هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۰۷ یکشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۷
#81

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۳۱:۵۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5864
آفلاین
(پست پایانی)


چند روز بعد:

بلاتریکس با خوشحالی از قصر لسترنج ها خارج شد.
جلوی در، به مقصد خانه ریدل ها آپارات کرد و به محض ظاهر شدن، با تاتسویا مواجه شد.

-سلام بلا...روز قشنگیه...نه؟

بلاتریکس لبخند زد و پرنده هایی را که در دست داشت مرتب کرد.
-عالیه...واقعا خوشحالم که همه چیز به حالت عادی برگشت. روزای سختی گذروندیم. ولی الان دوباره آرامش به خانه ریدل ها برگشته.

تاتسویا به پرونده ها اشاره کرد:
-داری گزارش ماموریت ها رو می بری تحویل ارباب بدی؟

بلاتریکس تایید کرد و هر دو وارد خانه شدند.


دفتر لرد سیاه:

مرگخواران دور میز نشسته بودند.
اثری از تشویش و نگرانی چند روز گذشته در چهره هیچیک از آن ها دیده نمی شد. بلاتریکس پرونده را جلوی لرد گذاشت و آن را باز کرد.
-ارباب...همونطور که می بینین قسمت عمده ماموریت انجام شده. الان فقط در مورد بانک مشکل داریم که اونم با وجود مرگخوارهای سرمایه گذار به سادگی حل می شه.

لرد پرونده را کمی بررسی کرد.
-بکوبم؟

بلا کمی نگران شد و دستش را عقب کشید.
-نه ارباب...برای چی بکوبین؟ حلش می کنیم. خیالتون راحت باشه.

چکش، مغرورانه به پشتی صندلی تکیه داد. ردای سیاه رنگی پوشیده بود و شنل نقره ای براقی روی ردا...و البته تاج زرینی بر سر!

خوشحال بود...
او فقط قصد داشت مرگخوار بشود...و حالا ارباب شده بود!
لرد چکشمورت سیاه...

حالا دیگر همه می دانستند که تهدید "بکوبم؟" یک تهدید توخالی نیست.

سرتاسر خانه ریدل ها پر از میخ های بی هدفی شده بود که لرد چکشمورت در اوقات فراغتش به در و دیوار می کوبید...

و حالا لرد سیاه سابق، وظیفه ای جدید داشت...

در طبقه پایین، دور از مرگخواران و جلسات و ماموریت ها، انبردست را بازکرد و میخ فرو رفته در دیوار را گرفت و به سختی بیرون کشید.
-چهار هزار و سیصد و چهل...

باید تا تمام شدن جلسه، کل میخ ها را خارج می کرد. این دستور ارباب جدید بود.


ظاهرا آرامش برای همه بازگشته بود...بجز او!


پایان


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۸:۴۴ یکشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۷
#80

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۳۰:۲۷
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 402
آفلاین
سو برای بیدار شدن از خواب، دیگر هیچ امید و انگیزه ای نداشت.
طی روزهایی که گذرانده بود، هر روز اتفاقی وحشتناکتر از روز قبل برایش می افتاد.

این بار، با صدای گریه و فین فین کسی که بالای سرش نشسته بود از خواب بیدار شد.
اما چشم هایش باز نشدند. هر کاری کرد نشد. اصلا چشم هایش را پیدا نکرد!

چیزی او را گرفته بود و مرتب جابجا می کرد. از صدای شخص بالای سرش که هر چند ثانیه یکبار آهی از اعماق وجود می کشید، معلوم بود که به زور جلوی گریه اش را گرفته است.

سو ترسید...
شاید مرده بود!
اما احتمال آن بسیار پایین بود. زیرا مطمئن بود هیچ یک از مرگخواران برای مرگ او آه و ناله راه نمی انداختند و اگر مرده بود، الآن باید صدای خنده و شادی مرگخواران را می شنید.

-نکنه... نکنه تنها و توی یه جای غریب مردم!

احساس ذره ذره تجزیه شدن، هر لحظه را برای سو دردناکتر می کرد و باعث شده بود دچار توهم شود. حس می کرد یک نفر مشغول سلاخی اوست و با ساطور، بدنش را ریز ریز میکند.

لحظاتی بعد، حرارتی وحشتناک سو را در بر گرفت...
نتیجه ی کارهایی که در دوران زندگیش انجام داده بود، حالا نصیبش میشد.
دلش برای زمانی که در خانه اربابش بود تنگ شده بود. دلش می خواست قبل از مرگ با اربابش خداحاظی کند...

