هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۲:۳۸:۴۱ سه شنبه ۲۱ دی ۱۴۰۰

اسلیترین

رابستن لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۳:۳۲ سه شنبه ۲۱ دی ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۰:۴۴:۵۳ سه شنبه ۲۸ دی ۱۴۰۰
از عمارت لسترنج ها
گروه:
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 14
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/modules/xcg ... 9671_256967_5175359_n.jpg
تصویر شماره سه
اسنیپ پس از یک روز خسته کننده دیگر داشت با خود فکر میکرد:
-(بعد از یک روز ملال اور و تنفر امیز دیگه و سر کله زدن با دانش آموزان بدون ذره ای هوش و عقل مانند پاتر، حالا دیگه میتونم راحت به کار های خودم برسم. خوشبختانه آلبوس امروز دیگه نمیخواد براش کاری انجام بدم)
اسنیپ از راه همیشگی‌اش داشت به دفتر خود در دخمه ها میرفت که ناگهان چیزی توجه اش را جلب کرد...، چیزی که شاید سال ها پیش وقتی اسنیپ در هاگوارتز دانش اموز بود شاید برایش ذره ای هم مهم نبود...

یادش امد مدت ها پیش هم دامبلدور درباره آن وسیله جادویی به اون هشدار داده بود:
-سوروس...
+میدونم میخوای چی بگی البوس
- ولی باز هم لازم میدونم بهت بگم، میدونم آن آینه جادویی را دیدی، آینه نفاق انگیز... خودت از عواقبش خبر داری سوروس، سمتش نرو... می‌دونم وسوسه شدی که بری و خودت را درون آن آینه ببینی..
+بسه البوس من بچه نیستم خودم می‌دونم!
-میدونم بچه نیستی اما برای من مثل بچه ام هستی...
و اسنیپ بدون اینکه چیزی بگوید از دفتر البوس بیرون رفت...

اسنیپ با خودش کلنجار میرفت که سمت آن آینه نرود ولی در اخر آن‌ موفق نشد که به آنجای اسرار امیز پا نگذارد...
به جلوی آینه رفت بعد چند لحظه لیلی را دید که در اغوش او بود... قطره اشکی از چشمش پایین امد و به خود ناسزایی گفت که چرا مرگخوار شد و او را از دست داد چرا به او گندزاده گفت
دوست داشت ساعت و سال ها و شاید حتی قرن ها جلوی آن آینه باشد و به چشمان زیبای لیلی و لبخند شادش نگاه کند.
افسوس که هیچ وقت نمی‌تواند ان صحنه را در واقعیت ببینید...افسوس...!
چهره و قلب او بعد از دیدن آن صحنه و دیدن لیلی، شکست. میخواست همانجا بشیند و بلند بلند گریه کند
اما اسنیپ بی خبر بود که دامبلدور در آن تالار بود و داشت اسنیپ را میدید و اگر دیده میشد، می‌توانستیم چهره در هم رفته و غمگین او را ببینیم. چهره ای که داشت شکستن قلب شخصی را میدید و نمی‌توانست کاری کند...
اما هیچ کس شاید نمی‌دانست که چند سال بعد، سوروس در کنار لیلی قدم به قدم، دست در دست خواهد گذاشت و هر دو به دنیایی اعجاب انگیز تری پا خواهند گذاشت...


متن قشنگ و پر احساسی بود. توصیف ها هم خوب بودن اما چندتا از جمله هات زیادی طولانی بودن و اسم اسنیپ رو بیش از حد تکرار کرده بودی.
برای اولین نوشته خوب بود، با بیشتر نوشتن بهتر و بهتر میشی.


تایید شد.


مرحله‌ی بعد: گروهبندی!


ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۴۰۰/۱۰/۲۱ ۱۶:۵۹:۳۵
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۴۰۰/۱۰/۲۱ ۱۷:۰۰:۴۲

تصویر کوچک شده



پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۲۶:۵۶ جمعه ۱۷ دی ۱۴۰۰

dragoneyes083@gmail.com


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳:۱۷ پنجشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۳:۴۳:۳۰ چهارشنبه ۲۲ دی ۱۴۰۰
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 3
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/uploads/images/img61902a3f446dd.jpg

پس از اینکه سدریک توسط ولدمورت اسیب جدی دید، درگذشت

هری نمیتوانست باور کند که سدریک مرده برای همین نمیخواست از او جدا شود

هرمیون و رون در تلاش بودند تا هری را از سدریک جدا کنند ولی هری محکم به سدریک چسبیده

بود و داد میزد

- نه سدریک..خواهش..میکنم..بیدار شو سدریک

رون و هرمیون دست از تلاش بر داشتند دامبلدور به انها گفت

-بیاین تنها یشان بگزاریم. این اتفاق برای هری خیلی ازار دهندس

هرمیون و رون آنجا را ترک کردند. هری ماند و بدن بی جان سدریک

- سدریک لطفا بیدار شو...سدریک..بلند شو...

- هری..متاسفم...اما اون دیگه بلند نمیشه

- نه اینطوری نیست...من مطمئنم اون بیدار میشه

سپس سرش را روی سینه سدریک گذاشت و با صدای لبند گریه کرد


•~•~•~•~•~•~•~•~•~•


خوب بود فقط چند تا نکته کوچیک داشت.

اول این که هیچ وقت جمله ها رو بدون علائم نگارشی رها نکن.
دوم هم اینکه بگزار غلطه، بگذار درسته.


تایید شد.


مرحله‌ی بعد: گروهبندی!


ویرایش شده توسط تری بوت در تاریخ ۱۴۰۰/۱۰/۱۷ ۱۶:۲۷:۴۶


هری و هاگرید و هدویگ در کوچه ی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۰:۴۶:۱۱ سه شنبه ۱۴ دی ۱۴۰۰

motahareh200399


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۳:۳۵ دوشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۳:۴۹:۵۷ چهارشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۰
از اصفهان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین
هری باید برای بازی کوییدیچ جدیدی که در راه بود نیمبوس جدید و حرفه ای میخرید ولی نمیتونست با هرمنیون و رون بره به کوچه دیاگون چون رون مریض بود و باید توی درمانگاه میموند و هرمنیون هم به دلیل تنبیهی که سوروس داده بود از مدرسه خارج نمیشد.
هری با خودش گفت حتما هاگرید میتونه کمکم کنه..
پس با هدویگ به کلبه هاگرید رفت که دید هاگرید در حالی که کیسه ای روی شونش داره به سمت دروازه مدرسه میره.
به سمتش دوید و صداش زد.
-هاگرید،هاگرید
هاگرید که صداش و شنید به سمتش برگشت.
-اه هری اینجا چیکار میکنی؟ هدویگ دلم برات تنگ شده بود
و هم زمان منقارش و نوازش کرد هدویگ هم که حال خوبی گرفته بود سرش و به دست هاگرید میمالید.
هری در حالی که نفس نفس میزد پرسید
-داری کجا میری هاگرید؟
هاگرید کیسه رو روی زمین گذاشت
-دارم میرم بازار باید سم دفع حلزون بگیرم
هری-چه خوب میشه منم بیام یه سری خرید دارم.
و با خودش فکر کرد بهتره یه چوبدستی هم برای رون بگیرم خیلی از بابت شکستن چوبدستیش ناراحته.
هاگرید-باشه هری عجله کن باید قبل غروب برگردیم.
کوچه دیاگون
هری-هاگرید به نظر تو هم من ادم شر و بدیم؟
هاگرید-کی گفته به نظر من پسر مهربون و عالی تر از تو پیدا نمیشه.
هری-همه بچها بعد از اتفاقی که توی کلوپ مبارزه افتاد ازم میترسن میگن من پارسل ماتم مثل ولدمورت... و من این و نمیخام.
هاگرید-هری بهم اعتماد کن چون این استعداد و داری دلیل بر بد بودنت نیس چشمات... چشمات میگن که تو چقد عالی هستی پس ذهنت و درگیر نکن.
هری-ممنون هاگرید حس بهتری دارم
هاگرید-قابلت و نداره مرد جوان خب خریدت و کردی؟
هری-اره بهتره برگردیم
هاگرید-درسته بریم
مدرسه
هاگرید و هری با خنده وارد مدرسه شدن و داشتن به سمت کلبه هاگرید میرفتن که یهو هرمنیون و دیدن
هرمنیون-هری اینجایی میدونی چند وقته دارم دنبالت میگردم
با صورت برافروخته ای که داشت هری جرعت نداشت چیزی بگه
هری-ببخشید یادم بهتون بگم کجا میرم رون بهتره؟
هرمنیون-دیگه عادت کردیم اره برگشت به خوابگاه تو هم بهتره عجله کنی
با هم دیگه به خوابگاه رفتن و بعد از جدا شدن از هم به تختاشون رفتن قبل از خواب هری چوبدستی جدید رون و بقل سر رون گذاشت و با فکر به سوپرایز شدنش لبخند زد
تمام
http://www.jadoogaran.org/uploads/images/img5367c58367363.jpg



