هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: دیروز ۲۱:۵۶:۳۱

گریفیندور

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱:۲۰ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۶:۵۳:۲۴
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 42
آفلاین
- آهان... موفق شدم!... حالا فقط باید کار این آخری رو تموم کنم!

مدیر موزه با لبخندی شیطانی مگس بخت برگشته را نگریست و مگس کش پلاستیکی و آبی رنگش را بالا برد.

- دیگه کارت تمومه! با زندگی خدا حافظی کن.

مگس کش با سرعت روی میز فرود آمد... لحظاتی بعد دیگر خبری از صدای وز وز مگس نبود.

-آره! اینه! به این میگن یه ضربه ایده آل.

رئیس موزه چنان از خوشحالی بالا و پایین می پرید که اگر کسی دلیل خوشحالی اش را نمی دانست، حتما فکر می کرد تیم کوییدیچ مورد علاقه اش کاپ برده است.
رئیس موزه مگس کش آبی را ( که طبق گفته یکی از مراجعه کنندگان مربوط به زمان شاه آرتور بود ) از روی میز برداشت و داخل کشو میزش قرار داد. همین که کشو را باز کرد صدای در دفترش نیز بلند شد.

تق تق تق!

- می تونم بیام تو؟
- بله بفرمایید... سلام!
- سلام. من اما هستم. یه چیز خوب براتون آوردم.

مرد که چشم آب نمی خورد حرفی نزد.

-باور نمی کنید که چقدر از بودن تو اینجا خوشحالم؛ آ خه یه چیزی آوردم که جاش فقط تو موزه است!

مدیر کمی صاف تر نشت نشست و با تعجب پرسید: مثلا چی!

- چیزی که مردم رو از گذشته آگاه می کنه و می تونه زندگی اونا رو تغییر بده!
- جدی؟ یعنی تو واقعا چیز خاصی آوردی؟ چیزی که خیلی متفاوت تر از همه چیز باشه؟
- بله! من یک چیز خوب آوردم! ( چقدر چیز تو چیز شد😞 ) چیزی که نباید دست هر کسی بهش برسه، بلکه فقط باید دست افراد خوب و خاص باشه.

رییس موزه واقعا ذوق زده شده بود و لبخند کش داری روی لبانش نقش می بست.

- چه برایمان آوردی مارک... اما؟
- گنجینه ای از راز های جادوگران و ساحره ها در گذشته! دانشی که زندگی ما را تغییر می دهد...
-حالا میشه به جای این زودتر نشونش بدی!؟
- بله! این شما و این...

داخل چشمان رئیس موزه ستاره می درخشید! وای که چقدر برای دیدن آن ذوق داشت. اما دستش را داخل کیفش فرو برد و آرام آن چیز تاریخی را بیرون کشید!

- اینم از کتاب تاریخی، مربوط به دوره قبل از مرلین!
- 😲
- این واقعا عالی نیست!؟ ببینید چه خطی داره!
- مثل اینکه من رو دست انداختی نه؟
-چرا باید این کار رو بکنم؟ این کتاب ارزش تاریخی داره! تمدنی مربوط به هزاران سال پیش.

رئیس موزه کتاب را که فقط سه چهار صفحه از آن باقی مانده بود بلند کرد.

- اما تو مطمئنی این کتاب سالمه؟ بی چاره کپک زده و بو میده! اصلا بقیه صفحه هاش کو؟ چرا جلد نداره؟ چر اینقدر سوراخ سوراخه و بقیه صفحه هاش داره پودر میشه؟
- من! من! یادت رفت من رو بگی.

مرد نگاهی به موریانه ای که داشت ادامه ورقه های کتاب را می خورد انداخت و سپس گفت:

- بیا! اینم که داره بقیه ورق ها رو می خوره. دیگه از کتاب چیزی موند؟

اما اول کمی سرخ شد و خجالت کشید.

- لطفاً هر چه زود تر برید بیرون و این کتاب، کتاب که چه عرض کنم! تکه روزنامه رو هم بندازید تو سطل بازیافت کاغذ. تا شای...
- چه طور جرئت می کنید به کتاب تاریخی توهین کنید؟ شما میگید کتاب رو بندازم تو سطل بازیافت!؟ این کتاب از عصر پیش از مرلین باقی مونده، نکنه با این قدمت انتظار داشتید سالم و مرتب باقی بمونه؟
- خب...
- خب نداره جناب رئیس! ما باید به آثار و میراث گذشتگان احترام بذاریم؛ مخصوصا به کتاب های باقی مونده از گذشته.