سو آخرین نفس هایش را در ماهیتابه ی پر از روغن داغ کشیده بود و حالا، چیزی جز مقداری پیاز داغ روی کاسه آش از او نمانده بود!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۸:۲۶ یکشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۷
#79

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۲۹:۴۱ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4826
آفلاین
کراب که مدت‌ها پیش از شدت غم و غصه جامه‌ها دریده بود، در راه به بانزی برخورد می‌کنه که همین تازیگیا از خوش‌حالی جامه‌ها دریده بود.

- دیدی لینی نامرئی شده؟
- دیدی صورتم خراب شده؟
- از کجا اینو فهمیدی؟
- چون لینی هی رژ قرمز زد، ولی لبم صورتی شد!
- اونکه نامرئی شده بود، با چشمای خودت دیدیش؟

صدای پوزخندی که از همون نزدیکی به گوش می‌رسه به مکالمات کراب و بانز پایان می‌ده.

- شما؟
- نمی‌بینی دو تا آدم متشخص دارن با هم صحبت می‌کنن؟

در کمال تعجب، بلاتریکس سرشو از پشت روزنامه‌ها در میاره و همون موقع کراب و بانز چهره‌های طلبکارشونو به چهره‌های بدهکار تبدیل می‌کنن.
- ما چیزی نگفتیم.

بلاتریکس بی‌توجه به تغییر ناگهانی چهره‌ی کراب و بانز می‌گه:
- تنها چیزی که می‌بینم دو تا آدم هستن که گول دو تا حشره رو خوردن!
- دو تا؟
- پس چند تا؟
- اینو از تو نپرسیدم، از بلا پرسیدم.
- آها. خب تو بگو بلا.

بلاتریکس با تردید نگاهی بهشون می‌ندازه.
- یعنی واقعا متوجه نشدین که لینی دو تا شده؟ دو نسخه از لینی داره تو خونه ریدل‌ها ویزویز می‌کنه و سرمونو می‌خوره! قطعا نه صورت تو خرابه و نه لینی نامرئی. گول خوردین!

کراب و بانز نگاهی به هم می‌ندازن و تلاقی نگاهشون کافیه تا برق‌های شیطانی توش پدیدار بشه و برای انتقام از لینی، راه اومده رو برگردن!

دقایقی بعد

دو لینی به لطف کراب و بانز تو یک قوطی کوچیک‌ بیخ گلوی هم گیر افتاده بودن و کاری نمی‌کردن جز...

- من اصلی‌ام! من!
- هرچه زودتر خود تقلبیتو معرفی کن!

قوطی هم مدام بر اثر دعوای اینا، قل می‌خورد و از این سو به اون سو پرتاب می‌شد!




پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۷:۲۲ یکشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۷
#78

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
-سلام وین!

کراب غمگین سرش را بلند کرد.
-چی میخوای و چرا منو اینقدر صمیمانه مورد خطاب قرار میدی؟

لینی با خوشحالی به کراب نزدیک شد. نزدیک و نزدیک تر. و چیزی را که در پشتش پنهان کرده بود، بیرون آورد.
کراب با دیدن دستمالی که در دست لینی بود وحشت زده شد.
-هی هی...آروم باش. تو میخوای چیکار کنی. صبر کن. مشکلت هر چی که باشه ما میتونیم با هم حرف بزنیم. اون دستمال مرطوبه؟ ببین. هر مشکلی یه راه حلی داره. از این که صبح بهت مرگ موش دادم ناراحتی؟ تو که موش نیستی. اون فقط یه شوخی بود.

لینی به کراب نزدیک تر شد و کراب بیشتر ترسید.
-چرا هی بیشتر میای جلو؟ حریم خصوص منو نقض نکن. داری چیکار میکنی؟

-جبران!

کراب جبران نمیخواست. او از دستمال های مرطوب متنفر بود.
-چی رو جبران میکنی؟ من هر لطفی بهت کردم اشتباهی بوده. من اصلا لطفی به کسی نمیکنم.

لینی دستمال را بالا برد.
-اشتباهمو جبران میکنم! اولین بار من رنگت کردم و بعد از اون همه تو رو مسخره کردن. این اشتباه منه و باید جبران کنم. من تغییر کردم. حشره ای شدم نیکو صفت!

کراب داشت داخل دیوار پشت سرش فرو میرفت.
-خواهش میکنم...منو نپاک!

لینی بی توجه به فریاد و فغان کراب دستمال را روی صورتش کشید...


و کراب مرد!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۴:۴۴ یکشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۷
#77

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
بانز این دفعه نخوابیده بود.