خوب بود فقط چند تا نکته کوچیک. هیچ جمله‌ای رو بدون علائم نگارشی رها نکن و حتما تهش نقطه یا علامت تعجب یا سوال با توجه به موقعیت قرار بده + هرمیون یا هرماینی درسته نه هرمنیون + بغل درسته + نمی‌خوام درسته.

تایید شد.

مرحله بعدم که رفتی!


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۱۰/۱۵ ۱۲:۱۲:۲۴

motahareh200399


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۱:۳۶:۰۱ پنجشنبه ۹ دی ۱۴۰۰

هافلپاف

مارتین کاپلستون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۰:۲۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۰۳:۱۳
از Spinners Street
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 23
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/modules/xcg ... 9671_256967_5175359_n.jpg
____
دامبلدور به ارامی گفت :« سوروس بهتره از نگاه کردن به اون آیینه دست برداری» سوروس نیم نگاهی به دامبلدور

انداخت سپس گفت :« احتیاجی به نگرانی نیست دامبلدور » دامبلدور ارام سرش را تکان داد نگران سوروس بود.

ناراحت و غمگین وارد کلاس معجون سازی شد همه نگاه ها سمت او چرخید ، سوروس روی صندلیش نشست و شروع

کرد به نوشتن چیزی . هری سمت رون چرخید و در گوشش گفت:« اسنیپ چش شده؟! به نظر ناراحت میاد.» رون سری

تکان داد و با صدای خیلی ارام گفت:« منم نمیدونم چش شده » هرمیون قلم را روی میز گذاشت و سپس سمت رون

برگشت و اروم گفت :« من توی یه کتاب خوندم این اثرات نگاه کردن به آینه نفاق امیزه» هری با مظلومیت تمام به

سوروس زل زد و ارام گفت :« به نظر من ته دلش یه چیز خیلی غم انگیز میخواد. منم این حسو تجربه کردم » رون

سعی کرد بحث را عوض کند ارام بلند شد و گفت:« پرفسور امروز چه معجونی میخوایم درست کنیم» اسنیپ سرش را

بلند کرد و گفت:« کلاس امروز تعطیله زودتر به خوابگاه هاتون برین و تا کلاس بعدی صبر کنید» اسنیپ ارام بلند شد

و از کلاس خارج شد..........

وارد اتاق شد آینه مثل همیشه انجا بود لبخندی زد و رو به روی آینه ایستاد....آینه در حال نشان دادن تصویری بود

درسته ان دو شخص لیلی و سوروس بودند که همدیگر را بغل کرده اند لیلی سرش را روی شانه اسنیپ گذاشته

و دست در دست هم...اسنیپ غمگین به لیلی خیره شد و ارام زمزه کرد:«لیلی...»



خوب بود فقط حیف که سریع داستانو جلو بردی و بیشتر برامون ننوشتی. راستی لازم نیست وقتی به انتهای خط باکس نوشتن می‌رسی اینتر بزنی، خود سایت به صورت خودکار همه چیو پشت سر هم می‌نویسه. این که خودت دستی اینتر بزنی فقط باعث می‌شه در نهایت وقتی پستت ارسال می‌شه اینترهای اضافی وسط جمله‌ای که هنوز به انتها نرسیده ظاهر بشه که درست نیست. پس فقط وقتی خواستی پاراگراف‌بندی کنی و انتهای جملات اینتر بزن و کاری به رسیدن به انتهای خط باکس نداشته باش.

تایید شد.