اما در کل دختر ساکتی بود ولی وقتی پای کتاب و بی عدالتی به میان می آمد دیگر کسی نمی توانست جلو دارش باشد.

-این کتاب رو نگه می دارید یا نه؟ اگه نگه دارید که خیلی عالی میشه! خواهش می کنم نگهش دارید.
- ببین این کتاب اصلا چیز خاصی نداره که بخواد مردم رو به خودش جذب کنه...
- اون سنگ چیز خاصی داره؟
- اون...
- یا اون چوب بیسبال ویژگی منحصر به فرد داره؟
- چو...
- جعبه طلایی؟
- خب...
- یا اون... اون... اون اصلا چیه؟
- اون مرلینه!
- جدی مرلینه؟ میشه ازش چند تا سوال بپرسم؟
- نه اما!... برگرد سر بحث!
- چشم!... کجا بودم؟ آهان!... مگه این کتاب چه چیزی کمتر از اینا داره؟

مدیر موزه می خواست بگوید همین ها را نیز از روی ناچاری خریده ولی اما نذاشت حرفش را بزند و مانند دختر کبریت فروش گفت:
- آقا خواهش می کنم بخریدش! اگه شما مراقبش باشید ممکنه نجات پیدا کنه...
- از چی نجات پیدا کنه؟
- از منقرض شدن! شما نباید بذارید این کتاب نابود بشه.

مرد نیم نگاهی به کتاب انداخت، کتاب همینجوری هم نابود شده بود و به دردش نمی خورد؛ بوی بدی می داد، پوسته پوسته شده بود، خطی ناخوانا داشت، سوراخ سوراخ بود و از همه بدتر موریانه ای داشت با سر و صدا ادامه صفحه ها را می خورد!
-
- باشه آروم باش می خرم! می خرم! بیا. اینم چهار نات واسه کتابی که به فنا رفته!
- ممنونم. واقعا ممنونم! هیچ وقت شما رو فراموش نمی کنم. شما یه کتاب رو از انقراض نجات دادید.
- کاری نکردم وظیفه بود!

اما لبخندی زد و سرش را تکان داد، رو به کتاب کرد.
- می دونم اینجا قراره خوب ازت مراقبت کنن، به همین خاطر خیالم خیلی راحته! خدا حافظ کتاب خوب... خداحافظ آقا.
- خداحافظ اما!

اما باشادی از در بیرون رفت و رئیس موزه را با کتاب کهنه تنها گذاشت.


من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۲۰:۵۶:۲۶ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸

ماتیلدا گرینفورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۷ دوشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۰:۴۰:۴۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 15
آفلاین
تصویر کوچک شده

مروپ با زنبیل خریدش جلوی در موزه ظاهر شد. در حالی که زیر لب به وضع اقتصادی غر میزد بدون در زدن وارد اتاق رئیس موزه شد.
رئیس موزه که از این ورود ناگهانی جا خورده بود با تعجب نگاهی به مروپ انداخت که جلوی میزش ایستاده بود و چپ چپ نگاهش میکرد.
-فکر کنم این اتاق یه دری داشت ها قبلا که قبل از ورود دوتا تقه بهش میزدن.
-اون مال قبلا بود...الان الانه!

رئیس موزه دوست داشت جوابی دندان شکن به مروپ بدهد اما با دیدن جسمی که مروپ در دست داشت از اینکار منصرف شد.
-چه قاب آویز قشنگی.
-آره مال جدمه...آوردم بفروشمش.
-به به. میشه ببینمش؟

مروپ با بی خیالی قاب آویز را در دست رئیس موزه گذاشت.

-چیزه...این ممکنه یکم خریدش از بودجه موزه خارج باشه...می تونید قسط بندیش کنید؟
-نخیر...فقط پول نقد! یعنی انقدر موزه تون فقیره که یک گالیون هم توش پیدا نمیشه؟
-یک گالیون؟!
-نکنه گوشات مشکل دارن؟!

رئیس موزه که احساس میکرد در خواب به سر میبرد خودش را نیشگونی محکم گرفت. یعنی بعد از مدت ها شانس دم در موزه اش نشسته بود؟

-اگر اهل معامله ای زودتر یک گالیونم رو بده برم که میوه های با کیفیت رو فقط صبح ها میشه توی بازار پیدا کرد. میخوام با این یک گالیون یک کیلو پرتقال تامسون خوب برا عزیز مامان بگیرم.

