هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۲۱:۲۲:۳۹ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۱۲:۰۸
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1163
آفلاین
مروپ گانت در حال قالب کردن تام جاگسن به رئیس موزه بود...اوضاع اقتصادی موزه بد بود و رئیس موزه تصمیم به خرید اشیاء قیمتی جامعه جادوگری گرفته بود تا بلکه موزه رونق بگیرد...

رئیس موزه یک کیسه 600گالیونی آورد و آماده بود که برای گرفتن تام، آن را به مروپ تحویل دهد...اما در حالی که چشمان مروپ و تام به وضوح برق میزد و از اینکه در حال سود چنان کلانی از فروش یک جنسل بُنجُل هستند در پوست خود نمی‌گنجیدند، ناگهان پیش از اینکه دست مروپ به کیسه‌ی گالیون برسد، دماغ تام افتاد!
_چی‌شد؟
_چی چی‌شد؟
_دماغ این جنستون افتاد!
_عه؟ چیزه...امم...عادیه...این قابلیت رو داره که دیگه بابت این آپشن قیمت رو نبردم بالا که مشتری بشین...حالا پول رو بدین و تام رو زودتر تحویل بگیرین!
_نه خانوم...این جنس معیوبه!
_کجاش معیوبه؟ یه دماغش افتاد دیگه....تازه باید قیمتش بره بالا که شبیه شفتالوی مامان شده!
_حقیقتا خیلی بیشتر از یه دماغه...نگاهش کنید!

مروپ که حواسش به تام نبود، ناگهان چشمش به تام که دو قدم پشت سرش بود افتاد...یا حداقل آنچه که از تام مانده بود!
_بانو مروپ!
_دو دقیقه نتونستی خودت رو نگه داری تام؟ چرا وا رفتی؟
_تقصیر من نیست بانو...چسبندگی تف چند دقیقه بیشتر نیست...نباید اینقدر چونه می‌زدیم با رئیس موزه و به همون 500 گالیون قناعت میکردیم...بازم 449 گالیون سود بود!

مروپ که فقط چند ثانیه تا به جیب زدن آن پول فاصله داشت، نمی‌خواست به این سادگی تسلیم شود...
_میگم چیزه...اقای موزه دار...الان تام به...بذارین بشمرم... یک... دو... سه... چهار... پنج... شیش... هفت... هشت... اوه...خیلی بیشتر از هشت تیکه تقسیم شده، ولی شما پول همون هشت تیکه رو بدین....تیکه ای سه گالیون...قبوله؟
_خانوم..به نظرم زودتر از اون جارو و خاکروبه‌ی گوشه اتاق استفاده کنید و تا جنستون بیشتر وا نرفته تکه‌هاش، از اینجا خارج بشین!


ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۵ ۲۱:۵۵:۰۰



پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۲۲:۱۵:۵۶ سه شنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

فلور دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۱:۱۰ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۴۳:۵۳
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 58
آفلاین
_ تام مامان بیشتر از اینا می ارزه .

تام از این حرف خوشحال شد ولی بعد دریافت که این حرف را برای سود بیشتر گفته است.

موزه دار دستش را زیر چانه اش گذاشت و چندین بار سر تا پای تام را ورانداز کرد .
_ چیه ؟خوش تیپ ندیدی ؟

او بالاخره پس از نیم ساعت فکر کردن گفت
_ 150 گالیون

_ نیم ساعته داری فکر می کنی فقط همین!

_ 200گالیون
_

_ 210گالیون
_

_220 گالیون

مروپ کم کم داشت از قیمت های پیشنهادی و بسیار کم موزه دار عصبانی می شد و دستش را به چوب دستی اش می برد. موزه دار که متوجه این موضوع شده بود قیمت را بالاتر برد.
_ 300
_

-350
ناگهان موزه دار با صدای بلند و وحشت زده گفت
_600

تام متوجه شد که مروپ چوب دستی اش را کاملا در آورده .
_ حالا درست شد .600 تا رو رد کن بیاد عزیز مامان منتظره.

