هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ماجراجویی های خطرناک هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۵۴:۱۱ پنجشنبه ۶ دی ۱۳۹۷
#5

گریک الیواندرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۲:۱۶ چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 156
آفلاین
خلوتی کوچه باعث شده بود تا قدم هایشان تند تر شود که ناگهان کسی از پشت صدا زد:
- توی این کوچه ی خلوت جای دوتا دختر بچه نیست.

دو دختر از ترس سرجایشان خشکشان زده بود. برگشتند و پیرمردی را دیدند. لاورن چهره ی آن پیرمرد برایش آشنا آمد.
- آقای الیواندر؟!
- بله دخترم خودم هستم. شما اینجا چیکار می کنید مگه نباید توی هاگوارتز باشید؟

لاورن ماجرا ی خودش و هانا را برای الیواندر توضیح داد. الیواندر با تعجب به لاورن گفت:
- چیکار می خواید بکنید؟..... مگه نابود کردن اونا به همین سادگیه؟!...... اگه انقد ساده بود که با دوتا معجون بشه اونا رو شکست داد که تا الان هر کسی دوبار اونا رو نابود کرده بود.
- می دونم احمقانس ولی من مطمئنم که می تونم اینکارو بکنم.
- تازه منم باهاشم.
- بچه ها ببخشیدا ولی نمی تونم بزارم شما اینکارو بکنید.

لاورن که می خواست این کار را انجام دهد معجونی که دود زیادی تولید می کرد را به زمین کوبید و هر دوی آنها فرار کردند.


Ravenclaw is my everything



تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراجویی های خطرناک هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۱۹:۱۹ چهارشنبه ۵ دی ۱۳۹۷
#4

لاورن د مونتمورنسی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۴:۵۰ جمعه ۲۳ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۰۲:۳۹ سه شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۸
از دهکده بلک تورن (دهکده آلوچه جنگلی)
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 53
آفلاین

لاورن با تردید پرسید :
- میتونم بپرسم دقیقا تو سالن ریون چیکار میکردی که منو دیدی ؟ تا اونجایی که یادم میاد تو هافلپافی !
- واقعا میخوای بدونی ؟!
- اوهوم ...
- خب بذار روراست باشم ! اومده بودم دنبال چیزی !
- چی ؟
هانا نگاه سردی به لاورن انداخت :
- چیزی درباره گوی ریونکلاو نمیدونی نه ؟
لاورن تمام سورخ سنبه های ذهنش را جستجو کرد اما چیزی به نام گوی ریونکلاو نبود ...
- خب حالا چی هست ؟
- موقعیت آدما رو نشون میده ... هر جای دنیا که باشن ... حتی زیر خاک ... همه میگن دامبلدور اونو از روونا ریونکلاو گرفته و یه جایی تو سالن شما گذاشته ...
- و تو برای چی نیازش داشتی هانا ؟
- مجبور نیستم بهت بگم ...
هانا قدمهایش را تندتر کرد و در چند قدمی لاورن ایستاد و با صورتی قرمز گفت :
- عجیبه که تو چیزی درباره ادوارد آبوت ، برادر هانا آبوت عجیب و غریب نشنیدی لاورن ! همه دربارش حرف میزنن !
لاورن آرام به سمت هانا رفت و سعی کرد آرامش کند :
- میخوای حرف بزنیم ؟
هانا با همان لحن عصبانی ادامه داد :
- برادرم ادوارد آبوت 3 سال پیش بخاطر استفاده از یه طلسم ممنوعه از مدرسه اخراج شد ! هیچوقت برنگشت خونه میفهمی ؟! میگن برادرم یه مرگخوار شده ! اما من میدونم که دروغه ! من اون گوی رو نیاز دارم لاورن ! نیازش دارم !
هانا پقی زد زیر گریه ...
- ببین میدونم که سخته ... اما باهاش کنار میای مطمئنم ...
هانا اشکهایش را پاک کرد :
- یمنی فکر نمیکنی که عجیب غریب یا نمیدونم ، چیزی تو این مایه ها هستم ... ؟
- چرا باید همچین فکری کنم هانا ؟
- به هر حال بیشتر بچه ها اینطور فکر میکنن ...
- خب مطمئنم که اشتباه میکنن ...
- اینطور فکر میکنی ؟
- معلومه !
لاورن دست هانا را محکمتر گرفت :
- بیا بریم ...



دو دختربچه با قدمهای آرام از بین خیابان های خلوت هاگزهد راهشان را به طرف خانه ریدل ها باز کردند ...