رئیس موزه نگاهی مرموز به قاب آویز انداخت و کمی در دستش اینور و آنورش کرد و دم گوشش تکانش داد.

همه چیز به شکل عجیبی عادی به نظر می رسید!
-میگم که...فکر کنم یکم ارزشش از یک گالیون بیشتره ها.

او رئیس موزه ای با وجدان بود!

-سلامتی از مادیات مهم تره پسرم.

رئیس موزه با دستانی که از تعجب و شوق می لرزید یک گالیون را به مروپ داد. مروپ هم با رضایت فراوان راهی بازار شد.

یک روز بعد

لرد با اضطراب شدیدی در حال جست و جوی تمام مکان هایی بود که ممکن است هورکراکس عزیزش در آنجا پنهان باشند...

اما نبود که نبود!

خودش را به آشپزخانه رساند تا به تبعیت از هر فرزند خلفی از مادرش سراغ گمشده ها را بگیرد!

-مادر؟ هورکراکس ما را ندیدین؟
-عزیز مامان توی اون جوراب خال خال صورتیه رو گشتی؟ حالا بیا یه لیوان آب پرتقال نوش جان کن پیدا میشه.
-میل نداریم مادر! همون قاب آویزمونو میگیم ها ندیدنش؟
-عه چرا دیدمش عزیز مامان...بیا.

و لیوان آب پرتقال را به قدری به لرد نزدیک کرد که کم مانده بود در چشمش فرو کند. لرد به سختی لیوان را از خودش دور کرد.
-مادر ما میگیم قاب آویزمان را ندیدین شما لیوان آب پرتقال به ما می دهید؟!
-دیروز رفتم فروختمش باهاش پرتقال برات خریدم الانم آب گرفتمش برات. هیچی بهتر از میوه تازه و سالم نیست عزیز مامان.
-گفتین شما چیکار کردین مادر؟!

لرد نگاهی بغض آلود از لبخند مادرانه مروپ به لیوان آب پرتقال انداخت.



پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۴:۰۹:۴۹ جمعه ۲۹ شهریور ۱۳۹۸

آلکتو کرو old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۰۰:۵۵ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
- سام علیکم!

رئیس موزه نگاه دقیقی به دختر، لات، مو رنگی، آدامس جو انداخت.
- امرتون؟
- گفتین بعدی، ما هم با وجود اینکه بعدی نبودیم، همه افراد صف رو شتک کردیم تا خدمتتون برسیم!
- چی کار کردین؟
- حالا ایناش مهم نیس، ما اومدیم که اولین و بهترین چوب بیسبالمون که از قضا عتیقه هم محسوب می شه بفروشیم.
- ارزش تا...
- ای بابا خسته نشدی ع هر مراجعه کننده اینو پرسیدی؟

آلکتو یک چوب بیسبال که در بدنه اش رد خون مشاهده می شد، از پشتش دراورد.
- این ناناسو می بینی؟ نمی دونی چه گردنایی با این شکسته شده و چه خون هایی که با این ریخته نشده.

رئیس نگاهی به چوب بیسبال کرد. انزجار کاملا از چهره اش نمایان بود.
- الان می خواین اینو من بخرم؟
- معلومه! مگه خیال دیگه ای داشتی؟
آلکتو قلنج گردنش را شکاند. رئیس که مشخص بود ترسیده است، آب دهانش را قورت داد.
- خب چه قیمتی مد نظرتونه؟
- صد گالیون کمتر نمی دیمش؛ البت ارزشش بیشتر از این حرفاست!

رئیس بی سر و صدا صد گالیون روی میز گذاشت و چوب بیسبال را برداشت و بی حوصله تر از قبل گفت:
- بعدی!


اگر بار گران بودیم رفتیم!


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۱:۴۷:۰۰ جمعه ۲۹ شهریور ۱۳۹۸

هافلپاف، محفل ققنوس

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶:۲۱ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۳۷:۰۴
از باغچه فلفل دلمه ای های زرد
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 197
آفلاین
نفر بعد، پسر گورکن به دستی بود که داشت مستقیم به طرف میز رءیس موزه می رفت.
-من وین گورکن به دست هستم و اومدم این آبنبات هایی رو که هافل لیسیده رو به شما بفروشم!
-من رو تسترال فرض کردی؟
-نه! خیلی هم جدی گفتم.

