هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: کاخ امپراطور
پیام زده شده در: ۱۷:۱۱ چهارشنبه ۷ فروردین ۱۳۸۷
#37

سالازار اسلیترینold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۷ پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۱:۳۰ شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۷
از پایان...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 122
آفلاین
- امروز بیست و نهم ژانویه است و ما از بیست و هفت دسامبر در این‌جا به گشت و گذار مشغول بودیم و ما وظیفه‌ی کرنورها را تا زمان جایگزینی توضیع جدیدشان، به عنوان ماموران گارد اول دیدبانی مناطق مرزی، خط ساحلی، نو، تپه‌های مخروب، برجک‌های کوه‌های حصار و به طور کلی تمامی خطه‌ی مرزی محصور که به سرزمین خاکستری معروف است، بر عهده داشتیم.

- گزارش مناسبی بود، در دنیای من هم خدمتکارانم به این صورت گزارش ارائه می‌کنند. گفتی که این‌جا خط ساحلیه؟

- بله، قربان!

- و گفتی نو. اون‌جا کجاست؟

اورکی که رو‌به‌روی لرد ایستاده بود دهانش را باز کرد و غبغبش را تکان داد. چند بار در جهت‌ها مختلف این‌کار را تکرار کرد و سپس انگشت اشاره‌اش را به سوی شکافی تیره بین کوه‌هایی که در دوردست مقابلش بود دراز کرد و گفت:

- آن شکاف، نو است. کوهستان محیط مانند دیواری طبیعی است. چنان که گوش ما می‌شنود، این کوهستان ستیغی ندارد و نوک تمام کوه‌هایش به یک اندازه است.

لرد چشمانش را کمی تنگ کرد و متوجه منظور پرل 3 شد. کوهستان دندانه دندانه نبود و کاملاً به یک دیوار بسیار بلند می‌مانست که تنها ورودی‌اش شکافی V مانند و تیره بود. احتمالاً وجه تسمیه‌اش شکل کوچک حرف یونانی نو بود. اما شکاف بسیار دورتر از ساحل بود و آن‌ها حتی کم‌تر از ربع مسیر را بر روی جاده‌ی سنگفرش شده‌ پیموده بودند.

لحظه‌ای که از آب بیرون آمده بود به این فکر کرد که این یک فیلم قدیمی است؟ تمام اجزایی که در آن دنیا وجود داشت به ظرافت کامل اجسام طبیعی بودند، با این وجود چنین می‌نمود که همه‌چیز را در یک فیلم ماگلی ِ قدیمی می‌بیند.

از محیط پیرامونش چنین برداشت می‌شد که تمام ساکنین دفعتاً شهر را ترک کرده‌اند. اما نه با عجله و تردید، بلکه همه چیز در سر جای خودش بود. اما نه چنان که به نظر برسد این‌ها ساخته‌ی دئست یک جادوگر است و شهر با جادو محافظت می‌شود. بلکه مرور زمان در همه‌جا رخنه کرده بود. اما اثری از موجودی زنده نبود. همه چیز بی‌روح بود.

بعد از اینکه به سادگی جاده‌ی سنگفرش شده‌ای را که احتمالاً به جایی که می‌خواست می‌رساندش پیدا کرد، به راه افتاد. اما با صدای جنبشی برگشت و دسته‌ای از ده موجود انسان‌نما را داد که جثه‌هاشان کمی بزرگتر بود و ظرافت لازم را نداشتند. پوستی سبز-خاکستری و چروک خورده، با سرهایی کوچک‌تر از اندازه‌ی معمولی و طاس داشتند و با نظمی بی‌عیب به سمت او می‌آمدند و دائماً سردسته‌شان دهانش را باز می‌کرد و با حرکت سرش به جهت‌های مختلف غبغبش را تکان می‌داد و گروه را به سمت او هدایت می‌کرد.

لرد همچنان که چوبدستی‌اش را بالا گرفته بود منتظر رسیدن آن‌ها شد و بعد از چند دقیقه گروه با نظم 1-2-3-4 روبه‌روی او ایستاد و سردسته‌شان با تکرار آن حرکت از وجود او مطمئن شد.

آن‌ها او را تکریم کردند و گفتند که منتظر رسیدن او بوده‌اند و نام‌شان پرل است و در زرادخانه مشغول به کار بودند. اما به علت دیر عمل آمدن کرنورها، از بیست و هفت دسامبر در این‌جا به گشت زنی برای پیدا کردن آثاری از او بودند.

و نو همچنان بسیار دور بود.

×××

سرد و خشک در مقابل سرد و نمور نعمت است. نمی‌دانستند چه مدت است که در این سلول هستند. اما وقتی آن‌ها را از آن سلول فاقد نور و سرد و نمناک به این سلول فاقد نور و سرد ولی خشک آوردند همچنان شب بود. تقریباً از پنجره‌های راهروی زندانی که در ‌آن بودند هیچ چیز جز شعله‌های آتش و گدازه‌های روان در کانال‌های بی‌شمار قابل دیدن نبود.

در چند ساعتی که اثر روان‌گردان‌ها پایدار بود، همچنان فکر ‌می‌کردند در اثر استفاده‌ی زیاد از این مواد به این حال و روز در ‌آمده‌اند. اما بعد فهمیدند چرخیدن در نور سبز و ظاهر شدن در آن سلول کاملاً واقعیت است.

جیک، تقریباً دیوانه شده بود. دائماً فریاد می‌زد که آزادشان کنند تا دوباره به کنسرت برگردند. دیو هر بیست دقیقه می‌گفت این پیشنهاد گای بود که بیرون از سالن به کارشان برسند. کال، جینی را بغل کرده بود و می‌گفت همه‌شان سالم از این جهنم بیرون می‌روند. تای هم گوشه‌ای خوابیده بود و مگی هر سه دقیقه شروع به گریه و زاری می‌کرد که از اول هم نباید از کنسرت بیرون می‌آمد.

نکته‌ی قابل توجه این بود که گای یک دفعه کجا غیب شد؟ ماجرا این‌طور بود که کال، جیک، دیو و تای به اصرار گای به کنسرت تپانچه‌های سـ××ـی بروند. گای از اول کنسرت به دوتا دختر پانکی پیله کرده بود که اگر آرایش‌های زننده‌شان را پاک می‌کردند، احتمالاً‌ زیبا بودند. بعد از یک ساعت گای بالاخره راضی‌شان کرد تا در ازای چهل چوق یک شب خوب را برای رفقایش، در کوچه‌ی پشت سوله بسازند.

اما به محض اینکه شب قشنگ‌شان داشت شروع می‌شد، آن دایره‌های سبز رنگ آن‌ها را با خود بردند. البته با نیمی از لباس‌هاشان!

×××

کرنورها در زرادخانه دیوانه شده بودند. خودشان چاله‌ها را پاره می‌کردند و با چشمان بسته بیرون می‌آمدند. به این صورت کور نمی‌شدند. دسته‌ی اول همگی از زرادخانه فرار کردند و با روان شدن از شیب قله به سمت دروازه‌ی سرزمین خاکستری شتافتند. در آخرین لحظه قبل از عبور از دروازه‌ها کرنور بزرگ عربده‌ای واضح کشید:

- به سوی نابودی پرل!

×××

آن‌ها را به یک تالار بزرگ بردند که کاملاً گوتیک طراحی شده بود و گارگویل‌ها (ناودان‌های کله‌ اژدری) ی بسیار زیادی در آن به چشم می‌خورد و سقف بسیار بلندش در تاریکی پنهان شده بود. مجسمه‌های سنگی، همه به یک شکل در فواصل میان پنجره‌های بزرگ ایستاده بودند و همگی نوک شمشیرهاشان را بر زمین چسبانیده و باشلق برسر داشتند.

از پنجره‌ها خیلی چیزها مشخص بود. اما به نظر می‌رسید این تالار بخشی از قصری است که بر نوک قله‌ای قرار گرفته. بر روی شیب قله، شهری کامل بناشده بود که در گوشه و کنارش کانال‌های گدازه جاری بود و کارگران کوچک اندام با سرعت در تونل‌ها دیواره‌ی قله فرو می‌رفتند. این‌جا احتمالاً جهنم بود.

دو نگهبانی که آن‌ها را به ‌آنجا آورده بودند، در مقابل پلکان سکوی انتهای تالار که بر روی آن یک تخت بزرگ بود به زمین زدند. با کمی دقت متوجه شدند پیکری بر روی تخت نشسته است و سرش را بر روی دست راستش که بر روی دسته‌ی تخت قرار داشت گذارده.

پیکر صاف نشست و آن‌ها متوجه عظمت او شدند. مانند انسانی بود که زرهی با طرح‌ها گوتیک بر تن دارد و روی ‌آن شنلی سیاه رنگ بسته. باشلق را نیز بر روی کلاهخودش که در وسط شکاف داشت انداخته بود. سپس شروع به صحبت کرد:

- ای انسان‌ها. شما را به دلایلی برگزیدیم تا منشاء ِ یک نژاد باشید. شما چهار مرد و دو زن هستید که از نظر ما حالتی کامل برای جفت گیری است. دستور ما این‌ است که به تولید مثل بپردازید.

مگی با لرزشی گفت:

- اما ما، یعنی من و جینی، برای این کار آماده نیستیم. راستشو بخوای ما هنوز اونقدر بزرگ نشدیم که مناسب این‌کار باشیم.

- اما تحقیقات ما درباره‌ی شما موجودات پست نشان داد که شما برای این‌کار مناسب هستید. شانزده و هفده سال در نظر ما سن مناسبی است.

جینی با حالتی حق به جانب گفت:

- اما این‌جا هیچ امکانات پزشکی وجود نداره و بهداشتی هم نمی‌بینیم. و این‌که بارداری کار راحتی نیست و نه ماه زمان می‌بره.

- ما از شما یک بچه‌ی کامل نمی‌خواهیم. اما هشت جنین چهار ماهه از چهار پدر و دو مادر نیاز داریم که شما مقدمات آن را از همین امشب شروع می‌کنید. به فرمان امپراطور کبیر، از این لحظه شما چهار اتاق در این قصر با تمام امکانات بهداشتی در نظر شما دارید و عمل جفت گیری برای دو جنین را از امشب شروع می‌کنید. نگهبان‌ها، مهمان‌ها را راهنمایی کنید.

×××

اتاق‌ها از آن‌چه فکر می‌کردند بهتر بود. یعنی بیشتر مانند اتاق‌های هتل‌های شیکی بود که بچه پولدارها می‌روند. با نورپردازی ِ زیبا و دکوراسیون سلطنتی.

تای و جیک هر یک به اتاق‌های جداگانه‌ای رفته بودند و استراحت می‌کردند. جینی و کال به یک اتاق و مگی و دیو به اتاق دیگری رفته بودند و با نوع شرم به هم نگاه می‌کردند. چند شب پیش را یادشان رفته بود!

