هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کلاس «ماگل شناسی»
پیام زده شده در: ۱۱:۳۳:۳۳ جمعه ۱۲ شهریور ۱۴۰۰
#58

گریفیندور

یوآن آبرکرومبی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۸ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۰:۴۹:۵۸ سه شنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۰
از اکسیژن به دی‌اکسید کربن!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 387
آفلاین
امتیازات جلسه‌ی سوم


ریونکلاو: 9

دیزی کران: 9
پستت کلاً خوب بود، ولی جا داشت بهتر باشه.

تام جاگسن: 10
"فعلاً برامون پیش غذا آوردن. پرتقال دادن، نوشابا دادن. الانم داره کوبیده میاد."
نوشابا؟ آحتامالاً آبادانی هاستی.

آلنیس اورموند: 10
باحال بود.

آنتونی گلدشتاین: 7
پستت طنز خاصی نداره و شبیه یه انشای معمولیه.



گریفیندور: 8.5

آستریکس: 10
اون بخش مربوط به ملانی!

کتی بل: 7
اصل مطلب کم بود توی پستت.

پیوز: 10
معلوم نیس فازت چیه!

جیانا ماری: 7
پستت طنز و خلاقیت زیادی نداشت و بیشتر شبیه یه انشای معمولی بود.

لوسی ویزلی: 7
تقریباً یه چیزی مث توضیح بالایی.

لاوندر براون: 10
به مراتب از پستای قبلیت خنده‌دارتر بود. اون بخش "پک" خیلی باحال بود.



هافلپاف: 8.6

سدریک دیگوری: 10
خیلی خوب مانور دادی روی ویژگی‌های شخصیتت و طرز دیدش.

رامودا سامرز: 9
خوب بود، ولی می‌تونست از این بهتر هم باشه.

نیکلاس فلامل: 10
وضعت خیلی خرابه.

آگاتا تراسینگتون: 7
ظاهر و پاراگراف‌بندی پستت یه جوری بود که خوندنش رو سخت کرده بود. بعضی جاهاش هم شبیه رول بود. زیاد هم خلاقانه نبود.

آرتمیسیا لافکین: 7
تقریباً یه چیزی مث توضیح بالایی.



اسلیترین: 9

اسکورپیوس مالفوی: 10
خوب شد توضیح بیشتری در مورد ظاهر دستشویی‌هاشون ندادی.

گابریل دلاکور: 10
همون چیزی که به سدریک گفتم، ولی از نوع گابریل.

آلبوس سوروس پاتر: 7
پستت شبیه یه انشای معمولی بود.


بو میده!


پاسخ به: کلاس «ماگل شناسی»
پیام زده شده در: ۲۳:۴۲:۵۶ چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰
#57

