هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: فن فیکشن های آلبوس و گلرت
پیام زده شده در: ۲۱:۲۰ دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۷
#2

ریونکلاو، محفل ققنوس

گادفری میدهرست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۲۰:۴۲
از سیرک چالگاه غریب
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 114
آفلاین
سلام به همگی. این شما و اینم بخش دوم از ترجمه ی فن فیکشن "به عشق ایمان بیاور"

اتاقی در بخش رموز هست که همیشه قفل نگه داشته می شود. آن اتاق دربردارنده ی نیرویی است که شگفت انگیزتر و هولناک تر از مرگ، هوش انسانی و نیروهای طبیعی است. هم چنین شاید از پر رمز و رازترین موضوعات جهت مطالعه است که در آن جا مستقر شده.

***

آلبوس با حالتی غمگین گفت: "من نمی تونم باهات بیام."

"چی؟" گلرت از جایش زیر درخت بید بالا پرید. کتابی که تازه آن را مطالعه کرده بود، از آغوشش افتاد و روی خاک فرود آمد. او به تندی پرسید: "منظورت چیه که نمی تونی باهام بیای؟"

آلبوس سوزش دردناکی را در سینه اش حس کرد. از این که گلرت را ناامید کند، متنفر بود. او به نرمی گفت: "واقعا آرزو داشتم که بتونم، گلرت."

گلرت بدون اینکه به آلبوس نگاه کند، با لحنی ناراحت گفت: "به خاطر خواهرت، مگه نه؟"

"آبرفورث دوباره ماه بعد به مدرسه می ره، نمی تونم بذارم خواهرم تنها بمونه." آلبوس کتاب را برداشت، صفحات تا خورده اش را صاف کرد و آن را به گلرت داد. دستان پسر دیگر محکم دور دستان آلبوس که هنوز در حال دادن کتاب به او بود، بسته شد. نگاه هایشان در هم قفل شد و گلرت وقتی که داشت حرف می زد، به طرزی غیر عادی جدی به نظر می آمد.

"ما باید این کارو بکنیم، هر دوی ما. کس دیگه ای نمی تونه این کارو بکنه، تو اینو می دونی. به پیدا کردنشون خیلی نزدیکیم."

آلبوس جهت نگاهش را تغییر داد و به دستانش خیره شد. "جادوگرای ماهر دیگه ای هم هستن که می تونن تو رو همراهی کنن." به زبان آوردن این کلمات دردناک بود، آن هم وقتی که تمام چیزی که او می خواست این بود که با گلرت به این سفر برود تا مقدسات مرگبار را جست و جو کنند. دست برداشتن از آن بعد از هفته ها رویا پردازی و برنامه ریزی دردناک بود.

آلبوس همیشه فکر می کرد چیزی جادویی در مورد چشمان گلرت وجود دارد. مثل اینکه نگاه او مغناطیسی باشد. نگاه گلرت وقتی کلمات بعدی را به زبان آورد، آن قدر تأثیر گذار بود که آلبوس واقعا نتوانست نگاه خود را برگرداند.

"ولی من می خوام با تو این کارو انجام بدم." دستانش بیش از قبل دور دستان آلبوس محکم شدند.

آلبوس با حالتی متزلزل لبخند زد. گلرت تصمیم گیری را برای او بسیار مشکل تر ساخته بود. انگار که رها کردن آن تصورات خوشایند به اندازه ی کافی سخت نبود: اربابان شکست ناپذیر مرگ.

او با تأسف گفت: "من مسئولیتایی دارم."

"بله، البته که داری." گلرت این را با حرارت زیاد گفت. "با استعداد زیاد مسئولیت بزرگ هم به همراه میاد! آلبوس، نمی تونی استعدادتو کنار بذاری! تو نه فقط در قبال یه نفر بلکه در قبال همه ی جادوگرا مسئولی!"

"می دونم! می دونم!" آلبوس آهی کشید. "ما باید منطقی باشیم و همیشه فقط نیازهای شخصیمونو دنبال نکنیم. بعضی وقتا باید فدا کنیم، درسته؟" او این را از دوستش پرسید، در حالی که برای گرفتن تأیید از گلرت، جهت از بین بردن عذاب وجدانش، صدایش لحنی التماس آمیز به خود گرفته بود.

"می دونم که چه قدر خواهرتو دوست داری." گلرت با لحنی که به طرزی تعجب آور مهربان بود، این را گفت. "و در نهایت، این به خواهرت هم کمک می کنه. دیگه لازم نیست که قایم بشه. چیزایی شبیه به اون چه که ماگل ها با خواهرت کردن، دیگه برای هیچ ساحره ی جوونی رخ نمیده."

آلبوس با آسودگی لبخند زد. بله، حق با گلرت بود. آن ها داشتند این کار را برای آریانا می کردند، آن ها داشتند این کار را برای منفعتی بزرگتر می کردند.



فن فیکشن های آلبوس و گلرت
پیام زده شده در: ۲۲:۰۵ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
#1

مروپ گانت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۹ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۴۵:۲۶ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 122
آفلاین
سلام سلام!تو این بخش ، ترجمه ی فن فیکشن های آلبوس و گلرت رو میذارم.

