هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۴۸:۱۶ سه شنبه ۶ مهر ۱۴۰۰

ریونکلاو

آنتونی گلدشتاین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۰:۵۱ یکشنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۱۷:۴۱
از ایریثیل
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 54
آفلاین
آنتونی VS آلانیس


چیزی تا پنهان شدن آیینه خورشید نمانده بود و خورشید داشت به قلمروی خودش باز می گشت. از موقعی که یک دعوت نامه کاری از سمت روزنامه دیلی پرافت به دستم رسید از خوشحالی مرلین را بنده نبودم. این بهترین اتفاقی بود که می توانست برای مردی مثل من بی افتد ، منی که از کودکی عاشق دوربین های عکاسی و به تصویر کشیدن دنیای بکر و بی کران اطرافم را داشتم منی که موفقیت هایم را مدیون این زیبایی ها می دانستم ؛ البته یک استثنا هم وجود دارد ، دعوت نامه ای که دیلی پرافت برای من فرستاده بود تماما بخاطر لطف های عمویم بود.
موقعی که عمویم عکس ها و نوشته هایم را دید بسیار شگفت زده شد ، بعضی از آن ها را برداشت و برای رئیسش در روزنامه دیلی پرافت برد و این مقدمه ای شد برای دعوت آن ها از من.
درحالی که منتظر بودم عمویم از راه برسد به آرامی نگاهی به آلبوم عکس هایم می انداختم. قدرت کار من در عکس هایی که می گرفتم نبود بلکه در توصیفاتی بود که از آن ها می کردم ؛ متن هایی که برای آن ها می نوشتم و سعی می کردم تمام احساسی که نسبت به مناظر داشتم را انتقال دهم.
پدرم همیشه می گفت:
- وصف کردن هنر بسیار زیباییه ، وصف کردن رو باید از کسی یاد بگیری که توی زندگیش تلاش کرده خاطرات گنگ زندگیش رو بخاطر بیاره ، خاطره هایی گرانبها که در اعماق وجود اون فرد مثل یک زمرد می درخشه.

ولی من با حرفش مخالف بودم به این خاطر که برای من اینطور نبوده ، این دنیا برای من تبدیل به یک تبعید گاه شده بود. فقط زمانی ذهنم آرام می شد که از یک منظره عکس می گرفتم و صفحه ای درباره اش می نوشتم. همینطور که غرقِ در افکارم بودم ناگهان جغدی از پنجره اتاقم وارد شد نامه ای را روی تختم انداخت و بلافاصله از همان مسیری که آمده بود به بیرون رفت ، کمی با تعجب به نامه و پنجره باز اتاقم خیره شدم سپس به سمت تختم حرکت کردم و نامه را برداشتم. پاکت نامه را برانداز کردم ولی چیزی روی آن نیافتم ، بالاخره نامه را باز کردم تا نگاهی به درونش بی اندازم و وقتی چشمم به اولین جمله نامه خورد بیش از پیش متعجب شدم.

از طرف وزارت سحر و جادو
بخش اسرار


آنتونی گلدشتاین عزیز. اطلاعاتی به دست ما رسیده که نشان می دهد شما یک عکاس و نویسنده هستید ، نوشته های شما مورد توجه مدیران ارشد بخش اسرار قرار گرفته و آن ها شما را گزینه مناسبی برای پیوستن به تیم ویژه تحقیقاتی در بخش اسرار می دانند.
لطفا برای کسب اطلاعات بیشتر به طبقه نهم وزارت سحر و جادو مراجعه کنید.

بخش اسرار ، مکانی برای برسی مسائل مبهمی چون مرگ ، زمان ، فضا ، ذهن ، عشق و پیشگویی در دنیای جادوگری است
در پناه مرلین.


بعد از اینکه خواندن نامه را تمام کردم انگار که کسی سطلی پر از آب یخ روی من ریخته باشد. انگار نه انگار که همین چند دقیقه ی پیش بخاطر برآورده شدن آرزویم داشتم از خوشحالی سکته می کردم ولی حالا هیچ ... هیچ حسی نداشتم ، انگار وجودم خالی از روح و احساس شده بود. همه این ها بخاطر صدایی بود که داشت از اعماق وجودم چیزی را فریاد می زد که دلم نمی خواست به آن عمل کنم ، با این حال آنقدر قوی بود که حالم را دگرگون کرد ، با اینکه چیز خاصی در نامه نوشته نشده بود ولی چرا ، چرا باید چنین حسی پیدا می کردم. اما نه ، نیازی نیست دو دل بشوم. جواب من مشخص است آخر من از کودکی عاشق دیلی پرافت بودم همیشه در رویاهایم خواب آن روزنامه را می دیدم و دلم می خواست عکس ها و نوشته هایم را با دیگران به اشتراک بگذارم همیشه دلم میخواست با دیگران صحبت کنم و به آن ها بگویم که این جنگل ها ، کوه ها ، دریاها ، همه و همه هر روز درحال عشق ورزیدن به ما هستند. همیشه دلم میخواست بگویم دنیا بسیار زیباتر از آنست که ما درموردش فکر می کنیم ... همیشه دلم می خواست دوباره مادرم را ببینم ... اگر می شد حاضر بودم روح و جانم را فدا کنم تا فقط یک بار ، فقط یک بار دیگر ببینمش و در چشمان زیبایش زل بزنم و بگویم که چقدر دوستش دارم.
تق تق تق
در اتاقم به صدا در آمد :
- آنت ، بیداری ؟ زود باش آماده شو باید بریم که رئیسم منتظره.

تا به خودم آمدم متوجه شدم صورتم پر از اشک شده ، سریع صورتم را پاک و سعی کردم لرزش صدایم را کنترل کنم:
- چشم عموجان الان حاضر می شم.

لباس هایم را پوشیدم و از خانه خارج شدم.
سوار ماشین که شدم عمویم با لبخندی ملیح و لحنی عجیب گفت:
- برادر زاده عزیز من چطوره؟

من هم در جوابش سری تکان دادم و لبخند زدم.
همیشه این کارش مرا خجالت زده می کرد.
خوشحالم ، خوشحالم که اینقدر خانواده خوبی دارم و می دانم همیشه پشت من هستند ، من هم تصمیم خودم را گرفتم.حال مطمئن شده بودم که می خواهم زندگی ام را صرف چه کاری بکنم:
- عمو جان ، لطفا برو به سمت وزارت سحر و جادو

پایان.



زمان ، جوهر قلمی است که ما به دست گرفته ایم

"ONLY RAVEN"


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۰:۱۱:۱۷ شنبه ۳ مهر ۱۴۰۰

هافلپاف

نیکلاس فلامل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۳ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۱۵:۲۳
از تارتاروس
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 62
آفلاین
دوئل من و حریف!
یادم نمیاد کی بود.
فقط میکشیم.

---

-منع تردد امروز در جای جای کشور در حال انجامه. هنوز نمیدونیم چی باعث این دستورالعمل کاملا غیرقابل پیشبینی از طرف دولت شده. اما چیزی که معلومه اینه که نمی تونیم ریسک کنیم و این دستور رو نادیده بگیریم. از همه ی شهروندان میخواهیم که از ساعت هفت شب به بعد از خونه هاشون بیرون نیان.

نیکلاس با اخم به مجری تلوزیونی زل زده بود و سعی میکرد بفهمد قضیه از چه قرار است. حکومت نظامی، دستور منع تردد، بیشتر شبیه شوخی بی مزه ای بود تا واقعیت؛ اما سعی کرد تا همه چیز روشن نشده زیاد به عصب های ذهنش فشار نیاورد.
زیرچشم هایش گود افتاده بود و استخوانی تر از قبل به نظر میرسید. سراغ سنگ جادو رفت و آن را روی نون تست مالید و نون را خورد. انرژی جوانی به پوستش برگشت و چشمانش دوباره برق می زد.

-خب... حالا بریم سراغ مسئله ی منع تردد.

سراغ کمد لباس هایش رفت و سیاه ترین لباسش را بیرون آورد. لباس واقعا سیاه بود در حدی که رنگ سیاه کمی جلوی آن روشن تر دیده میشد. مثل سیاهچاله ای بود که همه چیز را به درونش میکشید. البته نگاه کردن به ان ، خالی از لطف هم نبود. نیکلاس کمی در رنگ لباس غرق شد سپس با احتیاط ان را به تن کرد. ساعت تقریبا هفت شده بود. صدای آژیر های پلیس و ماشین های اورژانس در خیابان شنیده میشد. نیکلاس قفل پنجره را باز کرد و ارام روی پله های اضطراری پرید که به کوچه ی پشتی راه داشت. پله هارا تند تند پایین رفت و طبقه ی اخر را خیز برداشت و پرید که به محض فرود آمدن روی پنجه هایش متوجه ناخوب بودن تصمیمش شد. درد در کل بدنش پیچید. دندان هایش را به هم فشرد و چند ثانیه صبر کرد تا درد فروکش کند.

-من برای این چرندیات خیلی پیر شده ام .

نفسش رو بیرون داد و داخل خیابان اصلی پیچید. کامیون حمل زباله همان لحظه در حال رد شدن بود. نیکلاس دور و ور را نگاه کرد و با شتاب خودش را پشت کامیون رساند و بالا پرید.

-پففف.چه بوی گندی.