مرحله بعدم که خودت رفتی.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۱۰/۱۰ ۱۳:۳۷:۰۲

من کسی نیستم که حضورمو به کسانی که برای من اهمیتی قائل نیستن تحمیل کنم.
تصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۶:۱۹:۰۵ چهارشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۰

ریونکلاو

مایکل کرنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۹:۴۳ چهارشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۷:۰۶:۰۵ یکشنبه ۳ بهمن ۱۴۰۰
از LONDON
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 7
آفلاین
خیابان پریوت درایو - پلاک 4 - طبقه دوم - اتاق انتهای راهرو
صدای خرت و خرت از جایی به گوش می رسید، پسرکی که در گوشه اتاق خواب زیر یک پنجره چوبی بر روی تختخواب خوابیده بود یک چشمش را به آرامی باز کرد تا ببیند صدا از کجا میاد. موجودی کوتاه قد و بی مو با پارچه ای کهنه و پاره برتن درگوشه اتاق با قفس جغد پسرک بازی میکرد.
پسرک که نامش هری بود به آرامی از جایش بلند شد:
+دابی، تو اینجا چه کار میکنی
-هری پاتر، من به کمکت احتیاج دارم
هری عینکش را از روی میز برداشت و آن را بر روی چشمش گذاشت و به اطراف نگاهی کرد
+چی شده دابی، چرا به کمک من نیاز داری؟
دابی با صدای نهیف و گوش خراش با ناله جواب داد:
-مالفوی ها در به در دنبالم میگردن، میخوان دست دابی رو بسوزونن، میخوان دابی رو بزنن
+چرا؟
-چون پسر کوچیکشون به سمت من جوراب پرتاب کرد و من رو آزاد کرد
+خب ایرادش کجاست؟
-هری پاتر متوجه نیست، دابی یک جن خونگیه و نباید هیچوقت آزاد بشه
+حالا اون دراکوی احمق آزادت کرد
دابی شروع کرد سرش رو محکم به پایه قفس بکوبه و بلند بلند گریه کنه:
-دابی احمق، نباید اون جوراب رو میگرفت، دابی احمق دابی احمق
هری که متعجب بود از حرکات دابی از جایش بلند شد و دابی رو محکم گرفت و بر روی تخت انداخت و به او گفت «هرچقدر هم سرتو به در و دیوار بکوبی فایده نداره، من تا چند دقیقه دیگه به سمت هاگوارتز میرم، اونجا میبینمت با هم صحبت میکنیم.
-نههههههههههههه، هری پاتر نباید به هاگوارتز بره، مالفوی ها میدونن من پیش هری پاتر هستم
دابی سریع دستش رو بر روی دهانش گذاشت. هری که متعجب بود به دابی گفت «چه کار کردی تو؟» دابی در جواب گفت «منو ببخشید، دابی خوشحال بود و میخواست سریع این خبر رو به هری پاتر برسونه»
هری محکم به پیشونی خود ضربه ای زد و سریع شروع به جمع کردن وسایلش کرد، چمدان های سنگین را زیر پنجره بر روی تخت گذاشت و قفس جغد را روی آن ها قرار داد.
ماشینی آبی رنگ قدیمی ای به یکباره در آسمان پیدا شد و با سرعت هرچه تمام تر به سمت پنجره اتاق هری می آمد. از نوع رانندگی هری فهمید چه کسی پشت فرمون نشسته و منتظر یک گند کاری جدید ماند، ماشین به یکباره به بغل لب پنجره پارک کرد و شیشه ماشین پایین آمد:
+سلام هری
-سلام رون، تو چرا پشت فرمونی، فرد و جرج کجان؟
+اونا رفتن سمت ایستگاه، من اومدم تو رو ببرم نگران نباش بیا بالا
هری غرغر کنان شروع کرد وسایل را به داخل ماشین منتقل کند که ناگهان چیزی به پایش چسبید، دابی بود که پای هری را محکم گرفته بود و التماس کنان می گفت: «هری پاتر، بدون دابی دووم نمیاره، هری پاتر باید دابی رو با خودش ببره«  هری که بخاطر دابی به دردسر افتاده بود از دستش شاکی بود یقه او را گرفت و پرتش کرد داخل ماشین و به او اخطار داد که تا هاگوارتز نباید صحبت کند.
هری سوار ماشین شد و رون با یک حرکت آکروباتیکی از آنجا دور شد.



