هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۱۴:۲۷ شنبه ۴ تیر ۱۴۰۱
#27

اسلیترین

آندرومدا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۳ سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۹:۲۱:۳۵ پنجشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۲
از عمارت خاندان اصیل بلک
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 26
آفلاین
انگار همین دیروز بود که آندرومدا بلک به همراه مادرش برای خرید چوبدستی خود به مغازه اولیوندر آمده بود.

+آماده ای عزیزم ؟
آندرومدا نگاهی مهربان به نیمفادورا کرد.
-یه کم نگرانم
+نگران نباش
آن دو وارد مغازه اولیوندر شدند.
وقتی از در وارد شدند زنگوله کنار در به صدا در آمد .
آقای اولیوندر با روی خوش به آنها سلام کرد :
+سلام به مغازه اولیوندر خوش آمدید
-سلام آقای اولیوندر من نیمفادورا بلک (تانکس) هستم .
+ خیلی خوشحالم از دیدنت خانم جوان
سپس اولیوندر به سمت قفسه ها رفت و یک جعبه همراه خود آورد و چوبدستی درون آنرا به نیمفادورا داد
+ امتحانش کن
نیمفادورا چوبدستی را تکان داد اما برگه های روی میز همه پخش شدند نیمفادورا چوبدستی را زود سر جایش گذاشت :
+ظاهراً این مناسب نیست
نیمفادورا با بهت به اولیوندر نگاه کرد.
+اره فکر کنم
آقای اولیوندر چند چوبدستی دیگری آورد اما هر بار همان اتفاق رخ می داد
تا پنجمین چوبدستی را آورد
+این یکی رو هم امتحان کن
چوب بامبو و ریسه قلب اژدها و موی تک شاخ 27سانت انعطاف پذیری شیطون
نیمفادورا چوبدستی را تکان داد و نور درخشانی ظاهر شد

-انگار این چوبدستی مال منه
و لبخند زد
+میشه 10 گالیون
آندرومدا و نیمفادورا پس از پرداخت هزینه چوبدستی از مغازه اولیوندر بیرون رفتند .
+خوب فکر کنم فقط باید یک حیوان بخریم
آندرومدا و نیمفادورا وارد مغازه ای شدند
+از کدوم خوست میاد ؟
نظرت در مورد این خرگوش چیه؟
-اممممم نه اوه نگاه کن من اون جغد ارو میخوام
+اممممم باشه
آنها آن جغد را خریدند .
+اسمش رو چی دوست داری بزاری ؟
-برفی اسمش برفی باشه
........





ویرایش شده توسط آندرومدا بلک در تاریخ ۱۴۰۱/۴/۴ ۱۴:۳۲:۰۷
ویرایش شده توسط آندرومدا بلک در تاریخ ۱۴۰۱/۴/۴ ۱۴:۳۳:۱۰
ویرایش شده توسط آندرومدا بلک در تاریخ ۱۴۰۱/۴/۴ ۱۴:۳۶:۲۰

Never take a dragon that is asleep
Not tickle 🐉
هیچ وقت اژدهایی که خفته است را
قلقلک نده 🐉


پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۱۵:۰۶ شنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۰
#26

مرگخواران

آلانیس شپلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۹ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۹:۵۷:۲۶ دوشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۲
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 128
آفلاین
- این چه وضعشه؟ نه واقعا این چه بلاییه که سرم اومد؟ من خیلی بدبختم. امکان نداره دیگه خودمو اینه نگاه کنم.


فلش بک، صبح همون روز.



- شما مطمئنید؟

-بله

- واقعا؟

- بله؟

-دروغ نمی گید؟

-بله چی؟! نه! چرا اینقدر گیر میدید؟ دارم میگم راست می گم. نمی خواید باور کنید نکنید خب!
فروشنده با عصبانیت به آلانیس زل زد.

- چیزه... خب... باشه! اما... شاید...

- می خرید یا تشریف می برید؟

آلانیس اخم کرد.
- نه! تشریف نمی برم! من می خرمش اما قبلش بگید دوباره چطوری کار می کنه.

فروشنده اهی کشید.
- مثل اینکه شما کار و زندگی ندارید که یک ساعت که نشستید اینجا. من بهتون گفتم. این اسپری رو اسپری میکنید روی موهاتون بعد موهاتون دیگه قرمز نیست و قهوه ای میشه. حالا یا برید یا بخرید بعد برید.