پس از مدتی دیو با تردید گفت:

- خب... شروع کنیم!

×××

به محض این‌که اولین آثار بارداری در جینی و مگی ظاهر شد، مراقبت‌ها شروع شد. هر روز غذاهای فوق‌العاده براشان می‌آوردند و تا سه ماه به هریک یک اتاق جدا داده بودند.

بعد از چهار ماه هردوشان را بیهوش کردند و با نوعی دارو باعث سقط جنین‌ها به سادگی شدند. اما دستور همچنان باقی مانده بود. شش تای دیگر لازم بود.

×××

جنین‌ها را به زرادخانه بردند و در چاله‌های پر از گل و کرم انداختند و زیر چاله‌ها شعله قرار دادند. و روی چاله‌ها نوشتند: پرل‌ها، توضیع نخست


[b]The sun enter


Re: کاخ امپراطور
پیام زده شده در: ۲۰:۰۱ سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۶
#36

باب آگدنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۹:۳۹ جمعه ۱۳ آبان ۱۳۹۰
از گروه همیشه پیروز گریفیندور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 527
آفلاین
دروازه ای که به دنیای دیگر راه داشت.

با سرعت شنا کرد.بداخل سوراخ رفت.اثر لوموس کم کم داشت از بین میرفت.با وجود اینکه ورد به اطراف روشنایی میداد،هیچ چیزی را نمیتوانست ببیند.هر لحظه ممکن بود به سنگی برخورد کند.دیگر بیاد نداشت که چه میشود اگر روح به جسمی برخورد کند.در تصورش این بود که اتفاق عجیبی رخ دهد.نور یا موجوداتی که وی را به سرزمین خاکستری ببرند.با وجود این تاریکی دریچه ای دیده نمیشد.

تنها کار شنا کردن در عمق دریا بود.یعنی راه دیگری نبود.وسر انجام
چیزی وجودش را فرا گرفت و جمله ای در ذهنش هکاکی شد:
.دریچه که هر گاه به نزدیکی اش رسیدی تا عمق وجود احساسش خواهی کرد

وی نزدیک دریچه بود.نزدیک جاودانگی!!

شنا کنان،کور مال کورمال جلو میرفت.و ناگهان چیزی رخ داد.وجودش که حال جز روح قدرتمندش چیزی نبود مکیده شد.مکش دردناکی بود.ولی ارزشش را داشت.ارزش جاودانگی.

-----
چشمانش را باز کرد.کوه هایی بلند و خاکستری.به دورو برش نگاه کرد.هیچ رنگی قابل تشخیص نبود.فقط رنگ بیروح خاکستری.

آخرین چیزی که بیاد داشت مکشی بود که وی را به اینجا آورد.آیا این جاودانگی بود؟آیا وی به جاودانگی رسیده بود؟بار دیگری به دور برش نگاه کرد.چوبش را از زمین برداشت و براه افتد.ناگهان صدای شنید.صدای عجیبی که از پشت میامد.
قسمتی از کتاب را بیاد آورد:
اورک ها نگهبانان خاکستری،موجودات عجیب و در این حال خطرناکی هستند




Re: کاخ امپراطور
پیام زده شده در: ۱۴:۴۱ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۸۶
#35

لرد ولدمورت..old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۴ یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۷:۳۲ یکشنبه ۸ مهر ۱۳۸۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 19
آفلاین
یکی از اجدادت در بین سرزمین ما دوتاست... .بعد از ان مکالمه مرموز این جمله دیوانه وار به مغزش میکوبید حتی یک لحظه هم نمیتوانست محبوس یا ارام نگه اش داردو دایم این سوالات در ذهنش تکرار میشد یعنی سالازار هنوز زنده بود؟!...یعنی جدش راز جاودانگی که او سالیان درازی در پی اش بود را کشف کرده بود.غیر ممکن بود غیر ممکن ، اما نه از سالازار زیرک هیچ چیز بعید نبود.کسی که حفره اسرار را بنا کرد نباید چیزی برایش غیر ممکن باشد اما منظور از "سرزمین بین ما دو تا"چه بود؟چرا سر نخ بیشتری برای پی گیری به او نداده بود .هر طور بود باید انجا را پیدا میکرد ، به هر قیمتی که شده بود.چون در انجا جاودانگی انتظارش را میکشید.

***

انبوه کتابهای کهنه و خاک گرفته در برابر لرد سیاه دهن باز کرده بودند.گرد و غبار به جا مانده از جا به جایی کتابها در فضا معلق بود و بوی ناخوشایندی به هوا تزریق میکرد. چشمان سرخ رنگ و نافذ لرد بر روی کتابی دوخته شده بود که بر روی جلدش با خطی ظریف و طلایی عنوان سرزمینهای کهن نقش بسته بود.

با انگشتش به ارامی بر روی قسمتِ مشخصی از کتاب ضربه میزد و به سختی در فکر فرو رفته بود.

دنیای خاکستری

مرز بین دنیای زندگان و مردگان که دریچه ورودیش در زیر پوشش یخی و در ژرفای ابهای سرد قطبی شمال پنهان شده است.دریچه ای که جسم فانی انسانی اجازه ورود به آن را نخواهد داشت و روحش مجبور است که بی همسفر وفادارش به ان قدم بگذارد.دریچه که هر گاه به نزدیکی اش رسیدی تا عمق وجود احساسش خواهی کرد.دریچه ای به پهنای کف اقیانوس ها.

در انبوه کتابهای پیش رویش تنها همین یک بند به سوژه ای که در پی اش بود شبیه میامد.متنی پیچیده و راز اندود .اما جاودانگی ارزش ان را داشت که حتی کوچترین سر نخها را هم از دست ندهد باید پی ان میرفت.

***

قرص ماه کامل بود و زیبا میتابید . زمین را برف پوشانده بود و سطح ابها را یخ اندود کرده بود.تنها چیزی که این زیبایی ِ رویایی را به هم میزد تلاشهای انسانی برا درست کردن رخنه ای در یخ ای محکم بود.

پس از مدتی تلاش شکاف کوچکی در دل یخ پدید امده بود و ابهایی که در زیر یخ محبوس بودند رقابت خود را برای لمس هوا اغاز کرده و به یکدیگر ضربه میزدند.

مردی با چشمان قرمز رنگ و نافذ از بالا نظاره گر این تلاشها بود از کارش راضی به نظر میرسید اما سرما مجال بروز احساساتش را نمیداد زیرا در ان هوای قطبی فقط ردای کهنه ای به تن کرده بود که مسلما دیوار محکمی در برابر سردی هوا نبود ، هنوز به هدفی که انتخاب کرده بود اطمینان نداشت و احمقانه میپنداشت که فقط به سند یک نوشته دل به ابهای بی رحم و سرد بزند اما نیرویی مرموز با دادن وعده ی جاودانگی او را به سمت گودال کوچک میکشاند.دستش را در جیب ردایش فرو برد و بطریِ کوچکی را بیرون کشید که داخلش را گیاه خاصی پر کرده بود ، در بطری را باز کرد و مواد درونش را به کمک انگشت به دهان منتقل کرد و بلافاصله بعد از انجام این عمل گردنش تلاش خود را برای باز کردن راه اب ششهایش در پیش گرفت.تغییر اغاز شده بود دیگر راهی نداشت.

***

اب اطرافش را احاطه کرده بود و سرما را به تار و پود بدنش تزریق میکرد .قرص ماه از انجا همچون فانوسی که در دوردستها قرار داشته باشد سو سو میکرد به ژرفای عمیق ابها نگاه کرد و حرکت مرگآسایش را برای رسیدن به دریچه ان دنیا اغاز کرد.

***

فشار اب بر پشتش سنگینی میکرد ،ماه در پشت تاریکیها پنهان شده بود و فضای اطرافش را ظلمات فرا گرفته بود به طوری که برای دیدن ادامه مسیرش مجبور شده بود انتهای چوبدستی اش را به نوری لرزان مزین کند..صدایی در مغزش میگفت که برگردد و نیرویی میگفت همین نزدیکی هاست زیاد دور نیست...ادامه بده..جاودانگی در ان تاریکی منتظر توست..

کلمه جاودانگی نقش محرک اصلی را برای او ایفا میکرد پس رویش را به تاریکی برگرداند و بیشتر در دل ظلمات فرو رفت.

***

خون به صورتش دویده بود و رگهای بدنش از شدت فشار برامده شده بودند ، اب بیرحمانه بر گرده اش فشار میاورد میدانست که دیگر توان ادامه دادن ندارد و از این میترسید که نتواند برگردد احساس میکرد که سرش هر لحظه ممکن است منفجر شود.دست از پیشروی برداشت و تقلا کنان تلاش میکرد که به سمت بالا حرکت کند اما فشار اب او را از این کار منع میکرد و لحظه به لحظه او را به بستر دریا نزدیک میکرد.

***

صورتش کف دریا را لمس کرد و بدنش داشت ما بین فشار و ماسه های نرم کف دریا له میشد.چوبدستیش اش نیم متر ان طرف تر افتاده بود اما اوطوری به زمین کوفته شده بود که حتی نمیتوانست انگشتش را جا به جا کند.چشمانش داشتند از حدقه بیرون میزدند و رگهایش برجسته و متورم شده بودند.بلاخره دیوار مقاومتی بدنش شکافت خراش بزرگی روی صورتش ایجاد شد و خون از ان به بیرون دوید و رنگ سرخگونش را همچون حاله ای نورانی در فضای اطراف پخش کرد .مانند کسی که در مرض نفرین سکتوم سمپرا قرار گرفته باشد تمام بدنش از شدت فشار چاک چاک شده بود و خون داشت از بدنش تخلیه میشد . از همه بدتر اثر خزه های دریایی هم داشت از بین میرفت و تا ثانیه ای دیگر مشکل تنفس پیدا میکرد.استخوانهایش مقاومت خود را از دست داده بودندو زیر فشار وزن دریا در حال خمیدگی و شکستن بودند استخوان یکی از پاهایش به طرز دردناکی شکست .از درد فریاد کشید، جبابهای هوا از گلویش خارج شدند و به هر سو فرار کردند.سپاه دشمن از فرصت استفاده کرد و با بی رحمی نیروهای خود را وارد شش های لرد سیاه کرد.کارش تمام شده بود چیزی میخواست از جسمش فرار کند او اجازه نمیداد اما توان مقابله با نیرویش را نداشت نمیتوانست نگهش دارد دردی وحشتناک تا مغز استخوانش را سوزاند و بعد ارامش ! روحش از بدنش رفته بود.