گریفیندور

آستریکس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۹ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۳۸:۳۵ دوشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۰
از شبانگاه توی سایه ها.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 213
آفلاین
خب بعد از اینکه کارمون تو کافه تموم شد، همگی بلند شدیم و زدیم بیرون. بیرون کافه پروفسور یوآن تاکید کرد که فقط یک روز برای گشت و گذار وقت داریم و باید فردا صبح همینجا حاضرشیم تا برگردیم.
ملت یکی یکی پخش شدن و هرکی دنبال نخود سیاه خودش رفت.
ماهم این وسط خاستیم بریم دنبال نخود سیاه خودمون بلکه رستگار شدیم، ولی بی خبر چیزایی که قراره اتفاق بیوفته.
طبق روال عادی هندزفری ماگلیمون رو تو گوش کردیم با ریتم آهنگ اتل متل توتوله، تسترال حسن چطوره... درحال پیاده روی بودیم. خورشید تقریبا غروب کرده بود و کم کم داشت گورشو گم میکرد.
همینطور که درحال پیاده روی بودیم به یک چهارراه زیبا رو رسیدیم. رو تابلویی که اون وسط زده بود نوشته بود چهارراه شهید آستان بول. جای قشنگی بود، خواستیم از رو خط کشی رد شیم که یهو...
زااارت!
همینکه پامونو روی چهارراه گذاشتیم که رد شیم یک ماشین اول از ما از رو پامون رد شد! انگار نه انگار که حق تقدم با عابره و دارم از روی خط کشی عابر پیاده رد میشم! تازه بی تربیت ماشینشم یکی از خودرو های لوکس و گاوچری تولید داخلیشون بود پشت شیشه هم نوشته بود: عاقبت فرار از هاگوارتز!
نفس عمیقی کشیدیم. سعی کردیم اعصابمون رو کنترل کنیم، ما خون‌آشامیم، با این چیزا ناراحت نمیشیم. با یاری مرلین بزرگ قدم دوم رو انداختیم که...
زااارت! ماشین دومی از رومون رد شد! اینبار که یک ماشین آبی رنگ باری بود و پوستر جوونیای بانوی چاق رو هم پشتش زده بود با یه جمله که پایینش نوشته بود: زمانه اسنیچ بود و من جستجوگری بی جارو! از رو اون یکی پامون رد شد و من موندمو دوتا پای آسفالت شده.
خوشبختانه چند تا از ماگلای رهگذر کارتک همراهشون بود و کمک کردن پاهام که برچسب شده بودن از رو آسفالت جمع کنم.
سرم رو یکم چرخوندم ببینم قوانین رد شدن از چهارراه اینجا چجوریه که دیدم چراغ عابر پیاده اینا با مال دهکده هاگزمید ما فرق داره. سبز یعنی حرکت کن، قرمز یعنی سریع تر حرکت کن. بعد، حضور روی خط عابر پیاده حکم جعبه شانس تو بازی کراش رو داره... پس برای همین بود که هی اسفالت میشدم!
به هول قوه مرلین بلاخره از چهارراه رد شدیم و وارد یکی از پارک ها شدیم. پارک خوشگلی بود، ناز بود. هرکسی یه قناری زده بود بغلش و باهم مشغول جیک جیک بودن. درحال گشت بودم که یهو یه وَن پیچید جلوم نزدیک بود جفت پامو آسفالت کنه که زود پریدم عقب و نجاتشون دادم. روی ون نوشته "گشت ارشاد" به چشم میخورد که یهو درش باز شد و چند تا آدم با دو متر ریش و یقه دیپلمات تا دهن بسته پریدن بیرون و دست و یقمو گرفتن! من که گیج و منگ مونده بودم چی به کیه کی به کیه که یکی از ریش دو متریا یقمو گرفت و گفت: حاجی تنهایی... نمیبینم با کسی بپری... مشکوکی تو... یالله بیا بالا ببینم.
بی تربیتا بزور داشتن سوارم میکردن که سریع چوب دستیمو در اوردم و با وِرد اُبلیوی اِیت حافظه پاک و الفرار کردم.
درحال خارج شدن از پارک بودم که یهو دیدم از اونور خیابون داره یسری صداهایی میاد و درحال نزدیک شدنه. چند ثانیه که گذشت دیدم یک ماشین مشکی که با یسری گل ها و... تزئین شده بود چشمک زنان درحال نزدیک شدن بود که یهو ملانی ناظر خودمون رو تونستم ببینم که با یک لباس یک دست سفید کنار یک اقایی که تیپ گنگ مافیایی داشت نشست بود، از جلوم رد شد و پشت سرش کلی ماشین بوق زنان و چشمک زنان اسکورتش میکردن.
درباره مافیاهای خطرناک این مملکت شنیده بودم ولی اینکه ناظر خودمون هم یکی از سرکرده هاش باشه و اینکه چطور مردم برمیگشتن و نگاشون میکردن معلوم بود حسابی معروف و خطرناکن و حقیقتا باعث ریختن برگای درختای اطرفام شد.
با رد شدن باند مافیا به خودم اومدم و دیدم هوس قهوه کردم. به سراغ نزدیک ترین آدم رفتم و با لهجه عجیب غریبم گفتم: من قهوه میخواهم. آیا شما قهوه خانه میشناسید؟
مرد که متوجه بومی نبودن من شد اول یه پوزخندی زد و بعد برگشت و به یک مغازه ای که اونور خیابون بود اشاره کرد.
منم بعد از تشکر کردن ازش به سمت مغازه راه افتادم. بنظر مغازه با سبک دیزاین خاص قدیمی میومد. در رو که باز کردم و وارد شدم...
یا مرلین السعادات!
از در که وارد شدم دود همجارو برداشته بود و بزور چشم، چشم رو میدید. هر طرف چند تا نیمکت بود که روی هرکدوم چند تا مرد گنده با مو های فر ، سیبیل های کلفت و لنگ روی گردنشون و با یک چیز دراز شیلنگ دار جلوشون برگشته و منو نگاه کردن. یهو یکی از اون مردا با صدای بلند گفت : مرلین؟! داوشم حاج مرلین این بچه با شوما کار داره برس به حسابشک عزت زیاد.
بعد یک مرد گنده با هیکلی دوبرابر خودم، سیبیل و ابرو کلفت، کلاه شاپو و با کلی جای زخم روی صورت گردن جلوم سبز شد و گفت: جونم بچه... را گم کردی؟ به این جاها نمیخوری... با حاجیت چیکار داشتی؟
منی که مات و مبهوت هیکل طرف شده بودم سعی کردم خودم رو جمع کنم. سینه رو جلو دادم، صدا کلفت کردم و گفتم: اهم...قهوه میخواستم. اینجارو نشون دادن.
یهو یارو بیتربیت وارانه دستشو دراز کرد لپمو کشید و همزمان گفت: اتفاقا اینور یه کفتر داریم قهوه دم میکنه داوشم. بیا نشونت بدم.
رفتیم و سر یک میز نشستیم. پرسیدم این چیزای بلند که شیلنگ بهشون وصله چی هستن که گفت اسمشون قولیون هستش. خاصیت درمانی دارن و خیلی مفیدن.
همراه قهوه یکی از قولیون هارو هم سفارش دادیم اول یه قولیون خاصی اوردن و گفتن این قولیون نعناییه، درمانیه و... بعد از آموزش دادن نحوه استفاده صحیح ازش شروع به کشیدن کردیم. بعد انواع دیگر قولیون هارو هم اورد و از خواصش استفاده کردیم تا که گذشت و صبح شد.
صبح که مغازه خالی شده بود و خود حاج مرلین هم خواب بود ولی ما همچنان درحال کشیدن و استفاده تز خواص دارویی قولیون بودیم و بسی لذت میبردیم. همین حین یه فکری به سرم زد. چرا فقط من از این قولیونا استفاده کنم؟ چرا بقیه هم بهرهمند نشن؟...
کلی قولیون زدم زیر بغلم و از مغازه پریدم بیرون.
بدو بدو خودم رو رسوندم به به ملتی که درحال جمع شدن برای برگشتن به هاگ بودن. با دیدن من و چیزایی که دستمه، هکتور تعجب وارانه پرسید اینا چین دیگه؟ منم در جواب گفتم که قولیونن. کلی خواص دارویی دارن و برای سوغاتی میارم هاگوارتز بعد کلاس ها میشه استفاده کرد.
هکتور در ادامه نحوه کار باهاشون رو پرسید و وقتی من توضیح دادم یه برق خاصی تو چشماش دیده شد و سریع پرید و چند تا از قولیون هارو ازم گرفت و کلی با شوق ذوق و ویبره زنان گفت که میتونه از این ها برای جوشوندن معجون هاش استفاده کنه و همینطور به خورد ملت بده.


•♤•Love Me Or Hate Me. You're Gonna Watch Me•♤•

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس «ماگل شناسی»
پیام زده شده در: ۲۱:۰۲:۴۵ چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰
#56

ریونکلاو، مرگخواران

دیزی کران


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۹ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۵:۱۷
از کنار خیابون رد شو:)
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 128
آفلاین
سلام.
وقتتون بخیر.


