هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۰:۳۶:۰۴ پنجشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۷
#6

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۴:۴۳
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 444
آفلاین
بانز با صورت بی صورتی،پوکرفیس به بلاتریکس خیره شد.
-چرا بلا؟فقط بگو چرا؟

از آن طرف مرلین وسط حرف پرید.
-بلی ما هم با این دختر موافقیم،اتفاقا آخرهای دعا بود یه دو سه کلمه ای مانده بود که این دختر این دعا را کرد،نفر بع...
-چیو نفر بعدی!

بانز به سمت بلاتریکس رفت و تکانش داد.
-بلا،خواهش میکنم!
-نه!

بانز بلاتریکس را ول کرد و دوان دوان به سمت مرلین رفت.
-میشه من دوتا درخواست داشته باشم؟

مرلین دستی به ریشش کشید.
-نخیر فرزندم،همه در مقابل مرلین یکی هستند.

بلاتریکس دست بانز را گرفت.
-بیا بریم بانز!

بانز برای اولین بار داشت خودزنی میکرد،که البته کسی متوجه نشد.
-بلاتریکس فقط نمیخوای بگی چرا؟

بلاتریکس ایستاد و چهره اش را مصمم کرد.
-ببین بانز،ما تو رو همینجوری که هستی دوست داریم،نمیخوایم تغییر کنی!تو بی هویت نیستی،برای ما هویت داری!

بانز به بلاتریکس نگاه کرد،با دقت،از جهت کلاهش معلوم بود.

-آره بانز!ما همه با هم یه خونواده ایم!دوستیم!

بانز دست بلاتریکس را ول کرد و درحالتی که اصلا انتظار نمیرفت به سمت بارگاه ملکوتی مرلین بازگشت تا دوباره درخواست مرئی شدن کند!چند قدم به سمت بارگاه برداشت ولی بعد با خود فکر کرد:
- بلا رفتارش خیلی عجیب به نظر می رسید!

برگشت و بلا رو موقعی که داشت لبخند شیطانیش رو جمع و جور می کرد دید!


ویرایش شده توسط كريس چمبرز در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۱۶ ۰:۴۰:۱۳
ویرایش شده توسط كريس چمبرز در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۱۶ ۰:۴۵:۴۶
ویرایش شده توسط كريس چمبرز در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۱۶ ۰:۴۹:۱۴
ویرایش شده توسط كريس چمبرز در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۱۶ ۰:۵۴:۴۵

Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۰:۰۶:۵۹ پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۷
#5

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۵۱:۳۴
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 484
آفلاین
مرلین دستی به سر و ریشش کشید. دیده شدن کار سختی نبود. به راحتی و با یک دعا، می‌توانست این مشکل را حل کند. ولی اینبار مشکل چیز دیگری بود...
مرلین دعای مورد نیازش را به یاد نمی‌آورد.
اما بانز با امیدواری به مرلین زل زده بود.

مرلین نمی‌دانست چه کند. باید کمی وقت می‌خرید تا بتواند دعای مورد نیاز را به یاد آورد.
-فرزندم، دعای تو رو دارم می‌خونم. طولانیه... بشین همین‌جا تا دعا تموم شه.

بانز از خوشحالی سر از پا نمی‌شناخت. می‌خواست بالا ‌و پایین بپرد. بزند ‌و برقصد...

-عصا، نفر بعدی بیاد تو...

نفر بعدی با لبخندی که قاعدتا قرار بود ملیح باشد وارد شد.

-بلاتریکس! خوش اومدی... بگو... چه خواسته‌ای داری.

لبخند از لب بلاتریکس پاک نمی‌شد. مستقیم خیره شده بود به جایی که بانز نشسته و با ذوق منتظر پدیدار شدنش بود.

-مرلین هرچی بخوام رو می‌تونم ازت بخوام؟

مرلین انتظار هر متقاضی را داشت جز همین یکی.
-خدا خودش رحم کنه!...اهم اهم... بگو بلا... بگو!

بلاتریکس لبخند مثلا ملیح دیگری زد.
-چیز زیادی نمیخوام مرلین. فقط میخوام این بانز همینجوری نامرئی بمونه!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۱۵:۰۳:۵۹ جمعه ۲۶ بهمن ۱۳۹۷
#4

اسلیترین، مرگخواران

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۲۶:۴۳ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
اسلیترین
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 534
آفلاین
-فرمودیم نفر بعدی!

مرلین با صدای بلند اعلام میکنه...ولی نفر بعدی ظاهرا بهره ی هوشی کمی داره و نمیفهمه.

-نفر بعدی! بعدی! بیا تو!

-من که اومدم تو!

