هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آواتار ويزارد
پیام زده شده در: ۱۷:۳۰ دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۴

اورلا کوییرکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۰ دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۸ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 477
آفلاین
اورلا در کوچه دیاگون حرکت می‌کرد و دنبال مغازه ای خاک گرفته می‌گشت.بالاخره به مکان موردنظرش رسید، به آواتار ویزارد!

باید آن را مرتب میکرد. داخل مغازه رفت و عکس بزرگی را که پشت شیشه بود را کند و عکس جدیدی را جایگزین آن کرد...

تصویر کوچک شده


و سپس مشغول گردگیری مغازه شد.

1 ساعت بعد

دیگر مغازه کاملا مرتب شده بود. اورلا در اطراف مغازه چندتا آواتار برای تزیین و دیدن نصب کرده بود. مقوای پشت در را برگرداند تا طرف "مغازه باز است" ـش رو به بیرون باشد. حالا تنها باید منتظر اولین مشتری می‌ماند تا بیاید و سفارش آواتار دهد.

***


خب سلام بر جادوگران و ساحره های عزیز.

اینجا دوباره با مدیریت من شروع به کار میکنه و شما میتونین بیاین اینجا و سفارش آواتار بدین.

نکته 1: حتما در قالب رول باشه و گرنه سفارش پذیرفته نیست. ( سبک رول مهم نیست)
نکته 2: اگه عجله ای چیزی دارین بگین که زودتر تحویل بدم ولی حداکثرش یه هفته طول میکشه.
نکته 3: من تغییر رنگ آواتار رو قبول میکنم. فقط شما آواتار رو بدین و کاملا ذکر کنید کجای عکس چه رنگی باشه.
نکته 4: من اندازه‎ی آواتار ها رو درست میکنم پس نیازی به تغییر اندازه از جانب شما نیست.
نکته 5: یه سری نکات درباره آواتارهای سفارشی هست که میگم و شما اونو یه جوری تو رولتون ذکر کنید.

نقل قول:
نکات:

1. سبک آواتارتون کدوم باشه؟
1) واقعی (مثال) 2) انیمه یا کارتون های ژاپنی (مثال) 3) انمیشینی (مثال)

2. آواتار رنگی/سیاه و سفید باشد.(اگر میخواهید سیاه و سفید باشد سوال بعدی را جواب ندهید.)

3. مشخصات آواتار:
رنگ چشم:
رنگ مو:
رنگ پوست:
رنگ لباس:


اینجانب............. با هرگونه وسیله اضافی‌ای در آواتار(پاپیون، هدفون و...) مشکل دارم/ندارم.



خب فکر کنم همین ها باشن که برای آواتار ارزشمند هستند. در هرحال اگه چیزدیگه براتون مهمه توی رول ذکر کنید.

منتظر اولین نفر هستم...


ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۴/۱۲/۳ ۱۷:۴۳:۱۳

خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: آواتار ويزارد
پیام زده شده در: ۱۶:۲۱ شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۴

سوزان بونزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۸:۱۸:۰۴ پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۹
از تو تالار
گروه:
کاربران عضو
پیام: 265
آفلاین
با سلام.
اینجا دیگه آواتار نمیدن؟
ورشکست شده اینجا؟

سوزان جان، این تاپیک یه شیش سالی میشه که منسوخ شده و از یاد رفته. احتمالا خود اون عزیزی که این تاپیک رو ایجاد کرده، الان هم خودش و هم روحش یادش رفته اینجا رو!


ویرایش شده توسط یوآن آبرکرومبی در تاریخ ۱۳۹۴/۹/۲۶ ۱۸:۳۳:۲۵

تصویر کوچک شده


Re: آواتار ويزارد
پیام زده شده در: ۲۰:۵۳ جمعه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

دابیold7


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۰ یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۷:۱۰ پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۸
از تو چه پنهون
گروه:
کاربران عضو
پیام: 59
آفلاین
دابی مک را از دور دید که داشت پس از یک قرن به مغازه اش برمیگشت. چماغش را در دستش تکانی داد و منتظر ماند، اما ناگهان مک از حرکت ایستاد. روی زمین نشست و چیزی به پای جغدی بست و رفت.
حتما میترسید که نزدیک دابی بشود.
دابی با خود فکر کرد باز جای شکرش باقیست که آواتار را آورده وگرنه شونصد قرن دیگر هم باید صبر میکرد، شاید هم بیخیال میشد و خودش دست به کار میشد.