در ابتدا با تعدادی انسان مجهول الحال مواجه شدم که هنوز فرق بین توریست و تروریست رو تشخیص نمی دادند. آن دسته همانطور که به من اشاره می کردند، فریاد " عه! اون تروریست رو نگا! بریم چندتا سلفی بگیریم. " سر دادند و رو سر من و چندی دیگر آوار شدند.
در آن بین افرادی هم بودند که قصد داشتند دست و پا شکسته به قول خودشون خارجکی حرف بزنند.


از اون مردم مجهول الحال که بگذریم میرسیم به ماشین ها و خیابان های مجهول الحال ترشون. فقط کافی بود سوار یه تاکسی پراید با صندلی های داغون بشید و از دود سیگار راننده خفه شید تا بفهمید اوضاع اونجا چه جوریاست.
از بوی سیگار راننده رو مخ تر چهار راه هاشونه که به نوع خودش نوعی کوییز کتبی و شفاهی صبر و استقامته. بعد از اینکه حدود دو دقیقه الی خیلی بیشتر پشت چراغ قرمز به قول رانند تاکسی سماق مکیدید، تازه با زبان شیرین فارسی آشنا می شیدـ اگه چراغ سبز بشه و شما حرکت نکنید، حرف هایی میشنوید که باعث شرمساری خودتون و هفت نسل قبل و بعدتون می شید.

وسیله های نقلیه عمومی شونم که حرف نداره. بینی بی نوام در یک آن با کلی بوی خوب و بد مواجه شد. اینقدر فضای وسیله هاشون زیاده که پنج شیش تا بچه قد و نیم اون وسط فروشگاه سیار راه اندازی کرده بودند.

بعد از اینکه دعوای کوتاهی با راننده سر نداشتن پول خرد داشتید، میتونید کوچه و کوی هایی رو مشاهده کنید که چراغ هاش یمی در میان کار می کنه و روی دیوار های خانه هایش هم پر از لعنت و نفرین برای فردی است که در آن مکان آشغال بریزد.

زندگی در ایران نه تنها سخت نیست بلکه باعث. میشه شما در برار همه چی مقاوم باشی. از زباله ها بگیرید تا قطع برق و... .

همین!
روونا نگهدارتون.


بیکار ترین مرگخوار اربــــــــــــــاب

~ only Raven ~

swim in space


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس «ماگل شناسی»
پیام زده شده در: ۲۰:۱۰:۴۱ چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰
#55

اسلیترین، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۱:۰۸ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۲۱:۲۱
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 60
آفلاین
پروفسور وقتی همگی خودمون رو تو تهران یافتیم هر کسی رفت یه جایی و مکانی و منم چون چوبدستیم رو تو کلاس جا گذاشتم و نمی‌تونستم جایی اپارات کنم از بقیه جدا شدم و همیطوری و بی هدف توی خیابونا راه افتادم و مشغول دیدن اطرافم شدم.
چند دقیقه نگذشته بود که همهمه‌ای از توی خیابون بغلی توجه ام رو جلب کرد و منم سلانه سلانه راه افتادم تا ببینم چی به چیه.
وقتی وارد خیابون شدم و اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد تابلویی بود که روی اون به زبون فارسی نوشته شده بود محل عبور دانش آموزان با احتیاط برانید و بنظر من هر تابلو رو نصب کرده حتما به فکر دانش اموزان بوده و تازه داشت از اینجا و این کشور خوشم میومد که که چند تا ماشین ویراژ کنان از کنارم گذشتن و باعث شدن بیوفتم زمین و پام زخم شه. بعد اینکه چند تا از دانش اموز ها بهم خندیدن اشکم رو پاک کردم و بلند شدم و با خودم فکر کردم چطور ممکنه مردم با دیدن تابلو و برخلاف گفتش سرعت ماشین هاشون رو زیاد هم بکنن و باعث شن بعضیا مثل من بیفتن و دست پاهاشون زخم شه.
بعد اینکه راه افتادم و رفتم سمت مدرسه تو راه با خودم می گفتم اینجا بر خلاف تجربه قبلیم قراره اتفاق های خوبی بیوفته و بعد اینکه وارد مدرسه شدم یکی صدام کرد.
باورتون میشه با اینکه منو نمی‌شناخت سرم داد کشید و بهم گفت این چه سر و وضعیه و چرا دیر اومدم و اینکه اگه یبار دیگه دیر بیام به پدر مادرم اطلاع میده و اخر سال پروندهم رو میده زیر بغلم و اخراجم می‌کنه. (باورتون میشه من تو دوران تحصیلم تو هاگوارتز هیچکس جرعت نداشت اینطوری باهام حرف بزنه و تهدیدم کنه و بگه بالای چشمم ابرو هست. ) من هعی میگفتم بابا به مرلین اونی که شما میشناسید نیستم و شما منو اشتباه گرفتید اما تو گوش هاشون نمی‌رفت که نمی رفت و تازه میگفتن حاضر جواب و بی دین شدی و چندتا فوش دادند که من سر در نیاوردم ولی فک کنم فوش های بدی بودند.
بعد چند دقیقه به برگه نوشت و داد دستم و بهم گفت بدمش به معلمم و بازم منو نصیحت و تهدید کرد و من اونو تنها گذاشتم و بعدش راه افتادم و به نزدیک کلاس رفتم و وارد اون شدم.
فضای کلاس با هاگوارتز خودمون خیلی فرق داشت. میتونستی تو کلاس یه غم خاصی رو ببینی و میز صندلی ها کهنه و رنگ رو رفته بودند. تو دیوار کلی خط و شکل های نامضون وجود داشت و بنظرم دانش اموز ها برای زیبایی و تزیینی کلاسشون اونا رو کشیدن و معلوم بود به زیبایی و هنر اهمیت میدن و براشون مهمه. وقتی وارد کلاس شدم معلم داشت درس میداد ولی هیچکس از دانش اموز ها به حرفاش گوش نمیدادن و تو فاز خودشون بودن. بجز چند دانش اموز درس خون که دوستاشون بهشون میگفتن خر خون و اینا مدام دست هاشون رو بالا میگرفتن و میگفتن اقا ما اجازه بیایم بالای تخته و مدام سوسولی بقیه رو میکردن ومنم بدون توجه به معلم رفتم سر یه میز و هیچکی هم خبردار نشد.
مدتی گذشت و بعضی از دانش اموز شروع کردن به پیست پیست کردن من ولی من اهمیت ندادم و بعد چند دقیقه عصابم خورد شدو گفتم چیه و اونا در جواب گفتن امروز وقتشه. با خودم چیه که وقتشه و اصلا درکشون نکردم و نفهمیدم فازشون چیه! یه ذره که دقت کردم دیدم هر پنج دقیقه یکی اجازه میگیره و می‌ره دستشویی و من تعجب کردم که اینا چقدر دستشویی دارن لامصبا. و اصلا یه قضیه ای هست که اینا برنامه میریزن تقلب کنن و موقع موعد کسی کاری انجام نمیده و اینا بعد امتحان وقتی از هم سوال میپرسم معلوم میشه اصن بعضی از سوال ها به گوششون نخورده.
بعد اینکه زنگ تفریح گوش خراششون به صدا در اومد عین گرگ های وحشی که یه اهو دیده باشن از کلاس ریختن بیرون و هر کی رفت سوی خودش و فرضیه دنبال اهو بودن رو باطل کرد. من بعد بیرون اومدن از کلاس چون بعد اومدن به تهران اصلا دستشویی نرفته بودم رفتم سمت دستشویی و وارد یکی شوند شدم و گلاب به روتون اقامتگاه تسترال های ما تمیز تر از اینجا بود و وضع همه دستشویی های مدرسه همین بود.
تازه معلوم نبود این بچه ها چه درد مرضی داشتن که مدام می گفتن شکممون درد می‌کنه و مدام میرفتن دفتر تا رضایتامه بگیرن و برن خونه. ولی متاسفانه ناظم مدام می‌گفت مشکلشون با یه چایی حل میشه و نیاز نیست برن خونه و باد اینا رو خالی میکرد.

