی به طرف شومینه اتاق رفت و نگاهی به آتیش انداخت. سعی کرد دقایقی آرتور رو منتظر بذاره که اون فکر کنه چه حرف مهمی میخواد بزنه. بعد از بررسی چوب های در حال آتیش گرفتن، دوباره به سمت آرتور برگشت و ادامه داد.
-زندگی سخت شده پسرم ...
-الف_ب_پ_ت_

دوباره برگشت و این بار به آرومی به سمت پنجره رفت و بیرون رو نگاه کرد. یه عقاب با سرعت زیادی به سمت یه گوسفندی حرکت کرد و گوسفند رو با قدرت گرفت و بال زنان به افق پیوست. دامبلدور بازم صبر کرد و بالاخره برگشت و ادامه داد:
-در این زندگی سخت باید قدرت و عشق رو با هم داشته باشی پسرم، بدون عشق و قدرت و عقاب و گوسفند به هیچ جا نمیرسی.
-الف_ب_پ_ت_

دامبلدور این رو گفت، سریعا به سمت آرتور حرکت کرد و دستی روی شونه هاش گذاشت. آرتور همچنان متوجه نشده بود که چه اتفاقی دقیقا داره میفته و دامبلدور چی میگه.
-این ماموریتی هست که باید خودت انجام بدی. با اینکه من راه حل های بسیار فوق العاده ای دارم ولی نمیتونم بهت بگم تا خودت با تجربه بشی.
-الف_ب_پ_ت_

دامبلدور این رو گفت و به سمت شومینه رفت و غیب شد. آرتور لحظاتی گیج به شومینه خیره شد و بعد به سمت روح برگشت و گفت:
-چی میگی زبونه بسته؟
--الف_ب_پ_ت_




پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۲۳:۳۳ پنجشنبه ۶ دی ۱۳۹۷

هافلپاف

هانا آبوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۶ چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۶:۳۶ شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۸
از دهکده نیلوفر آبی
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 37
آفلاین
آرتور مانده بود چی کار کند. رفت توی کتابخانه و کتاب ها را گشت که شاید بتوانذ راه حلی پیدا کند. پس از جستجوی فراوان به یک کتاب خیلی قدیمی بر خورد تو اون کتاب نوشته بود که :

نقل قول:
فصل پنجم : توسعه
برای برخورداری از علم هایی که فقط باید حفظ شود اینگونه عمل می کنیم.
1)مطلب مورد نظر را به شخص دیگری سپرده تا به خوبی و شمرده آن را بگوید.
2)به خواب می رویم.
3)ابتدا شخص ورد دینگاردین لیرپاکس را اجرا می کند سپس مطلب را بلند می گوید و بعد دوباره ورد اجرا می کند.
اینگونه به خوبی شاهد یاد گرفتن مطالب هستیم.


حالا نوبت اجرا کردن آن بود. آرتور پیش روح می رود. روح خواب است و آرتور از وضعیت استفاده می کند.

-دینگاردین لیرباکس.الف_ب_پ_ت_ث_...

روح تکانی می خورد. ناگهان آرتور لیز می خورد.

_ای بابا!

اما روح بیدا. نمی شود.

-_... _ه_ی. تمام!

..............

..............

..............

روز بعد که روح بیدار می شود آرتور می رود که اورا امتحان کند. دامبلدور هم به دنبال او می رود.

-الفبا رو بگو!

-الف_ب_پ_ت_ث_ای بابا! _جیم_..._ه_ی_تمام!

-عالیه! البته یک چیز هایی بینشون بود. ببینم چه حسی داری؟

-الف_ب_پ_ت_ث_...

-الفبا رو نگو! خوبی؟

-الف_ب_...

-چی میگی؟

-الف_ب_پ_ت_...

روح دیگر نمی تواند به جز الفبا حرف دیگری بزند. حالا آرتور باید فکری برای خنثی کردن طلسم بکند!



-چرا باید لبخند بزنم؟
-چون به لبخند تو محتاجم.
-پس چرا منو به گریه می اندازی؟







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.