جغد به دستش رسید. دو آواتار به پایش بسته شده بود اما هر دو سفید بود!

دابی با چهره ای عصبانی به سمت پاتیل درزدار دوید و فریاد زد : این دوتا که هر دو سفیده ... آهای دابی پولش رو خواست ... دابی کل حقوقش رو برای این ها داده بود ... آهای صبر کن کلاهبردار!
____________________________________________________
پی نوشت

منظور رول بالا این بود:
آواتار ها هیچ کدام باز نشد، فکر کنم لینک اشتباه داده باشید چون زاخاریاس هم تو چت باکس گفته که آواتر ها باز نشد، البته کلاهبردار رو شوخی کردم، دلگیر نشید!


امضاء: دابی ، جن


Re: آواتار ويزارد
پیام زده شده در: ۱۴:۲۶ جمعه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

تایبریوس مک لاگنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۴ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۲:۱۶ سه شنبه ۱ تیر ۱۳۹۵
از پیاده روی با لردسیاه برمیگردم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 314
آفلاین
مك با دستي پر از اواتار وارد پاتيل درزدار شد. تام صاحب پير كافه درحالي كه دستانش را به هم ميساييد، جلو آمد و همانطور كه با زبانش دور لبانش را ميليسيد، به او گفت كه جمعيت زيادي جلوي آواتارويزاردش ايستاده و او بايد مواظب باشد.

مك خسته و با لبخندي تلخ، تشكرآميز به تام نگاه كرد و به سمت كوچه ي دياگون به راه افتاد.

همانطور كه به آواتارويزارد نزديكتر ميشد، صداي همهمه نزديكتر ميشد.

از دور چماقي را ديد كه از زير آن دو پاي كوچك پيدا بود و بالاي آن دو گوش بزرگ خودنمايي مي كرد. حتما دابي بود. رويش به سمت مك برگشت؛ چهره اش آنقدرها دوستانه به نظر نميرسيد كه بخواهد اصلا با او حرف بزند. با وجود ضعفي كه در ناحيه پا احساس ميكرد، روي زمين زانو زد؛ بسته ي آواتارهايش را درآورد و به پاي جغد كوچك وسياهرنگش بست.

در حين برخاستن چشمش به چهره ي شرقي آلتيداي موطلايي موطلايي افتاد، كه به آرامي به در آواتار ويزارد تكيه زده بود و رداي زيبايش، در اطرافش تكان ميخورد..مجذوب اين صحنه، به سختي نگاهش را برگرفت و با آهي سرد، قدمي پيش گذاشت و همراه با حسي از فشار و تاريكي، دياگون را ترك كرد...


در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..


Re: آواتار ويزارد
پیام زده شده در: ۱۷:۵۶ چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۸

آلتیدا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۷ یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۱:۱۱ جمعه ۲۶ تیر ۱۳۸۸
از یه گوشه دنج
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 91
آفلاین
روز آفتابی و دلپذیری بود . هوا کم کم رو به گرمی می رفت و بهار جای خود را به تابستان می داد . هوا برای پیاده روی عالی بود ؛ اما این هوا وسوسه برانگیز نمیتوانست کسی را که با پشتکار زیادی توی مغازه آواتار فروشی لندن کار می کرد بیرون بکشد .مک به دقت مشغول کار بود و سرش را تقریبا به آواتاری که داشت رویش کار می کرد چسبانده بود . با احتیاط دستش را دراز کرد و چسب را از کنار دستش برداشت . با وسواس خاصی آن را روی منطقه مورد نظرش ریخت و به سرعت و با مهارت زیاد قطعه ای را سر جایش چسباند . سرش را کمی از آواتار دور کرد تا آن را بررسی کند که ناگهان چشمش به ساحره ای افتاد که دست هایش را توی جیب ردایش کرده بود و با علاقه به کار او نگاه می کرد و از جا پرید . از وقتی لرد دوباره به مغازه اش آمده بود با هر اتفاق غیر منتظره ای تا دم سکته پیش می رفت .