موزه دار با ناراحتی و وحشت به سمت صندوقش می رفت تا پول را بیاورد.


Happiness cannot be found But it can be made


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۲۱:۲۳:۳۴ یکشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲:۳۷:۰۳
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 310
آفلاین
موزه دار با دستی زیر چانه اش منتظر نفر بعدی بود که ناگهان در موزه به شدت باز و مروپ به سرعت داخل شد.

-عه بازم شمایین؟ دوباره یه قاب آویز سالازار اسلیترین دیگه آوردین مفت بهم بفروشین؟
-نه موزه دار مامان...این دفعه خیلی ارزشمند تره!

موزه دار اطمینان داشت که مروپ این بار دندان مصنوعی های مرلین را برای فروش آورده است. با ذوق به دستی که داخل سبد فرو می رفت خیره شد.

-ایناهاش...تام مامان رو برات آوردم!

تام مامان که سعی داشت فرار کند اما یقه اش توسط مروپ گرفته شده بود با بی حوصلگی نفس عمیقی کشید.

-زیبا، جادار، مطمئن...زیر بارون بذاریدش اصلا زنگ نمیزنه. طاقت گرمای بالایی هم داره...مناسب برای تمام فصوله! حتی خش نمیفته و مستهلک هم نمیشه. از همه مهمتر مثل تام گور به گور شده بی کیفیت نیست! دیگه چی میخواین؟

صاحب موزه نگاهی خریدارانه به تام جاگسن انداخت.
-اگر انقدر کارایی داره پس چرا می خواین بفروشیدش؟
-چون تام گور به گور نشده نا فرزندی شده...همش به خربزه عسلام اعتراض می کنه! میخوام بفروشمش برای کلم بروکلی مامان یه دست کت و شلوار و کراوات نو بخرم که تو مصاحبه هاش مثل همیشه جنتلمن ظاهر بشه.

مروپ بسیار اهل معامله به نظر می رسید.

-صد گالیون خوبه؟

تام نگاه ناامیدی به موزه دار انداخت.
-من نخبه خانه ریدلم...کلی ارزش دارم! صد گالیون فقط؟!

ظاهرا در مورد قیمت تام نیاز به بحث و بررسی بیشتر بود.


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۱ ۲۱:۲۷:۱۹



پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۷:۵۴:۳۶ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۰۱:۵۷
از غار زیر سایه ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 275
آفلاین
بعد از فریاد مرد، جعبه‌ای با ترس وارد موزه شد. مرد با تعجب به جعبه نگاه کرد. اطراف جعبه را گشت ولی چیز قدیمی‌ای ندید. میخواست به جعبه دست بزند که جیغ کسی از داخل جعبه بلند شد.
-هی! دستاتو وایتکس زدی؟ با لکل شستی؟ اصلا دستکش داری؟ یا ماسک زدی به صورتت تا تو راه عطسه کردی به من نخوره؟
-جان؟ شما؟
-من ربکام. تک خفا...
-خفـــــــــــــاش!

و جعبه را با سرعت از موزه به بیرون پرتاب کرد. حتی نگذاشت ربکا وسیله‌ای که از موزه فرانسه دزدیده بود را به او نشان دهد.

-اَه! این کی بود اومد؟ باید بازم دستامو بشورم.

مرد رفت و دستانش را شست. برگشت و دید دوباره همان جعبه آنجاست. اینبار هم خواست او را به بیرون پرتاب کند که ربکا به حرف آمد.
-من یه چیز ارزشمند آوردم. از فرانسه است.
-من هیچی از تو نمیگیرم.
-ضرر میکنیا؟ کی تنها گردنبند باقی مانده از ملکه الیزابت اول رو نمیخواد؟
-چی؟

چشمان مرد برق زد.
پول و شهرت موزه در ذهنش درخشید.
به جعبه نزدیک شد.
-حالا چی هست؟
-اینه.
-
-چیه؟

مرد گردنبند را به داخل جعبه پرتاب کرد و به "آخ!" ربکا توجهی نکرد.
-من اینو دیروز تو مغازه دیدم بابا. اسیر شدیم این وقت روز.