نیکلاس لابه لای اشغال ها پنهان شد. هیچ برنامه ای برای اینده نداشت. درست مانند نویسنده ی این داستان. اما با هر زحمتی بود سعی میکرد سرنخی پیدا کند. بوی گند زباله مغزش را پر کرده بود. پشت اولین چراغ قرمز از پشت ماشین پایین پرید و بدو بدو به سمت ساختمان وزارت خانه که درست ان دست چهارراه بود رفت. پشت بوته ها پنهان شد. اهسته اهسته به سمت در ورودی بزرگ رفت که انگار کسی از ان مراقبت نمیکرد. با چوبدستی اش قفل در را دستکاری کرد و داخل شد.
دیوارهای ساختمان مه غلیظی را در داخل حبس کرده بودند. با ان مه غلیظ چیزی دیده نمیشد. نیکلاس یک قدم یک قدم به سمت اتاق "چیزهایی که کسی نباید بفهمه" رفت و در آن را پشت سرش بست. محفظه های شیشه ای بلند و قطور که مایه ی سبزرنگی داخل ان دیده میشد به ردیف انجا گذاشته شده بود. سعی کرد خم شود تا داخل ان را بررسی کند. هر چه که بود باعث این اتفاقات بود. البته برای نیکلاس زیاد هم مهم نبود که ان تو هشت پاهای ژاپنی بود یا پلوتونیوم برای بمب اتم.
علم به دانستن اینکه چه چیزی داخل ان است روحیه ی کنجکاو نیکلاس را جذب میکرد نه بیشتر. نیکلاس باز هم نزدیک تر شد. اما کمی از محلول که روی لبه ی محفظه ریخته بود باعث لغزش پایش شد و اورا به داخل پرت کرد.

-ای وای دارم خفه میشم. این چه کوفتیه. شبیه آب دماغ اراگوگه.

نیکلاس نیم ساعت بعد در حالی که عوق میزد و سعی میکرد مخاط اراگوگ که برای غذا دادن به بچه عنکبوتها استفاده میشد را از خودش پاک کند، کمی سردش شده بود. همینطور که خودش را بغل کرده بود و لرزان لرزان از ساختمان وزارت خانه بیرون می امد. یک ماشین پر از مامور با چراغ قوه های غول هیکل از جلوی او رد شدند که همین باعث شد نیکلاس شیرجه ای داخل بوته ها بزند.
البته شیرجه ی موفقی بود و به ارامی فرود امد. اما تبعات بعد از آن اصلا با مذاقش خوش نیامد.

-اه. کلونی مورچه ها. بخشکی شانس. با این همه مخاط روی هیکلم فکر میکنن یه پاستیل خرسی گنده ام.

یکی از مورچه ها هم به اون یکی گفت:
-عه این آدمه فکرمونو خوند.
-مهم نیست حالا بفرمایید میل کنید.

قبل از اینکه نیکلاس بلند شود نصف بدنش با مورچه پوشانده شده بود. نیکلاسِ بد بو و بد شکل و سبز رنگ، با ارتش مورچه ها که روی تنش ضیافت برپا کرده بودند مواجه بود. خودش را تا سر خیابان خواراند و رساند. این همه اتفاق برای یک شب بس است. با خودش فکرکرد. تمام راه خانه را یکبار به خودش یاداوردی کرد و راه افتاد. در راه برگشت یکی از ماموران که با چند سگ پشت بوته هارا بررسی میکرد، دقیقا در مسیر نیکلاس ظاهر شد.

-بخشکی شانس.

نیکلاس دور زد و ارام از داخل پرچین خانه ای وارد حیاط شد و به سمت در ورودی رفت. قفل را شکست و وارد شد. همین که اولین قدم را روی فرش ورودی گذاشت لیز خورد و تیله هایی که باعث لیز خوردنش شده بودند به اطراف پرت شدند. نیکلاس محکم به زمین خورد و صدای قرچ شدن مورچه ها و فرو رفتن شاخک هایشان داخل پوستش را شنید.

-قَرچ. آخــ ماگل کُش بِشی لعنتی.

چشمانش کمی تار شد. مجبور بود کمی انها را باز و بسته کند تا درست ببیند و وقتی که درست توانست روبه رو، یعنی بالای سرش را ببیند خیلی دیر شده بود. یک گونی مستقیما به سمتش آمد و ماچ گنده ای از از او گرفت.

گومب.

آرد به همه جا پاچیده شد. نیکلاس بقیه آرد را بیرون تف کرد و سعی کرد بلند شود. دستش را به اولین نرده گرفت. بلافاصله با ان یکی دستش فقط جلوی دهانش را گرفت و با دندون قروچه گفت:

- اینجا چجور خونه ایه؟

نرده به طرز وحشتناکی داغ بود. نیکلاس حدود سه هزار بار تنها در خانه ی یک تا پنج را تماشا کرده بود. پس بدون اینکه بخواهد فکری کند یا تلاشی کند یا هر غلط دیگری، فقط سعی کرد برعکس و آرام آرام از همان راهی که امده بود، برگردد. همینکار را هم کرد.
ماموری که با سگ داشت پرچین هارا بررسی میکرد تازه به خانه ای که نیکلاس در ان بود، رسیده بود.
نیکلاس با درد فراوان به سمت در خروجی حیاط دوید که با مامور روبه رو شد. با دیدن مامور نمیخواست تابلو کند برای همین چند ثانیه درد را تحمل کرد و هر لحظه صورتش سرخ تر میشد. سه چهار ثانیه بعد فریاد زد.

-آآآآآآآآآَََََََََََََََََََََََََـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَ.

و صدایش توی محله پیچید. مامور و سگ با شنیدن نعره او و نگاه کردن به موجودی که شبیه هیچ موجود جادویی نبود و حتی در مغز مریضِ داستان های ار ال استاین و جی آر آر تالکین به تصویر کشیده نشده بود، در جا قالب تهی کردند و فریاد کشان و موی کنان فرار کردند. غول بی شاخ و دم و سبز و سفید و بدبو که یک دستش هم باد کرده بود با فریاد مضاعف دنبال مامور دوید.


-نجاتمم بدین از شهر دیوونه ها.
-مارو نخور توروخدا.
- اعوو اعوو.

سگ جلوتر از همه و مامور به دنبال سگ و نیکلاس به دنبال مامور، هر سه می دویدند. نیکلاس که دیگر زندان را به جان خریده بود واقعا در ان لحظه احساس امنیت بیشتری پیش ماموران میکرد. اما مامور از سرعتش که کم نمیشد، بیشتر هم میشد و مثل سگ میدوید.
دویدن تا زمانی که روی پل رسیدند ادامه داشت. مامور و سگ بی تردید خودشان را داخل اب انداختند. پل ارتفاع زیادی نداشت ولی اب عمیق بود. نیکلاس اما به دویدن ادامه داد. اینقدر دوید تا به در خانه رسید. فریاد کشان، در را با لگد باز کرد و داخل خانه شد. که توسط صدای ترکیدن بادکنک ها و پاچیده شدن کاغذ رنگی در صورتش به عقب پرت شد.

-سوپرایـــــــــــــــــز!
-آهــــ.

کل مردم شهر انجا بودند در خانه ی غول اسای نیکلاس و بنری با رنگ زرد که رویش نوشته شده بود : "تولدت مبارک نیکلاس فلامل" بالای سر انها خودنمایی میکرد. نیکلاس سرش گیج میرفت و خیارگوجه میچید. همسر نیکلاس پیش او امد.

-چه اتفاقی افتاده نیکلاس؟ حالت خوبه؟
-ها؟ اره خوبم... تولدمه؟ اما مگه منع تردد نبود اینا چجوری اینجان؟!
-هی هی هی... راستش ما این رو با وزیر در میون گذاشتیم برای تولد تو. وزیر از طرفدارای توست و قبول کرد تا این سوپرایز رو تدارک ببینیم. ما میدونستیم که تو از سر کنجکاوی از خونه خارج میشی و این زمان کافی به ما داد تا سوپرایزت کنیم.

نیکلاس لبخند بیحالی زد و نفس زنان روی زانو افتاد.
-ها...ه... کارتون... خوب ب..بود.

و بعد به پشت افتاد و از هوش رفت.


ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در تاریخ ۱۴۰۰/۷/۳ ۲۳:۴۵:۱۲
ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در تاریخ ۱۴۰۰/۷/۳ ۲۳:۴۹:۰۴
ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در تاریخ ۱۴۰۰/۷/۳ ۲۳:۵۳:۳۷

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۷:۳۴:۴۹ شنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

آلانیس شپلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۹:۳۳ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۱۳:۰۰
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 108
آنلاین
آلانیس

vs

آنتونی


- خیلی قشنگه!

آلانیس هیجان زده، به ویترین مغازه ای زل زده بود.

- من باید بخرمش!

آلانیس باعجله وارد مغازه شد.
- من می تونم اون گوی برفی توی ویترین رو بخرم؟ همونی که یک دختر با شال و کلاه توش نشسته؟

مرد پشت پیشخان موشکافانه آلانیس را نگاه کرد.
- اگه پنجاه گالیون داشته باشی می تونی.

- مطمئن نیستم اینقدر داشته باشم.

سپس کیف پولش را روی پیشخان خالی کرد.
- یک گالیون، دو گالیون، سه گالیون...

پانزده دقیقه بعد

- چهل و پنج گالیون، چهل و شش گالیون، چهل و هفت گالیون... اوه تموم شدند! من فقط چهل و هفت گالیون دارم!

سپس به مرد فروشنده نگاه کرد که خوابش برده بود.

- هی! من گالیون هایم رو شمردم! برای شما گوسفند نشمردما!

- ب... بله؟... اوه! هنوز تویی؟ خب! پول هات کافی هستند؟

آلانیس لبش را گاز گرفت.
- خب... نه... اما...برام اون گوی رو نگه دارین. من اون گوی رو می خرم!

سپس همه گالیون ها را دوباره در کیف پولش ریخت و از مغازه بیرون رفت.

- من باید کار پیدا کنم! اون جوری می تونم دو گالیون دیگه به دست بیارم و اون گوی رو بخرم!

درهمان حال کاغذی روی شیشه ی مغازه توجهش را جلب کرد.

