هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۱۸:۳۶ چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۸

آرگوس فیلچold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۳ شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۰۱ شنبه ۲۰ شهریور ۱۳۸۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 69
آفلاین
کمپانی برادران تازه وارد مرده تقدیم می کند :


چوپان و گوسفندان گمراه


بازیگران : شخص معلوم الحال 1 در نقش ارباب ده
شخص معلوم الحال 2 در نقش مباشر ارباب
شخص معلوم الحال 3 در نقش چوپان
شخص معلوم الحال 4 در نقش سگ گله
افرادی معلوم الحال در نقش گله ی گوسفندان غیر گمراه!

فینیاس ناگلوس بلک در نقش گوسفند قارتی
ریگولوس بلک در نقش گوسفند خوشتیپ
آرگوس فیلچ در نقش گوسفند قوزی
ابرکسس مالفوی در نقش گوسفند بی پشم
لوسیوس مالفوی در نقش گوسفند طلایی

توجه 1 : کلیه حقوق این اثر جاودانه متعلق به کمپانی برادران تازه وارد مرده می باشد و هر گونه کپی برداری و سواستفاده از آن ، موجب پیگرد های غیر قانونی خواهد شد.

توجه 2 : این داستان کاملا تخیلی و غیر مستند می باشد و هر گونه تشابه اسمی ، رفتاری و مکانی کاملا اتفاقی است!

***

کلوز آپ از صورت خردمند و دنیا دیده ی یک چوپان ریش سفید که با غرور به طلوع خورشید چشم دوخته ...

صدایی توربو در صحنه می پیچد!!

: چوپان!

چوپان بر می گردد و کادر کم کم بزرگ میشود ... چراگاهی سرسبز و وسیع و گله ای گوسفندان پراکنده در چراگاه پیدا می شوند.

شخصی با چند گوسفند در آن سمت چراگاه منتظر چوپان ایستاده است: ارباب دیشب ده راس گوسفند جدید خریداری کرده اند . از شما خواستند که از آنها نیز مراقبت کنید و آداب و رسوم گوسفندان برگزیده ی گله ی ما رو بهشان یاد بدید.

: بله جناب مباشر!

چوپان تعظیم می کند و مباشر همراه با تاریک شدن صحنه از چراگاه خارج می شود.


*

هنگام غروب ، درحال برگرداند گوسفندان به ده!

گوسفندی که قوزی بزرگ روی پشتش دارد با خود غرغر می کند : خورد علف با کارد و چنگال! کی این مدلیشو دیده ؟ این چوپان حتما مغزش معیوبه!

گوسفندی که پشمای ژولیدشو خیلی شیک ژل زده و سیخ کرده به او نزدیک میشود : منو پدربزرگم ( با دمبه ؟! ش به گوسفند قارتی اشاره میکنه! ) هم داشتیم به همین فکر می کردیم! مخصوصا اون علامت های شروع چراگاه و پایان چراگاهش که کلا دیگه خیلی چرته!

گوشفند بی پشمی همراه با گوسفندی پشم طلایی به آنها چشمک می زند : پسر معلومه این وسط تو کله پاچه ی شما چند نفر یکم مغز گوسفندی پیدا میشه ! ما هم بازی!

و این گونه پنج راس از ده گوسفند جدید با هم رفیق میشوند و پیمان می بندند که نذارند قوانین عجیب چراگاه باعث شود اونا گوسفندیت خودشون را فراموش کنند!

*
چند روز می گذرد.

گله سر ساعت به رهبری چوپان و سگش به چراگاه برده می شوند ، در مکان های معین شده ی چراگاه علف های معین شده را به صورت کاملا متمدنانه با کارد و چنگال می خورند ، و سر ساعت زیر آفتابی با درجه ی تعیین شده با تعداد گاز های استاندارد چوپان غذای خود را نشخوار می کنند ، و سر ساعت هم به میزان معینی در جایگاهی مشخص تولید کود می کنند.

یک روز گوسفند بی پشم که گل های آلاله ی آن سمت محدوده ی تعیین شده برای چرا چشمانش را خیره کرده بود ، از محدوده خارج شد و دوان دوان خود را به آلاله ها رساند و بدون کارد و چنگالش شروع به خوردن کرد.

چوپان و سگ همزمان حمله کردند ، سگ پاچه ی بی پشم گوسفند را به دندان کشید و چوپان با ضربات محکم چوبش او را به محدوده بازگرداند و سرش داد کشید : دفعه ی بعد اگر از محدوده خارج شوی ، مجبورم باهات برخورد شخصی کنم!!!

بی پشم لنگ لنگان به سمت دوستانش برگشت و با خشم بع بع کرد : آره ؟ پس این برخورد غیر شخصیش بود؟

گوسفند قارتی که از این بی عدالتی خشمگین شده بود بلند شد و کاردو چنگالش را به یک سمت پرت کرد: من دیگه نمی تونم تحمل کنم! این رسوم احمقانه چیه که به خورد ما می دند؟

دوستانش هم به پیروی از اون کاردو چنگال های خود را به سمتی پرت و شروع به چریدن با لذت کردند .

بقیه ی گوسفندان گله با تعجب و وحشت به این عمل آنها نگاه می کردند !

چوپان و سگ به سمت آنها حمله کردند و سعی کردند تا آنها را با زور و تهدید دوباره به راه راست برگردانند اما ...

*

چند هفته بدین گونه گذشت.

گوسفندان به مبارزه ی بی صدای خود ادامه دادند و زیر طوق قوانین احمقانه ی چوپان و سایر گوسفندان نرفتند.
نه حدود چراگاه را رعایت کردند ، نه آداب خوردن علف توسط آنها را ، نه آداب نشخوار کردنشان را.

چوپان از همه جا نامید شده ، درخواست دیدن ارباب را داد.

*

ده – خانه ی اربابی

: مباشر گفت با من کاری فوری داری ؟!
چهره ی ارباب در سایه کاملا پنهان شده اما قدرت از صدایش می بارد.

چوپان تعظیم کرد و چهار زانو در برابر اربابش نشست.

: موضوع چندتا از گوسفندان جدید شماست ارباب ...

ارباب اخم هایش را در هم کشید : به خاطر چند گوسفند ابله مزاحم من شدی ؟

: گوسفند بله ، اما ابله خیر ارباب!

: حرفت را بزن!

: این پنج گوسفند لعنتی به تمام قوانین و آدابی که ما برای خیر و صلاحشان وضع کرده ایم پشت پا زدند ... آنها را رعایت نمی کنند و باعث بی نظمی در چراگاه می شوند ! می ترسم باقی گوسفندان را هم به گمراهی بکشند!

: مشکلات گوسفندانت را باید خودت حل کنی ! تو چوپانی نه من!

: اما ارباب!

: ساکت باش! و در ضمن! من برای مهمانی بزرگ فردا شب پنج گوسفند بریان برای میز شامم می خواهم ... پنج گوسفند پروار را انتخاب کن و به آشپز بسپار!

لبخندی بر روی لب های چوپان نشست : چشم ارباب ...

*
*
*
تیتراژ پایانی با آهنگ اخراجی ها!


ارزشی قوزدار

[img]http://


Re: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۰:۴۰ چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۸

پرسی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۸ سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۳۴:۰۲ پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۷
از تو میپرسند !!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 3757
آفلاین
انجمن خصوصی

:.: پیام های بازرگانی :.:

فردی با تیریپِ خوف میاد جلوی دوربین و شروع به صحبت میکنه !

- من پرفسور کوییرل ، مدرس ِ تهیه ی لباس های روز برای ساحره ها و جادوگرانِ عزیز به ساده ترین شکل ، و دارنده ی نشانِ وزغ ِ طلایی از مجمع ِ طراحانِ لباس جادوگری هستم ... برای تهیه ی سی دی های آموزشی من میتونید با شماره های همیشگی تماس حاصل کنید .

دوربین روی تکه کاغذ پوستی سوخته ای که 12 خط شماره روش نوشته شده زوم میکنه ، و مجددا به عقب میاد و نمای بسته ای از پرفسور کوییرل رو نشون میده .

- این جلسه ، آموزش ِ عطر دار کردنِ البسه به روش ِ کاملا جادویی هست ، این روش به این دلیل پایه گذاری شده تا ماگل ها و فشفشه های عزیز هم بتونن ازش استفاده کنن ... این جلسه من میخوام نحوه ی عطر دارن کردنِ یک عمامه رو نشون بدم ... از دوربین خواهش میکنم نمای بسته ای از موادِ لازم رو نشون بده تا من توضیحاتم رو بگم .

دوربین بالا و بالاتر میاد و نمای بسته ای از موادی که روی میز سفید رنگِ آشپزخانه منزلِ شخصی کوییرل قرار گرفته ، میگیره ...

- عمامه بنفش رنگ ، یک عدد ؛ 3 پیاز سالم با پوستِ قرمز ؛ 5 پیاز ِ سفیدِ گندیده ، یک تشتِ متوسط ، یک عدد رنده ، ده لیوان آب . خب ، شما بایستی سه پیاز سالم قرمز رو ، توی تشت رنده کنید ، بعد ده لیوان آب رو بهش اضافه کنید ، سپس بدونِ مکث عمامه رو در تشت بندازید ، توجه کنید که حتما عمامه روی آب شناور باشه ، بذارید عمامه یک روز به این حالت بمونه ، بعد عمامه رو از تشت در بیارید و پیاز های گندیده رو لای عمامه بذارید ، یک هفته فرصت بدید تا خوب عطر پیاز ها رو بگیره ... حالا شما صاحبِ یک عمامه بنفش معطر هستید !

لحظه ای مکث میکنه ، لبخندی به دوربین میزنه و ادامه میده : البته ، لازم به ذکر هست ، دوستانی که تمایل دارن این آموزش یا سایر آموزش ها رو از مرحله مقدماتی تا پیشرفته بصورت تصویری ببینن ، با شماره هایی که اعلام شد تماس بگیرید و الواح ! فشرده ما رو دریافت کنید .

:.: پایان پیام های بازرگانی :.:

پیام بازرگانی به پایان میرسه ، و تیتراژ فیلم شروع میشه .

فرد 23 ساله ای ، وارد دفتر مرکزی جادوگران میشه ، و شروع به صحبت با عله میکنه ...

- سلام ... سلام عرض شد
عله : بفرمایید
- ببخشید ، واسه ی این آگهیتون مزاحم شدم ، خواستم اگه بشه اینجا استخدام بشم
عله : مدارکتون رو آوردید ؟
- بله بفرمایید !
عله : کامله ؟
- کامله ، مدارک همش کامله !
عله : سابقه عضویت ؟
- والا سابقه عضویت که ... سابقه عضویتی ندارم من
عله : نمیشه که آقاجون ! سابقه عضویت باید داشته باشی !
- خب ، آخه چیکار بکنم من ؟ من الان هر جایی که رفتم بهم میگن باید سابقه عضویت داشته باشی ، من نمیدونم از یه جایی باید شروع کرد بالاخره !
عله : من شرمندم سابقه کار باید داشته باشی !
- خوب آخه بالاخره ... شما ام ببینین ، من الان بی سایتم ! دارم هر ... یعنی نمیدونم چیکار باید بکنم !
عله : مشکل من نیست ، بفرما سر راه وایسادی !
- تو رو مرلین یه توجهی بکنین ، یه لطفی در حق من بکنین
عله : شرمندم ، حرکت کن ، بفرما
- باشه !