ربکا را از پنجره به بیرون پرتاب کرد و منتظر نفر بعدی شد.


تصویر کوچک شده

...My Dark Great Lord...
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۲۰:۱۴:۴۸ جمعه ۲۲ فروردین ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳:۳۴ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۱:۴۵:۵۴ شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۹
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 143
آفلاین
مرد بد بخت بیچاره فلک زده با نهایت خستگی فکر میکرد:"من روزی 2گالیون میگیرم که بیام اینجا؟؟؟" بعد با صدای خسته ای گفت :"بعدی"
نفر بعدی پیتر جونز بود که با سراسر خوش حالی به طرف صندلی رفت و نشست. مرد به پیتر نگاهی کرد و گفت:"خب....."
-چی خب؟؟؟؟
مرد این شکلی شده بود :"
- میخوای چی بفروشی؟؟؟
-آهان حالا به اونم میرسیم.....حالت چطوره ؟
مرد یه لحظه خواست به خودش آوادا بزنه ولی گفت:
-آقا وقت مارو نگیر بگو چی داری ؟؟؟
-حالا باشه برا بعد.....
- آقا یا الان میگی یا به نگهبانا میگم بیرونت کنن
مرد یه لحظه به خودش گفت باید به این یارو یه آوادا بزنم و خودمم بعدش بکشم
پیتر یه نگاهی به مرد کرد و یه چیز سفید کوچولو گزاشت رو میز
-این چیه؟؟
-چی چیه؟؟؟
-این چیزی که گزاشتی رو میز
-آهان این دندون هری پاتره وقتی داشت با ولدمورت میجنگید
مرد یه لحظه دلش خواست بزنه تو سر پیتر ولی فک کرد اینم خوبه ها......
دندونو ور داشت و گزاشت تو کشو میزش
پیتر گفت:" خب"
-چی خب
- چقد میدی؟؟
-چقد میخوای؟
-من 253 گالیون میخوام
مرد آروم آروم زمزمه کرد آینه آینه..........
پیتر گفت آهان این آینرو میخواستم بدم بعد از این دندون .........
مرد آینرو گرفت و با چوبدستی جلوی خودش گرفت.
و داد زد آوادا کداورا
و دار فانی را وداع گفت.
رییس موزه اومد کنار مرده و به همکارش گفت جان رو بیار
زیرلب گفت این سومی بود
پیتر دندون رو برداشت و رفت .
جان داد زد نفر بعدی .......................



پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۸:۲۸:۳۳ جمعه ۲۲ فروردین ۱۳۹۹

ریونکلاو

سوزانا هسلدن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۸:۳۳ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۰۳:۲۸ چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 49
آفلاین
مرد، دستی به صورتش کشید و با صدای خسته‌ای گفت:
- بفرمایید خانم.


سو لی، با نهایت ادب و احترام، رفت و روی صندلی، جلوی میز مرد، نشست. بعد هم بی‌حرکت نشست و حرفی نزد. گویی حرف نزدن و آن‌طور نشستن در آن موقعیت عادت همیشگی همه است. او یک دست لباس شیک پوشیده بود و بوی عطر خنک و دلپذیری از او می‌آمد.
مرد، نفس عمیقی کشید و با کلافگی گفت:
- خب، خانم، چه چیزی رو می‌خواین به موزه‌ی بفروشید؟ می‌شه به من نشونش بدید؟



سو لی آرام زیر لب چیزی مثل «بله» گفت و اندکی در جایش جا به جا شد. به نظر می‌رسید می خواهد چیزی از درون کیف جمع و جورش بیرون بکشد. مرد، بی‌حوصله به حرکات او چشم دوخته بود و انگار بی‌صبرانه دلش می‌خواست از آنجا فرار کند و چند ساعت خواب عمیق را تجربه کند.
- بفرمایید.


