هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


  • کلمات کلیدی:
  • رتر

در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خائن رتر است
پیام زده شده در: ۲:۳۳:۴۹ چهارشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۸
#3

Ratter


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۱۲ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۴۶:۴۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 23
آفلاین
بخش چہارم :
وارد خوابگاہ دختران اسلایترین شد . گوشہ تختش در خود مچالہ شد ، یکی از کتاب ھای جادوگری اش را مقابل خود باز کرد و با ناامیدی بہ آن خیرہ شد . یادگیری جادو برای او بسیار سخت بود ... بسیار سخت . ولی " باید " تمام تلاشش را میکرد . اگرنہ ... عاقبت بدی پیدا می کرد . چشمانش را بست . خواب مانند عنکبوتی روی افکارش تار تنید ...
وقتی چشم باز کرد ، خوابگاہ خالی بود . نوک انگشتانش را روی تخت کشید و غلت زد . خواست چشمانش را ببندد کہ ترس ھمانند صاعقہ ای روی قلبش فرود آمد . با نفس نفس روی تخت نشست و بہ ساعت بزرگ روی دیوار مقابلش نگاہ کرد . چہار و نیم عصر بود و نیم ساعت از شروع کلاس معجون سازی می گذشت ...
تا بہ حال از ھیچ کلاسی ، بہ خصوص از کلاس اسنیپ ، غایب نشدہ بود . با لرز دو کتاب سنگین را داخل کیفش گذاشت و از خوابگاہ بیرون دوید . راھرو ھا ... پلہ ھا ... بی انتہا شدہ بودند . نمی رسید ... اضطراب مثل آتش وجودش را می سوزاند . این وضعیت خطرناک بود ... می توانست باعث شود کنترل ذھنش را از دست بدھد ، سرکشی وجودش را آشکار کند و اتفاقات ناخوشایند را یکی یکی بہ وجود بیاورد .
جلوی در چوبی و بزرگ زیرزمین ایستاد . در زد . صدای دعوت پر تحکم اسنیپ مانند تازیانہ ای روی تن داغش نشست . نہ ... نہ ! دستانش را لای موھایش برد و عقب عقب رفت . نباید شروع میشد ... نباید ! بالاخرہ توانست بر خود مسلط شود . جلو رفت . در را ھل داد و جیر جیر آن ذھنش را پر کرد . پس دانش آموزان کجا بودند ...
اسنیپ بہ سمت در می آمد اما با دیدن او ایستاد . ھمانند ببری زخمی غرید :
( پس باید بیام پیش پات تا وارد شی ... )
محیا اما بہ چوب دستی او کہ در دستش بود ، خیرہ ماندہ بود . بہ سختی نگاھش را از آن گرفت و بہ چشمان اسنیپ کہ ھمانند زمرد سیاھی می درخشیدند ، دوخت . صدایش بسیار ضعیف و مظلومانہ بود :
( نہ ... نہ پروفسور . من ... )
و ساکت شد . اسنیپ بہ جلو قدم برداشت ... موھای تن رتر سیخ شد . اسنیپ دورش قدم زد و جملہ او را با صدایی نازک کامل کرد :
( من کہ بالاخرہ از دستتون خلاص میشم ... چرا باید بہ خاطر این کلاسای مزخرف مؤاخذہ شم ؟ )
محیا چشمانش را بست و سرش را پایین انداخت :
( من ھرگز نمیتونم از چنگ شما خلاص شم )
اسنیپ گفت :
( چرا ، میتونی . تو قوی و چالاکی ... تلاشتو بکن )
اسنیپ انگشتانش را زیر چانہ او گذاشت و سرش را بہ آرامی بلند کرد . زمزمہ کرد :
( شروع کن ... اول با من بجنگ )
و عقب رفت . این برای رتر ... دعوت بہ مرگ بود . اما چیزی در ذھن او با خشم فریاد کشید :
( نشونش بدہ قدرت واقعی یہ رتر رو ... نشونش بدہ عاقبت تحقیر یہ رتر رو )
محیا مثل کسی کہ درد بکشد ، نالہ کرد :
( ھرگز ، پروفسور . من ھیچ شانسی در مقابل شما ندارم )