ساحره با تعجب ابرو هایش را بالا انداخت . مک دست لرزانش را به سمت چوبدستی اش دراز کرد تا محض احتیاط آن را بردارد و سعی کرد لرزش صدایش را از بین ببرد :

- چیز مهمی نیست.... چـ..چه جور آواتاری لازم دارین؟

آلتیدا ابرو هایش را پایین آورد و لبخند زد . مک با لبخندی جوابش را داد . التیدا نگاهش را به سمت آواتار های توی ویترین چرخاند و گفت :

- آواتار های قشنگین ! همه شون کار خودتونه ؟

مک سرش را به نشانه تایید تکان داد و پرسید :

- شما هم یه آواتار نیاز دارین؟

- بله .

آلتیدا این را گفت و دستش را دراز کرد تا آواتار سبز رنگی را از توی ویترین چوبی کنار در بردارد . نیم نگاهی به آن انداخت و انگار پشیمان شده باشد آن را سر جایش گذاشت و دستش را به سمت آواتار دختر مو نارنجی بانمکی برد . مک ادامه داد :

- حاضری یا سفارشی ؟

آلتیدا دختر را به داخل ویترین بگرداند . به سمت مک برگشت ، دست هایش را روی پیشخوان گذاشت و گفت :

- اگه اون چیزی که میخوام داشته باشین ، حاضری !

مک دفتر یادداشتش را در آورد و گفت :

- چه چیزی مد نظرتونه ؟

- یه دختر ، با موهای طلایی ، چشم های سبز و صورت کشیده . فقط چهره باشه نه بقیه بدنش .

- پس میخواین رنگی باشه . متحرک یا ثابت ؟

آلتیدا لحظه ای فکر کرد و و جواب داد :

- ثابت .

مک قلم پرش را پایین آورد :

- نداریم . باید براتون بسازم .

آلتیدا نیم لبخندی زد و چند گالیون روی پیشخوان گذاشت :

- میدونم که کارتون خیلی خوبه . من هیچ عجله ای ندارم .

وقتی آلتیدا از در بیرون رفت مک نفس راحتی کشید و چوبدستی اش را کنار گذاشت . حالا میتوانست به آواتار نیمه تمامش برسد . دوباره به آن نگاه کرد ، و ناگهان چشم هایش گشاد شد . در چسب تمام مدت باز بود و روی آواتار ریخته بود و تمام آن را خراب کرده بود . نالید:

- حالا جواب مشتری رو چی بدم ؟!


نمی گویم فراموشم نکن هرگز
ولی


Re: آواتار ويزارد
پیام زده شده در: ۲۱:۰۲ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۱:۰۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5903
آفلاین
-وای...این چرا سایزش اینجوری در اومد؟تدی کلی سفارش کرده بود که دندوناش کاملا تو آواتار مشخص باشه.

تایبریوس سرگرم سروکله زدن با آواتار جدید تد ریموس لوپین بود که صدای زنگوله ای به گوشش رسید. قیچی کوچکش را برداشت و به سراغ آواتار رفت.
-آبرفورث انگار باز یکیشون فرار کرده.

آبرفورث خسته و سراسیمه وارد مغازه شد.
-نه.فرار نکردن.خودم داشتم میکشیدمشون که زودتر برسم اینجا.اگه بدونی،اگه بدونی.زود اینجا رو تعطیل کن و برو.دور شو.فرار کن.اون داره میاد اینجا.وقعا خودشه.پلنک و کینگزلی هم دیدنش.