مرلین میفهمه که نفر بعدی درست کنارشه...ولی خب...دیده نمیشه.
-فرزندم...تو بیماری؟ آزار داری؟ خب بگو اومدی تو!

صدا جواب میده:
-شما مرلینین. گفتم حتما خودتون میفهمین که من...

عصای مرلین میخوره تو سر بانز و بانز میفهمه جلوی پیامبرا بلبل زبونی نکنه.

مرلین به کمک عصاش چند قدم راه میره.
-البته که میفهمم. ولی تواضع منو مجبور میکنه بسیاری از دونسته هامو پنهان کنم. ذهن بشر ظرفیت دانش بی انتهای منو نداره.حالا بگو ببینم. چی میخوای؟

صدا این بار خیلی ناامید و رنجیده به گوش میرسه.
-مشخص نیست؟ میخوام دیده بشم! میخوام همه متوجه حضورم بشن. میخوام باشم!




چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۱۵:۵۸:۰۶ جمعه ۷ دی ۱۳۹۷
#3

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۰:۴۹
از گوشه سمت چپ سایه ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 312
آنلاین
-سلام!

مرلین با شنیدن صدا، تصمیم گرفت چشمانش را باز نکند. تا قبل از آن، خوشحال بود که در بارگاه ملکوتی اش، درخانه ریدل ها، آرامش دارد و فقط مرگخواران را می بیند، ولی آگهی هایی که با مظمون پاسخ گویی به تمام سوالات، مشکلات و آرزوهای شما توسط شخص مرلین! در سطح لندن پخش کرده بود را فراموش کرده بود.

عصا موفق شد خودش را به داخل اتاق برساند.
-من بهشون گفتم سر شما شلوغه ها، ولی...
-مشکلی نیست،میتونی بری!

کم آوردن در برابر یک ساحره معمولی، ابهت مرلین را خدشه دار می کرد. او می توانست خودش را کنترل کند... قطعا می توانست!
تمام عزمش را جزم کرد، نفس عمیقی کشید و چشمانش را باز کرد.
-سلام بر تو سو! چه مشکلی داری؟
-مشکل؟!
-مشکل، آرزو، سوال... هر بدبختی که به خاطر اون از بین جمعیت بیرون، خودتو رسوندی اینجا و قدم روی اعصاب ما نهادی.
-آهان... سوال!

سو بعد از گفتن عبارت آخر سکوت کرد و با لبخند همیشگی اش به مرلین خیره شد.
دقایق از پی هم می گذشتند و مرلین که از آن وضع کلافه شده بود و چیزی نمانده بود که از خشم منفجر شود، دوباره سوالش را تکرار کرد.
-نمیگی؟! الکی داری وقت ما رو تلف میکنی؟ مگه ندیدی چند نفر منتظر مشکل گشایی ما هستند؟
_گفتنی نیست سوالم! نشون دادنیه.
-خب پس چرا ماتت برده! نشونمون بده.
-نشون دادم دیگه!

مرلین چیز جدیدی را در اطرافش حس نمی کرد. حتی حرکت کردن سو را هم ندیده بود که بخواهد برای آوردن چیزی از جایش تکان خورده باشد!
-ما ندیدیم!
-اممم... چطوری بگم... شما یه لحظه این جا رو نگاه کن.

مرلین نگاه کرد ولی چیزی ندید... خیلی هم تلاش کرد! ولی سو جز پلک زدن هیچ واکنش حیاتی دیگری از خودش نشان نمی داد. قبل از اینکه مرلین چیزی بگوید، سو پیش دستی کرد و سوالش را علاوه بر رسم شکل، با حرف زدن هم بیان کرد!
-به نظر شما الآن این لبخند من رو روی اعصابه؟

مرلین تازه دستگیرش شده بود که چرا جمعیت بیرون هیچ اعتراضی نسبت به ورود سو نکرده بودند!
از نظر او، و خیلی های دیگر، چیزی روی اعصاب تر و هیپنوتیزم کننده تر از لبخند هایی که سو برخی اوقات میزد نبود. البته این برخی اوقات، خیلی زیاد پیش می آمدند!
چیزی که مرلین در آن هیچ شکی نداشت، این بود که حتی اگر قدرتش مثل گذشته بود هم نمی توانست کاری برای درمان آن لبخندها بکند.
بنابر این، مرلین برای رهایی از آن وضعیت، مجبور شد بزرگ ترین دروغی که در طول عمر بسیار طولانی اش می توانست بگوید را به زبان بیاورد.
-اصلا روی اعصاب نیست فرزند! می تونی بری!
-شما مطمئنید؟! ولی همه میگن...
-با من بحث نکن! وقتی میگم نیست، یعنی نیست... نفر بعدی!
-آخه...

