هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۱۵:۰۹:۳۴ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
#29

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۱:۳۶
از غار زیر سایه ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 277
آفلاین
تام رفت و رفت و رفت و رفت...
-خب؟

خب بعد از اینکه خیلی رفت (!)، راه مثلثی رو پیدا کرد.
روی تابلوی کنار جاده نوشته بود:
نقل قول:
سلام به تو ای ریاضیدان جوان! به جاده مثلثی خوش آمدی!


تام جلوتر رفت.
نقل قول:
برای اینکه بتونی راه رو پیدا کنی و دقیق و درست قدم برداری، پیشنهاد میکنم سوال زیر رو حل کنی و برای غوسی‌جون بفرستی!

-غوسی جون کیه دقیقا؟

تابلو به حرف آمد:
نقل قول:
ریاضیدان جوان! غوثی مخفف فیثاغورسه! آخه کی حوصله داره اسمشو بگه!

-خب، سوال چیه؟

نقل قول:
تصویر کوچک شده

-جناب یه سوال داشتم! مطمئنی این سوال مثلثاته؟

نقل قول:
بله کاملا! اگه شک داری می‌تونی این رو حل کنی!
تصویر کوچک شده

-عااامممم، همون سوال قبلی بهتره!

تام کنار تابلو نشست و مشغول حل سوالات شد.
آیا می‌توانست زود حل‌شان کند؟
اصلا آیا می‌شد حل‌شان کرد؟


تصویر کوچک شده

...My Dark Great Lord...
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۲:۱۶:۵۳ چهارشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
#28

گریفیندور، محفل ققنوس

فلور دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۱:۱۰ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۵۸:۵۵
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 58
آفلاین
تام در آن ناکجا آباد ارواح به دنبال فیثاغورث می گشت .

_ عجب اشتباهی کردم حرف این مرلینو باور کردم . حالا از کجا فیثاغورثو پیدا کنم.

تام همین طور جلو می رفت و خودش را سرزنش می کرد تا اینکه به پیرمردی با ریش بلند و قدی متوسط برخورد .

تام با خوشحالی جلو رفت و پرسید

_شما فیثاغورث هستید ؟

_ خیر فرزندم . من مندلیف شیمی دان بزرگ و مخترع جدول تناوبی هستم.

_ جدول تناوبی دیگه چیه ؟ شما فیثاغورثو ندیدین؟

_ خیر ندیده ام.

تام بار دیگر به جستجو پرداخت تا اینکه این بار به پیرمرد دیگری رسید با قدی بلند و ظاهری آراسته .

_شما فیثاغورثید؟

_ خیر جوان .من ادیسون هستم مخترع لامپ و کاشف برق با بیش از ....

_ ببخشید شما فیثاغورثو ندیدین ؟

ادیسون از اینکه او وسط حرفش پریده بود بسیار ناراحت شد و او را تنها گذاشت و رفت .

تام هنوز تسلیم نشده بود اما وقت داشت همین طور سپری می شد تا اینکه این بار به پیرمردی با ظاهری عجیب برخورد.

_ شما فیثاغورثی ؟

_ نه پسر جان . من آلبرت انیشتین فیزیکدان و ریاضیدان بزرگ معاصرم . برای چه دنیال فیثاغورث میگردی ؟

تام بسیار خوشحال شد زیرا بالاخره توانسته بود به ریاضیدان ها برسد.

_ برای نجات . شما نمی دونی کجاست ؟

_ معلوم است پسرم . باید جاده ای با مثلث های قائم الزاویه را دنبال کنی ، اما فکر نمی کنم او به درد نجات بخورد.

_ باشه .ممنون

تام به سرعت به دنبال راه های مثلثی رفت.


Happiness cannot be found But it can be made


پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۲۰:۲۵:۳۰ دوشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۹
#27

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۳:۰۰
از این ستون تا اون ستون 23 متر و 12 سانتی متره!
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 373
آفلاین
مرلین همانطور که در فکر مراجعی دیگر بود به سمت جایگاهش رفت و روی آن نشست.

- مرلین‌گاه که میگن اینجاست؟

تام که به قصد قضای حاجت به دنبال مرلین‌گاه می‌گشت، وارد بارگاه ملکوتی شد.

- سلام فرزند! اگه منظورت محل سکونت مرلینه. همینجاست. ولی اون مرلین‌گاه دوتا فرعی پایین تره!