آخه بابا سایتت آباد منو درکم کن !
نگو جلو راه وایسادی ارزشی حرکت کن !
تو اینجا نشستی واسه اینکه جوابمو بدی
پایینو نگاه نکن ، پروفایل ِ بی پستمو ببین
اگه نیازمند بودی میشدی مالدبر
ببین اسم ِ مهمان بالای همه ی پستای منه
عصبانیم ، یه ولدمورتِ خوف بیشتره توم
چرا اون با پروفایل ِ خالی و ده پست بره تو ؟


بازیگران :
پرفسور کوییرل
آلبوس دامبلدور
اینیگو ایماگو
آبرکسس مالفوی
مرلین
پرفسور گرابلی پلنک
آنیتا دامبلدور
هری پاتر
پرسی ویزلی
و با حضور افتخاری افراد مجهول الهویه
بدونِ هنرمندی عمه مارج و ریپر


همینا میتونه اعضای جدیدِ مارو سیر کنه
حدس زدی یه روزی پیشش دسترسیت گیر کنه ؟
تا که میرسه به من ِ بدبختِ ارزشی ، میگه الان نه ، باشه بعد ، وقتِ سِروره !
بیا یه کار ِ خیری بکن توی سایتت
اجازتو نمیخوام بذارم توی نحوه
نگو مدارکت ناقصه تو فردا بیا
همه چیزو کامل کن و بعد ور دار بیا
واسه عضویت دقت کن به ضابطه ها !
باید داشته باشی پنج سال سابقه عضو !
نمیخوام پست بزنم الکی شلوغ بکنم
بگو پنج سالو من از چه سایتی شروع بکنم ؟


فیلمبرداران :
بلاتریکس لسترنج
مورگانا لی فای

منو داری میبینی که از این سایتِ مسخره سیرم
از همه تاپیکا بریدم یه عضو ِ بوقم !
شناسمو میبندم و شبونه میرم
به خاطر ِ تو ، دیگه فعالیتم تمومه بی رحم


صدابرداران :
برتا جورکینز
ریگولوس بلک

لاگین شدی میخوره به سرت هوای سایت
تو پیام امروز بخونِ ، صفحه ی حوادثو
ببین ، مدیری که دخترشو بلاک کرده بود
بعد خودشو پرت کرد از پشتِ چت روم
میگی چه مدیر ِ بیرحمی چه سایتِ خزی ؟
چیه ؟ خراب شد اولِ روز ِ تفریح ؟
اگه دقت کنی با کمی ریشه یابی
میفهمی که حتی یه مدیرم میشه یاغی


مشاورین :
مشاور برداشت صحنه های مظلوم نمایی : نیمفادورا تانکس old
مشاور برداشت صحنه های منطقی و حمایت گرانه : آبرفورث دامبلدور
مشاور برداشت صحنه های خشانت آمیز : بلاتریکس لسترنج
مشاور برداشت صحنه های ارزشی : اینیگو ایماگو
مشاور برداشت صحنه های حائز اهمیت : آنیتا دامبلدور
مشاور برداشت صحنه های ارزشی : ریگولوس بلک
مشاور برداشت صحنه های مضحک : آبرکسس مالفوی

اون مدیر ای کاش باز عضو میشد
واست تعریف میکرد داستانِ مدیریتشو
روزی که عله منوی مدیریتو هدیه میکرد
مدیر داشت از خوشحالی ملتو بلاک میکرد
با وجود استرجسی که هر روز بیکار بود
پشتِ مانیتور نشسته و هی عکس آپلود
میکنه و درخواستِ تایید ها هر روز قد میکشه
استر روی امضای ملت همش خط میکشه
بندِ امیدش به رای آوردن تو ترین ها پاره شد باز
آخر سرم که بخش چت باکس کارشو ساخت
ارزشی تویی مرلین ببخشه گناهاتو
حالا برو بخون پیام شخصیای تکراری مافلداتو


اسپانسر های مالی :
کارخانه دستمال سازی اسکاور
کارخانه آفتابه سازی مرلین


چیه فکر میکنی حالا که تو پشتِ منویی
از ما بالاتری ؟ یعنی تو بوقی نیستی ؟
طوری صحبت میکنی انگار که داری الان
سایتِ مایکروسافتو درست میکنی پشتِ پی سی
خیلی شده یه جوون جلوی تو ظاهر بشه
یه جوونِ پر فعالیت که حالا اسم ِ بلاکو یدک میکشه
این همه سال زحمت کشیده واسه پستی
که فردام با پستِ زیاد بره تو گروهی
دیگه خودتم میدونی اینه گفته ی سایت
باید با پست بشینی تو دفتر نظارت
و توی نظارت چیزی به اسم وفا گمه !
گذشت وقتی که میگفت مهم خودِ عضوه !
عله از در بیاد تو همه چیزو فرار میکنه
بعد مرلین از پنجره فرار میکنه
سایتت آباد منو درکم کن
نگو جلو لینکِ عضویت وایسادی آقا حرکت کن !


تهیه کننده و کارگردان : پرسی ویزلی


زنِ مسنی در حالی که دستِ دختر بچش رو گرفته وارد کتابفروشی آقای مورفی واقع در کوچه ی دیاگون میشه ، قفسه های چوبی طویل و بسیار بلندی که برق میزنند مجاور دیوار های مغازه چیده شدند . درون هر یک از قفسه ها تعدادِ بی شماری کتاب های قطور که عموما تاریخچه بخش های مختلف دنیای جادوگری هستند قرار دارند . زن دستِ دخترش رو رها میکنه و به سمتِ پیشخوان حرکت میکنه و با صدایِ نازکِ زنانه ای شروع به صحبت میکنه : اوه سلام آقای مورفی ! خیلی وقت میشه که ندیدمتون ، فکر میکنم جغدِ شوهرم امروز بهتون رسیده باشه ، در موردِ اون تاریخچه ای که میخواستم ...

دختر بچه که تازه خواندن و نوشتن رو یاد گرفته ، با علاقه به قفسه های بزرگ نگاه میکنه ، بالای هر یک از قفسه ها برچسبی که نشون دهنده موضوع کتاب ها هست قرار داره و دختر بچه برای اینکه بتونه اون برچسب ها رو بخونه ، مجبور میشه کمی عقب تر بره و روی پنجه پاهاش بایسته : این قفسه تاریخچه های وزارت سحر و جادو رو داره ... امم ، این تاریخچه مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتزه !

و به سمتِ قفسه میره و یکی از کتاب ها رو بیرون میکشه " تاریخچه مدیرانِ ارشدِ هاگوارتز " چشمانش برقی میزنن و کتاب رو باز میکنه و شروع به خوندن میکنه .

مینروا مک گونگال به عنوانِ مدیریت هاگوارتز منصوب شد ولی بعد از مدتی به دلایلی نامعلوم کنار رفت و آلبوس دامبلدور مقام ِ مدیریت هاگوارتز را گرفت ، ولی مدیریتِ وی نیز چندی نپایید و استعفا کرد . شخص ِ بعدی که مدیریتِ هاگوارتز را بدست گرفت ، جنجالی به پا شد ، او کسی نبود جز پرفسور کوییرل ...

دختر بچه جیغی کشید و دوان دوان به سمتِ مادرش دوید ، ردای مادرش را کشید و با لحنی شیطنت آمیز و کودکانه گفت : مامان ! مامان ! اینجا رو ببینید !

زن از اینکه دخترش مزاحم ِ صحبت او با آقای مورفی شده بود ، کمی رنجیده بود ، ولی با این حال ، به سطری از کتاب که دخترش به آن اشاره میکرد نگاه کرد : جنجالی به پا شد ، او کسی نبود جز پرفسور کوییرل ... امم ، ولی این ... اینکه ...

دختر بچه فریاد زد : آره مامان ! اسمه منو اینجا نوشته ! اینجا نوشته کوییرل ! منو میگه !

آقای مورفی لبخندی زد و گفت : نه دخترم ، ایشون یکی از پرفسور های هاگوارتز بودن که مدیر هم شدن ، شما نمیشناسیش ، بر حسبِ اتفاق میگی !

دختر بچه به عکس ِ پرفسور کوییرل اشاره کرد و گفت : ولی نگاه کنید ! عمامش رو ببینید !

آقای مورفی از پشتِ پیشخوان بیرون آمد و گفت : ولی تو که از این عمامه ها نداری !

دختر بچه اخمی کرد و گفت : مامان ! لطفا !

مادر دختر، با بی میلی ، دست در ردایش کرد و تکه ی پارچه ی در هم پیچیده ای که به رنگ بنفش بود در آورد و با دستِ دیگرش بینی اش را گرفت ؛ آقای مورفی فریاد زد : ولی ... اوووف ! چه بودی پیازی میده ! عمامه کوییرلِ مدیر هم همین خاصیت رو داشت ...

بالاخره بعد از مقداری بحث و کشمکش ، دختر بچه به گوشه ای از مغازه کتابفروشی رفت و روی مبل راحتی ای نشست و کتاب را ورق زد تا به صفحاتِ وسط آن رسید ، با خطِ درشتی نوشته شده بود :


" خاطرات چهارمین مدیر هاگوارتز ، پرسی ویزلی "

پرسی مینویسد :
امروز بعد از کلی درگیری با بچه های سال اولی ، بحث و دعوا با اساتیدی که قصدِ مرخصی گرفتن داشتن و همینطور با هاگرید که باز هم دانش آموزان رو به جنگل ِ ممنوعه برده بود ، به دفتر توجیهات برگشتم ، امروز یادِ خاطره ای افتادم که دوست دارم اون رو بنویسم و شروع به نوشتن میکند : طرحی ارائه کردم برای ایجادِ زمین بازی کوییدیچ ...


:.: فلش بک - سال ها قبل :.:
پرسی به دفتر گفتگو با مدیران میرود و مینویسد :
مدیرانِ عزیز ! من تا حالا پنجاه و پنج تا بلیت و هفتاد و شش تا پیام شخصی دادم بهتون ! خیلی خوب میشه که انجمن تفریحی به اسم انجمن کوییدیچ داشته باشیم ، اینطوری ملت میتونن توش رول کوییدیچ بنویسن و مسابقه بدن و کلی لذت بخشه ! مطمئنم همه گیر میشه و همه بهش علاقه مند میشن .

پرفسور کوییرل با بی میلی جواب میدهد :
متاسفانه دلیل ِ شما برای ایجادِ این انجمن کافی نیست ! لطفا توضیحاتِ بیشتری ارائه کنید .

پرسی که برایش عجیب به نظر میرسید که با وجودِ همه ی چیزهایی که بصورت خصوصی و عمومی گفته بود ، باز هم دلیل بخواهند ، نوشت :
ببینید ، توی این انجمن چند تا تاپیک باز میکنیم ، که ورزشگاه میشن ، تاپیک لیگ برتر باشگاه ها هم که هست و میتونیم از اونم استفاده کنیم . ملت میان یه تیم هفت نفره کوییدیچ بر میدارن ، و بعد مسابقه میدن و داور هم داوری میکنه .

پرفسور کوییرل باری دیگر جواب میدهد :
امم ، ممنون از این پیشنهادت ، ولی موردِ تایید مدیران واقع نشد ! دیگه درخواست نده ، این بخش ایجاد نمیشه !

بعد از روز ها و ماه ها ، تلاش ِ شبانه روزی برای ایجاد این انجمن و طرح های ارائه شده توسطِ افرادِ متفاوت ، انجمن زمین بازی کوییدیچ ایجاد شد .

پرفسور کوییرل مینویسد :
خب ! بالاخره بعد از یک سال مشورت با مدیران این انجمن رو ایجاد کردم ، شما از الان به مدت چهار روز برای فعال کردنِ این انجمن وقت دارید ، اگر بعد از چهار روز انجمن کمتر از هفتصد تا پست بخوره ، بدونِ هماهنگی با شما ، انجمن حذف میشه

ملت :
:.: پایان فلش بک - سال ها قبل :.:

دختر بچه :

و با اکراه از جاش بلند میشه و کتاب رو دستِ آقای مورفی میده و منتظر میمونه تا خریدِ مادرش تموم شه .


سویی دیگر - دنیای جادوگران
اوضاع به خوبی و خوشی میگذره و همه در آرامش به سر میبرن که فردی مجهول الهویه پستی خشانت آمیز میزنه : سلام ! من دیدم که مرگخوارا انجمن خصوصی دارن ! ولی ما نداریم ! این یعنی چی ؟! این یعنی توهین به ما !

پرفسور کوییرل : دوستِ عزیز ! توی کتاب همه چیز مرگخواران مخفی بود ولی همه چیز محفلی ها مشخص و روشن بود ! این دلیلی شد که ما برای محفل انجمن خصوصی درست نکنیم و به کتاب وفادار باشیم !

فرد مجهول الهویه دو : یعنی چی ؟! اصلا اینجا چه ربطی به کتاب داره ؟! بالای اینجا نوشته سایتِ جادوگران ! اگر قراره همه چیز به کتاب مربوط باشه ، اسمه اینجا رو بکنید کتابِ جادوگران !!

پرفسور کوییرل : در هر صورت ما به کتاب وفادار هستیم و این انجمن ایجاد نمیشه !

افرادِ مجهول الهویه سه و چهار و پنج : باید زودتر این انجمن خصوصی رو ایجاد کنید !

پرفسور کوییرل : حالا که همه موافقید مشکلی نیست ! ایجادش کردم !


چند ماه بعد
پرفسور گرابلی پلنک : سلام کویی چطوری خوبی ؟! حاجی من تصمیم گرفتم یه انجمن ِ خصوصی برای الف دال بزنم !

پرفسور کوییرل : تصمیم ِ خوبیه ، ممنون ، ایجاد شد !