رءیس موزه نگاه تحقیر آمیزی به وین انداخت.
-آبنبات ها کو؟
-اینجا هستن.

وین عینکش را صاف کرد و آبنبات های زرد رنگ چسبناکی را روی میز ریخت.

-اینا چیه؟
-آبنبات های متبرک شده با زبون هافل.
-چه ارزشی داره؟
-چی گفتی آقا؟

رءیس موزه که هیچ جوره نمی توانست حریف وین بشود، دو سکه ی نات روی میز گذاشت.
-بعدی!
-چی؟ بعدی؟ نخیر آقا! این خیلی کمه!
-برو پی کارت! بعدی!


ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۹ ۱۲:۱۹:۱۲
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۹ ۱۲:۳۲:۱۴

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۳:۰۸:۵۳ دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۷:۳۹
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 242
آفلاین

مردم زیادی صف کشیده بودند اما زمانی که نفر بعد در حال وارد شدن در اتاق بود، موجودی از زیر پایش رد شد و به داخل اتاق رفت.
مرد، مشنگ بدی نبود اگر سه ساعت در صف مانده بود بیشتر هم میتوانست!

درون اتاق موزه

-اهم...انیو!

مدیر سرش را بالا آورد اما چیزی ندید؛کمی سرش را پایین آورد که با انسان یا شاید گربه نمای کوچکی روبه رو شد‌.
-کوچولو چیزی میخوای؟

دیانا اخمی کرد.
-من کوچولو نیستم نکو ام و آجوشی من از شما هم بزرگ ترم و یه چیز خوب براتون دارم!😾

مدیر که حالا قضیه برایش جالب شده بود هومی کرد.
-خب چی داری نکوی بزرگ؟

دیانا ظرف نوتلایی که فقط کمی رنگ قهوه ای روشن درش باقی مانده بود را بالا آورد.
-آجوشی...تمام این ظرف توسط مرلین کبیر خورده شده!

مدیر کج خندی زد.
-خب که چی؟ فکر میکنی حرف یه گربه کوچولو رو باور میکنم؟

دیانا چینی به دماغش داد.
-نکو! و بله ما نکو ها حس بینایی و شامه خوبی داریم و من میتونم آب دهن مرلین شی رو بهتون نشون بدم!😼

دیانا به زور از روی میز مدیر بالا رفت و ظرف را جلوی صورت مدیر گرفت.
مدیر که از شدت نزدیکی آن موجود حالش بد شده بود دیانا را از روی میز پرت کرد.
-باشه باشه چهار نات بهت میدم فقط برو!
-اومو! آجوشی فقط چهار تا؟🙀

مدیر که جانش به لبش رسیده بود داد زد.
-برو بیروووون


ویرایش شده توسط دیانا کارتر در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۱ ۳:۱۶:۵۳

تصویر کوچک شده


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۶:۱۶:۵۱ جمعه ۱ شهریور ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳:۴۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۲:۲۳
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 146
آفلاین
مسئول سرشو گرفت و سعی کرد آرامش بگیره. چند ثانیه منتظر موند و وقتی دید صدایی نیومد، دوباره سرشو بلند کرد که داد بزنه "بعدی"، که یهو با یه دختر مو قرمز مواجه شد.
- یا زیر شلواری مرلین. تو از کجا پی... بیخیال. چی آوردی؟

نگاهی به جعبه توی دست دختر انداخت، که انگار مجبور بوده توی دستش بگیره و حملش کنه. حدس زد که اینم ممکنه مثل وسایلی که افراد قبلی آوردن، بدرد نخور باشه، ولی کنجکاو شد بدونه چی توی جعبه ست که دختر اینجوری نگهش داشته.
- نگفتی.
- خب... یه سری چیز ترسناک آوردم... خیلی ترسناک! خیلی حتی! خیلی خیلی...

و با هر خیلی که دختر می گفت، مسئول از ترس صندلیشو کمی به عقب هل میداد. یه کم امیدوار شد. میتونست با وسایل وحشتناکی که توی جعبه ست، هر کسی که اذیتش میکردو بترسونه. یا...

- بازش نمیکنی؟
- جدی؟ بازش کنم؟

دستشو به سمت جعبه برد که بازش کنه... دوباره منصرف شد. باز دستشو سمت جعبه برد... و هربار دستش سمت جعبه میرفت، شدت ویبره مسئول بیشتر میشد...