اسنیپ پوزخند زد :
( برای اینکہ یہ بچہ خوکی ! حتی خاک پای من نمیشی ... )
آن چیز ... با پنجہ ھایش تن محیا را از داخل خراشید . نعرہ زد :
( خفہ ش کن محیا ! )
دیگر طاقت نداشت . بہ سرعت دست لای موھایش برد ، چشمانش را بست و نالہ کشداری کرد . چیزی بہ سرعت در رگہایش جاری می شد . چشمانش ... می سوخت . رتر دندان ھایش را بہ ھم فشرد ، چرخید و بہ سرعت بہ طرف در دوید . نباید با اسنیپ درگیر میشد ... نباید می مرد . در باز نشد ؛ حتی با قدرت او . اسنیپ با تمسخر خندید :
( ببین چطور مثل یہ موش فرار میکنہ ... ھی رتر ! تو افتخار اجدادتی ! )
محیا انگشتانش را روی در چوبی کشید . در را خراشید ... و چرخید . بیش از این نمی توانست مقابل قدرتش بایستد . با نیشخند گفت :
( درست فہمیدی جادوگر پست فطرت ... من ... افتخار اجدادمم ! )
در حالی کہ تمام وجودش پر از خشم بود ، بہ اسنیپ حملہ کرد . اما او با آرامش چوب دستی اش را در ھوا تکان داد و سرش را کج کرد . فقط جادوگر ھای قدرتمندی مانند اسنپ آن طلسم را اجرا کنند و ببینند ... بہ علاوہ رتر ھا .
محیا با خشم بہ دیوار آتش مقابلش نگاہ کرد و برای آنکہ بہ آن نخورد ، روی زانوانش نشست و روی زمین سر خورد . ھوا را از بین دندان ھایش بہ داخل کشید و بہ دیوار آتش چشم دوخت . بہ جایی کہ یکی از دشمن ھای دیرینہ اش از آن بیرون می آمد ... اسنیپ پشت دیوار ورد می خواند و ھمزمان با تمسخر نگاھش میکرد . رتر یک پنتالایمون را تشخیص داد کہ از داخل آتش بہ روی زمین پرید . دیوار ناپدید شد و اسنیپ گفت :
( نترس رتر . تلاش کن ... ھرچند بیہودہ )
پنتالایمون بدن لاغر اما دست و پای بزرگی داشت . دو بال بزرگ از جنس پوست پولک دار بنفشش نیز داشت کہ تیغ ھای بزرگی از جنس استخوان بہ جای شاہ پر ھایش قرار داشت . تقریبا شبیہ اژدھا ؛ اما با قدرتی بسیار بیشتر از آن . حریف این نوع بالغ از آنھا ، رتر نوجوان نبود . بلکہ یک رتر بزرگ سال ...
رتر بلند شد . پنتالایمون بال ھایش را باز کرد و با آروارہ باز کہ دندان ھای تیزش را بہ نمایش می گذاشت ، سمت او ھجوم آورد . ولی رتر با سرعت و چالاکی بیشتر بہ اسنیپ حملہ کرد . اسنیپ قدمی عقب رفت و زیر لب وردی خواند .
نیرویی نامرئی رتر را با قدرت بہ گوشہ کلاس پرت کرد . دردش نگرفت اما سرعت عملش را برای چند ثانیہ از بین برد . پنتالایمون حالا بالای سرش بود ... بال چپش را بالا برد تا تیغ ھای نیزہ مانندش را وارد تن رتر کند . اگر موفق بہ انجام این کار میشد ، رتر آسیبی نمی دید اما اسیر او می شد . اگر اسیر او میشد ، زمان را از دست می داد . زمان طلائی پانزدہ دقیقہ ای اش را . زمانی کہ ھرگز در کتاب ھا ثبت نشد . یک رتر نوجوان نہ قدرت ، نہ مہارت و نہ استقامت یک رتر بزرگ سال را داشت . آنہا می توانستند ساعتھا با قدرت بی نہایت و چشمان سرخ بجنگند اما رتر نوجوان در عرض پانزدہ دقیقہ خستہ و ناتوان مانند برگی پاییزی زمین می افتاد و بعد ... بہ راحتی توسط پنتالایمون یا اسنیپ ، کشتہ می شد .
رتر نفس نفسی زد ، گردن کلفت پنتالایمون را گرفت و گلویش را گاز گرفت . پنتالایمون نعرہ ای کشید و ضربہ مہلکی بہ او زد . رتر دوبارہ بہ دیوار کوبیدہ شد و بہ اسنیپ نگاہ کرد . او با لذت مبارزہ دو موجود باستانی را تماشا می کرد ...