پرفسور گرابلی پلنک : اوه ممنون


چند روز بعد
آنیتا : آقا من رفتم چک کردم ، دیدم که این الف دال مشکل داره ! یعنی توی کتاب مشکل داره ! ببینید ، توی کتاب محفل و الف دال از هم جدا بودن ، یعنی هری و هرمیون و اینا توی الف دال بودن ، محفلیا هم که توی محفل ! ولی اینجا همه محفلیا و الف دالیا تو همن مثل این میمونه که توی کتاب تعدادی پسر بچه سفید یه جا جمع شده باشن ، بعد دامبلدور بدون توجه بهشون رد بشه ، ولی کوییرل بیاد اونا رو توجیه کنه


آلبوس میپره وسط و با عصبانیت میگه : ببینید فقط من لازمه یه چیزی رو بگم ، هر کاری که میخواید بکنید ، بکنید ، فقط من به هیچ وجه اجازه نمیدم انجمن الف دال با محفل ادغام بشه ! یعنی شما هر کاری که میخواید بکنید ، اصن بزنید شناسه من و همه محفلیا رو حذف کنید ، ولی من حتی اگر شناسه هم نداشته باشم ، بازم اجازه نمیدم الف دال با محفل ادغام بشه .


سویی دیگر - دنیای ماگل ها

پدر خانواده بعد از مدت ها کار کردن ؛ ساعتِ دوازده نیمه شب خسته و کوفته میرسه خونه و با صدای بمی میگه : سلام خانوم ! سلام بچه ها !

خانوم خونه : سلام عزیزم ... خسته نباشی

پدر خانواده دستی به سبیل هاش میکشه و میگه : پس چرا بچه ها سلام نکردن ؟!

خانوم خونه : رفتن اینترنت ، حواسشون نیست !

پدر خانواده از کوره در میره و فریاد میزنه : چی ؟! این موقع شب پاشدن رفتن اینترتت ؟! خاک بر سرت کنن که یه ذره حواست به بچه ها نیست ! حواسشون نبود ؟! آخه زنیکه اگر اونا حواسشونم بود که نیستن که بخوام سلام بدن ! هر طوری شده زنگ بزنه بگو پاشن بیان که میخوام با کمربند سیاه و کبودشون کنم

خانوم خونه مقداری خودش رو لوس میکنه و آماده ی ناز کشیدنِ شوهرش هست و با لحن ِ لوسی میگه : عزیزم اینترنت درستشه ! بابا تو نمیدونی اینترنت چیه که آخه بیا توضیح بدم !

پدرخانواده که اصلا حوصله لوس بازی خانومش رو نداره با عصبانیت و با پشتِ دست یه ضربه ی کاری و قشنگ میزنه تو دهن ِ خانومش و فریاد میزنه : اصلا حوصله ی لوس بازیه تو رو دیگه ندارما ! همون اینترچی چی هر کوفتی که باشه این موقع شب نباید برن !

خانوم خونه که اشک تو چشماش جمع شده ، با عصبانیت به سمتِ اتاق ِ بچه ها میره ، در رو باز میکنه و میگه : بچه ها ! باباتون اومده ! عصبانی هم هست ، زود باشید بیاید !

بعد از چند دقیقه بچه ها از اتاق میان بیرون و با پدرشون که کمربند به دست وایساده مواجه میشن .

پدرخانواده : تا این موقع شب کدوم گوری بودین ؟!
بچه ها با هم : بابا ما که تو اتاق بودیم ؟!
پدرخانواده : من این حرفا حالیم نیست ، مادرتون گفته اینا رفته بودن اینت... اصن هر کوفتی ! آخه چرا شما حالیتون نیست که این موقع شب بچه باید خونه بمونه ؛ و به سمتِ بچه ها حمله میکنه و تا میتونه با کمربند میزنتشون .

بچه اول : عووووورت ( افکتِ بیرون زدنِ خون از گوش )
بچه دوم : عوووووق ( افکتِ بالا آوردنِ مقادیر زیادی خون )
پدر خانواده : حالا فک میکنم دیگه آدم شدید !

خانوم خونه که زبونش بند اومده جیغ میکشه : وای بچه های منو کشتی مرد ! الهی گور به گور بشی ! الهی جوون بمیری ! الهی بری زیر قطار ! الهی از دره پرت شی مفقود الاثر شی ! الهی تصادف کنی دستت از آرنج قطع بشه !

پدر خانواده :

دو ساعت بعد
بچه ها حالشون بهتر شده ؛ پیش مادرشون میرن و با التماس خواهش میکنن که باز هم بذاره بشینن پای کامپیوتر و برن اینترنت ، مادرشون هم بهشون اجازه میده ؛ بچه ها میرن اینترنت .


تلویزیون ماگلی - پیام های بازرگانی

پسر کوچیک خانواده میاد پشتِ کامپیوتر میشینه و وارد اینترنت میشه ، مادرش هم پشتِ سرش میاد و کمربندی که به صندلی وصل هست رو دور بدنِ پسرش میبنده و صدایی شنیده میشه :
از فرزندانمان در محیطِ اینترنت محافظت کنیم !

مادر خانواده که این پیام بازرگانی رو میبینه کلی هیجان زده میشه ؛ به اتاق ِ بچه ها میره و مقداری طنابی که از قبل کنار گذاشته بود رو دور بچه ها میپیچه و میگه : من ازتون توی محیطِ اینترنت محافظت میکنم بچه ها !

بچه ها :

بچه اول : بریم تو کدوم سایت ؟!
بچه دوم : امروز یکی از بچه ها آدرس یه سایتو داد ... اسمش جادوگران دات او آر جی بود !

بچه ها وارد سایت میشن ، عضو میشن و با کلی انرژی و امید ، لاگین میکنن و برای آشنایی با سایت تاپیک ها رو باز میکنن .

Re: دفتر ناظرین شهر لندن
ابرکسس مالفوی : چرا شما پستا رو پاک کردید ؟! شما توهین کردید به من ! شما نباید پستِ منو ویرایش میکردید ! من عضو گولاخی هستم ! من گیلدی ام ! من قبلا مدیر بودم ! شما باید بیاید از من عذرخواهی کنید ! من منتظر عذرخواهی میشینم ... دالی ! من هنوز منتظرما !

بچه اول : عضو تازه وارد میتونه انقدر ارزشی باشه ، ولی چطور میشه کسی که قبلا مدیر بوده بعد از کنار رفتنش از مدیریت انقدر ارزشی بشه ؟!

بچه دوم : احتمالا از اول ارزشی بوده !


Re: دفتر ناظرین شهر لندن
پرفسور کوییرل : هر عضوی میتونه توی تاپیک ها با هر سوژه ای که خواست پست بزنه ! هر پستی که دلش میخواد ! ناظرم حق نداره بهش چیزی بگه !


Re: دفتر ناظرین شهر لندن
آنیتا دامبلدور : آبرکسس با اجازه ی من یه پست اینجا میزنه ، کسی پستشو پاک نکنه و فحش نده بهش

بچه اول : امم ، بذار من اون صفحه ی قوانین سایت رو که باز کرده بودم بیارم رو ... امم ... آها ! اینجا نوشته : " ناظر در انجمن خود اختيار تام دارد "

بچه دوم : ها ؟! پس چطوری میشه یه مدیر از قوانین خبر نداشته باشه و خودش نقضشون کنه ؟! برای چی انقدر دخالت میکنن اصن ؟!


بچه ها بیخیالِ اون بحث میشن و مشغولِ خوندنِ سایر قوانین سایت میشن " ایفای نقش باید با فعالیت همراه باشد. در صورتی که یک عضو ایفای نقش سایت فعالیتی در ایفای نقش نداشته باشد، از ایفای نقش اخراج خواهد شد. همچنین هر فردی که بیشتر از یک ماه در انجمن ایفای نقش پست ارسال نکند از ایفای نقش اخراج خواهد شد. "

بچه اول : ایول ! اینجا ایفای نقش داره !
و از اونجایی که یک هری پاتریست دو آتشه هست ، دنبالِ فردی که شخصیتِ هری پاتر رو داره میگرده : آهان پیداش کردم ! اوه ! مدیره ! امم ... بذار ببینم ... با توجه به این قانون ، فردی که بیشتر از یک ماه در انجمن ایفای نقش پست ارسال نکند از ایفای نقش اخراج خواهد شد ! بذار ببینم ...

بچه دوم : داداشی اینکه آخرین پستِ ایفای نقشش مالِ سالِ 83 هست

بچه اول : اه ! اینجام پارتی بازه ! و تاپیک گفتگو با مدیران سایت رو باز میکنه .

گفتگو با مدیران ، انتقاد و پیشنهاد و ...
هری پاتر : بارون خون آلود برای زحماتی که کشیده هنوز هم مدیر هست ! نه به خاطر فعالیتش !

بچه دوم : ها ؟! مگه چی شده ؟!

بچه اول به سرعت پروفایل بارون رو باز میکنه و شروع به دیدنِ اطلاعاتش میکنه : امم ... بذار ببینم ... اوه ! آخرین بار 11 ماه پیش لاگین کرده ، آخرین پست هم که ... اوه ! زده رو دستِ هری !

بچه دوم : چه بامزه ! برای زحماتی که کشیده ! فک کن ! اگر توی یه مملکت هم رییس جمهور هاش به خاطر زحماتی که کشیدن رییس جمهور میموندن ، ما چقدر رئیس جمهور داشتیما

تاپیکِ مجمع عالی ویزنگاموت توجه بچه ها رو جلب میکنه ، به همین خاطر تاپیک رو باز میکنن و شروع به خوندنِ پست ها میکنن .

Re: مجمع عمومی ویزنگاموت
مرلین : من نماینده ریون هستم ! من نظرم اینه که اصن بحث نکنیم ، مستقیم حذف کنیم انجمنو ! همون یه تاپیکم زیاده ! اصن باید بزنیم تو دهن ِ این بوقیای ارزشی


Re: مجمع عمومی ویزنگاموت
آلبوس دامبلدور : من تو رو قبول ندارم مرلین ! من جای تو مورگانا رو گذاشتم ! لیستِ مجمع رو هم بروز کردم ! باید برای دوستانی که در این مورد سوال داشتن بگم که اعضایی که شایستگی بالایی داشتن عضو ِ مجمعن !

بچه اول : امم ! بله بله شایستگی متینه ! داوشی ! تو فک میکنی اینا به خاطر فعال بودن عضو مجمع شدن ؟!

بچه دوم : نه باب ! بغیر از یکی دو نفر کسی فعال نیس که !

بچه اول : امم ، داوشی ! فک میکنی به خاطر اینکه نویسنده های خوبین انتخاب شدن ؟!

بچه دوم : باب بغیر از دو سه نفر کسی نویسنده خوبی نیس که !

بچه اول : یعنی به خاطر جیگر بودن انتخاب شدن ؟!

بچه دوم : عهه ! بابا بغیر از دو سه نفر اینجا کسی جیگر نیس که !

بچه اول : اه ! اصن کوفت ! من چمیدونم واسه چی انتخاب شدن ! و آخرین پست رو میخونه .

Re: مجمع عمومی ویزنگاموت
اینیگو ایماگو : خب ، باید بگم که اصلا زدنِ مجمع از اولم کار اشتباهی بود من این مجمع رو زدم که چند نفر جمع شیم حرف بزنیم بخندیم ، نمیدونستم ملت انقدر جوگیر شدن که فکر میکنن نظرشون اهمیتی هم داره من شخصا این مجمع رو حذف شده اعلام میکنم و اعلام میکنم که بحث ها تمومه و این حرفا !

بچه اول : اوه ! چه پستِ قشنگی !
بچه دوم : فک میکنم این بهترین پستی بود که اینیگو زده بود ؟!
بچه اول : ها ؟ تو مگه اینیگو رو میشناسی ؟!
بچه دوم : نه خب !

بچه اول : ببین داوشی ! اینجا اصن هیچیش معلوم نیست ! خودِ مدیراش که به قوانین توجه نمیکنن ، ملتم که همش برای قدرت و اینا دارن خودشونو میکشن ، اعضای معمولیشم که سر چیزای مسخره دارن دعوا میکنن همش ، خودشونم از اختیاراتشون که سر در نمیارن ! به نظرم اینجا فایده نداره !

بچه دوم : موافقم ! خیلی مسخرست !

بچه اول : به نظرت چه کاری بکنیم که از فعالیت توی این سایتِ مسخره با ارزش تر باشه ؟!
بچه دوم : امم ، بریم آهنگای جسی مک کارتنی * رو دانلود کنیم !
بچه اول : باب همه ی آلبومای اونو که داریم ! بریم موزیک ویدیوی جدیدِ جاستین بیبر ** رو دانلود کنیم !


* جسی مک کارتنی ( Jesse McCartney )
** جاستین بیبر ( Justin Bieber )
این دو نفر خواننده های محبوبِ ماگلِ خارجی کارگردان میباشند !


ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۲۸ ۰:۵۱:۲۹

ما شیفتگانِ خدمتیم ، نه تشنگانِ قدرت


Re: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۲۳:۱۹ سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۸

hdmfans


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۷ سه شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۵۲ دوشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 45
آفلاین
قیام 1

بازیگران »

جیمز سیریوس پاتر
آبرفورث دامبلدور
سارا اوانز
آلبوس دامبلدور
سوروس اسنیپ



بر اساس نمایشنامه ای از سیریوس بلک

کارگردان » سوروس اسنیپ
تهیه کننده » سوروس اسنیپ




تصویر روشنی از یک اتاق بزرگ و اشرافی پدیدار میشه که به خوبی تمام زوایاش توسط دوربین نشون داده میشه. میز بزرگی از جنس چوب بلوط با شش صندلی نقره که دورش چیده شدن در وسط اون اتاق قرار گرفته.

دوربین بر روی در ثابت میشه و در همون موقع سه نفر وارد اتاق میشن.
آلبوس دامبلدور، آبرفورث دامبلدور، و جیمز سیریوس پاتر به سمت میز گام بر می دارن.

رداهایی شیک و براق پوشیدن و چهره هایی جدی به خود گرفتن. هر سه نفر به دور میز گرد میشینن.
آلبوس دامبلدور رو به جیمز می کنه: برنامه ها چطور پیش میره، جیمز؟ همه چیز.... آمادست ؟
- البته آلبوس... همه چیز رو تحت نظر دارم. به زودی میتونیم ضربه نهایی رو بزنیم.

و هر دو به چهره ی متفکر آبرفورث خیره میشن و دوربین هم ابروان پهن و در هم کشیده ی آبرفورث رو نشون میدن که در صورتش خودنمایی می کنه.

- خب، آبر ؟ تو برادریت رو به ما ثابت کردی. فکر نکن به اونا خیانت کردی... اونا به محفل خیانت کردن و تو برای نجات محفل با ما همراه شدی... خاطیان باید به سزای عملشون برسن.

و آبر به نشانه ی تأیید سرش رو تکان میده. و ناگهان روش رو به طرف جیمز می کنه و میگه: مطمئن شو که پیروز میشیم... اونا گریملود رو پایه گذاری کردن و تونستن موقعیت خوبی رو به دست بیارن. می فهمی که چی میگم ؟

جیمز قاه قاه بلندی سر میده و آلبوس رو نیز با خودش همراه می کنه. سپس با لحنی تمسخر آمیز میگه : تأسیس بدون برنامه و هدف به چه درد می خوره آبر ؟ می بینی ؟ اونا حتی تو رو خام کردن... نگران نباش... ما پیروزیم...

دوربین بار دیگر دیوارهای کاغذشده ی اتاق رو نشون میده و فرش سرخی که در کف اون پهن شده. سپس تصویر تاریک میشه و این بار در کلبه ای تاریک و پوسیده که با نور فانوس ها روشن شده فیلمبرداری از سر گرفته میشه.

- تو مطمئنی، سوروس ؟
- آره سارا! من با چشمای خودم دیدم... اونا میخوان بنیان گذاران گریملود رو کنار بزارن... با چشم خودم دیدم که آبرفورث پیش اونا رفت و به ما خیانت کرد... باید چیکار کنیم ؟! من نگرانم ... نباید ارباب رو خبر کنیم ؟

دوربین روی زنی با موهای بلند و چشمانی زیبا و با پوستی سفید و جذاب مکث می کند که یکی از ابروانش را بالا انداخته و در واکنش به حرف سوروس جواب میده : نه سوروس ... نه! اگه بخوان از ولدمورت کمک بگیرن بزرگترین خیانت رو به محفل مرتکب شدن ... نمی فهمم... نمی فهمم چرا... از همون اول گفتم که نباید دوستیشونو به هم بزنن، اما کار از کار گذشته، جیمز تشنه ی قدرته و آلبوس رو هم فریب داده و همراه خودش کرده ... وای خدا دارم دیوونه میشم.

و سرش رو به شدت تکان میده.

سپس از روی صندلیش بلند میشه و در کلبه قدم می زنه. یه مبل راحتی و یه تخت پوسیده و کهنه در دو گوشه ی کلبه قرار گرفتن. رنگ کلبه گرفته و الوارهاش پوسیده شده اما سارا اوانز مدت زیادیه که به این زندگی عادت کرده، در کنار دریاچه سیاه.

- میدونی سوروس، یاد چه شعری می افتم ؟

و سوروس در حالی که از روی صندلی به سارا نگاه می کنه سرش رو به نشونه ی نفی حرکت میده.

- یاد شعری میفتم که کلاه گروه بندی میخوند اما ما هیچ توجهی بهش نداشتیم حتی سیریوس هم تلاش کرد به ما اون رو بفهمونه اما باز هم بهش توجهی نکردیم و فقط خندیدیم... میخوای یه تیکش رو برات بخونم ؟

و سوروس به نشونه ی تأیید سرش رو تکون میده و با لحنی ملایم میگه : بله

"نمیتونم باور کنم که اونا تا این حد شدن عوض
چه کرده با جادوگران سفید این کینه و هوس !

دو برادری که یک روز مثل دوتا ستون بودن
حافظ گریمولد و پایه ی زیر اون بودن

افتادن به جون هم با طعنه و پرده دری
هر دوتاشون جدا از هم به دنبال سلطه گری

چه میشه کرد وقتی دوتا داداش جنجال و بلوا می کنن؟
چه میشه کرد وقتی با هم دوئل و دعوا می کنن؟"


سپس نفسی از سر نداشتن چاره و گریز کشید و گفت : واقعا حق با کلاهه. وقتی اون راهی نداره منم نمیتونم راهی پیدا کنم...

سوروس از جاش بلند میشه و دستان سارا رو می گیره و رو در رو در چشمانش چشم می دوزه و میگه : نگران نباش سارا... بالاخره راهی هست ... ای کاش من زمان رخ دادن این وقایع تلخ بودم اما هنوزم دیر نشده ... هنوز اونا قیام نکردن... هنوز فرصت داریم.

و در زیر نور فانوس اشک از چشمان سارا اوانز جاری میشه. بعد سوروس دستش رو رها می کنه و دوربین روش زوم می کنه که از کلبه قدم به تاریکی شب می گذاره.....




-------------------------------------------------

توجه کنید که :

1- هدف بنده توهین به هیچ شخص خاصی نبوده و همچنین برای موضع گیری یا حمله یا دفاع هم نبوده! صرفاً جهت یادآوری خاطرات خوب هست.

2- قسمت دوم فیلم فردا شب اکران میشه.


با تشکر


ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۲۷ ۲۳:۲۱:۲۸


Re: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۱۴:۱۳ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸

ریگولوس بلکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ سه شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۳۷ چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۰
از جون گرابلی و انجمنش چی می خام؟!؟
گروه:
کاربران عضو
پیام: 167
آفلاین
استودیو " ماهی مرکب فیلم " تقدیم می کند:

فیلمی کوتاه از فیلم ساز تازه وارد مرده، ریگولوس بلک

"به خاطر یک مشت سوژه "

بازیگران>
ریگولوس بلک در نقش خودش،
لوسیوس مالفوی در نقش خودش
دراکو مالفوی در نقش خودش
لرد در نقش پیر روشن دل داستان
عوامل>
فیلنامه و کارگردان و خانواده ی اقای رجبی: ریگولوس بلک
طراح لباس: ابرکسس مالفوی
صدابردار و گذار : فینیاس مالفوی
صحنه ی های جلوه دار: پرسی ویزلی
تدوین: ابرفورث دامبلدور
فیلم بردار: آرگوس فیلچ
توضیحات اضافی>
درجه ی کیفی: آپارات
سطح مخاطبان:
+ ارزشی

توضیح فیلم ساز: این فیلم در سطح بالایی از عرفان و ارزش ها تهیه شده، لذا از مخاطبانی که از درک این ارزش ها عاجزن، خواهشمندم به تماشای فیلم های دیگر بپردازن، و من بعدا، هیچ گونه مسئولیتی نمی پذیرم! و هر گونه رابطه رو تکذیب می کنم!



( وسط بیابون هاگزمید، پشت کافه ابرفورث دامبلدور)
(( ساز بادی: قاقاقاقارت،قاقاقاقارت،قاقاقاقاقاقارت،قاقاقاقاقارت و ...))

ریگولوس، لوسیوس و دراکو دور یک دایره ایستادن و دستشون به کمرشونه
دوربین روی چهره ی خوشتیپ ریگولوس میره، وچون فیلم بردار قوزی بوده، فقط یقه ی باز ریگولوس که خیلی سفید بوده، دیده میشه
دوربین می چرخه و روی لوسیوس میره، و تصویر شیکمش دیده میشه.
دوربین روی دراکو میره که بعلت کهنه بودن آپارات، خفاش خفاش دیده میشه.

(( ساز بادی:قاقاقاقا،قاقاقااقاقارت،قاقاقااقاقاقا، قاقاقااقاقاقاارتتت ...))

دوربین زوم اوت میکنه
پاتر که دور خودش حلقه شده و بهش سیخ جارو چسبوندن، از وسط صحنه قل می خوره میره
دوربین دوباره زوم این میکنه
ریگولوس یقه اش بازتر شده و از کرم پودر اکلیلی که به سینه اش زدن برق برق میزنه، لوسیوس همون یه تیکه از شیکمش لخته و روی عکس نارسیسا رو تاتو کرده، چهره ی دراکو هنوز خفاش خفاشیه.
((موسیقی به اوج خودش می رسه))
پاتر تند و تند به صورت حلقه ی جارو سیخ چسبیده؛از این ور به اون ور قل میخوره.
((موسیقی قطع می شه))

دراکو از توی جیبش سوژه " خاطرات تحصیلی لرد سیاه " رو در میاره و به سمت ریگولوس پرتاب می کنه

((خاطرات لرد به صورت رشته های نقره ای به صورت جلوه داری، پرتاب می شن ))
ریگولوس ماهی مرکبشو از جیبش در میاره و تمام خاطرات لرد رو باهاش می بلعه

لوسیوس سوژه " قصر مالفوی ها " رو به سمت دراکو پرتاب می کنه
((خروار ها خاک به سمت دراکو به پرواز درمیان))
دراکو ابرفورث رو در نقش نماینده ناظرها به عنوان سپر جلوش میگیره و خاک ها همه یهویی محو می شن.

لوسیوس سوژه " دادگاه خانوادگی جادوگران " رو به سمت دراکو پرتاب می کنه
دراکو سپر مدافعش رو که به شکل نارسیسا مالفوی هست جلوش میگیره، همون سوژه به لوسیوس برمیگرده و لوسیوس تلو تلو می خوره

دراکو سوژه " خاطرات تحصیلی لرد سیاه " رو دوباره به سمت ریگولوس پرتاب میکنه، رشته های نقره ای خاطرات لرد به سر و صورت ریگولوس می چسبه
ریگولوس ماهی مرکبشو فشار میده و یه گودال آب زیر پای دراکو باز میشه،
(( موسیقی به علت تمام شدن سوخت بادی فینیاس: پپرپرپرپر،پرت پرت پرت، پپپپپپرپرپ، پرت پرت پرت پرت...))