سو لی جعبه‌ی زرشکی و کوچکی را روی میز گذاشته بود. به نظر می‌رسید جعبه، برای نگه داری از یک جفت گوشواره است.
- این چیه؟


مرد با اخم ظریفی این را پرسید. و سو لی، با آرامش انگشت سبابه‌اش را روی میز گذاشت و پاسخ داد:
- این جعبه‌ایه که بهش می‌گن جعبه‌ی رویا. مال مادربزرگم بود.


مرد، که انگار کمی مشتاق‌تر شده بود، کمی به جلو خم شد و با تردید گفت:
- حالا این به چه درد موزه می‌خوره؟ منظورم اینه که برای چی می‌خواین بفروشینش؟ چیز خاصی داره؟


سو لی کمی عصبانی شده بود. او با حرارت گفت:
- آقای محترم با این جعبه می‌شه رویا دید! می‌فهمی؟ این کم چیزیه؟ مادربزرگم با این پیشگویی می‌کرد!


مرد چشم‌هایش را بست و پلک‌هایش را محکم روی هم فشار داد. چه کار باید می‌کرد؟
- خانم اگر مایل باشید می‌تونید آخر وقت کاری باز هم بیاید تا در این مورد صحبت کنیم. :angel:


Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱:۳۴:۵۸ سه شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۳:۴۴
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 113
آفلاین
خلاصه:

اوضاع اقتصادی موزه بد شده. برای همین مدیریت موزه تصمیم به خریدن اشیای قدیمی مردم می گیره.
همه برای فروش اشیای قدیمی و به نظر خودشون، با ارزششون صف کشیدن.

******


- خب...نفر بعدی.

صدای رئیس موزه بلند تر از حد معمول بود.
- بفرمایید آقا...شما چی برای موزه دارید؟

پافت پیپِ خاموش روی لبش را جابه جا کرد، گویی می خواست از به همراه داشتنش مطمئن شود، سپس از جیب کتش پیپ دیگری بیرون آورد.
- این...لطفا خوب ازش مراقبت کنید. بچه ی خیلی حساسیه!

رئیس موزه هیچ توجهی به پیپ روی میزش نداشت؛ بلکه به پیپ خاموش اگلانتاین زل زده بود.
- اون چی؟

پافت سعی کرد بین نقطه ای که مرد نشان میداد و پیپ ای که روی میز گذاشته بود، اشتراکی پیدا کند.
- چی؟ تو به این... تو اینو می خوای؟

اگلانتاین پیپ روی لبش را برداشت و به آن نگاه کرد.
- نه نه...من بچه های خودم رو خوردم ولی حاضر نشدم این رو بفروشم و با پولش غذا بخرم...این...این پسرمه...این...این...

پافت درحالی که هذیان میگفت و سعی میکرد از پیپش محافظت کند، روی زمین افتاد.
وقتی که امدادگران با برانکارد، پیرمرد را بیرون می بردند؛ رئیس موزه لبخندی تمسخر آمیز زد و پیپِ روی میزش که برایش مجانی تمام شده بود را برداشت.
- نفر بعد...

سو لی سرش را از میان چهار چوب در داخل برد.
- میشه بیام تو؟



ارباب...ناراحت شدید؟


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۲۱:۵۶:۳۱ جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۲:۵۶:۲۷ یکشنبه ۱ تیر ۱۳۹۹
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 146
آفلاین
- آهان... موفق شدم!... حالا فقط باید کار این آخری رو تموم کنم!

مدیر موزه با لبخندی شیطانی مگس بخت برگشته را نگریست و مگس کش پلاستیکی و آبی رنگش را بالا برد.

- دیگه کارت تمومه! با زندگی خدا حافظی کن.

مگس کش با سرعت روی میز فرود آمد... لحظاتی بعد دیگر خبری از صدای وز وز مگس نبود.

-آره! اینه! به این میگن یه ضربه ایده آل.