پاسخ به: خائن رتر است
پیام زده شده در: ۰:۳۲:۲۱ چهارشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۸
#2

Ratter


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۱۲ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۴۶:۴۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 23
آفلاین
بخش سوم :
ھری گفت :
( نہ . اما اول ... تو بگو اسم اون رتر چیہ ؟ دخترہ یا پسر ؟ )
ھرمیون لبان خشکش را لیسید :
( دخترہ . اسمشو نمیدونم ... اما ببینمش میشناسمش )
ھری گفت :
( میتونیم برای شروع باھاش حرف بزنیم . شاید سر نخی پیدا کردیم )
بعد بہ ساعت نگاہ کرد :
( الان گروھشون کلاس دارہ . با ... اومم ... با پروفسور ترہ لاونی . چطورہ بریم و منتظر باشیم ؟ )
ھرمیون تأیید کرد :
( آرہ . بریم )
ھر چہار نفر بہ تالار برج بعدی رفتند . تالار سوت و کور بود ... ھری زمزمہ کرد :
( وقتی دیدیش بہم بگو )
چند لحظہ بعد تالار پر از دانش آموزان اسلایترین شد . ھرمیون روی پنجہ پاھایش ایستاد تا بہتر ببیند . بعد با ھیجان محکم بہ شانہ ھری زد :
( اوناھاش . اونکہ موھاش شکلاتیہ )
ھر چہار نفر بہ دختری کہ یک کتاب ضخیم را بہ سینہ چسباندہ بود و بہ طرف پلہ ھا میرفت ، خیرہ شدند . بعد بہ دنبال جمعیت بہ راہ افتادند . خوشبختانہ آنروز مالفوی در جمع کلاسش نبود و دو دوست قلچماقش ھم قبل از ھمہ از پلہ ھا پایین دویدہ بودند .
از برج پایین رفتند و دختر بہ سالن غذا خوری رفت . یک سینی غذا ظاھر کرد و بہ تنہایی پشت یک میز نشست . رون بسیار نامحسوس گفت :
( رترا ذھن جادوگرا رو میتونن بخونن ؟ )
ھرمیون در حالی کہ بہ دختر خیرہ شدہ بود ، گفت :
( نہ )
ھری گفت :
( خیلہ خب . میریم جلوش میشینیم در حالی کہ وانمود میکنیم غرق گفتگوییم و دخترہ رو نمی بینیم )
ھر چہار نفر یک سینی غذا برای خودشان ظاھر کردند و بہ سمت میز رتر رفتند . بعد در حالی کہ حرف میزدند و می خندیدند ، جلوی او نشستند . سر و صدایشان طوری بلند بود کہ دختر با تعجب غذای داخل دھانش را قورت داد و نگاھشان کرد . جینی ھراسان بہ چشمان او نگاہ کرد ... عسلی بودند و بہ ھیچ وجہ نمی درخشیدند . ھرمیون وقتی متوجہ شد کہ رتر نگاھش را بہ او دوختہ است ، ساکت شد و لبخند مزخرفی زد . بعد گفت :
( سلام ! )
دختر لبخند کوچکی زد . ھرمیون گفت :
( اسمت چیہ ؟ خیلی ندیدمت )
لبخند دختر گشاد شد :
