هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۰:۱۵:۳۹ شنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۴۹:۴۷
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 311
آفلاین
-همین الان یه راه دیگه به ذهنم رسید فرزندانم. از اونجایی که این پله ها لوس شدند و بزرگترین سلاح برای تنبیه شون بی توجه ای هست، باید به دنبال راهی دیگه برای پایین رفتن از برج بگردیم.

جیمز شروع به دست، جیغ و هورا کشیدن برای دامبلدور کرد.
-پروفسور شما فوق العاده اید. زمین و زمان بخاطر حیرت از نبوغ متعالی شما به لرزه در اومدن. ذهن شما همواره پر از ایده های طلایی...
-ولی همچنان راهی پیدا نشده و هنوز بالای برج ایستاده ایم!

جیمز، باز هم مشغول تعریف و تمجید از دامبلدور بود که ذهنش بلاخره موفق به تحلیل سخنان تام شد و به دهانش فرمان داد تا بسته شود!

-تام...فرزندم...تو هنوز به قدرت ذهنی این پیرمرد پیر ایمان نیاوردی. اشکالی نداره. به زودی ایمان خواهی آورد! از پنجره پایین میریم فرزندانم...قلاب بگیرین.
-ولی پروفسور فکر کنم قلاب گرفتن برا بالا رفتن از دیواره نه پایین رفتن از برج!
-واقعا بابا جان؟ خب...اشکالی نداره. از نقشه شماره دوم استفاده می کنیم. تام؟ تو ساق پای جیمز رو بگیر. جیمز؟ تو هم ساق پای من رو بگیر. با ایمان و همکاری هم طنابی انسانی تشکیل میدیم و از برج پایین میریم بابا جانیا!




پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۲:۲۲:۵۴ شنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۰۹:۴۱
از این ستون تا اون ستون 23 متر و 12 سانتی متره!
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 372
آفلاین
خلاصه:

جیمز پاتر توی خیابون به تام ریدل جوان که تازه در حال تشکیل مرگخوارانه بر میخوره و سعی می کنه تام رو جذب محفل ققنوس کنه. تام هم که کنجکاو شده ببینه رقیبش چیکار می‌کنه، قبول می‌کنه. تام و جیمز به بالای برجی که دامبلدور اونجاست میرن و حالا هم دامبلدور قصد داره از برج پایین ببرتشون تا به مقر محفل برن و جذب عضو جدید برای محفل کنن. حالا باید یه جوری پاهاشون رو روی پله های جادویی بذارن که روی چشم اون ها نره تا پله ها اجازه ی رد شدن بهشون بدن.

***


دامبلدور در حال فکر کردن به این بود که همیشه به چه شکل از برج خارج می‌شده است، اما چیزی به ذهنش نمی‌رسید. پیری و هزار درد است به هرحال.
ناگهان نوری الهی به مغزش رسید و به رسم اندیشمندان کهن فریاد زد.
- یافتم!

سپس دستش را درون جیب ردایش کرده و جامی از آن بیرون آورد. بعد چوبدستی اش را از جیب دیگرش خارج کرد و به سمت سرش برد. وردی خواند و رشته ای از افکارش را درون قدح اندیشه ریخت.
- فرزندان! با اجازه ما یه سر بریم ببینیم اون موقع ها چجوری پایین می‌اومدیم.

بعد، با فرو بردن سرش به درون خاطره سقوط کرد.
درون خاطره، خودش را می‌دید. کمی آن طرف تر، گلرت گریندلوالد ایستاده بود. دامبلدورِ خاطره به گلرت نزدیک شد. نزدیک تر. و حتی نزدیک تر از آن و به نحوی به او چسبیده بود. سپس ابروانش را به شکل () تکان داد و ناگهان هردو غیب شدند.
دامبلدور چندلحظه ای را به تنهایی در برجی که درون خاطره بود گذراند، اما چیز دیگری دستگیرش نشد. پس سیلی ای به خود زد و به حال برگشت.

- پیدا کردین پروفسور؟
- همش گریندلوالد بود فرزندانم! راه پایین رفتن توشون پیدا نکردم.