منم دیگه خسته شده بودم و خواستم از مدرسه بزنم بیرون که یکی صدا کرد و گفت کجا کجا و اومد گوشم رو گرفت و بردم دفتر. نتیجه گیری اخر این قضیه این میشه که گور بابای مدرسه های ایران هاگوارتس خودمون بهتره و دلیل فرار مغز های اینجا که دغدغه مسئولین هست وضع وخیم مدرسه هاشونه در ضمن یکی بیاد منو نجات بده اینا منو اشتباه گرفتن.


ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۰ ۲۰:۱۹:۳۳

کسی ندید که؟




پاسخ به: کلاس «ماگل شناسی»
پیام زده شده در: ۱۹:۲۴:۵۷ چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰
#54

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۴۱:۵۲
از زیر زمین
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 234
آفلاین
با توجه به ویژگی‌های شخصیت‌تون و اینکه جادوگر یا ساحره‌ی غیر ایرانی هستین، توضیح بدین (رول ننویسین!) که توی کشور ایران مشنگی چه اتفاقاتی براتون میفته.


سلام پروفسور!


پروفسور! بهم میگفتن شلخته! از قاقارو که پرسیدم گفت بدین معناست که تو بسی زیبا و قد بلندی. خیلی خوشحال شدم و شروع کردم به ماچ کردنشون. منتها، وقتی خواستم ماچشون کنم یه چیزی رو صورتشون زدن و فرار کردن. خیلی سردرگم شدم. چرا؟ همشم یه چیزی زیر لب زمزمه میکردن. کوردونا؟ کوره؟ کورنا؟ آهان کورونا بود! خلاصه، خیلی نفهمیدم چی بود ولی به راهم ادامه دادم. وسط راه، قاقارو رو با ده تا فالوده شیرازی معامله کردم. فکر خیلی خوبی بود. چون خیلی خوشمزه بودن و حسابی خوشم اومد. اما، آخرش قاقارو همه چی رو ریخت به هم. قبل از اینکه برگرده و فالوده ی آخرو هورت بکشه، فکر میکردم از دستش راحت شدم. بعدشم که قاقارو، مدام بهم میگه سنگ دل. دفعه ی آخری که گفت، نزدیک بود در دهنش چسب بزنم.
موقعی که برای بار دوم ایستادیم، به التماس قاقارو، یکی از قالیون های طلایی مو دادم و یه حباب ساز خریدم. چیز جالبی بود. حیف که قاقارو از وسط دو نصفش کرد و بعدشم زد زیر گریه.
یه چیز جالب! اونجا به ریش مرلین قسم نمیخورن. وقتی که برگشتم از حباب فروشه شکایت کنم، به ریش مرلین قسم خوردم من نشکستمش و خودش دو نصف شد. ( دلم برا گالیونم سوخت. ) بعد از اون مرده تا میتونست بهم خندید. گفت، بچه برو به بازیت برس. مرلین بیامرزتش.
خلاصه، آخرش خسته شدیم و پاشنه های کفشمون رو به هم کوفتیم و گفتیم هیچ جا بهتر از خونه نیست. شاید داخل خونه ظاهر نشدیم، اما دیزی پیدامون کرد و با اردنگی ازمون پذیرایی کرد.



ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس «ماگل شناسی»
پیام زده شده در: ۱۹:۲۱:۴۴ چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰
#53

گریفیندور

پیوز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۱۱ شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۰:۲۳
از لا سولاخای هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 26
آفلاین
پیشته، یوآن! بیا اینم تکلیفت.