تایید شد!
مرحله‌ی بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۹/۱۸ ۲۰:۰۳:۲۶


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۱:۵۷:۲۷ چهارشنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۰

پادشاه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۴۹ چهارشنبه ۳ آذر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۲:۳۸:۱۳ سه شنبه ۱۴ دی ۱۴۰۰
از جهنم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 5
آفلاین
تصویر شماره پنجهمه در حال گپ و گفت در تالار اصلی بودن همه دور میز هاشون نشسته بودن که ناگهان سقف تالار به رنگ سیاه و سفید در میاد
همه چیز عجیب و غریب میشه در یه لحظه تاریک و سرد در باز میشه پسری وارد تالار. با زخمی روی پیشونین همون پسرک معروف

دامبلدور به هری اشاره میکنه که بیادو کلاهو بزاره روی سرش .
همه هریو متعجب نگا میکنن و هری کلاه رو میزاره روی سرش که ناگهان کلاه تمام وقایعیو که برای هری افتاده توی گذشته و ایندش میبینه زبون کلاه بند اومده نمیتونه انتخاب درستی بکنه ایا هری باید بری اسلایدرین
یا بره گریفیندور بنظر کلاه هیچ کدوم ازین گروه ها برای هری کافی نیست ...
هری که خیلی مصمم و قدرتمند نشسته
به کلاه دستور میده که اونو ببره توی گریفیندور و کلاه ناچار میشه به انتخاب خود هری اونو بفرسته گریفیندور چون هری قدرت یه شیرو داشت و لایق این بود که رهبر شیرهای توی گریفیندور بشه

ایا هری میتونه تو‌گریفیندور موفق بشه؟
ایا اون میتونه گروه گریفیندورو متحول کنه؟


خیلی کوتاه نوشتی و سریع از روی همه چی رد شدی. ولی به خاطر تاخیری که داشتیم نمی‌خوام بازم اینجا معطل نگهت دارم. پس...

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی




ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۹/۱۴ ۱۲:۴۴:۰۰
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۹/۱۴ ۱۲:۴۴:۲۸

Kk


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۲:۲۶ چهارشنبه ۳ آذر ۱۴۰۰

Coralin


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۲۳ چهارشنبه ۳ آذر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۲۹:۲۷ پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
تصویر شماره ۱۶

ایستگاه کینگزکراس-لندن

چمدان ها از اون چیزی که فکر میکرد سنگین تر بودن
حیمز چند دقیقه ایستاد و به جلو خیره شد امثال سال چهارمی بود که به هاگوارتز میرفت و هیچ وقت انقدر معطل نشده بود به چرخ دستی اش نگاهی انداخت دوتا چمدان که انگار داخلشان سنگ بود و کارلوس جغد خاکستری رنگ جیمز که پدرش در سال اول برایش خریده بود
ظاهرا کارلوس هم مثل جیمز از اینهمه معطلی خسته شده بود
- پس این پسر کجاست دو ساعته منتظرشم
و همان موقع که جیمز تصمیم گرفت صبر کردن را بس کند و تنها وارد قطار شود
پسری را دید که دوان دوان به طرفش میاید و برایش دست تکان میدهد
(جیمز)- سیریوس چرا انقدر دیر کردی

(سیریوس که نفس نفس میزد)- فعلا بیا بریم توی قطار

پسرها وارد قطار شدند و به واگن شماره ۱۳ رفتند که ریموس برایشان نگه داشته بود
(ریموس)-چرا انقدر دیر کردین نزدیک بود قطار رو از دست بدین

(جیمز )- من نمیدونم بهتره از اقای بلک بپرسی که مارو دوساعت نگه داشت

(سیریوس ) - میدونم که خیلی معطلتون کردم ولی خب یک چیز خیلی باحال اتفاق افتاد
ریموس و جیمز همزمان پرسیدند
- چیییی؟
سیریوس که سعی میکرد نیشخند اش را پنهان‌ کند جعبه را از توی چمدانش بیرون اورد
جیمز پرسید
- این چیه دیگه؟
سیریوس در جعبه را باز کرد و از داخل ان یک کاغذ پوستی رنگ عجیب با یک جوهر در اورد
(ریموس که تعجب کرده بود )_یعنی تو مارو اینهمه معطل کردی و نزدیک بود قطارو از دست بدی فقط واسه یک کاغذ؟؟