***

اثر ورد لوموس از بین رفته بود. او در هوا غوطه ور بود و هیچ فشاری را روی بدنش احساس نمیکرد میتوانست در زیر اب نفس بکشد حتی سرما هم نبود . به خودش میگفت که حتما اثر جان پیچهاست که دوباره روح را به بدنش تزریق کرده اند.گرچه اصلا به سالها قبل که مجبور به استفاده از آنها شده بود شبیه نبود اما ترجیح میداد خودش را با این مسئله قانع کند. به دنبال چوبدستی اش کف دریا را جستجو میکرد.دستش پیکر انسانی را لمس کرد و به خودش گفت که احتمالا افراد دیگری هم به طمع جاودانگی به اینجا سرک کشیده اند و مرده اند.بلاخره دستش چوبدستی را پیدا کرد و ورد روشنایی را دوباره بنا نهاد .عجیب بود.بدنش حالتی طبیعی داشت و این غیر عادی بود، جان پیچها روحش را حفظ میکردند اما توانایی احیای بدنش را نداشتند.مجال بررسی دیگر اندامش را نداشت چون خون اطرافش را پر کرده بود و گستره ی دیدش محدود شده بود .با دست خون را پراکنده کرد و صورت شخص بیجانی که کف دریا افتاده بود را نگاه کرد در همین هنگام بند بند وجودش شروع به لرزیدن کرد.جسم خودش بود که به طرز دردناکی بی جان در بستر دریا افتاده بود.اما او جانپیچ داشت نباید میمرد ، نباید میمرد.یعنی مرگ به این اسانی بود؟نه امکان نداشت او احساس میکرد او میتوانست نفرین کند چوبدستیش در دستش بود اما چه بلایی بر سرش امده بود.

زمین غرش وحشتناکی سر داد و شروع به بلعیدن جسد بیجانی که چندی قبل متعلق به او بود کرد ، با وحشت جسم فانی اش را در دستان جدیدش قفل کرد و تلاش کرد تا از بلعیده شدن ان جلوگیری کند .اما زمین با بیرحمی ان را در خود کشید ، دست از مقاومت برداشت دیگر نمیشد برای جنازه اش کاری کرد سکوت و ارامشی ناگهانی بر فضا حاکم شده بود و برای لحظه ای او را در حیرت فرو برد زیرا در این نا کجا انتظار ارامش نداشت اما ناگهان شکاف کوچکی در بستر دریا ایجاد شد که رفته رفته بزرگتر و وسیع تر میشد در همین هنگام جمله ای در ذهن ولد مورت شروع به رقصیدن کرد-روح مجبور است بدون جسم وفادارش به دنیای خاکستری پا بگذارد-خوشحالی به وجودش چیره شد او داشت میدید ان شکاف چیزی نبود جز:

دروازه ای که به دنیای دیگر راه داشت.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۶/۶/۲۳ ۲۱:۳۷:۴۷
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۶/۶/۲۴ ۰:۲۰:۱۹

تصویر کوچک شدهصعود لرد سیاه برای سلطه بر جهانتصویر کوچک شده


Re: کاخ امپراطور
پیام زده شده در: ۱۳:۱۴ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۸۶
#34

سالازار اسلیترینold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۷ پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۱:۳۰ شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۷
از پایان...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 122
آفلاین
کوبش پتک ها بر روی سطح جوشان فلز داغ...صدای کشیده شدن سطوح فلزی بر روی هم...صدای جوشش و بخار شدن سریع آب...

چشمانم را باز میکنم. هرم گرما و نور سرخ مغزم را از کار می اندازد. همه جا لغزنده است. در توده ای از گل افتاده ام. فقط نور سرخ و تار را در اطرافم میبینم...

صدای پاره شدن می آید، زوزه، و باز هم صدای پاره شدن، سایه ای رو به روی من می ایستد، فکر میکنم خوابیده ام، سایهء خنجری را میبینم، ترس وجودم را فرا میگیرد، سایه زانو میزند و خنجر را جلو می آورد و بعد از عبور از لایهء چسبناک مقابلم آن را در گوشم فرو میکند میخواهم فرباد بکشم اما گل ها راه صدا را بسته. خنجر با خشونت حرکتی میکند و نیمی از گوشم را می کند و لایهء مقابلم را پاره میکند.
گرما شدید تر می شود...کسی لایه را بر میدارد و از گرما زوزه میکشم...چشمانم کور شده اما نور سرخ همیشه ثابت است...بوی گوگرد و آهن داغ، پشم سوخته و بدن ها داغ مشامم را پر میکند.
صدا ها به طرز غیر قابل تحملی بلند است، اما حس عجیبی است، میتوانم فاصله شان را حدس بزنم.
فلز سردی به دستم میدهند و مردی مقابلم فریاد میزند...نا مفهوم است...اما اولین چیزی است که به وضوح درک میکنم...اسمم است..."پرل 6"...

***
از گذشته ام چیزی به یاد ندارم، اما پرل بزرگ میگفت همهء ما زمانی نیمه انسان بودیم. نمی دانم انسان دقیقا چه چیزی است، اما می گویند که آن ها دو دسته اند: عده ای نیرو های عجیبی دارند و عده ای معمولی و احمق هستند.
نژاد ما به آن دستهء احمق مربوط می شود. پرل بزرگ میگوید که ما نیروی بدنی خاصی داریم. کور هستیم، اما احساساتمان بزرگ است.
ما "نوعی اورک" هستیم. اورک های نیمه انسان که همگی کور هستند. ما را در دسته های ده تایی پرورش می دهند و به اصطلاح ما را "عمل می آورند" و بعد از کار های عجیبی که با نطفه ها میکنند آن ها در گل مخصوص پر از کرمی می اندازند و بعد از یک هفته جوشیدن در چاله های گل یکی از ما به وجود می آید.
به اولین اورک هر دسته، بزرگ آن دسته گفته می شود که رئیس بقیه است.
هر دسته برای یک کار ساخته می شود و در طول عمر دو سالهء خود فقط به آن کار مشغول می شود. مثلا دستهء پرل ها برای حمل بار در زرادخانه است و دستهء لینک برای کار های ساختمانی و دسته کرنور برای ارتش.
ما نمیدانیم چه کار میکنیم، نمیدانیم رئیس ما چه کسی است، اما میدانیم برای یک ارتش بسیار بزرگ تلاش میکنیم.
ما دو سال کار میکنیم و بعد تکه تکه می شویم.

***
مردی بلند قامت، بر روی تپه ای خاکستری رنگ ایستاده بود و به آسمان تیرهء شب نگاه میکرد. در چشمانش اثری از بازتاب نور ستارگان دیده نمی شد. او نگاهش را بر روی قله ای رفیع افکنده بود که ابر های خاکستری رنگ، همه جایش را غیر از پایهء کوه و دروازه های سنگ و فلزی آن، محصور کرده بود.
اما ابر ها تنها قله را فرا گرفته بودند و تمام رشته کوه و تپه های خاکستری رنگ در امتدادش، همگی چنان واضح بودند که انگار می توانستی با پرشی سبک کل آن سرزمین خاکستری رنگ را طی کنی.
مرد برگشت و به نقطهء مقابل قله نگاه کرد.
دره ای تنگ در فاصله ای بسیار دورتر از قله قرار داشت که آثار کنده کاری ها و تراش های ماهرانهء معماران باستانی بر روی آن به چشم میخورد.دره با وجودی که طبیعی بود، اما چنان پرداخته شده بود که گویا تمام دره در دل کوه حجاری شده بود.
مرد به سفر طولانی اش از دره تا تپه ای که بر رویش ایستاده بود فکر کرد. اینجا درست میانهء راه بود و تقریبا سه روز دیگر در پیش داشت تا به دروازه های سیاه قله برسد.
تپه ای که بر رویش ایستاده بود، شامل فضای دایره شکل و سنگی ای بود که به طور ماهرانه ای با ستون هایی به شکل اژدهایانی در هم پیچیده مزین شده بود.
پلکانی مارپیچ و سنگی تپه را دور میزد تا از جادهء باستانی، راهی به تپه درست کند.
مرد نگاه دیگری به اطرافش کرد و سپس به سمت پلکان رفت.

***
لرد سیاه، مقابل شومینه نشسته بود و بازتاب شعله های نارنجی رنگ آن در چشمان سرخش به چشم میخورد.
لحظه ای به نظرش رسید که شکل شعله ها به صورت یک کلاهخود که در وسطش شکاف داشت در آمد.
چوبدستیش را به سمت شعله گرفت و با ضن به شعله ها چشم دوخت.
- اوضاعت چطوره، توماس؟!
چشمان لرد اندکی گشادتر شد، چه کسی این اجازه را داده بود که نامش را صدا بزند؟
- دور و ورت رو نگاه نکن...فقط به شعله ها نگاه کن...
- تو کی هستی؟
- من رو میشناسی...باید ببینمت...
- کجا؟چطور؟
- یکی از اجدادت در بین سرزمین ما دوتاست...
- ماروولو؟
- سالازار
- چه چیزی باعث میشه باور کنم؟
- از اونجایی که می بینی...
- لزومی نداره به حرفت عمل کنم...
- پس لازم میشه!

سوزشی در مغز لرد سیاه ایجاد شد...به سرزمین خاکستری بیا...اونجا دروازه های سرزمین من رو میبینی...

و سوزش جای خود را به خشم و شک داد...

***
صدای گوشخراش گیتار های الکتریکی و فریاد های بلند که به صورت ریتمیک در آمده بود تمام کوچهء پر از آشغال را فرا گرفته بود، اما پیرمرد ولگرد و ژنده پوش بدون توجه به صداها در کارتن "کنوود" بین دو سطل آشغال آهنی فرو رفت و به احتمال زیاد خوابید.
رنگ های جیغ و گردان، از پنجره های باریکی بالای سولهء نیمه خراب شده، خارج و بر روی پنجره خانه های کثیفی می افتاد که بین پنجره هایشان بند ها رخت پهن کنی وصل شده.
چهار-پنج پسر و دو دختر با موهای تیره که از یک طرف روی چشمانشان ریخته است و شلوار جین های پاره و تنگی به پا دارند، از در کوچک و فلزی سوله خارج می شوند.
از حالت رفتار و راه رفتنشان مشخص است که مقدار زیادی مواد روانگرادن مصرف کرده اند و پسر ها به انجام حرکاتی زننده با دختر ها مشغولند، اما دختر ها نه تنها اعتراضی نمیکنند، بلکه با خنده و حرف هایشان پسر ها را بیشتر ترغیب می کنند.
یک لحظه به نظر می رسد ماه پشت ابر ها پنهان می شود. اما آن جمعیت هفت-هشت نفره متوجه چیزی نشده و به کارهای خود مشغولند.
یکی از پسر ها از دایره ای که دور یکی از دختر ها تشکیل شده خارج می شود و در حالی که چهره اش کاملا جدی و هوشمندانه است مشغول به خواندن چیز هایی زیر لب می شود.
نور سبزی شروع به چرخش دور آن دایره می کند. همه دستپاچه می شوند و در حالی که سعی میکنند از دایره خارج شوند با فریادی خفه در نور بلیعده می شوند...