نقل قول:
موجودات جادویی!ساحرگان! جادوگران!
به یک عدد کمک آرایشگر نیازمندیم.
با دستمزد خوب. روزی 2 گالیون.
در صورت قبولی برای گرفتن کار جغدی به آدرس زیر ارسال نمایید.

هاگزمید، پلاک دوم، آرایشگری رز


- عالیه! من کارو می گیرم!

اما در همان حال نوشته ی دیگری هم بود.

نقل قول:
عزیزانی که این را می خوانید!
ما، ردا فروشی بنفشه، به یک عدد کمک فروشنده نیازمندیم.
روزی 2 گالیون.
اگر می خوهید کار را قبول کنید که هاگزمید، پلاک هشتاد و سه ردا فروشی بنفشه جغد بفرستید.


- به هردوشون درخواست می دم!

نیم ساعت بعد


آلانیس در حال کامل کردن نامه هایش برای کار بود.

- تموم شد!

جغدش را صدا کرد و نامه ها به پایش بست.
- خب جغد من! برو و نامه ها رو برسون.

دو روز بعد

- هوهوهـــــو

آلانیس باعجله به سمت جغدش در حیاط دوید.
- جغد خوب! مرسی.

آلانیس نامه هایش را باز کرد.

نقل قول:
دوشیزه شپلی عزیز!
درخواست کاری شما قبول شد! اگر هنوز هم مایل به انجام کار هستید فردا ساعت نه صبح به آرایشگری ما تشریف بیاورید.
با تشکر، آرایشگری رز.


نقل قول:
خانم عزیز.
درخواست کاری قبول شد. اگر هنوز کار را می خواهید 5 عصر در ردا فروشی ما حضور داشته باشید.
ردا فروشی بنفشه.


در همان هنگام آلانیس متوجه چیزی در نامه ی فرشگاه ردا فروشی شد.

- وای نه! گل بنفشه! اونا نمی دونستن من به گل بنفشه حساسیت دارم؟ نمی دونستند گل بنفشه باعث می شه من تبدیل به گل بنفشه شم؟

آلانیس فورا بنفشه رو به حیاط بغلی پرتاب کرد و سپس متوجه چیز ترسناکی شد.

- وای نه! انگشتام تبدیل به برگ شدند! موهام هم تبدیل به ساقه!

آلانیس آهی کشید.
- ردا فروشی بنفشه کار خیلی بدی کرد که تو نامه اش گل بنفشه گذاشت. مجبورم آرایشگری رو قبول کنم.

فردا

آلانیس نگران جلوی آینه ایستاده بود.
- انگشتای بیچارم برگ شدند. موهام هم خیلی زشت شده! من خیلی افتضاح شدم. اما شاید موی سبز الان مد باشه. شایدم همه ناخناشون رو شکل برگ لاک زده باشند و من عادی باشه!

که نبود.
وقتی در راه آرایشگری بود همه ی مردم با تعحب به او زل میزدند.

- خب رسیدم.

آلانیس دوباره نگران شد.
- مطمئنم همه من رو مسخره می کنند! اما خب میرم تو!

دلنگ دلنگ دلنگ

زنگ کنار در آرایشگاه با ورد آلانیس صدا داد.

- اوه! سلام مشتری جدیدی؟ حتما اومدی موهای افتضاحتو درست کنی! خب بفرما بشین اینجا!
زنی با آرایش غلیظ، ناخن های مانیکور شده و موهای سرخابی آنجا بود.

- اووم، نه! من مشتری نیستم. من کمک فروشنده ای ام که سفارش داده بودید!

- کمک فروشنده رو که سفارش نمی دهند.

سپس به سمت میزش رفت.
- خب! اگه قراره کمک فروشنده باشی بیا ببین کدوم از این لاک ها خشک شده اند، اون هایی که خراب اند رو بنداز دور.
سپس کشویی از میزش را باز کرد و صدها لاک داخلش را روی میز گذاشت.
- خب! شروع کن!

- چطوری ببینم خشک شدن یا نه؟

صاحب آرایشگاه در حالی که به سمت میزش می رفت گفت:
- بزنش رو ناخنت ببین درست می کشه یا نه.

نیم ساعت بعد


- بفرمایید! تموم شد. همه شونم درستند! هیچ کدومشون خشک نشده اند. فقط ناخن های من خراب شدند.

صاحب آرایشگاه از شانه کردن موهایش دست کشید.
- بسیار خب! حالا برو و اون قیچی ها رو تمیز کن.

- چشم.

یک ربع بعد.

-اوی! من دستم رو بریدم! اما قیچی ها تمیز شدند.

صاحب آرایشگاه به آلانیس نگاه کرد که مچش زخمی شده بود.
- تموم کردی؟ الان برو و اون موهایی که اونجا ریخته رو جارو کن.

آلانیس آهی کشید.

5 ساعت بعد

تا آن زمان صاحب آرایشگاه حدود هزار کار را به آلانیس داده بود.

- تموم نشد؟
-چرا! برو یک لیوان چایی برای من بیار بعد هم می تونی بری.

آلانیس فورا لیوانی چای به دست صاحب آرایشگاه داد.

- مرسی. اینم دستمزدت! می تونی بری. فردا هم میای؟

آلانیس در حالی که از در بیرون می رفت با تحکم گفت:
-نه!

وقتی از آرایشگری بیرون رفت به سمت مغازه ای که گوی را می فروخت راه افتاد. وارد شد.

- سلام! من همونم که گوی برفی رو می خواست می تونم بخرمش؟ پولش رو دارم.

مرد به آلانیس نگاه کرد.
- بسیار خب.

آلانیس تمام پول هایش رو پیشخان ریخت.

- این که یک گالیون کمه! فکر کنم ریاضی ات خرابه! متاسفم اما من دیگه نمی تونم اون گوی رو نگه دارم. می فروشمش.

- من اون همه تو آرایشگاه زجر کشیدم برای هیچ و پوچ؟



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۱۸:۵۲ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۰۷:۰۱
از زیر زمین
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 253
آفلاین
کتیشون
vs
جیاناشون




-خنگ! میفمه ما اینجاییم.

کتی، در حالی که پشت مجسمه ای قایم شده بود و آبنبات چوبی میلیسید، قاقارو را سرزنش میکرد و قاقارو، داشت با نهایت صدا، جغجغه اش را رو زمین میکوفت.
- میشه هر وقت نیاز نیست بچه نشی؟

چند روز پیش، کتی دید زیر چشم های پروفسور ملانی، گود افتاده و سیاه شده است و سر کلاس، به جای اینکه آمپول را به بازوی بیمار بزند، نزدیک بود داخل چشمش فرو کند. و تنها ری اکشن این اتفاق:
- عه، ببخشید.

این بود.
اینچنین بود که کتی، شروع به تحقیق کرد، تا بفهمد چه بلایی سر پروفسور مورد علاقه اش آمده است.

- ببینم... میتونی عروسکتو به عینکت، ترجیح بدی؟

کتی و قاقارو، برای جاسوسی، لباس های بسیار لاکچری پوشیده بودند. جورابی سیاه با چهار تا سوراخ، به عنوان ماسک، ملحفه ای پاره پوره شده، برای شنل و جوراب هایی سایز بزرگ، به عنوان کفش.

- قطعا، ترجیح نمیدم. اصن بیا. مال خودت!
- سپاس فراوان، سرکار قاقارو.

کتی، با خوشحالی جغجغه را گرفت و رویش نشست.

- کتی؟
- هوم؟
- هر دفعه تکون میخوری، جغجغه هه صدا میده. چه فرقی کرد الان؟ بعدشم... مگه میخوایم بریم دزدی؟ چرا جوراب کشیدیم، روی سرمون؟ یا این جورابای جلف. من هر دفعه با مخ میام رو زمین. میخوام بدونم، به چه دردی میخوره؟

کتی، با تکبر، از جایش بلند شد و پایش به ملحفه اش گیر کرد و جلوی قاقارو، فرود آمد.
- داشتم میگفتم.

و پوزخند قاقارو را، نادیده گرفت.
- ملحفه، برای افزایش قدرته، جوراب، برای اینه که از رفتیم رو سرامیکا و یکی دنبالمون بود، زود لیز بخوریم و بریم و نقاب، برای اینه که اگه یه وقت، فیلچ دیدمون، نفهمه که ما، کی هستیم.
- ببخشید بین حرفت میپرم. اما میشه بپرسم کودوم دانش آموز هاگوارتز، یه حیوون پشمالو داره؟
- من!

قاقارو، پنجه اش را، وسط پیشانی اش کوفت.
- ولش کن اصن.

هر دو، سر کارشان برگشتند.

- طبق محاسبات، پروسفور ملانی، چند دقیقه ی دیگه، میرسه اینجا.

هر دو، مثل خرگوش، پشت مجسمه قوز کردند و منتظر سایه ی ملانی شدند، و وقتی سایه ای پدیدار شد، نزدیک بود از ترس، پس بیفتند.
- پروسفوره! بدو، بریم.
کتی، و قاقارو، پشت سایه ای که داشت، با هیجان، به سمت اتاق پروفسور ملانی میدوید، دولا دولا، میدویدند.
- بدو، قاقارو!

سرعتشان، اصلا خوب نبود. هر بار، پای کتی به جوراب ها گیر میکرد و قاقارو را هم، به زمین می انداخت. برای بار پنجم، موقع تلو تلو خوردن کتی، قاقارو به گوشه ای فرار کرد. در آخر، با مشقت های فراوان، به در اتاق پروفسور ملانی، رسیدند.

- اه! دیر رسیدیم. پروسفور، درو قفل کرده.
- اما...

قاقارو، دستش را درون کوله ی کتی کرد، و دو لیوان پایه باریک، درآورد.
- بیا، با اینا میتونیم بهتر بشنویم.

هر دو، لیوان ها را، به در چسباندند و خوب، گوششان را تیز کردند.

- امیدوارم، دیر نرسیده باشم.