(سیریوس )-اشتباه نکن این فقط یک کاغذ نیست من این کاغذو به سختی از اتاق کاره بابام دزدیدم از این کاغذ فقط یکی توی جهان هست و برای درست کردن نقشه به کار میره
(جیمز)- اخه نقشه به چه درد ما میخوره ؟
(سیریوس با لبخند شیطانیی)- یعنی به نظرت داشتن نقشه هاگوارتز بدرد نمیخوره ؟
(ریموس )- امکان نداره هاگوارتز خیلی بزرگه نمیتونیم نقشه شو بسازیم
(سیریوس )-چرا میتونیم فکر کنین که ازین به بعد چه کارایی میتونیم انجام بدیم نظر تو چیه جیمز؟

جیمز که حالا کمی هیجان زده شده بود و تقریبا فراموش کرده بود که سیریوس چقدر انها را معطل نگه داشته بود جواب داد
- اگه بشه عالی میشه میتونیم هرجا بخوایم بریم و همرو ببینیم کجان حتی میتونیم راه های مخفی رو پیدا کنیم

سیریوس که حالا خیالش راحت شده بود گفت
- اره عالیه حالا فقط یک اسم میخواد نقشه مون
ریموس پیشنهاد داد
- نقشه گرگ
(جیمز)-نه این اصلا اسم خوبی نیست یک اسم بهتر
(سیریوس)- نقشه مخفی
(جیمز)- نه یک چیز بهتر اهان فهمیدم نظرتون در مورد نقشه ی غارتگر چیه؟
(سیریوس )- فوق العادس
(ریموس )-از این بهتر نمیشه
(جیمز )- عالیه پس فقط باید صبر کنیم برسیم هاگوارتز تا نقشه رو درست کنیم
(سیریوس)-و وقتی درست شد میتونیم
هر کاری که بخوایم بکنیم



جالب نوشته بودی! فقط یکم تو پیاده‌سازی ساختار نوشتاری داستان مشکل داشتی که با ورود به ایفای نقش به راحتی حل می‌شه. راستی علائم نگارشی فراموش نشه! هیچ‌کدوم از جملاتت نقطه، ویرگول، علامت سوال، علامت تعجب و... ندارن. استفاده کن از اینا.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۹/۵ ۱۹:۲۶:۱۸


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۴ آبان ۱۴۰۰

گریفیندور

امیلی دیکنسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۱ یکشنبه ۲۳ آبان ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۳:۳۶:۴۳ پنجشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 17
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/modules/xcg ... snape-confront%5B1%5D.jpg
تصویر شماره ۷
اول این داستان در هاگوارتز داخل اتاق استاد اسنیپ رخ میده
_هریییییییییی چوبدستی من کجاست
+م..من نمیدونم استاد
_منو نپیچون بچه خودم دیروز دیدم که داشتی تو کتاب راجب چوبدستی من میخوندی
+استاد اخه من داشتم راجب چوبدستی ها تحقیق میکردم
_هه الان معلوم میشه
اسنیپ یه تیکه از خاطرات هری رو با چوبدستی زاپاس خودش برداشت و گزاشت رو صفحه خاطرات
فلش بک*
هری راجب چوبدستی ها مطالعه میکرد بعدش با رون و هرماینی رفتن به تالار اصلی و باهم راجب امتحان میان ترم صحبت میکردن
هرماینی:وای دارم دیوونه میشم هنوز دوبار دیگه باید کتاب رو بخونم
رون:دختر تو حالت خوبه؟داری کتاب رو قورت میدی بسه
هری خندید:بگولش کن رون چیکارش داری بچه درس خونه
هرماینی:هه هه باز شما دوتا منو دست میندازید
هری و رون دستشون رو به حالت تسلیم بالابردن و گفتن:
×ببخشید بخشید
و بعد دوباره رفتن به کتابخونه و شروع به خوندن درس کردن
پایان فلش بک*
اسنیپ برگشت و بدون توجه به هری گفت:
_ میتونی بری
هری که دید استاد ضایع شده خنده ریزی کرد گفت:
+ استاد میخوایید دزد رو پیدا کنم
اسنیپ که بهش برخورده بود گفت:
_لازم نکرده😑
هری گفت:روز خوش استاد
از اتاق اسنیپ خارج شد و به سمت رون و هرماینی رفت
گفتن چیشد هری؟
با خنده قضیه رو تعریف کرد بعد از خندشون گفت
_بچه ها باید چوبدستی اسنیپ رو پیدا کنیم
همگی موافقت کردن
رفتن به جلوی در اتاق اسنیپ هری با استفاده از قدرت بازیابی خاطرات تونست کسی که اخرین بار وارد اتاق شده رو ببینه اون کسی نبود جز جیم ریل کسی که همیشه دردسر درست میکرد و دوباره نزدیک بود اخراج شه ولی دامبلدور پادرمیانی میکرد و نمیزاشت اخراج شه ولی این بشر باز داره خراب کاری میکنه