مک لاگن با خونسردی کامل کار بر روی آواتار را تمام کرد و آنرا کنار گذاشت.
-آروم باش.کی داره میاد؟

فرصتی برای حرف زدن آبرفورث باقی نماند.در آواتار ویزارد باز شد و لرد سیاه به همراه مرگخوار وفادارش مونتگومری وارد مغازه شدند.آواتار جدید و زیبای لرد بالای سرش میدرخشید.
آبرفورث و بزش فورا پشت پیشخوان پناه گرفتند.تایبریوس با شک و تردید به دو جادوگر سیاه خیره شده بود.
-شما؟اینجا؟برای چی اومدین؟اگه از آواتارجدیدتون راضی نیستین باید بگم متاسفم.من دیگه حاضر نیستم کاری برای شما انجام بدم.

لرد سیاه لبخندی زد.
-خب،راستش موضوع این نیست.من اومدم اینجا که ازت تشکر کنم مک لاگن.آواتاری که برام فرستادی بی نقص و کامل بود.درست همون چیزی که میخواستم.ولی...

تایبریوس آهی کشید.
-ولی چی؟شما که حتی دستمزد منم ندادین.مجبورم نکنین که یه جغد به وزارت سحرو جادو بفرستم.

لرد سیاه چوب دستیش را از مونتگومری گرفت و به آرامی به مک لاگن نزدیک شد.
-خب...میدونی؟من داشتم فکر میکردم کسی که یک هفته تمام روی عکس من کار کرده باشه ممکنه ترس و وحشتش از چهره و چشمان لرد سیاه از بین رفته باشه.و اینطور که میبینم حق با من بوده.تو خیلی گستاخ شدی.حالا که من آواتارمو گرفتم فکر میکنم دیگه اینجا احتیاجی به یه آواتارساز نداریم.نظر تو چیه مونتی؟

مونتگومری قهقهه ای زد و سرش را تکان داد.لرد سیاه به تایبریوس نزدیک شد و چوب دستیش را روی پیشانی او گذاشت.تایبریوس میدانست که مقاومت دربرابر جادوگر خبیثی مثل او بی فایده است.چشمانش را بست و آماده مرگ شد.حداقل میتوانست شجاعانه بمیرد.

ولی یک اتفاق پیش بینی نشده افتاد...

صدای فریاد آواداکداورای لرد سیاه با صداهای گوشخراش نامفهومی قطع شده بود.چند ثانیه بعد وقتی تایبریوس چشمانش را باز کرد با چهره مات و مبهوت آبرفورث مواجه شد.
-باورت نمیشه...منم باورم نمیشه...آواتارهات...همشون...از توی تابلوها اومدن بیرون.یه جوری بود.مثل یه کابوس.روی هوا شناور بودن.همشون به اسمشو نبر و مرگخوارش حمله کردن.اون دو تا گیج شده بودن. چون نمیدونستن با یه مشت آواتار چطوری میشه جنگید.برای همین فورا خودشونو غیب کردن.

تایبریوس لبخندی زد.برخلاف آبرفوث او کاملا متوجه موضوع شده بود.کسی قادر نبود درک کند که چطور آواتارهایی که با عشق و علاقه آنها را ساخته بود به کمکش شتافته بودند.
--------------------------------

فقط برای تشکر!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


Re: آواتار ويزارد
پیام زده شده در: ۱۸:۴۸ جمعه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۸

دابیold7


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۰ یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۷:۱۰ پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۸
از تو چه پنهون
گروه:
کاربران عضو
پیام: 59
آفلاین
تایبر با صدای بنگی از جا پرید و پشمش به جن خانگی کوتاه قدی افتاد که درست وسط مغازه ظاهر شده بود.
- چی کار میکنی؟ داشتم سکته میکردم!
-ببخشید آقا دابی عجله داشت.
- خوب چی میخوای؟
- دابی یه آواتار خواست.
- خوب اینو که میدونم میگم چه جوری باشه؟
-عکس دابی باشه که داره به هری پاتر تعظیم میکنه.
- رنگی باشه؟
- نه نه دابی پول رنگی رو نداشت. اما متحرک باشه یعنی دابی در حال تعضیم باشه. میسازید؟
- باشه.