- ام... ببین... پولمو بدین، خودتون بازش کنین.

مسئول که خیلی کنجکاو بود بدونه توی جعبه چیه، پنج نات به دختر داد و چند ثانیه بعد، ازش خبری نبود.
دستاشو به هم مالید و به صورت اسلوموشن سمت جعبه برد... دستش به جعبه خورد... جعبه رو باز کرد...

-

جعبه رو وارونه کرد و چند تیکه کاغذ، یه مداد، یه کلید و یه بطری خالی افتاد روی میز. مسئول چند ثانیه برای پولهای از دست رفته ای که میتونست بابت چیزای بهتری بده، افسوس خورد، و با صدای همهمه ای که از بیرون میومد، به خودش گفت که نباید برای مال دنیا افسوس خورد و صدا زد:
- بعدی!



رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۹:۲۱:۳۳ دوشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۸

محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳:۵۱ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۰۴:۴۲
از دست شما
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
محفل ققنوس
پیام: 187
آفلاین
مدیر موزه با ناامیدی لگدی به یه قول دو قول باز زده و او را از صحنه محو کرد، سپس مغزهای روی زمین را برداشته و در سوراخ حاصل از حادثه ریخته و به سمت دفترش رفته و در را باز گذاشت:
- بعدی!

مدیر با بی‌حالی خودش را روی صندلی‌اش انداخت.

- گفتم بعدی!
-مممم... همممم.
- این چه زبونیه دیگه؟! مسخره بازی در نیار.

مدیر اطراف را نگاه کرده و بعدی نامرئی را جست و جو می کرد.

- مممم!

مدیر با شگفتی روی صندلی‌اش خم شده و آنگاه متوجه موضوعی شد؛ او روی بعدی نشسته بود.

- لعنتی از روم بلند شو!

مدیر با دهانی نیمه باز و نگاهی مات به چهره نارنجی رنگی که از زیرش به او خیره شده بود، می‌نگریست.

- نمی‌فهمی؟! می‌گم از روم بلند شو!

مدیر نمی‌فمید. مغزش دوباره ریخته بود بیرون.
پرتقال زیر او نیز با یک نگاه به محتويات لزج کف زمین متوجه قضیه شده و دریافت همه کارها را باید خودش بکند، پس خودش را به زور بیرون کشیده و با جستی روی میز پرید.
- ببینید من یک پیشنهادی دارم! از اون جایی که من شخصیت برجسته ای هستم شب ها می آم اینجا و توی یخچالتون می خوابم و بازدید کننده ها هم در عوض می تونن از من امضا بگیرن، یا با هام سلفی بندازن، فقط توی قرارداد قید کنید، نباید خوابم رو به هم بزنن.

مدیر همچنان با حیرت به زیرش نگاه می کرد.

- خب پس این یعنی قبوله.

سوجی قراردادی را از ناکجا ظاهر کرده، انگشت مدیر را با برگش گرفته، درون جوهر زده و پای قرار داد زد و آمد که برود.

- لعنتی!

پرتقال با چهره ای عبوس سرجایش متوقف شده، سپس برگشته و هر چه قدر که می‌توانست مغز در سر مدیر ریخته و رفت. چند دقیقه بعد مدیر با گیجی و بی‌حالی سر از زیرش برداشته و به دلیلی که به یاد نمی آورد، فریاد زد:
- بعدی!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۰:۴۲:۱۰ دوشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۲:۳۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5593
آفلاین
-بعدی!

کسی وارد نشد!

مدیر موزه سرش را از لای در خارج کرد و صف طولانی را دید...
و نفر اول را که روی جدول نشسته بود و با تکه سنگی که در دست داشت بازی می کرد.
-گفتم نفر بعدی!

-من بعدی نیستم...
-اینجا چیکار می کنی پس؟
-روی جدول نشستم و از روزم لذت می برم!

توجه مدیر به تکه سنگ جلب شد. سنگی سبز و درخشان، با رگه های مشکی براق داخلش.
-اون...برام آشناست...

نفر اول با بی تفاوتی سنگ را به هوا پرتاب کرد و دوباره گرفت.
-هوم؟ آره...این سنگیه که به فرق سر سالازار اسلیترین خورد و باعث شد آخر عمری خل و چل بشه.