جیمز و تام ناامیدانه دوباره به دنبال راهی برای خروج از برج، به فکر فرورفتند.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۲۴ ۳:۵۵:۲۹
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۲۴ ۹:۴۰:۱۵
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۲۴ ۹:۵۰:۰۷

You can sound the alarm/You can call out your guards
You can fence in your yard/You can hold all the cards
...But I won't back down

P!nk -


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۲۱:۱۶:۲۶ شنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

فلور دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۱:۱۰ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۶:۴۳:۵۳ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 58
آفلاین
دامبلدور ، جیمز و لرد با دقت به پله ها نگاه می کردند .

_ این ها که از اول تا آخرشان یک شکل است ، از کجا چش و چالشان را بیابیم.از نظر ما همان راه حل جیمز را انجام دهیم .آنقدر سریع رد می شویم که نتوانند آسیبی به ما بزنند.
_خیر فرزندان روشنایی بگردید حتما پیدا می کنید.

جیمز ناگهان از پله ها چشم برداشت و فریاد زد
_ یافتم
_ آفرین فرزند روشنایی همیشه راه حل پیدا می کنی .البته امیدوارم این بار شوخی نکرده باشی. خب ،حالا چی رو یافتی ؟
_پروفسور ،می تونیم همه جای پله ها رو لگد کنیم ،هر وقت جیغ کشیدن یعنی اون جا چشمشونه.
لرد با خوشحالی سرش را تکان داد و حرفش را تایید کرد.اما دامبلدرو لبخندی زد و گفت
_ فرزند روشنایی واقعا بسیار شوخ طبع هستی .حالا بگرد.
_ شوخی نکردم.

دامبلدور کم کم داشت به نیرویی که جذب محفل کرده شک می کرد .ظاهرا درباره باطنش کاملا اشتباه قضاوت کرده بود.ناگهان لرد گفت
_ شما در حالت عادی چگونه از پله ها پایین می رفتید؟

دامبلدور و جیمز به فکر فرو رفتند . دامبلدور و تمام کسانی که به این اتاق می آمدند همیشه چطور پایین می رفتند؟


Happiness cannot be found But it can be made


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۰:۰۹:۱۱ شنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو

هیزل استیکنی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۱ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۲۰:۳۳ دوشنبه ۹ تیر ۱۳۹۹
از نپتون
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 63
آفلاین
سه جادوگر چهار زانو نشسته بودند و سعی داشتند راه حلی پیدا کنند.
_فهمیدم!

این جیمز پاتر بود که حرف میزد.
_بگو باباجان

جیمز بلند شد و با افتخار شروع به توضیح دادن کرد.
_خب خیلی راحته پله ها ناراحتن که ما رو چش و چالشون پا بذاریم و مارو میزنن پس باید کاری کنیم این اتفاق نیفته!

حوصله ی لرد سیاه کم کم داشت از سر رفتن میگذشت و شروع به تبخیر شدن میکرد. چرا آدم خوب ها هیچ وقت کار جالبی انجام نمیدادند؟ آنها همیشه دنبال راهی بودند که به هیچ کس آسیبی نرسد. اگر او میتوانست چهره ی واقعی اش را به آنها نشان دهد با یک تکان ساده ی چوبدستی و گفتن آوداکدورا پله هارا میکشت!
دامبلدور با افتخار به جیمز نگاه کرد.
_آفرین پسرم قطعا تو درونت رو نشون دادی. درسته ما میتونیم جوری از پله ها پایین بریم که بهشون آسیبی نرسه! جیمز عزیزم بیرون آدم مهم نیست درونشه که مهمه و تو امروز به ما نشون دادی که درونت هم خوبیه.

جیمز با سربلندی گفت:
_خیلی ممنون پروفسور اما درواقع راه حل من اینه که انقدر سریع روی پله ها بدویم که وقت نکنن بزننمون

لرد سیاه با شنیدن این حرف فکر کرد که ظاهرا آدم خوب ها خیلی هم حوصله سر بر نیستند.
دامبلدور از جیمز نا امید شده بود و فهمیده بود که ظاهرا درون جیمز چیزی که فکر میکرده وجود ندارید اما سعی کرد خودش را امیدوار کند پس شروع به خندیدن کرد.
_آفرین پسر چه شوخی خوبی بود
_شوخی نبودا...
_خیلی خب حالا باید بفهمیم چش و چال پله ها کجاست تا پامونو روش نذاریم! زود باشید فرزندانم، چش و چال اینارو پیدا کنین!