دراکو درون گودال میفته، دوربین روی گودال زوم میکنه، به خاطر جلوه های ویژه، ابرکسس کوسه شده و مثلا میخاد دراکو رو بخوره...
دوربین روی ریگولوس و لوسیوس برمیگرده

ریگولوس سوژه " مالفوی های چتر و مال مردم خور" رو به سمت لوسیوس پرتاب می کنه
لوسیوس یه مشت تخمه مسهل، رو به طرف ریگولوس پرتاب می کنه
فینیاس در یک حرکت جلوه دار؛ به وسط صحنه می پره و توی هوا همه تخمه ها رو می بلعه و موسیقی دوباره به اوج " قاقاقاارتی" خودش برمیگرده

ریگولوس به طرف لوسیوس حمله میکنه و یه کف گرگی بهش می زنه، لوسیوس سوژه " پاتر اینجا، پاتر اونجا،پاتر همه جا " رو که از وسط صحنه قل می خوره میگیره و بازش می کنه و میشه یه گرز سیخ دار و باهاش ریگولوس رو می زنه
ریگولوس یه سر پاتر رو میگیره و شروع میکنه به کشیدن،لوسیوس هم از اون ور
فینیاس و ابرکسس هم به اونا اضافه میشن و از دو ور شروع می کنن به کشیدن

دوربین روی گودال میره، دراکو سعی داره سوژه " خاطرات تحصیلی لرد سیاه" رو از توی گودال مثه رشته های نقره بندازه بیرون
هوشششت (( لرد سیاه آپارات می کنه))
لرد میره لب گودال: اخه این خاطرات خز چیه واسه من درست کردی؟
بعد هم شروع می کنه به صورت جلوه داری، روی گودال خاک ریختن

دوربین روی صحنه ی پاتر کشی، بلک ها و مالفوی ها برمیگرده
خرررررررررچچچچچچچچچ
دوگروه به دو طرف پرتاب میشن، بلند میشن و پاتر رو که از وسط جر خورده نیگا می کنن
ریگولوس: اه چه کثافت کاری شد!
صدای ابرفورث شنیده میشه: اونجا چه خبره؟به چه حقی اومدید تو این بیابون؟
ریگولوس: بچه ها فرار کنید، صاحابش اومد!
و در 3 سوت همه فرار می کنن

دوربین پاتر رو نشون میده که از وسط جر خورده
و

دنگگگگگ

" به خاطر یک مشت سوژه "


Toujours pur

" به خاطر یک مشت سوژه "

[b][size=small]�


Re: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۱۱:۴۰ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۸

برودریک بودold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۰۲ یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۷
از هولد
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 63
آفلاین
جواب دهی از نوع مدیری!
( مصائب مدیر؟ زرشـــــک! )

بازیگران:
آنجلینا جولی در نقش ابرکسس مالفوی
علی دایی در نقش پروفسور کوئیریل
کزت در نقش ایوان روزیه
قاسم در نقش آنتونین دالاهوف
حشمت آقا در نقش هوکی
شلنگ خونه کناری همسایه شوهر خاله کارگردان در نقس عله سیم سرور!
عمو قورقوری در نقش تره ور
ملکه زیبایی سال 2008 در نقش مورگانا لی فای

کارگردان و تهیه کننده :
بود و نبودش معلوم نی!

---------------

گفتگو با مدیران، انتقاد ، پیشنهاد و...!

Re: تلفظ!
توسط ابرکسس مالفوی:
سلام! پروفسور بی زحمت این اسم من رو اسپل کنین. امیدوارم اونطور که فکر می کنم نباشه.

چند دقیقه بعد...

Re : تلفظ!
توسط پروفسور کوئیریل :
و علیک! (استکبار ناظر - مدیر در سانسور این عبارت معلومه! هرکی خواست ببینه اینجا چی بوده پیام شخصی میتونه بزنه ) ببخشید بیشتر از این نمیتونم توضیح بدم عله گفته پستای مدیرا از ده کلمه بیشتر نشه!


خوابگاه مدیران!

هر کدوم از مدیران توی خوابگاه مجللشون یک گوشه نشستن.
استر : ایوان بدو بیا بیرون منم بیاد برم مرلینگاه.
صدای خفه ایوان از پشت در مستراح شنیده میشه.
- فعلا در دست بررسیه!

ده دقیقه بعد...

استر : باب بیا دیگه!
ایوان : مدرک دارین رو کنین. من باید بفهمم واسه چی از مستراح بیام بیرون!

نیم ساعت بعد...

استر : هو یارو! اعضا رو اینجوری مچل میکنی فکر نکن منم یکی از اوناما. عله یک چیزی بهش بگو!
عله : لطفا به مدیر بخش سامان دهی مرلینگاه ها مراجعه کنید. آقای دالاهوف!
استر رو به دالاهوف : دالاهوف جان شما یک کاری بکن! ترکیدم!
دالاهوف : شما یک لطفی بکن یک بلیت باز کن تا من بررسی کنم ببینم باید برای شما چیکار کنم!
استر سریع یک بلیت باز میکنه و دالاهوف هم جواب میده.
- لطفا مدارک خودتون رو برای اینکه میخواید وارد مرلینگاه بشید رو ارسال کنید! ممنون!
استر : اوه نه...

بوفششسسسس!
و استر منفجر میشه.


تماس با ما!

بلیت شماره 1165
توسط هوکی
با سلام.
اگر ممکنه این کسی رو که خیلی شدید افتضاحه و خیلی داغونه و آبرو برده و اینا رو برکنار کنید. جانشین هم لازم نیست. این اعتراض ، سومین موج اعتراضات هست! ممنون

Re : بلیت شماره 1165
توسط ایوان روزیه
سلام
مدرک ارائه کنید.

Re : بلیت شماره 1165
توسط هوکی
سلام
امممم ، هرکی چشماش کار کنه ، اصلا مدرک لازم نداره دیه!

Re : بلیت شماره 1165
توسط ایوان روزیه
متاسفانه دلیل شما غیر قابل قبول بود. انجمن ها سر جاشونه ، پست هم خوب میخوره. جدا از اینکه گله ای هی میرن ، فحش و فحش کاری هم توی بعضی تاپیکا میشه و آبرو حفظ نمیشه و کلا این شخصیت هنوز در چهار چوب ایفای نقش هست دلیل شما غیر قابل قبول بود!

Re : بلیت شماره 1165
توسط هوکی
ببخشیدا ، میشه بپرسم چهارچوب شما در ایفای نقش چیه؟

Re : بلیت شماره 1165
توسط ایوان روزیه
چهارچوب ایفای نقش ما ، چهار چوب خیلی استانداردی هست. چهارچوب آفتابه ای! و این شخصیت این چهارچوب رو کاملا رعایت کرده و در سطح مجاز و آفتابه ای ظاهر شده.

و بلیت بسته میشه...


گفتگوی ناظران با مدیران!

مینروا سریع وارد میشه.
- سلام اگر ممکنه مورگانا لی فای و تره ور رو ناظر بکنید.
کوئیریل : در دست بررسی!

فردا
مینروا : ناظر کردین؟
کوئیریل : در دست بررسی! برو فردا بیا!

یک ماه بعد
مینروا : ...
کوئیریل : در دست بررسی!
مینروا :

سه ماه بعد
مینروا : چی شد؟
کوئیریل : خب حالا تائید شد! باید از ناظرا تست بگیریم.


اتاق تاریک تست گیری مدیران!


تره ور و مورگانا جلوی کوئیریل نشستن. اتاق کاملا تاریکه و یک چراغ کم نور آروم آروم از این ور میز به اون ور میز حرکت میکنه.
کوئیریل : هر سوالی پرسیدم جواب میدین. واضحه؟
تره ور و مورگانا :
کوئیریل : اول مورگانا. نظرت در مورد مدیران؟
مورگانا زیر چشمی کف دستشو باز میکنه و متن آماده شده رو میخونه.
- مدیران خیلی آدمای خوب و با صلابتی هستن که خیلی عالی سایت رو اداره کردن. سایت اصلا خز نشده و ما همگی مدیران رو دوست داریم.
آب از لب و لوچه کوئیریل آویزونه.
- خیلی عالی بود! این از حکم نظارتت. فردا هم بیا حکم مدیریتت رو بگیر.
مورگانا :

مورگانا پا میشه میره و تره ور رو به روی کوئیریل قرار میگیره.
تره ور : غور؟
کوئیریل : غور و کوفت! با مدیر اعظم اینجوری صحبت میکنی؟ تو خیلی بیجا میکنی! برو گمشو دیگه نمیخوام ببینمت!


صفحه سیاه میشه و یک متن قرمز دیده میشه.
مدیران کزت ها و آن شرلی های سایت هستند... بیاید ما نیز آنها را درک کنیم!



-----------------------
این پست به هیچ وجه در داوری اسکار قرار نگیرد!
به دلیل سانسور آستکباری دوباره ارسال شد!


where is my love...؟


Re: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۲۰:۳۹ شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۸۸

تره ور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۸ سه شنبه ۱۹ تیر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۴:۲۲ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۹۱
از حموم مختلط وزارت !
گروه:
کاربران عضو
پیام: 178
آفلاین
توهم فانتزی !



بازیگران :
پیوز
زاخاریاس اسمیت
ریتا اسکیتر
لرد ولدمورت
آسپ ( در نقش عضو سایت !)
مری باود ( در نقش اون یارو دختره !)
برودریک بود ( در نقش بابای پیوز )

فیلمبردار : مک گونگال
صدا بردار : صدا بردار سریال رستگاران !
گریم : پرسی ویزلی
طراح دکور : بارتی کراوچ
ناظر کیفی : مورگانا لی فای
جلوه های ویژه : مورگان الکتو

نویسنده و کارگردان : تره ور

تو این فیلم مقادیری شوخی با اعضای عزیز و جیگر هافلپاف انجام شده که امیدوارم به دل نگیرن و اینا .
این پست اصلا با هدف تخریب زده نشده و فقط یه پست طنز هستش .
-------------------------------------


جادوگران ، صفحه بارگزاری !

دوربین روی صفحه کامپیوتر زوم کرده .

از ورود شما متشکریم پیوز .
در صورتی که صفحه جدید نیامد این جا را کلیک کنید .

پیوز که پشت کام نشسته : این جا را کلیک کنید ؟ یعنی چی این جا ؟ کجا منظورشه یعنی ؟ اوه چه عبارت زشت و زننده و بی ناموسی ای !! یعنی این الان داره به من فحش میده ؟ یا داره به هافل فحش میده ؟ فکر کرده من خرم نمیفمم ! بوقی ! خودت برو اونجا تو کلیک کن !!! ()


چت باکس

زاخاریاس تو چتر گفته : سلام ملت .
پیوز تو چتر : سلام زاخی جون چطوری خوبی عزیزم؟ روزت به خیر !

-- ده دقیقه بعد --
پیوز چت باکسو میخونه و می بینه که غیر از خودش هیچکس جواب سلام زاخی رو نداده ، برای همین با عجله شروع به تایپ کردن میکنه !

پیوز تو چتر : ملت ! چرا هیچکدومتون جواب سلام زاخی رو ندادین ؟ مگه زاخی به شما بوقی ها سلام نکرده ؟ خب این یعنی چی ؟ شماها مگه دین و ایمون ندارین که جواب سلام این بچه مظلوم ! رو نمی دین ؟ شما همتون کافرید !! آره دیگه من میدونم ... میدونم چرا سلام نمی کنین بهش ، چون که باهاش مشکل دارین ، آدم حسابش نمی کنین ! ... وقتی شما یه عضو هافل رو آدم حساب نمی کنی یعنی کل هافلو آدم حساب نکردی ! یعنی این که راحت داری میگی همه هافلی ها خرن !!! ( )


گفتگو با مدیران

پیوز توی تاپیک پست میزنه .

پیوز تو پستش : آقا چرا ترین ها رو برگزار نمی کنین ؟ من میدونم دیگه ، شماها مثل بوق می ترسین که رنک بهترین نویسنده برسه به کینگزلی ، رنک ناظر برسه به خودم واسه نظارت عالی روی هافل ، رنک بحث های هری پاتری برسه به مری باود ، رنک عضو تازه وارد برسه به اسکاور! و جادوگر ماه هم زاخاریاس بشه به خاطر حرکات شجاعانه و ژانگولریش توی وزارت !() آره دیگه شما ها از اقتدار هافل می ترسین و واسه همین ترین ها رو برگزار نمی کنین ! بوقی ها ! هی من میگم که من تو هر نقطه سایت میرم می بینم جو ضد هافل برقراره ملت میگن نه ! شماها همتون با هافل مشکل دارین ! تف !


سایت ای بادی !

( نکته : چون پیوز مسنجرش قاطی داره و همش از این سایت آن میشه ، در راستای طبیعی تر شدن فیلم اسم سایته رو گذاشتم .)

یکی از اعضای جادوگران به پیوز پی ام میده : سلام پیوز خوبی ؟
پیوز : بوق خوردی ... پیوز ننته ! باید بگی پیوز !
عضو سایت : تو از کجا فهمیدی من گفتم پیوز ؟ شاید من گفتم پیوز ؟
پیوز : همین دیگه ، تو وقتی میگی پیوز بعدش باید تو پرانتز بنویسی (peeves) تا دیگه ایهامی ایجاد نشه !
عضو سایت :
پیوز : می خندی ؟ برو به بوقت بخند بوقی ! تو وقتی منو مسخره میکنی یعنی این که داری کل هافلو مسخره می کنی ، یعنی این که انگار اصلا داری به هافل فحش خار مادر میدی !() و چون تو آدم خیلی بوقی ای هستی و به هافلم فحش بیناموسی دادی و منم اصلا باهات حال نمیکنم ایگنورت میکنم !
عضو سایت :


تاپیک دوئل

پیوز می بینه که ریتا اسکیتر تو تاپیک پست زده و بعد درحالی که به صورت در اومده و تمام جو ضد هافل سایت رو فراموش کرده میره که پست ریتا رو بخونه .