رون: اوه خدای من این پسر ادم بشو نیست
هرماینی: باید بریم سر وقتش
همگی رفتن سروقت جیم. اون توی تالار اصلی بود و داشت با یکی از دختر ها صحبت میکرد و به قول معروف مخ رو میزد.هرماینی دختر رو دور کرد و هر سه تایی رو به روی جیم ایستادن

هری:جیم چوبدستی رو بده

جیم اول انکار میکرد و میگفت: من برنداشتم من با چوبدستی استاد اسنیپ چیکار دارم؟!
ولی وقتی هری مدرک هارو نشون داد و

گفت: اگر خودت ندی مجبورم به استاد اسنیپ بگم و خودت میدونی که چیکارت میکنه
جیم که ترسیده بود سریع چوبدستی رو از آستینش در آورد و داد بهشون هری چوبدستی رو گرفت و برد به استاد اسنیپ داد اسنیپ اول خیلی سوال میکرد که دست کی بود ولی
هری : از رو زمین پیداش کردم
و همین طور شد که اسنیپ مثلا باور کرد و چوبدستی رو گرفت و رفت.......
--------
این دفعه خیلی بهتر شد. آفرین.
چون سریع یاد میگیری بقیه مشکلاتت هم توی ایفا حل میشه و من دیگه اینجا متوقفت نمیکنم.

تایید شد.
مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط setareh8686 در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۲۴ ۲۲:۵۲:۵۲
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۲۶ ۱۲:۵۲:۵۴

Setareh (Hermione)


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۶ یکشنبه ۲۳ آبان ۱۴۰۰

گریفیندور

امیلی دیکنسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۱ یکشنبه ۲۳ آبان ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۳:۳۶:۴۳ پنجشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 17
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/modules/xcg ... snape-confront%5B1%5D.jpg
تصویر شماره ۷
_هریییییییییی چوبدستی من کجاست
+م..من نمیدونم استاد
_منو نپیچون بچه خودم دیروز دیدم که داشتی تو متاب راجب چوبدستی من میخوندی
+استاد اخه من داشتم راجب چوبدستی ها تحقیق میکردم
_هه الان معلوم میشه
و اینطور شد که اسنیپ یه تیکه از خاطرات هری رو با چوبدستی زاپاس خودش برداشت و گزاشت رو صفحه خاطرات
فلش بک*
هری داشت راجب چوبدستی ها مطالعه میکرد بعدش با رون و هرماینی رفتن به تالا اصلی و مشغول گفت و گو شدن و بعد دوباره رفتن به کتابخونه و شروع به خوندن درس کردن
پایان فلش بک*
اسنیپ برگشت و بدون توجه به هری گفت: میتونی بری هری که دید استاد ضایع شده خنده ریزی کرد گفت: استاد میخوایید دزد رو پیدا کنم اسنیپ که بهش برخورده بود گفت:لازم نکرده😑 هری گفت:روز خوش استاد
سریع به سمت رون و هرماینی رفت گفتن چیشد هری؟با خنده قضیه رو تعریف کرد بعد از خندشون گفت بچه ها باید چوبدستی اسنیپ رو پیدا کنیم همگی موافقت کردن
رفتن به جلوی در اتاق اسنیپ هری با استفاده از قدرت بازیابی خاطرات تونست کسی که اخرین بار وارد اتاق شده رو ببینه اون کسی نبود جز جیم ریل
رون کفت اوه خدای من این پسر ادم بشو نیست هرماینی گفت باید بریم سر وقتش همگی رفتن بالاسر جیم هری گفت:جیم چوبدستی رو بده جیم اول انکار میکرد ولی وقتی هری مدرک هارو نشون داد و گفت اگر خودت ندی مجبورم به اسنیپ بگم و خودت میدونی که چیکارت میکنه جیم که ترسیده بود سریع چوبدستی رو در اورد و داد بهشون هری چوبدستی رو گرفت و برد به استاد اسنیپ داد اسنیپ اول خیلی سوال میمرد که دست کی بود ولی هری میگفت از رو زمین پیداش کردم و همین طور شد که اسنیپ مثلا باور کرد و چوبدستی رو گفت و رفت.......

