هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل



در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کافه هاگزهد
پیام زده شده در: ۰:۱۰:۴۹ یکشنبه ۹ آذر ۱۳۹۹
#34

گریفیندور، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸:۳۶ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۹:۰۱
از نقاشی مرلین دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 163
آفلاین
خلاصه:
لرد سیاه به مرگخوارا ماموریت داده که کارای غیرقانونی انجام بدن. مرگخوارا به شهر بازی میرن و تصمیم میگیرن با بچه ها معجون خطرناک درست کنن و بدن مردم بخورن. بعد از جمع آوری چند تا بچه هکتور اونا رو می پزه و تبدیل به معجونشون میکنه. ولی چون اونا بچه های خوبی هستن، معجون هم یه معجون خیلی خوب میشه. هکتور به بقیه میگه که اگه میخواید یه معجون بد درست کنم باید بچه های شرور رو برای معجون استفاده کنیم.


***


کتی جست و خیز کنان داخل ون پرید و بر خلاف تصور خود نویسنده و خواننده ها، با چهره ی خندان بلاتریکس رو به رو شد.

-ببینین ایده‌ی من اینه که... پلاکس وارد میشه و...

ولی بلاتریکس هیچ علاقه ای به شنیدن ایده های درخشان کتی نداشت؛ بنابراین او را لقمه پیچ و با ضربه ای محکم و بلند، کتی را به بیرون از ون پرتاب کرد.
کتی چرخ چرخ زنان درهوا به پرواز درآمد.
از میان بچه هایی که بستنی میخریدند گذشت...
از وسط چرخ و فلکِ در حال حرکت عبور کرد و از شهر بازی بیرون رفت...
از بالای شهرداری هاگزمید گذشت و برای پلاکس دست تکان داد. پلاکس نازنین.
و کتی هنوز بین زمین و آسمان معلق بود.
او سر راه تمام تاپیک های هاگزمید را پر از پلاکس و کتی کرد و رد شد.
و آخر سر هم در جایی بیرون از دهکده ی هاگزمید، بین شهر لندن و خانه ریدل ها فرود آمد و خوش خوشکان به راهش ادامه داد.

بلاتریکس دستانش را سایه بانش چشمانش کرد و سعی کرد کتی را جایی در آسمان بیابد و چون موفق به این کار نشد، رو به آگلانتاین کرد:
-که به بچه های شرور نیاز داریم هان؟! هی تو! پیرمرد! اون کیفو بردار ببریم بازم بچه جمع کنم! مثل اینکه این جونورای کوچولویی که جمع کرده بودیم زیادی خوب بودن! باید بداشونو جمع کنیم!

اما همین که آگلانتاین کیف را از روی زمین بلند کرد، صدای آژیری سر تا سر ون را پر کرد.
بلاتریکس با اخم رو به ایوا که معلوم نبود تا آن موقع سرگرم چه کاری بود، کرد:
-این دیگه صدای چیه؟ ایوا نکنه صدای شکم توئه؟ مگه همین پنج دقیقه پیش نصف ون رو نخوردی؟ یه کاری نکن شکمتو سفره کنم!

ایوا خودش را گوشه ای جمع کرد.
-عه... صدای شکم من که نبود... اون... اون... اون آژیر پلیس‍...

ولی نیازی نبود تا ایوا حرفش را ادامه دهد. بلاتریکس برگشت. افسر پلیسی، در حالی که ماشین های اداره ی پلیس آژیرکشان پشت سرش توقف کرده بودند، در ورودی ون ایستاده بود و خیره خیره به لباس هایی که کف ون افتاده بودند نگاه میکرد. لباس هایی که متعلق به بچه های معجون شده بودند.



پاسخ به: کافه هاگزهد
پیام زده شده در: ۸:۴۲:۳۲ شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۹
#33

گریفیندور

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴:۴۶ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۳۱:۳۲
از سال 2021 کریسمس مبارک!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 116
آفلاین
و پلاکس هم بی فکر حرفی زد.
- ایده میخواهیم

و همان لحظه در پشتی ون باز شد و کتی پا به داخل ون گذاشت.
- خب؟ بنظر خیلی به من نیاز دارید. آره، بنظر من نظر کتی رو بپرسید. خب موضوع چیه؟

بلاتریکس هم که نزدیک بود در بغل آگلا بپرد با عصبانیت گفت:
- تو چجوری حرف این پلاکس رو شنیدی؟ مگه تو توی کوچه دیاگون زندگی نمیکنی؟ اینجا چی کار میکنی؟

و سپس پلاکس مشتاقانه گفت:
- ما برای کار خلاف و درست کردن معجون هکتور بچه شر نیاز داریم. نگاه کن این چقدر خوشمزه و مارشمالویی! باید زشت و سیاه باشه. بچه شر میخواهیم.

پلاکس بدون اینکه نفس بگیرد یکسره این حرف را گفت. و یک پس کله ای از بلاتریکس خورد.

- کتی؟
- جانم بلاتریکس؟
- میشه یک لحظه بری بیرون؟
- چرا؟
- میخوام به...ام... آهان همه برین بیرون... نه... آهان میخوام به اینها یک چیزی دربارت بگم.
- خوبه؟

بلاتریکس با لبخندی زورکی سر تکان داد.

- خب، من رفتم تا شما حرفای خوشگل دربارم بزنید.

و خوشحال از ون بیرون رفت.
بلاتریکس کمی به در ون خیره شد. بعد سرش را بالا آورد و به پلاکس خیره شد.

- منظور؟
- دقیقا! حالا کتی ایده میده و کلا ون رو منفجر میکنه. باید بگی بهمون منظور ازایده هاش چیه! و گرنه خودت...
- عمرا! تا حالا دیدی کسی بدون گالیون کار کنه؟

بلاتریکس غرولندی کرد و 15 گالیون جوری کف دست پلاکس انداخت که خوب شد دستش کنده نشد.

- خوبه؟
- داشتم فکر میکنم 12 گالیون دیگه...

و سپس با نگاه بلاتریکس خفه شد.

- خب! کتی بیا داخل.


There are
My
Best
Friends

Only Griffindor


پاسخ به: کافه هاگزهد
پیام زده شده در: ۱:۱۱:۳۱ شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۹
#32

گریفیندور

اما ونیتی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۲:۲۵ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۰:۳۳ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
از م نپرس!سیکرته!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 26
آفلاین
- دقیقا داری اینجا چه غلطی میکنی؟

این صدای خشمگین بلاتریکس بود که مانند پتکی بر سر آگلانتاین کوبیده شد.
آگلانتاین که دستپاچه شده بود در حالی که سعی میکرد پیشبند صورتی دور گردنش را دربیاورد جواب داد: من... چیزه ....فقط میخواستم اعتمادشونو جلب کنم....باور کن...اه در بیا دیگه!
و پیشبند را محکم تر کشید.

- بعله کاملا معلومه....چایی صورتی ات سرد نشه کوچولو...

اگلانتین که قرمز شده بود جوابی نداد. می دانست که جوابش هرچه باشد بلاتریکس را عصبانی میکند وهرچه بلا عصبانی تر شود صدایش هم بالاتر میرود و صدای بالاتر به معنای جلب توجه بیشتر بود. با خودش فکر کرد شاید هنوز هم بشود قضیه را بدون سر و صدا تمام کرد.

بنابراین با لحن چابلوسانه ایی گفت:خب حداقل تا این گوشه کشوندمشون... و الان به شما تقدیم شون میکنم! دیگه لازم نیست دنبال بچه بگردین! اینا مال شما! من میرم باز پیدا میکنم!

بلا که از این پیشنهاد ناگهانی تعجب کرده بود ابرویی بالا انداخت و جواب داد: واقعا؟؟خب... باشه....پس من اینا رو میبرم...
دختر بچه کوچک که تا کنون با فرو کردن پیپ اگلا در فنجان عروسکی اش سرگرم بود ، گفت: نخیرم... من با این خاله زشت نمیام...
دختر دوم هم او را تایید کرد: منم همینطور...
- به کی گفتین زشت؟؟؟ شما کوچولوهای لعنتی.....خب... حالاکه اینطور شد این خاله زشت براتون یه سوپرایز داره....
بلا کیسه مخملی بزرگی را که به رنگ قرمز بود، به زحمت از کیف دستی اش در آورد. به نظر میرسید درون کیف دستی کوچک او با افسون بزرگ شده باشد وگرنه ممکن نبود آن کیسه مخملی در آن جا بگیرد. بعد بدون مقدمه پیپ اگلا را که مثل یک عروسک صورتی شده بود ،از دست دختر کوچکتر بیرون کشید و بدون توجه به ناله ی اعتراض آمیز او ، آن را در کیسه اش انداخت.

- خوب خاله میخواد باهاتون بازی کنه... هرکی زودتر بتونه اون چندش صورتی رو از کیسه در بیاره، میذارم برای همیشه مال خودش باشه!

اگلا اعتراض کرد:چییی؟؟ اون که عروسک نیست! پیپ بیچاره منه! قرارم نیست به هیچکدومتون برسه...

ولی بچه ها به حرف های آگلا توجهی نداشتند. داشتن یک عروسک سخنگو،آن هم برای همیشه خیلی وسوسه انگیز بود.
دختر بزرگتر پرسید: راست میگی دیگه نه؟.... مال خود خودم میشه؟
قبل از اینکه بلا بتواند جوابی بدهد؛ دختر کوچکتر فریاد زد: چی؟؟ مال منه ! از اولشم مال من بوده!!

همین چند جمله کافی بودکه دو دختر به سمت کیسه مخملی حمله کنند. ولی درست زمانی که هر دو دستشان را در کیسه کردند که پیپ را بیرون بیاورند، کیسه مخملی مانند حیوانی زنده دهانش را باز کرد و دو دختر را که داشتند جیغ میکشیدند به درونش کشید. بعد خر خر رضایت مندی کرد و بیحرکت شد.

بلاتریکس که دهانه کیسه را می بست با غرور گفت: دیدی؟ یاد گرفتی؟ به همین سادگی، به همین خوشمزگی!
-چی؟...اره....میگم.....پیپ من چی شد؟ این مخمله اونم خورد؟؟
-بعدا بهت میدم..... میگم تف اش کنه!
اما اگلا که باور نمیکرد که کیسه مخملی پیپ اش را پس بدهد با نا امیدی از دست دادن یار غار اش روی زمین ولو شد.
بلاتریکس آهی کشید و با دیدن هکتور که به سمتشان میآمد گفت:هکتور!! هکتور!! جا واسه پاتیل و بند و بساط ات پیدا کردی؟
هکتور که با شوق پاتیلی را به دنبالش میکشید گفت:ام...هنوز نه....ولی یه بچه چاقالو رو به بهانه ابنبات تو این پاتیل انداختم! اندازه سه تا بچه عادیه! این مشنگ ها به بچه هاشون چی میدن؟؟؟

بلاتریکس که ابدا علاقه ایی به تشویق هکتور نداشت ادامه داد: باشه.حالا سریعا یه جا واسه ی... صبر کن ببینم... این ون بستنی خوبه دیگه،نه؟ رودولف رو با خودت ببر که کمک ات کنه وسایلتو بچینی .رودولف کو اصلا؟
هکتور که نمیتوانست به بلاتریکس بگوید که رودولف به جای پیدا کردن بچه، پرستار زیبای او را پیدا کرده و دارد در مورد "تربیت صحیح" صحبت میکند، فقط سرش را تکان داد و گفت:نمیدونم....
-خیلی خب ولش کن ... همین آگلا رو ببر...
هکتور، آگالای افسرده را با خود برد و با بیرون انداختن مرد بستنی فروش و لوازمش، شروع به درست کردن معجونش کرد.
در درون ون ، پاتیل بزرگی را با آتش جادویی گرم میشد در وسط قرار داشت و هکتور مدام دور آن میچرخید و هر بار چیزی را به آن اضافه میکرد. تا آن زمان چند بچه جمع شده بود، که آنها را هم به معجون اضافه کردند.
بلاتریکس که کیسه ی مخملی اش را درون معجون خالی کرده بود و در لحظه آخر توانسته بود پیپ آگلا را از غرق شدن در معجون نجات دهد متوجه چیز عجیبی شد. معجون هکتور برخلاف همه معجون هایی که تا آن زمان درست کرده بود،خیلی زیبا به نظر میرسید . درواقع معجون شیری رنگ و با رگه های از رنگ های مختلف بود و بوی مارشملو میداد.

-میگم هکتور....مطمعنی این درسته؟ این معجونه اصلا سیاه و ترسناک نیست...
اگلا که پیپ عزیز اش را نوازش میکرد گفت:آره... در واقع خیلی گوگولی شده...
-نباید این طور میشد که....صبر کنین ببینم....

هکتور قاشق کوچکی برداشت و مقداری از معجون را مزه کرد.
- این مزه بچه خوب میده...

پلاکس که تازه به ون رسیده بود گفت: وای مردم از خستگی...این بچه ها چرا اینقدر انرژی دارن...گفتی مزه چی میده؟
-بچه خوب!
-یعنی چی حالا؟
-یعنی این بچه ها ، بچه های خوبی بودن! ما برای یه معجون خوب بچه شر میخواییم! از نوع دیوار راست بالا رو! آتیش سوزاننده باشه!
-حالا چی کار کنیم؟
این بار بلاتریکس جواب داد: یعنی باید بازم بچه پیدا کنیم! ولی نه هر بچه ایی...یه جورایی بچه هیولا میخواییم!



پاسخ به: کافه هاگزهد
پیام زده شده در: ۲۲:۱۳:۳۷ شنبه ۳ آبان ۱۳۹۹
#31

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۳:۰۷
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 155
آفلاین
- خیلی خب...بیایید اینجا بشینیم.

دختر بچه ها نگاهی به جایی که اگلانتاین به آن اشاره می‌کرد، انداختند.
- اگه ون بستنی فروش حرکت کنه و مارو که پشتش نشستیم نبینه چی؟
- نشستن درست نمی باشد...پناه گرفتن صحیح است!

دختر بچه کوچک تر به پیپ درون مشت اگلانتاین زل زده بود.
پیپ خودش را جمع و جور تر کرد و گفت.
- آه، خدای من! ما معذب می‌شویم...لطفا به ما و زیبایی های مان زل نزده و...
- یه شرط داره که اونجا بازی کنیم...این عروسکِ زشت و سخن گو باید بچه ی من باشه.

پافت یک نگاه به پیپ که از این ایده وحشت کرده بود انداخت و یک نگاه به مرگخواران درون پارک...هیچکس نباید خاله بازی کردن او را می دید. چاره ای جز قبول کردن آن شرط نداشت.
- خیلی خب...خیلی خب! بیایید بازیو شروع کنیم دیگه.

چند دقیقه بعد، اگلانتاین فنجان صورتی رنگی به دست گرفته بود و با پیش بند تور و صورتی رنگِ دور گردنش ور میرفت.
اما پیپ تا آخرین لحظات سعی می کرد از قبول چنین خفتی، شانه خالی کند.
- من مطیع سو استفاده مجرمانه شما نمیشوم...من...برای ما افت دارد. پیشبند صورتی؟ فنجان چای؟ آه، خدای من...

جمله‌ی پیپ با هجوم دو دختر بچه و پیشبندِ درون دستانشان به سمتش، ناتمام ماند.
مهمانی چای خوری خوبی پشت ون بستنی فروشی، در جریان بود.


ارباب...ناراحت شدید؟



پاسخ به: کافه هاگزهد
پیام زده شده در: ۱۷:۲۵:۴۰ چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹
#30

گریفیندور، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸:۳۶ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۹:۰۱
از نقاشی مرلین دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 163
آفلاین
خلاصه: لرد سیاه به مرگخوارا ماموریت داده که کار های غیرقانونی انجام بدن. مرگخوارا، به یک مدرسه ی مشنگی میرن و شروع به اذیت کردن دانش آموزان میکنن. ولی بعد، از این کار خسته میشن. بنابراین، تصمیم میگیرن برن پارک بزرگ شهر و بچه هایی که مشغول بازی هستن رو بگیرن تا هکتور ازشون معجون درست کنه و بعد هم معجون ها رو بفروشن و پولدار بشن.
الان هرکدوم از مرگخواران سعی دارند تا بچه ای رو برای معجون گیر بیارن.
نکته: تا الان فقط لیسا به همراه افلیا موفق به گرفتن یه بچه شدن.
***

آن طرف تر، آگلانتاین به دو دختر بچه که روی نیمکتی نشسته بودند و شعر میخواندند، نزدیک شد.
-پرروانه های رنگارنگ، دوستن با گل های قشنگ! زرد و سرخ و آبین، بنفش و نارنجی‍.... عه! تو نخون! تو نخون! پروانه های رنگارنگ، دوس‍....

دخترک کوچتر این را به دوستش گفت و با دستش جلوی دهان او را گرفت و خودش به آواز خواندن ادامه داد.

-سلام کوچولو ها! خوبید؟! دوست دارید بیاید پیش من؟!

دختر بچه ها دست از کلنجار رفتن با یکدیگر کشیدند و با تعجب به پیرمردی که رو‌به‌رویشان ایستاده بود خیره شدند و دست به سینه ایستادند.
-مامانامون بهمون گفتن نباید با غریبه ها حرف بزنیم!

آگلانتاین کمی فکر کرد و دست در جیب کتش کرد.
-بیاین دختر کوچولوها... بیاید این، شکلات های خوشمزه رو بگیرید!

آگلانتاین مشت پر از شکلاتش را به آنها نشان داد. دختر بچه ها به شکلات ها خیره شدند.
-مامانامون گفتن از غریبه ها خوراکی نگیریم.

آگلانتاین نمیدانست دیگر چه بگوید.
دختر بزرگتر، طوری که گویا تدبیری اندیشیده است پیشنهاد داد:
-یه فکری... میتونی باهامون بازی کنی. بلدی داماد بشی؟! اگه بلد باشی داماد بشی، ما هم نوبتی عروس میشیم و بعدم با هم جشن میگیریم!! عمو، عمو تو رو خدا!

آگلانتاین آهی کشید. زندگی سخت بود دیگر. گاهی باید داماد شد. او هم از بچگی، در بازی ها، به ایفا کردنِ نقشِ داماد عادت داشت.
یواشکی به مرگخوارانی که اینجا و آنجا، در حالِ جذبِ بچه های دیگر به چشم میخوردند نگاه کرد. هیچ کس نباید او را که داشت خاله بازی میکرد میدید.




پاسخ به: کافه هاگزهد
پیام زده شده در: ۱۸:۵۳:۱۷ دوشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۹
#29

ریونکلاو، مرگخواران

افلیا راشدن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۳:۴۲ دوشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲:۱۳:۲۷
از بدشانس بودن متنفرم!
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 37
آفلاین
البته مرگخواران اول بايد بچه ها را جمع ميكردند! بعد از آن مي توانستند معجون ها را بفروشند و پولي هم به جيب بزنند!

پارك بزرگ بود و در هر گوشه‌ي آن بچه هايي را ميشد ديد كه از سر و كول هم بالا ميرفتند و همانطور كه دنبال هم مي دويدند جيغ و داد ميكردند.
مرگخواران هر كدام سعي كردند به نحوي بچه ها را گير بياورند. ربكا به شكل خفاش درامده بود و در تاريكي دنبال بچه ي كوچكي پرواز ميكرد تا او را بگيرد. هكتور هم سعي ميكرد با گفتن اين كه معجوني دارد كه يك قطره از ان ميتواند هرچيزي را در عرض يك ثانيه به آبنبات تبديل كند، توجه آنها را جلب كند.

افليا سرش را چرخاند و بچه اي را ديد كه دور از بقيه و پشت به او روي شاخه درختي نشسته بود و پاهايش را تكان ميداد. اين بهترين موقعيت بود! لبخندي شيطاني زد و به سمت درخت قدم برداشت. حتما از پس گير انداختن يك بچه فسقلي بر مي‌آمد!

- نميام!
افليا نرسيده به درخت متوقف شد. ظاهرا بچه داشت با كسي كه جلوي درخت ايستاده بود و در معرض ديد او نبود صحبت ميكرد.

- زود باش بچه! من نميخوام كل وقت با ارزشم رو اينجا پيش تو هدر بدم! ميدوني چند تا ادم توي ليستم مونده كه هنوز باهاشون قهر نكردم؟!
افليا گردنش را كج كرد و از پشت درخت ليسا را ديد كه با چهراي اخمو دستانش را از هم باز كرده به سمت بالا گرفته بود.

بچه به ليسا توجهي نكرد و رويش را از او برگرداند.ليسا نفس عميقي كشيد.
- ببين...قول ميدم اگه بياي پايين قهردونم رو نشونت بدم! اين افتخار نصيب هركسي نميشه بچه!

بچه دستانش را در هم گره كرد و به ليسا زبان كشيد.
- علاقه اي به ديدن قهردونت ندارم! اين حقه ها ديگه قديمي شده قهرو! حالا اگه يه "ربات مشق نويس" بود يه چيزي...ولي قهردون تو؟ نه ممنون!

اون الان به قهردون من توهين كرد؟...
ليسا كه روي قهردونش تعصب شديدي داشت و تا الان داشت خودش را كنترل ميكرد ناگهان از عصبانيت منفجر شد!
- هه! حواست به حرفات باشه كوچولو! با اين حرفاي مسخره اي كه ميزني نميدوني ممكنه باهات قهر كنم؟! اصلا تو ميدوني قهر كردن با من چه عواقبي داره؟ يه بار با يكي قهر كردم... انقد ناراحت و عصباني شد كه از عصبانيت اتيش گرفت! هنوز خاكسترش رو توي اتاقم نگه داشتم تا براي بقيه درس عبرت بشه! حالا ديدي چقد ترسناكم؟ فك كنم الان ميدوني هركي من باهاش قهر كنم چه بلايي سرش مياد! و ميدوني چيه؟... من باهات قهرم!!!


ليسا بعد از تمام كردن سخنراني‌اش دستانش را در هم گره كرد و رويش را برگرداند.
اما ظاهرا بچه نه تنها هنوز از عصبانيت آتش نگرفته بود بلكه با ان پوزخند روي لبش بسيار هم سرخوش بنظر ميرسيد!
افليا با خودش فكر كرد اگر به روش ليسا پيش بروند احتمالا هيچ وقت موفق نميشوند. پس از پشت درخت بيرون امد و تصميم گرفت پيشنهادي بدهد.
- هي ليسا...امم...كمك ميخواي؟


بچه با شنيدن صداي افليا به او نگاه كرد...افليا هم به بچه نگاه كرد... براي چند لحظه انها باهم چشم در چشم شدند و از انجايي كه افليا انسان بيش از حد خوش شانسي بود و حتي براي ملت هم خوش شانسي به بار می‌آورد، شانس و اتفاقات خوب مثل سیلی برسر بچه ی بیچاره جاری شد...
پسر بچه تعادلش را از دست داد و همانطور که سعی میکرد با نگه داشتن شاخ و برگ درختان خودش را از سقوط نجات دهد فریادی زد.
بالاخره دستش به شاخه ای گیر کرد. با یک دست از ان آویزان شد و توانست تعادلش را حفظ کند.
اما در همان لحظه که بنظر رسيد موج بدشانسی ها به پایان رسیده سنجابی از لانه درختی اش بیرون امد و دقیقا کنار دست پسر بچه ایستاد.
سنجاب همانطور که لبخندي شیطانی میزد و پنجه های کوچکش را با حالتی خبیثانه بر هم می‌سابید به پسر بچه خیره شد.
- بای بای!

و دست پسربچه را گاز گرفت!

بوم!

پسر بچه همانطور که دستش از درد میسوخت با صدای بلندی روی زمین افتاد!
لیسا با شنیدن صدا سرش را برگرداند و با دیدن پسربچه که روی زمین افتاده بود و از درد صورتش را در هم کشیده بود لبخند پر رنگی زد و چشمانش از ذوق درخشید. رو به افلیا کرد و تقریبا فریاد زد.
- دیدی؟! دیدی چیکارش کردم؟
- ها؟


لیسا از فرط هیجان شانه های افلیا را گرفت و تکان داد.
- وقتی باهاش قهر کردم انقد ناراحت شد تا افسردگی گرفت و خودش رو از رو درخت پرت کرد پایین! یکیشون رو گیر اوردم!

افلیا همانطور که دستان لیسا را از روی شانه های برمی‌داشت چند قدم عقب رفت و لبخند کمرنگی زد. ظاهرا بد شانس بودنش این بار برای یکی خوش شانسی اورده بود!


کار من نبود... خودش یهو اینطور شد!




پاسخ به: کافه هاگزهد
پیام زده شده در: ۲۱:۰۵:۴۰ یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۹
#28

هافلپاف، مرگخواران

ایزابلا تینتوئیستل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۳:۴۶ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۳:۳۴ جمعه ۱۴ آذر ۱۳۹۹
از ارباب دورم نکن
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 110
آفلاین
"پارک شهر"
_ رودولف انقدر بی کار نباش ، برو بچه ها رو جمع کن.
_ من برم گاز شون بگیرم؟
_من برم نیش بزنم ؟
_ یه چیزی بگم؟
_ نه ایزابلا نه لینی ، ربکا تو بگو ...رودولف.

بلاتریکس که با چهره عصبانی به
سمت رودولف که سعی می کرد به یک ساحره نزدیک شود،داد می کشید، اصلا به چهره ی گیج لینی و ایزابلا توجه نمی کرد.

_الان به صورت خیلی مستقیم گفت اضافه ایم؟
_فکر کنم.
_الان به صورت غیر مستقیم گفت ربکا رو به ما ترجیح داده؟
_فکر نکنم چندان غیر مستقیم بودا. درواقع خیلی عم مستقیم بود.
_من برم با نیشم توی افق محو شیم .
_منم برم اب بخورم .
_
_چیه ؟ تشنمه خب.
_من میخوام برم توی افق محو شم ، تو داری میری اب بخوری . چه وضعشه . هافلپافی هم هافلپافی های قدیم . پس معرفت کجا رفته وفاداری کجاست .
_زمان سالازار مرلین بیامرز وقتی یه نفر به گروهش ...

_چرا معجونا رو نفروشیم ؟
ربکا به بلاتریکس که دنبال رودولف میدوید نگاه کرد.

_مگه دستم بهت برسه رودولف داشتی به ساحره ِ چی میگفتی ؟ ها ؟ جواب بده . رودولف .
_جذب مشتری برای معجونای هکتور .به مرلین قسم ...

ربکا اینبار نگاه ش را از روی بلاتریکس و رودولف که مثل موش و گربه دنبال هم می کردند برداشت و به ایزابلا یی که از اب سرد کن اب میخورد متوقف کرد.

_ مثلا قلپ قلب اسمش قلپ اب سرد قلپ کنه قلپ ابش از قلپ قلپ اب جوش هم گرم تره !
_خانوم زود باش ما هم تشنه مونه ها

این بار ربکا توجه اش به ماروولو و لینی جلب شد که رو به روی جای خالی ای نطق می کردن‌.

_ مثلا هافلپاف برای وفادار ها ست ، اخه به این میگن وفاداری نه تو بگو به این میگن وفاداری؟
_زمان سالازار ...

صدایی در نزدیکی ربکا شنیده شد.

_معجون دونه دونه .معجون سی سه دونه.
_ تو رو به جون جدت نخون هکتور.
_تن سعدی تو گور لرزید.

مثل اینکه کسی ایده ربکا رو نشنیده بود.

_ میگم چرا معجونا رو نفروشیم ؟ یه پولی هم به جیب می زنیم
.

همه ی سر ها به سمت ربکا برگشت.
...


ویرایش شده توسط ایزابلا تینتوئیستل در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۳ ۲۱:۰۹:۰۴
ویرایش شده توسط ایزابلا تینتوئیستل در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۳ ۲۱:۱۰:۵۳
ویرایش شده توسط ایزابلا تینتوئیستل در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۳ ۲۱:۱۱:۵۰
ویرایش شده توسط ایزابلا تینتوئیستل در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۳ ۲۱:۱۸:۳۴



پاسخ به: کافه هاگزهد
پیام زده شده در: ۱۷:۳۶:۳۶ یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۹
#27

ربکا لاک‌وود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۲۷:۱۱ چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹
از هرجایی که تاریکه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 315
آفلاین
همه‌ی مرگخواران بعد از شنیدن این جمله کمی به فکر فرو رفتند.
اما کمی بعدتر، بیشتر به فکر فرو رفتند. آنقدر به فکر فرو رفتند که که خود فکر آنها را بیرون کرد!
در بین پرتاب شدن مرگخواران از فکرشان، ایزابلا گفت:
-خب اگه بریم پارک بزرگ شهر چه کار خوفناکی می‌تونیم انجام بدی‍...
-چه کار خوفناکی؟ همه‌ی کارهای خوفناک جهان! کشتن مردم! ترسوندن ملت! جیغ زدن! طلسم کردنشون! این همه کار!
-آروم باش بلا! آروم باش! اون فقط یه سوال کرد!

گابریل با وحشت سعی کرد بلاتریکس را آرام کند و به تقارن ترسناک چهره‌اش توجهی نکند.
سپس مرگخواران شروع به اظهار نظر کردند:
-نظرتون چیه ملتو بخوریم؟
-
-خب نظرتون چیه ملتو سوسیس کنیم بعد بخوریم؟
-
-همچنان نظرتون مثل قبله؟ سوسیس؟ کالباس؟
-فنر خواهش می‌کنم!

فنریر هم ساکت شد. ربکا ناگهان، مثل همیشه، درحالی که بالا و پایین می‌پرید پیشنهاد داد:
-بریم سر ملت جیغ بزنیم؟
-نه ربکا، ما حنجرمون رو می‌خواییم.
-خب از بخت بدشون باید بپرسم، بدیمشون به هک تا...

هکتور با خوشحالی حرف ربکا را تایید کرد.
-آره ایده‌ی کاملا خوبیه!

بلاتریکس و بقیه مرگخواران به ایده‌ی ربکا به فکر فرو رفتند. اما این‌بار هم فکر آنها را با لگد بیرون کرد. بلاتریکس وقتی همهمه مرگخواران را دید، گفت:
-خب خب خب! بریم بچه‌های ملتو برای معجونای هک جمع کنین.


My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: کافه هاگزهد
پیام زده شده در: ۱۸:۳۳:۰۴ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
#26

گریفیندور، محفل ققنوس

لاوندر براون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۸:۰۲ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۸:۴۰ پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۹
از عشق من دور شو!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 167
آفلاین
پس از آنکه عده ی کثیری از دانش آموزان کلاس ورزش به مصرف هرویین، حشیش و شیشه روی آوردند و به دره ی اعتیادی به عمق جوب آب سقوط کردند تا بحران به وجود آمده بر اثر شعر: "چه کسی بود بروسلی را کشت؟" را هضم کنند؛ وپس از آنکه یکی از دانش آموزان به قصد گاز گرفتن مچ پای حریف حمله ور شد اما بر اثر جاخالی دادن حریف آسفالت حیاط مدرسه را با دندان هایش رنده کرد؛ و بعد از آنکه بلاتریکس شانزده دانش آموز را چون از موهایش به عنوان طناب ورزشی استفاده میکردند تا سرحد مرگ شکنجه داد؛ و بعد از آنکه مدیر مدرسه پنجره اش را بست و همان طور که هفدهمین چایی آن روزش را مینوشید زمزمه کرد: "گودزیلا ها!" ، مرگخواران از شیطنت در مدرسه خسته شدند.
فنریر با لحنی کشدار(که نشانگر کلافگی او بود.)گفت:
-بریم یه جای دیگه؟

رودولف در حالی که با قمه ی جورابی اش آسفالت مدرسه را می خراشید گفت:
-خوش میگذره که!

و انگشتی را که قطع کرده بود در جیبش جا داد. بلاتریکس حلقه ی دیگری از موهایش را از دست بچه ای که جیغ میکشید بیرون آورد و گفت:
-گری دلت کروشیو میخواد؟
-نه بلا؛ ولی مگه ارباب نگفت که بریم قانون شکنی کنیم؟ در حال انجام فرمان که نمیشه تفریح کرد!

رودولف نفس عمیقی کشید. مغزِ فندقی اش به سختی سخنان فنریر را درک میکردند.
-پس کجا بریم؟ کجا بهتر از مدرسه؟

فنریر گفت:
-هرجایی. دیگه سیر شدم از بس بچه خوردم!

بلاتریکس یک کروشیوی تفریحی به سمت فنریر پرتاب کرد و گفت:
-من یه جایی رو سراغ دارم!

لوسیوس که تا آن موقع مشغول شانه زدن موهایش بود، پرسید:
-کجا؟

بلاتریکس لبخند شیطنت آمیزی زد:
- پارک بزرگ شهر!




تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه هاگزهد
پیام زده شده در: ۱۶:۱۹:۲۱ دوشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۹
#25

ماروولو گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۳۵:۰۱ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۵۴ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
از من بپرس اصیلم اون لخت و پتی مشنگ پرسته نه عیب نداره چیه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 113
آفلاین
- هی پسر! تک‌روی کن به هیشکی پاس نده! یسسسس! معطل چی هستی؟ تکل از پشت بزن رباطش پاره بشه تا گل نزده! اوفففف! پیست! پیست! تا کسی حواسش نیست دروازه رو کوچیک کن! جان جان! با توپ پلاستیکی یه لایه شوت بزن تا زانوت آب بیاره! اومممم آره با اون توپ والیبالم فوتبال بازی کنید که تخم مرغی شه! یالا یالا!

هکتور که همیشه نظم را در بی‌نظمی می‌دید و شیفته‌ی آنارشی‌گری بود، با حرکت براونی، لرزان لرزان از گوشه‌ای به گوشه‌ی دیگر حیاط می‌رفت و دانش‌آموزان را برای آشوب بیشتر تهییج می‌کرد و خودش ستیسفای می‌شد.

- هی! هی! تو می‌دونی چرا بروسلی و پسرش یه‌جور کشته شدن؟ تا حالا بهش فکر کردی؟

البته روش هکتور چندان هم موفقیت‌آمیز نبود. ظاهرا میل دانش‌آموزان به کارهایی که او توصیه می‌کرد، فقط از بابت ممنوعیتشان بود و حال که به آن توصیه می‌شدند دیگر از آن استقبالی نمی‌کردند.
لینی اما راهی نتیجه بخش را در پیش گرفت. اگرچه او با این سوال خارج از موضوع، نشان داد که یک ریونی است و تنها به پرورش قدرت ذهن می‌اندیشد و درکی از قدرت جسم ندارد. اما در عین حال او یک ریونی بود و به خوبی می‌دانست که همه چیز با سوال آغاز می‌شود؛ کسی که سوال داشته باشد، پی فلسفه می‌رود و کسی که فلسفه بداند، چارچوب‌های سنتی و متعصبانه را برنمی‌تابد و در برابر بایدها قد علم می‌کند.
او برای هر دانش‌آموزی که می‌رسید، این سوال را مطرح می‌کرد و بذر اندیشه را در دلش می‌کاشت.
چندتایی از دانش‌آموزان، به مشاهیر مشنگ‌ها تبدیل شدند. هگل، شوپنهاور، دکارت، ابن خلدون، ملاصدرا و ژیژک از جمله‌ی این دانش‌آموزان بودند. همچنین یکی از آن‌ها که کم‌طاقت‌تر بود، هر بار به این سوال فکر می‌کرد، می‌گریست و بعدها کتاب «وقتی نیچه گریست» در رابطه با او نوشته شد.
برخی دیگر رد دادند و شاعری پیشه کردند. مانند سهراب سپهری که در این باره سروده: «چه کسی بود بروسلی را کشت؟»
و در آخر بی‌جنبه‌ترین‌ها به دامن اعتیاد گریختند و برای فرار از این سوال و حقایقی که به رویشان باز می‌کرد، تا آخرین لحظات پیش از در جوب افتادنشان، افیون را رها نکردند.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.