تام کمی فکر کرد، او می‌توانست خود را تا بعد از برآورده شدن آرزویش نگه دارد.
- خب... ببین پیغمبر، آرزو برآورده می‌کنی؟
- مرلین هستم. بله فرزند.
- هر چی باشه؟
- بله.
- هرچیِ هرچی؟!
- بله.
- من میخوام فیثاغورت رو ببینم.
- میشه یه لحظه تکان نخوری فرزند؟
- نه! داره میریزه.
- باشد. فیثاغورث...

مرلین نام فیثاغورث را گفت و لحظه ای به خلسه رفت.
- آرزویت برآورده شد!

تام لحظه ای لرزشی احساس کرد... دیگر احساس عجله نمی‌کرد. کلا چیزی احساس نمی‌کرد.
- مگه قرار نبود فیثاغورث بیاد اینجا؟
- قرار بود فیثاغورث را ببینی دیگر، حالا در عالم ملکوت این کار را انجام بده. فقط بگم اگر تا فردا نیابیش همینجور خواهی ماند.
- مرلین!

تام فریاد زد. اما دیگر مرلینی آنجا نبود. حالا باید به دنبال فیثاغورث در عالم ملکوت می‌گشت؛ یا روح باقی می‌ماند!


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۱۵ ۲۰:۳۱:۴۴

You can sound the alarm/You can call out your guards
You can fence in your yard/You can hold all the cards
...But I won't back down

P!nk -


پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۱۹:۳۷:۱۷ دوشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۹
#26

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۲۸:۲۹
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 312
آفلاین
خلاصه:

مرلین به علت کهولت سن، آرزوهای ملت رو چپکی برآورده می‌کنه. حالا باعث شده که مردم کشور پرتغال عاشق لرد سیاه بشن!
* * *


یک ماه پس از زندگی مشترک با رونالدو!

-ما طلاق می خواهیم آقای قاضی. این آقا بیشتر از آنکه به ما توجه کند به فوتبالش توجه می کند. مدام با توپ طلایش به ما فخر می فروشد و آنقدر خسیس است که توپ طلایش را برای افزودن به هورکراکس هایمان به ما نمی دهد. حتی گاهی سر مبارک ما را با توپ فوتبال اشتباه می گیرد!

رونالدو با ناامیدی نگاهی ملتمسانه به لرد سیاه انداخت.
-نرو سمیه...چیز...نرو لرد سیاه، اگر تو بری شمعدونی ها دق می کنن!

رونالدو انتظار داشت که با این جمله لرد را بسیار تحت تاثیر قرار دهد.

-خب دق کنن ملعون...به ما چه؟!
-

اما نتوانست...به هر حال زندگی مشترک یک ماهه برای شناخت افراد کافی نیست!

لرد با چمدانی به سمت خانه ریدل ها به راه افتاد.

بارگاه مرلین

مرلین که در این یک ماه گذشته بابت پیوند بسیار موفقی که رقم زده بود بارها به خود آفرین گفته بود منتظر مراجعه کننده بعدی بود.




پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۵:۴۱:۰۹ شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۹
#25

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۹:۵۸:۰۵ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 268
آفلاین
- ما آمدیم کمی از شما. یعنی ... کمی شما از ما. یعنی ... کمی خودمان از خودمان مشورت بخواهیم. که ...
- که وقتی خلایق اومدن پیش من دعا کنن و درد دل کنن، از شما الگوبرداری کنم و بهشون مشاوره بدم؟
- آفرین! خوب ادامه جمله‌مان را حدس زدی مرلین. باز هم از این معجزات بلدی؟ مثلا اگر ما به خودمان بگوییم که عاشق یک پرتقال شده‌ایم، خودمان به خودمان چه پاسخ خردمندانه‌ای خواهیم داد؟
- با زبانی موجزتر و بیانی رساتر از من این موضوع رو به خودتون تفهیم خواهید کرد که «عشق یه سره، مایه دردسره» و باید عاشق کسی شوید که عاشق شما باشد.
- آخرش را کمی خراب کردی مرلین. باید کسی که ما عاشقش هستیم، عاشق ما بشود.
- آمممم ... خوب اون که از ید قدرت شما ... یعنی ... در ید قدرت شماست.
- خوب بشود.
- خوب به خودش ...
- اراده کردیم ... کافی نیست؟
- آهان از اون لحاظ. اجازه بدین ... خوب فکر کنم ارادتون به وقوع پیوست ارباب.
- درست فکر می‌کنی. مگر ممکن است نپیوندد؟ ما برویم فصل را به وصل بدل نماییم.