رئیس موزه چنان از خوشحالی بالا و پایین می پرید که اگر کسی دلیل خوشحالی اش را نمی دانست، حتما فکر می کرد تیم کوییدیچ مورد علاقه اش کاپ برده است.
رئیس موزه مگس کش آبی را ( که طبق گفته یکی از مراجعه کنندگان مربوط به زمان شاه آرتور بود ) از روی میز برداشت و داخل کشو میزش قرار داد. همین که کشو را باز کرد صدای در دفترش نیز بلند شد.

تق تق تق!

- می تونم بیام تو؟
- بله بفرمایید... سلام!
- سلام. من اما هستم. یه چیز خوب براتون آوردم.

مرد که چشم آب نمی خورد حرفی نزد.

-باور نمی کنید که چقدر از بودن تو اینجا خوشحالم؛ آ خه یه چیزی آوردم که جاش فقط تو موزه است!

مدیر کمی صاف تر نشت نشست و با تعجب پرسید: مثلا چی!

- چیزی که مردم رو از گذشته آگاه می کنه و می تونه زندگی اونا رو تغییر بده!
- جدی؟ یعنی تو واقعا چیز خاصی آوردی؟ چیزی که خیلی متفاوت تر از همه چیز باشه؟
- بله! من یک چیز خوب آوردم! ( چقدر چیز تو چیز شد😞 ) چیزی که نباید دست هر کسی بهش برسه، بلکه فقط باید دست افراد خوب و خاص باشه.

رییس موزه واقعا ذوق زده شده بود و لبخند کش داری روی لبانش نقش می بست.

- چه برایمان آوردی مارک... اما؟
- گنجینه ای از راز های جادوگران و ساحره ها در گذشته! دانشی که زندگی ما را تغییر می دهد...
-حالا میشه به جای این زودتر نشونش بدی!؟
- بله! این شما و این...

داخل چشمان رئیس موزه ستاره می درخشید! وای که چقدر برای دیدن آن ذوق داشت. اما دستش را داخل کیفش فرو برد و آرام آن چیز تاریخی را بیرون کشید!

- اینم از کتاب تاریخی، مربوط به دوره قبل از مرلین!
- 😲
- این واقعا عالی نیست!؟ ببینید چه خطی داره!
- مثل اینکه من رو دست انداختی نه؟
-چرا باید این کار رو بکنم؟ این کتاب ارزش تاریخی داره! تمدنی مربوط به هزاران سال پیش.

رئیس موزه کتاب را که فقط سه چهار صفحه از آن باقی مانده بود بلند کرد.

- اما تو مطمئنی این کتاب سالمه؟ بی چاره کپک زده و بو میده! اصلا بقیه صفحه هاش کو؟ چرا جلد نداره؟ چر اینقدر سوراخ سوراخه و بقیه صفحه هاش داره پودر میشه؟
- من! من! یادت رفت من رو بگی.

مرد نگاهی به موریانه ای که داشت ادامه ورقه های کتاب را می خورد انداخت و سپس گفت:

- بیا! اینم که داره بقیه ورق ها رو می خوره. دیگه از کتاب چیزی موند؟

اما اول کمی سرخ شد و خجالت کشید.

- لطفاً هر چه زود تر برید بیرون و این کتاب، کتاب که چه عرض کنم! تکه روزنامه رو هم بندازید تو سطل بازیافت کاغذ. تا شای...
- چه طور جرئت می کنید به کتاب تاریخی توهین کنید؟ شما میگید کتاب رو بندازم تو سطل بازیافت!؟ این کتاب از عصر پیش از مرلین باقی مونده، نکنه با این قدمت انتظار داشتید سالم و مرتب باقی بمونه؟
- خب...
- خب نداره جناب رئیس! ما باید به آثار و میراث گذشتگان احترام بذاریم؛ مخصوصا به کتاب های باقی مونده از گذشته.

اما در کل دختر ساکتی بود ولی وقتی پای کتاب و بی عدالتی به میان می آمد دیگر کسی نمی توانست جلو دارش باشد.