مرلین اجازه نداد سو حرفش را تمام کند؛ عصایش را را صدا زد و عصا هم با درایت منشیانه ی خود، سو را کشان کشان بیرون برد...

-ما منتظر نفر بعدی هستم!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"


ارباب... میشه بمونم؟


پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۱۷:۰۱:۲۱ شنبه ۱ دی ۱۳۹۷
#2

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۵:۰۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5485
آنلاین
چند روزی از سفید کردن بچه مرگخوار گذشته بود و بارگاه مرلین کاملا خالی به نظر می رسید.
دلیلش این نبود که ملت از مراجع به مرلین وحشت داشتند...چون مرلین به خوبی قضیه را ماستمالی کرده بود!
دلیلش این هم نبود که ملت کلا آرزو یا مشکلی نداشتند...خیلی هم داشتند.

دلیلش چیز دیگری بود!

مرلین روی تخت پادشاهی اش بصورت افقی لم داده بود. در بارگاه باز شد و عصای مرلین سرش را داخل بارگاه کرد.
-شدن چهل و سه نفر...هنوزم وقت ندم بهشون؟ بگم سرت شلوغه؟

مرلین که چرتش پاره شده بود از جا پرید.
-آره...آره...خیلی کار دارم. سرم خیلی شلوغه...مگه نمی بینی؟

عصا، عصا بود...ولی با وجود عصا بودن هم می توانست ببیند که سر مرلین ذره ای شلوغ نیست! برای همین سعی کرد نقش یک منشی خوب را بازی کند.
-بذار یه نفر بیاد تو...اینجوری کم کم اعتمادشون رو نسبت بهت از دست می دنا. همین چند دقیقه پیش یکی سعی کرد به زور وارد بشه، مجبور شدم بزنمش!

مرلین سرش را خاراند.
-بزنیش؟

-آره دیگه...عصا هستم...خوب بلدم بزنم. ولی باز از رو نمی رفت. هی سعی می کرد ازم رد بشه و اوخ...این دیگه چیه؟

دستی عصا را گرفت و به سختی از جلوی در کنار زد.

مرلین سریعا از جا بلند شد و سعی کردن با ابهت به نظر برسد. اولین مراجعه کننده اش به زور هم که شده وارد شده بود. لبخندی زد.
-بیا تو فرزند...بیا ببینم چه مشکل یا آرزویی داری...


نه سول...نمی شه بمونی!
نه تام...نمی شه سر بزنیم!



بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۰:۳۰:۲۷ دوشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۷
#1

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۱:۵۹:۴۸ جمعه ۲۸ دی ۱۳۹۷
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 702
آفلاین
سوژه جدید

- سه... دو... یک... . مبارک باشه!
دیانا همزمان با تبریک، برف شادی سیاه رنگی را به سمت جمعیت حاضر مرگخواران اسپری کرد. مرگخواران نیز همزمان با این اتفاق، انواع ترقه های موجود را ترکانده و به شادی و خوشحالی پرداختند. لرد ولدمورت با دیدن این صحنه اندکی مکث کرد. با خود فکر می کرد این ها که این همه حقوق بالایی دارند می توانند همیشه در حال خوش گذرانی باشند، پس چرا به گونه ای رفتار می کنند که انگار اولین باری است که به جشنی دعوت شده اند...

- ارباب، تریبون حاضره. می تونین سخنرانی تون رو شروع بکنین.

دیانا با گفتن این حرف، رشته افکار اربابش را پاره کرد، درست چند لحظه قبل از اینکه لرد سیاه به این نتیجه برسد که با اینکه مرگخوارها حقوق بالایی دارند، اما صرفا دارند و چیزی نمی گیرند! لرد پشت تریبون رفت و گلویش را صاف کرد و گفت:
- یاران ما... اوهوم، منظورمون اینه که مرگخواران ما! ما قوی تر از اونی هستیم که یار بخوایم، برای همین شما مرگخوارانمون هستین.

ملت مرگخوار که شیفته وجاهت و زیبایی کلام اربابشان شده بودند، سرشان را به نشانه تایید تکان دادند.
- صحیح است ارباب.
- چه زیبا گفتند ارباب... .
- همینطور دُرّ بیفشانید ارباب!
-
لرد سری تکان داد و گفت:
- همونطوری که داشتیم می فرمودیم... مرگخواران ما! امروز همگی اینجا جمع شدیم تا بازگشایی اولین شعبه و همچنین مهمترین شعبه بارگاه ملکوتی رو جشن بگیریم. البته شما جشن میگیرین. این چیزا برای ما عادیه. صبح تا شب هی از بانک ها و موسسات مالی و اعتباری میخوان بیان اینجا شعبه بزنن.
لرد ولدمورت چند لحظه ای مکث کرد تا از تاثیر خفن بودنش را در مرگخواران ببیند و لذت ببرد. سپس ادامه داد:
- مرلین خودش همینجاست. ما بهش اجازه میدیم تا حرف هایی که قرار بود بزنیم رو خودشون کشف بکنن و به شما بگن. مطمئنیم که از پس این ماموریت خطیر...
- عه ارباب ماموریت؟
- کجا بریم ارباب؟
- بچه ها بیایین ماموریت!
- ساکت باشین!