درست است که مرلین از ابتدای سوژه تا الان تغییر شناسه داده و این مرلین، آن مرلین نیست! اما همانطور که مطابق جمله کلیشه‌ای گزارشگرهای کوییدیچ، «میلان همیشه میلانه»، مرلین هم همیشه مرلین است. همچنان کهولت سن دارد و در برآورده کردن حاجات، خطا می‌کند. آن هم در محوطه جریمه! داور هم سریعا سوت زد و نقطه پنالتی را نشان داد و اسطوره پنالتی‌زن‌های دنیا وارد سوژه شد.

- صبر کن! نزن! باید برم VAR!
- نزن کیلو چنده؟ پنالتی مال خودتون. من اومدم ابراز علاقه خاص کنم.
- به کی؟
- به ایشون.
- به ما؟ شما کی باشید اون وقت؟
- بهترین فوتبالیست دنیا. اونم به انتخاب خودم.
- چه تفاهمی! ما هم به انتخاب خودمان قوی‌ترین ارباب دنیاییم. ول متاسفیم آقا! ما عاشق پرتقالیم.
- اتفاقا همه مردم پرتغال هم عاشق شمان! همشونم تو راهن! من جت شخصی داشتم زودتر رسیدم. بله رو بگین تا رقیب زیاد نشده.
- مرلین؟

بارگاه ملکوتی تر بود و مرلین نبود!


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۰:۰۹:۴۴ جمعه ۱ فروردین ۱۳۹۹
#24

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۴:۴۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5911
آفلاین
-خیر! فقط مایلیم آب پرتقال بگیریم!

مروپ خوشحال شد.
-اینم خودش قدمیه...بگیر مادر. اول نصفش می کنی. بعد می ذاری توی دستگاه و می فشاریش!

لرد سیاه مرحله آخر را بسیار پسندید.
ولی سوجی نپسندید.
-مادر اسمشو نبر...از اون آب میوه گیری چرخشیا ندارین؟

مروپ دست نوازشی به سر پرتقال کشید.
-نه گوگولی مامان... اونا به اندازه کافی آب نمی گیرن. حالا پسر خوبی باش و نصف شو.

سوجی پشت سرش را نگاه کرد و متوجه شد لرد سیاه در حال انجام مرحله اول است.
-هی...صبر کن...نمی تونی منو بکشی...سوژه پیش نمی ره.

لرد اهمیتی به سوژه نمی داد و با خوشحالی سوجی را نصف کرد و توی آبمیوه گیری گذاشت و فشرد...

و این پایان کار سوجی بود.

-مادر؟...این که مرد! ما تازه می خواستیم ازش حرف بکشیم... پس قضیه ازدواج ما چه می شود؟ احساس غم و غصه ای فزاینده می کنیم. شاید وقتش شده که سری به پیامبرمان مرلین کبیر بزنیم. شاید راه حلی داشته باشد!




I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۱۳:۴۸:۴۷ سه شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۸
#23

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۲۸:۲۹
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 312
آفلاین
-نه.

لرد، سوجی را در دستش تکان شدیدی داد.
-اعتراف کن پرتقال...تمام حقایق زندگی پرتقال ها را برای ما تعریف کن.

سوجی آهی کشید و برگ زرد و پژمرده اش را از جلوی صورتش کنار زد.
-نه...ما پرتقال ها حتی تا پای آبگیری هم بهم خیانت نمی کنیم. بابا تامسون قلی میرزام توی آبمیوه گیری دستی رفت و جیگرش در اومد ولی هیچ وقت به هم نوع هاش خیانت نکرد.

دستان لرد محکم تر سوجی را فشار داد.

-آی آی...نه نه...پرتقال میترکد، خیانت نمی پذیرد!

لرد خشمگین شد.
-مادر جان؟ آن دستگاه آبمیوه گیری جیبی خودتان را به ما بدهید کارش داریم.
-عزیز مامان می خواد آب پرتقال نوش جان کنه؟




پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۲۰:۲۱:۰۹ یکشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۸
#22

محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۰۱:۵۱
از دست شما
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 265
آفلاین
در همون لحظه که مبل در افق محو می‌شد، صدایی از گنجه به گوش رسید:
- هممم! همممم!