کتی، با ذوق، به قاقارو اشاره کرد.
- صدای پروفسور ملانیه.

و هر دو، با دو صدا، که متعلق به دو مرد بود، از جا پریدند.

- نترس، گلوله های تفنگم، هنوز سر جاشونن.
- درسته، دستتو بزار روی سرت و بشین.

صدای نشستن کسی رو مبل، و باز کردن چیزی، به گوش رسید.

- امشب، شب دهمه. اگه این بار پولارو رد نکنی بیاد، شلیک میکنم.

قاقارو، با زحمت کتی گرفته بود، و نمیگذاشت با لگدی، در را باز کند. زمزمه اش، به گوش قاقارو میرسید.
- پروسفور در خطره!

صدای پروفسور ملانی، دو رگه شده بود.
- حتی اگه منم بکشی، جای اون پولارو، بهت نمیگم.

و بعد... صدای شلیک اومد.
کتی، فریادی زد و با طلسمی، در را منفجر کرد.
- پروسفور! خودم حسابتونو...

و با پروفسوری مواجه شد، که پای تلوزیون نشسته بود و خرچ خرچ، چیپس میخورد. از تلوزیون، برنامه ای پخش میشد.
- برنامه ی پول های مخفی شده، قسمت دهم.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۴:۱۰:۰۰ سه شنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۰

گریفیندور

جیانا ماری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۰:۵۲ جمعه ۸ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۰۱:۴۶
از ایران_اراک
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 59
آفلاین
کشف شبانه!

پروفسور مک گانگال با خمیازه ای کلاس را تمام کرد:

-خب بچه ها ... مشقتون هم همون که گفتم .

جیانا چند وقتی بود پروفسور را زیر نظر داشت. ناهارش را می خورد، که رز کنارش نشست و شروع کرد به صحبت:

-راستی جیانا مشق کلاس تغییر شکل رو انجام دادی؟
- آره انجام دادم ولی پروفسور خیلی زیاد مشق میده!
-به هر حال مشقش این بار کمتر بود.

جیانا سریع از رز خداحافظی کرد و رفت.رز متعجب و جا خورده سر جای خود نشست:

-عجب ! دوباره غیبش زد ، معلوم نیست این دختر چی تو سرشه!


جیانا با سرعت به سمت خوابگاه اسلیترین حرکت کرد، باید آلبوس را می دید.

-آلبوس میشه دوباره ازت شنل نامرعی کننده رو قرض بگیرم؟
-دوباره؟
-آره خب راستش این بار...
-جیانا اگه بخوای کاری کنی منم دوست دارم باهات بیام.
-خطرناکه منم اگه پیدا کنن نمرات رو به باد میدم.
-
-نگران نباش بابا کسی رو نمی کشم.
- گفتم که ، منم میام!

جیانا سعی کرد حالت چشم هایش رو مثل گربه چکمه پوش کند ولی به خرج آلبوس نرفت که نرفت!

- باشه بابا بیا ولی اگه چیزی شد پای خودت.دیر نکنی.
-

شب

جیانا توی تختش دراز کشیده بود. وقت اجرای نقشه اش بود. آرام بلند شد و شنل نامرعی کننده را توی کیفش گذاشت.

-آخ این چرا این قدر سنگین شده؟ آها یادم اومد اینم از این .

جیانا طلسمی را که روی کیف گذاشته بود تا از سرقت وسایلش یک جا جلو گیری کند را برداشت و راه افتاد.

-آلبی کجای؟
-اینجام بیا...
-این چیه؟
-خب فکر کردم حالا که خودمون رو تلپورت می کنیم ، بد نیست یکم شکلات هم داشته باشیم .میدونی که تاثیراتش چیه ...
-باشه ... اومد.

پروفسور مک گانگال آرام از راهرو رد شد.

-بریم.

جیانا و آلبوس در تاریکی و زیر شنل نامرعی کننده پروفسور را دنبال کردند .

-این جا که ...
- نه امکان نداره!

فلش بک


بچه ها از هاگوارتز خارج شده و با تلپورت خود را به همان مکانی رساندند که پروفسور رفته بود:

-رسیدم.

پروفسور وارد یک گیم نت ماگلی شد!

پایان فلش بک


-قبلا این جا ها اومدم ولی آخه ...
-نگاه کن.

در کمال تعجب آنها گروهی از مرگخوار ها را دیدن که آنها هم به گیم نت می رفتند . در بین آنها لرد ولدموت که به شکلی عجیب کلاه گیس گذاشته بود هم دیده می شد.

-آلبوس منو نیشگون بگیر.
-چرا؟
- می خوام ببینم خوابم یا بیدار.


الوهومورا

بیهوشی حالتی است بین خواب و بیداری نه کاملا گیجی نه کاملا هشیاری

گریفیندور رو عشقه


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۴:۵۴:۵۸ پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۰

هافلپاف، محفل ققنوس

آرتمیسیا لافکین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۳۶:۳۱ یکشنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۳۶ پنجشنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۰
از فلورانس، خیابان نورلند
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 51
آفلاین
در خوابگاه گریفیندور


_یکی از گریفیندور ها قراره هفته ی آینده جشن برگزار کنه. امروز با لیلی تو حیاط نشسته بودیم، اومد کنارمون بعد بحث جشن و اینا شد گفتش هفته ی دیگه جشن داره. کل بچه ها رو دعوت میکنه. طبقه ی سوم توس سالن جشن میگیرن....
همانطور که جسیکا اتفاقات روز را برای آرتمیسیا تعریف میکرد، وارد سرسرا شدند و روی صندلی نشستند.
_میدونی چی گفت... بعدش گفت بخاطر مهمونی های ماگلی میخواد یکبار جسن بال ماسکر بگیره.... دعوت کنه چی میپوشی؟
_من نمیام
_برای چی؟
_از مهمونی های بزرگ خوشم نمیاد
_
_چرا اونجوری نگاه میکنی؟
_مگه میشه دعوتت کنن و نری؟
_آره میگم حالم خوب نبوده
_والا.... خود دانی
آرتمیسیا، مشغول خوردن غذایش شد. و با هر لقمه که به دهان میبرد ب ه جسیکا نگاه میکرد.

«سه روز بعد»

آرتمیسیا کتابهایش را جمع کرد و از کلاس پیشگویی خارج شد. کتابش را باز کرد و به برنامه اش نگاهی انداخت.
_اوففففف.... بالاخره تموم شد
کتابش را بست و به سمت خوابگاه به راه افتاد. به خوابگاه که رسید به سمت تخت رفت؛ کتابهایش را روی تخت انداخت و روی تخت نشست.
دلش برای خانواده اش تنگ شده بود. کشوی دوم میز کنار تختش را باز کرد اما به جای آلبوم عکس یک نقاشی آنجا بود.
جسیکا وارد خوابگاه شد. تخت جسیکا و آرتمیسیا کنار هم قرار داشت.
_کلاسات تموم شد؟
اما آرتمیسیا جواب نداد و به نقاشی خیره شده بود. باخودش گفت:این چه معنایی میتواند داشته باشد؟ روی کاغذ تنها یک قلم پر نقاشی شده بود.
آرتمیسیا دستی سرش کشید. جسیکا از پشت سر آرتمیسیا آمد و به نقاشی نگاهی انداخت.
_چیزی شده؟
_آلبومم.... آلبوم خانوادگیم نیست
_کجا غیبش زده؟
_نمیدونم.... فقط این نقاشی جاش بود
_پیدا میشه نگران نباش... لباساتو برو عوض کن پیداش میکنی.
ارتمیسیا با نقاشی به سمت کمد رفت تا لباسش را بردارد. جسیکا به سمت کمد رفت تا لباسش را عوض کند. وقتی که جسیکا شنل روی لباس را در آورد قلم پر ی برروی زمین افتاد.
قلم را با تعجب برداشت و با خود فکر کرد. به یاد آورد! این قلم، قلم همان دختر گریفیندوری بود. سریعا بیرون رفت و آرتمیسیا را صدا کرد . آرتمیسیا که هنوز لباسش را عوض نکرده بود بیرون آمد وگفت:
_چیزی شده جسیکا؟
_فهمیدم !
جسیکا قضیه را تعریف کرد
_بعد داد گفت این جمله نوشته نمیشه و انگار قلم پرش به لباسم گیر کرده و فکر کرده من برداشتم و چون تخت تورو با تخت من اشتباه گرفته آلبوم تورو برداشتن .... حتما تا الان متوجه شده که اون البوم مال تو بوده
آرتمیسیا سرش را خاراند. از جایش بلند شد. و به سمت در رفت. جسیکا باصدای بلند گفت:
_کجا میری؟
_آلبومم رو پس بگیرم
_نرو 2روز دیگه مهمونیه...وقتی رفتیم وسایلو هردو طرف پس میگیریم
ارتمیسیا برگشت و روی تخت نشست. و به آلبوم فکر کرد.