-این کتاب رو نگه می دارید یا نه؟ اگه نگه دارید که خیلی عالی میشه! خواهش می کنم نگهش دارید.
- ببین این کتاب اصلا چیز خاصی نداره که بخواد مردم رو به خودش جذب کنه...
- اون سنگ چیز خاصی داره؟
- اون...
- یا اون چوب بیسبال ویژگی منحصر به فرد داره؟
- چو...
- جعبه طلایی؟
- خب...
- یا اون... اون... اون اصلا چیه؟
- اون مرلینه!
- جدی مرلینه؟ میشه ازش چند تا سوال بپرسم؟
- نه اما!... برگرد سر بحث!
- چشم!... کجا بودم؟ آهان!... مگه این کتاب چه چیزی کمتر از اینا داره؟

مدیر موزه می خواست بگوید همین ها را نیز از روی ناچاری خریده ولی اما نذاشت حرفش را بزند و مانند دختر کبریت فروش گفت:
- آقا خواهش می کنم بخریدش! اگه شما مراقبش باشید ممکنه نجات پیدا کنه...
- از چی نجات پیدا کنه؟
- از منقرض شدن! شما نباید بذارید این کتاب نابود بشه.

مرد نیم نگاهی به کتاب انداخت، کتاب همینجوری هم نابود شده بود و به دردش نمی خورد؛ بوی بدی می داد، پوسته پوسته شده بود، خطی ناخوانا داشت، سوراخ سوراخ بود و از همه بدتر موریانه ای داشت با سر و صدا ادامه صفحه ها را می خورد!
-
- باشه آروم باش می خرم! می خرم! بیا. اینم چهار نات واسه کتابی که به فنا رفته!
- ممنونم. واقعا ممنونم! هیچ وقت شما رو فراموش نمی کنم. شما یه کتاب رو از انقراض نجات دادید.
- کاری نکردم وظیفه بود!

اما لبخندی زد و سرش را تکان داد، رو به کتاب کرد.
- می دونم اینجا قراره خوب ازت مراقبت کنن، به همین خاطر خیالم خیلی راحته! خدا حافظ کتاب خوب... خداحافظ آقا.
- خداحافظ اما!

اما باشادی از در بیرون رفت و رئیس موزه را با کتاب کهنه تنها گذاشت.


تصویر کوچک شده

من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۹:۵۶ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

ماتیلدا گرینفورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۷ دوشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۱۰:۳۰ سه شنبه ۳ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 32
آفلاین
تصویر کوچک شده

مروپ با زنبیل خریدش جلوی در موزه ظاهر شد. در حالی که زیر لب به وضع اقتصادی غر میزد بدون در زدن وارد اتاق رئیس موزه شد.
رئیس موزه که از این ورود ناگهانی جا خورده بود با تعجب نگاهی به مروپ انداخت که جلوی میزش ایستاده بود و چپ چپ نگاهش میکرد.
-فکر کنم این اتاق یه دری داشت ها قبلا که قبل از ورود دوتا تقه بهش میزدن.
-اون مال قبلا بود...الان الانه!

رئیس موزه دوست داشت جوابی دندان شکن به مروپ بدهد اما با دیدن جسمی که مروپ در دست داشت از اینکار منصرف شد.
-چه قاب آویز قشنگی.
-آره مال جدمه...آوردم بفروشمش.
-به به. میشه ببینمش؟

مروپ با بی خیالی قاب آویز را در دست رئیس موزه گذاشت.

-چیزه...این ممکنه یکم خریدش از بودجه موزه خارج باشه...می تونید قسط بندیش کنید؟
-نخیر...فقط پول نقد! یعنی انقدر موزه تون فقیره که یک گالیون هم توش پیدا نمیشه؟
-یک گالیون؟!
-نکنه گوشات مشکل دارن؟!

رئیس موزه که احساس میکرد در خواب به سر میبرد خودش را نیشگونی محکم گرفت. یعنی بعد از مدت ها شانس دم در موزه اش نشسته بود؟

-اگر اهل معامله ای زودتر یک گالیونم رو بده برم که میوه های با کیفیت رو فقط صبح ها میشه توی بازار پیدا کرد. میخوام با این یک گالیون یک کیلو پرتقال تامسون خوب برا عزیز مامان بگیرم.