We all have both light and dark inside us . What matters is the part we decide to act on . That is what we really are ... S.B

تصویر کوچک شده



پاسخ به: ماجراجویی های خطرناک هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۱۶:۱۱ چهارشنبه ۵ دی ۱۳۹۷
#3

لاورن د مونتمورنسی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۴:۵۰ جمعه ۲۳ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۰۲:۳۹ سه شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۸
از دهکده بلک تورن (دهکده آلوچه جنگلی)
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 53
آفلاین
لاورن با تردید پرسید :
- میتونم بپرسم دقیقا تو سالن ریون چیکار میکردی که منو دیدی ؟ تا اونجایی که یادم میاد تو هافلپافی !
- واقعا میخوای بدونی ؟!
- اوهوم ...
- خب بذار روراست باشم ! اومده بودم دنبال چیزی !
- چی ؟
هانا نگاه سردی به لاورن انداخت :
- چیزی درباره گوی ریونکلاو نمیدونی نه ؟
-چی ؟
لاورن تمام سورخ سنب های ذهنش را جستجو کرد اما چیزی به نام گوی ریونکلاو نبود ...
- خب حالا چی هست ؟
- موقعیت آدما رو نشون میده ... هر جای دنیا که باشن ... حتی زیر خاک ... همه میگن دامبلدور اونو از روونا ریونکلاو گرفته و یه جایی تو سالن شما گذاشته ...
- و تو برای چی نیازش داشتی هانا ؟
- مجبور نیستم بهت بگم ...
هانا قدمهایش را تندتر کرد و در چند قدمی لاورن ایستاد و صورتی قرمز گفت :
- عجیبه که تو چیزی درباره ادوارد آبوت ، برادر هانا آبوت عجیب و غریب نشنیدی لاورن ! همه دربارش حرف میزنن !
لاورن آرام به سمت هانا رفت و سعی کرد آرامش کند :
- میخوای حرف بزنیم ؟
هانا با همان لحن عصبانی ادامه داد :
- برادرم ادوارد آبوت 3 سال پیش بخاطر استفاده از یه طلسم ممنوعه از مدرسه اخراج شد ! هیچوقت برنگشت خونه میفهمی ؟! میگن برادرم یه مرگخوار شده ! اما من میدونم که دروغه ! من اون گوی رو نیاز دارم لاورن ! نیازش دارم !
هانا پقی زد زیر گریه ...
- ببین میدونم که سخته ... اما باهاش کنار میای مطمئنم ...
هانا اشکهایش را پاک کرد :
- یمنی فکر نمیکنی که عجیب غریب یا نمیدونم ، چیزی تو این مایه ها هستم ... ؟
- چرا باید همچین فکری کنم هانا ؟
- به هر حال بیشتر بچه ها اینطور فکر میکنن ...
- خب مطمئنم که اشتباه میکنن ...
- اینطور فکر میکنی ؟
- معلومه !
لاورن دست هانا را محکمتر گرفت :
- بیا بریم ...



دو دختربچه با قدمهای آرام از بین خیابان های خلوت هاگزهد راهشان را به طرف خانه ریدل ها باز کردند ...



We all have both light and dark inside us . What matters is the part we decide to act on . That is what we really are ... S.B

تصویر کوچک شده



پاسخ به: ماجراجویی های خطرناک هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۴:۳۷:۳۹ چهارشنبه ۵ دی ۱۳۹۷
#2

هافلپاف

هانا آبوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۶:۵۹ چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۶:۳۷:۵۷ پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۸
از دهکده نیلوفر آبی
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 37
آفلاین
چشمانش را محکم بسته بود. ناگهان شلوغی بی حد و مرزی را در سر خود احساس کرد. چشمانش را باز کرد. لاورن آنجا بود. ناگهان دود سبز در کنارش ایجاد شد و هانا در کنارش ظاهر شد. تعجب کرد.
_هانا ؟! چجوری اومدی؟
هانا صورتش سفید شده بود نمی توانست حرف بزند. به اطرافش نگاه کرد. بعد از چند دقیقه به خودش اومد.
_ممم من فقط اومدم رد شم ککک که تورو دیدم و دد دویدم که جلوتو بگیرم که ...
نفسش بند آمد. دیگر راهی برای برگشت نبود نه برای لاورن نه برای هانا. اما لاورن مصمم بود که به راهش ادامه دهد. حتی شده با هانا.
-می دونم الان چه فکری می کنی ولی اگه می خوای تو این راه بهم کمک کنی ... میخوام بگم کمکم می کنی؟
_باشه.
_چی؟ فکر می کردم علاقه ای نداشته باشی.
_چرا؟
_این راه خیلی خطرناکه.
هانا دوباره به اطراف نگاه کرد. انگار در یک لحظه تغییر کرده بود. کاملا منطقی گفت:
_فکر می کنی چی؟ من یک دختر معمولی هستم که هیچ وقت کار احمقانه ای انجام نداده؟ دلم می خواست باشم اما نیستم. اه نمیفهمی... بیخیال بگو ببینم حالا چیکار می خوای بکنی؟ نقشه ای داری؟
_ اااام آره.
_پس بزن بریم.
هردو نفس عمیقی کشیدن و به روبه رو نگاه کردن. راه سختی بود. قدم جلو گذاشتند و رفتند. همان طور که می رفتند لاورن نقشه را برای هانا تعریف کرد. که ناگهان...


ویرایش شده توسط هانا آبوت در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۵ ۱۴:۴۶:۵۷
ویرایش شده توسط هانا آبوت در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۵ ۲۳:۰۵:۲۱


-چرا باید لبخند بزنم؟
-چون به لبخند تو محتاجم.
-پس چرا منو به گریه می اندازی؟


ماجراجویی های خطرناک هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۲:۰۴:۱۹ چهارشنبه ۵ دی ۱۳۹۷
#1

لاورن د مونتمورنسی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۴:۵۰ جمعه ۲۳ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۰۲:۳۹ سه شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۸
از دهکده بلک تورن (دهکده آلوچه جنگلی)
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 53
آفلاین
- من نمیدونم تو چی تو سرته ، اما هر چی هست خطرناکه !
لاورن سعی کرد توضیح دهد :
- گوش کن پنه لوپه من میتونم از خودم محافظت کنم و ...
پنه لوپه اجازه نداد حرفش تمام شود :
- نه نمیتونی ! تو فقط یه سال اولی هستی ! متوجهی ؟!
- آره ولی من میدونم که میتونم ! من یه د مونتمورنسی ام !
- دلیل نمیشه چون یه د مونتمورنسی باشی انقدر اعتماد به نفست بالا باشه ! میخوای با دو تا شیشه معجون بری با مرگخوارا بجنگی ؟! آخه تو عقل نداری ؟
- اما من هم به خودم هم به معجونام اطمینان دارم ! بالاخره یکی باید این ریسکو بکنه ! ممنون که نگرانمی اما من باید برم ...
لاورن شروع به چپاندن وسایلش در چمدان کرد :
- و راستی ، ممنون میشم اگه این موضوع رو به کسی نگی !
پنه لوپه جیغ جیغ کنان گفت :
- وااااااااای دلم میخواد بزنمت ! تو واقعا انتظار داری وقتی میبینم یکی از همگروهیام داره خطرناک ترین کار ممکنو انجام میده ساکت بمونم ؟
لاورن با صورتی نه چندان خوشحال دست از کار کشید :
- فهمیدم ! پس تو هم دوستم نیستی ... به هیچکس نمیتونم اعتماد کنم ...
و با قدمهای سنگین چمدان را برداشت و کشان کشان از سالن ریونکلاو بیرون برد و پنه لوپه را در بهت تنها گذاشت .

2 ساعت بعد - پس از اتمام کلاس گیاهشناسی - راهروی شرقی


لاورن با ترکیبی از بغض و عصبانیت در راهرو قدم برمیداشت و با خودش کلنجار میرفت که آیا واقعا این چیزیست که برای آن زندگی میکرده یا نه ... و با خودش فکر کرد که شاید دیگر هرگز برنگردد . اما از یک چیز مطمئن بود : او باید اینکار را میکرد ... پس با قدمهای مصمم تر راهش را به سمت شومینه سالن ریونکلاو در پیش گرفت ...

سالن ریونکلاو - جلوی شومینه

زمان نهار بود و سالن ریونکلاو خالی از دانش آموزانی بود که متوجه غیاب او نشده بودند .
لاورن کتاب کلفتی را که پدرش روز تولدش به او هدیه داده بود از کیفش بیرون کشید :
طسم های گمنام ، نوشته آمیتوس مایرز کتابی که تنها و تنها یک نسخه از آن نوشته شده بود . پدرش میگفت آنرا از یک تاجر پیر انگلیسی خریده است .
لاورن صفحه مورد نظرش را پیدا کرد ، فصل پنجم - شکستن قوانین و محدود کننده ها .
لاورن روی کلمات کتاب دست کشید :

شکستن قفل شبکه های پروازی
در اماکنی مانند هاگوارتز یا وزارت سحر و جادو که شبکه های پرواز آن مانند شومینه ها همگی قفل شده اند با توجه به اینکه همیشه جادوگری با نیاز ضروری به انتقال توسط پودر پرواز و یا رمزتاز وجود دارد ، استفاده از طلسم آپنلاکرول کارساز خواهد بود .


لاورن دوباره کتاب را بست و درون چمدان جا داد و چوبدستی اش را در آورد .
- آپنلاکرول ...
سپس داخل شومینه شد و همزمان با ریختن یک مشت پودر سبز رنگ پرواز گفت :
- هاگزهد !




ویرایش شده توسط لاورن د مونتمورنسی در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۵ ۱۲:۲۰:۰۶
ویرایش شده توسط لاورن د مونتمورنسی در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۵ ۱۲:۲۰:۴۷

We all have both light and dark inside us . What matters is the part we decide to act on . That is what we really are ... S.B

تصویر کوچک شده








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.