«دوروز بعد»

روز مهمانی بود اما برخلاف بقیه آرتمیسیا و جسیکا دعوت نامه ای دریافت نکرده بودند.
آرتمیسیا به خوابگاه رفت. جسیکا انجا بود. پیشش رفت و گفت:
_من البومم رو هرجور شده پس میگیرم
_خب چیجوری بنظرم فکر کرده من قلمشو برداشتم دعوتم نکرده.... حتما فهمیده آلبوم مال تو هست روش نشده دعوتت کنه!
_مگه نگفتی بال ماسکره؟ خب من برای پس گرفتن آلبوم میرم مهمونی
_نمیشه...
_چرا نشه؟
_.... اوفففف منم میام
_باشه.... خب دوتا ردای گریفیندوری نیاز داریم با دوتا نقاب قرمز
_نقاب با من
_باشه.... لباسا هم با من
سپس آرتمیسیا و جسیکا سریعا از خوابگاه به دنبال وسایل بیرون رفتند.
حدودا ساعت 7شب شده بود و مهمانی شروع شده بود.آرتمیسیا و جسیکا اماده به طبقه ی سوم رفتند. به محض ورود آرتمیسیا و جسیکا، هرکدام به یک قسمت جشن رفتند. جسیکا به سمت خوابگاه میرفت و از میان جمعیت آرام آرام جلو میرفت.
_خوش اومدید! میتونم کمکتون کنم؟
جسیکا برگشت. همان دختر گریفیندوری بود!
_ممنون
_خیلی.... چهرت برام آشناست... آم...
_من با یکی از دانش اموزا فامیلم!
_آها.... راستی اونموقع یک دختر کنارت بود میدونی کجا رفت؟
آرتمیسیا که از پشت آن دختر گریفیندوری با جسیکا باعلامت حرف میزد به وسط جمعیت رفت.
_ف.. فک...
آرتمیسیا که از آن طرف جمعیت دو دستش را به علامت مثلث گرفته بود، به جسیکا اشاره میکرد
_خ... خوابگاه رفت... فک.. کنم
_آها ممنون
و به سمت خوابگاه راه افتاد. آرتمیسیا از آن طرف به جسیکا اشاره کرد که به دنبالش بروند.
وقتی آن دختر گریفیندوری به در خوابگاه رسید گفت:
_آلبالو ی قرمز
و در سالن باز شد. دختر گریفیندوری به داخل رفت اما آنقدر نگذشته بود که بیرون آمد و به سمت جمعیت رفت.
_من میرم یا تو میری تو؟
_من میرم بازم ممنونم تا اینجا اومدی
به جسیکا چشمکی زد و رمز سالن را گفت و وارد شد.
وقتی وارد شد دختر دیگری با موی بلوند جلویش ظاهر شد.
_شما؟
_آمم.... یک سال اولی هستم
آب دهانش را قورت داد و گفت:
_اومدم وسایلمو بردارم
ان دختر نگاه مشکوکی کرد وگفت:
_آها... باشه
و بیرون رفت. آرتمیسیا پوف کشید و به خوابگاه رفت. بعداز مدت طولانی گشتن آلبومش را پیدا کرد. قلم پر را جای قبلی آلبوم گذاشت. آلبوم را داخل لباسش پنهان کرد و به سمت در سالن حرکت کرد.
در سالن که باز شد خیلی آرام به سمت راه پله هارفت. به راه پله ها که رسید نفس عمیقی کشید؛ نقابش را برداشت و از پله ها بالا رفت تا به خوابگاه خودشان برود که ناگهان بدعنق جلویش ظاهر شد.
_داشتی فرار میکردی؟
_چی؟.... نه... فرار چرا
_ای کلک..... از نقابت معلومه
_نه چه ربطی داره....
بدعنق خنده ی شیطانی زد سپس با داد و فریاد گفت:
_آهای مردم..... یک نفر توی راهرو ها داره پرسه میزنه! بدویید فرار کرد!
آرتمیسیا سریعا شنلش را به سمت بدعنق پرت کرد و به سمت سالن هافلپاف راه افتاد.
رمز را گفت و به محض رسیدن به سالن در بسته شد و بدعنق به تابلو کوبیده شد. آرتمیسیا نفس عمیقی کشید و به خوابگاه رفت.

آلبومش را روی میز کنار تختش گذاشت و روی تخت دراز کشید؛ به اتفاقات ان شب فکر میکرد. رسما اولین باری بود که بدون دعوتنامه به جشن رفته بود


ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۸ ۱۴:۵۸:۴۵

با موفقیت تنها یک قدم فاصله است تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۱:۲۹:۴۷ سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۰

اسلیترین

دافنه گرینگرس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۳:۱۸ یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۴۸:۳۶
از لندن ، خیابان بیکر
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 38
آفلاین
کتی بل vs دافنه گرینگرس


به مناسبت نزدیک شدن به ترم های آخر هاگوارتز کتی بل تصمیم گرفت تا جشنی را برگزار کند ... .
بیشتر مهمان هایش از دوستان صمیمی اش و هم گروهی هایش تشکیل شده بود و چند نفر از اعضای گروه های دیگر را هم دعوت کرده بود!
دافنه مثل همیشه مارش رزی را دور دستش پیچانده بود و با هم قدم می زدند.
_فیس...فی... هی دافنه دوباره چی شده ها؟

_فکر کنم چشمات ضعیف شده رزی ! مگه نمیبینی همه دارن درمورد یه مهمونی حرف میزنند؟ پس چرا من چیزی در مورد اون مهمونی نمی دونم ها؟ نکنه از هاگ اخراج شدم خودم خبر ندارم ...

_موقعی میگم زیاد فکر نکن برای همینه از بس فکر کردی مغزت تاب برداشته. حالا به خودت استرس وارد نکن بیا بریم یک چیزی بخوریم.

دافنه که همان لحظه می خواست رزی را خفه کند، از شانس خوب رزی، لوسی آمد و روی شانه دافنه زد!
_ چطوری سبز چمنی؟

_ به خوبی موهای شلخته تو که یادت رفته شونش کنی !

_میشه یک بارم که شده به جزئیات توجه نکنی؟ راستی می خوای برای مهمونی چی بپوشی؟
دافنه پیش خودش گفت : لوسی رو دعوت کرده من رو نکرده!؟ الان هم چیز رو از زیر زبون لوسی بیرون می کشم.
پس زیرکانه پاسخ داد: من دعوتنامم رو قبل از اینکه باز کنم گم کردم برای همین نه می دونم مهمونی کجاس نه میزبان کیه نه....

_باشه بابا فهمیدم بزار برات بخونم...!

دعوت نامه کتی بل

درود بر لوسی عزیز سشنبه بعد از کلاس جادوی سیاه پیشرفته ( اگر خون اشام یا مسموم نشدی ) به مهمانی من در خوابگاه گریفیندوری ها بیا تا به مناسبت نزدیک شدن به پایان ترم و ازادی از دست اساتیدمان جشن بگیریم! خدا نگهدار.

دافنه که فهمید قضیه از چه قرار است بدون اینکه از لوسی تشکر کند سریع به طرف اتاقش رفت تا با رزی حرف بزند.

_ رزی با قارقارو دعوات شده؟

_ چی میگی؟ قارقارو؟من؟

_ باشه پس نمی خوای حقیقتو بگی! تا یه هفته غذا برات نمیخرم تا...!

_ وایسا ! باشه باشه به ریش مرلین می خواستم بهت بگم اما....

رزی ادامه داد: من و قارقارو با هم دعوا کردیم و کتی از دست من ناراحت شد فکر کنم برای همین بود که ما رو دعوت نکرد، و سپس آهسته گفت من رو ببخش دافنه.
_ هعی رفیق عب نداره اگه تو و قارقارو نمی تونین با هم بسازین من مشکلی ندارم من خودم هم علاقه ای به رفتن به دورهمی یا جشن ندارم. چی بهتر از اینکه بخاری و روشن کنی و کتاب بخونی کنار بهترین دوستت؟
و بعد از گفتن این حرف دافنه با یک ورد لیوان خالی اش را با قهوه پر کرد... .


واقعیت توهم است . طلا بخر!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۲۶:۳۲ یکشنبه ۷ شهریور ۱۴۰۰

اسلیترین

کروینوس گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۶:۱۴ پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۸:۴۷:۲۶ شنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۰
از عمارت پر شکوه گندزاده کش گانت!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
پیام: 18
آفلاین
کروینوس گانت vs بریج ونلاک
سوژه: در جستجوی روح!

* * *

حیاط خانه ریدل!

-دِ، ول کن دیگه! تو هیچی حالیت نیست؟ این بچه مادر داره، پدربزرگ داره! اصلا این همه یار داره من این وسط چیم!
-آخه آقای پدرپدربزرگ به نظر شما خیلی علاقه به ارباب دارید.
-بابابزرگ مامان! هیچ کس به قدر شما سرد و گرم نکشیده! یادش بخیر اون موقع ها بابای مامان روزنامه ها رو که نشون میداد شما سر تیتر بودید، از اختلاس تا به آتش کشیدن جنگل ها و... شما بعد از هلوی رسیده مامان خفنید!
-ممنون از تعریفاتون اما من این وسط چیم، حتی منو داخلم راه ندادین!
کروینوس با حالت "از من دور شو"، در میان بلاتریکس و مروپ ایستاده بود، آنها او را صدا کرده بودند بخاطر اتفاق بدی که چند شب پیش رخ داده بود.

فلش بک

-عــــائـــــو! دور شو ای ملعون! ما ارباب به حق تاریکی هستیم!

مرگخواران با شنیدن این صدا کم کم دور اتاق لرد جمع شدند که ازش صدا هایی در می آمد...

-ارباب چش شده؟
-نکنه دیوونه شده؟
-یا شایدم یه روح خبیث اومده سراغش؟

با شنیدن جمله آخر، همه به سمت گوینده مذکور که فردی نبود جز آرکوارت خیره شدند. این سکوت تا مدت مدیدی ادامه داشت تا اینکه بلاتریکس با خشم و نگرانی در را باز کرد.

-بلاتریکس ارباب چشه؟
-راست میگه چی شده آبجی؟
-ارباب... ارباب... ارباب نیستش!

لینی که کوچک بود رفت روی شانه های بلاتریکس و نگاهی به دور و اطراف انداخت و با فریاد اتفاقی را که افتاده بود برای همه شرح داد!

-ارباب!
-اربابیم!
-آخ ای اربابم کجایی؟ دقیقا کجایی؟
-هه هه! فکر نمی کردم یارای ولدو انقدر خنگن!