ریتا تو پستش : سلام من میخوام با خود شخص ولدمورت دوئل کنم .

و بعد پیوز چواب ولدی رو میخونه .

ولدی : درخواست دوئلت رو قبول کردم ، بعدا سوژه میدم و داور بی طرف هم انتخاب میکنم .

پیوز به سرعت پروفایل ولدی رو باز میکنه ، پیام شخصی رو وا میکنه و شروع به نوشتن میکنه :
ببین عزیز من ، من خوب میدونم که تو ذهنت چی میگذره ، فکر کردی ما خریم ؟ فکر کردی من نمیدونم که کل سایت ضد هافله ؟ یعنی این که شما هر داوری انتخاب کنی به ضرر ریتا امتیاز میده ، فکر میکنی من نمیدونم که از همین الان نتیجه دوئل 30 – 15 به نفع خودتونه ؟ شما میخوای با یه نتیجه کیلویی خودت رو برنده اعلام کنی که بعد بتونی همه جا سرتو بالا بگیری و بگی که ایول و اینا که ما یه عضو هافلی رو زمین زدیم !! این دوئل نباید برگزار بشه همین و بس !



نحوه برخورد

پیوز که واقعا اعصابش به هم ریخته میره تو نحوه و شروع به نوشتن یه پست پر از فحش و اینا به تمام اعضای غیر هافلی سایت میکنه !!!

همین جوری پیوز داره تایپ میکنه که یهو کیس کامپیوترش آتیش میگیره و خاکستر میشه و به بوق میره و اینا.

پیوز : کیسم سوخت ! اون جایی که ازش کیس رو گرفتم با استفاده از روش های جاسوسی خفن فهمیده که من کیم و کجاها میرم ، میدونسته که من عضو هافلم ، میدونسته که من الان دارم تو نحوه میپستم و قراره که اطلاعات محرمانه ی زیادی رو که مدت ها توی شکمم نگاه داشتم بیرون بریزم !! شاید حتی توی خونه دوربین مخفی هم گذاشته باشن ، شاید من تحت نظر باشم !!! اون شرکت بوقی که کیس رو ازش گرفتم همین الان که من داشتم تو نحوه می پستیدم کیسم رو به بوق داد یعنی این که اونا با هافل مشکل دارن ! اون شرکت هم حتما واسه مدیریت جادوگران داره کار میکنه ! من فکر می کردم جو ضد هافلی فقط توی سایت جریان داره نگو بیرون سایت و حتی خارج از نت هم این جو وجود داره !


خیابون نزدیک خونه پیوز اینا !

پیوز که شدیدا به هم ریخته داره تو خیابون راه میره تا کمی آروم شه و به هافل فکر کنه .

پیوز با خودش : هوووم ... حتی خود رولینگ هم با هافل مشکل داشت ! توی سنگ جادو که هاگرید اون اول میگه هر چی خنگ و منگ و بوق خله میره تو هافل ، بعدش اون شخصیت سدریک دیگوری که وقتی مطرح شد باعث شد که دیگه هیچ پسری تو هاگوارتز به هیچ دختری نگاه نکنه و همه همیشه و همه جا به سدریک نگاه میکردن و سدی هم فقط به پسرا پا میداد و فقط به اونا چشمک میزد و فقط با اونا قرار میذاشت و فقط با اونا میرفت دستشویی و فقط ...اهم ... کلا رولینگ همه جا قصد تخریب هافل رو داشته .

پیوز همینجوری داره راه میره که یهو یه دختر خیلی جیگری میاد جلو و میگه : ببخشید ساعت چنده ؟
پیوز : هوم ؟ ساعت چنده ؟ فکر کردی من خرم ؟ الان تو می پرسی ساعت چنده و بعدش من میگم فلان ! بعدش شماره میدی و میگی شب بهم زنگ بزن ! بعد من زنگ میزنم و باهات قرار میذارم ، البته توی رستوران قرار میذارم فعلا ، بعد من و تو میریم رستوران و مث گاو میخوریم و بعد تو عشوه میای واینا که من خر شم و پول غذای تو رو هم من حساب کنم ! بعد دو روز بعد اس ام اس میدی که با یکی دیگه ایه و به ریش من میخندی ، بعدش منم از دوری تو میرم خودمو از بالا پشت بوم خونمون میندازم پایین و خود کشی میکنم !!! بعد تو با همین ترفند کثیف میری سراغ بقیه پسرای هافل و اونا رو هم میکشی و بعد دخترای هافل از غم نبود پسر تو تالارشون خودکشی می کنن و اینجوری کلا نسل هافل منقرض میشه !() حالا چی ؟ فکر کردی من بهت میگم ساعت چنده ؟ تف !! تف تو روت !
دختره : هافل چیه دیگه ؟


خونه پیوز اینا !

پیوز که کاملا دپرسه یه گوشه نشسته و داره واسه خودش فکر میکنه که یهو برقا میره !

بابای پیوز : فیوز پریده حتما !
پیوز با عصبانیت : چی ؟! بابا تو هم ؟ تو هم به من گفتی پیوز ؟ یعنی تو شناسه نمایشی منو مسخره کردی ؟ یعنی الان فحش دادی به من ؟ یعنی به کل هافل فحش دادی ؟ یعنی این که تو هم با اون جریانات ضد هافل توی جادوگران همدستی ! چجوری آخه ؟ من فکر می کردم تو اصلا نمیدونی جادوگران چیه ...دیگه جای من تو این خونه نیست ! بابا تو دیگه پسری به اسم پیوز نداری ! ()
بابای پیوز : پیوز دیگه چیه ؟ این چی میگه ؟

پیوز از خونه میزنه بیرون !!

بابای پیوز :

پایان !



-------------------------------
به درخواست خود فیلمساز ویرایش شد.


ویرایش شده توسط تره ور در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۲۴ ۲۰:۴۴:۴۵
ویرایش شده توسط تره ور در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۲۴ ۲۲:۰۸:۰۹
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۲۶ ۱۴:۵۱:۴۳

تصویر کوچک شده


Re: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۱۸:۳۴ چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۸

لورا مدلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۶ دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۳:۵۶ سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 298
آفلاین
دوربین با سرعت به طرف چاه فاضلابی در روستا می رود .روی چاه فاضلاب را به وسیله ی سنگی مسدود کرده اند.کم کم سنگ به کناری می رود و ناگهان دست کپک زده ای مشاهده می شود!صحنه تاریک می شود و آهنگ فیلم رینگ(حلقه)زده می شود و نام فیلم و بازیگر ها نمایان می شود.
حلقه


در بازگشت سامانتا"قسمت اول"




بازیگران:
ریتا اسکیتر: راشل جادوگر
آلبوس سوروس پاتر:مایک، شوهر جدید راشل جادوگر
لورا مدلی:سامانتا
پیوز:آیرین،پسر راشل جادوگر
با هنر نمایی آنجلینا جولی به جای قربانی سامانتا
سایر بازیگران:
زاخاریاس اسمیت،کینگزلی شکلبوت
و سایرین، ممد ها ی سر کوچه ی ما و
با معرفی هستیا جونز!
فیلمبردار و صدا بردار و پشت صحنه:
کلهم پرفسور پومانا اسپروات
نویسنده و کارگردان قلابی خودمون:لورا مدلی
با تشکر از برو بکس هافلی و خانواده های شهیدی که کمکمون کردند!
دوباره صحنه تغییر می کند و اتاق بهم ریخته ای نمایان می شود.ناگهان زن و مردی وارد صحنه می شوند.مرد سی دی را در می آورد و به زن نشان می دهد و می گوید:راشل، عیزم! بالاخره فیلم حلقه رو بدست آوردم.
راشل در حالی که از تمام قسمت های بدنش عشقولانه میریزه بیرون، نگاهی به سی دی می کنه و می گه:مطمئنی اگه این فیلمو ببینیم خطری نداره؟منظورم این یارو سامنتائه!
مایک که داشت سیبیل هاشو پیچ می داد نگاهی به راشل کرد و گفت:نه عیزم!دوستم گفت اون الان تو چاهه یه سنگم روشه.
راشل:هرچی آقامون بگه و سپس...(قبل از این که مدیران شپلخمون کنند خودم سانسورش کردم!)
.ناگهان زمانی که فیلم تموم می شه...
_زینگـــــــــــــــــــــــــــ!
هر دو با وحشت به گوشی تلفون خیره می شند.راشل با لکنت گفت:ش.شوهرم..بر..رو دیه!
_خ..ودت برو!من هنوز جوونم.
راشل با عصبانیت به او نگاه می کنه و سپس چوب جادو را بالا ی سرش می آورد و با وحشت به طرف تلفن میرود.
_آقا غلط کردم!بوق خوردم!اصلا شوهرم منو اغفال کرد.اوا شمایی شهین جون؟چه خبر ها؟:grin:
چهار ساعت بعد:

_شوهر اسمت خانم هم هست.واه واه! بعدش هم...
در همان موقع مایک در حالی که از زور بی حوصلگی دستش را در دماغش کرده و دارد حال می کند ناگهان صدای موبایلش را می شنود.به شماره نگاه می کند و وقتی می فهمد که شماره ناآشناست و خوش حال می شود.با آسودگی خاطر گوشی را بر می دارد و می گوید:سلام ملوسکم!
صدای مردی از پشت گوشی با عصبانیت می پرسد:ملوسک کیه؟چرا اینقدر تلفنتون اشغاله؟
مایک با سرخوردگی می گوید:شما؟
صدای سرفه ای از پشت گوشی شنیده می شود و سپس مرد با صدای خشکی می گوید:31 روز!

مایک سر جایش خشکش می زند و سپس می پرسد:شما از طرف سامانتایید؟
_بله من منشی جدید ایشونم!چطور مگه؟

_آخه منشی قبلی می گفته هفت روز.
از پشت گوشی صدای تو سری خوردن و داد و قال دو نفر به گوش می رسد:
_بوقی مگه من نگفتم بگو هفت روز چرا گفتی 31 روز؟
_خانم سامانتا جان ننت نزن!گفتم یارو رو اسگل کرده باشم!
بالاخره صدای منشی با حالت زاری به گوش رسید:باب هفت روز!

مایک سر جایش خشکش زد.به طرف راشل رفت و گوشی را از او گرفت.راشل با اعتراض فریاد زد:چی کار می کنی؟ما هنوز یک ربع هم باهم حرف نزدیم.
مایک با چشمان نافذ صورتی مایل به گلبهی اش به او نگاه می کند و می گوید:سامانتا آزاد شده.ما فقط هفت روز وقت داریم و بعدش می میریم.
راشل به چشمان نافذ مایک نگاهی می کند.چه اتفاقی در حال وقوع است.به طرف مایک می رود و با حالت جدی او را می نگرد و می گوید:باشه باب!حالا می زاری با شهین جون صحبت کنم؟
_ااااااااااااااااااااااااا!
صدای جیغ کر کننده ای فضا را پر کرد.هر دو به هم نگاه کردند.بی شک جیغ از طبقه ی بالای خانه می آمد.هر دو با هم فریاد زدند:آیرین! و سپس مثل دیوانه ها از پله ها بالا رفتند و خود را در اتاق آیرین می اندازند.در کنار آیرین دخترکی مو بلند نشسته بود که تا مایک و راشل را دید از پنجره بیرون پرید.راشل محکم آیرین را بغل کرد ولی چون در واقعیت پیوز نقش آیرین را بازی می کرد مایک ،آیرین را از بغل راشل بیرون کشید و گفت:عزیزم چی کارت کرد.خیلی بد جیغ کشیدی.
آیرین در حالی که می خندید کپه مویی را نشان داد و گفت:هیچی بابا!اسم دختره سامانتا بود.گفت اومده منو ببره با هم بازی کنیم بعد منم دیدم موهاش بلنده گفتم یه تاب بازی بکنم.در ضمن اون جیغ کشید نه من.