- دروغ میگید! هیچ اسپری ای نیست که بتونه این کارو بکنه.

این بار فروشنده طاقت نیاورد و خود الانیس و اسپری را به بیرون پرتاب کرد...
اما نه ان اسپری ای را که در موردش صحبت می کردند...

الانیس هم تصمیم گرفت اسپری رو امتحان کنه...

پایان فلش بک


- اخه چرا؟ چرا موهای قشنگ من الان نیست؟ چرا من باید کچل می شدم؟ موی قرمز که باز بهتر از مو نداشتنه.



بعله! نتیجه ی اخلاقی اش هم اینه که مرغ همسایه غاز نیست! به همین چیزی که دارین راضی باشین



پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۱۵:۰۳ یکشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۰
#25

مرگخواران

آلانیس شپلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۹ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۹:۵۷:۲۶ دوشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۲
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 128
آفلاین
آلانیس در حالی که دماغش را گرفته بود با صدای خفه ای گفت:
- باید خیلی مراقب باشیم، چون الان من اسپری ضد حساسیتم رو جا گذاشتم و باید مواظب باشم یکهو چیزیم نشه.
سپس طوری بامراقبت و اضطراب وارد کوچه دیاگون شد که انگار وارد صحنه ی جنگ می شود.
دور و بر را نگاه کرد از اونجایی که نه در کوچک شد نه رنگ پوستش آبی شد نفس راحتی کشید.
که نباید میکشید! چون درهمان لحظه هوا برعکس شد.

- کمک! من گیر کردم!
سپس دست و پا زد تا به زمین برگردد.
فایده ای نداشت.
- فکر کنم ناخن های اژدهای مغازه ی عطاری باعث شده این طوری بشم.
و به مغازه ی عطاری نگاه کرد.

- خب بهتره بریم به جایی که به چیزی که توش باشه حساسیت نداشته باشم.
به دور و بر نگاه کرد.
- خب! بستنی فروشی نمیشه! به نعنا حساسیت دارم و اونا هم بستنی نعنایی می فروشند. مغازه ی جغد ها هم نمیشه چون پر باعث میشه پر دربیارم.

بعد از اینکه مشکل تمام مغازه ها را شمرد به نتیجه ای رسید.
- هیچ مغازه ای نیست که به چیزی که توشه حساسیت نداشته باشم! بهتره بدون خرید کردن برم!



پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۹:۵۴ شنبه ۶ شهریور ۱۴۰۰
#24

چارلی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۲۶ جمعه ۵ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۵:۳۰ چهارشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 32
آفلاین
صبح یک روز دلپذیر بهاری بود و در خانه ویزلی ها همه سخت مشغول آماده شدن، برای سال جدید تحصیلی بودند...

- چارلی بیدار شو خوابالو!
- مامـــان! فقط پنج دقیقه دیگه، لطفــا!
- نه چارلی! زودتر بیدار شو، نمی خوای که کتابات تموم بشن؟

چارلی با ناراحتی و دلی چرکین، پله ها را دو تا یکی می رفت تا اینکه به دستشویی رسید و دست و صورتش را شست و به سمت آشپزخانه رفت.

- صبح بخیر چارلی!
- صبح همگی بخیر!

آرتور پشت میز نشسته بود و داشت روزنامه پیام امروز را می خواند. بیل هم داشت ردایش را که کمی خاکی بود، می تکاند. تا اینکه دوباره مالی با صدایی جیغ جیغی گفت:
- خب زود باشید دیگه، آرتور پودر پرواز آماده است؟
- آره عزیزم! گذاشتمش کنار شومینه.
- خب، خوبه! اول از همه بیل بره، تا به چارلی نشون بده چی کار باید بکنه.

بیل به سمت شومینه پیش رفت و وقتی که توانست به داخل شومینه برسد، یک مشت خاک سبز رنگ برداشت و آن را به سمت خود ریخت و با صدای بلند گفت:
- کــــــوچـــه دیــــــــاگــــون!

مالی، چارلی را به سمت شومینه هل داد و با صدایی آرامش بخش گفت:
- نگران هیچی نباش عزیزم! فقط با صدای بلند بگو کوچه دیاگون...

چارلی به درون شومینه رفت و او هم مانند بیل با صدای بلند گفت:
- کــــــوچـــه دیــــــــاگــــون!

و بعد مالی و در نهایت هم آرتور هم این کار را انجام داد.