این بار هم همه به سمت منشا صدا که یک روح با صدایی خبیث بود، روح قبل از اینکه کسی حرفی بزند به حرفش ادامه داد و گفت:
-هه هه! ولدو رو مو گرفتوم! اگه موخوین نجاتش بدین بیاین آلوبالوبی جونگولاش! تا یه هفته دیگه ووقت دارین!
-پس یعنی ارباب نمرده؟
-آره باوبا! به چه دردوم موخوره بکوشومش! مو بدترش کردوم، روحش کردوم!

پایان فلش بک

-شما که در جریانید بابابزرگ مامان! تو رو سوسیس کالباس مامان پیداش کنید!
-آبغوره نگیر بچه... آبغوره نگیر! آخه... میرم اما یه چی بعد از اینکه اومدم می خوام دیگه...
-تو برو، فقط برو، فقـــط بــــرو!

جنگل های آلبانی!

-ای... ســـالازار! اینجا نمیرم دیگه نمی میرم!
-تو رو فرستادن؟ نمی میری عامو! فقط روح بَشویی!
-جــــون بــــــابا! داوش کجاست این نتیجه من؟
-بگرد و پیدا کن!

بالاخره کروینوس با ترس و لرز وارد جنگل شد. ولی فقط صدای هوهو می شنید. جلو رفت، جلو رفت و باز هم جلو رفت ولی در طول راه چشمش را بسته بود!
-نتــــــــیـــــجه! هوی، نتــــــــیـــــجه!

اما کروینوس باز هم فقط هوهو شنید که سر انجام دستانش را از روی چمانش برداشت...
-وای! عه... هوی سفید پوشا!

و بعد هزاران روح به او نزدیک تر شدند...

-شما نتیجه منو ندیدید؟
-هوهو! تو هوهو!

که ناگهان یکی از روح ها به کروینوس نزدیک تر شد و کروینوس قدم قدم عقب می رفت. روح کچل بود، دماغ نداشت و... لرد بود!
-عه! نتــ...ـــیجه!
-هو هو!

اما بعد روح همچون بادی شروع به حرکت کرد و به درون کروینوس حمله کرد. کروینوس جیغ کشید و داد زد ولی در نهایت یک روح سفید دیگه که هوهو می کرد و شبیه کروینوس از او درآمد.

-هو عو هو تو!
-کروینوس! این فداکاری شما در ذهن ما تا ابد می ماند! تازه شما پیر شده اید و می گوییم مردید!

روح لرد به درون کروینوس رفت و روح کروینوس از او درآمد. روح کروینوس عین ابر بهار اشک می ریخت اما دیگر کار از کار گذشته بود!




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۴۶:۵۶ یکشنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

جیسون سوان


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴:۲۳ سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۴۳:۱۴
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 123
آفلاین
دوئل جیسون سوان و پیوز
سوژه : اختلاف قدیمی


-جیسون کن! جیسون کن!
- چی شده ارکو؟
-میگم راست میگن شماها جاودانه اید؟
-به مرگ طبیعی نمیمیریم پس راست میگن ارکو!
-زمان پیدایش زمین زنده بودی؟
-نه ارکو!
-زمان دایناسور ها؟
-خیر!
-زمان مرلین؟
-
- تاسیس هاگ؟
- بودم آرکو.
-بگو !
-چیو؟
-همیشه تو مدرسه برامون از هلگا و روونا و گودریک و سالازار میگفتن . میگفتن بینشون اختلاف افتاده! اما هیچ کس نگفت چرا و اسم تو هم که هیچ وقت نبود! چی شد آنکی؟ چرا نبودی؟

جیسون به فکر فرورفت.

فلش بک : چند قرن پیش

- برخی دوستی را ثمره ی اعتماد میدانند و برخی دیگر آن را راه گریز بشریت از تنهایی و انزوایش معرفی میکنند.

نگاه ها خیره به او بود. به صدای بم ، روان و آهنگینش. به آرامی در کلاس قدم میزد و از روی کتاب میخواند. گاهی مکثی میکرد تا جادوی کلمات در اعماق وجود جادوآموزانش رسوخ کند.

- پروفسور سوان؟

جیسون سرش را بلند کرد ؛ به پسرکی نگریست که با چشمانی مشتاق و دست هایی مشت شده پشت میز قهوه ای رنگ کلاس نشسته و به او خیره شده بود. کتاب را بست و روی میز گذاشت.
- چیزی شده جیمز؟

پسرک سرش را پایین انداخت. گویی شرم داشت از آن چه قرار بود بگوید و پاسخی که قرار بود بشنود. لب های باریک جیسون به لبخندی گشوده شد.
- جیمز ... نگران نباش. هر سوالی داری بپرس.
-پروفسور ... من ... من ... یعنی ما شایعاتی شنیدیم.

کلاس در سکوت مرگباری فرو رفته بود. این بار تمامی جادوآموزان سر به زیر انداخته بودند. صدای تیک تاک ساعت و نفس های عمیق جیسون ناامیدی را در هوای مسموم کلاس تشدید میکرد.

-دِم ... دِمنتور ها ...
-چیزی برای ترسیدن وجود نداره بچه ها.

جیسون موهای سفید رنگش را کنار زد و ادامه داد:
-اونا کاری با شما ندارن ... دنبال شخص دیگه ای اومدن.
-چرا خودتون تحویل نمیدینش؟

جیسون با بهت به صاحب صدا نگاه کرد. دوباره صدای تیک تاک ساعت در ذهنش پیچید. تصویر سالازار - دوست قدیمی اش- جلوی چشمش آمد. گرمای چیزی را برگونه هایش حس کرد. چقدر این احساس برایش آشنا بود. رویش را به طرف دیوار برگرداند تا ضعفش، ترس شاگردانش را تشدید نکند. خاطرات به ذهنش حمله میکردند و او در برابر آن ها کاملا بی دفاع بود.

فلش بک

- سالازار خودت میدونی که این کار درست نیست!
-گودریک ، چرا داری خودت رو به نفهمیدن میزنی؟ این مدرسه قراره توانایی های جادویی فرزندانمون رو پرورش بده نه این که بشه مکان نگهداری یک مشت مشنگ زاده که حتی نمیدونستن جادو چی هست!

گودریک سکوت کرد. جیسون به دیوار قرمز رنگ اتاق تکیه داد بود. روونا و هلگا روی مبل نشسته بودند. روونا رو به جیسون کرد و ادامه داد:
-جیس ، مطمئنی نمیخوای بخشی از مدیریت این مدرسه رو قبول کنی؟

جیسون لبخندی به او زد.
- خودت میدونی که علاقه ای ندارم. همین که اینجا تدریس کنم خوبه روونا.

هلگا از جایش بلند شد. پیراهن بلند زرد رنگش زمین را جارو میزد. به سمت پنجره ی اتاق رفت و آن را باز کرد و نفس عمیقی کشید.
- ما این همه زحمت برای ساخت این مدرسه نکشیدیم که به خاطر تفاوت نظرمون بخواد همش به باد بره ... سالازار ، مدیریت این مدرسه بر عهده ی هر چهارتای ماست و سه نفر از ما معتقدیم هر کسی که استعداد آموزش جادوگری رو داره ؛ فارغ از این که پدر و مادرش کین باید بتونه اینجا درس بخونه.

هلگا نگاهی به جیسون انداخت.
- و منظورم از هرکسی اینه که اون فرد چه اصیل باشه ، چه مشنگ زاده ، چه دورگه و چه نیمه انسان باید بتونه اینجا درس بخونه.

سالازار عصبانی بود. به سمت جیسون خیزی برداشت و یقه ی لباسش را در دست گرفت.
-این که سالهاست تو رو توی جمع خودمون پذیرفتیم چیزی از خوی وحشیت کم نمیکنه سوان! تو در درونت یه دیو داری! کافیه فقط یک بار ... حتی یک بار بخوای صدمه ای به کسی بزنی اونوقت...
-کافیه سالازار!

این بار نوبت گودریک بود که به سمت جیسون بیاید ؛ دستش را بگیرد و او را از سالازار دور کند.
-کسی که داره به بقیه اسیب میزنه تویی!

جیسون دستش را از دست گودریک بیرون کشید ؛ از در خارج شد و به سمت اتاقش دوید و خود را در میان پتویی پیچید. حس گرمای روی گونه هایش و نفس های بریده بریده اش برایش تازگی داشت. گونه هایش را پاک کرد و به دستانش خیره شد ... خون! خون از چشم هایش روان شده بود.

پایان فلش بک

دوباره همان احساس آشنا ، اما نه ... این بار فرق میکرد. این بار دردش تحقیر شدنش نبود.

-پروفسور حالتون خوبه؟ چرا جواب نمیدین؟

جیسون به خودش آمد و با تکان دادن چوب دستی اش ، خون را از صورتش پاک کرد و به سمت کلاس برگشت.
-متاسفم ... حواسم پرت شد. بحثمون چی بود؟
-چرا خودتون تحویلش نمیدین استاد؟ کسی که اون مار رو رها کرده ... شما باید بشناسیدش ! تحویلش بدید ... اگر این کارو نکنید دمنتور ها به هاگوارتز میان!

سالازار اشتباهی نابخشودنی کرده بود. رها کردن یک باسیلیسک در مدرسه برای کشتن مشنگ زاده ها و نیمه انسان ها یک جنایت بود. اما فرستادن او به ازکابان؟ چرا اینقدر برایش سخت بود؟
- دمنتور ها جایی قرار نیست بیان! ما چنین اجازه ای نمیدیم!

جیسون دروغ میگفت. خودش هم میدانست با آن که همه ی آن ها جادوگرانی قوی بودند اما محافظت از همه ، آن هم با وجود یک باسیلیسک در مدرسه ، کاملا غیرممکن بود. سرش را به زیر انداخت و ادامه داد :
-کلاس تمومه بچه ها. مستقیم برید خوابگاهتون و بین راه توقف نکنید.