اول از همه قبل از ارسال حتما پستت رو بخون تا مشکلات املایی و تایپی نداشته باشی.
لحن داستانت خیلی گزارش ماننده، بهتره که یکم بیشتر به توصیف اطراف و آدما اهمیت بدی.
دیالوگ هارو هم حتما از توضیف هات جدا کن.
نمایشنامه های دیگه رو بخون و بازم تلاش کن.
موفق میشی.

فعلا
تایید نشد!


ویرایش شده توسط setareh8686 در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۲۴ ۱۸:۵۴:۳۷
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۲۴ ۲۱:۲۰:۰۱

Setareh (Hermione)


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۲:۲۶ جمعه ۲۱ آبان ۱۴۰۰

هافلپاف

آلستور مودی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۴:۴۶ جمعه ۲۱ آبان ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۰:۱۴:۱۹ چهارشنبه ۲۹ دی ۱۴۰۰
از شيون آوارگان
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 3
آفلاین
دامبلدور و شمشیر گریفندور
دامبلدور به‌همراه عکس مدیران سابق هاگوارتز و البته مدیران فعلی و آینده در دفترش است.
هدویگ برایش نامه‌ای می‌آورد. دامبلدور از توی کلاه گروه‌بندی شمشیر گریفندور را درمی‌آورد تا نامه را باز کند.
اسنپ از توی قاب:فکر نمی‌کنین یه‌کم برای این کار گنده است؟ تازه یه‌جورایی توهینه واقعا!
سایر مدیران نچ نچ می‌کنند.

دامبلدور:خوب بابا دم دست بود دیگه. حالا به‌غیر از ما کی اینجاست که بخواد بی‌احترامی حس کنه؟ مهم اینه که ببینیم از اون‌ور چه خبری اومده.
مدیران به نشانه‌ی تأیید سر تکان می‌دهند و با اشتیاق به دامبلدور نگاه می‌کنند.
دامبلدور طوری‌که دیگران نبینند، نامه را پنهانی می‌خواند و از هوش می‌رود.
همه‌ی مدیران با هم حرف می‌زنند‌؛
_یه جادوگر سیاه جدید؟
-نه بابا نمی‌شناسیش؟ هری یه چیزیش شده.
_من که می‌گم اسلاینرین جام رو برده.
_آخه نابغه وسط سال تحصیل؟
فونیکس به سمت دامبلدور پرواز می‌کند.
اسنپ به فونیکس می‌گوید:گریه کن!
فونیکس نگاه غضبناکی به اسنیپ می‌کند و او نیشش را می‌بندد. فونیکس با بال‌هایش دامبلدور را باد می‌زند و او برمی‌خیزد.
همهمه در می‌گیرد.
دامبلدور میگوید: ساکت باشین خبری از اون‌ور نرسیده. نیک تقريبا سربریده دعوتمون کرده برای هالوین.
ناگهان تمام مدیران به‌غیر اسنیپ غیب می‌شوند. دامبلدور می‌گوید:بابا مهمونی برا زنده‌ها چندشه نه برای ما.
از سنگ و علف صدا درمی‌آید که از مدیران درنمی‌آید.
ناگهان دامبلدور از پشت در قفل شده دفتر صدای جرینگ جرینگ کلیدها و تق تق به هم خوردن چوب‌های جادو را می‌شنود.
اسنیپ می‌گوید:بچه پررو نیک! زندونی کردنمون و گرفتن چوب هامون بس نبود، فالگوش هم وایمیسته!
دامبلدور:مهم نیست مهم اینه که می‌تونیم تو مهمونی که هستیم ببینیم چه خبر شده. تو هم می‌آی؟
اسنیپ:همیشه کنارتم.
داگبلدور:بعد این‌همه سال؟
اسنیپ:همیشه.



تایید شد!
مرحله‌ی بعد: گروهبندی



ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۲۲ ۰:۱۸:۲۰







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.