با توجه به ویژگی‌های شخصیت‌تون و اینکه جادوگر یا ساحره‌ی غیر ایرانی هستین، توضیح بدین (رول ننویسین!) که توی کشور ایران مشنگی چه اتفاقاتی براتون میفته. (10)

"پیست! جیگر طلا، شماره لطفا..." جمله ایست که مدت هاست می شونوم، در بلوار اندرزگو البته! شاید برایتان جای سوال باشد که چگونه این اتفاق برایم می افتد؟ آیا می دانستید مدتیست تصمیم گرفته ام که ماننده ساحره های محترم لباس بپوشم؟ بله! حج پیوز، فقط صدای شبیه به آقایان دارد و آنقدر زیبایی چشم گیری دارم که نمیتوانید حتی در چهره ام نگاه نمایید. پس بعد از مدت ها تصمیم گرفته ام تا به رنگ ساحره های محترم و متشخص و با کمالات درآیم تا بتوانم آنان را درک کرده و دست از این ایجاد مزاحمت بردارم. الی عی حال گزارشم را صرف توصیف جذابیت هایم نمی کنم زیرا یک صفحه و صد صفحه کفایت نمی کند.

در کل قبل از اینکه شما این تکلیف را از ما درخواست بفرمایید ما تصمیم بر آن گرفتیم تا با اجداد ارواح دسته جمعی به این کشور جهان سومی قدم بذاریم و ببینیم در دو جهان آنورتر از انگلستان از چه امکانات جادویی و غیر جادویی استفاده می کنند که برای آنکه ما به آزادی در پوشش اعتقاد داریم لباسی از ساحرگان قرض گرفتیم و به اینجا آمدیم. هتلی که برای ما از طرف ممد جادوگر اجاره شد در نزدیکی بلواری به نام اندرزگو بود که از موقعی که در اینجا قرار داریم مورد آزار زیادی قرار گرفتیم. اینجا مشنگ ها با وسایل عجیبی حرکت می کنند که اصلا نشان دهنده جادویی بودن این مملکت نیست و فقط یک مشت انسان توهمی در آن از جادو استفاده می کنند. مثلا چیز های سبزی را در کاغذ دفترچه خاطرات خود میگذارند و آن را به دورش می پیچند سپس با چیز عجیبی که اسمش شبیه زیپ شلوار است، تهش را آتش می زنند و به روی لبشان می گذارند و بعد از یک نفس عمیق دود را به بیرون هدایت میکنند. با این روش بعد از مدتی فکر می کنند که جادوگرند. این قالیچه حضرت سلیمان را نیز دیدیم. اصلا پرواز نمی کند! میگویند طفلک حضرت سلیمان این را به یک بدبختی هدیه داده بود و آن مرد از روی همین چیز های سبز بلند شد و گفت بله این پرواز می کند. سپس هرکسی که بر روی آن دراز می کشد با همین چیز سبز خود را در آسمان می بیند. همین علی بابا که نامش در خواننده های دیسلاو... عه نه چیزه، که مخ نهان شیدای هندی اش را زده بود، بر روی همین چیز های سبز با قالیچه آن مرحوم به پرواز در می آمد.

خلاصه، این چیز های مشنگی ای که این ها به روی آن در اندرزگو سوار می شوند و علائم عجیبی به روی آنان است که مردم در اینجا به آن می گویند "بی ام و، پورش و هیوندای"، باعث و بانی این شده بود که ما داشتیم در پیاده راهشان راه میرفتیم، میامدند بوق میزدند و میگفتند: "برسونمت خوشگله! " و ما می رفتیم که مارا برسانند، اما وقتی این پارچه ای که به ما گفتند به روی سرت بگذار تا گشت آرشاد به بالای سرت نیامده را کنار میزدیم یا از هوش می رفتند یا سریعا پایشان را به روی چیزی فشار داده و فرار می نمودند. این خیلی عجیب است که این کار هارا انجام می دهند. مگر زیبایی ما در چه حد است که خود را لایق رساندن ما نمی بینند؟

و وقتی سر خود را پایین میگیریم نیز در خیابان از جمله ای که اول گزارش اعلام نمودم استفاده کرده و مارا می خواهند در چیزی به اسم اینیستا گرامافون دنبال نمایند و این خیلی عجیب است. چون ما از این ها نداریم، مثل اینکه یک چیزیست که بر روی چیز های مشنگیشان نصب می نمایند و در آن می شود ساحره های حق یافت.

در هر صورت ما با اینکه مرد هستیم، ولی تلاش کردیم به آنان پا دهیم تا از زیبایی ما بهره مند شوند اما خودشان، خودشان را لایق ما نمی دانستند پس ما آنان را رها ساختیم و رفتیم.

چند باری نیز این مشنگ ها ما را به خوردن جوج در جنگل های چیزی به اسم شومال دعوت نمودند، اما ما از آنجایی که روح هستیم و نمی خواهیم اصراف شود برای صرف این موجود ناشناخته به همراهشان نرفتیم. به نظر این شومال جای خطرناکیست که حق هارا به آنجا می برند و میگویند آب دارد، سبز است. مانند انگلیس خودمان.

در کل در مدتی که در اینجا حضور داشتیم، خوش نگذشت. کسی مارا نپذیرفت و ما نیز کسی را نپذیرفتیم. اگر آشنایی دارید ما دیگر واقعا می خواهیم برای خود آستین بالا بزنیم. لطف فرمایید کیس های مناسبتان را به ما اعلام بدارید. با تشکر از شما. شو بخیر!


روحی بنفش با آرزو هایی مرده... میگردد به دنبال تو!

قدم قدم تا شاهلا، از اتاق تنگو تاریک تا جایی که حوریان زیست میکنند !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای دریافت ساحره !!!!
برای خودمان !!!!!

برخاسته از دوران رماتیسم!


پاسخ به: کلاس «ماگل شناسی»
پیام زده شده در: ۱۸:۰۰:۲۰ چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰
#52

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۸:۱۰:۱۲ سه شنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۰
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 581
آفلاین
سلام به همگی!

با توجه به ویژگی‌های شخصیت‌تون و اینکه جادوگر یا ساحره‌ی غیر ایرانی هستین، توضیح بدین (رول ننویسین!) که توی کشور ایران مشنگی چه اتفاقاتی براتون میفته.