پسر با لبخندی شیطانی تغییر شکل داده به شکل یک مرگ پوشه در آمده و در سایه ها شروع به حرکت میکند.

=========
سوژهء جدید شروع شد!


ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در تاریخ ۱۳۸۶/۶/۲۳ ۱۴:۵۴:۵۲

[b]The sun enter


Re: کاخ امپراطور
پیام زده شده در: ۲۰:۰۲ دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۵
#33

لوسیوس مالفوی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۲ شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۷:۲۲:۵۷ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
از قصر خانواده مالفوی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 817
آفلاین
با اجازه امپراطور عزیز :

گفتم حیف این داستان هست که همین جوری ولش کنیم گفتم برای شروع تا اونجایی که خوده امپرواطور اون رو نقدر کرده از داستان یک نسخه ای بوک درست کنم برای شروع تا بد یک فکری برای داستان نویسی سایت به صورت جدی بشه!

کاخ امپراطور! نسخه ناقص!


مثل یک دفتر خاطرات جادویی (تام ریدل) اگر اتفاقی به پستی از من برخوردیدو خوشتان آمد قلم پر را بردار و یک جغد برام ارسال کن...


Re: کاخ امپراطور
پیام زده شده در: ۱۴:۲۶ یکشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۵
#32

تام ریدلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۲ پنجشنبه ۶ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۳:۵۳ پنجشنبه ۶ دی ۱۳۸۶
از آنگباند
گروه:
کاربران عضو
پیام: 151
آفلاین
شیار سرخ روی پهنه ی سفید ، پهنا کم می کرد و سر آخر محو می شد!
لبخند رضایت بخش روی دهانی که از خستگی باز مانده بود، کم کم از بین می رفت!
جریان های قردتمند جادوی زره پوش آهنی را به سوی خاطره ای پر رنگ از خودش ، کشانده بود!
کپه ی فلزی ای که به شدت پی اش می گشت، برای دومین بار شکست خورده بود. با خاطره ای از لرد ولدمورت به سوی اربابش باز می گشت. خادم بیچاره! لابد ترجیح می دهد بمیرد تا اینکه دوبار خشم اربابش را بیدار کند.

با احساس رضایت عمیق از پیروزهای کوچک اش ، لرد ولدمورت روی بلند ترین سکوی ویژه ی خواب در اتاق های زیرین ِ عمارت جادویی اش در عمق جنگل های حومه ی ادینبورگ ، لمیده بود!
اتاق سنگی ، بدون هیچ آرایشی ، این جا و آن جا با سکو های بلند ِ سفید پر شده بود!

مدتی در برابر نیازی شدیدی که برای رفتن به سراغ ارثیه ی جادویی اش احساس می کرد مقاومت کرده بود! اما تعقیب کننده اش با همه فلز های اش روی مغز او خراب شده بود و داشت سنگینی می کرد!
به شکل چندش آوری یک نمونه ی زنده از اسطوره های درون سایه به نظر می رسید. خاطره ای تفاله شده ، او را بیرون می داد.
دو نیروی عظیم او را به سمت استفاده ی دوباره از آن می کشید!
گوی ِ اسلیترین حتی برای لرد سیاه وسیله ای نبود که مدام به سراغش بروی! اما این بار ، همه چیز به آن سمت خم می شد!

گفته شده است وقتی اسلیترین در آستانه ی مرگ بود ، سایه ای را از مغزش بیرون کشیده بود! گوی سیاه رنگ ِ فرموش شده ، نفوذ می کرد ، تسخیر می کرد و می بلعید!

با صدای پاقی ، در مقابل گنجینه اش ایستاده بود! بیش از حد احساس می کرد ، سایه ی ذهن جد اش گرگ گون او را به سمت خود می کشد!
لرد ولدمورت اما بی شک گلو گیر ترین طعمه ها بود!

محفظه ی کروی با مخمل سرخ پوشیده شده بود! دستی روی محفظه کشید و خواب ِ مخمل را به هم زد! راه دست - ردی تیره تر از اطرافش - به سمت دری در بالترین جای کره می رفت! در را بر داشت . حالا از حصار های گذشته بود و بوی بزاق چیزی که در انتظار خوردنش را احساس می کرد...

گوی اسلترین ، درون محفظه ای کروی ، میان چیزی بزاق گونه و غلیظ معلق بود! کسی چه می داند؛ شاید بزاق از ازهم پاشیدن گوی جلوگیری می کرد.

آستین های ردایش را بالا برد و هر دو دستش را درون بزاق سرد فرو برود! آن را حس کرد ، لرزید و بیرون اش کشید!

کپه ای بخار های تیره ، به شکل یه کره ی ناقص در هم رفته بودند و مدام حرکت می کردند! جدا که به نظر سایه هایی از رگه های مغز به نظر می رسیدند .
سایه ی مغز را درست روی دو دست اش مقابل صورت اش گرفت!کمتر از چیزی ک آدم معمولا انتظار دارد طول کشید! چند رشته از بخار ها از کره جدا شدند و در حالی که هنوز انتهایشان درون اش کره بود به سمت صورت او شناور شدند! اندکی بعد رشته های بسیار و به هم پیوسته، به شکل ملافه ای از سایه به سمت او پیش می راندند! به زودی همه چیز آغاز می شد!
اولین رشته به سمت چشم چپ اش آمد و نفوذ کرد! داخل چشم شد و کره ی آن را دور زد . به راحتی می توانست مسیر آن را روی سطح پشت کره ی چشم اش احساس کند !
راه را به سمت مغز اش ادامه می داد!
ورود دو رشته ی همزمام را به دو گوشش احساس کرد! و سپس رشه های بیشر و بیشتر!

سر لرد ولدمورت در اتاق کوچکی که با نور سرخ روشن می شد ، در سایه های ذهن جد اش فرو می رفت! وقتی دسته ای از رشته های گوی سالازار اسلیترین به ذهن نفوذ می کند ، مثل این است که همه ی خاطرات پنهان در آن ها ، از آن تو بوده است! لازم نیست به میان آنها سقوط کنی و ببینی شان تا در موردشان بدانی.
آگاهی ای که از آنها خواهی داشت ، هم پای آگاهای صاحباشان خواهد بود.

رشته ای که از چشمم واردشده بود حالا کاملا روی مغزش می خزید و رد سوزش آور اش را به جای می گذاشت...

و بالاخره پیدایش کرده بود! خود لعنتی اش بود. جمله ی ورودی که به خاطره می رسید :

"در سحر گاه شنبه نوزدهمین روز ماه اوت ، سایه ای بر فراز تپه های لانگشاینن شکل می گرفت...

.....

در سحر گاه شنبه نوزدهمین روز ماه اوت ، سایه ای بر فراز تپه های لانگشاینن شکل می گرفت.
این جا در ردیف های ده نفری ایستاده ایم! کوچکترین ارتشی هستیم که تا به حال دیده ام!
گودریک یک احمق است. همه ی ما را به کشتن می دهد! به زودی نه تنها جادو ، که جان مان را از دست می دهیم!
استاد اعظم اشتباه می کند که به پیشنهاد نبرد او اعتماد می کند! هیچ امیدی در این رو یارویی نیست! بلعنده همه مان را هلاک خواهد کرد! اما من هم ایستاده ام! به زودی همه چیز آغاز می شود. آخرین باری که جادو می کنم را از یاد نخواهم برد!

***

چهار ساعت است که نبرد آغاز شده است! هنوز خبری از بلعنده نیست! خادم اش با تیغه ی سرخ اش اما کمتر وحشت آور نیست!
این پایین پای تپه ها ایستاده ایم و آن ها با لا تر روی دامنه ی تپه ها . همه چیز به سود آنهاست!
دو صف در جلو روی زانو هاشان نشسته اند و چوب دستی ها را بالا گرفته اند! من در یکی از آخرین صف ها ایستاده ام و نمی توانم وردی که می خوانند را بشونم! گریفیندور روی یک سانتور نشسته است. سانتور قول داده که باقی قبیله اش به زودی می رسند!

حرام زاده دوباره تیغه اش را بالا برده است! همه ی همراهانش هم شمشیر های نورانی را بلند کرده اند!
صدای فریاد بم اش ، بدون آنکه بتوانم کلمه ای را تشخیص بدهم به گوشم می رسد! سرعت پرتاب شدن طلسم ها آن جلو بیشتر شده ! دسته های نور به سمتشان می رود ، اما او همچنان با صلابت خیره کننده اش ایستاده و دارد فریاد می زند!
تیغه را پایین آورد و به زمین کوبید!
سایه ی روی جمجمه ی تپه دارد گسترده تر می شود! مثل ابر به سمت ما می آید! چه اتفاق نکبتی قرار است بیافتد؟!
استاد اعظم عصایش را بلند می کند! سایه متوقف شده است! فعلا نجات پیدا کرده ایم!
اما باز هم داری اتفاقی می افتد! چیز هایی از سایه می چکد و روی زمین می افتاد! روی زمین پخش می شود و بعد مثل یک نفر آدم ، روی پا می ایستد!
لوله هایی سیاه به نظر می رسند! روی زمین بدون هیچ زحمتی با سرعتی سر سام آور حرکت می کنند و به سمت آنها که جلو تر ایستاده اند می روند! دوباره خواندن ورد ها سرعت می گیرد. نور طلسم ها بدون آنکه روشنشان کند از آنها عبور می کند!
یکیشان ، یکی از ما را در بر گرفت! او گلاسیوس است! چیزی که به او حمله کرده بود ، ناپدید شده اما او هم روی زمین افتاده است.

***

نزدیک به غروب باید باشد! چیز سرخی آن سوی سایه ی بالای تپه دیده می شود. باید خورشید باشد.
چیزی از ما باقی نمانده !
من ، گودریک ، استاد اعظم ، هلگا ،روونا و چند نفری دیگر!
باقی ، در حمله ی آن استوانه های سیاه هر چه جادو می دانستند را از دست داده اند.
بلعنده برای آخرین نفس مرگ بار اش همین حالا بالای تپه پیدایش شد!
هفت نفرشان را من از پا در آوردم و سه بار مرد فلزی را طلسم کرده ام و گودریک برای کشتن دهمی دارد جان می کند! استاد اعظم بیشتر، از ما دفاع می کند!