( محیام . اسم شما چیہ ؟ )
ھرمیون آب دھانش را قورت داد :
( ھرمیون . اھل کجایی ؟ )
حالا رون و ھری ھم در سکوت نگاھش میکردند . واقعا چیز عجیبی نداشت ... محیا خجالت زدہ نگاھی بہ آنہا انداخت و گفت :
( آسیا )
رون لبخند بزرگی زد :
( خوشبختم )
ھرمیون نتوانست از نیشگون او در زیر میز خودداری کند . رون لبش را گزید و لبخند دستپاچہ ای زد . محیا بلند شد :
( ممنون . امم ... مزاحم گفت و گو تون نمیشم . خوشحال شدم ... )
ھری با آرامش گفت :
( اوہ نہ . بشین . تو دوس نداری تو گفت و گو مون باشی ؟ )
جینی در دلش احساس آشوب می کرد ... محیا با نفس عمیقی نشست :
( چرا کہ نہ )
ھرمیون با لحن مہربانی گفت :
( تو مثل بقیہ نیستی )
محیا اخم خفیفی کرد :
( چطور ؟ )
رون خندید :
( ھم گروھیات اصلا مثل تو مہربون و شاد نیستن . موندم کلاہ گروہ بندی چطور فرستادتت اسلایترین )
محیا جوابی برای این سوال نداشت . سرش را پایین انداخت اما بعد چند ثانیہ با حالت ضایعی گفت :
( آخہ من ... من چون اسلایترین رو خیلی دوس داشتم ... از کلاہ خواستم ببرتم اونجا )
ھر چہار نفر در دل بہ او پوزخند زدند . ھری دستانش را روی میز گذاشت و گفت :
(خب ... محیا . ما امروز بیکاریم و میخوایم با ھم دوئل کنیم ببینیم کی قوی ترہ )
ھرمیون با لبخند مرموزی گفت :
( جینی ... محیا . بیاین ثابت کنیم دخترا قوی ترن )
محیا ناگہان برآشفت . حتی سعی نکرد پنہانش کند ... و نفس نفس کوتاھی زد . ھرمیون این نفس نفس را بہ خاطر سپرد اما لحن سرد اسنیپ افکارش را بہ ھم ریخت :
( قوی تر بودن بودن دخترا ... نیازی بہ اثبات ندارہ )
ھری با تنفر اما رون ، ھرمیون و جینی با ترس بہ او کہ پشت سرشان ایستادہ بود و پوزخند عمیقی بر لب داشت ، نگاہ کردند . اسنیپ برای لحظاتی بہ آنہا ، بعد بہ محیا کہ سرش را پایین و انداختہ بود و می لرزید ، خیرہ شد . بعد گفت :
( بہ جای اینکہ دنبال دوست پیدا کردن ، اونم از گریفیندور باشی ... تکالیفتو انجام بدہ تا لااقل مردود نشی )
محیا بہ سرعت بلند شد ، صندلی را کنار زد و عقب عقب رفت . بی توجہ بہ آن چہار نفر سرش را بہ نشانہ احترام خم کرد و بہ سرعت از آنجا دور شد . قلبش ھمانند قلب آھویی کہ گرگ دیدہ باشد ، بہ سینہ می کوبید . آھو می توانست فرار کند ... اما رتر نمی توانست . این برای روح جنگجویش فاجعہ بود . فاجعہ ای کہ قرار نبود بہ این زودی ھا تمام شود ...