سوال خیلی به‌جایی پرسیدید پروفسور! اما دست رو دلم گذاشتید...
پروفسور ما خبر نداشتیم اینا شبکه جادویی ندارن. فکر کردیم میشه آپارات کنیم وسطشون همینجوری. آخه خب... جادوگر که پول بلیت نمیده. واسه همین رفتیم توی این چیزا که مشنگا دارن... چی بهش میگن... ایتر... این... ایر... ایترنت؟ اونجا نوشتیم ایران. یه جایی رو آورد که قشنگ به نظر‌ می‌رسید.
واسه همین چشمارو بستیم، اونجارو تصور کردیم بعد پق.
چشمتون روز بد نبینه استاد. اول فکر کردیم وارد سونا شدیم. خواستیم سلام علیک کنیم باهاشون گفتیم هِلو، یهو یکی برگشت داد زد: «یو دونت هَو سیستِر اَند مامــــــــــــا شرف‌لِس؟! »
ما نمی‌دونستیم ایرانیا حمام عمومی دارن خب پروفسور. ولی به‌جاش چیزای فارسی زیاد یاد گرفتیم! مثلاً استاد یو آر وری دگوری! اون آقاهه که داشت بیرونمون می‌کرد گفت. داشت می‌خندید و می‌گفت... فکر کنم معنیش خوب باشه پس.

پروفسور بعد از اون چهار روز سفرمون تاخیر خورد تا ثابت کنیم اشتباه اومدیم توی حمام. بعدش ولی رفتیم سراغ گشتن شهر.
پروفسور ایران خیلی خوبه! من تو لندن وقتی شنل می‌پوشم احساس غریبی بهم دست می‌د، ولی اینجا انقدر لباساشون عجیبه که فکر می‌کنم شنل جادوگری من از همه عادی‌تر باشه.
پروفسور مردم ایران خیلی انگلیسی رو دوست دارن فکر کنم. آخه با من که انگلیسی حرف می‌زدن هیچ، وقتی می‌خواستن با دوستاشون صحبت کنن جلوم هم انگلیسی حرف می‌زدن.
پروفسور اینجا خیلی مردم همدیگه رو دوست دارن. مثلاً من سوار تاکسی - وسیله‌ای که مشنگا باهاش تو شهر جابجا می‌شن - شده بودم، بعدش دو نفر که همدیگه رو نمی‌شناختن واسه اینکه پول هم دیگه رو حساب کنن نزدیک بود کتک‌کاری کنن.

ایران کلاً قشنگه پروفسور... الان هم نشستیم می‌خوایم غذا بخوریم که بعدش بریم ببینیم چطور از هیپوگریف‌هاشون (این مشنگا بهش میگن اسب ولی... نمیدونم چرا) نگهداری می‌کنن.
فعلاً برامون پیش غذا آوردن. پرتقال دادن، نوشابا دادن. الانم داره کوبیده میاد.
ما بریم غذامون رو بخوریم پروفسور!


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: کلاس «ماگل شناسی»
پیام زده شده در: ۱۴:۴۱:۵۳ چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰
#51

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۱۲:۱۲
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 460
آفلاین
با توجه به ویژگی‌های شخصیت‌تون و اینکه جادوگر یا ساحره‌ی غیر ایرانی هستین، توضیح بدین (رول ننویسین!) که توی کشور ایران مشنگی چه اتفاقاتی براتون میفته. (10)

اول از همه باید بگم که جداً از نداشتن تخت خواب توی اتوبوس‌هاشون ناامید شدم. مشنگ‌ها که این همه ادعای پیشرفته بودن می‌کنن، تو اتوبوسای درون شهریشون نباید چهارتا تخت بذارن مثل اتوبوس شوالیه؟ پس تکلیف مسافرهایی که می‌خوان تو این فاصله زمانی بخوابن چیه؟

بعد از این شوک بزرگی که بهم وارد شد، و همچنین مواجه شدن با این حقیقت که حتی رو صندلیا هم جا نیست بشینم و مجبورم همونطوری سر پا بخوابم، رسیدم به یه مکان فوق‌العاده! یه مغازه‌ی بزرگ با ویترین شیشه‌ای که کلی تخت توش بود، اونقد زیاد که می‌تونستم کم‌کاریشون در زمینه‌ی نبود تخت تو اتوبوس رو ببخشم!

وارد شدم و فکر کنم به خاطر ظاهر زیبام بود که یهو همه‌ی افراد عقب‌نشینی کردن. مطمئنا به دلیل چشم چپِ بسته‌ و چشم راستِ بازم و نصف دهنم که خروپف می‌کرد ولی نصف‌ دیگه‌ش با آرامش لبخند می‌زد، نبود.

مستقیم پریدم روی نزدیک‌ترین تختی که کنارم بود. تشک به شدت نرمی داشت که مدت زیادی طول کشید تا بتونم از اعماقش خودمو بکشم بالا و نجات بدم. صدای خرچ چوبدستیمم که تو جیبم بود و شکست، باعث شد چند تا جرقه ایجاد بشه و اون تعداد اندکی هم که از دور و برم فرار نکرده بودن، سریع متفرق شن.

بی‌اهمیت بهشون از اون تختِ زیادی نرم رفتم پایین و رو تخت بغلیش خوابیدم. این یکی متعادل‌تر بود، و همین باعث شد بتونم یه چُرت خیلی کوتاهِ سه ساعت و نیمه داشته باشم.

دقیقا تو اوج خوابم بودم که یکی از همین مشنگای وقت‌نشناس بیدارم کرد. ظاهرا علاوه بر نداشتن توانایی‌های جادویی، مشکلات بینایی هم دارن. مگه نمی‌دید که تازه نزدیک چهار ساعته خوابم برده؟
داشت داد میزد سرم و یه چیزایی مثل اینکه باید "پول" بدم و تخت رو "بخرم" بعد روش بخوابم می‌گفت...

فکر می‌کرد پول ندارم؛ ولی اشتباه می‌کرد! به توصیه‌ی پروفسور نارنجیِ اسبق و سورمه‌ای_زرشکیِ حاضر، کلی پول مشنگی ریخته بودم تو جیبم!
ولی متاسفانه نکته‌ای که پروفسور به ما نگفت، این بود که مشنگ‌ها علاقه‌ی زیادی به سخت‌تر کردن کارشون دارن و درنتیجه، پول هر کشور با کشور دیگه فرق می‌کنه!