حالا آن ها روی تپه ساکت تر شده اند و سر هاشان را به علامت تعظیم خم کرده اند!
بلعنده دستش را بالا می آورد! استاد اعظم هم این کار را می کند و همه چیز متوقف می شود!
صدای ای که به گوش می رسد ، مغز را کش می اورد:
- جادوگران! هلاکت خیلی نزدیکه! اجازه دارید که بر گردید و به زندگی عادی ادامه بدید و من تنها جادو رو خواهم بلعید! جان شما برام اهمیتی نخواهد داشت. تسلیم بشید و کنار برید. این جا پایان همه چیزه.

راستی که همین طور است! همه ، چوب دستی ها را از حالت آماده پایین می آورند! تسلیم شده اند!
گودریک ِ دیوانه دارد چه کار می کند! سانتور را با تمام سرعت به سمت بلعنده که بالا تر ایستاده می راند!
همه چیز دارد از بدنم خارج می شود! رگ هایم دارد بخار می شود! لابد همین حالا همه ی چیز هایی که دورن بدنم دارم روی هوا پرتاب خواهند شد. می دانستم که هر گز دیگر جادو نخواهم کرد.

آخرین صدایی که شنیدم فرمان حمله بود! شاید به این خاطر که تسلیم نشده بودیم همان را می کشت!
چشم هایم را سیاهی در بر می گرفت . من فرو می رفتم!
و نا گهان همه چیز باز گشت!
لایه هایی از بدنم که داشت بلعیده می شد ، انگار روی قوسی بلند دوباره به من باز می گشت! کم کم دیدم باز تر شد!
حلقه های نور فسفری روی سر بلعنده دیده می شد! لابد به شکلی دیوانه وار عصبی بود که نتوانسته بود هورت عظیم اش را ادامه بدهد.
در مرز بر خورد تپه ها با دشت ، خادم فلزی شمشیر را رو به روی روونا متوقف کرده بود! حالا دارد شمشیر را پایین می آورد! چه اتفاقی دارد می افتد؟!
دوباره همه چیز از سر گرفته می شود ! طلسم ها به سمت باعنده می روند!
گودریک به سمت او می راند و فریاد می زند! شمشیر اش را بالا گرفته است! بلعنده در دفع همه ی حمله ها خیلی سریع است اما به نظر می رسد از گودریک غافل شده باشد!
خادم اش - اگزاریکان ِ خائن - نا پدید شده است.
اثری از دخترک هم نیست! مردک او را کجا دیده بود که مثل احمق ها دلباخته بود؟!

شب کامل شد! تاریکی تپه های لانگشاینن را در بر گرفته ، روی زمین لمیده است.
روی تپه ، پشت سر بلعنده و خادمانش شبحی حرکت می کند! لابد برای شان کمک رسیده است! به زودی دوباره بر همه چیز حاکم می شود و بلعیدن جادو را آغاز می کند! با سرعتی سر سام آور دارم هر چه که بلدم را به آن سمت می فرستم ! دوباره نه!

اما صف ها عقبی ارتش او دارد به هم می ریزد!
با آرامش سر اش روی گردن می چرخاند و به نگاه می کند.
گودریک حالا خیلی نزدیک اش شده و شمشیر را روی بازوی او می کشد !
بلافاصله با سرعتی خیره کننده به سمت دیگری پرتاب شد! از این جا هنوز می بینمش! از چشم های سانتور خون آبه بیرون می ریزد و گودریک به نظر مرده می رسد! بی حرکت زیر سانتور افتاده و شمشیر اش را در دست فشرده است!

استاد اعظم فریاد می زند و به پیش می راند!
کی باور می کند؟! شبح روی تپه مورگاناست! با سیاهی های اطرافش که به سوی او جذب می شوندو انگار به درونش جاری می شوند، به سمت پایین حرکت می کند و مرلین از پایین به سمت بالا! حالا بلعنده محاصره شده و زخم بر داشته!
شکست برای او نزدیک است !

......
لرد سیاه دوباره روی بلند ترین سکو خوابیده است! همه ی خاطره با وضوحی خیره کننده از برابر او گذشته است!
بلعنده فرار کرده بود و آخرین اتحاد دو طرف جهان جادو برای نا بودی بلعنده ی جادو ، بر خاسته بود.

پس خادم خائن ، دوباره به سمت اربابش بازگشته بود و این بار ، پس از دو هزار سال می خواست خیانتی که ارباب را به بستر فروخته بود جبران کند!
اما چطور همچو خیانتی بخشوده می شد؟! ممکن نبود!
و رگه های قدرت!
رگه های تعقیب کننده اش ، خیلی قوی تر ، خیلی غلیظ تر و خیلی متفاوت بود.
شاید خادم تازه ای ، تاریک ترین مشت ها ، در کار باشد.

در یک چیز اما هیچ شکی وجود نداشت:
جادو دوباره در آستانه ی بلعیده شدن قرار داشت!


....
پ.ن : استاد اعظم در خاطرات سالازار اسلیترین مرلین کبیر است(!!).

دقت کنید که لرد ولدمورت به اشتباه گمان می کند ویدر و اگزاریکان یکی هستند! و البته بلافاصله شک می کند!

و به این هم دقت بیشتر بکنید که لرد سیاه ویدر رو فریب داده و در حقیقت خاطره ای از او به دست ویدر افتاده!

عجب! پس رو خوندم و اصلاحش کردم! به همه دوستان علاقه مند توصیه می کنم یک بار دیگه نگاهی بهش بندازن! به هر حال پستی که بعد از چهل و هشت ساعت بی خوابی بنویسی گاهی این جوری می شه!


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۵/۲/۱۰ ۲۲:۱۰:۳۱
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۵/۲/۱۰ ۲۲:۱۹:۴۴
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۵/۲/۱۱ ۱:۲۷:۲۹


Re: کاخ امپراطور
پیام زده شده در: ۴:۰۶ یکشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۵
#31

دارک لرد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۱ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۲:۳۷ دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۱
از پیش دافای ارزشی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 826
آفلاین
از خواب پرید، مطمئن بود صدای پا شنیده است!

- آلبرت!‍ آلبرت... لعنتی بلند شو! نوبت کشیک توئه مثلاً!

نگهبان خواب‌آلودِ اتاق نگهابانی کاخ باکینگام خمیازه‌ای کشید و به طرف دوستش که سعی داشت او را بیدار کند نگاهی کرد و دوباره خوابید!

- لعنتی! بازم از اون زهره‌ماری کشیدی؟!

بی‌فایده بود، همیشه از گشت‌زنی تنهایی می‌ترسید. در انبوه تلوزیون‌های روبه‌رویش که مجهز به حرارت سنج بودند هیچ چیزی دیده نمی‌شد. ولی هنوز هم احساس می‌کرد صدای قدم‌ زدن شخصی را شنیده است. چراغ قوه‌اش را برداشت. نگاهی به روی میز کرد. احساس بدی داشت، معده‌اش می‌سوخت. یک نوع حضور شوم را حس می‌کرد. اسلحه‌اش را برداشت و خشابش را چک کرد. بعد از 40 سال خدمت در موزه، شاید بار سومی بود که اسلحه‌اش را برمی‌داشت. دوباره نگاهی به مانیتورها انداخت، چیزی نبود....

لحظه‌ای سکوت...

ولی نه صدای دیگری نیز بود. دست‌هایش عرق کرده بودند. هفت‌تیر را از قلاف بیرون آورد. آخرین باری که آژیر خطر را به علت ترس کشیده بود پانصد پوند برایش آب خورده بود. و حالا احساس می‌کرد اگر از ترس بمیرد بهتر از این است که حقوق یک ماهش را همراه با توبیخ پرداخت کند. باز هم جلوتر رفت. در تالار اشیای باستانی چیزی نبود. دیگر صدای پا را نمی‌شنید. وارد تالار اشیای کشف نشده گشت. انبوهی از آشغال‌هایی که مسلماً به هیچ‌دردی نمی‌خوردند از حلقه‌ای که بی‌دلیل در شب می‌درخشید تا وسایل استحمام فرعون در این تالار نگهداری می‌شدند.

- الو؟!
- آآآآآآآآآآآآآ!
- چیه؟!
- ک... کوفت..! از تر.. س.. س.. از .. ترس کم مونده بود خودم رو خیس کنم!
-خوب پیر خرفت بی‌سیمت رو روشن گذاشتی!
- بسه دیگه آلبرت بیا نوبت گشت ....
- چی شد؟ چرا ساکت شدی؟
- صدایی نمی‌شنویی؟
- غیر از صدای نفس های تو از سنسورهای صوتی صدای دیگه‌ای ندارم!
- ....... حالا چی؟
- بازم تویی دیگه خنگ! می‌خوایی بازم آژیر رو بزنی؟!
- آلبرت من نفسم رو حبس کرده بودم!
- دچار هذیان شدی بیا....

دم... بازدم.....دم ....بازدم و این‌بار نزدیک‌تر و عمیق تر... احساس کرد یکی از مجسمه‌ها را در حال جابه‌جایی دیده است. ولی نه اشتباه می‌کرد نور چراغ‌قوه‌ی خودش بود.
- آلبرت؟ چیزی مي‌بینی؟‌ توی تالار اشیای آشغالِ قدیمی؟
- همیشه از این نامگذاریت خوشم اومده! نه خبری نیست... همه‌ی مانیتورا رو چک کردم، صب کن منم الان میام اون‌جا خیالت راحت ... ه؟ تو کی هستی؟
- آلبرت؟
- دستا ب... پتروفیک...... ش ش ش ش ش ش ش ش ش
- آلبرت؟ آلبرت ؟ لعنتی چی شده؟! ...ب..باید ز ... زنگ خطر رو بزنم! آره همین کار می‌کنم...

