هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۲۲:۳۶:۲۳ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#87

محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳:۵۱ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۰:۳۱:۱۷ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از دست شما
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
محفل ققنوس
پیام: 184
آفلاین
تصویر کوچک شده


هکتور فکری به ذهنش رسید! دستش را دراز کرده و کراب را برداشته و درون پاتیلش انداخته و ملاقه‌اش را در دهان وی فرو کرده و تاباند.
قصدش هم زدن بود.

بعدش زیر وی را روشن کرده و با شوق هنرمندی که به بلوغ رسیدن هنرش را تماشا می‌کند به جز و ولز و این پا و آن پا کردن‌های او نگریسته و بی‌توجه به فریادهای سوختم! سوختم! ها در پاتیل را گذاشت. چند دقیقه بعد در را برداشته و نگاهی به موجود ملتهب و مرتعش انداخت.

- اَه! خراب شدی. چه قدر مسخره و خنده‌دار!

این که یک معجون خراب شود، به نظر هکتور خیلی خنده دار بود.
هکتور کراب خراب معجونی را روی زمین انداخت تا آنجا تشنج کرده و با کف و تفش پاتیل او را آلوده نکند.
پاتیل پاکیزه راز موفقیت او بود.



پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱:۳۶:۱۸ یکشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۸
#86

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۲:۱۶:۱۱
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1115
آفلاین
رابستن و بچه‌اش نیز مانند بسیاری از مرگخواران در آن صف که مشخص نبود سر آن به کجا میرسید، بودند...
_هی هکتور...به بچه‌ی من گفتن شدی زهرمار؟
_بله!
_چطور جرات کردی؟ چرا؟
_چون تربیت یادش ندادی!
_اتفاقی افتادن شده مگه؟
_من رو مسخره میکنه...میگه جورابات لنگه به لنگه نیست؟
_مگه جواربت لنگه به لنگه نبودن شده؟
_آره!
_

هکتور دیگر طاقتش تاق شد..او باید به هر نحوی که شده حواس حاضرین در صف را از خودش پرت میکرد...
_میگم چیزه...چیز...اوم...آها...میدونستید کراب آرایش داره؟ جالب نیست؟
_میدونستیم!
_عه؟ خب...اوم...میدونستید راب یه جوری حرف میزنه؟
_آره..آره....میدونستیم!
_ای بابا...خب شرط میبندم نمیدونستید که لینی کجاش نیش داره!
_میدونیم...ولی به رو نمیارم!
_عجب گیری کردیما...میدونستید یه غول توی صف هست که خیلی گنده اس؟
_کور که نیستیم...به این گندگی اونجاست...میبینیمش....میدونیم!
_اسیر شدم...خب چی رو نمیدونید؟
_زیاد از تو نمیدونیم...در مورد خودت بگو، بلکه سوژه های جدید پیدا کنیم بهت بخندیم!

هکتور کم کم در حال عصبی شدن بود...روی کراب خوابیده نشست و شروع به فکر کردن کرد...او باید زودتر راهی پیدا میکرد تا این جماعت یک نفر دیگر را سوژه‌ی خنده خود میکردند!




پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۹:۱۸:۲۱ پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۸
#85

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۰۱:۴۱
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 113
آفلاین
اما آیا جوراب های لنگه به لنگه کراب سوژه جالبی بود؟

_ها ها ها جورابشو!

هکتور داشت کم کم کنترلش را از دست میداد.
_واااااای... جورابشوووو!
_داداش حالت خوبه؟ مطمئنی چیزی نزدی؟
_ها ها ها... آره جورابشووووو!
_جورابش که ایرادی نداره.

هکتور اشک شوق در چشمانش حلقه زده بود و به سختی از خنده میتوانست سخن بگوید.
_مگه... نمیبینی؟ لنگه به لنگه ...پوشیده!

رهگذر با دقت بیشتری به جوراب و سپس به هکتور نگاه کرد.
_خب میخواستی چطوری بپوشه؟! جوراب باید لنگه به لنگه باشه دیگه.

و پایش را صد و هشتاد درجه بالا آورد و جلوی بینی هکتور گرفت.
_ببین یه لنگه ش آبی با خال خال های صورتیه، یه لنگه دیگشم زرد با راه راه های مشکیه!
_اوه پیف پیف... میشه حداقل پاتو از دهنم بکشی بیرون؟!
_عه باشه.
_یعنی الان همه جادوگرا جواباشون لنگه به لنگه هست؟!
_آره دیگه ... مگه برا تو نیست؟

و رهگذر پاچه شلوار هکتور را کمی بالا کشید و جوراب های کاملا قرینه اش که به شکل یک خرگوش سفید پشمالو بود، هویدا شد.

ناگهان کل صف طولانی به سمت هکتور برگشتند و هر هر خنده را سر دادند. همه با دستشان به هکتور و جوراب هایش اشاره می کردند و بیشتر مسخره اش میکردند.
_هی هکولی... جوراباتو از کجا خریدی؟! بگو ما هم بخریم.

هکتور که میخواست کراب را به سخره بگیرد حالا خودش مورد تمسخر خاص و عام قرار گرفته بود.

یک ساعت بعد

_عمو هکولی... جورابات چرا لنگه به لنگه نبودن میشه؟! هر هر هر...
_زهر مار! دوست داشتم لنگه به لنگه نباشه اصلا. یه الف بچه هم منو دست میندازه.