مدیر موزه از شدت خوشحالی به لرزه در آمد!
-بفرمایین. خواهش می کنم. بفرمایین تو. یه نوشیدنی گرم یا سرد یا نیم گرم و نیم سرد تقدیمتون کنیم و درباره قیمت سنگ صحبت کنیم.

نفر اول دوباره سنگ را به هوا پرتاب کرد و این بار موفق به گرفتنش نشد. سنگ روی هوا پیچ و تاب خورد و جلوتر رفت و از دسترسش خارج شد.
نفر اول اهمیتی نداد. شانه هایش را بالا انداخت و به پرواز سنگ خیره شد.
ولی مدیر موزه که برای اولین بار شیء واقعا ارزشمندی پیدا کرده بود شیرجه بلندی زد که سنگ را به هر قیمتی که شده بگیرد.
و گرفت!
به قیمت برخورد شدید سرش با جدول و از دست دادن نیمی از جمجمه و مقداری از مغزش.

ولی هنوز لبخندش را حفظ کرده بود.
به سمت نفر اول رفت.
-ن...نج...نجاتش دادم...ح...حالا...بفرمایین تو.

نفر اول سنگ را گرفت و جلوی چشمان متحیر مدیر، به زمین کوبید.

سنگ چندین تکه شد.

-گفتم که...فروشی نیست. برای سرگرمیه. بذاریش تو موزه که چی بشه؟ الان حداقل به یه دردی می خوره. می تونم باهاش یه قل دو قل بازی کنم!


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۲:۱۹:۱۹ شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۶:۳۹:۳۹
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 430
آفلاین
خیلی وقت بود که کسی نیامده بود.
مسئول داشت با مگس کش سبز رنگی که به گفته یکی از افراد مال "سالازار اسلیترین بوده و با اون مگس میکشته" پشه ها و مگس های اطراف را دور میکرد.

بالاخره یک نفر خیلی آرام، با متانت و با اعتماد به نفس وارد شد.
مسئول سریعا بلند شد، ردایش را مرتب کرد و لبخند مصنوعی زد.
- سلام روز بخیر. من مسئول گرفتن اشیا عتیقه برای موزه هستم. شما چه چیز مناسبی دارید؟

دخترک چند لحظه به مسئول خیره ماند. آقای مسئول فکر کرد متوجه حرفش نشده.

- منم قهرم. یعنی لیسام ولی با تو قهرم. باهام حرف نزن.

سپس از توی کیفش شیشه ای را در آورد.
- اینو میخوام بدم به موزه.

مسئول هیچ حرفی نزد.

- چرا حرف نمیزنی؟ مردی؟ حرف بزن دیگه!
- خودتون گفتین حرف نزنم باهام قهرین. ولی خب به هر حال، این شیشه چه ارزش تاریخی داره؟

لیسا با تعجب به آقای مسئول نگاه کرد. انگاری که او مهم ترین چیز تاریخ را نمیداند.
- یه بار که قهردونامو در آوردم گذاشتمش توی این شیشه. این شیشه الان آغشته به قهردون منه.

مسئول هیچ حرفی نزد و فقط پوکر فیس وارانه به دختر نگاه کرد. سپس سرش را با تاسف تکان داد.
- گفتم ارزش تاریخی داشته باشه یا مال یه فرد مهم باشه.
- خب این مهمه دیگه. من مهمم‌.
- تو مهمی؟
- الان مهم نیستم ولی بعدا که مهم میشم.

مسئول شیشه را به سمت لیسا گرفت و داد بلندی بر سر او زد.
- خانم این مهم نیس برو.
- اصلا اگر التماس کنی و بخوایش هم بهت نمیدم. ارزش منو نمیدونین شما. دوست ندارم. من رفتم!

و با حالت قهر خارج شد.


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۲۲:۵۲:۳۰ جمعه ۴ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین

سوروس اسنیپ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۵ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۳۲:۱۸
از هاگوارتز-تالار اسلیترین
گروه:
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 110
آفلاین
-پس درسته؟
-آره سیو درسته! بهتره تو هم یچیزی دستو پا کنی ببری برای موزه یکم پول در بیاری. واقعا دیگه شورشو در آوردی. با حقوق جاسوسی که نمیشه لباس جدید کوییدیچ خرید!
-هعی آره حق با توعه لوسیوس.ولی واقعا برام سوال شده،چرا الاف نامرد تا الان نگفته بود؟
-مهم نیست حالا که فهمیدی!
-ولی خب بازم من فقط بلدم معجون بسازم و استاده مبارز...یه فکری دارم لوسیوس!
-قیافت چرا اینطوری شده؟
-به زودی میفهمی.