پیرمرد بی‌درنگ شروع به دویدن در طول تالار اشیای مجهول کهن کرد تا به نزدیک‌ترین دکمه‌ی قرمز برسد. چراغ‌قو‌ه‌ی پرنورش را دقیقاً روی همان نقطه گرفته بود. فقط چند قدم دیگر و بالاخره آن زنگ خطر لعنتی را می‌زد. احساس کرد نور محیط همین‌طور کمتر می‌شود. چند قدم دیگر دوید تا این‌که در تاریکی مطلق فرو رفت... چراغ‌قوه‌ی لعنتی از کار افتاده بود. چند ضربه‌ی محکم هم نثارش کرد که بی‌فایده بود. از ترس میخکوب شده بود. سعی کرد بی‌حرکت بماند تا چشمانش به تاریکی عادت کند. صدای کشیده شدن یک جسم بزرگ سنگی را روی زمین شنید. در باریکه‌ی نوری که ماه از زیر شیشه‌های کدر سقف به زحمت به داخل می‌تابد، می‌تواند ببیند که یک مجسمه‌ی قدیمی روی زمین در حال کشیده شدن است. ولی چیزی آن را نمی‌کشید، واقعاً وحشت‌آور بود! مجسمه به خودی خود روی زمین کشیده می‌شدو احتمالاً وزنی چندین تنی داشت!
و بعد چیزی آن را می‌کشید را دید. چیز چون نمی‌شد به آن موجود شخص گفت. کلاه‌خودی از آهن با شکلی بسیار عجیب، که صدای دم و بازدم‌های شوم قطعاً از آن می‌آمد. ردایی سرتاسر مشکی که در زیر آن را زره‌ای آهنی پوشانده بود. موجود دست خود را گرفته بود و مرتباً به عقب می‌آورد. مثل این‌که با طنابی نادیدنی آن را به سمت خود می‌کشید. سپس دست‌های خود را طوری بالا آورد مثل این‌که بخواد چیزی را از زمین بلند کند. سنگِ عظیم که حالا توانست ببیند همان سنگ کذایی بود که می‌گفتند طبق اسطوره‌ها بر روی مقبره‌ی مورگانای جادورگر بوده است، از زمین بلند شد و روی هوا حرکت کرد تا به نزدیک‌ترین میز رسید. چرا زنگ خطر لعنتی به کار نمی‌افتاد؟! این همه جابه‌جایی تا حالا باید ارتش هم به این‌جا رسیده باشد.
موجود سرانجام شروع به حرکت کرد. همان صدای قدم‌های منظم و آهنین تا به بالای سر تخته سنگ رسید. سپس دست چپ خود را بالا برد باز کرد و به سمت سنگ گرفت. ابتدا صدایی شبیه به باد آمد. شاید بهتر بشود گفت هوای فشرده شده. سپس صدای جیرنگ جیرنگ شیشه‌های میزهای موزه بلند شد. زمین شروع به لرزش خفیفی کرده بود. موجود مرموز در حال وارد کردن نیرویی عظیم به تخت سنگ بود و ظاهراً این کار را تنها با کمک دست خود انجام می‌داد. سنگ همچنان مستحکم و استوار در برابر نیرو مقاوت مي‌کرد. بعد از مدتی موجود دست کار کشید. ظاهراً متوجه شده بود بی‌فایده است. چند قدم به عقب حرکت کرد. حالا در فاصله‌ی دو متری او قرار داشت و فقط اگر به عقب برمی‌گشت مطمئناً او را روی زمین می‌دید. حالا دو دست خود را بالا آورد به سمت سنگ گرفت. چند لحظه مکث کرد و سپس بارانی از جرقه هچمون طوفانی از رعد و برق‌های کوچک در حالی که محیط را مثل رقص نور روشن کرده بودند از نوک انگشتان موجود دهشتناک به سمت تخت سنگ سرازیر شدند و با صدای گرومبی به سنگ برخورد کردند. علائم و نشانه‌های روی سنگ حالا شروع به درخششی کهربایی کرده بودند و پیرمرد می‌توانست قسم بخورد که سنگ داشت به نوعی از خود در برابر رعد و برق‌ها دفاع مي‌کرد. حالا موجود مشخص بود که خشمگین است زیرا عمیق‌تر و سریع‌تر نفس مي‌کشید.
- سنگ جادویی لعنتی!
سپس از داخل ردایی خود چیزی فلز مانند در آورد. مثل ته یک شمشیر بود. و بعد ناگهان تیغه‌ی سرخی از از غلاف شروع به درخشیدن کرد و در کسری از ثانیه شمشیری سرخ رنگ در دستان موجود جا خوش کرده بود.
- پس نابود شو اگزاریکان! به خاطر حماقتت و دوستی با جادوگران این سرزمین تو باعث شکست امپراطور شدی! ولی بدون که من اشتباه تو رو تکرار نمی‌کنم! اگه تو خادم وفاداری نبودی من هستم! و حالا اگه این جادوی باستانی تو فکر می‌کنی جلوی من رو می‌گیره اشتباه کردی چون من الان نابودش مي‌کنم. اشتباه 2000 سال پیش تکرار نخواهد شد! این بار تمام نیروی جادویی این سرزمین از آن ماست!
- اگه نابودش کنی خودت و نصف این شهر رو می‌فرستی رو هوا...
مرد زره‌پوش به سمت صدا برگشت، پیرمرد روی زمین سعی کرد به جهت صدا برگردد ولی تنها از زیر میز می‌توانست یک جفت چکمه‌ی نوک تیز آبی رنگ را ببیند. کلاه نوک تیزی هم از بالا می‌توانست ببیند...
- ماگل بیچاره! چه صحنه‌هایی رو دیدی! احتمالاً به یه پاکسازی حافظه‌ی مفصل احتیاج داری! حالا بخواب...
چشمان پیرمرد سنگین شدند... دلش می‌خواست بیدار بماند در مقابل این صدای گرم و مهربان توانایی مقاومت نداشت...


***************************************************

دامبلدور کتاب جادوی سیاه مورگانا را بست و با نگرانی به اطراف نگاه کرد. از انبوه کتاب‌هایی که جلوی رویش بود چیزی چندانی دستگیرش نشده بود. کتاب خاطرات گودریک گریفیندور را دوباره برداشت. چرا چند صفحه از کتاب سوخته بود؟
- پرفسور؟
- بله سوروس بیا داخل
- پرفسور دامبلدور، پاتر این‌جاست. همینطور که شما خواسته بودید.
- متشکرم سوروس... ا لطفاً خودت بیرون منتظرم باش.
اسنیپ نگاهی بی‌احساس به دامبلدور انداخت و از اتاق خارج شد.
- سلام هری چطوری؟
- ممونم پرفسور دامبلدور
- بیا بشین هری، هری دلم مي‌خواد خوب فکر کنی. چیزی از جزئیات اون خوابت از یادت نرفته؟
هری با بی‌میلی به انبوه کاغذ‌ها و کتاب‌ها نگاه می‌کرد.
- هری؟
هری خیره به کتاب باز خاطرات گودریک گریفندور نگاه می‌کرد.
- پرفسور روی دیوار رو نگاه کنید!
در میاد سو سوهای نور شمع، سایه‌ی بازمانده‌ی سه کاغذ سوخته‌ی میانی کتاب علامتی مخوف ایجاد کرده بودند.
دامبلدور با عجله کتاب جادوی سیاه مورگانا را برداشت و با سرعت ورق زد.
- خودشه! نشان سمت تاریک!
- پرفسور ولی این نشان مهر سلطنتی انگستانه!
- درسته هری بسیاری از نشانه‌ها خاستگاه‌های بسیار کهنی دارند!
- کجا پرفسور؟
- باکینگهام! راز این معما اونجاست! سوروس
اسنیپ با عجله داخل شد.
- چندین نفر از افراد مورد اعتمادت رو جمع کن و به سمت کاخ باکینگهام حرکت کن.
اسنیپ با سر تعظیم کوتاهی کرد و خارج شد.
- دیگه وقتش بود هری! به زودی مي‌بینمت...
قبل از این‌که هری فرصت گفت کلمه‌ای را داشته باشد دامبلدور غیب شده بود و چند لحظه‌ی بعد داخل کاخ ظاهر شده بود. او نگهبان سرآسیمه‌ای را مجبور شده بود بیهوش کند و سپس متوجه سر و صدا و رقص نور در یکی از سالن‌ها شده بود به آن سمت حرکت کرده بود. موجودی ناشناس که البته دامبلدور با توصیفات هری می‌دانست همان مرد زره پوش با ردای سیاه است سعی داشت سنگ مقبره‌ی مورگانا را بشکند. که البته حماقت محض بود چون جادوی باستانی محافظ در آن صورت به یکباره آزاد می‌شد و انفجاری عظیم پدید می‌آمد. ماگل بهت‌زده‌ای را که روی زمین بود بیهوش کرد تا بیش از این چیزهایی را که نباید ببیند، نبیند!
======
- ماگل بیچاره! چه صحنه‌هایی رو دیدی! احتمالاً به یه پاکسازی حافظه‌ی مفصل احتیاج داری! حالا بخواب...
مرد زره پوش برگشت و رو در روی دامبلدور ایستاد.
- نیروی سمت روشنایی رو در وجود حس مي‌کنم به مقدار فراوان...
- ما به خودمون جادوگر سفید می‌گیم. تو کی هستی و برای چی می‌خوایی سنگ قبر مورگانا رو بشکافی؟
- به تو مربوط نیست پیرمرد قبل از این‌که بکشمت از این‌جا دور شو. رهبر شما در چنگال ماست!
- رهبر ما؟.... اههه هاهاهاهاهاها
دامبلدور از ته دل مي‌خندید.
- بسیار خب پیرمرد حراف! خودت خواستی تا مزه‌ی شمشیر لرد ویدر رو بچشی!
ویدر شمشیر خود را به طرز خطرناکی بالا آورد و به سوی دامبلدور شروع به حرکت کرد. در پاسخ دامبلدور با خونسردی وند خود را در آورد و وردی زیر لب خواند. از نوک چوب دامبلدور نوارهایی درخشان و سفید رنگ همچو طناب‌هایی کلفت به سمت دست بالا‌آمده‌ی ویدر حرکت کرد و دست او را به نزدیک‌ترین مجسمه طناب‌پیچ کرد. شمشیر ویدر از دستش افتاد و خیلی سریع خاموش شد و فقط قبضه‌ی فلزی آن باقی ماند.
- بسیار جالب! استفاده‌ی همزمان از علم ماگلی و جادو، باید از شماها چیزهای زیادی یاد بگیریم.
- هنوز تموم نشده پیرمرد!
ویدر دست آزاد خود را بالا آورد.
- چرا تموم شده!
دامبلدور دست دیگر او را نیز طناب پیچ کرد.
- این غیر ممکنه! ممکن نیست من به راحتی اسیر بشم! این جادو خیلی قویه! از عهده‌ی توی پیرمرد باید خارج باشه!
- مي‌بینی که نیست... خب آقای ویدر فکر کنم شما چند مدتی مهمان ما خواهید بود... سوروس...
از داخل تاریکی اسنیپ و چند نفر از اعضای محفل به جلو آمدند.
- این رو بیهوش کنید و ببریدش آزکابان! مطمئن باشید که فرار نمي‌کنه، در مورد اجرای طلسم روش هم محتاط باشید احتمالاً این زره که پوشیده خاصیت انعکاس داشته باشه.
اسنیپ و همراهانش برای بیهوش کرد ویدر نزدیک‌تر شدند.
- عالیجناب این‌جاست...
- تو چیزی گفتی کله آهنی؟
دامبلدور با نگرانی به اسنیپ و سپس به داخل تاریکی تالار روبه‌رو نگاه کرد.
- سوروس...
- بله پرفسور؟
- سریعاً با تمام کسایی که آوردی از این‌جا خارج شو!
- ولی پرفس...
- سؤال نکن! سریع باش...!

دامبلدور وندش را به احتیاط بالا آورد و به سمت تاریکی گرفت: نور مقدس! آشکار کن بر من آن‌چه از چشم ناپاکان پنهان است....!