خائن رتر است
پیام زده شده در: ۲۲:۴۷:۵۴ سه شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۸
#1

Ratter


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۱۲ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۴۶:۴۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 23
آفلاین
سلام عزیزان . آرزو دارم ھمیشہ خوب باشین ... بخش اول این داستان ، تو کارگاہ داستان نویسی با اسم خودم ھست . این بخش دومشہ و امیدوارم ارزش گرفتن وقتتون رو داشتہ باشہ :
سالن خالی بود و این باعث شد جینی بہ آسودگی و بلند بگوید :
( تو ... از کجا میدونی کہ اون دختر ... رترہ ؟ )
ھرمیون آب دھانش را قورت داد :
( چشمای سرخشو ... دیدم . نصف شب بود . تا دیر وقت درس خوندہ بودم و دلم یہ حموم گرم میخواست . رفتم ... وقتی داشتم بر می گشتم تو تالار اصلی دیدمش . انگار داشت ول میگشت ... خدا رو شکر کہ قبلا در مورد رتر ھا خوندہ بودم و کمتر از یہ ثانیہ تو چشماش خیرہ شدم . وگرنہ حالا ... )
دستانش را لای موھایش برد و با لحن خستہ ای ادامہ داد :
( باید یہ کاری کنیم جینی . اون ابلیس ... حتما بہ یہ دلیلی اینجاست )
جینی نفسش را بیرون داد :
( چیکار کنیم آخہ ؟ در مقابل یہ رتر چیکار میشہ کرد ؟ اگہ ما جادوگرای بزرگی بودیم ، یہ چیزی . در ضمن ... از کجا معلوم فقط یہ نفرہ ؟ )
موھای پشت گردن ھرمیون سیخ شد . راست میگفت ... از کجا معلوم بود ؟ ھر دو با یأس بہ دیوار تکیہ دادند . جینی با صدایی کہ انگار از تہ چاہ در می آمد ، گفت :
( بریم پیش ھری و رون . شاید اونا تونستن کمکمون کنن )
بہ برج گریفیندور رفتند . ھری کنار شومینہ بزرگ روی یک مبل لم دادہ بود و بہ فنجانی کہ در دستانش گرفتہ بود ، نگاہ میکرد . رون ھم روزنامہ می خواند اما با نزدیک شدن دو دختر سر بلند کرد . با خوشرویی گفت :
( سلام بچہ ھا . چہ خبر ؟ )
ھری سرش را بلند کرد . جینی روی یک مبل ولو شد و ھرمیون ھمزمان با نگاہ کردن بہ چشمان ھری و رون گفت :
( خبرای خوبی نداریم )
ھری یک جرئہ از قہوہ اش خورد و با آرامش گفت :
( چرا ؟ چیشدہ )
جینی بہ سرعت و با ھیجان بہ سمت جلو خم شد :
( در مورد رتر ھا چیزی میدونین بچہ ھا ؟ )
چشمان رون گرد شد اما ھری سر تکان داد . رون چین و چروکی بہ صورتش داد :
( چی چی ھا ؟ )
ھری بہ رون خیرہ شد :
( موجودات باستانی بہ شکل انسان . اونا قدرتمند و باھوش بودن ... اما بہ تاریخ پیوستن )
ھرمیون نفس عمیقی کشید :
( بہ تاریخ نہ . بہ گروہ اسلایترین )
اینبار نوبت ھری بود کہ چشمانش گرد شود . مثل ماھی دھانش را باز و بستہ کرد :
( اسلایترین ؟! )
رون با جدیت گفت :
( میشہ یکی بہ من توضیح بدہ اینجا چہ خبرہ ؟ موجودات باستانی بہ اسلایترین پیوستن ؟ منظورتون چیہ ؟ )
ھرمیون دھانش را باز کرد اما قبل از اینکہ صدایی از آن خارج شود ، ھری بلند شد و با صدای بلندی گفت :
( این حرفا یعنی چی ھرمیون ؟ اونا نسلشون منقرض شدہ )
مکثی کرد و بعد ادامہ داد :
( حتما میدونی ! )
ھرمیون با درماندگی بہ طرف پنجرہ بزرگ رفت . ھمزمان نالہ کرد :
( میدونم . اما ... من یکیشونو دیدم . لباس گروہ اسلایترین تنش بود )
بہ پنجرہ کہ رسید ، چرخید . ھری با احساسی گنگ گفت :
( بوی خونشو حس کردی ؟ )
ھرمیون سرش را بہ چپ و راست تکان داد :
( نہ ... نہ . جادوگرایی مثل استادامون ... مثل پروفسور اسنیپ ... از بوی خون تشخیصشون میدن . من چشمای سرخشو دیدم )
سکوت فضا را فقط پچ پچ جینی با رون کہ موضوع را برایش شرح میداد ، می شکست . چند لحظہ بعد رون با خشم گفت :
( این اسلایترین ... ھمیشہ واسہ ھاگوارتز دردسر درست میکنہ . ھمیشہ ... اون اسنیپ بی ھمہ چیز )
جینی بہ تندی گفت :
( عہ ! بسہ رون ! )
احترام عمیقی را کہ جینی بہ پروفسور ھای ھاگوارتز داشت ، رون ھرگز نمی توانست درک کند . او طوری کہ جینی حرفی نزدہ باشد ، ادامہ داد :
( بعدِ ولدمورت رئیس تموم فتنہ ھای دنیای جادوگری شدہ ... خیلی دلم میخواد لحظہ باشکوہ مرگشو ببینم و جشن بگیرم )
ھری بی توجہ گفت :
( یہ چیزایی ھست ... کہ ما نمیدونیم و باید کشفشون کنیم )
ھرمیون با ھیجان گفت :
( آرہ . باید ! )
جینی مانند موشی کہ گربہ دیدہ باشد ، لرزید :
( خیلی خطرناکہ ... )
ھری با خونسردی و لبخندی مہربان گفت :
( خطر تو خون ماست جینی )
جینی در چشمان او خیرہ شد اما حرفی نزد . ھرمیون گفت :
( نقشہ ای داری ؟ )








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.