اولین فن فیکشنی که می خوام بذارم ، "به عشق ایمان بیاور" ه. این فن فیک در واقع یه فصله ، اما من به چند بخش تقسیمش می کنم و میذارم. میتونین اصلشو اینجا بخونین.

به عشق ایمان بیاور


یادداشت نویسنده : هیچ وقت به این فکر کردین که آلبوس دامبلدور چه طور به مردی تبدیل شد که به عشق ایمان داشت ، اون هم بعد از اینکه گلرت گریندلوالد شدیدا اونو مأیوس کرد؟ خب ، صد سال زمان زیادی برای یادگیریه...تو این داستان راجع به این قضیه می گم...این فن فیک ترکیبی از رویدادهاییه که تو کتاب بهش اشاره شده...امیدوارم که سیر زمانیش زیاد گیج کننده نباشه ، اما اگه کتاب های هری پاتر رو بیشتر از یه بار خونده باشین ، می تونین نقل قول ها و اون بخش هایی که بهش رجوع شده رو تشخیص بدین.

بخش اول:

"ازت متنفرم!" او این جمله را در حالی فریاد زد که روی زمین از درد به خود می پیچید. "تو یه آدم بزدلی ، آلبوس – ضعیف تر از اونی که جرئت به خرج بدی ، ضعیف تر از اونی که بخوای چیزی رو به دست بیاری که می تونست مال تو باشه ، چیزی که می تونست مال ما باشه!" دیدن جادوگری که زمانی بسیار بزرگ ، نیرومند ، خوش چهره و سرزنده بود ، در آن وضع آشفته ، ناراحت کننده بود.

دامبلدور دیگر تحمل نگاه کردن به این صحنه را نداشت. او زانو زد تا چوبدستی را بردارد – همان چوبدستی. حالت قرار گرفتن بدنش مانند تعظیم بود. (با خودش فکر کرد ، تعظیم به چه کسی؟ تعظیم به چه چیزی؟) او سعی کرد تمام دفعاتی را کنار هم نشسته بودند ، با بی قراری کتاب ها را زیر و رو کرده بودند ، و هر زمان که به اشاره ای از چوبدستی ارشد برمی خوردند قلب هایشان تندتر می زد ، را فراموش کند. او بسیار خوشحال شده بود که بالاخره کسی را پیدا کرده که هم سطحش بود. او سعی کرد فراموش کند که چه طور بعد از تمرین های دوئل ، با احترام به هم تعظیم می کردند. و بعد از آن آلبوس دست عرق کرده اش را به سمت گلرت می گرفت و او را بلند می کرد. یا اینکه گلرت به آلبوس کمک می کرد که بایستد. به نظر می رسید که آن ها همیشه به نوبت می برند. از آن جایی که گلرت در دوئل قبلی آلبوس را شکست داده بود ، امروز نوبت آلبوس بوده که برنده شود.

اما امروز دامبلدور نمی توانست دست گریندلوالد را بگیرد. او حقیقتا نمی توانست زخم های گلرت را که به خاطر جادوهای بسیار ناخوشایندی که رد و بدل کرده بودند ، ایجاد شده بود ، پانسمان کند. خبری از یک بحث با نشاط در مورد اینکه او چه تاکتیکی را برای برنده شدن انتخاب کرده بود ، نبود – برای غلبه بر چوبدستی غلبه ناپذیر.

"ازت متنفرم!" گریندلوالد دوباره این جمله را فریاد زد ؛ صدایش به خاطر درد و تنفر گرفته بود.

دامبلدور که می خواست آن صحنه را هر چه زودتر ترک کند (و در عین حال نمی توانست از آن چشم بردارد) ، از بالای شانه اش آخرین نگاه را به آن صحنه انداخت و مأموران نورمنگارد را دید که گریندلوالد را از آن جا می برند. گلرت به خاطر زخم های بسیاری که در مبارزه برداشته بود ، ضعیف تر از آن بود که مقاومتی از خود نشان دهد. برای آخرین بار ، نگاه هایشان تلاقی کرد. دیگر برق شادکامی در چشمان گریندلوالد دیده نمی شد. چشمانش با حالتی دیوانه وار و وحشیانه می درخشیدند.

"من عاشقت بودم!" آلبوس این را به آهستگی گفت. انگشتانش به دور چوبدستی ارشد حلقه شدند ، چیزی که آن دو برایش نقشه کشیده بودند و رویایشان بود. حالا این چوبدستی به عنوان یک یادآور به او خدمت می کرد تا هرگز آن اشتباه را تکرار نکند. عشق فقط برای احمق ها بود. این عشق بود که او را ضعیف ساخته بود.

وقتی که آنجا را ترک کرد ، یک برنده نبود. چشمانش غمگین بود و هر قدم انرژی زیادی را از او می گرفت. از هر زمان دیگری در طول زندگیش ، احساس پیری بیشتری می کرد. او با خود فکر کرد ، چند سال دیگر ، چند سال دیگر باید با حس تقصیر زندگی کنم؟ - و با آگاهی از اشتباهاتم؟










شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.