رئیس موزه نگاهی مرموز به قاب آویز انداخت و کمی در دستش اینور و آنورش کرد و دم گوشش تکانش داد.

همه چیز به شکل عجیبی عادی به نظر می رسید!
-میگم که...فکر کنم یکم ارزشش از یک گالیون بیشتره ها.

او رئیس موزه ای با وجدان بود!

-سلامتی از مادیات مهم تره پسرم.

رئیس موزه با دستانی که از تعجب و شوق می لرزید یک گالیون را به مروپ داد. مروپ هم با رضایت فراوان راهی بازار شد.

یک روز بعد

لرد با اضطراب شدیدی در حال جست و جوی تمام مکان هایی بود که ممکن است هورکراکس عزیزش در آنجا پنهان باشند...

اما نبود که نبود!

خودش را به آشپزخانه رساند تا به تبعیت از هر فرزند خلفی از مادرش سراغ گمشده ها را بگیرد!

-مادر؟ هورکراکس ما را ندیدین؟
-عزیز مامان توی اون جوراب خال خال صورتیه رو گشتی؟ حالا بیا یه لیوان آب پرتقال نوش جان کن پیدا میشه.
-میل نداریم مادر! همون قاب آویزمونو میگیم ها ندیدنش؟
-عه چرا دیدمش عزیز مامان...بیا.

و لیوان آب پرتقال را به قدری به لرد نزدیک کرد که کم مانده بود در چشمش فرو کند. لرد به سختی لیوان را از خودش دور کرد.
-مادر ما میگیم قاب آویزمان را ندیدین شما لیوان آب پرتقال به ما می دهید؟!
-دیروز رفتم فروختمش باهاش پرتقال برات خریدم الانم آب گرفتمش برات. هیچی بهتر از میوه تازه و سالم نیست عزیز مامان.
-گفتین شما چیکار کردین مادر؟!

لرد نگاهی بغض آلود از لبخند مادرانه مروپ به لیوان آب پرتقال انداخت.


He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He don't play for respect

He deals the cards to find the answer


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۴:۰۹ جمعه ۲۹ شهریور ۱۳۹۸

آلکتو کرو old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۰۰ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
- سام علیکم!

رئیس موزه نگاه دقیقی به دختر، لات، مو رنگی، آدامس جو انداخت.
- امرتون؟
- گفتین بعدی، ما هم با وجود اینکه بعدی نبودیم، همه افراد صف رو شتک کردیم تا خدمتتون برسیم!
- چی کار کردین؟
- حالا ایناش مهم نیس، ما اومدیم که اولین و بهترین چوب بیسبالمون که از قضا عتیقه هم محسوب می شه بفروشیم.
- ارزش تا...
- ای بابا خسته نشدی ع هر مراجعه کننده اینو پرسیدی؟

آلکتو یک چوب بیسبال که در بدنه اش رد خون مشاهده می شد، از پشتش دراورد.
- این ناناسو می بینی؟ نمی دونی چه گردنایی با این شکسته شده و چه خون هایی که با این ریخته نشده.

رئیس نگاهی به چوب بیسبال کرد. انزجار کاملا از چهره اش نمایان بود.
- الان می خواین اینو من بخرم؟
- معلومه! مگه خیال دیگه ای داشتی؟
آلکتو قلنج گردنش را شکاند. رئیس که مشخص بود ترسیده است، آب دهانش را قورت داد.
- خب چه قیمتی مد نظرتونه؟
- صد گالیون کمتر نمی دیمش؛ البت ارزشش بیشتر از این حرفاست!

رئیس بی سر و صدا صد گالیون روی میز گذاشت و چوب بیسبال را برداشت و بی حوصله تر از قبل گفت:
- بعدی!


اگر بار گران بودیم رفتیم!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.