سرهای تام و مروپ به آرامی به سمت گنجه چرخید. نایلکسی از درون آن بیرون زده و جنون بار تکون می‌خورد.

- ببین پسرم، اینا از اونایین که آشغالاشون رو انبار می‌کنن، بیا بریم اینا به درد ما نمی‌خورن.

اما لرد پای عشقش ایستاده، دوان دوان خودش را بالای گنجه رسانده و با انگشتان شصت و سبابه کیسه پلاستیکی را در آورد.
- مادرجان آشغال نیست، سوجیه
- دیگه بدتر عسلکم! بیا بریم اینا به درد ما نمی‌خورن.

مروپ اصلا نه می‌دید و نه می‌دانست سوجی کی و یا چیست. او فقط می‌داسنت دلیل قانع کننده‌ای برای رفتن است.
سوجی درون پلاستیک خسته و پلاسیده، با ترک برگی که زرد و شکننده شده بود، دیواره‌های شفاف را گرفته و فریادهایی نامفهوم و بی‌رمق سر می‌داد.

- نه مادر جان، ما با این محفلیه کار داریم، می‌خوایم ازش حرف بکشیم.
- دیدی اینا ستون پنجمین پسرم، نگفتم اینا به درد ما نمی‌خورن... حالا کجا هست؟

لرد کیسه را بالا گرفت تا مادرش ببیند.
- ایناهاش، این پرتقالس!
- مارمالادم، بالاخره رسیدی به این که پرتقالا به درد ما نمی‌خورن؟

لرد با نگاهی نافذ چشم در چشم سوجی دوخت.

- نه مامان جان، این نره، پرتقال محبوب ما مادّه‌س.

مروپی که نمی‌دانست که چه کسی تفاوت میان پرتقال های نر و ماده را به پسرکش یاد داده است. نگران بود و نگران‌تر از او سوجی بود که کف دست لرد نشسته و چشم در چشمانش دوخته بود.

- حرف بزن پرتقال، از پرتقال ها برامون بگو.


Vita brevis


پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۵:۲۶:۵۳ شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸
#21

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۹:۵۸:۰۵ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 268
آفلاین
خلاصه: مرلین به علت کهولت سن، آرزوهای ملت رو چپکی برآورده می‌کنه. مروپ آرزو کرده لرد عاشق پرتقال بشه و لرد عاشق پرتقال شده و تصمیم گرفته باهاش ازدواج کنه.

تصویر کوچک شده


- ما شرایطی داریم.

- دیدی گفتم پسرم؟ اینا به ما دختر بده نیستن.

- صبر کنید مادر ... قبوله.

- قبول کردنی نیست ... داشتنیه!

آقای تامسونپور که پرتقالی درشت هیکل با سبیل چخماقی و کلاه شاپو بود، در حالی که با انگشت اشاره خط و نشان می‌کشید، شرایطش را یکی پس از دیگری بیان می‌کرد.

- ما رسم و رسومی داریم. اولا که خونواده ما اصل و نسب داره، از این پیوندی ها که نیستیم! فقط دختر به تامسون می‌دیم. خواستگار بیروتی داشته ندادیم ... خونی درجه یک داشته ندادیم ... دوما ما به تحصیلات خیلی اهمیت می‌دیم. دختر ما قالوارتز رو تو پنج سال جهشی خونده. سوما شما پایان خدمت داری؟ دختر ما قرار نیست دو سال چشم به راه بمونه کپک بزنه و بپوسه تا شما بری سربازی که! چهارما دین و ایمون برای ما مهمه. ما از‌ درخت مذهبی درومدیم. برگ دختر منو احدی ندیده. شما نماز جمعه شرکت می‌کنی؟ پنجما مهریه ...

- دیدی گفتم پسرم؟ اینا به ما دختر بده نیستن.

- ما هم رسم و رسومی داریم. خانه آباء و اجدادی ریدل در لیتل هنگلتون رو می‌زنیم به نام عروس. باغات اطرافش رو هم به نام پدرش.