- خب بچه ها، همه رسیدین؟

چارلی چند تا سرفه کرد و لباسش را تکاند. آنها در مغازه ردا فروشی خانم مالکین بودند.

- آره مامان! همه هستیم.
- خب، خب! بیل، ردای سال پیشت اندازه ات میشه، پس تو با آرتور برین کتاب هارو بخرین! من هم ردای چارلی رو می خریم...

آرتور و بیل به سمت مغازه کتاب فروشی راه افتادند و از مغازه ردا فروشی بیرون رفتند. مالی برای خانم مالکین دستش را تکان و به او سلام کرد و بعد خانم مالکین نیز به او سلام کرد و سپس به دنبال مترش رفت و شروع به اندازه کردن چارلی کرد.

- خب، خب! فکر کنم این ردا با قد ۱۶۵ و سر شونه ۶۰ خوبه!

و بعد ردای چارلی را در دستش گذاشت. مالی چند سکه طلا از جیبش در آورد و آن را روی میز خانم مالکین گذاشت و بعد با او خداحافظی کرد و دست چارلی را که هنوز از اتفاق صبح خشمگین بود را گرفت و به بیرون برد و به سمت مغازه کتاب فروشی راه افتادند...

- چارلی هنوز هم بخاطر اینکه صبح زود بیدار شدی ناراحتی؟ تو هاگوارتز هر روز باید این موقع بیدار شی!

اما چارلی هنوز خشمگین بود. تا اینکه آرتور و بیل با تعداد زیادی کتاب از مغازه کتاب فروشی درآمدند و برای آنها دست تکان دادند و بعد که مالی و چارلی به آنها رسیدند، آرتور با شادی گفت:
- کتاب ها رو گرفتیم! چوبدستی مونده فقط...
- آرتور! هنوز چوبدستی قدیمی خودت هست...
- نه عزیزم! اون داغون شده، خب من و چارلی می ریم مغازه آقای الیوندر، شما هم پودر پرواز رو آماده کنید.
- اما آرتور...

اما آرتور ادامه حرف مالی را نشنید! چرا که او و چارلی وارد مغازه الیوندر شده بودند.

- سلام آقای الیوندر!
- سلام آرتور، اوه ببین کی اینجاست، ویزلی کوچک!

چارلی به آقای الیوندر سلام کرد و بعد تمام حواسش به آقای الیوندر رفت که از این ور به آن ور چوبدستی می آورد...

- خب این رو امتحان کن...

اما چوبدستی کار نکرد و تمام وسایل در اتاق پخش شد. تا اینکه آقای الیوندر دو سه چوبدستی دیگر را هم به او داد و هر بار همین اتفاق می افتاد تا اینکه چهارمین چوبدستی را به او داد، اما این بار نتیجه ای دیگر حاصل شد...

- خب همینه! چوب درخت زبان گنجشک با مغز موی تک شاخ و ۲۷ سانت و انعطاف پذیر! راستی قیمتم میشه ۵ گالیون!

آرتور ۵ گالیون را روی میز آقای الیوندر گذاشت و با او دست داد و از مغازه با چارلی بیرون رفت. آنها به سمت مالی و بیل رفتند و به آنها گفتند:
- پودر پرواز آماده هست مالی؟
- آره آرتور! به ترتیب قبلی میریم!

و بعد به همان طور قبلی اول بیل پودر پرواز را برداشت و بعد فریاد زد «خـــــانه ویــــزلی!» و بعد چارلی این کار را کرد و در نهایت هم مالی و آرتور با پودر پرواز به خانه خود بازگشتند.


ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۶ ۱۰:۰۶:۴۳
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۶ ۱۰:۱۹:۲۳
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۶ ۲۰:۲۱:۲۳

اژدها... از جلو نظام!


پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۱۱:۳۳ جمعه ۵ شهریور ۱۴۰۰
#23

مرگخواران

رامودا سامرز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۵ پنجشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۱:۳۸:۲۹ شنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۲
از قلب شکننده تر توی دنیا نیس!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 56
آفلاین
صبح یه روز ابری ، با صدای برخورد چیزی با پنجره بیدار شد.
بعد از اینکه دست و صورتش رو شست، به اتاقش برگشت و منظره دلگیر خیابون رو نگاه کرد.