بنگ

دابی آنقدر حول بود که بلافاصله غیب شد و رفت و تایبر مشغول شد.



Re: آواتار ويزارد
پیام زده شده در: ۱۴:۰۵ پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

تایبریوس مک لاگنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۴ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۲:۱۶ سه شنبه ۱ تیر ۱۳۹۵
از پیاده روی با لردسیاه برمیگردم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 314
آفلاین
صبح گرم و دلپذيري بود؛ مك با كش و قوسي خودش را از آن حالت رخوت بيرون كشيد و صاف روي كاناپه نشست.

ديروز از سفري خسته كننده و اجباري برگشته بود و در آواتار ويزارد را كه گشود، آه از نهادش برخاست. بسته ي آواتاري كه با هزار مشقت براي ملكه ي آوالان تهيه كرده بود، هنوز روي پيشخوان قرار داشت و خاكي نرم روي اش را پوشانده بود...

با چوب دستي اش خاك را زدود و بسته را دوباره گشود. سه آواتاري كه در نهايت وسواس آماده كرده بود پيش رويش قرار داشت؛ دو تا از آنها را با استفاده از عناصر طبيعي اي كه در دست داشت ساخته بود. ( يك و دو ) سومي را از يك جعبه ي جادويي مشنگي برداشته بود و هنوز از پيدا كردن آن در شگفت بود.

كاغذ پوستي بزرگي را پيش رويش نهاد و با افسونهاي شادي كه ميشناخت، آراسته اش كرد. آواتارها را در آن پيچيد؛ روي صندلي راحتي كنار شومينه نشست و به خواب فرو رفت تا شايد ملكه را در رويايي دست نيافتني ببيند و آواتارهايش را به او بدهد... شايد او آنقدر دوستشان داشته باشد كه مانند امضايي، همراه خودش كند.

يك روز ديگر

مك پشت ميز كارش نشسته بود و در حال طرح زدن افكارش بر روي كاغذ پوستي بود. باز هم صداي زنگوله هاي سر در آواتار ويزارد و باز هم مشتري ديگري.

اين بار همراه با صداي زنگوله، صداي چند بز را هم شنيد و با تعجب سرش را بلند كرد. فردي كه رو به روي اش بود را با حيرت نگاه كرد؛ آنقدر به آلبوس دامبلدور شبيه بود كه اگر تفاوتهاي جزيي و مهم را نميشناخت، بي شك باورش ميشد كه آلبوس است. به دو بز سياه و سفيدي كه كنار رداي او ايستاده بودند نگاه كرد.

دهانش را به سختي باز كرد و سلام كرد.

- سلام

- سلام مرد جوان! چرا با تعجب نگاه ميكني؟ نكنه منو فراموش كردي؟ هنوز باورت نميشه؟

- تا حالا جادوگري كه اينقدر شبيه آلبوس دامبلدور باشه رو نديدم؛ هميشه فكر ميكنم نكنه تو معجون مركب پيچيده رو خوردي!

مرد از بالاي عينكش نگاهي به او انداخت و پاسخ داد:

- اين چند روز خبري ازت نبود؛ به هاگزهد هم نيومدي؟

مك در حالي كه چوبدستي اش را تكان ميداد و وسايل جلوي روي اش را جا به جا ميكرد، بسته ايي را از قفسه ي پشت سرش درآورد و جلوي آبرفورث گرفت:

- سفر بودم. ولي آواتارت آماده است. ميتوني ببريش..

امروز

امروز روز عجيبي براي مك بود. روزي كه لرد ولدمورت، سالها پيش، با همه ي سياهي اش پا به عرصه ي وجود گذاشت.

تمام روز را با تاسف به ياد روزهايي بود كه به خانه ي ريدل رفت و آمد داشت و با او به گفتگو مي نشست. به ياد آن روز شم از دست دادن خانواده اش... هنوز هم به لرد مشكوك بود. بعد از آن ديگر نخواست كه او را ببيند.