خفن ترین وارد میشود

#اختلال_خودشیفتگی



Raveeeen!!!


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۵:۵۳:۰۰ چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۴۹:۴۷
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 311
آفلاین
-بی تردید ابهت فزاینده ما، پله های مذکور را تحت تاثیر قرار داده و مودب خواهد نمود.

سپس لرد سیاه به سمت پله ها رفت.
-ما قصد پایین رفتن از برج را داریم.
-به ما چه؟
-قصد داریم با استفاده از شما پایین برویم خب!
-خوبه یکی از خودت بره پایین؟! خوشت میاد یکی کفش های بو گندوی خودشو روی قرنیه چشمت بذاره و بره پایین؟ می خوای یه دو روز هیکل کریه المنظرت رو جای ما بذاری و ازت بالا و پایین بریم تا ببینی چه حسی داره؟ آره؟
-منظور این پله از کریه المنظر ما نبودیم...

سپس جایش را با جیمز عوض کرد.
-ما خود دیدیم. منظورش عینک و موهای ژولیده شما بود!

جیمز با شنیدن سخنان لرد، آستین هایش را برای پله ها بالا کشید اما پیش از هر حرکتی دامبلدور مانع اش شد.
-بابا جان...بجای دعواهای بیهوده باید به دنبال راهی برای پایین رفتن از این برج باشیم.

و همگی برای پیدا کردن راهی به فکر فرو رفتند.




پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۲۲:۴۳:۳۴ یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۹:۲۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5905
آفلاین
جیمز با چشمان پر از اشک به دامبلدور خیره شد.
-پروفسور...بگین که شوخی می کنین. محفل که جز من عضوی نداشت. تام هم قراره دومین عضوش بشه. شما چرا اینجوری شدین پروفسور؟ چرا خبیث حرف می زنین؟

خباثت دامبلدور در یک چشم به هم زدن از بین رفت.
خودش هم همینطور!

جیمز با چشمان گرد شده به جای خالی دامبلدور خیره شد.
-پروف...پروفسور...پروفسورمون دود شد و رفت هوا!

صدای دامبلدور از اعماق تاریکی به گوش رسید.
-تا وقتی که حتی یک نفر باشه که به خاطر من از برج بالا بیاد، من از بین نخواهم رفت!

و از داخل تاریکی به روشنایی حرکت کرد.
-اون سراب بود فرزند روشنایی! داشتم روش کار می کردم که مهربون تر باشه. ولی فرصت کم بود و شما رسیدین. این...چرا این شکلیه؟

اشاره دامبلدور به لرد سیاه بود.

جیمز که متوجه شد همه چیز مثل قبل شده، لبخندی زد.
-این تامه پروفسور. خیلی دوست داره عضو محفل ققنوس شما بشه.

دامبلدور کمی به چهره لرد دقت کرد.
-تو هاگوارتز یه تام ریدل می شناختم... ولی این شبیه اون نیست. به نظر من که خوبه که توی گروه یه تام داشته باشیم! تو طرفدار خوبی و نیکی هستی پسرم؟

لرد سیاه با اشتیاق تایید کرد!

-خوبه. حالا باید برای عضوگیری، از این برج بریم پایین. متاسفانه اون پله ها فقط به درد بالا اومدن می خورن. من یه بار سعی کردم ازشون برم پایین، فحش های خیلی بدی دادن! بعد هم من پیرمرد رو پرتاب کردن همین جا.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۸:۰۹:۱۰ شنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۹

هافلپاف

الیور ریورس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۷ شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۲۸:۳۲ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
از شیون آوارگان
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 44
آفلاین
پلکان چرخید و چرخید تا درست رو به روی در اتاق دامبلدور قرار گرفت. جیمز نفس عمیقی کشید. در زد و منتظر ماند. دامبلدور، با آرامش گفت:
_بفرمایید.


جیمز در را نیمه باز کرد و اول به ولدمورت تعارف کرد تا وارد شود. ولدمورت وارد شد. سفتی چوبدستی استخوان رنگش را روی سینه‌اش حس می‌کرد. دامبلدور سرش پایین بود و هنوز آن‌ها را ندیده بود. ولدمورت پوزخندی زد و گفت:
_پروفسور اگه من به جای شما بودم قبل از اینکه به کسی اجازۀ ورود بدم مطمئن می‌شد قصد کشتنم رو نداره.