ناگهان بیش از صد جغد از پنجره اتاق رامودا وارد شدند و هر کدام گوشه ای از لباسش را گرفتند.
-ولم کنین! مگه چیکارتون کردم؟

جغدا اون رو از پنجره بیرون بردن و بعد از گذروندن یه مسیر طولانی، رامودا رو از بالا پرت کردن توی یه کوچه شلوغ و عجیب.
رامودا که هیچ وقت جمعیت به این بزرگی رو ندیده بود، دست و پاش رو گم کرد و نگاهی به سر و وضعش انداخت؛ با دیدن فضله های جغدها، به آسمان ابری نگاه کرد.
-مرلینا! چرا فقط زورت به من می رسه؟

می دونست الان باید چه کاری انجام بده؛ توی نامه هایی که حدود یه ماه پیش براش فرستاده بودن همه چیز ذکر شده بود.
تلاش کرد آرامش خودش رو حفظ کنه و وسایل مورد نیاز رو خریداری بکنه.

اول به سمت فروشگاه چوبدستی های جادویی الیواندر رفت.
-ببخشید! یه چوبدستی برای روحیه های لطیف می خواستم.
-مگه اومدی شامپو بگیری؟!
-نه ... راستش من با اینجور چیزا آشنایی ندارم ؛ اگه یه مرتبه یه طلسم جادویی کشنده ازشون در بیاد و منو بکشه چی؟

بعد از تلاش های بسیار آقای الیواندر برای فهموندن اینکه چوبدستی ها معمولا دچار چنین نقصی نمی شن و اطمینان خاطر دادن به رامودا، یه چوبدستی مناسب بهش داد و بعد از رفتنش ، نفس راحتی کشید.
-آخیش! چقدر حرف می زد.

بعد از خرید چوبدستی ، نوبت حیوون خونگی جادویی بود.
نگاه رامودا به فلامینگوی بی حالی افتاد و نظرش جلب شد.
-ببخشید! قیمت این فلامینگو چقدره؟
- ده گالیون ! ولی توی هاگوارتز اجازه ...

رامودا حرف فروشنده رو قطع کرد و همراه فلامینگو، مغازه رو ترک کرد.

رابطه رامودا و فلامینگو ، مثل کارد و پنیر بود؛ مثلا هر بار که اشکش در می اومد، فلامینگو اشک اون رو هدف می گرفت و درست توی همون نقطه ، یه نوک فرو می کرد.
به هر حال، رامودا می دونست که راه درازی در پیش داره و بعد از خرید تمامی وسایل مورد نیاز، با اتوبوس شوالیه به خونه برگشت.


پسره ی خاله زنک!


پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۱۲:۴۳ پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۰
#22

رابرت هیلیارد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۷:۲۲ یکشنبه ۲ آبان ۱۴۰۰
از بغل ریش بابا دامبلدور!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 80
آفلاین
روزگارانی در دیاگون!


روزی روزگاری در کوچه دیاگون، رابرت هیلیاردی بود، پولدار!
این رابرت قصه ما سال اولی بود که قصد تحصیل و تسهیل در مدرسه علوم و فنون هاگوارتز را داشت! رابرت قصه ما برای خرید حیوان خانگی اش به مغازه حیوان خانگی فروشی در دیاگون مراجعه کرده بود...
-سلام جناب!
این صدای رابرت بود که به مرد پیر خمیده ای سلام می داد، پیرمرد با صدایی گرفته گفت:
-سلام بچه جون، چی می خوای؟
رابرت که چندان خوشی نداشت با نام بچه جون صدایش بکنند، صدایش را صاف کرد و رو به پیرمرد گفت:
-آقای محترم من بچه جون نیستم! لطفا حواستون به صحبتایی که از دهانتون در میاد باشه...
پیرمرد که عصبی شده بود، کمرش را صاف کرد و گفت:
-اووووو! ببین کی داره چی میگه! خوشم اومد ازت بچه! بگو چی میخوای؟
رابرت که کمی گیج و خوشحال شده بود، چند سرفه کرد و بعد با دست به یک گربه اشاره کرد و گفت:
-اون گربه رو میخوام، جناب!
پیرمرد کمی نگاه کرد ولی به دلیل کهولت سن نتوانست ببیند پس به رابرت گفت:
-میشه بیاریش؟
رابرت سر تکان داد و گربه را آورد و گفت:
-این، این گربه سیاهه، با پاهای سفید رنگ، خوشگله، نه؟
-آره، گربه آرومیه بچه! بخریش، حدودا میشه ۶۰ گالیون بخاطر خاص و آ...
رابرت که نمی خواست توضیح اضافه ای بشنود، گفت:
-آقا لازم نکرده توضیح بدید چرا قیمتش اینقدره! بفرمایید این پولتون.
و بعد رابرت گربه اش را بر روی شانه اش گذاشت و ‌گفت:
-خب گربه جون! اسمت رو میذارم نازپا! خوش اومدی نازپا جون!


بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven


پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۲۱:۲۵ چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۰
#21

الکساندر ویلیام


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۴ دوشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۱۳ دوشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۰
از وسط شجاعت!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 13
آفلاین
-اینجا دیگه کجاست؟
این صدای الکس بود که با تعجب داشت به مغازه ای که پر از چوبدستی ها با طرح های مختلف نگاه می کرد، پدرش در همین حین گفت:
-شاید چوب فروشیه؟
مادرش که به جزئیات توجه بیشتری داشت، با دست پلاکارد بالای مغازه را نشان داد و گفت:
-نوشته مغازه چوبدستی های اولیوندور...
و بعد مادرش، الکس را به سوی جلو هل داد و گفت:
-پسر عزیزم، برو چوبدستی ات رو بگیر!
-مامان؟ شما نمیاید؟
-نه پسرم، برو دیگه. لوس بازی در نیار!
در همین حین یک پسر با ردایی شبیه ردای الکس ولی بزرگ تر و سن و سال دار تر وارد مغازه شد.
-برو دیگه پسرم!
الکس با نارضایتی وارد مغازه شد...
-عااا، این رو امتحان کن، مطمئنم این دیگه کار می کنه...
و بعد با یک تکان چوبدستی ناگهان تمام وسایل و ورقه هایی که در وسط اتاق پخش بود جمع و مرتب شد...
-خب پسرم، دیدی درسته؟ حله برو در پناه مرلین! خب سلام اون یکی پسرم، بیا این رو امتحان کن...
و بعد الکس چوبدستی را گرفت و آن را تکان داد و بعد همه ی اتاق به هم ریخته شد...
-خب این نشد، بیا این...
و باز هم اتفاق دفعه پیش افتاد...
آقای اولیوندور ۵ یا ۶ دفعه دیگه امتحان کرد، ولی باز هم نشد تا اینکه به هفتمین چوبدستی رسید و آقای اولیوندور گفت:
-بعید می دونم، اینم کار کنه، ولی امتحان کن...
و دست بر قضا اتاق مرتب شد...
-چقدر جالب! چوب یاس کبود با مغز موی دم تک شاخ... ترکیب خاصیه... این از دوره پدربزرگم فروخته نشده بود! به امید مرلین برات کار می کنه! میشه ۳۰ گالیون.
و بعد الکس سی گالیون رو به آقای اولیوندور داد و آقای اولیوندور هم چوبدستی را به او داد، الکس با سرعت رفت بیرون از مغازه و رو به خانواده اش گفت:
-خب حله دیگه؟ بریم خونه!
و بعد الکس و مادر و پدرش به سمت خیابون عادی رفتند و کوچه دیاگون را وداع گفتند!


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


الکساندر ویلیام!


پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۱۹:۲۱ سه شنبه ۱ تیر ۱۴۰۰
#20

لوسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۰۶ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۲:۱۶:۵۱ دوشنبه ۱ خرداد ۱۴۰۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 252
آفلاین
-میشه برید اونور اقا؟ جلوی ما ایستادید!

دیریرینگ!
-وای وای اینجا چقدر شلوغه...! لوسی مامان،برو خودت جلو،به آقای الیواندر بگو یکی یه بده. عه! اونجا رو نگاه! آلبوس و رز و رکسان هم اونجان برو تو هم پیششون!
-نمیخوام،اخه...،نمیشه باهم بریم؟
-نه خودت باید بری جلو!
-ولی...
-برو!

-به به،سلام خانم جوان!
-س..س..لام.
-خجالت نکشین جلو بیاید فک کنم این مناسبتون باشه.

لوسی با خجالت جلو رفت و چوب را از الیواندر گرفت.
با محض اینکه آن را در دست گرفت،لوستر سقف زمین افتاد.

- این!

لوسی جلو رفت. چوبدستی را گرفت و نور ضعیفی بالای سرش روشن شد.

-عه چه خوب! بفرمایید اقا اینم پولش.
و خارج شدند.

-حالا فقط مونده حیوون خونگی!
بیا اینجا.