راشل و مایک به هم نگاه کردند.مایک آیرین را بوسید و سپس به اتاق خودشان رفتند.
شنبه(روز اول)
دوربین اتاقک کوچکی را نشان می دهد که مایک همراه مردی به شدت مشغول به کار هستند.هر دو از شدت کار عرق سردی بر روی پیشانیشان نشسته است.آنها...
_باب خب اونم برام بلوتوث کن دیه!
_نه به دردت نمی خوره.
ناگهان در دفتر به شدت باز می شود و راشل به همراه روزنامه ای وارد می شود.صورتش مثل گچ سفید شده.روزنامه را باز می کند و می گوید:مایک تو روزنامه ی پیام امروز چیز عجیبی هست.یک نفر مرده و اون هم به شکل وحشتناکی.
سپس سرش را بر می گرداند و به مرد می گوید:آه راستی سلام زاخار!
مایک به راشل نگاه می کند و می گوید:خب مرده باشه!حالا از کجا می دونی سامانتا اونو کشته؟
راشل به او نگاه عاقل اندر سفیهی می کند و می گوید:من از خودم حرف در نمی آرم!من مدرک دارم.کاراگاه کینگزلی ما رو با خودش پیش یارو می بره.
مردی با غرور پا در دفتر می گذارد.بر پشت او سرود جادوگران نواخته می شود و پرچم جادوگران انداخته می شود.ناگهان کینگزلی متوجه می شود زیر شلواری پایش هست برای همین از همون راهی که آمده بر می گرده.
یک ساعت بعد(صحنه ی جرم)
هر چهار نفر(زاخار،کیمگزلی،راشل و مایک) با وحشت به قربانی نگاه می کنند.او به وحشت ناک ترین حالت ممکن کشته شده بود.مایک و راشل به هم نگاهی انداختن.ناگهان موبایل راشل زنگ خورد و همه جیغ بلندی سر دادند ولی وقتی فهمیدند که آیرین است نفسی به راحتی کشیدند.
آیرین در حالی که دهنش پر از غذا بود گفت:راشل کی می یای؟
_نمی دونم عزیزم.تو داری چی کار می کنی؟

هیچی باب!دارم فیلم می بینم.
ناگهان راشل متوجه ی چیزی شد.صدای فیلم بیش از حد بلند بود.راشل نعره زد:نه!فیلم حلقه رو نبین!

پایان قسمت اول


ویرایش شده توسط لورا مدلی در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۱۵ ۱۳:۱۷:۵۰


Re: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۱۴:۲۲ دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۸۸

روفوس اسکریم جیور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۶ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۳:۱۵ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۸
از دواج يك امرحسنه است !
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 690
آفلاین
مستند جیــــــغ !
بازيگران :
جيمز سيريوس پاتر
محفلي ها ( من كه نميتونم اسم همه ي محفلي ها رو بنويسم . )
كارگردان :
روفوس اسكريم جيور
تصويربرداران :
كينگزلي شكلبوت
زاخارياس اسميت
صدابردار:
ايوان روزيه
مري فريز باود
تدوين :
پيوز
ريتا اسكيتر
گوينده و خبرنگار
لرد كبير ، لرد بالا مقام ، لرد ولدمورت
.................................................................................
در همين لحظه دوربين برروي پلاك خانه زوم ميكند و اين متن به چشم ميخورد : خانه ي گريمولد ...
ولدمورت چوبدستي اش را به سمت در ميگرد و زير لب زمزمه ميكند :
- آلوهومورا
سپس در باز ميشود و ولدمورت وارد ميشوند .
در هنگام ورود ، صدايي گوشخراش توجه همه را جلب ميكند .
- جـــــــــــيغ !
به هر حال دوربين جلوتر ميرود و به سرسراي خانه ي گريمولد مي رسد .
درگوشه ي تصوير ، يك شومينه ي بزرگ كه يكي از وسايل ارتباطي جادوگران است ، خودنمايي ميكند .
روبه روي تصوير هم عده اي از محفلي ها دورتادور دامبلدور را گرفتند و احتمالا در حال پاچه خواري هستند . دوربين كمي جلوتر ميرود و به آشپزخانه ميرسد . در آنجا مال ويزلي و سارا اوانز ديده ميشوند .
( شوكه نشيد ! سارا هم بلده آشپزي كنه . ) دوربين و ولدمورت به آن دو نفر اهميت نمي دهند و كمي جلوتر مي رسد و سرانجام به مقصد اصلي خود ميرسد . دوربين روي در اتاق كه بارنگ بنفش و صورتي تزيين شده ، زوم ميكند و چنين نوشته اي پديدار ميشود :
اتاق جيمز سيريوس
ولدمورت در اتاق جيمز را باز ميكند و وارد ميشود .
درون اتاق يك پسر بازيگوش و جذاب كه خيلي بلا بود ، ايستاده بود .
درون اتاق پر بود از يويو هاي رنگي و روي زمين هم اسباب بازي هاي جيمز به چشم ميخورد و در كنار آنها يك پلي 4 خودنمايي ميكرد .
سپس صداي سرد و وحشتناك لرد به گوش ميرسيد :
- بله ... اين هم اتاق يك بچه ي جيغ جيغو ... ببخشيد ... اين هم اتاق مخصوص جيمز هست .
سپس ولدمورت با حالتي كه گويا ممكن است دستش آلوده شود ، با جيمز دست داد و سپس روكرد به دوربين و لبخند تلخي زد .
- جـــــــــــيغ !
- چرا ؟
- ولدك ، خيلي دستت سرد بود .
لرد سعي كرد عصباني نشود و موضوع را عوض كرد :
- جيمز ، پلي 3 تازه اومده ، تو چطور پلي 4 خريدي ؟ من خودم براي بارتي ، قسطي يه دونه پلي يك خريدم . خيلي راضيه .
- جيمز پاسخ داد : ولدك ، ما خيلي پولداريم و وقتي براي سفر تفريحي رفته بوديم خوزستان ، بابام اينو برام خريده .
خوزستان يه جايي كه از بس خوش آب و هواست مثل بهشت ميمونه .
لرد به مرگخوارانش و خودش فكر كرد كه مدت ها بود به سفر نرفته بودند . او آهي از ته دل كشيد ...
- ولدك ، حالا ناراحت نشو ... بيخيال ...
سپس لرد متوجه حضور خودش در مقابل دوربين ميشود و فوري خودش را جمع و جور ميكند .
- جيمز ، توي تابستون چه كارهايي ميكني ؟
- ولدك من سرم خيلي شلوغه ... الآن من هرروز پيام هايي از طرف مردم مياد كه من بايد به اونا جواب بدم . مثلا در طي روز ، براي من نود هزار تا پيام مياد كه متن همه ي اونا اينه .
سپس يكي از نامه ها را جلوي دوربين ميگيرد چنين كلماتي پديدار ميشوند :
نقل قول:
جيمز ، بيام محفل ؟


جيمز ادامه داد : من هم جوابشون رو نميدم ... من كاراي مهم تري دارم ... بابا هري ميخواد برام يه كارخونه بخره كه من بيفتم توي كار صنعت ... ميخوام بزنم تو كار يويو ... كارخونه ي يويو سازي ميخوام راه بندازم .
لرد دوباره سوال كرد : شنيدم كه ميخواي ارتش درست كني ؟ راسته ؟
- ولدك تو كه غريبه نيستي ... من ميخوام يه ارتش درست كنم تا با اون وزارتخونه ي سحر و جادو رو نابود كنم . فعلا ما كارهاي گسترده اي انجام نميديم . فعلا فقط شعار ميديم .
- مثلا چه شعاري ؟
- باشد تا نباشد و از اين حرفا ...
لرد سعي كرد از اين موقعيت سو ء استفاده كند ، بنابراين گفت : عزيزم ، اطلاعات خاصي راجع به گنج هاي قايم كرده ي دامبلدور نداري ؟
جيمز جواب داد : ولدك ، من اطلاعات زيادي دارم ولي الان جلوي دوربين نميشه لو داد . شماره ي تلفن ات رو بگو تا من برات sms اش كنم .
سپس جيمز گوشي N99 خود را از توي جيبش در آورد و منتظر ماند تا لرد شماره اش را اعلام كند .
- 0935248698
- ولدك من بهت زنگ ميزنم ، شماره ام ميفته !
- باشه .
سپس جيمز كه خيلي خوشحال بود گفت : ولدك ، چون تو دوست مني من برات يه شعر بخونم ؟
- بنال ... ببخشيد ... بفرماييد .
سپس جيمز شروع كرد به خواندن :
جـــــــــــيغ !جـــــــــــيغ ! جـــــــــــيغ ! جـــــــــــيغ ! جـــــــــــيغ ! جـــــــــــيغ ! جـــــــــــيغ ! جـــــــــــيغ ! جـــــــــــيغ ! جـــــــــــيغ ! جـــــــــــيغ ! جـــــــــــيغ ! جـــــــــــيغ ! جـــــــــــيغ ! جـــــــــــيغ ! جـــــــــــيغ ! جـــــــــــيغ ! جـــــــــــيغ ! جـــــــــــيغ ! جـــــــــــيغ !
پس از اتمام جيغ زدن ،‌از پشت صحنه به لرد اشاره شد كه بايد دست بزند .
لرد خيلي خشك دست زد و گفت : آفرين !
- ولدك من ديگه كار دارم بايد برم . كلاس دارم ...
- چه كلاسي ؟
- كلاس رقص !
پوق ! ( افكت برخورد كردن فك ولدمورت با زمين )
پس از دو دقيقه كه فك خود را جمع كرد ، شروع كرد به صحبت كردن :
- اسغفرسالازار ، اين كلاس هاي منكراتي چيه كه ميخواي بري ؟
جيمز پاسخ داد : بابا هري ميگه اينجور كلاس ها باعث شادابي روح و روان ميشه !
ولدمورت كه خيلي عصباني شده بود ، گفت : جيمز برو ديه ما باهات كاري نداريم !
- مرلين حافظ
- سالازار حافظ
جيمز از اتاق خارج شد .
در همين لحظه ولدمورت رو ميكند به دوربين و با لحني عصبي كلماتي به زبان مي آورد :
- روفوس ... من تورو ميكشم ... عمرا بذارم مرگخوار شي ... من رو جلوي اين بچه ضايع كردي ! اين بچه گوشي N 99 ولي مال (1100) يازده دوصفره . ببين كار لرد ولدمورت به كجا رسيده كه آدمي مثل تو منو مسخره ميكنه .
سپس چوبدستي را به سمت دوربين گرفت و زير لب زمزمه كرد :
- آودا كداورا !


ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۱۲ ۱۴:۳۸:۲۵
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۱۲ ۱۴:۴۹:۵۳

خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...


Re: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۱۳:۴۹ یکشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۸۸

اسلیترین

ایوان روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۴۶:۳۷ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
پیام: 1363
آفلاین
دوربین به آرامی بر روی شن ها به جلو میره.باد اندکی شن ها رو با خودش حرکت میده.دوربین بعد از چند ثانیه از زمین دور میشه و نمای بزرگ تری از تپه دیده میشه.وقتی دوربین تمام تپه شنی رو پوشش میده باد شدیدی شروع به وزیدن میکنه و گرد و خاک همه جا رو فرا میگیره.
بعد از آروم شدن هوا دوربین بر روی صفحه فلزی زنگ زده ای زوم میکنه که از زیر شن ها بیرون اومده و عبارتی که وسط صفحه حکاکی شده در وسط تصویر قرار میگیره:

مصائب مدیر

تصویر طبق معمول سیاه میشه و بعد دوربین رو میبینیم که این بار بر فراز شهری بزرگ رو به حرکته.
در کنار نمای شهر این اسامی بر روی صفحه نقش میبنده:

بازیگران:
مردم!
مدیر!
جن های خونگی!
و با هنرنمایی تسترال در نقش جغد نامه رسان!(صحنه های حضور این شخصیت در تدوین حذف شده است!)

دوربین همین طور داره از روی شهر عبور میکنه که تصویر بردار متوجه میشه از نقطه مورد نظر دور شده برای همین با چرخشی سریع دور میزنه و با سرعت وارد پنجره یکی از ساختمان های مرکز شهر میشه!

در اتاق:

جادوگری که ردای سیاه رنگی پوشیده داره سعی میکنه راه خودش رو از بین کوه نامه های روی میزش باز کنه!
در همین لحظه جن خونگی ای بدون در زدن وارد اتاق میشه و میگه:قربان.اومدم اطلاع بدم که اگه جواب دادن به بلیت هایی که 5 دقیقه پیش براتون اوردم تموم شد شونصد تا بلیت بعدی رو بیارم خدمتتون!

دوربین تصویر کلوز آپی از جادوگر میگیره و میگه:ای بابا من هنوز اینا رو ندیدم!این همه بلیت از کجا اومده یهو؟
جن خونگی فقط سر تکون میده!
جادوگر که میخواست از روی کوه بلیت ها بپره و خودش رو به در برسونه به خاطر گیر کردن پاش به لبه میز همراه با کوه بلیت روی زمین ولو میشه!

جن دست جادوگر رو میگیره و میگه:قربان بهتره یه سری هم به تابلو چتر باکس بزنین.حدود 150 نفر از اهالی شهر به تعلل شما در پاسخ دادن به سوال هاشون اعتراض کردن!

جادوگر که از رفتن به دستشویی منصرف شده همون روی زمین به صورت چهار زانو میشینه و مشغول باز کردن بلیت ها میشه و به جن میگه:چاره ای نیست.وقت نداریم.برو بقیه بلیت ها رو بیار!