دامبلدور سرش را بالا آورد و با دیدن فرد کچل و بی‌دماغی که وسط اتاقش ایستاده بود، با تعجب از جیمز پرسید:
_این کیه آوردیش جیمز؟ آهان می‌خواد سرایدار هاگوارتز بشه؟


جیمز طوری سرش را تکان داد که نزدیک بود عینکش پرت شود.
_نه پروفسور اومده عضو محفل بشه. جادوگر خوبیه. مهارتش تو دوئل بد نیست؛ بیست سی نفر رو هم می‌تونه تو پنج دیقه تیلیت کنه، گفتم حالا شاید شما...


جیمز چشمکی زد و به ولدمورت اشاره کرد. دامبلدور با تعجب گفت:
_ناموسا جیمز؟
_به جون لیلی.

دامبلدور چوب‌دستی‌اش را درآورد و آماده شد تا پارونوسش را اجرا کند. بعد از اینکه ققنوس درخشان از پنجرۀ اتاقش بیرون رفت، پرسید:
_تام، تام. آخرین باری که دیدمت خیلی خوشگل‌تر از این بودی. متاسفانه من فقط بچه خوشگلا رو تو محفل راه می‌دم. حتی اگه یه جوش هم روی پیشونیشون باشه اصلا نمیشه.

چند لحظه بعد یک آهوی درخشان از پنجرۀ اتاق دامبلدور وارد شد و با صدای لیلی گفت:
_پروفسور سیریوس و مودی دارن میان، مقاومت کنید.

دامبلدور لبخندی به ولدمورت زد و گفت:
_آب کدو حلوایی یا نوشیدنی کره‌ای؟ دوست داری قبل از مردنت توسط اولین اعضای محفل چی بزنی تو رگ؟


با سخت‌کوشی و امید قدم به قدم قله‌ها را فتح می‌کنیم تا پرچم افتخار خود را در آسمان‌ها فرو نهیم.


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۲۳:۳۷:۲۰ پنجشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳:۳۴ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۱:۴۵:۵۴ شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۹
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 143
آفلاین
خلاصه:

تام ریدل جوان در حال تشکیل گروه مرگخوارانه و دامبلدور هم به دنبال راهی برای جذب عضو برای محفل ققنوسش می گرده.
دامبلدور موفق شده جیمز پاتر رو جذب کنه و لرد سیاه بلاتریکس رو.
جیمز پاتر و تام ریدل تو خیابون به هم برخورد می کنن و جیمز سعی می کنه تام رو جذب محفل ققنوس کنه. تام کنجکاو می شه گروه رقیب و رهبرشونو ببینه.
این دو نفر به برجی که دامبلدور بالاشه می رسن. ولی رمز در رو نمی دونن. مجبورن یه جوری خودشونو برسونن بالا!
......................................................
تام از جاش بلند شد و به جیمز نگاه کرد و گفت:"بعد تو چجوری رمزو نمیدونی؟؟" جیمز به من و من افتاد :" خب ..........دامبلدور همیشه رمز رو عوض میکنه روز به روز....... به منم نمی گه. "
تام به در برج نگاه کرد و همینجوری پروند : پشمک صورتی
در باز نشد تام همینجوری می گفت :
-سوسک
-دامبلدور خفنه
-ولدی باید بمیره
-دامبلدور قهرمان بشر
-من تامو دوست دارم
بعدش یهو شلپ ......... جیمز یه سطل آب رو سر ولدی خالی کرد ولدی سر جیمز داد زد :"آخه*&*)*&^%$ حالت خرابه خیلی &&&^%%%$$#$ هستی (به علت کلمات مثبت253 سال کلمات سانسور گردیده)جیمز این جوری بود :
بعدش یه اتفاق عجیبی افتاد ..................
در برج باز شد و تام فهمید رمز &&&^%%%$$#$ بوده جیمز گفت فهمیدم برای چی دامبلدور بم نمیگفت رمزو
تام:آره چون به درد سنت نمی خوره راستی چرا آب روی صورتم ریختی ؟؟
-فک کردم دوباره گرمازده شدی
و بعد باهم به سمت برج قدم گزاشتند



پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۰:۴۱:۲۸ پنجشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۹:۲۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5905
آفلاین
خلاصه:

تام ریدل جوان در حال تشکیل گروه مرگخوارانه و دامبلدور هم به دنبال راهی برای جذب عضو برای محفل ققنوسش می گرده.
دامبلدور موفق شده جیمز پاتر رو جذب کنه و لرد سیاه بلاتریکس رو.
جیمز پاتر و تام ریدل تو خیابون به هم برخورد می کنن و جیمز سعی می کنه تام رو جذب محفل ققنوس کنه. تام کنجکاو می شه گروه رقیب و رهبرشونو ببینه.
این دو نفر به برجی که دامبلدور بالاشه می رسن. ولی رمز در رو نمی دونن. مجبورن یه جوری خودشونو برسونن بالا!

.........................

-تام...تام...چشماتو باز کن!

تام چشمانش را باز کرد و جیمز را در چند سانتیمتری صورت خودش دید.
طبیعتا از جا پرید!
-چی شده؟ ما کجاییم؟ ما گرگینه دیدیم!

جیمز یک سطل پر از آب را روی صورت تام پاشید.
-نه...تو فقط گرما زده شده بودی. بیهوش شدی. منم برای به هوش آوردنت این سطل آب رو روت پاشیدم!...هوم ...انگار کمی دیر پاشیدم. خودت به هوش اومده بودی.

تام خیس و عصبانی، دور و برش را نگاه کرد.
تازه به یاد می آورد که آن ها پایین برجی بودند که دامبلدور در بالای برج منتظرشان بود.
-سوژه چرا اونجوری شد یهو؟

جیمز با مهربانی لبخندی زد.
-بچه ها هیجان زده شده بودن. اشکالی نداره. حالا که این جاییم و باید خودمونو برسونیم بالا. مطمئنم پروفسور با دیدن عضو جدید ارتش، خوشحال می شه.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۲۳:۴۴:۳۵ چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹

هافلپاف

الیور ریورس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۷ شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۲۸:۳۲ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
از شیون آوارگان
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 44
آفلاین
ولدمورت و جیمز اواسط راه از الیور جدا شدند و به سمت قلعه رفتند. الیور راهش را کج کرد و به سمت بید کتک زن قدم کشید. ماه در آسمان خود نمایی می‌کرد و نور نقره‌فامش را مانند توری درخشان بر مدرسۀ هاگوارتز و محوطه‌اش انداخته بود. پاره‌های ابر، روی آسمان شناور بودند و گاهی از جلوی مهتاب می‌گذشتند. همه همراه با باد به یک جهت می‌رفتند. انگار خلیجی وجود داشت تا در آن پهلو بگیرند. الیور دستانش را در جیب ردایش مشت کرد و گفت:
_امشب خیلی از یه شب سرد معمولی سردتره.

با وردی که همه‌تان بلدید، سنگی را شناور کرد و روی گره پایین ریشۀ درخت گذاشت. بعد از اینکه به سختی و مشقت فراوان (که دقیقا اینجوریش کرد آخر کار) به خانۀ گرم و نیمه تاریک شیون آوارگان رسید که جدیدا اهالی هاگزمید بهش می‌گفتند«هتل آوارگان» چون چند وقتی بود که یکی از اتاق‌هایش شب‌ها روشن می‌شد و سایه‌ای در آن رفت و آمد می‌کرد.
الیور ردایش را درآورد و پرت کرد روی جایی که حدس می‌زد صندلی را آخرین ‌‌‌بار گذاشته باشد، اما ناگهان کسی جیغ زد و الیور برگ‌هایش ریخت.
_از جات تکون نخور و گرنه با یه طلسم تیکه تیکت می‌کنم.


بعد از اینکه ردایش بی حرکت شد پرسید:
_حرف بزن ببینم. تو کی هستی؟


صدای زیر ردا با لرز و ضعف جواب داد:
_من ریموس لوپینم، یه گرگینه.


الیور در دلش گفت:
_یا الیزابت سادات به فنا رفتم رفت.



با سخت‌کوشی و امید قدم به قدم قله‌ها را فتح می‌کنیم تا پرچم افتخار خود را در آسمان‌ها فرو نهیم.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.