لوسی گربه ی سفیدی دید که در حالی که بقیه گربه ها تقلا میکردن گوشه ای کز کرده بود.
-اونو میخوام!
-ولی اون خوب نیست از این شیطون ها بردار.
-نه همونو!
-باشه.
و به سمت فروشنده رفت
-بفرمایید.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۱۱:۵۵ یکشنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۰
#19

مرگخواران

آلانیس شپلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۹ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۹:۵۷:۲۶ دوشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۲
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 128
آفلاین
- بیا دیگه ! زود باش پیشی ناز ! من باهات کاری ندارم.

متاسفانه پیشی علاقه ای به امدن نداشت! آلانیس برای هزارمین بار در روز حالتش را عوض کرد و دوباره امتحان کرد.

- اگه نیایی قهر می کنما ! بهت غذا نمی دم ! تازه آبم نمی دم ! اجازه هم نمی دم زیر کولر بخوابی ! موقع خوابیدن هم بغلت نمی کنم !

البته که نودل علاقه ای به مورد آخر نداشت ! اما خب آب و غذا که می خواست . به هر حال تکان نخورد میدانست که آلانیس نمی تواند مقاومت کند که روزی صد هزار بار مخلوطی از مرغ و هریج را در معده ی او خالی نکند! دو ساعت که آلانیس سعی می کرد او را برای بیرون آمدن از کوچه دیاگون راضی کند .

_ ببین نودل دیگه خستم کردی ! از شکلات و پیتزا یاد بگی.... نه از اونها هم یاد نگیر ! اونها هم دست کم از تو ندارند !

میوی میوی نودل نشان از سرسختی و حالت (نمی توانی مجبورم کنی بیام ) می داد.

پس بالاخره آلانیس آنها را برداشت و با چنگ و لگد به بیرون هدایت کرد.






پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۱۵:۰۹ دوشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۰
#18

جینی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۱۴ شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۰:۲۶ دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۰
از یه ماموریت خطرناک برای محفل
پیام: 47
آفلاین
چشمم به انور خیابان بود. به تابلویی چشم دوخته بودم که نام کوچه ی ناکترن را نشان می داد.
به مادرم نگاه کردم. سخت مشغول بود. از حالت چهره اش معلوم بود که اصلا حواسش به من نیست.
با احتیاط به سمت کوچه رفتم......
در ان برای اولین بار نکاهی انداختم. مادرم هیچ وقت نکی گذاشت ما به ان حا قدم بگذاریم. ارزو ی فرد و جرج این بود که به کوجه ی ناکترن بیایند. اکر می فهمیدند که من......
ــ دختر برو کنار
ــ معذرت می خوام. ببخشید.
این صدای زنی با موهای بلند سیاه و ناخن دراز بود. در جا خشک شده بودم. او را شناختم
او بلاتریکس لسترنج بود!
ــ خب با متاسفم اینا درست نمیشه.
با انگشت دراز و زشتش به چند گردنبند و جواهراتی که ریخته بودن اشاره کرد. سپس چوبدستی را در اورد.
پا به فرار گزاشتم.او اینجا؟
سعی کردم راه خروج را پیدا کنم اما نبود.انگار غیب شده بود.
حالا می فهمیدم چرا مادرم نمی گزاشت به انجا بیاییم.
به یکی از فروشگاه ها قدم گزاشتم.کسی انجا نبود.به پشت سرم نگاه کردم.دختری که نصف عمرش را فقط پسر دیده بود در جایی وحشتناکگیر کرده بود و راه خروج نداشت.
همان وقت پسری را دیدم که همراه با پدرش با سمت فروشگاه می امد.کراب؟
وارد شدند.از قیافه اش فهمیدم که می خواهد من را لت و پار کند. به سرعت فرار کردم.به چیزی برخوردم.
ــ بابا!
جینی تو اینجا چی می کنی اگه مادرت بفهمه...
ــ پدر گوش کن. تمروز لسترنج هارو دیدم. بیشتر مرگخوارا اینجان ـ
ـــ جینی من تو می فرستم پیش مادرت و بعد به وزارت خونه اطلاع می دم حالا برو.
ــ بابا راستی ایجا چی می کنی؟
ــ گفتم برو


در یک شرایط سخت:
یک گریفندوری برای تو می میرد♥♥
یک اسلیترینی برای تو می کشد💚💚
یک هافلپافی با تو می میرد💛💛
یک ریونکلا یی کاری می کند که هیچ = نمیرد💙💙تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.