سعی کرده بود بخوابه، ولی هر بار مامانش با یه کرم چاق و گنده و زنده اومده بود سراغش و کرم رو با یه لیوان پوره ی کرم به خوردش داده بود.
هر چی باشه بانز کوچیکترین جوجه شه و مامانش نگرانشه.
کرما اصلا خوشحال به نظر نمیرسن. حتی یکیشون فحش خیلی بدی به بانز میده که بانز آرزو میکنه کاش نامرئی بود و بعد از این آرزوش تعجب میکنه و تعجبش رو با بغ بغویی که سر میده نشون میده.

خواهر و برادراش که بال های قوی تری دارن کم کم شروع می کنن به پر در آوردن و بال زدن، ولی بانز بی عرضه اس و فقط کرم میخوره.

مامانش طاقت دیدن این صحنه رو نداره. برای همین تصمیم میگیره خودش بال به کار بشه و بچه شو تشویق کنه.
کوچیکترین جوجه شو با منقار به جلوی لونه هل میده.
-برو فرزندم...پربگیر و از لونه پرواز کن.

بانز با خودش فکر میکنه که من غلط بکنم از بالای درخت چنار پر بگیرم! حاضره بقیه ی عمرشو همونجا کرم بخوره. ولی مامانه راضی نمیشه.

بانز رو هل میده و هل میده و از توی لونه پرت میکنه پایین!


از آخرین باری که بانز پرواز کرده بود، مدت خیلی زیادی میگذشت. چیزی در حدود کل عمرش! برای اینکه بانز کلا و هرگز پرواز نکرده بود.

ولی الان، همچون پرنده ای سبکبال در حال سقوط آزاد رو به زمین بود.
از لحظه ای که مامانش اونو از لونه پرت کرده بود پایین، فقط چند ثانیه میگذشت، ولی این چند ثانیه برای بانز مثل یه عمر سپری شده بود.
تو مسیر سقوطش از لونه ی دو تا مرغ عشق رد شد.
به سه تا شاخه گیر کرد.
با دو تا برگ دعواش شد.
دچار اصطکاک در اثر جریان هوا شد. جرقه زد. آتیش گرفت. باد بردش...

خلاصه بلایی نموند که سرش نیاد.

بانز کلا بدبخت شده بود. یادش میومد که وقتی نامرئی بود، هیچ بلایی سرش نمیومد. هر وقت دچار مشکل میشد، تنها کاری که باید انجام میداد این بود که از شر تمام لباساش خلاص بشه.
و بعدش کسی بانز رو نمیدید که اذیتش کنه.

باورش نمیشد که دلش برای نامرئی شدن تنگ شده.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۴:۲۲ یکشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۷
#76

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۳۱:۵۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5864
آفلاین
دل و روده لرد سیاه در اثر خوردن معجون های هکتور، به هم پیچیده بود.
لرد با دلش حرف زد...با روده اش هم حرف زد...ولی هیچکدام حاضر نشدند دست از پیچش بکشند.

-سلام علیکم. احوال شما؟

با بی حوصلگی جواب داد:
-ما بدیم! دست از سر ما بردار...

سوسک دست از سرش برداشت. کلاهی را که برای ادای احترام از سر برداشته بود، دوباره سر جایش گذاشت و به راهش ادامه داد.

-سوسک؟

سوسک متوقف شد و مودبانه به طرف لرد برگشت.
-بله...سوسک...ولی آیا این طرز خطاب صحیحه؟ خوبه که منم به شما بگم انسان؟ هر شخصی اسمی داره. اگه نمی دونین می تونین بپرسین. اسم من پاتریکه قربان.

لرد اصلا مایل نبود اسم سوسک را بداند و حالا دچار افسردگی شدیدی شده بود که چگونه این اطلاعات بی فایده و بی دلیل را فراموش کند.
اصلا چرا سوسک به او سلام کرده بود؟

سوسک وقتی دید لرد سیاه هی در حال در هم پیچیده تر شدن است، به راهش ادامه داد. ولی صدای لرد او را دوباره متوقف کرد.
-کجا داری می ری آخه؟

-رستوران...قرار دارم. با نامزدم...پاتریشیا! بهترین میز رو رزرو کردیم.

لرد از سوالش پشیمان شد. اصلا و به هیچ عنوان نمی خواست اسم نامزد سوسک را هم بداند...

این بار در سکوت به سوسک که مستقیم به طرف دستشویی خانه ریدل ها می رفت نگاه کرد...


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۲:۲۹ یکشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۷
#75

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۲۱:۱۵
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 581
آفلاین
مرگخواران خدمت لرد رسیده ، خبر موفقیت آمیز بودن ماموریت دستگیری بلاتریکس را دادند.

بالاخره خانه ریدل ها در سکوت فرو رفت. چیزی نشکست، کسی ترس از له شدن نداشت... اما این شرایط تنها چند ساعت پابرجا بود.

شترق!

با این صدا بالاخره مهلت آسایش مرگخواران تمام شد.