جیسون منتظر ماند تا همه خارج شوند سپس کلاس را مرتب کرد ؛ در را بست و به طرف طبقه ی اخر ساختمان راه افتاد. قلبش سریع میزد.نمیدانست چه میکند . نمیدانست چرا این کار را میکند. خاطرات ذهنش را بیش از پیش آزار میداد.
اولین باری که آن چهار نفر را دیده بود ؛ چهار نفری که او را با تمام تفاوت هایش پذیرفته بودند و دوست داشتند. او نمیتوانست اجازه دهد سالازار را ببرند.
نه درد او از تحقیر شدن نبود ... درد او این بار از دوست داشتن بود. او باید از آن ها محافظت میکرد.

-اقای سوان این جا چیکار میکنی؟

جیسون به طبقه ی اخر رسیده بود؛ بالای پشت بام ، جایی که رئیس ازکابان دمنتور هایی که در حیاط پرسه میزدند را رصد میکرد.
- کار منه!
-چی ؟
-گفتم قضیه باسیلیسک کار منه.من رهاش کردم تا از شر جادوگرهایی که کاملا انسانن خلاص بشم.
-سوان میفهمی چی داری می...
-کاملا میفهمم!

هوا بین آن دونفر یخ زده بود. جیسون خوب میدانست این سرما چیست و از کجا می آید. چوب دستی اش را رها کرد ؛ چشمانش را بست و به خود اجازه ی سقوط از بالای ساختمان را داد و زیرلب زمزمه کرد:
-متاسفم.

پایان فلش بک


-خب ... من چندان نقش مهمی نداشتم. سالازار خودرای بود. نمیخواست مشنگ زاده ای توی اون مدرسه بمونه. سر خودخواهیش کار وحشتناکی کرد که خب ... به مرگ یکی از دوستانشون ختم شد.

جیسون کمی مکث کرد.

-البته فکر میکردن که مرده.
-خب؟
- بعد از مرگ دوستشون ، اختلافشون تشدید میشه. هرکس اون یکی رو مقصر مرگ اون پسر میدونه و خب ... دیگه تحمل دیدن همدیگه رو نداشتن.
-آنکی ؟
-ارکو؟
-ما هیچ وقت به اختلاف نمیخوریم!
-چرا؟
-چون هر چی آنکی بگه درسته!
-

ارکو ویبره زنان از اتاق خارج شد. جیسون لبخندی زد. شاید حق با آرکو بود. آن ها تا همیشه کنار هم میماندند.






چیر لیدر گریفیش خوبه.
تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۲۵:۴۴ یکشنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۰

گریفیندور

پیوز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۱۱ شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۲۲:۲۸
از لا سولاخای هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 33
آفلاین
پیوز vs جیسون سوان

-چک اول هزار!

دستانش را به دور گردنش حلقه کرد، با تمام وجود فشار میداد و می خواست او را به طرز جنون آمیزی خفه کند. بهرحال این همه هیزی باید جوابش داده شود دیگر. مردک جذابِ مو بلندِ جیگر طلایی که با شمشیر یاغوت نشانش دل همه ی ساحره های مملکت را ازآنِ خود میکند این بار دیگر از موضع ضعف برخواسته و با دهانی باز و چشمانی از حدقه بیرون زده در انتظار مرگ خود دستو پا میزند. صدای جیغو داد های دو بانوی پاکدامنی که قدرتمند ترین ساحره های آن عصر به شمار می رفتند آنچنان در فضا میپیچید که تقریبا تمام قلعه هاگوارتز را پر از پژواک های گوشخراش میکرد. در این میان آن دانش آموز بی ادبی که خود در کرم ریزی و نگاه های هیز شکل، کمتر از آن مردکِ "برد پیتِ زمانه" نبود چنان به دعوا ذوق و شوق میداد انگار دو میمون اوگاندایی در حال دعوا اند و انگار نه انگار که دو جادوگر بزرگ زمانه، موسسین هاگوارتز دارند خود را پاره پوره مینمایند.
-مرتیکه، فقط یه نگاه کردم دیگه حالا چرا معرکه میگیری؟
-غلط کردی! مارام تو دهنت! میخوای تور کنی، یکی تور کن، دوتا دوتا بر می داری نمیذاری برای مام بمونه!
-چک اول دو هزار!

ناگهان همه جا ساکت شد، گودریک و سالازار جفتشان به این مردک جومونگ نما خیره شدند. ناگهان هردویشان چوبدستی هایشان را از جبیشان در آوردند و به سمت صدای ثالث گرفته یکصدا چنان سر دادند:
-آواداکداورا!

و پیوز مرد!

-خب، چی شد الان؟
-تموم شد دیگه...
-یعنی چی تموم شد؟
-پیوز مرد دیگه...

تهیه کننده در حالی که بر سرو صورت خود می کوبید و خود را به درو دیوار می کوفت، نالان و شاکی از زمین و زمان، رو به کارگردان نموده و با مشتی گره کرده به سمت او حمله ور شد...
-مردک مورد دار، مریض جانی، پیوز تو کُتُبِ هری پاتر حتی جزو شخصیت های انحرافی هم نبوده، چه برسه الان بخواد بخاطرش داستان تموم شه!

و کارگردان به خود آمد و غم از دست رفتن پیوز را در گوشه ای برای خود نگه داشت تا بعدا به آن بپردازد...
-اکشن!

سالازار و گودریک که خودشان از کار خود آنچنان پشیمان و ناراحت نبودند، دوباره از یقۀ یکدیگر آویزان گشته و شروع به زدو خورد نمودند. مشت های سالازار ضربات مهلکی بود که به پیکر جذاب و ساحره کشِ گودریک میخورد. اما گودریک نیز آن همه جذابیت را از سر راه نیاورده بود! بلکه باشگاه رفته بود، عضله ساخته بود، جیگر کرده بود، سیسک پک داشت... به هر حال اطراف ارتفاعات اسکاتلند (مکان قرارگیری هاگوارتز)، چند باشگاه خوب وجود داشت که هیکل داداشمان را بسازند. پس پای راستش را بالا آورد و آن را به سمت پهلوی سالازار حرکت داد تا او را بزند که...
-پـــــــــــــــــاع!!!

10 ثانیه بعد

-یعنی چی شد؟ گودریک جونم این حسود کچلو زد؟
-گودریک جونت؟ خانم محترم یادت رفته اول من مخم زده شدا!

هلگا که بازتاب پرتوهای خورشید آستر زرد رنگش نور فضای دفتر مدیریت را تامین میکرد و در آن قدو بالا جذبه واقعا خاصی نداشت و مانند بچه های کودکستانی به نظر میرسید، نگاهی به روونا کرد. خون جلوی چشمانش را گرفته بود، بهرحال سال های سال در تلاش این بود نهان شیدای خود(گودریک گریفیندور) را تور کرده و دلش را ببرد. اما سد بزرگی به اسم روونا وجود داشت که باعث و بانی تمام بدبختی های هلگا بود. دلش میخواست جادوی سیاه را بر روی او اعمال کند ولی برای شهرتش زشت بود و دیگر گودریک که دنبال زنِ پولدار و پر مایه بود دیگر به او نگاهم نمیکرد. زیرا اعتقاد داشت کسی که شهرت نداشته باشد، پول نیز ندارد، پس باشگاه رفتن من نیز بیهوده میباشد.

دود از روی هوا خوابید. صحنه ای که پدیدار شد خیلی عجیب بود، تصور کنید کشتی کجی را می بینید که در آن یک نفر با زانو روی کمر دیگری نشسته باشد و با دو دستش گردن فرد را گرفته به عقب بکشد. بله! درست حدس زدید، سالازار بود! البته کسی که کمرش زیر زانوی دیگری بود... گودریک که در آن لحظه احساس شاه بودن میکرد، موی جلوی چشمش را با فوت افشان نمود و رو به دو بانوی حقِ دربار کرد و 32 دندان خود را مانند اسبی سرکش بیرون ریخت. دندان های سفیدش که قشنگ معلوم بود لمینت است به مانند الماس برق میزد. در این لحظه، دلبری ای که گودریک از دو بانوی بر حق این قلعه نمود، طی هزار سال اخیر همچنان گزینه ی لاکِ بازی بوده و باید چند صد مرحله دیگر توسط انسان رد میشد تا آنلاک شود. معلوم بود در اینجا گودریک از "چیت" استفاده نموده و 100 مرحله خود را جلو انداخته. ما به دلیل این کار ناپسند وی و به نشان حمایت از گیمر های خوب ممالک جادوگری دیگر از او حمایت نکرده و به عنوان کارگردان از همین الآن او را بازنده بازی اعلام می کنیم.
-پیشته، نویسنده منم!
-مهم کارگردانه مردک!
-میدونی که اگه بخوام میتونم همین الان از صفحه این رول محوت کنم؟
- شت!

و کارگردان حذف شد! اما سیاست های کارگردان جدید متفاوت است.
-اکشن!

سالازار اما از این فرصت مخ زنی استفاده نموده و با یک حرکت سریع، فوری، اونقلابی شرایط را برعکس نمود؛ به گونه ای که مردم احساس آرامش بکنند. این دفعه او زانویش را بر صورت جذاب و جیگر گریفیندور گذاشت و کل عقده های زشتی اش در طول 50 سال اخیر را به روی او خالی نمود. اما خبر نداشت که قدرت عشق فراتر از عقده های وی عمل میکند.

- گودریک کوچولوی منو اونجوری نزن... ای کاش به حق مرلین قلفونت بشم جوجوی من!