بچه رابستن که از جواب تند هکتور اشک در چشمانش جمع شده بود سریع پیش پدرش در صف برگشت.
_بابا... بابا... هکتور به من گفتن میشه زهرمار!
_چی گفتن میشه؟! الان نشونش دادن میشم‌.




پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۸:۲۷:۳۳ چهارشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۸
#84

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۰۹:۰۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 387
آفلاین
لینی و مورچه اول بهم نگاه کردن، بعدشم به هکتور نگاه کردن.
هکتور و دولت؟
دولت و هکتور؟
این دو کلمه به طور همزمان از طریق تله پاتی مخصوص حشرات توی ذهن لینی و مورچه وارد شد. اونا اصلا نمیتونستن هیچ جوره کلمه هکتور و دولت رو با هم مرتبط کنن. حتی کراب هم توی اوج خواب یه لحظه چشماشو باز کرد و یه نگاه تکذیب کننده و متعجب به هکتور انداخت، بعدشم دوباره خوابید. کراب به شدت به خوابش اهمیت میداد.

- من بار اوله اصلا این شخص رو توی زندگیم دارم میبینم.

چشمای لینی، مورچه و هکتور به سمت گوینده جمله که عقب تر ازشون توی صف وایساده بود، چرخید.
"دولت" بود.
خود کلمه دولت بود که توی صف وایساده بود و داشت اون جمله رو میگفت.
لینی و مورچه به هکتور نگاه کردن. هکتور هم به لینی و مورچه نگاه کرد و بعدشم به دونه گندم لبخند ملیحی زد.
- یه معجون مهمون من باشید، هوم؟

لینی و مورچه معجون نمیخواستن. لینی و مورچه، گندم رو میخواستن، که البته لینی با یه حرکت سریع تونست از دست هکتور بقاپتش و بذارتش روی کول مورچه. مورچه هم دیگه وقتو تلف نکرد، با حداکثر سرعتی که میتونست از اونجا دور شد.

- لینی؟

لینی جواب هکتور رو با فرو کردن نیشش توی دماغ هکتور داد. و البته دماغ هکتور هم جواب لینی رو با ورم کردن به اندازه یک عدد خربزه داد. و لینی هم برگشت توی صف سر جای خودش.
هکتور دوباره حوصله ش سر رفت. به شدت هم سر رفت. البته بعد از چند ثانیه متوجه موضوع جالبی شد. کراب که خوابیده بود، یکم پاچه شلوارش رفته بود بالا و جورابای لنگه به لنگه ش مشخص شده بود.

و در اون لحظه که هیچی برای سرگرم کردن هکتور وجود نداشت، جورابای لنگه به لنگه کراب میتونستن سوژه سرگرم کننده ای باشن.



پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۵:۵۷:۵۰ چهارشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۸
#83

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۲ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5582
آفلاین
-صبر کن! همون جایی که هستی متوقف شو و تکون نخور!

لحن و صدا آنقدر محکم و بلند بودند که مورچه سریعا متوقف شد و با تعجب به هکتور نگاه کرد.
-خب؟

این اولین بار بود که کسی از هکتور می ترسید. هکتور جوگیر شد!
-این دونه ای که داری حمل می کنی جزو اقلام ممنوعه اس.

مورچه به دانه اش نگاه کرد و سرش را خاراند.
-گندم؟ یک دونه گندم؟...زور می گی؟

صدای جیغ و داد لینی از دور دست ها به گوش رسید و طولی نکشید که صدا دیگر زیاد هم در دور دست ها نبود، چون لینی به سرعت بال زد و خودش را به مورچه رساند.
-هکولوی زورگوی قسی القلب! چیکارش داری...گندمشو می بره زمستون بخوره.

هکتور گندم را برداشت.
-امکان نداره...ما از کجا بدونیم که اینو نمی برن بکارن و کشت و برداشت کنن و بعد هم صادرش کنن؟ این توسط دولت ضبط می شه.



زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۷:۲۵:۱۴ سه شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۸
#82

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴:۱۷ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
-اوهوی! کجا؟

صدای بسیار خشن و نخراشیده ای این حرف را زد و بدتر از آن، صاحب صدا پایش را روی کراب غلتان گذاشت و او را متوقف کرد.

عجیب تر از هر دوی این ها این بود که کراب هنوز خواب بود!
خواب کراب بسیار سنگین بود.

هکتور که تازه داشت از پیشروی سریعش در صف، خوشحال میشد، معترضانه دست به کمر زد و جلو رفت تا حساب صاحب صدا و پا را برسد.
ولی هر چه جلوتر میرفت، پا بزرگ و بزرگ تر میشد.
دست های هکتور شل شده بودند و دیگه روی کمرش نبودند.

بالاخره به صاحب صدا رسید.
-شلام!

هکتور از ترس، ناخودآگاه همچون یک کودک سخن گفته بود!

صاحب صدا که بسیار پشمالو و عظیم الجثه بود خم شد و چند ضربه دوستانه به سر هکتور زد.
-سلام عمویی. این دوستتو بگیر قل نخوره. تا وقتی من تو این صف هستم نمیذارم کسی بدون نوبت جلو بره.

هکتور تازه میفهمید چرا هر چقدر که خم میشدند، جلوی صف را نمیدیدند. غولی بسیار عظیم داخل صف بود.

روی کراب نشست و به فکر فرو رفت. کاش حداقل میتوانست کمی سرگرم بشود.
درست در همین لحظه مورچه ای را دید که دانه ای را به لانه اش میبرد!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۲۰:۴۵:۴۴ چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
#81

محفل ققنوس

ریموند


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰:