هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


  • کلمات کلیدی:
  • رتر

در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خائن رتر است
پیام زده شده در: ۲۰:۰۵:۵۴ جمعه ۱ فروردین ۱۳۹۹
#8

Ratter


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۱۲ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۲:۴۴:۴۰ سه شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 18
آفلاین
بخش نہم :
اسنیپ گفت :
( اون روز ... فرستادہ بودیش رودخونہ آتیش ؟ )
دامبلدور سرش را تکان داد :
( آرہ . روزای معدودی تو سال وجود دارہ کہ اون سنگ طلسم دار رو کف رودخونہ ظاھر میشہ . رترا نسبت بہ جادوگرا تو زمان کمتری میتونن بہ دست بیارنش ... اگہ صبح برن دنبالش ، خیلی راحت تر ھم موفق میشن . بہش تاریخ اون روز رو قبلا گفتہ بودم . اما خیلی دیر آوردش ... خب سوروس . رفتی پیش ولدمورت ، چیشد ؟ )
اسنیپ بہ آسمان نیمہ ابری شب نگاہ کرد . بہ ستارہ ھایی کہ از پشت ابر ھا ، بہ آرامی سوسو میزدند . انگار دلشان نمی خواست پنہان شوند ... حرف ھای ولدمورت را برایش بازگو کرد . دامبلدور با حالت متفکرانہ ای گفت :
( رفتارش قابل تقدیرہ . اما ... چرا خودش آدیناس رو کشت ؟ میتونست بہ ما بگہ ... حالا ... )
غم در صدایش ریخت :
( اون مادرشو میکشہ . البتہ اگہ تا حالا این کارو نکردہ باشہ ... )
سکوت تلخی بینشان شکل گرفت . کمی بعد دامبلدور با لحنی محزون گفت :
( اون دیگہ باید پیش ما بمونہ . جونش در خطرہ ... )
اسنیپ گفت :
( باھام کاری نداری ؟ )
دامبلدور گفت :
( کجا میری ؟ )
اسنیپ نفس عمیقی کشید :
( میرم دست و پاشو باز کنم )
دامبلدور سرش را تکان داد . اسنیپ نمی خواست ناراحت باشد . او و دامبلدور سر حرفشان بودند . این خودش بود کہ با خودسری ، مادرش را کشتہ بود . اما ... خود او فرشتہ بود ؟ چہ کسی باعث شدہ بود لیلی پرپر شود ؟ چہ کسی ؟
نفس ھایش نامنظم شدہ بود . بہ دامبلدور فکر می کرد کہ بخشیدش . پناھش داد ... وارد اتاقی شد کہ دختر را با خشونت بہ آنجا بودہ بود . در این سالہا ، چقدر بی رحم شدہ بود ...
دختر سرش را پایین انداختہ بود ؛ اما با شنیدن صدای پا ، بہ سرعت سرش را بلند کرد . اسنیپ در چشم ھایش خیرہ شد . چقدر گریہ کردہ بود کہ چشم ھایش بہ این روز درآمدہ بودند ؟
بادیدن اسنیپ ، تنش رعشہ گرفت . صدایش خشدار و ضعیف بود :
( چیکار کردی ؟ )
اسنیپ بہ سردی نگاھش را از او گرفت . این بی رحمی ، درمان نداشت . دختر از سکوت او آتش گرفت . نمی خواست باور کند ... با امیدواری بیہودہ ای بہ آرامی گفت :
( لرد صدات کردہ بود ؟ کارت داشت ؟ تو کہ چیزی نگفتی ... )
اسنیپ بہ شدت خشمگین شد . فریاد کشید :
( کیو خر فرض کردی رتر ؟ نمیخوای این نمایش مسخرہ رو تموم کنی ؟ مادرت مرد ... تمومش کن ! )
دختر با بہت نگاھش کرد . آب دھانش را قورت داد . لحنش باز ھم آرام بود اما صدایش اینبار می لرزید :
( مادرم ... مرد ؟ چرا ... ؟ تو گفتی ... رفتی گفتی ... اونم کشتش ؟ )
اسنیپ دوبارہ فریاد کشید :
( چیو رفتم گفتم ؟ )
حال دختر رفتہ رفتہ خراب تر می شد . گفت :
( تو ... بہم تہمت زدی کہ کار من بودہ کشتن اون ... سیصد نفر . ھمتون ... فکر میکنین من خائنم . چون نباید ... اون کارو می کردم . با اینکہ من ... اون کارو ھرگز نکردم )
نمی توانست درست حرف بزند . ترتیب جملاتش را نمی فہمید :
( رفتی بہ لرد گفتی ... من آدیناس رو ... کشتم . گفتی ... گفتی من خائنم . تا اون ... مادرمو ... بکشہ )
اسنیپ با بہت بہ او کہ نفس نفس می زد و آشکارا می لرزید ، خیرہ شدہ بود . ناگہان نعرہ کشید :
( انقد دروغ نگو نفہم ! من اونروز تو محدودہ شمال غربی ھمراہ لرد بودم . لرد بہت دستور داد ... اون سیصد نفرو بکشی . چون میدونست تو بہش خیانت کردی . توی احمق ... با کشتن خودسرانہ آدیناس ، گذاشتی بفہمہ با دامبلدور ھمکاری میکنی . اون میدونست قبل اجرای بیشتر دستوراش با دامبلدور مشورت میکنی . اما اونروز مجبورت کرد اون سیصد نفرو بکشی ... تا وقتی ولت کرد ، دامبلدور بکشتت ! مادرتو ھم کشت ... چرا نمیخوای بفہمی احمق ؟ )
قطرہ اشکی لجوجانہ از چشم دختر روی گونہ اش چکید ... دلش می خواست فریاد بکشد . اما نمی توانست . با حرص گفت :
( دروغگو تویی ... اسنیپ ! اگہ تو بہش نمیگفتی من ... آدیناس رو کشتم ... اون ھرگز نمی فہمید . من رترم ... می فہمم حضور جادوگرای دیگہ رو ... حتی اگہ نامرئی باشن ... اونجا کسی نبود ... حتی طوری کشتہ بودمش ... کہ ھیچکس نمیفہمید کار یہ رترہ ... اگہ خودم نمیگفتم ... حتی شما ھا ھم نمی فہمیدین ... بنابراین ... فقط تو میتونی ... بہ لرد گفتہ باشی )
اسنیپ سیلی محکمی بہ او زد . غرید :
( خفہ شو آشغال . تو حتی لرد رو ھم ... خر فرض کردی ! )
لبخندی زد و ادامہ داد :
( تمومش کن بچہ . وقتی ھمہ میدونن خائن کیہ ... این حرفا ارزشی ندارہ . و اینم بدون ... تو مرگ مادرت ، ھیچکس جز خودت مقصر نیست . اگہ جو فداکاری نمی گرفتت و آدیناس رو نمی کشتی ، مادرت زندہ میموند . پس لطفا ... تمومش کن )
عقب رفت :
( حالام پاشو و از جلوی چشمام گمشو )
طلسم ھای صندلی باطل شدہ بودند . دختر بلند شد . جلو رفت ... انگشت اشارہ اش را بہ سینہ اسنیپ زد و با پوزخند زمزمہ کرد :
( اینو مطمئن باش ... کہ دلیل قتل آدیناس ، جو فداکاری نبودہ . چون جون مادرم ... با ارزش تر از جون ھمۂ شماھا بود . در واقع اشتباہ من ... اشتباھی کہ باعث مرگ مادرم شد ... اونجا بود کہ بہ شماھا اعتماد کردم و گفتم آدیناس رو من کشتم ... نمیدونستم کہ تو سگ وفادار لردی . میری ھمہ چیو میذاری کف دستش )
اسنیپ مشتش را بالا برد و چنان بہ دھانش زد کہ روی زمین افتاد و از حال رفت .



پاسخ به: خائن رتر است
پیام زده شده در: ۱:۰۳:۰۳ جمعه ۱ فروردین ۱۳۹۹
#7

Ratter


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۱۲ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۲:۴۴:۴۰ سه شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 18
آفلاین
بخش ھشتم :
اسینپ وارد اتاق دامبلدور شد . او پشت میزش نشستہ بود و بہ سنگ آبی رنگی کہ ھمانند مرمر بود و قاب خاکستری رنگ کدری آن را در میان گرفتہ بود ، نگاہ می کرد . اما با ورود اسنیپ ، نگاھش را بہ او دوخت . اسنیپ گفت :
( میخوام برم پیش لرد سیاہ . وقتی برگشتم ، با ھم حرف میزنیم )
دامبلدور نفس عمیقی کشید :
( تا حد امکان زود برگرد )
سرش را تکان داد و از اتاق بیرون رفت .
قصر ولدمورت ، در میان مردابی از جنس تاریکی و جادو فرو رفتہ بود و مانند سیاہ چالہ ای عظیم ، ھر تماشاگری را بہ سمت خود می کشید . اسنیپ قدم زنان بہ سمتش رفت . فکر می کرد ... فکر می کرد تا سردرگمی اش را از بین ببرد . اما شاید ... فقط لرد می توانست این کار را بکند . وارد قصر شد . ھوای آنجا ، نسبت بہ بیرون سرد تر بود . از تالار اصلی گذشت و از پلہ ھا بالا رفت . لرد در ایوان طبقہ دوم بود . باد در شنلش می پیچید و آن را بالا می برد . اسنیپ سرعتش را کم کرد . ھوای اینجا بسیار سرد تر از پایین بود ... لرد بہ آرامی گفت :
( فکر کردم زود تر از این میای . خیلی زود تر )
باد صورت اسنیپ را نوازش کرد . باد ؟ مطمئن نبود . بیرون باد نمی وزید ... بہ ھمان آرامی گفت :
( رتر وقتم رو گرفت . دامبلدور خیانتش رو فہمیدہ . گیرش انداختہ ... و بہم گفتہ ازش حرف بکشم )
بہ حرف ھایش فکر نمی کرد . بہ چیزی نامرئی کہ آنجا بود ، فکر می کرد . چیزی کہ یک لحظہ از حرکت باز نمی ایستاد ... لرد گفت :
( بیا اینجا ، سوروس . بیا ... )
با فاصلہ کنارش ایستاد . بہ تاریکی کہ روی تمام کوھستان پردہ افکندہ بود ، نگاہ کرد . لرد در حالی کہ بہ نقطہ ای نامعلوم خیرہ شدہ بود ، شروع بہ حرف زدن کرد :
( مدتی بود بہش مشکوک شدہ بودم . ھر کاری سمتش میرفت ، گرہ می خورد ... گذاشتم آدیناس و مرگخوارای ھمراھشو تعقیب کنہ و ورد خوندنشون برای باطل کردن طلسمای محدودۂ شمال غربی قلمرو جادوگرای متحد رو ببینہ . گذاشتم آدیناس رو زیر نظر بگیرہ و از طلسم اژدھای یخی خبردار شہ ... تا ببینم ، بہ کدوم طرف وفادارہ . دو روز بعد از خوندن اون طلسم توسط آدیناس ، اومد پیشم . گفت بہ تازگی فہمیدہ آدیناس طرف دامبلدورہ . گفت یواشکی از حرفای اون دو تا شنیدہ کہ دامبلدور خودش طلسمای محدودہ شمال غربی رو باطل میکنہ تا من و مرگخوارام راحت تر واردش شیم و بمیریم . ازم خواست کہ آدیناس رو بگیرم ... در حقیقت میخواست آدیناس قبل از موعد طلسم ، توسط من کشتہ بشہ )
بعد مکث کوتاھی گفت :
( ذھن کوچیکشو میخوندم ... اما باز صبر کردم . وقتی دید کہ کاری نمیکنم ، خودش تو دقایق پایانی مدت طلسم ، برای نجات جون بی ارزش دامبلدور و بقیہ ، آدیناس رو کشت . بعد ھم خودشو شکل اون در آورد تا از میکان حرف بکشہ و در صورت نیاز اونو ھم بکشہ . اما میکان اونجا نبود . وقتی مطمئن شد ، از اونجا بیرون رفت و مرگخوارا گرفتنش ... آوردنش پیشم . روز بعد ، گفتم اون سیصد نفرو بکشہ . بعدم ولش کردم تا ارباب جدیدش ، حسابشو برسہ )
اسنیپ نفس عمیقی کشید :
( متشکرم ارباب . گیج شدہ بودم ... )
لرد نگاھش کرد . بعد چند ثانیہ گفت :
( فردا عصر ، بیا پیشم )
و دوبارہ بہ آن نقطہ نامعلوم خیرہ شد :
( میتونی بری )
اسنیپ از شدت سرما می لرزید . تعظیم کوتاھی کرد و بہ سرعت از قصر بیرون رفت .



پاسخ به: خائن رتر است
پیام زده شده در: ۳:۱۳:۳۴ پنجشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۸
#6

Ratter


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۱۲ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۲:۴۴:۴۰ سه شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 18
آفلاین
بخش ھفتم :
دختر در حالی کہ ھق ھق می زد ، روی پاھای لرزانش ایستاد . پشت دامبلدور قایم شد و با التماس گفت :
( ارباب ... نہ . اون منو میکشہ ... خواھش میکنم )
دامبلدور چرخید . با اندوہ گفت :
( اینکارو نمیکنہ . اینقد التماس نکن . ماباید حقیقتو بدونیم ... اما حرفای تو ضد و نقیضن . اگہ اینطوری ادامہ بدیم ، فاجعہ ھای زیادی رخ میدہ )
بعد با تحکم بہ اسنیپ گفت :
( زیادہ روی ... نکن سوروس ! )
با اندوہ و سردرگمی از اتاق بیرون رفت . دختر ماند و اسنیپ .
عقب عقب رفت ، بہ دیوار چسبید و ھق ھق زد :
( بہ خدا ... پروفسور ... من راستشو گفتم ... پروفسور ... )
از ترس داشت جان می داد . اسنیپ نزدیک شد و با لحن خشنی گفت :
( عیبی ندارہ . دوبارہ میگی راستشو )
دختر زار زد :
( التماستون میکنم ... )
اسنیپ مچ دستش را گرفت و بہ طرف در دیگری کہ گوشہ اتاق وجود داشت ، کشید . دختر با بی حالی تقلا کرد کہ رھا شود اما اسنیپ چرخید و چنان مشتی بہ دھانش زد کہ سرش را پایین انداخت و بہ خونی کہ روی زمین می ریخت ، خیرہ شد .
اسنیپ او را داخل راھروی نسبتا عریضی برد . محفظہ ھای آکواریوم مانندی دو طرف راھرو چیدہ شدہ بودند کہ مایعی آبی رنگ موجودات داخلشان را احاطہ کردہ بود . در محفظہ اولی دختری جوان بود کہ گوشہ محفظہ اش داخل مایع آبی در خود مچالہ شدہ بود و چشمان وحشت زدہ و گشادش بہ جلو خیرہ شدہ بودند .
دومی موجودی سیاہ رنگ شبیہ جنین اما بسیار بزرگ تر و دارای بال ھای خفاش مانندی بود . چشمان بزرگش مثل یاقوت می درخشیدند ... رتر دید کہ آن موجود بہ آرامی سرش را تکان داد .
طاقت نگاہ کردن بہ سومی را نداشت . در حالی کہ مچش اسیر دست اسنیپ بود ، روی زانوانش نشست و با حالتی رقت انگیز زار زد . اما اسنیپ او را با قدرت بہ سمت جلو کشید و جلوی محفظہ سوم ایستاد . این یکی تقریبا شبیہ دومی اما گوشت تنش نیمہ مرئی بود و قفسہ سینہ بزرگ و باقی استخوان ھایش را بہ نمایش میگذاشت . تنھا عضو بدنش کہ آشکار و البتہ کمرنگ بود ، قلبش بود کہ با سرعتی دیوانہ وار بہ سینہ می کوبید . جمجمہ اش ھمانند موجودات فضایی و چشمانش مانند دو چاہ تاریک بود .
موجود با دیدن آنہا زوزۂ ممتد و گوش خراشی کشید و چہار بال استخوانی قدرتمندش را بہ دو طرف محفظہ کوبید . رتر اسمش را می دانست ... اسم دشمنی را کہ برایش خطرناک تر از جادوگر ھا بود . اجدادش بہ آنہا میگفتند : " بیندیگو " موجودی شیطانی کہ شکست ناپذیر بود و عمری جاودانہ داشت . با این حال تعدادشان کم بود و توسط جادوگر ھایی کہ دروازہ جہنم را بہ روی دنیا باز می کردند ، وارد دنیا می شدند . البتہ طبق معمول رتر ھای بزرگ سال حریفشان بودند و ظرف چند ساعت مبارزہ ، ناتوانشان میکردند . بعد ھم آنہا را بہ جہنم باز می گرداندند .
بیندیگوی زندانی با قدرت و سرعت بہ شیشہ ھای محفظہ اش می کوبید تا رتر نوجوان را بکشد . اسنیپ نگاھی بہ رتر کہ کم ماندہ بود از حال برود ، انداخت و گفت :
( دوران شما ھا بہ پایان رسیدہ ، رتر . ھمہ جا ... پر وحشت شدہ ... پر خطر . در کسری از ثانیہ نابود میشین و ناتوانیتون رو بہ دشمناتون نشون میدین )
منتظر عکس العمل او نشد . بہ انتہای راھرو کہ یک دو راھی بود ، رفت و بہ سمت چپ چرخید . جایی کہ یک صندلی سنگی بزرگ از زمین سر بر آوردہ بود . صندلی زمانی خاکستری رنگ بود اما حالا ... سرخ از خون شکنجہ شدگان و تیرہ از اثر طلسم ھا بود . در جاھایی مثل دستہ ھایش ھم خراشیدہ شدہ بود ؛ خراش ھایی نامنظم و عمیق .
اسنیپ با خشونت و قدرت رتر را روی صندلی پرت کرد . رتر وحشت زدہ بود . نا نداشت بلند شود ... یک ثانیہ بعد ، پیچک ھایی سرخ از جنس جادو بہ سرعت دست ھا و پاھایش را بہ صندلی چسباندند .
دلش اکسیژن می خواست ، اما نفس ھای بریدہ بریدہ و لرزانش این را بہ او نمی داد . قلبش درد گرفتہ بود و از طریق رگ ھا ، درد را بہ تمام تنش منتقل می کرد . بہ حرکت ... اما آشفتہ بود . دلش آرامش می خواست ...
اسنیپ گفت :
( خب ... بچہ خوک . اول از ھمہ ، دوس دارم جواب این سوال رو بشنوم . روزی کہ محدودہ شمال غربی سقوط کرد ، کجا بودی ؟ )
دختر لب ھای خشکش را لیسید . بعد چند ثانیہ بہ آرامی گفت :
( پروفسور دامبلدور از صبح فرستادہ بودتم دشت ھای جنوبی کہ الماس رودخونہ آتیش رو واسشون پیدا کنم . تا نصف شب اونجا بودم و حدودا پنج صبح برگشتم پیش ایشون )
اسنیپ گفت :
( موندم بچہ خوک ... تو از شکنجہ میترسی اما از دروغای شاخدار گفتن ، نہ . یا شاید ... مشکل مغزی داری کہ وقایع یادت نمیمونہ ؟ ھوم ؟ )
دختر با اخم عمیقی در چشم ھایش خیرہ شد . اسنیپ با جدیت ادامہ داد :
( گلوی حدودا سیصد نفر از مبارزامون رو دریدہ بودی و اون آب دھن کثیفت خونشونو خشک کردہ بود )
رتر با خشم اعتراض کرد :
( شما کہ امروز خودتون دیدین ... من بیشتر از پونزدہ دقیقہ نمیتونم بجنگم . یہ پنتالایمون رو نتونستم بکشم ... اونوقت تو یہ روز ، سیصد نفر جادوگر کشتم ؟ )
اسنیپ نفسش را بیرون داد :
( اوہ نہ ... واقعا مشکلت حادہ بچہ خوک احمق ! اول با چنتا از مرگخوارا کہ خودشونو شکل سربازای میکان در آوردہ بودن ، رفتین قلعہ شمال غربی . واردش شدین و اکثر نگہبانای قلعہ رو کشتین . بعدم دروازہ رو واسہ لرد باز کردین ... قبل از اونکہ بقیہ مبارزامون بجنبن ، لرد و مرگخواراش وارد شدن . بیشترشون رو اسیر کردن ... بعد توی آشغال با آرامش گلوی تک تکشون رو دریدی . این خیلی کار سختیہ بچہ خوک ؟ )
دختر با بی حوصلگی گفت :
( با اینکہ کار من نبودہ ، اما حتی اگہ ھمچین کاری ھم کردہ باشم بہ دستور لرد بودہ )
اسنیپ فریاد کشید :
( بہ دستور لرد بودہ ؟ )
درد آنقدر سریع سلول ھای تنش را پر کرد کہ دختر نعرۂ بسیار بلندی کشید . بعد چند ثانیہ ، بہ شدت نفس نفس می زد و با اینکہ درد قطع شدہ بود ، حس میکرد ھنوز ادامہ دارد . اسنیپ گفت :
( بعضی دستورای لرد بہ جای اجرا شدن باید بہ ما اطلاع دادہ بشن ... چون امکان دارہ یکی ھرگز نتونہ پیش لرد برہ و بہ خاطر این مامان مہربونش رو از دست بدہ ... اینو میدونستی ؟ )
چشمان دختر مرطوب شد و با بغض نالید :
( من تو رودخونہ آتیش )
اسنیپ فریاد زد :
( میدونستی ؟ )
با دلہرہ سر تکان داد :
( بلہ )
اسنیپ روی او خم شد و بہ آرامی گفت :
( تو یہ روز با گریہ قول دادی تموم حرفامون رو گوش کنی ... ولی نکردی . " دستور لرد " رو بہ قولت ترجیح دادی . این یہ اسمی دارہ . اومم ... آھان . خیانت . این باعث شد اتفاقای بدی واسہ ما بیوفتہ ... اما حالا نوبت اتفاقای بد توئہ خائن کوچولو )
از او فاصلہ گرفت و راھی را کہ آمدہ بود ، برگشت . دختر با گریہ فریاد زد :
( من خیانت نکردم ... من بہ قولم وفادارم ... اسنیپ ! نہ ... )
صدای ھق ھق ھای رقت انگیزش در فضا پیچید .



پاسخ به: خائن رتر است
پیام زده شده در: ۲۲:۴۹:۵۳ چهارشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۸
#5

Ratter


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۱۲ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۲:۴۴:۴۰ سه شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 18
آفلاین
بخش ششم :
بہ جلوی در اتاقش کہ رسید ، با ھری ، رون و ھرمیون مواجہ شد . ھر سہ ھمزمان با لبخند سلام دادند . دامبلدور با خوشرویی گفت :
( سلام ... بچہ ھا . خوبین ؟ )
آنہا سر تکان دادند اما دامبلدور ناآرامیشان را فہمید . در اتاق را باز کرد :
( بیاین تو )
وقتی آنہا روی یک مبل سہ نفرہ نشستند ، دامبلدور ظرفی پر از شکلات روی میز گذاشت و خودش ھم مقابلشان نشست . گفت :
( خب ... چہ خبر ؟ )
ھری با خشم و نگرانی گفت :
( پروفسور ... من یہ چیزایی رو اصلا نمی فہمم )
دامبلدور ابروانش را بالا داد :
( مثلا چی ؟ )
ھری در چشمان او کہ مانند اقیانوسی آرام بودند ، خیرہ شد . با احتیاط گفت :
( مثلا دلیل ... بودن یہ رتر تو ھاگوارتز رو )
دامبلدور شکلاتی برداشت ، کاغذش را باز کرد و آن را در دھانش گذاشت . بعد چند ثانیہ گفت :
( شما ھا ... بہ این فکر میکنین ... وقتایی میرسہ کہ این مدرسہ ناامن میشہ ؟ )
ھر سہ نفر بہ سرعت سرھایشان را تکان دادند :
( نہ ... نہ پروفسور . ما ھمچین فکری نمی کنیم )
دامبلدور انگشتانش را در ھم قفل کرد . اول بہ دستانش و بعد بہ ھر سہ نفرشان نگاہ کرد :
( ولی عزیزای من ... باید فکر کنین . فکر میکنین ... میدونم . اگہ آدم غرق لذت و آرامش بشہ ، چشماش رو ببندہ ... با قہقہۂ پیروزی دشمناش بیدار میشہ . باید بہ خطر فکر کرد ، بہ موقع شناختش و جلوش وایساد . اما چیزی ھست ... کہ مہم تر از خطر و ایستادن جلوشہ . و اون شناخت درست خطرہ . این اصلا راحت نیست ... اما غیر ممکن ھم نیست . چون خطر ھمیشہ ، اژدھایی نیست کہ مقابلمون نعرہ میکشہ . بعضی وقتا ماھی کوچیکی ھست کہ بہ زیبایی تو آب شنا میکنہ . بعضی وقتام روح خبیثی ھست کہ تعقیبمون میکنہ ... )
دامبلدور نفس عمیقی کشید و ادامہ داد :
( امنیت ھم ، مثل خطرہ . چون ھمیشہ جایی کہ دورش حصار کشیدن و چنتا نگہبان دورشہ ، نیست . بعضی وقتا ... تو دستای خطرہ . باید بہش حملہ کنی . از دستش بقاپی ... باید تو دنیای دشمن ، با اسلحہ ھای دشمن بہ خطر حملہ کنی . اصلا راحت نیست ... اما غیر ممکن ھم نیست . عزیزای من ... اون رتر ، خنجر دشمن ما تو غلاف ماست )
ھرمیون با صدایی ضعیف گفت :
( دشمن ما ... لرد سیاہ ؟ )
دامبلدور با آرامش سر تکان داد . بعد گفت :
( خب ، ھری . چیز تاریک دیگہ ای مقابلت ھست کہ بخوای روشنش کنم ؟ )
ھری با شرمندگی گفت :
( نہ پروفسور )
دامبلدور اخم کرد :
( از شکلاتا نخوردین )
ھر سہ لبخند شیرینی زدند و یکی برداشتند . ھرمیون گفت :
( بہ خاطر حرفاتون ممنون پروفسور . اگہ اجازہ بدین ، بیشتر از این مزاحمتون نمیشیم و میریم )
دامبلدور لبخند شیرینی زد :
( خب ... اگہ میخواین ، برین . چون شما ھا ھیچوقت مزاحم نیستین )
ھر سہ بلند شدند . دامبلدور ھم بلند شد . وقتی آنہا رفتند ، دامبلدور کتاب قطوری را از قفسہ کتابخانہ اش بیرون کشید و روی مبل ، مشغول خواندن شد .
نمی دانست چہ مدت بعد بود کہ کسی بہ در ضربہ زد . بلند شد و در را باز کرد . اسنیپ بود . او با لحنی آرام گفت :
( میای آلبوس ؟ حالش بہتر شدہ )
دامبلدور بہ ھمراہ او از پلہ ھای زیر زمین پایین رفت . رتر با دست و پای بستہ روی زمین خوابیدہ بود اما با شنیدن صدای پای آنہا ، چشم ھای پر از دردش را باز کرد . دستان بستہ اش را ستون تنش کرد ، نشست و با اضطراب نگاھشان کرد . دامبلدور با لبخند گفت :
( بہ بہ ... کوچولومون بیدار شدہ )
و جلوی او نشست . بند ھای دست و پایش را کہ طلسم ھایی بسیار قوی بودند ، باز کرد و بلند شد . گفت :
( بند ھای دست و پات ... بہ خاطر خودت بود . میدونی کہ ... )
میدانست . با لرز بہ اسنیپ کہ در یک متری اش بود ، نگاہ کرد . دامبلدور روی یک صندلی چوبی نشست و گفت :
( در مورد اتفاقای اخیر ... چی فکر میکنی محیا ؟ چیزی میدونی ؟ )
محیا نتوانست دوبارہ با ترس بہ اسنیپ نگاہ نکند . او ھم ... باشرارت نگاھش می کرد . آب دھانش را قورت داد و بہ دست ھایش خیرہ شد . آرام گفت :
( اونطور کہ پروفسور اسنیپ فکر میکنہ ، نیست )
دامبلدور نفس عمیقی کشید . گفت :
( چطوریہ محیا ؟ )
دختر با سر پایین شروع بہ حرف زدن کرد . لحنش خستہ و ضعیف بود :
( آدیناس ... این اواخر زیاد با لرد سیاہ رفت و آمد می کرد . اون و تعدادی از مرگخوارای نزدیک لرد ، اطراف قلمرو شما ... مرتب پرسہ میزدن )
اسنیپ گفت :
( من ... جزو مرگخوارای نزدیک لرد بہ حساب میام ؟ )
دختر سر بلند کرد . نگاھش کرد :
( البتہ )
اسنیپ گفت :
( و معنی این چیہ ؟ )
چشمان محیا می سوختند و اذیتش میکردند . دلش می خواست آنہا را ببندد ... اما نمی توانست . با ضعف گفت :
( یعنی شما بہ لرد سیاہ خیلی نزدیکین و بیشتر از من میدونین )
اسنیپ با لحن تہدید آمیزی گفت :
( پس چرا من از چیزایی کہ میگی خبر ندارم ؟ )
دختر سرش را دوبارہ پایین انداخت و گفت :
( من دقیق نمیدونم ... )
اسنیپ خواست چیزی بگوید کہ دامبلدور با بلند کردن دست ، مانعش شد . بعد بہ آرامی گفت :
( بیشتر توضیح بدہ محیا )
دختر با کلافگی اما لحن آرامی گفت :
( من میدیدمشون کہ شبا تو حیاط قصر لرد جمع میشدن و بہ رھبری آدیناس میرفتن بیرون . چند بار دنبالشون کردم . اونا اونا تو دشتای اطراف محدودۂ شمال غربی قلمروتون ، کہ حالا دست لرد سیاھہ ، پرسہ میزدن و با ... )
با مکثی کوتاہ ادامہ داد :
( با میکان ورد میخوندن )
دامبلدور با بہت تکرار کرد :
( با میکان ؟ )
میکان نگہبان اصلی محدودہ شمال غربی قلمروشان بود . اسنیپ فریاد کشید :
( خیانت خودتو بہ بقیہ نسبت ندہ آشغال ... ) و چوب دستی اش را بالا برد . دامبلدور با صدای بلندی گفت :
( تمومش کن سوروس ! بذار حرفشو بزنہ )
اسنیپ زیر لب ناسزایی گفت و نگاہ ترسناکی بہ رتر انداخت . ضربان قلب محیا تند شدہ بود . با دلخوری بہ اسنیپ نگاہ کرد و گفت :
( اگہ آدیناس جای من بود ، حرفشو باور میکردین . با اینکہ واقعا خائن بود )
دامبلدور گفت :
( محیا ... بہ سوال من جواب بدہ . چرا سوروس اینایی کہ گفتی رو نمیدونہ ؟ اون شبا بہ ھمہ جا سر میکشہ )
دختر ساکت شد . اسنیپ پوزخند زد :
( دروغاتو نگہ دار واسہ احمقا بچہ خوک )
سرش را بلند کرد . می دانست با گفتن این حرف محکوم خواھد شد اما چارہ ای نداشت . رو بہ دامبلدور کرد :
( من فکر میکنم لرد سیاہ یکی از وردای رترا رو تو زمینہ نامرئی کردن بلدہ کہ رو اون افراد اجرا میکرد . من ... من اون طلسم رو حس کردم و باطلش کردم . البتہ چون خیلی قوی بود ، فقط لایہ اولش اونم واسہ خودم باطل شد . بہ خاطر ھمین من میدیدمشون و پروفسور اسنیپ نمی دید )
دامبلدور گفت :
( جادوگرا ... میتونن وردای رترا رو اجرا کنن ؟ )
دختر با سردرگمی گفت :
( شاید ... نمیدونم . من ... خیلی چیزا رو در مورد خودمون نمیدونم )
اسنیپ گفت :
( باور کردیم آشغال )
دامبلدور با تاسف گفت :
( محیا ... ھیچ جادوگری نمیتونہ وردای شما ھا رو اجرا کنہ ... من نمیتونم باورش کنم )
محیا با امیدواری بیہودہ ای تلاش می کرد خودش را تبرئہ کند :
( اما پروفسور . من راست میگم . اون طلسم ... وجود داشت . شاید ... شاید لرد سیاہ افرادی از ماھا رو دارہ ... شاید اونا اجراش کردن )
اسنیپ بہ سردی گفت :
( بہ جز تو و مادرت ، رتر دیگہ ای در خدمت لرد نیست )
بہ سمتش قدم برداشت . دختر نفسش را حبس کرد . اسنیپ ادامہ داد :
( اونکہ با طلسم ھای فوق العادہ قوی ای بہ خواب رفتہ و زندونیہ ... فقط تو میمونی . نامرئیشون کردی ... تا من نبینم بچہ خوک ؟ )
رتر با التماس نگاھش کرد . بعد با بغض نالہ کرد :
( اینطور نیست پروفسور ... من ... خائن نیستم )
دامبلدور با صدای بلندی گفت :
( خب ... سوروس بیا اینجا . محیا ... بعدا در موردش حرف میزنیم . حالا ادامہ بدہ . آدیناس ... چرا کشتہ شد ؟ )
اسنیپ جلوی پنجرہ ایستاد . دختر با اندوہ گفت :
( آدیناس ... رو خونہ ای کہ دیروز شما ھا و بقیہ جادوگرای متحدتون توش جلسہ داشتین ، طلسم اژدھای یخی رو خوندہ بود )
دامبلدور و اسنیپ با چشمان گرد نگاھش کردند . اژدھای یخی طلسمی مدت دار بود کہ روی مکان ھا خواندہ میشد و مدتش را اجراکنندہ طلسم تعیین می کرد . در زمان موعد زمین شکافتہ می شد ، اژدھای بسیار بزرگی از جنس جادو و بہ رنگ یخ از آن بیرون می آمد و ھر کس و ھر چیزی را کہ در اطرافش بود ، می بلعید . تا زمان موعد کسی نمی توانست از وجود طلسم آگاہ شود و باطل شدن آن نیز با مرگ اجراکنندہ اش میسر می شد .
رتر نمی توانست حرف بزند . در واقع نمی دانست چگونہ باید آن را بہ زبان بیاورد . بریدہ بریدہ و بہ سختی گفت :
( زمان کم بود ... من ... من ... آدیناس رو کشتم )
سرش را پایین انداخت و لبش را گزید . سکوت بر فضای اتاق حاکم شدہ بود . دامبلدور مقابل دختر ایستاد . گفت :
( آدیناس ... اونروز تو جلسہ حضور داشت محیا ! )
دختر بہ چشمان او نگاہ کرد . صدایش می لرزید :
( اون من بودم )
اسنیپ با تعجب و صدای بلند گفت :
( من اونروز بہ جلسہ نرفتم . تو ... تو ھمراہ من پیش لرد سیاہ بودی ! )
اینبار نوبت دختر بود کہ با بہت بہ اسنیپ خیرہ شود . اسنیپ با خشمی توصیف ناپذیر گفت :
( بسپرش بہ من آلبوس . اون فقط در حضور درد ... حقیقت رو میگہ )
دختر لبہ ھای انتہای شنل دامبلدور را گرفت و با بغض و التماس گفت :
( نہ ... نہ پروفسور . من ... حقیقت رو گفتم )
دامبلدور در سکوت بہ او خیرہ شد . اسنیپ جلو آمد و با لحنی خشن گفت :
( نگران نباش آلبوس . جونشو نمی گیرم . ما فقط بہ حقیقت احتیاج داریم )
دختر بہ گریہ افتاد :
( نہ ارباب . نہ ... خواھش میکنم . من بہ شما قول دادم ... قول دادم دروغ نگم و وفادار باشم ... ارباب ... نفر دیگہ ای ھست . بہم اجازہ بدین ... پیداش میکنم ... )
دامبلدور گفت :
( زیادہ روی نکن سوروس )
چشمان اسنیپ برق زدند .


ویرایش شده توسط Ratter در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۸ ۲۲:۵۵:۰۰


پاسخ به: خائن رتر است
پیام زده شده در: ۱۵:۴۱:۰۴ چهارشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۸
#4

Ratter


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۱۲ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۲:۴۴:۴۰ سه شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 18
آفلاین
بخش پنجم :
جان تازہ ای گرفت . پنتالایمون بالش را با تمام قدرت بہ تن رتر کوبید و دوبارہ بالا برد تا این کار را تکرار کند . رتر ناامیدانہ تقلا می کرد کہ از دست او رھا شود اما تیغ ھای پنتالایمون نمی گذاشت حرکت کند . او سرش را پایین آورد تا گلوی رتر را بگیرد . اما رتر جیغ گوش خراشی کشید کہ باعث شد پنتالایمون نعرہ بلند تری بکشد و عقب بپرد .
رتر مانند باد بہ طرف اسنیپ دوید . در سہ متری او چرخید و بہ روی پنتالایمون کہ تعقیبش میکرد ، پرید . پنتالایمون بہ عقب پرت شد و رتر ھمان لحظہ ، در ھوا ، دندان ھایش را در گلوی او فرو برد .
خون پنتالایمون ھمانند خون او سم بود . سمی کہ می توانست فلجش کند ... اما باید مقاومت می کرد . اسنیپ گفت :
( خودتو خستہ نکن بچہ خوک . آب دھن کثیفت اونو نمی کشہ )
آن دو زمین خوردند و رتر دندان ھایش را عمیق تر در گلوی او فرو کرد . اسنیپ پست فطرت بود . می توانست دروغ بگوید ...
رتر حس کرد سرش گیج می رود . دستانش شل شدند . پنتالایمون با ضربہ بالش او را از روی خود بہ کناری پرت کرد . رتر بی حرکت و نیمہ جان تلاش می کرد چشمانش را باز نگہ دارد .
پنتالایمون بلند شد . سرش را بہ شدت تکان داد و بہ سمت او آمد . اما اسنیپ نگذاشت و خودش بہ سمت رتر رفت . پنتالایمون ھم پشت سر اسنیپ روی پاھای عقبیش نشست و بال ھایش را باز کرد .
اسنیپ مقابل رتر روی زانوانش نشست . با لحن تمسخر آمیزی گفت :
( چیشد بچہ خوک . میخواستی منو بکشی ... خوابت برد ؟ )
او بہ سختی چشمانش را تا نیمہ باز کرد و نالہ ضعیفی کرد کہ اسنیپ زیر لب وردی خواند .
رتر از شدت درد لرزید اما نای جیغ کشیدن نداشت . درد بیشتر و بدتر می شد ... حس می کرد تمام تنش آتش گرفتہ است . وحشیانہ نفس نفس می زد و نالہ می کرد . چیزی نمی فہمید ؛ فقط درد . درد ... درد شدید . سر انجام قطع شد ... رتر چشمانش را بست و با ولع ھوا را بہ داخل ریہ ھای سوزانش کشید . اسنیپ گفت :
( با خودت چی فکر کردی حیوون ؟ فکر کردی خیانت میکنی ... و ھیچکس نمی فہمہ ؟ فکر کردی سرمون رو شیرہ می مالی ... و جون سالم بہ در میبری ؟ )
ناگہان فریاد کشید :
( چی فکر کردی حیوون ؟ )
رتر بریدہ بریدہ ... و بہ سختی گفت :
( من ... خیانت ... نکردم )
بعد پنجہ لرزانش را روی زمین کشید . نالہ ھایش سوزناک و زجر آلود بود . نمی فہمید ... موضوع چہ بود . خیانت ؟ او کہ وفادار بود ... اینبار وقتی درد تمام شد ، آرزوی مرگ کرد . اسنیپ گفت :
( توی آشغال ... آدیناس ... یکی از بہترین آدمامون رو بہ کشتن دادی ... اونوقت با پررویی میگی خیانت نکردی ؟ )
رتر حس کرد شمشیری از جنس آتش استخوان ھای پایش را تکہ تکہ کرد . جیغ کشید ... پنتالایمون با خشم عقب پرید و غرش ممتدی کرد . اسنیپ گفت :
( بخش وسیعی از قلمرو جادوگرای متحد رو بہ لرد سیاہ لو دادی ... باعث شدی پونصد نفر از مبارزامون توسط مرگخوارا کشتہ بشن ... میگی خیانت نکردی ؟ )
چند قطرہ خون از چشمان رتر روی زمین چکید . می دانست اینبار شروع کنندہ درد اسنیپ و تمام کنندہ اش مرگ خواھد بود . اما ... صدای دامبلدور ، اسنیپ را از تمام کردن وردش بازداشت :
( داری چیکار میکنی سوروس ؟ )
اسنیپ بلند شد . با تمام وجود لگدی بہ قفسہ سینہ رتر زد و چرخید :
( داشتم این خائن کوچولو رو میفرستادم جہنم )
دامبلدور با تعجب گفت :
( ھنوز کہ چیزی معلوم نیست ! )
اسنیپ کنترلش را از دست داد . قدمی بہ جلو آمد و فریاد کشید :
( چیزی معلوم نیست ؟! معلوم نیست کہ این آشغال خائنہ ؟ معلومہ آلبوس ! تو نمی بینی )
دامبلدور سعی کرد او را آرام کند :
( کسای زیادی میتونن خائن باشن سوروس . حتی خود آدیناس ... کہ بہ طرز فجیعی کشتہ شد . نباید بہ این زودی قضاوت کنیم )
و با نگرانی بہ دختر نوجوان کہ با چشمان بستہ روی زمین افتادہ بود ، نگاہ کرد . بہ طرفش قدم برداشت و ھمزمان با لحن دلسوزانہ ای تکرار کرد :
( نباید بہ این زودی قضاوت کنیم )
کنار دختر زانو زد و انگشتانش را روی رگ گردن او گذاشت . نبضش تند و نامنظم بود ...
اسنیپ با کج خلقی از پشت سر گفت :
( ھمہ اون اتفاقای شوم ... از روزی شروع شدہ کہ تو بہش اعتماد کردی و چیزایی رو کہ نباید بہش میگفتی ، گفتی . عذر میخوام آلبوس ... اما تو ، مسئول ھمہ این اتفاقایی )
دامبلدور می دانست وضعیت رتر خطرناک است . خطرناک برای ھر سہ نفرشان ... بلند شد . چرخید و رو بہ روی اسنیپ ایستاد :
( میفہمم سوروس . ھرچی باشہ ... اون زیردست لرد سیاہ و جاسوسش بین ما بودہ . اما تو یہ چیزایی رو فراموش کردی ؟ وقتی شناختیمش و گیرش انداختیم ... چی گفت بہمون ؟ )
اسنیپ سرش را پایین انداخت . دامبلدور ادامہ داد :
( گفت لرد سیاہ پدرشو کشتہ ، مادرشو اسیر کردہ و تہدید کردہ اگہ فرمانبردارش نشہ ، میکشتش . مادر محیا ... حالا ... تنہا کسیہ کہ اون تو این دنیا دارہ . مجبور شدہ بہ دستوراش گوش کنہ . وگرنہ نمی خواستہ بہ ما اعلان جنگ بدہ . ما بہش گفتیم کہ مادرشو نجات میدیم اگہ باھامون ھمکاری کنہ ... و اون چی گفت سوروس ؟ گفت کہ با تموم وجود بہمون وفادار میمونہ . اون اطلاعاتی کہ بہش دادم ھم برای اجرای درست دستورامون براش لازم بود )
دامبلدور دستانش را روی شانہ ھای اسنیپ گذاشت . او نیز سرش را بلند کرد و در چشمانش خیرہ شد .
دامبلدور گفت :
( اون انقد دلش پاکہ ... کہ ما میتونیم بہ عنوان بہترین یار ... حتی بہتر از آدیناس ... بشناسیمش . غیر ممکنہ اما اگہ قصد خیانت داشتہ باشہ ، مطمئن باش خیلی زود میفہمم . الان ھم بہ جای عجلہ میشہ صبر کرد و ازش کمک خواست . رترا ھوش سرشاری دارن ... )
حرف ھای دامبلدور منطقی بود اما اسنیپ نمی توانست آرام شود . عقب رفت و گفت :
( اما ھمہ شواھد ... )
دامبلدور با تأکید گفت :
( صبر ، سوروس . صبر ... حالا ھم ... )
دوبارہ بہ دختر نیمہ جان نگاہ کرد . ادامہ داد :
( دست و پاشو ببند و یہ جای ساکت بذارش . ممکنہ ناآرومی کنہ . وقتی حالش خوب شد ، دنبالم بفرست تا با ھم باھاش حرف بزنیم )
و با لبخندی مہربان از آنجا بیرون رفت .



پاسخ به: خائن رتر است
پیام زده شده در: ۲:۳۳:۴۹ چهارشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۸
#3

Ratter


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۱۲ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۲:۴۴:۴۰ سه شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 18
آفلاین
بخش چہارم :
وارد خوابگاہ دختران اسلایترین شد . گوشہ تختش در خود مچالہ شد ، یکی از کتاب ھای جادوگری اش را مقابل خود باز کرد و با ناامیدی بہ آن خیرہ شد . یادگیری جادو برای او بسیار سخت بود ... بسیار سخت . ولی " باید " تمام تلاشش را میکرد . اگرنہ ... عاقبت بدی پیدا می کرد . چشمانش را بست . خواب مانند عنکبوتی روی افکارش تار تنید ...
وقتی چشم باز کرد ، خوابگاہ خالی بود . نوک انگشتانش را روی تخت کشید و غلت زد . خواست چشمانش را ببندد کہ ترس ھمانند صاعقہ ای روی قلبش فرود آمد . با نفس نفس روی تخت نشست و بہ ساعت بزرگ روی دیوار مقابلش نگاہ کرد . چہار و نیم عصر بود و نیم ساعت از شروع کلاس معجون سازی می گذشت ...
تا بہ حال از ھیچ کلاسی ، بہ خصوص از کلاس اسنیپ ، غایب نشدہ بود . با لرز دو کتاب سنگین را داخل کیفش گذاشت و از خوابگاہ بیرون دوید . راھرو ھا ... پلہ ھا ... بی انتہا شدہ بودند . نمی رسید ... اضطراب مثل آتش وجودش را می سوزاند . این وضعیت خطرناک بود ... می توانست باعث شود کنترل ذھنش را از دست بدھد ، سرکشی وجودش را آشکار کند و اتفاقات ناخوشایند را یکی یکی بہ وجود بیاورد .
جلوی در چوبی و بزرگ زیرزمین ایستاد . در زد . صدای دعوت پر تحکم اسنیپ مانند تازیانہ ای روی تن داغش نشست . نہ ... نہ ! دستانش را لای موھایش برد و عقب عقب رفت . نباید شروع میشد ... نباید ! بالاخرہ توانست بر خود مسلط شود . جلو رفت . در را ھل داد و جیر جیر آن ذھنش را پر کرد . پس دانش آموزان کجا بودند ...
اسنیپ بہ سمت در می آمد اما با دیدن او ایستاد . ھمانند ببری زخمی غرید :
( پس باید بیام پیش پات تا وارد شی ... )
محیا اما بہ چوب دستی او کہ در دستش بود ، خیرہ ماندہ بود . بہ سختی نگاھش را از آن گرفت و بہ چشمان اسنیپ کہ ھمانند زمرد سیاھی می درخشیدند ، دوخت . صدایش بسیار ضعیف و مظلومانہ بود :
( نہ ... نہ پروفسور . من ... )
و ساکت شد . اسنیپ بہ جلو قدم برداشت ... موھای تن رتر سیخ شد . اسنیپ دورش قدم زد و جملہ او را با صدایی نازک کامل کرد :
( من کہ بالاخرہ از دستتون خلاص میشم ... چرا باید بہ خاطر این کلاسای مزخرف مؤاخذہ شم ؟ )
محیا چشمانش را بست و سرش را پایین انداخت :
( من ھرگز نمیتونم از چنگ شما خلاص شم )
اسنیپ گفت :
( چرا ، میتونی . تو قوی و چالاکی ... تلاشتو بکن )
اسنیپ انگشتانش را زیر چانہ او گذاشت و سرش را بہ آرامی بلند کرد . زمزمہ کرد :
( شروع کن ... اول با من بجنگ )
و عقب رفت . این برای رتر ... دعوت بہ مرگ بود . اما چیزی در ذھن او با خشم فریاد کشید :
( نشونش بدہ قدرت واقعی یہ رتر رو ... نشونش بدہ عاقبت تحقیر یہ رتر رو )
محیا مثل کسی کہ درد بکشد ، نالہ کرد :
( ھرگز ، پروفسور . من ھیچ شانسی در مقابل شما ندارم )
اسنیپ پوزخند زد :
( برای اینکہ یہ بچہ خوکی ! حتی خاک پای من نمیشی ... )
آن چیز ... با پنجہ ھایش تن محیا را از داخل خراشید . نعرہ زد :
( خفہ ش کن محیا ! )
دیگر طاقت نداشت . بہ سرعت دست لای موھایش برد ، چشمانش را بست و نالہ کشداری کرد . چیزی بہ سرعت در رگہایش جاری می شد . چشمانش ... می سوخت . رتر دندان ھایش را بہ ھم فشرد ، چرخید و بہ سرعت بہ طرف در دوید . نباید با اسنیپ درگیر میشد ... نباید می مرد . در باز نشد ؛ حتی با قدرت او . اسنیپ با تمسخر خندید :
( ببین چطور مثل یہ موش فرار میکنہ ... ھی رتر ! تو افتخار اجدادتی ! )
محیا انگشتانش را روی در چوبی کشید . در را خراشید ... و چرخید . بیش از این نمی توانست مقابل قدرتش بایستد . با نیشخند گفت :
( درست فہمیدی جادوگر پست فطرت ... من ... افتخار اجدادمم ! )
در حالی کہ تمام وجودش پر از خشم بود ، بہ اسنیپ حملہ کرد . اما او با آرامش چوب دستی اش را در ھوا تکان داد و سرش را کج کرد . فقط جادوگر ھای قدرتمندی مانند اسنپ آن طلسم را اجرا کنند و ببینند ... بہ علاوہ رتر ھا .
محیا با خشم بہ دیوار آتش مقابلش نگاہ کرد و برای آنکہ بہ آن نخورد ، روی زانوانش نشست و روی زمین سر خورد . ھوا را از بین دندان ھایش بہ داخل کشید و بہ دیوار آتش چشم دوخت . بہ جایی کہ یکی از دشمن ھای دیرینہ اش از آن بیرون می آمد ... اسنیپ پشت دیوار ورد می خواند و ھمزمان با تمسخر نگاھش میکرد . رتر یک پنتالایمون را تشخیص داد کہ از داخل آتش بہ روی زمین پرید . دیوار ناپدید شد و اسنیپ گفت :
( نترس رتر . تلاش کن ... ھرچند بیہودہ )
پنتالایمون بدن لاغر اما دست و پای بزرگی داشت . دو بال بزرگ از جنس پوست پولک دار بنفشش نیز داشت کہ تیغ ھای بزرگی از جنس استخوان بہ جای شاہ پر ھایش قرار داشت . تقریبا شبیہ اژدھا ؛ اما با قدرتی بسیار بیشتر از آن . حریف این نوع بالغ از آنھا ، رتر نوجوان نبود . بلکہ یک رتر بزرگ سال ...
رتر بلند شد . پنتالایمون بال ھایش را باز کرد و با آروارہ باز کہ دندان ھای تیزش را بہ نمایش می گذاشت ، سمت او ھجوم آورد . ولی رتر با سرعت و چالاکی بیشتر بہ اسنیپ حملہ کرد . اسنیپ قدمی عقب رفت و زیر لب وردی خواند .
نیرویی نامرئی رتر را با قدرت بہ گوشہ کلاس پرت کرد . دردش نگرفت اما سرعت عملش را برای چند ثانیہ از بین برد . پنتالایمون حالا بالای سرش بود ... بال چپش را بالا برد تا تیغ ھای نیزہ مانندش را وارد تن رتر کند . اگر موفق بہ انجام این کار میشد ، رتر آسیبی نمی دید اما اسیر او می شد . اگر اسیر او میشد ، زمان را از دست می داد . زمان طلائی پانزدہ دقیقہ ای اش را . زمانی کہ ھرگز در کتاب ھا ثبت نشد . یک رتر نوجوان نہ قدرت ، نہ مہارت و نہ استقامت یک رتر بزرگ سال را داشت . آنہا می توانستند ساعتھا با قدرت بی نہایت و چشمان سرخ بجنگند اما رتر نوجوان در عرض پانزدہ دقیقہ خستہ و ناتوان مانند برگی پاییزی زمین می افتاد و بعد ... بہ راحتی توسط پنتالایمون یا اسنیپ ، کشتہ می شد .
رتر نفس نفسی زد ، گردن کلفت پنتالایمون را گرفت و گلویش را گاز گرفت . پنتالایمون نعرہ ای کشید و ضربہ مہلکی بہ او زد . رتر دوبارہ بہ دیوار کوبیدہ شد و بہ اسنیپ نگاہ کرد . او با لذت مبارزہ دو موجود باستانی را تماشا می کرد ...




پاسخ به: خائن رتر است
پیام زده شده در: ۰:۳۲:۲۱ چهارشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۸
#2

Ratter


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۱۲ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۲:۴۴:۴۰ سه شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 18
آفلاین
بخش سوم :
ھری گفت :
( نہ . اما اول ... تو بگو اسم اون رتر چیہ ؟ دخترہ یا پسر ؟ )
ھرمیون لبان خشکش را لیسید :
( دخترہ . اسمشو نمیدونم ... اما ببینمش میشناسمش )
ھری گفت :
( میتونیم برای شروع باھاش حرف بزنیم . شاید سر نخی پیدا کردیم )
بعد بہ ساعت نگاہ کرد :
( الان گروھشون کلاس دارہ . با ... اومم ... با پروفسور ترہ لاونی . چطورہ بریم و منتظر باشیم ؟ )
ھرمیون تأیید کرد :
( آرہ . بریم )
ھر چہار نفر بہ تالار برج بعدی رفتند . تالار سوت و کور بود ... ھری زمزمہ کرد :
( وقتی دیدیش بہم بگو )
چند لحظہ بعد تالار پر از دانش آموزان اسلایترین شد . ھرمیون روی پنجہ پاھایش ایستاد تا بہتر ببیند . بعد با ھیجان محکم بہ شانہ ھری زد :
( اوناھاش . اونکہ موھاش شکلاتیہ )
ھر چہار نفر بہ دختری کہ یک کتاب ضخیم را بہ سینہ چسباندہ بود و بہ طرف پلہ ھا میرفت ، خیرہ شدند . بعد بہ دنبال جمعیت بہ راہ افتادند . خوشبختانہ آنروز مالفوی در جمع کلاسش نبود و دو دوست قلچماقش ھم قبل از ھمہ از پلہ ھا پایین دویدہ بودند .
از برج پایین رفتند و دختر بہ سالن غذا خوری رفت . یک سینی غذا ظاھر کرد و بہ تنہایی پشت یک میز نشست . رون بسیار نامحسوس گفت :
( رترا ذھن جادوگرا رو میتونن بخونن ؟ )
ھرمیون در حالی کہ بہ دختر خیرہ شدہ بود ، گفت :
( نہ )
ھری گفت :
( خیلہ خب . میریم جلوش میشینیم در حالی کہ وانمود میکنیم غرق گفتگوییم و دخترہ رو نمی بینیم )
ھر چہار نفر یک سینی غذا برای خودشان ظاھر کردند و بہ سمت میز رتر رفتند . بعد در حالی کہ حرف میزدند و می خندیدند ، جلوی او نشستند . سر و صدایشان طوری بلند بود کہ دختر با تعجب غذای داخل دھانش را قورت داد و نگاھشان کرد . جینی ھراسان بہ چشمان او نگاہ کرد ... عسلی بودند و بہ ھیچ وجہ نمی درخشیدند . ھرمیون وقتی متوجہ شد کہ رتر نگاھش را بہ او دوختہ است ، ساکت شد و لبخند مزخرفی زد . بعد گفت :
( سلام ! )
دختر لبخند کوچکی زد . ھرمیون گفت :
( اسمت چیہ ؟ خیلی ندیدمت )
لبخند دختر گشاد شد :
( محیام . اسم شما چیہ ؟ )
ھرمیون آب دھانش را قورت داد :
( ھرمیون . اھل کجایی ؟ )
حالا رون و ھری ھم در سکوت نگاھش میکردند . واقعا چیز عجیبی نداشت ... محیا خجالت زدہ نگاھی بہ آنہا انداخت و گفت :
( آسیا )
رون لبخند بزرگی زد :
( خوشبختم )
ھرمیون نتوانست از نیشگون او در زیر میز خودداری کند . رون لبش را گزید و لبخند دستپاچہ ای زد . محیا بلند شد :
( ممنون . امم ... مزاحم گفت و گو تون نمیشم . خوشحال شدم ... )
ھری با آرامش گفت :
( اوہ نہ . بشین . تو دوس نداری تو گفت و گو مون باشی ؟ )
جینی در دلش احساس آشوب می کرد ... محیا با نفس عمیقی نشست :
( چرا کہ نہ )
ھرمیون با لحن مہربانی گفت :
( تو مثل بقیہ نیستی )
محیا اخم خفیفی کرد :
( چطور ؟ )
رون خندید :
( ھم گروھیات اصلا مثل تو مہربون و شاد نیستن . موندم کلاہ گروہ بندی چطور فرستادتت اسلایترین )
محیا جوابی برای این سوال نداشت . سرش را پایین انداخت اما بعد چند ثانیہ با حالت ضایعی گفت :
( آخہ من ... من چون اسلایترین رو خیلی دوس داشتم ... از کلاہ خواستم ببرتم اونجا )
ھر چہار نفر در دل بہ او پوزخند زدند . ھری دستانش را روی میز گذاشت و گفت :
(خب ... محیا . ما امروز بیکاریم و میخوایم با ھم دوئل کنیم ببینیم کی قوی ترہ )
ھرمیون با لبخند مرموزی گفت :
( جینی ... محیا . بیاین ثابت کنیم دخترا قوی ترن )
محیا ناگہان برآشفت . حتی سعی نکرد پنہانش کند ... و نفس نفس کوتاھی زد . ھرمیون این نفس نفس را بہ خاطر سپرد اما لحن سرد اسنیپ افکارش را بہ ھم ریخت :
( قوی تر بودن بودن دخترا ... نیازی بہ اثبات ندارہ )
ھری با تنفر اما رون ، ھرمیون و جینی با ترس بہ او کہ پشت سرشان ایستادہ بود و پوزخند عمیقی بر لب داشت ، نگاہ کردند . اسنیپ برای لحظاتی بہ آنہا ، بعد بہ محیا کہ سرش را پایین و انداختہ بود و می لرزید ، خیرہ شد . بعد گفت :
( بہ جای اینکہ دنبال دوست پیدا کردن ، اونم از گریفیندور باشی ... تکالیفتو انجام بدہ تا لااقل مردود نشی )
محیا بہ سرعت بلند شد ، صندلی را کنار زد و عقب عقب رفت . بی توجہ بہ آن چہار نفر سرش را بہ نشانہ احترام خم کرد و بہ سرعت از آنجا دور شد . قلبش ھمانند قلب آھویی کہ گرگ دیدہ باشد ، بہ سینہ می کوبید . آھو می توانست فرار کند ... اما رتر نمی توانست . این برای روح جنگجویش فاجعہ بود . فاجعہ ای کہ قرار نبود بہ این زودی ھا تمام شود ...



خائن رتر است
پیام زده شده در: ۲۲:۴۷:۵۴ سه شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۸
#1

Ratter


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۱۲ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۲:۴۴:۴۰ سه شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 18
آفلاین
سلام عزیزان . آرزو دارم ھمیشہ خوب باشین ... بخش اول این داستان ، تو کارگاہ داستان نویسی با اسم خودم ھست . این بخش دومشہ و امیدوارم ارزش گرفتن وقتتون رو داشتہ باشہ :
سالن خالی بود و این باعث شد جینی بہ آسودگی و بلند بگوید :
( تو ... از کجا میدونی کہ اون دختر ... رترہ ؟ )
ھرمیون آب دھانش را قورت داد :
( چشمای سرخشو ... دیدم . نصف شب بود . تا دیر وقت درس خوندہ بودم و دلم یہ حموم گرم میخواست . رفتم ... وقتی داشتم بر می گشتم تو تالار اصلی دیدمش . انگار داشت ول میگشت ... خدا رو شکر کہ قبلا در مورد رتر ھا خوندہ بودم و کمتر از یہ ثانیہ تو چشماش خیرہ شدم . وگرنہ حالا ... )
دستانش را لای موھایش برد و با لحن خستہ ای ادامہ داد :
( باید یہ کاری کنیم جینی . اون ابلیس ... حتما بہ یہ دلیلی اینجاست )
جینی نفسش را بیرون داد :
( چیکار کنیم آخہ ؟ در مقابل یہ رتر چیکار میشہ کرد ؟ اگہ ما جادوگرای بزرگی بودیم ، یہ چیزی . در ضمن ... از کجا معلوم فقط یہ نفرہ ؟ )
موھای پشت گردن ھرمیون سیخ شد . راست میگفت ... از کجا معلوم بود ؟ ھر دو با یأس بہ دیوار تکیہ دادند . جینی با صدایی کہ انگار از تہ چاہ در می آمد ، گفت :
( بریم پیش ھری و رون . شاید اونا تونستن کمکمون کنن )
بہ برج گریفیندور رفتند . ھری کنار شومینہ بزرگ روی یک مبل لم دادہ بود و بہ فنجانی کہ در دستانش گرفتہ بود ، نگاہ میکرد . رون ھم روزنامہ می خواند اما با نزدیک شدن دو دختر سر بلند کرد . با خوشرویی گفت :
( سلام بچہ ھا . چہ خبر ؟ )
ھری سرش را بلند کرد . جینی روی یک مبل ولو شد و ھرمیون ھمزمان با نگاہ کردن بہ چشمان ھری و رون گفت :
( خبرای خوبی نداریم )
ھری یک جرئہ از قہوہ اش خورد و با آرامش گفت :
( چرا ؟ چیشدہ )
جینی بہ سرعت و با ھیجان بہ سمت جلو خم شد :
( در مورد رتر ھا چیزی میدونین بچہ ھا ؟ )
چشمان رون گرد شد اما ھری سر تکان داد . رون چین و چروکی بہ صورتش داد :
( چی چی ھا ؟ )
ھری بہ رون خیرہ شد :
( موجودات باستانی بہ شکل انسان . اونا قدرتمند و باھوش بودن ... اما بہ تاریخ پیوستن )
ھرمیون نفس عمیقی کشید :
( بہ تاریخ نہ . بہ گروہ اسلایترین )
اینبار نوبت ھری بود کہ چشمانش گرد شود . مثل ماھی دھانش را باز و بستہ کرد :
( اسلایترین ؟! )
رون با جدیت گفت :
( میشہ یکی بہ من توضیح بدہ اینجا چہ خبرہ ؟ موجودات باستانی بہ اسلایترین پیوستن ؟ منظورتون چیہ ؟ )
ھرمیون دھانش را باز کرد اما قبل از اینکہ صدایی از آن خارج شود ، ھری بلند شد و با صدای بلندی گفت :
( این حرفا یعنی چی ھرمیون ؟ اونا نسلشون منقرض شدہ )
مکثی کرد و بعد ادامہ داد :
( حتما میدونی ! )
ھرمیون با درماندگی بہ طرف پنجرہ بزرگ رفت . ھمزمان نالہ کرد :
( میدونم . اما ... من یکیشونو دیدم . لباس گروہ اسلایترین تنش بود )
بہ پنجرہ کہ رسید ، چرخید . ھری با احساسی گنگ گفت :
( بوی خونشو حس کردی ؟ )
ھرمیون سرش را بہ چپ و راست تکان داد :
( نہ ... نہ . جادوگرایی مثل استادامون ... مثل پروفسور اسنیپ ... از بوی خون تشخیصشون میدن . من چشمای سرخشو دیدم )
سکوت فضا را فقط پچ پچ جینی با رون کہ موضوع را برایش شرح میداد ، می شکست . چند لحظہ بعد رون با خشم گفت :
( این اسلایترین ... ھمیشہ واسہ ھاگوارتز دردسر درست میکنہ . ھمیشہ ... اون اسنیپ بی ھمہ چیز )
جینی بہ تندی گفت :
( عہ ! بسہ رون ! )
احترام عمیقی را کہ جینی بہ پروفسور ھای ھاگوارتز داشت ، رون ھرگز نمی توانست درک کند . او طوری کہ جینی حرفی نزدہ باشد ، ادامہ داد :
( بعدِ ولدمورت رئیس تموم فتنہ ھای دنیای جادوگری شدہ ... خیلی دلم میخواد لحظہ باشکوہ مرگشو ببینم و جشن بگیرم )
ھری بی توجہ گفت :
( یہ چیزایی ھست ... کہ ما نمیدونیم و باید کشفشون کنیم )
ھرمیون با ھیجان گفت :
( آرہ . باید ! )
جینی مانند موشی کہ گربہ دیدہ باشد ، لرزید :
( خیلی خطرناکہ ... )
ھری با خونسردی و لبخندی مہربان گفت :
( خطر تو خون ماست جینی )
جینی در چشمان او خیرہ شد اما حرفی نزد . ھرمیون گفت :
( نقشہ ای داری ؟ )








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.