-چی بود؟

واضح بود دیگر، بلاتریکس درب اتاقش را ترکانده بود.
ثانیه ای بعد، بلاتریکس که تختی به کمرش بسته شده بود، با دری که از گردنش آویزان بود، از پله ها پایین می‌آمد.
-می‌شکنم!

و شکست... اما نه گل و گلدان را...

-خونمون!

بلاتریکس کل خانه را با خاک یکسان کرده و “می‌شکنم” کنان، همراه با در و تختش راهی جنگل های اطراف شده بود.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۰:۰۷ یکشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۷
#74

آلکتو کرو old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۰۰ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
-جی جی عزیزم؟

گوش هایش را گرفت ولی گویا تاثیر نداشت، صدا بی وقفه ادامه داشت.

- عشقم؟ بیا ببین واست چی درست کردم؟

آلکتو نمی دانست این صدای کیست ولی هر که بود، به شدت علاقه داشت خفه اش کند. ناگهان احساس کرد کسی دارد موهایش را می کشد.
- مامان من جیش دالم!
- مامان منم پی پی دالم!

آلکتو چشمانش را باز کرد. دو بچه کاملا شبیه به هم رو به روی او نشسته بودند و او را "مامان" صدا می زدند. بچه ها که گویا گیج شده بودند نگاهی به آلکتو انداختند.
- مامان، چی شده؟
- نکنه کل شده؟
دو کودک به یکدیگر نگاه انداختند و زدند زیر گریه.
- نه من مامان کل شده نمی خوام!
- منم مامان سالم می خوام!

آلکتو که تا آن زمان در شوک بود، آن دو کودک را کنار زد و از تخت پایین آمد. یک جای کار ایراد داشت، این اتاق شباهتی به اتاق او در خانه ریدل نداشت. ناگهان نگاه آلکتو به آینه روبه رویش افتاد.
- نه!

صدای پایی را شنید و مردی سراسیمه وارد اتاق شد.
- عزیزم اتفاقی افتاده؟ فکر کردم صدای جیغ شنیدم. بچه ها چرا گریه می کنن؟

آری بی شک اتفاقی افتاده بود که آلکتو، دیگر آلکتو نبود!


اگر بار گران بودیم رفتیم!


پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۳:۲۸ شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۷
#73

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۳۱:۵۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5864
آفلاین
وارد خانه شد.

جایی که زمانی در آن حکومت می کرد و حالا محکوم به خدمت در آن شده بود.

-بی وقفه و متوالی!

این دو کلمه شاید برای اشخاص دیگر، معنی خاصی نداشتند...ولی برای لرد سیاه در آن لحظه و با صدای آن گوینده، معانی عمیق و بسیار دردناکی داشتند.
-هک...دست از سر ما بردار. ما باید بریم...

-تنها جایی که الان می تونی بری، آزمایشگاه منه. معجون دم کشیده و منتظره. معجون مرگ بی وقفه و متوالی. این می تونه بزرگترین کشف من باشه. نمی تونه؟

آهی کشید.
-کاش نمی تونست.

هکتور دستش را گرفت و کشن کشان به طرف آزمایشگاه برد.
پاتیلی روی آتش بود و معجون نارنجی رنگی بی وقفه درون آن می جوشید.

-بخورش!

لرد سیاه تعجب کرد. شاید معجون مورد نظر در جای دیگری پنهان شده بود.
-کجاست؟

-تو پاتیله دیگه. ویژگیش همینه که وقتی اثر می کنه که در دمای جوش خورده بشه. حالا زود باش بخورش تا با ملاقه نزدم تو سرت.

احساس خوشبختی لرد سیاه، دو چندان شده بود...


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۹:۲۳ شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۷
#72

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۲۱:۱۵
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 581
آفلاین
بانز قدم به قدم جلو رفت.
به بلاتریکس رسید. سیخونکی زد.
بلاتریکس حرکت نکرد.

-چرا واکنش نشون نمی‌ده... نکنه مرده؟

مرگخواران از هوش سرشار بانز خواستند رداها بدرند ‌و سر به بیابان ها بگذارند. اما ماموریت به تخت بندی بلاتریکس دست و پایشان را بسته بود و نتوانستند...
-بیهوشه بانز، بی هوش! :vay3:

بانز صلاح دید به روی خودش نیاورد.
بانز به رویش نیاورد.

دقایقی بعد بلاتریکس به تخت بسته شده و در اتاقش هم توسط دو تکه چوب ضربدری مهر و موم شده بود.

اما آیا واقعا مرگخواران تصور کرده بودند دو تکه چوب مانع خروج بلاچریکش از اتاق می‌شود؟

خیر... اما احتیاط شرط عقل است!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.