مرگخوار ها با دیدن چهره اربابشان، ماست ها را کیسه کردند و همگی در آرزوی به دست آوردن کره حیوانی طبیعی و نه از سر ترس، به خود لرزیدند.
- با این وضعیتی که شما دارین؛ ما دیگه حرفی نداریم. مرلین، این افتخار رو به شما میدیم که جایی بایستید که ما ایستاده بودیم.
لرد سیاه لبخند دلبرانه ای زد و به مرلین اشاره کرد. مرلین نیز با خوشحالی خود را به اربابش رساند و بعد از اینکه با او دست داد، به سمت مرگخوار ها برگشت و گفت:
- مفتخرم که به حضورتون اعلام بکنم که شعبه خانه ی ریدل های بارگاه ملکوتی...

قبل از اینکه مرلین بتواند جمله اش را تمام کند، صدای جیغی از یکی از مرگخواران مونث بلند شد. مرگخوار بچه ای که اولین بار بود برف سیاه رنگ میدید، با ذوق به سمت برف ها رفته بود و از آنجایی که هنوز آب نشده بود، مقداری از آن را برداشته بود و برای امتحان کردنش، آن را در دهانش گذاشته بود. اما با توجه به طلسم سیاهی که در آن برف های شادی به کار رفته بود، مرگخواربچه الان کاملا سیاه رنگ شده بود و هیچ تفاوتی با ذغال خاموش توی شومینه نداشت!

- تو رو مرلین کمکم کنین... بچه م چرا اینطوری شده؟ درستش بکنین... دوباره رنگشو سفید بکنین! اینطوری کسی زن بچه م نمیشه!

پیامبر درست لحظه ای که اسمش را شنید، به جلو پرید و دیگر کاری نداشت که مادر بچه چه چیزی می خواست. تنها کلمات مرلین، کمک و سفید برای او بس بود تا اراده ای بکند و اوضاع را سر و سامان بدهد.
- برید کنار... ما همین الان دعای این مادر رو برآورده می کنیم!

مرلین دستانش را به دو طرف باز کرد و زیر لب چیزی را زمزمه کرد. ناگهان نوری تمام محیط اطراف بچه را فراگرفت. مرگخواران از شدت نور چشمانشان را بستند و منتظر شدند تا تمام شود. چند لحظه بعد، همه چیز به حالت قبل خود برگشته بود و وقتی میگوییم به حالت قبل، یعنی دقیقا به حالت قبل برگشته بود!

- پس چرا بچه م هنوز سیاهه؟
- مامان؟
- جانِ مامان عزیزم؟
- اینجا چیکار میکنم من؟
- اینجا خونه مونه پسرم... . خونه ریدل ها! یادت رفته؟
- نه مامان... یادم نرفته! میدونم کجاییم دقیقا. ولی اینجا جای من نیست. بین این همه پلیدی و زشتی و تاریکی و وحشت... من میخوام جایی برم که از این چیزا خبری نباشه! میخوام برم یه جایی که فقط سفیدی و روشنایی و حس های خوب باشه... . آره مامان! من می خوام برم محفلی بشم!

مرگخوار-محفلی بچه این حرف را زد و سوپرمن وارانه به افق خیره شد. اما کسی به ژست او کوچکترین توجهی نداشت. همه نگاه ها به سمت مرلین چرخیده بود.
- ام... چیزه...

==================================

سوژه های این تاپیک دقیقا یه چیزی تو همین مایه ها قراره باشه... مرلین بعد از مدت ها برگشته و پیر فرتوت شده. شعبه بارگاه ملکوتی رو تو خانه ریدل ها زده و اونجا رو اجاره کرده. مرلین تو اینجا آرزوهای مردم رو برآورده می کنه ( یه نمونه ش رو بالا دیدین ) آیه نازل میکنه، با لرد ساخت و پاخت می کنه تا از مرگخوارها کار بکشن و هزار جور کار دیگه. تخیلاتتون رو آزاد بذارین و تعریف کنین که چه اتفاقی قراره بیفته. آیا مرلین میتونه این دست گلی که به آب داده رو درست کنه یا دیگه هیچ راه برگشتی نیست؟ همه چیز با شماست!


? so what







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.