تمام چراغ‌های سالن در یک آن روشن شدند و آژیرها با صدای کرکننده‌ی خود شروع به جیغ کشیدن کردند. جادویی که مانع از فعالیت آن‌ها شده بود از هم شکست شده بود. درست روبه‌روی دامبلدور مردی با قدی متوسط در ردای کلاه‌دار سیاه بلندی ایستاده بود و فقط قسمت پایین صورتش مشخص بود.

- گودریک گریفیندور...! بعد از این همه مدت انتظار ملاقات دوباره‌ی تورو نداشتم....
- تو کی هستی؟ .... چرا من رو به این اسم صدا می‌کنی؟!
- چون خودشی... این چشم‌ها رو من قبلاً هم دیدم!
- تو... تو.... سیدیوس؟! ... ولی اون فقط یک افسانس! گودریک در کتابش نوشته یک افسانس... یک اسطوره... تو غیرممکنه وجود داشته باشی!
القابی که داخل کتاب برای مردی که در روبه‌رویش ایستاده بود ذکر شده بود از جلوی چشمان دامبلدور می‌گذشت... بلعنده‌ی جادو، اراده‌ی تاریکی، قدرت غیرقابل مهار، مردی که جادو را از میان خواهد برد.
- لرد سیدیوس یک اشتباه رو دوباره تکرار نمی‌کنه گودریک! زمان تو به پایان رسیده...
دامبلدور خشک شده بود، توانایی انجام هیچ کاری را نداشت. فقط شاهد این بود که نیروی جادویی‌اش داشت توسط این امپراطور تاریکی و نیستی بلعیده می‌شد. انرژی‌هایش به شکل موجی نارنجی رنگ از بدنش خارج و به سمت دست سیدیوس کشیده می‌شدند. چشمان دامبلدور شروع به سیاهی رفتن کرد. به خودش لعنت مي‌فرستاد که چرا حداقل سعی نکرده بود وردی بخواند. دیگر همه چیز تمام شده بود...
- به نام گارد سلطنتی انگلستان! اسلحه‌های خودتون رو زمین بگذارید و تسلیم شوید!
اه ماگل‌های مزاحم، مثل این‌که این دفعه به موقع رسیده بودند. تمرکز امپراطور به هم خورده و تمام نیرویی که داشت جذب می‌کرد با سرعت بازگردان شد. سپس با سرعت حرکت کرد و با دست طناب‌های جادویی ‌ای که دور بدن شاگردش کشیده شده بود را پاره کرد و به سرعت غیب شدند.
کاری را که آن‌ها نتوانسته بودند تمام کنند دامبلدور باید تمام مي‌کرد. در حالی که صدای دویدن نگهبانان ماگل‌ها را می‌شنید به سمت سنگ قبر حرکت کرد. و آن راه به رمزتاز تبدیل کرد و در کسری از ثانیه با سنگ از آن‌جا غیب شد.
وقتی نیروهای ویژ‌ه‌ی گارد سلطنتی به داخل سالن ریختند تنها چیزی که دیدند. شیشه‌های شکسته ویترین‌ها و یک نگهبان پیر بیهوش بر روی زمین بود.


با توجه به هماهنگی های به عمل اومده با صاحب ایده ، حادل خدمون، ماجرا از آخرین پست پیش از آغاز طرح دوباره آغاز می شه تا به سوی سوژه ی اصلی خودش بره!
همه ی پست هایی که تا به حال زده شده اگر چه در ارزش گزاری ، محسوب شدن ، اما از جریان تاپیک حذف می شن ، و سوژه پس از پست لرد سیاه - در ادامه ی پست لرد سیدیوس- پی گیری خواهد شد!
خیلی موقت این تاپیک قفل می شه تا پست لرد ولدمورت هم به این جا اضافه بشه و داستان یه بیس مناسب پیدا کنه!

9.5/10



ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۵/۲/۱۰ ۶:۲۳:۴۴
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۵/۲/۱۰ ۱۴:۵۳:۰۰
ویرایش شده توسط حاج آقا دارک لرد در تاریخ ۱۳۸۵/۲/۱۱ ۳:۳۶:۲۶

!ASLAMIOUS Baby!


Re: کاخ امپراطور
پیام زده شده در: ۱۳:۲۰ جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۵
#30

پيتر پتي گرو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۲۵ جمعه ۲ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۹:۴۵ شنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۵
از بالاي ديوار آخري!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 305
آفلاین
فرصت هيچ گونه عكس العملي را نداشتند. تنها با بيشترين سرعتي كه امكان داشت سعي كردند تا خود را از محلي كه سنگ داشت مي افتاد كنار بكشند. اما ناگهان اتفاقي كاملا غير منتظره روي داد. سنگ به جاي آنكه مستقيم به سمت پايين بيفتد به طرز غير عادي اي تغيير مسير داد. هيچ كدام انتظار اين اتفاق را نداشتند. دامبلدور به سرعت چوبدستيش را از زير ردايش خارج كرد.
كمي دير شده بود. سنگ با صداي وحشتناكي در محلي كه آرتور ويزلي قرار داشت سقوط كرد. دامبلدور پيش از آنكه به سمت همراهش برود و او را از آنجا خارج كند نگاهش را به انتهاي تونل دوخت. به نظرش رسيد براي لحظه اي حركت يك شنل را ديده باشد.

اين سكوت داشت آزارش مي داد. تالار به آن بزرگي هيچ نشانه اي از حيات را در خود نداشت. گويا مرده بود. همين فكر ناخودآگاه لرزه اي بر اندامش انداخت...لرزه اي بر اندام بزرگترين جادوگر قرن!!
سعي كرد تا فكرش را از اين موضوع منحرف كند. حال كه اينجا بود بايد به چيزهاي مهمترين فكر مي كرد.
تا آن موقع چند نكته برايش روشن شده بودند. فردي كه خود را "امپراطور" مي ناميد قدرت زيادي داشت. گرچه مشخص نبود اين قدرت آيا جادويي است يا نه! به خوبي توانسته بود خود را پنهان كند..ظاهرا ارتشي هم داشت كه افرادش نيروهاي خاصي داشتند...و حال به دنبال او بود...يا براي آنكه اين رقيب قدرت احتمالي را از سر راهش بردارد و يا براي آنكه قدرتشان را يكي سازند.
- لرد ولدمورت!
با تعجب سرش را بالا گرفت. مردي در مقابلش ايستاده بود. شنل سياهش مانع از ديده شدن صورتش مي شد. اما هراسش از ميان رفته بود. هنوز زنده بود!
نيازي به معرفي نبود. اين را هر دو مرد به خوبي مي دانستند. امپراطور با گام هاي محكمش شروع به حركت كرد. صدايشان در ميان ديوار هاي تالار انعكاس پيدا مي كردند. ولدمورت در تعجب بود كه چگونه صداي آمدنش را نشنيده بود!
- دو نفري كه فرستاده بودي براي اينكه به سايرين خبر بدن از اينجا خارج شدن. البته به دستور من!
چند لحظه اي مكس كرد...خواست صحبتش را ادامه دهد كه ولدمورت دستش را بالا برد.
- فكر مي كنم بايد در مورد موضوع مهمتري صحبت كنيم.
صداي آرام...خونسرد و بي اعتناي لرد ولدمورت اينبار رگه هايي از كنجكاوي و اندك خشمي را نشان مي داد.
- درسته...اما قبل از اون من مي خوام كه چيزي رو ببيني...ويدر!
ناگهان تالار شروع به چرخيدن كرد. به قدري سريع اتفاق افتاد كه ولدمورت نتوانست عكس العملي از خودش نشان دهد. چرخش به همان سرعتي كه شروع شده بود تمام شد. سعي كرد تا تعادلش را همچنان حفظ كند.
آنها از تالار خارج شده بودند. در مكاني قرار داشتند كه شايد كيلومتر ها دور تر بود....در مقابلشان سالني بزرگ به چشم مي خورد...هزاران مرد سياه پوش داشتند با چوبدستي هاي قرمز رنگي مبارزه مي كردند....
- اين گوشه اي از ارتش تاريكيه!

---------------
متاسفانه گويا كاخ طلسم شده! من هم موقع ارسال پستم (!) پاك شد!
در نتيجه به قول سدريك " كيفيت اوليه رو نداره" !!


6/10


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۵/۲/۱۰ ۱۴:۵۰:۳۸

[b][size=large][color=003300][font=Georgia]و ازش پرسيدم كه:خ


Re: کاخ امپراطور
پیام زده شده در: ۲۲:۱۶ پنجشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۸۵
#29

سدريك ديگوري


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۴ شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۲ جمعه ۲۱ مهر ۱۳۸۵
از لبه ي پرتگاه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 530
آفلاین
آرتور ويزلي با دقت دامبلدور را دنبال ميكرد,دليل اينكار را نميدانست شايد دليلش تنها اين بود كه وجود دامبلدور به او نيز مانند هركسه ديگري آرامش ميداد.دامبلدور آنچنان استوار قدم برميداشت گويي اين مسيري بود كه هر روز از آن عبور ميكند.
در ابتداي حركتشان گاهي صداي عبور متروها از دور شنيده ميشد ولي با گذشت چندين ساعت راهپيمايي آنها پا به تونلهاي متروكه و مخروبه اي نهاده بودند كه چندين سال بود به دلايله گوناگون بلااستفاده مانده بودند.
هيچ صدايي به جز صداي افتادن قطره هاي آب از سقف مرطوب تونل و گاها صداي جيرجير موشها به گوش نميرسيد.
آرتور كمي به گامهايش سرعت بخشيد و در كنار دامبلدور شروع به حركت كرد,نوري كه از چوبدستيه دامبلدور ساتع ميشد صورتش را روشن كرده بود .
چهره ي او مانند هميشه متفكر بود و لبخنده مبهمي نيز روي لبانشنقش بسته بود.
نگاهش را از دامبلدور به سمت روبرويش و مسيري كه بايد ميپيمود انداخت و او نيز تحت تاثيره لبخنده دامبلدور لبخندي زد.
اما دامبلدور به هيچ وجه از درستي مسيري كه در آن قدم برميداشت مطلع نبود.

درست ماننده كودكي بود كه در جستجويه مادره گمشده اش از اين سو به اون سو ميرود و منتظر است تا شايد فردي بتواند او را در اين جستجو ياري دهد.از تفكر به اين تصورات لبخنده تلخي بر گوشه ي لبانش نقش بسته بود كه البته همين خنده باعث قوت قلب آرتور شده بود, دامبلدور از اين موضوع بي اطلاع بود.