- عرض می‌کردم ... دوره نژادپرستی که گذشته. مدرک هم که یه ورق کاغذه. مهم فهم و شعوره. خدمتو هم که می‌خرن. دین و ایمونم به لطف خدا کم کم درست میشه! مهم اخلاقه. راستی گفتم من دو تا دختر دیگه هم دارم؟ ضمنا خواهرم هم مجرده. پدرم هم به دهن خدا رفته. الان مادرم بیوه است. یه خانمم دارم که با اجازه می‌خوام طلاقش بدم ... ببینم! شما می‌دونستید ما پرتقالا تابع قوانین فرانسه هستیم؟

- ساکت شو ببینم! پسرم اینا همه سیاه بازیه ... این هوریس بلاگرفته از من قول لقمه نون و کره و انگور گرفت که بیاد شکل پرتقال بشه و نه بیاره تو کار تا تو بیخیال بشی. پاشو بریم!

آقای تامسونپور تبدیل به مبل شده بود. مبلی که چهار پایه داشت، چهارتا هم قرض گرفته بود و از صحنه می‌گریخت.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۲۳:۴۵:۱۹ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
#20

الکسیا والکین بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۸ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۳۲:۰۱ شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۸
از راه دور اومدم...چه پر امید‌ اومدم...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 26
آفلاین
در همین لحظه مروپ که از دست کار های مرلین صبرش به سر آمده بود در عالم ناخوداگاه فریاد ملکوتی بلندی بر سر مرلین کشید با این مضمون:
مگه من نگفتم کاری کن که پسرم عاشق پرتغال بشه؟؟!

مرلین که در خواب به سر میبرد با شنیدن این فریاد قیمه هایش با ماست هایش قاطی شد و به طرز شک زده ای از خواب پرید و از آنجایی که خیلی هول شده بود خیلی ناگهانی آرزویی ک شنیده بود را بر آورده کرد. اما...

(مرلین در بارگاه):

آ او...یه مشکلی پیش اومده..ولی عیب نداره ظاهرا کاریش نمیشه کرد...فعلا بگیریم بخوابیم تا ببینیم چی میشه.

****

- پسرم حالا بیا اینو یه امتحانی بکن مطمئنم که...

هنوز حرف مروپ تمام نشده بود که چشمان لرد به پرتقال در دست مادرش افتاد که لحظه به لحظه به او نزدیکتر میشد.گویی ناگهان لرد دنیا را از زاویه ای دیگر میدید.رنگ نارنجی اش در میان فضای نیمه تاریک اتاق همچون فانوس نارنجی درخشانی جلوه میکرد و دانه های سیاه ریز روی پوستش همچون ستارگان خاموشی بر آسمانی روشن بود.چشمان لرد با دیدن پرتقال برق زد.

مروپ که این برق را در چشمان لرد دیده بود گفت:
مطمئنی هنوزم پرتقال نمیخوای؟

لرد جوری با چشمان حیرت زده به پرتقال خیره شده بود که انگار به سنگ رستاخیز مینگرد گفت:

این چه حرفیست میزنید مادر جان؟نگاه کنید به سبز اسلیترینی برگ هایش که چگونه با این نارنجی آتشین پوسته اش در جنگ است و آن شاخه ی ریز بالای برگ...آه...همچون چوبدستی که برای طلسم مرگ نشانه رفته باشد...

و در همین هنگام بود که پیش چشمان (وات د هل) گونه ی مروپ در پس زمینه آهنگ بیکلام آنشرلی پلی شد و لرد همچنان که با احساس سخن میگفت سعی داشت از طرفی این موج بزرگ احساسات تاریکی اش را با فشردن دم نجینی که در کنارش چمبره زده بود تخلیه کند.

- فسسسسسس!فسسسسسسس!(عااااااخخخخخ دمم له شدددد ارباب تو رو خدا آرومتر)

- پسرم چت شد یه دفعه؟حداقل به نجینی رحم کن ناقصش کردی.

لرد پرتغال را همچون جواهری با ارزش از دست مادر گرفت و با حالتی که اصلا از او بر نمی آمد چشمانش را بست و پرتغال را بویید.

- جلل مرلین!...مانده ام کدام تسترالی میتواند زیبایی این شاهکار خلقت مرلین را توصیف کند!این چنین اتشین و اینچنین ویرانگر...بوی اصالت را میتوانم از بند بند وجودش حس کنم.