هلگا در حالی که اشک میریخت چنین میگفت و خشم روونا را بیش از پیش بر می انگیخت، ولی دیگر داشت به تریج قبای او بر میخورد که هلگا انقدر قربون صدقه ی گودریک میرود. پس او نیز با چشمانی معصوم که به فرمت چشمانِ گربه ی شرک در آمده بود به سالازار نگاه میکرد و میگفت:
-عمو! تولو اُدا دودریت توچولوی منو نجن... (عمو، تورو خدا گودریک کوچولوی منو نزن... )

اینبار اما فرق میکرد، سالازار و گودریک هردو شوکه شده بودند. شوک شدن آنان به این دلیل بود که روونا از لفظ عمو برای صدا کردن سالازار استفاده کرده بود در حالی که سالازار حتی دو سالی از گودریک کوچکتر بوده و این واقعا توهین بزرگی به وی محسوب میشد. هردویشان حیرت زده به روی زمین نشستند. سالازار دستان زمختش را به روی زمین گذاشت. کله کچل، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه؛ عه نه چیزه... اهم... ویژگی های ظاهری وی در آن لحظه بود... آنقدر این صحنه برای او دردناک بود که اشک در چشمانش حلقه زده بود. اما از آن طرف گویا گودریک نیز اورا درک میکند. دستان سفیدو جذابش را به روی سر کچل سالازار قرار داد. آن را با جانو دل نوازش کرد و در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود، پیشانی اش را به سر وی تکیه داد و گفت:
-داداش، نمردی و... نمردی و پدر شکری ام شدی... به مرلین قسم شمشیرم میرفت تو شکمت از این کمتر تحقیر میشدی!

این ضربه ضربه ی آخر بود بر پیکر بی جان سالازارِ گریان. قلبی شکسته و روحی در هم آمیخته از خشم و نفرت... علاقه ی او به هوش و ابهت روونا فقط و فقط با یک کلمه نابود گشت؛ آن هم "عـمـو" بود. برخاست، لباسش را تکان داد و با چشمانی خونین به هلگا و روونا نگاه کرد.
-من اونقدر پیر به نظر میام؟

سه همتای دیگر او، گودریک، هلگا، روونا... نمی دانستند چه بگویند، نمی دانستند چگونه این افتضاح به بار آمده، تیر زهر آلودی که بر قلب سیاه سالازار اسلیترین خورده بود را بیرون بکشند. مدتی بود سالازار در پی سرو سامان گرفتن بود اما نمی توانست انتخاب کند به کدام یک پیشنهاد دهد تا آن زمان که گودریک به روونا ابراز علاقه نمود. اما از آنجا که گودریک دلی دریا داشت و نمی توانست چنین بانوان اسمی ای را رها سازد، پس به بانو هلگا نیز پیشنهاد داد به گونه ای که روونا متوجه نشود. در این روز خوش آبو هوا نیز زیرچشمی به جفت آنان نگاه میکرد اما خبر نداشت چشمان سالازار از نیروی گشت آرشاد نیز تیز تر بوده و به راحتی مبارزه با مفسدین را پیش می گیرد. درگیری آنان از جایی بالا گرفت که گودریک وقتی دو بانوی حق هاگوارتز وارد شدند سوت بلبلی زد و بیشتر آویزان بودن و بیناموسی خود را نمایان ساخت.

اینبار اما وضعیت فرق داشت، کار از کار گذشته بود، سالازار با ردای سبز سیدی خود با چشمانی اشک آلود به گونه ای به آن دو بانوی حق مینگریست انگار قاتلان خود را دیده. همه اتاق در سکوت محض فرو رفته بود، خبری از بی ناموسی و دعوا نبود. نسیم خنکی از میان شیشه ی پنجره ای که بر اثر همین دعوا شکسته بود میوزید. اتاق، بوی خاصی نداشت. همه چیز گویی برای همگان تمام شده بود تا آنکه...

-چک اول دو و پونصد!

همگان فک بر زمین انداختند و متعجب به منبع صدا نگریستند. خود آن مردک جومونگ نما بود، پیوز!
-تو... تو چجوری؟

صدای هلگا بود، بانوی حق ترگل ورگلِ هاگوارتز. پیوز از یک پسر تپل با دندان های کشیده ی سفید تبدیل به یک روح بنفش لاغر اندام با دندان های کشیده پوسیده شده بود و نگاهی از روی کرم داشتن شدید به همگان میکرد. در هوا تابی خورد و "یوهو" گویان به این طرف و آن طرف پرواز میکرد تا آنکه سریع آمد نزد بانو هلگای گرامی و چنین نمود:
-چیه یگانه ساحره ی برحق عالمیان؟ روحم قشنگ تره نه؟

هلگا که به شدت ضعف سخنوری داشت، لپ هایش از کلام پیوز سرخ گشت. به هر حال اولین باری بود کسی او را به نام "یگانه ساحره ی بر حق عالمیان" خطاب میکرد و او همیشه آرزو داشت از همه برتر باشد. با طمانینه گفت:
- والا، چی بگم پیوز آقا؟
-بگو... خجالت نکش، بگو که از این گودریکِ بدن نما خوشتیپ ترم!
-آخه...

و سه نفر دیگر با چشمانی از حدقه در آمده به این دو می نگریستند:
-

به نظر می رسید پیوز شکار امروز خود را زده، پس به جای شرط بندی بر روی چک زدن های سالازار و گودریک، رو به هلگا کردو گفت:
-میتونم شما، یعنی ملکه زیبایی در تمام دنیای جادوگری رو... دعوت کنم به یک شام خوشمزه؟
-والا، آقا پیوز...

و همگان:
-

همه چیز عوض شد!

خورشید در حال غروب بود. گودریک و سالازار، خیره به زمین بودند و به بخت بد خود می نگریستند. منصف باشیم، پیوز حتی از سالازار هم زشت تر بود! درباره گودریک هم فرض نمایید پانزده سال باشگاه بروید و بدن خود را به مانند یک سانتور قدرتمند نمایید، بعد یک روح الاغ که حتی جنبه فیزیکی اش نیز قابل درک نیست توانست یک ساحره ی اسمی را بلند کند.

-خجالت بکش مرتیکه!

صدا از سمت روونا آمد، به گودریک می نگریست و چنین میگفت. گودریک که کمی به خود آمد متوجه شد چه گندی بالا آورده. بهرحال روونا نیز غروری دارد، نمی توان به این سادگی ها او را رنج داد سپس فرار کرد. آخر این مردک هیز چگونه حاضر شد روونای به آن با ابهتی را رها سازد یا حتی بتواند به دیگری فکر کند؟
-ببین... بهت توضیح میدم...
-غلط کردی!

کیف آبی رنگ خود را در دست گرفت و با استقامت تمام به سمت رو به رو قدم برداشت. در راه رفت مانند فیلم های ایرانی یک ضربه نثار گودریک نمود و از صحنه خارج شد. گودریک که دست بر شانه خود گذاشته بود و از درد میرنجید نگاهی غم انگیز به سالازار کرد.
- فکر کنم سرنوشت جفتمون ناکام موندنه داداش...
-بیا بغلم...

اما سالازار به جای بغل کردن گودریک، سیلی ای محکم به او زد و کل خشم خود را در آن ریخت! روی پاشنه پا چرخید و مصمم به سمت درب حرکت کرد. گودریک نیز که دردش چند برابر شده بود یک دست خود را بر بازو و دیگری را بر صورتش گذاشت. بغض گلویش را فرا گرفت و درد تمام گردنش را درگیر نمود.
-حداقل ده دقیقه پیش میزدی دو هزارو پونصدتو کاسب میشدی...

سالازار ایستاد، بدون اینکه برگردد با خشمی درونی گفت:
-تف به قبر صاحب اون دو هزارو پونصد تا. به فقیر بدی قهر میکنه مردک! راستی، تو کتابای بیناموسی ای که قراره تحویل این دانش آموزا بدی، بگو یه کرم آسکاریس انداختم تو تالاری که درست کردم. اسمشم گذاشتم باسیلیسک. قراره نسلتو بخوره!
-ویت... وات؟

و سالازار اتاق را ترک کرد. مردک حتی رفتارش مانند پدر های ایرانی بود، درب را نبست و رفت...

اما چه شد؟

از آن روز به بعد، هیچ یک از چهار موسس هاگوارتز دوباره یک دیگر را ندیدند. گریفیندور که آخرین فردی بود که هاگوارتز را ترک میکرد، تا آخر عمر زن نگرفت و نسلش ادامه پیدا نکرد. این یعنی هرکس بگوید از نوادگان گریفیندور است زر میزند! زمانی که نوشتار کتب مد نظر وی برای آموزش جادوگران به اتمام رسید، به کوه های هیمالیا رفت و بقیه عمر خود را در آنجا سپراند. روونا که بانویی با کمالات بود در سرزمین "فغانس"، یک آقای بسیار جیگر تر از گودریک را تور کرده و با او به ادامه زندگی پرداخت. سالازار نیز بعد از مدتی در عین ناباوری مزدوج شد و چهل پنجاه تا جوجه اسلیترین را پس انداخت. هلگا نیز پس از مدتی که دید پیوز نیز سرو گوشش می جنبد به جنگل ها پناه برد و بعد از سی و اندی سال دوباره به هاگوارتز بازگشت تا آن را مدیریت نماید. و اینگونه شد که یاران قسم خورده هاگوارتز، سر یک روح مفنگی ضربه سختی خوردند و از یک دیگر جدا شدند.

نتیجه اخلاقی:

درست است که هلگا و پیوز با هم نماندند اما زبانتان که خوب کار کند، نه سیسک پک مهم است، نه کله ی کچلِ عمو! پیوز باشید و با مزه ریختن مخ بزنید. والسلام.




روحی بنفش با آرزو هایی مرده... میگردد به دنبال تو!

قدم قدم تا شاهلا، از اتاق تنگو تاریک تا جایی که حوریان زیست میکنند !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای دریافت ساحره !!!!
برای خودمان !!!!!

برخاسته از دوران رماتیسم!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.