وقتی که داشتم یکی یکی دلارها رو از جیبم درمیاوردم، چشمای صاحب مغازه به طرز عجیبی می‌درخشید. فکر کنم اون قضیه‌ی تفاوت پول‌ها زیادم اهمیت نداره؛ چون اونطور که بعدا فهمیدم پول اینا یه اسمی مثل تومن؟ تومان؟ ریال؟ داشت، درحالی که پول من دلار بود، ولی نه تنها ناراحت نشدن و نخواستن برم پولمو عوض کنم، بلکه خیلیم ازم استقبال کردن و تا اسکناس آخر پولمو که یه چیزی حدود چند صد دلار بود، ازم گرفتن که جیبم سبک بشه برای برگشت. خیلی رفتارشون محترمانه بود.

بعدشم چون دیگه هیچی پول نداشتم و همشو تقدیم اون آقای محترم کرده بودم، کل مسیرو تو اون آفتاب داغ پیاده برگشتم و یه آقای محترم دیگه‌ای که رو سرش یه چیز سیاهی کشیده بود، لباسامو ازم گرفت که یه وقت گرمم نشه.

مردم خیلی خوب و انسان‌دوستی داره این کشور. از هر فرصتی برای کمک به آدم استفاده می‌کنن. فقط پروفسور...راه برگشت از کدوم وره؟ این بیابونی که چند دقیقه قبل یه عده بعد از اینکه یه مایع خیلی سوزناکی رو پاشیدن روم تا خنک شم، پیاده‌م کردن، همه جاش شبیه همه. راه رسیدن به شهرو پیدا نمی‌کنم...


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: کلاس «ماگل شناسی»
پیام زده شده در: ۱۲:۰۱:۴۷ چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰
#50

اسلیترین، مرگخواران

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۶:۲۳
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 388
آفلاین
سلام پروفسور!

راستش رو بخواید من اصلا متوجه هیچ نکته‌ای توی کلاس نشدم و فقط داشتم لکه‌های توی محیط رو نگاه می‌کردم. همه جا کثیف بود، همه چی کثیف بود، از در و دیوار لکه می‌بارید!

مردم پول‌های کاغذی داشتن، پول‌هایی که نسل به نسل چرخیده بود! از دستشویی میومدن بیرون و بدون اینکه دستاشونو با وایتکس یا حتی آبِ خالی بشورن، انگشتشونو تف مالی می‌کردن و هی پول‌ها رو ورق می‌زدن! تازه، خیابون های اینجا سطل آشغال محسوب می‌شن. وقتی چیزی می‌خورن، آشغالش رو همونجا می‌ندازن توی خیابون و پیاده رو! حتی یه چیزی دیدم که تمام تنم داره می‌لرزه. تعداد کسایی که همینجوری در حال راه رفتن یهو حس تف کردنشون میاد . تف می‌ندازن بیرون انقدر بالاست که نتونستم بشمرمشون!

تازه اصلا هم آدمای صمیمی و دوستانه‌ای نیستن. من کلی شنیده بودم که ایرانیا بسیار مهمان نواز و با محبتن، ولی اینجا من روی هر کی شیلنگ وایتکس باز کردم جیغ و داد راه انداخت. چه مرگتونه آخه؟

تازه کمک که نمی‌کنن هیچ، وقتی هم من دارم کف خیابون رو می‌سابم ازم فیلم می‌گیرن و بهم می‌خندن. آخه چرا باید به کسی که داره تمیزکاری می‌کنه خندید؟

البته آدم‌های خوبی هم بینشون پیدا می‌شد. وقتی رو یه ماشین پریدم و داشتم شیشه‌ش رو تمیز می‌کردم برخلاف بقیه برف پاک ‌‌کن نزد و بهم پول داد.

بعدش هم چند نفر منو گرفتن و گفتن کار و کاسبی‌شونو آجر کردم. ولی من اصلا دست به آجر نزدم، من فقط با تی و وایتکس شهرشونو تمیز کردم! نهایتا مجبور شدم یه طلسم کوچیک بهشون بزنم که ساکت بشن و برن توی وان وایتکس تا خیس بخورن و تمیز بشن.

الان هم... نمی‌دونم کجام پروفسور، تکلیفم رو به پای جغدم وصل کردم که براتون بیاره. لطفا راه سفید و وایتکسی‌ای که جغدم ازش میاد رو دنبال کنید و بیاید با هم بقیه‌ی شهر رو تمیز کنیم.


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




پاسخ به: کلاس «ماگل شناسی»
پیام زده شده در: ۲۲:۵۵:۰۵ سه شنبه ۹ شهریور ۱۴۰۰
#49

ریونکلاو، محفل ققنوس

آلنیس اورموند


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۲:۲۵ دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۹:۳۱
از سوسک سیاه به خرمگس!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 115
آفلاین
با توجه به ویژگی‌های شخصیت‌تون و اینکه جادوگر یا ساحره‌ی غیر ایرانی هستین، توضیح بدین (رول ننویسین!) که توی کشور ایران مشنگی چه اتفاقاتی براتون میفته. (10)