از پيچه ديگري گذشتند و اينبار به تونله بزرگ و عريضي رسيدند كه آبه زيادي در ميانش جمع شده بود و در اثر گذر ساليان دراز بويه مشميزكننده اي از آن توليد ميشد.
آرتور بعد از چندين ساعت سكوت شروع به صحبت كرد:آلبوس به نظرت نزديك شديم؟
دامبلدور به چشمانه پرسشگره آرتور خيره شد و انگشت اشاره اش را تا زيره بيني اش بالا آورد و او را به سكوت فرا خواند.
سپس با صداي آرامي كه البته در آن تونل به هيچ وجه آرام نبود به آرتور گفت:دنبالم بيا بهتره پشت اون تخته سنگ پنهان بشيم.
به سمت تخته سنگه بزرگي در ابتداي تونل كه به نظر ميرسيد از سقف بلند و مرطوبه تونل جدا شده است حركت كردند و هر دو چوبدستيهايشان را خاموش كردند و منتظر ماندند.
با از بين رفتنه نور گويي صداها بيشتر به گوش ميرسيد شايد به اين دليل بود كه آنها ديگر از حسه بينايي خود نيز استفاده نميكردند.

بعد از چند دقيقه صداي خشن و مستانه اي از دور به گوش رسيد:بهم ميگه برم...بهم ميگه خونمو ول كنم و برم...اون احمقه لعنتي با اون لباسايه مسخرش ازم ميخواد اينجارو با دار و دستم ترك كنم و برم پيشه بقيه.
صداي شكستنه شيشه اي به گوش رسيد و سپس خنده هاي بلند و وحشيانه اي به گوش رسيد.
صداي ديگري كه متعلق به يك زن بود پرسيد:يعني چي؟فكر ميكني از افراده پليس باشه؟نكنه اون استيونه احمق هممون رو لو داده باشه.من از همون...
مرد بدون توجه به حرفهاي زن به زور سعي ميكرد جلوي خنده اش را بگيرد تا بتواند به حرفهايش ادامه دهد:اون...اون دلقكه مسخره ميگفت من سخنگويه امپراطورم...ولي به نظر من بيشتر شبيه دلقكاي تويه سيرك بود...

و دوباره زير خنده زد.
صداها هر لحظه از روبرو به آنها نزديكتر ميشد.
آرتور با دقت به آنها گوش ميداد تا بلكه چيزي دستگيرش شود كه ناگهان احساس كرد دامبلدور صورتش را به او نزديك كرده.
دامبلدور حدس ميزد كه آنها بيشتر از دو نفر نباشند ولي بايد جانب احتياط را رعايت ميكرد پس آرام در گوشه آرتور گفت:تو سعي كن بدون سر و صدا مردرو بگيري چون فكر كنم گرفتنش راحت باشه بقيشون رو هم بسپار به من.
آرتور روي پنجه ي پا نشست و آماده ي حمله شد كه ناگهان صداي گوش خراشي او را متوقف كرد.
دامبلدور به بالايه سرش نگاه كرد و زير لب گفت:فكر ميكردم جايه خوبي براي پنهان شدن نباشه.
آرتور نيز بي اختيار مسير نگاه دامبلدور را دنبال كرد و تكه سنگه بزرگي را ديد كه داشت از سقف مرطوب و نمناكه تونل جدا ميشد.


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ببخشيد اگه كمي زياد شد سعي كردم آبكي دامبلدور و آرتور رو از مترو نكشم بيرون بلكه يه سير داستاني بهش بدم.
در ضمن اين خيلي بهتر بود همونطور كه به خوده لرد گفتم همش پريد و من دوباره از اول نوشتم برا همين كيفيته متنه اولو نداره ببخشيد.


خیلی خوب!
همه چیز در حد تعادل !
یک بند خیلی خوب داشت که آرامش آرتور رو وابسته کرده بود به لبخند دامبلدور و لبخد دامبلدور رو به یه امید واهی! در حقیقت آرامش آرتور رو پوچ اما وا بسته به ایمانش به دامبلدور کرده بود!
بسیار بسیار خوب بود این بند.
و با توجه به سوژه ، متن خوب پرداخته شده بود.
همون طور که گفتم از اون عناصر به خصوص داسانی ایتفاده شده بود! که حتی می شه از این هم بیشترش کرد! به ویژه عنصر توصیف سیما نگارانه ( توصیف وسوسه آمیز جزییات) رو!

در نهایت می خواستم 7 گالیون از 10 گالیون ممکن رو بدم منتها بابت اون بندی که ذکر کردم :
7.5/10



ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۵/۲/۷ ۲۳:۳۸:۴۷

[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده Ø


Re: کاخ امپراطور
پیام زده شده در: ۱۱:۳۸ پنجشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۸۵
#28

سارا اوانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۶ شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۴:۳۵ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از بالای سر جسد ولدی!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 993
آفلاین
آرتور هاج و واج نگاهی به هری که اکنون در خون خود غوطه ور بود افکند و سپس به آلبوس نگاه کرد که اکنون چوب دستی اش را به سوی هری نشانه می رفت تا مرحمی بر این وضع اسفناک ایجاد کند. ابتدا طلسمی فرستاد که باعث شد خون ها در یک لحظه جمع شوند و آرتور نمی دانست که آیا آن ها به بدنش باز می گردند و یا در یکی از سطل آشغال های اطراف شهر ریخته می شوند. سپس طلسمی دیگر که موجب شد زخم ها که هم چنان خون از داخل آن ها با شتاب بیرون می زد با صدایی عجیب بسته شوند و بدن به حالت عادی خود بدون وجود ذره ایی خراشیدگی باز گردد.
اما هم چنان هری بیهوش بر روی زمین بود و آرتور با تعجب به اتفاقی که افتاده بود و حرکت دامبلدور به ماجرا می نگریست. بدون اینکه حتی چوب دستی خود را برای کمک بیرون بکشد. اکنون آلبوس به آرامی بروی همان صندلی که در ابتدا نشسته بود نشست. یک لیوان شربت به رنگ قرمز آلبالویی برای خود ظاهر نمود و با آرامش شروع به نوشیدن کرد.
آرتور که با حیرت این مناظر را مشاهده می کرد لب به سخن باز نمود تا مطلبی را بگوید اما دامبلدور این اجازه را از او سلب کرد وبدون شنیدن سوال در جوابش گفت:
_چند دقیقه ی دیگه حالش خوب می شه نگران نباش....! می دونستم چنین اتفاقی می افتد!
آرتور که دهانش برای پرسیدن باز شده بود و در همان زمان جواب را شنیده بود آن را بست و سرش را به زیر انداخت و منتظر شد تا هری به هوش آید و پاسخ گوی این حرکت نا بجا شود.
اندک زمانی گذشت. سکوت اتاق را در بر گرفته بود و هر دو در انتظار به سر می بردند. ناگهان آلبوس از جا بلند شد و در حالی که لیوان، میز کوچکی که در مقابلش قرار داشت و صندلی را با حرکت چوب دستی نا پدید می کرد خطاب به آرتور گفت:
_بهتره ما بریم تا وقتی به هوش می آد اینجا نباشیم.....نگران هستم....لطفا وقت دیگری رو برای جواب به سوالاتت انتخاب کن!
و آپارات کرد و اتاق را ترک گفت . آرتور هم سرش را به علامت تأیید تکان داد و با این وجود که اکنون دیگر کسی داخل اتاق نبود گفت:
_بله پروفسور...... حتما!
و او نیز با همان روش رفتن را بر قرار ترجیح داد.
هنگامی که در محل مورد نظر یعنی ایستگاه مترو فرود آمد به سرعت به دنبال دامبلدور می گشت و چون خود نیز نمی دانست راه ورودی از کجاست و چگونه می توان به محل امپراطوری رفت دچار تشویش و سردرگمی شده بود. چشم چرخاند تا شاید داملبدور را بیابد اما اثری از وی نبود.هیچ کس در آن جا به چشم نمی خورد و تونلی با فضایی تاریک تنها مشخصاتی بود که آرتور می دید. ناگهان دستی بروی شانه اش خورد و او با نگرانی به پشت سر خود و به طرف شخصی که دستش هم چنان بروی شانه اش بود برگشت.
_آرتور.... باید سریع تر بریم....!
_خدای من داشتم دنبال شما می گشتم!
اما دوباره آلبوس بدون صحبتی دیگر به راه افتاد و آرتور را مجبور کرد که به دنبالش حرکت کند.آرتور چوب دستی اش را روشن کرد و سپس هر دو به سوی انتهای تونل که بر اثر خاموشی قابل رویت نبود حرکت کردند.



همون طور که گفته شد بعد از این فقط پست هایی نقد می شن که قابلیت های نقد شدن رو داشته باشن!

فقط چند نکته رو در مورد این متن بگم:
هیچ احتیاجی نیست برای جدی نوشتن از یه همچو ادبیات گلو گیری استفاده کرد! ضمنا استفاده از این نوع نثر دست چیره ای در نویسندگی می خواد! خام بودن نثر این متن کاملا بهش ضربه زده!

من توصیه می کنم که به متن سایمون گریین که سری ِچیزی از نایت ساید رو می نویسه یه نگاهی بندازید!( البته این کتاب ها به فارسی هم ترجمه شده و توی سایت آکادمی فانتزی قرار گرفته!)اون وقته که دستتون میاد زیاد لازم نیست از این ادبیات سنگین برای جدی نویسی استفاده کرد.

نمود های جادو توی این پست دیده می شد که متاسفانه خیلی وقت ها توی خیلی متن ها فراموش می شه! این که آپارات کردن و اینکه وسایل اش رو دامبلدور با جادو نا پدید کرد و و و...ای نها خوبن و هر چی بیشتر باشن جذاب تر می کنن متن رو!

نسبت به قبل از عناصر بیسیک داستانی بهتر استفاده شده ، منتها هنوز خیلی کمه!
در مورد پیش بردن سوژه :
نه صاحب ایده ی این تاپیک و نه من راضی نیستیم که کار به همین زودی به رو به رویی دامبلدور با امپراطور کشیده بشه!
ما هنوز کلی سوژه برای پروروندن داریم:
ملاقات امپراطور و لرد سیاه
مرگ خوارانی که پی اربابشون می گردن
مرگ خوارانی که اسیر امپراطور شدن
مشکوک شدن دامبلدور به طرح های امپراطور
رفتن عده ای از محفلی ها برای پیدا کردن لوپین
سر نوشت لوپین در رندان
آشکار شدن نقشه ی امپراطور
و در نهایت مقابله ی امپراطور با دامبلدور احیانا
و حتی بعد از اون هم داستان می تونه ادامه پیدا کنه!

نفر بعدی حتما به این مسئله توجه کنه که دامبلدور و آرتور در ورود به تالار های اربیس نا موفق اند! و داستان رو از جنبه هیا دیگه اش ادامه بده

در نهایت :
6/10


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۵/۲/۷ ۱۶:۳۰:۳۱







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.