[اتاق سوروس]

کاغذ دیگه ای رو مچاله کرد و پرت کرد پشت میز!

-لعنتی کلی خط خوردگی داره. چیکار کنم؟باید یه آدم قابل اطمینان پیدا کنم که برام غلط های املاییشو بگیره،اما کی؟کی باشه که نه به جبهه سفید و نه به جبهه سیاه وفا دار باشه و با منم دوست باشه!
کی ؟ کی؟ کی؟


{خاطره ی سوروس _ دوران کودکی}

-بابا کجا میری؟
-نباید مادرت بفهمه! دارم میرم لندن. باید برم چاپ خونه یسری چیزا رو چاپ کنم.
-چاپ خونه کجاست؟
-یجایی که با دستگاه های عجیب غریب متنی که میخوای رو برات بدون قلم پر مینویسن!
-چه باحاله.


-یافتم!خودشه.

{شهر لندن}
-میبخشید آقا!
-بفرمایید.
-چاپ خونه کجاست؟
-چاپ خونه؟عا تو خارجی هستی؟

سوروس کمی فکر میکنه...

{-من که مال اینجا نیستم پس خارجیم دیگه}
-اوه بله آقا من خارجیم!
-به شما آخه چطوری انگلیسی یاد میدن؟ چاپ خونه نه داداش! کافی نت.
-اوم خب همون. کجاست؟

مرد ماگل هیچ نفهمید سوروس چون سال هاست که از خاطرش میگذره متوجه نشده کافی نت جای چاپ خونه ها رو گرفته.

-برو جلو سر فلکه بپیچ سمت راست بعد سر چها راه برو چپ بعد برو اولین بریدگی سمت راست بعد کوچه پنجم بعد...
-اوم ببخشید آقا!
-مرد حسابی دارم آدرس میدم چرا میپری وسط حرفم؟
-خب من اصلا نمیفهمم چی میگید!
-سوار شو برسونمت.
-جداً؟
-آره بیا بالا.
-اوه ممنونم.

{توی تاکسی}

مرد تاکسی ران که به هدفش برای گیج کردن سوروس و متقائد کردنش برای سوار شدن رسیده بود با نیش باز از آینه لباس های سوروس رو برانداز میکرد و وقتی هیچ جیبی ندید چنین لب بر سخن گشایید:
-ببخشید آقای خارجی!
-بله؟
-پول داری؟
-تنها ۳۰ گالیون!
-مال کدوم کشوره؟ ببین داداش اگه مال یجای دور افتاده ای و نمیتونم پولاتو چنج کنم ساعت و این چیزام قبوله ها!
-چی؟ اوه فکر کنم منظورتون رو متوجه نمیشم.
-رسیدیم به مقصد وحالا شما باید هزینه سوار شدن به ماشینمو بدی!متوجه شدی؟
-صد رحمت به ویزلی ها. حد اقل ماشینشون هر چند عجیبه ولی پول نمیگیره.
-داداش رد کن بیاد.
-بیا این پنج گالیون برای تو.
-اینا اتیغه هستن؟

سوروس کمی فکر کرد و به نفع خودش دید که تایید کنه.
-درسته اینا اتیغه هستن.

مرد ماگل مشعوف و شادمان سوروس رو پیاده کرد و به سمت موزه تاخت.

{کافی نت}

-سلام خوش اومدید چه کمکی از من بر میاد؟
-درودمرلین بر تو باد، میخوام این نوشته ها رو چاپ کنی و غلط املایی هاشو بگیری.

و دسته انبوهی از کاغذ را روی میز میگذارد.

-این همه؟ تا کی میخوای؟
-هر چی زود تر بهتر.
-خب پنج روز طول میکشه.
-چی؟ من این همه روز صبر کنم؟من باید اینا رو بفروشم به الاف و برای بازیه بعدی لباس بخرم و پنج روز دیگه من بازی رو رفتم و تو تمرینات بازیه سومم!
-فکر کنم اون چیزا به من مربوط نباشه. اگر هزینه بیشتر بدید زود تر آماده میشه.
-مثلا تا کی؟
-تا فردا.
-خوبه ده گالیون بهت میدم.