نجینی:فسسسسس(اععععععععع)

مروپ پس از چندی بهت زدگی،بلاخره موتور ذهنش به جنبش افتاد و روشن شد و وقتی ساعتی پیش گفتگویش با مرلین را به خاطر آورد گفت:مگه دستم بهت نرسه مرلین.کاری میکنم که آرزو کنی کاش خربزه با عسل خورده بودی!

هرچند دیگر دیر شده بود اما باید تمام تلاشش را برای حفظ اباهت و هویت لرد به عنوان یک مادر به کار میبرد.پس لبخندی زد و با حالتی توام با ناامیدی و تظاهر به ناباوری خنده ی ریزی کرد و گفت:

قربون پسرم برم که اینقدر شوخه.حالا بده پرتغالتو برات پوست بگیرم...

نجینی:فسسسسسسسسسسس(اعععععععععع)

لرد بی توجه به فس فس های پیاپی نجینی از دُم درد گفت:
من از شما‌ متعجبم که اینطوری درباره عزیز دلمان حرف میزنید مادر چطور میتوانید اینقدر بی انصاف باشید؟دستور میدهیم همین حالا برای  پرتغالمان صندلی مخصوص بیاورند و در سالن اصلی در کنار صندلی ما بگذارند.

- چی داری میگی پسرم؟اخه صندلی برای یه پرتغال به چه دردی میخوره؟این شوخی رو لطفا تمومش کن!

- میخواهیم نامزد زیبایمان را به یارانمان معرفی کنیم.ضمنا دستور میدهیم که یک شنل سیاه درخور بانو پرتغالمان بدوزند و در نشان دادن تاریکی و سیاهی در دوختش کم نگذارند.

-
نجینی:اعععععععععععععععع

- ببخشید که این حرف را میزنم مادرجان اما اگر میشود لحظاتی مارا با پرتغالمان تنها بگذارید میخواهیم درباره آینده با ایشان صحبت کنیم

سپس کوسنی از مخمل سیاه ظاهر کرد و دم نجینی را رها کرد تا دو دستی پرتقال را روی کوسن بگذارد.

نجینی که احساس رهایی میکرد به سرعت خزید و زیر یکی از میزها پنهان شد تا در آنجا یک فکری به حال دم بی نوایش بکند.

و اینگونه بود که بانو مروپ با حالتی سردرگم و چشمانی حیرت زده بدون آنکه چیزی بگوید از اتاق خارج شد.

***

- آر یو سیریوس؟

- چطور جرعت میکنی به مادر ارباب بگی سیریوس؟!

- عه نه..منظورم اینه که واقعا؟

- نه پس خواستم دور هم بخندیم.یعنی تو فکر میکنی من اینقدر بیکارم الکسیا؟

-

الکسیا دیگر حرفی نداشت.درواقع همه سکوت کرده بودند.هیچکس باورش نمیشد که همچین چیزی واقعیت داشته باشد.چون اصولا لرد عاشق نمیشد چه برسد عاشق یک نوع میوه آنهم نه سبز،نه سیاه،بلکه نارنجی!

- بله،واقعا!

این صدای رابستن بود که تازه وارد اتاق شده بود و پشت سرش رابستن نیز وارد شده و در را بسته بود.

-تازه ارباب از ما خواستن که یه صندلی مخصوص با تشک نرم گلدوزی شده و یک ردای سیاه در خور یک مرگخوار بانوی محترم تهیه کنیم!

- درست شنیدم؟

این صدای سالازار اسلیترین بود که ناگهان از نا‌کجا آبادی پشت سرشان ظاهر شده بود.
مروپ:بله متاسفانه جناب سالازار.ایشون از یه...

- نمیخواهد برایمان توضیح دهی!خودمان در جریانیم.دلیل پرسشمان هم این بود که صداقت اسلیترینیتان را بسنجیم فرزندان!و یک نکته ی دیگر...کسی میداند این دختر کجاست؟

- کدوم دختر؟

- همین دخترک مو فرفری بلاتریکس

کراب با ناراحتی پاسخ داد:
از وقتی موضوع رو فهمیده غیبش زده فقط آخرین باری ک دیدمش اینقدر عصبانی بود که داشت رو یه ظرف میوه پشت سر هم کروشیو میزد.ولی من واقعا دلم واسه اون موزا سوخت.

همگی سکوت کردند.این چنین شرایط شلغم شوربایی کم پیش می آمد.چگونه باید ارباب را از این حالت عجیب نجات میدادند؟چه کسی میتوانست؟









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.