سلام پروفسور!
خب، من مثل خیلیای دیگه توی تهران ظاهر شدم. به هرحال میگفتن شهر بزرگیه و چون پایتخته خفن تره و از این جور حرفا.
با یه گروه از بچه ها داشتیم توی خیابون می رفتیم که یه مغازه لوازم ورزشی فروشی توجهمو جلب کرد. اول اصلا حواسم نبود که اینجا مال ماگلاس و وایسادم که مدلای جدید جارو رو نگاه کنم که به یه چیز خفن تر از جارو بر خوردم...
توی ویترینش پر بود از توپای رنگ و وارنگ تو اندازه ها و طرحای مختلف! جلوی مغازه خشکم زد. به مرلین همچین سگ ذوق شده بودما! آب از لب و لوچه ام راه افتاده بود و دم تکون می دادم که یهو یکی بغل و بلندم کرد. اول فکر کردم معلمی، مدیری، ناظری کسی باشه و مثلا چه میدونم داره جادو آموزا رو جمع می کنه. ولی سرمو برگردوندم و یهو پشمای سفید نازم ریخت! (البته این یه اصطلاح فارسی بود، نگران نباشین پشمام سر جاشونن. )
اون کسی که بلندم کرده بود و داشت تو بغلش لهم می کرد، یه خانوم با آرایش بشدت غلیظ و انواع اقسام عمل های زیبایی بود که نه تنها اون عمل ها و لب و گونه بیش از حد بزرگ و دماغ سر بالا و سرسره ای زیباش نکرده بود، بلکه به جرئت می تونم بگم هلو تبدیل به لولو شده بود! (لولو و هلویی در کار نیست، اینم باز یه اصطلاح دیگه بود. )
موهاش اونقدر رنگ و وارنگ بود که یه لحظه فکر کردم نکنه یه ساحره دگرگون نماس و خوشحال شدم از اینکه یکی مثل خودمون تو مملکت غریب یافتم؛ ولی دوباره توجهم به قیافه اش جلب شد و به این نتیجه رسیدم هیچ موجود زنده ای با همچین سر و وضعی نمی تونه از جامعه جادوگری باشه!
خواستم زوزه بکشم و همکلاسیامو خبر کنم که بیان کمکم ولی دیدم تو خیابون جغد هم پر نمیزنه! تا همین دو دیقه پیش اونجا بودنا... بی معرفتا! یه لحظه وایسادم این مغازه هه رو ببینم تنهام گذاشتن! هیچ کس متوجهِ نبودِ من نشد... هیشکی منو نمیخواد! (ساکت شو گزارشتو بنویس دیگه! )

بعله میگفتم... یکم تقلا کردم و دستشو گاز گرفتم ولی زنیکه محکم تر بغلم کرد! اون با یه لحن بچگانه و لبای غنچه شده همینجور که داشت سرمو ناز می کرد گفت:
- اوخی عاسیسم گم شدی؟ نترس گَشَنگَم! چه پشمای سفید خوجملی هم دالی! حیف تو که همینجور ولت کَلدَن. اچکال نداله مامانی ازت مراقبت میکنه!

حــــــــالم به هم خورد! مامانی؟! برو کنار خانوم! من خودم خانواده دارم لازم نکرده ننه من بشی!
خلاصه یکم تو دلم بهش بد و بیراه گفتم، ولی عقلم می گفت باهاش برم. به هر حال تو کشور غریب بودم و هیچ کسیو نمیشناختم و جایی هم نداشتم برم. از بقیه جادوگرا هم که جدا شده بودم؛ تنها انتخابم فعلا همین بود.

من تا آروم شدم این خانومه یه قلاده از تو کیفش درآورد انداخت گردنم! بابا بذار یکم بگذره... منو گذاشت زمین و پیاده به سمت خونه اش راه افتاد که البته مرلین رو شکر زیادم دور نبود و زود رسیدیم.
ولی وارد خونه که شدیم... فقط بهتون بگم که این خانم توی علاقه به رنگ صورتی (یا جوری که خودش می گفت؛ صولتی) رو دست پروفسور آمبریج بلند شده بود!
همه وسایل خونه و دیوارا و زمین که صورتی بود هیچ، نور صورتی هم همه جا رو روشن کرده و حتی پشت پنجره ها گیاهای صورتی (که مشخص نبود چطوری صورتی شده بودن) گذاشته شده بود!
جونم براتون بگه که، وارد که شدیم ایشون یه ظرف غذای صورتی سگ جلوم گذاشت و توش برام سالاد سبزیجات ریخت! بابا درسته من خیلی شیک و متمدنم ولی آخه کدوم گرگی رو دیدین سبزی بخوره! شأن و ابهت منو زیر سوال برد!
منم در راستای توهینی که بهم شده بود بهش اعتراض... نکردم. غذا و جای خواب مفت پیدا کرده بودم مگه مرض داشتم الکی از دستش بدم؟ تازه سبزیجات خیلی هم مقویه.
من که مشغول خوردن شدم، خانمه با اون وسیله ای که بهش می گفتن موبایل، با یه نفر تماس گرفت و چون می خواست به کاراش برسه تماس رو روی بلندگو گذاشت. یه آقایی جواب داد و خانومه شروع کرد با لحن بچگانه و لوس باهاش حرف زدن! و نکته جالبش هم این بود که آقاهه هم با همون لحن جوابشو می داد و توی صحبتاشون کلمات «عخشم، عجقم، عجیجم، شوشو، فوفو، جوجو» و چیزای عجیب غریب دیگه که بیشتر شبیه فحش بودن زیاد به کار برده می شد. (البته که این خانم و آقا قطعا ازدواج کرده و به هم محرم بودن. )
وسطای حرفشون، خانومه درباره من گفت و هی هم از کلمه «پاپی اوجول» استفاده می کرد.
دیگه بقیه حرفا و قربون صدقه رفتن هاشون مهم نبود تا اینکه خانم میون صحبتا فرمودن که خونه تنهان و آقا هم برای اینکه خانمشون نترسن و خیالشون راحت باشه فداکاری کردن و قبول کردن که تشریفشون رو بیارن.

منم دیدم اگه ما بخوایم گزارش این اردو رو تحویل بدیم از اینجا به بعدشو دیگه نمیشه تعریف کرد و از طرفی هم نمی خواستم مزاحم این دوتا جغد عاشق بشم. با خودم فکر کردم شاید مثلا بخوان با هم فوتبال دستی بازی کنن یا برن جوج بزنن با نوشابه.
بخاطر همین خونه رو ول کردم و از اونجا زدم بیرون؛ البته زیادم بد نشد چون حالم دیگه داشت از رنگ صورتی و بروکلیای توی سالاد به هم می خورد.


عائــــــــــــــــــــــــــــــــــــو!








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.