كنار پنجره ايستاد و به هلال كمرنگ ماه نگريست. سياهي آسمان هم او را در ذهنش تداعي ميكرد. لرد سياه ، چهره ايي منفور با ردي از نور طلسم محبوبش!

رويش را برگرداند، ردايش را محكم دور خود پيچيد، چوبدستي اش را برداشت، با وردي چراغها را خاموش كرد و پايش را درون كوچه دياگون گذاشت...


در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..


Re: آواتار ويزارد
پیام زده شده در: ۱۶:۰۷ پنجشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۸۸

آبرفورث دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۰ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۰ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 804
آفلاین
هوا به شدت سرد بود.
آبرفورث تنها و خسته توی خیابونای شهر پرسه میزد تا انکه به مقصدش رسید.
با اعصاب خورد وارد مغازه شد با آرومی به نزدیک پیشخوان رفت.مک که نوز متوجه حضورش نشده بود همچنان به کارش ادامه داد.
- اهم اهم...
- اوه سلام عمو،خوبی،ببخشید متوجه نشدم.
- عیب نداره دااااووووش بی خیال
- خوب چه کمکی از من بر میاد؟
- راستش مکی خیلی اینروزا خرابم،یه خبرم همین الان شنیدم حسابی پک و پوزم داغونه.
- ئــــ] عمو جان من که روانکاو نیستم آخه
- بوقی دارم میگم که بدونی چه جور آواتاری میخوام.
- ئه مگه میخواین؟
- واااااااای خوب آره دیگه میخوام تریپش سنگین باشه ،ابهت داشته باشه،یه جورایی محزون باشه ،هرچی خودت میپسندی من قبول دارم اما محتواش اینجوری باشه با روحیاتم بخونه.قربون دستت
مک : ووووووووی عمو خیلی کار سختیه!
- یعنی نمیسازی برام؟
آبر به خوبی میدانست مک با اکراه قبول کرده توجهی به این موضوع نکرد و با یک روز خوش خشک و خالی مغازه را ترک کرد...


seems it never ends... the magic of the wizards :)


Re: آواتار ويزارد
پیام زده شده در: ۹:۴۷ شنبه ۱ فروردین ۱۳۸۸

تایبریوس مک لاگنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۴ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۲:۱۶ سه شنبه ۱ تیر ۱۳۹۵
از پیاده روی با لردسیاه برمیگردم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 314
آفلاین
زير چشمانش فرو رفته بود و از خستگي، ناي جادو كردن هم نداشت.

سفارش بادراد رو لاي روزنامه ي پيام امروز پيچيد و روي پيشخون گذاشت و درحالي كه هنوز به خاطر اون خواب رويايي در عالم ديگري به سر ميبرد، روزهاي زيادي رو صرف آواتار مورگانا كرده بود، هنوز به نتيجه ي دلخواهش نرسيده بود.

از جايش برخاست و كنار پنجره ايستاد؛ پيپ اش را در دست گرفت و به افق خيره شد. همه ي درختاني كه در كوچه ي دياگون بودند، پر از شكوفه هاي صورتي بودند. به ياد پاپيون بادراد افتاد و لبخندي زد. درحالي كه پيپ را با دهان نگه ميداشت، با هر دو دست پنجره را گشود و عطر سرشار فصل تازه را به مشام خود كشيد. عطر شكوفه هاي گيلاس و اقاقياي وحشي...

فكري در ذهنش درخشيد؛ خستگي را كنار پنجره گذاشت و به سمت ميز كارش هجوم برد.

چوب دستي اش را به سمت چراغ مطالعه اش گرفت و درحالي كه نور آن روي كاغذ پوستي مي پاشيد، قلم موي جادويي اش را برداشت و به عنوان هديه براي دوستانش، تصويري را كه از جايي به يغما برده بود، به رنگ هر چهار گروه اسلايترين و هافلپاف و راونكلاو و گريفيندور درآورد، تا به بهانه ي نوروز و بهار، در امضايشان قرار دهند...

پ.ن:

بهار دولت يار
مستم از صداي هزار
چه خوش صداست
ناجيِ بلند پروازم


سال نو بر همگي مبارك


در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.