و ده گالین را روی میز میگذارد.

-این آشغالا چیه؟
-اتیغه!
-من اتیغه متیغه نمیشناسم کله روغنی. مایه داری رد کن بیاد. اگرم نداری ساعتی چیزی...
و چشماش به قاب آویز دور گردن سوروس می افتد.
-مثلا گردنیندتم قبوله، هر چند با ارزش تر از این آشغالا نیس.

و به ده گالیون ناقابل اشاره میکند.


سوروس سبک سنگین کرد دید اگر اینا رو بده موزه بیشتر از یه قاب آویز گیرش میاد. و چقدر جا خورد از اینکه مثل راننده تاکسی ساعت و اینچیزا خواست!
-جهنم وضرر،بگیرش.

{پناهگاه محفل ققنوس خانه ۱۲ گریموند}

تق تق تق
-آرتور برو ببین کیه.
-من آخه؟ مگه این خونه جن نداره؟
-حرف نزن درو وا کن.
-به سوروس عزیز اینجا چیکار میکنی؟
-اومدم شما رو ببینم فردا میرم.
-چه خوب!
(ما خودمون نون خوردن نداریم،تورو کجا دلمون بزاریم)

{سر میز شام}
-من میل ندارم میرم بخوابم ممنون مالی!
-اما سوروس فرزندم تو که چیزی نخوردی!
-ممنونم دامبلدور. اما گرسنه نیستم.

و رفتن سوروس همانا و حمله به بشقاب سوروس همانا.
-فرزندانمان خیش تن دار باشید. کسی به این بشقاب دست نزند. این چالش جدید محفل است.

و اما {نیمه شب}

-مالی من میرم آب بخورم.
-باشه آرتور. برا منم آب بیار.

نوری که از پشت در باز یخچال میتابید لحظه ای آرتور رو میترسونه و بعد...
-کی اونجاست.
-فرزندم آرتور نترس .تشنگی منه پیر مرد رو از خواب بیدار کرد.

و دوان دوان دامبلدور در سیاهیه شب به اتاقش میره.
-پس غذای سوروس کو؟ فردا حتما خورندشو مجازات میکنم و به دامبلدور تحویل میدم!

{فردای آن روز _کافی نت}

-جدی این رمانو خودت نوشتی؟
-رمان؟ رمان نیست! اما خودم نوشتم.
-باو فوق العادست میدونی اگر بدی انتشاراتی چاپش کنه به تعداد زیاد و بفروشی چقد پولدار میشی؟

سوروس کمی وسوسه میشه ولی وجدانش اجازه نمیده اسرار جادو گران رو ماگل ها بدونن، مخصوصا اینکه درباره دو جبهه...
-نه ممنون خدا نگهدار.
و ورد پاک کردن حافظه و از بین بردن همه آثار را خوانده و پیش به سوی موزه.

{موزه-دم در اتاق الاف}

تَق
-سلام الاف.
-صبر میکردی صوت حاصل از در زدنت به گوشمان برسد بعد میپریدی داخل اتاقمان!
-الاف حوصله چونه زدن ندارم.
-در باره کوییدیچه؟
-نه! یه نگا به این بنداز!

و با نیش های تا بنا گوش گشاده شده کتابی صحافی شده را روی میز میگذارد.

-(چیستی،کیستی،جنگ ها و نقشه ها!اند احوالات مرگخواران و محفلیون! نوشته ی شاهزاده غلط املایی در تاریکی.)این دیگه چیه؟ کتاب نوشتی؟ از جاسوسی هات؟
-اهوم. و اینکه تا زمانی که نمردم در دید عموم نباید بزاریش. همه اتفاقات و به علاوه تاریخ و چیستی دو جبهه رو که حتی از چشم اعضا دور مونده رو نوشتم. دیدم چیزی برا فروش به موزه ندارم گفتم از قدرت خودم یعنی حضورم در دوجبهه بهره ببرم!
-الان انتظار داری بخرمش؟
-چرا نخری؟
-چون موجبات اتحاد دو جبهه برای نابودیه کتاب به همراه موزه رو تدارک دیدی!
-ینی نمیخری؟
-نخیر! برو بیرون.
-باشه من میرم و هر روز صفحات جدیدی رو به کتاب اضافه میکنم و روزی به یکی از دو جبهه میفروشمش!
-برو بیرون حرف نزن.
پایان


Se.Sn _ Sli







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.