صدای بسته شدن در به گوش میرسه و بعد دوربین به تصویر بسته بلیت کات میخوره.
بر روی بلیت نوشته شده:

سلام
من میخوام ناظر انجمن پست های حذف شده بشم!با صد و ده تا درخواست دیگه ام مخالفت شده.امیدوارم این یکی رو رد نکنین چون واقعا شاکی میشم!شما همه اش بهانه میارین که من جاهای زیادی ناظرم در حالی که اینطور نیست.
من فقط 15 جا نظارت میکنم!این که زیاد نیست!لطفا بهانه نیارین!


مدیر سرشو تکون میده و در حالی که مهر قرمز رد شد رو زیر بلیت میزنه بلیت رو درون لوله هواکشی که از سقف بیرون زده قرار میده تا توسط گروه جغد های نامه رسان که در بالا قرار دارن به مقصد فرستاده بشه!

صحنه کم کم محو میشه بعد کافه بزرگی با تعداد زیادی مشتری در وسط قاب به نمایش در میاد.
قسمت پیشخوان کافه به طرز شگفت انگیزی درازه به صورتیکه که تمام هفتاد هشتاد نفر حاضر در کافه پشت اون نشستن و مشغول خوردن نوشیدنی های کف آلود هستن!

در رو به روی مردم تابلوی عریضی وجود داره که بالای اون با حروف طلایی رنگی نوشته شده:

پیام کوتاه (لطفا فقط پیام های مهم را ارسال کنید)

مردی که روی نردبان کنار تابلو ایستاده داره پیام جدیدی رو درون تابلو نصب میکنه:

فلانی:سلام ملت!چطورین خوبین؟من تازه بعد از شونصد سال برگشتم چقدر اینجا عوض شده!

در زیر پیام تازه نصب شده چیزهایی دیگه هم قابل مشاهده است:

فلانی1:آهای مگه بهت نگفتم بوق نزن؟خوشم نمیاد!
فلانی 6:میزنم تا چشات دراد!بوووووووووووووووووووووق!چکش!
فلانی 18:آره من بهش گفتم بساطش رو جمع کنه!من از همه خفن تر و گولاخ ترم!

.
.
.

دوربین با تاسف! دوباره بر روی عبارت پیام های مهم زوم میکنه و بعد پشت سر سه نفر که در حالی خوردن نوشیدنی و حرف زدن هستن قرار میگیره.

مرد اول:عجبا!این مدیر چقدر ادم بی مسئولیتیه!من الان 5 دقیقه است که بلیت زدم ولی انگار نه انگار!هیچ جوابی نداده!
مرد سوم:آره میدونم.اصلا باید این مدیرو بگیریم اعدام کنیم!مرتیکه خودخواه!من هی بهش میگم بذار من بیام نصف انجمن های شهر رو بگیرم.سر دو دقیقه برات آبادشون میکنم.هی میگه نه!عقده ایه ها!
مرد دوم:ای بابا اینکه چیزی نیست.من دیروز همه اش چندتا فحش دادم که یکی دوتاش بی ناموسی بود!بعد برداشته به من بلیت زده که یا عذرخواهی کن یا تبعید میشی جزیره بالاک!آدم چقدر میتونه این ظلم رو تحمل کنه!

ناگهان در کافه با شدت باز میشه و جادوگری که داره نفس نفس میزنه میپره جلوی دوربین و با فریاد میگه:اهای مردم!چرا نشستین؟همین الان فلانی رو تبعید کردن بالاک!

مردم با شنیدن این حرف همه با هم از روی صندلی ها بلند میشن و به سمت در خروجی حمله میکنن!
لحظه ای بعد دوربین از گوشه سالن نمای وسیعی از کافه حالی میگیره.قبل از اینکه تصویر طبق معمول سیاه بشه یکی از صندلی ها به روی زمین میوفته!

نمای خارجی-روز-جلوی ساختمان مدیریت!

-میکشم میکشم آنکه برادرم کشت!
-مرگ بر مدیریت فاشیستی!
-مدیر از خود راضی اعدام باید گردد!
-فلانی را آزاد کنید!!


مدیر با تعجب از پشت پنجره اتاقش نگاهی به پایین میکنه و از جن خونگی سوال میکنه:ببینم این مردم برای چی اینجا جمع شدن؟
جن جواب میده:قربان.اونا به بلاک شدن فلانی اعتراض دارن!میگن کار شما دیکتاتوری بوده!

مدیر با چشم های گرد شده نگاهی به جمعیت میندازه و میگه:اینا حتما متوجه نشدن!اون طرف کلاه بردار بود.همزمان 6 تا شناسه داشت!من باید برم براشون توضیح بدم!
جن سری تکان میده و میگه:قربان من اگه جای شما بودم پایین نمیرفتم!
دوربین مدیر رو نشون میده که با تعجب میپرسه:برای چی؟خب اونا اعتراض دارن.باید براشون روشن کنم قضیه چی بوده.

بعد به سمت در راه میوفته و از درون کادر خارج میشه.
دوربین جن خونگی رو نشون میده که داره با تاسف سرش رو تکون میده!

نمای خروجی ساختمان:

مدیر بر روی سکویی ایستاده و داره با مردم خشمگین صحبت میکنه.
مدیر:خواهش میکنم توجه کنین!بابا یکی گوش بده من چی دارم میگم!کسی که بلاک شده یه کلاه بردار بوده!یه شیاد بود!اون با 6 تا هویت مختلف توی قسمت های مختلف شهر نفوذ کرده بوده و از شما کلاه برداری میکرده!
اون کسی بود که بهتون قول ساختن تاپیک های نوساز رو داده بود!اون با پول پیش پرداخت شما برای خودش یه جزیره تو سایت همسایه خریده بود!

ناگهان گوجه فرنگی گندیده ای وارد تصویر و از چند میلیمتری صورت مدیر رد میشه و روی دیوار منفجر میشه!
یکی از وسط جمعیت فریاد میزنه:تا کی تبعیض؟چرا فلانی رو بلاک کردی؟اون سردمدار آزادی تو این شهره!اون شهید راه مبارزه است!

مدیر فریاد میزنه:بابا شهید چیه میگم اون پول های شما رو...
صدای مدیر در صدای همهمه جمعیت گم میشه!جمعیت خشمگین که فرصت رو مناسب میبینن به سمت مدیر حمله میبرن!
دوربین از بالا جمعیت خشمگین رو نشون میده که خودشون رو به روی مدیر پرت میکنن و مشت هاشون رو مثل چکش بالا میارین و بر سر و صورت مدیر که نقش میخ رو ایفای میکنه میکوبن!

نما کم کم تاریک میشه و چند لحظه بعد دوباره جمعیتی رو میبینم که این بار در دو طرف خیابانی که به میدان اصلی شهر میرسه تجمع کردن!
مدیر در حالی که به شدت آش و لاش شده از گوشه تصویر وارد قاب میشه.اون رو میبینیم که با طناب و زنجیر به تیر چوبی بزرگی بسته شده و اون رو تلو تلو خوران با خودش حمل میکنه!

یکی از کاربر ها که سیبیل های از بنا گوش در رفته ای داره در پشت سر مدیر حرکت میکنه و با شلاقی که خار های بزرگی بهش بسته شده هر چند لحظه یه بار مدیر رو شلاق میزنه!
یکی از کاربرها با خنده و تمسخر جلو میاد و منوی مدیریتی که سوراخ شده رو مثل کلاه روی سر مدیر میذاره و میگه:بیا با منوت خوشگل تری!

هرکسی که مدیر از جلوش رد میشه با مشت و لگد یا میوه های گندیده ازش پذیرایی میکنه!
مدیر که خون از سر و صورتش جاری شده با صدای ضعیفی میگه:بابا چرا باور نمیکنین اون کلاه بردار بود!

هیئت همراه مدیر به وسط میدان میرسه.دوربین مدیر رو نشون میده که توسط چند کاربر به روی زمین انداخته میشه!تخته ضربدری شکلی در وسط سکوی میدان نصب شده.یکی از کاربرها مدیر رو از تیر چوبی جدا میکنه و اون رو روی چوب ضربدری میبنده.

کاربر سیبیل تا بنا گوش در رفته سعی میکنه دست مدیر رو درون قلاب سر چوب قرار بده.ولی چون دست مدیر بهش نمیرسه پاش رو روی بازوش میذاره و بعد از صدای قرچ عمیق و فریاد مدیر دستش رو میکشنه و اون رو درون قلاب جا میده!

دوربین یک لحظه نمای وسیعی رو از بالای میدان نشون میده.همه جا ساکته و فقط صدای فریاد مدیر به گوش میرسه!
نما نزدیک میشه و ناگهان سیل میوه های گندیده و تخ مرغ به سمت مدیر پرتاب میشه!
کاربرهایی که دور مدیر بودن سریع از روی سکو پایین میپرن تا مورد اصابت اشیا قرار نگیرن!
مدیر فریاد میزنه:بابا مگه من آدم فضاییم؟!منم از خودتونم چرا میزنین؟آیییییییی!

ناگهان کسی به بالای سکو میپره و فریاد میکشه:نهههههه!صبر کنین!
جمعیت ساکت میشه و با خشم به شخص نگاه میکنه.
یکی از کاربرها میگه:چیه مردک خود باخته؟میخوای از اون دفاع کنی؟فایده ای نداره!قبلا کارخونه دستمال سازی رو آتیش زدیم!
کاربر سرشون رو تکون میده و میگه:نه میخوام یه خبر بد بهتون بدم!

دوربین به روی چهره مردم زوم میکنه.خشم جای خودش رو به کنجکاوی میده.
چند نفر فریاد میزنن:چیه چی شده؟
مرد با ناراحتی میگه:اون شرکت لیزینگی یادتونه که قول داده بود برامون تاپیک های نو ساز بسازه؟یادتونه اون چقدر از ما پیش پرداخت گرفت؟

همه با همهمه حرفش رو تایید میکنن.
مرد ادامه میده:صاحب اون شرکت فرار کرده بود!صاحبش همون کسیه که امروز بلاک شده!کلاه بردار بزرگ با 6 شخصیت مختلف!
یهو جو عوض میشه و در حالی که مردم از عصبانیت فریاد میکشن میگن:کوش؟کجاست؟بدین دهنشو آسفالت کنیم!

یکی فریاد میزنه:فرستادنش جزایر بالاک!
دوربین جمعیت رو نشون میده که با هم فریاد میزنن:پیش به سوی جزایر بالاک!
و لشگر مردم مثل لشگر افسانه ای ارباب حلقه ها به سمت جزایر بالاک حمله ور میشن!

مدیر در حالی که بهوش میاد با تعجب به اطرافش نگاه میکنه و میگه:آقا،عزیز،جناب.میشه لطفا منو باز کنین؟
مرد دست های مدیر رو باز میکنه و میگه:اره.زود باش برو دفترت به بلیت ها و گزارش ها و اعتراض ها رسیدگی کن.من خودم به شخصه 57 تا بلیت و درخواست برات فرستادم که میخوام تا شب جوابشون رو ببینم!

دوربین به آرامی از مدیر دور میشه.نمای شهر هر لحظه بیشتر دیده میشه که به شدت خالی شده!گرد خاکی در سمت چپ تصویر نشون دهنده توده مردمه که دارن به سمت جزایر بالاک حمله میکنن.
تصویر سیاه میشه و این عبارت بر روی صفحه نمایان میشه:

سعی شده است هیچ شباهتی بین اشخاص این فیلم با جادوگران و ساحران واقعی وجود نداشته باشد.هرگونه شباهت اتفاقی بوده و کارگردان هیچ گونه مسئولیتی در قبال این موضوع نمیپذیرد!

نوشته محو میشود و عبارت دیگری جای ان را میگرد:

فیلمی از:شون پن!


ویرایش شده توسط ایوان روزیه در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۱۱ ۱۴:۳۷:۲۸

تصویر کوچک شده


Re: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۲۳:۰۱ شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۸

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۰۰ سه شنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۷:۳۳ دوشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۰
از يت نكن! شايدم، اذيت نكن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 710
آفلاین
فيلمي پر هيجان از كارگردان ِ مشهور سينما ها ،

صداي پاي ِ‌ وزير

كارگردان : گابريل دلاكور
بازيگران : مينروا مك گونگال



-----

تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق!
تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق!
تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق!
تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق!
تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق!
تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق!
تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق!
تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق!
تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق!
تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق!

و در اين صحنه، وزير از شدت ِ خستگي غش ميكنه :

گرومپ !


[b]دیگه ب







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.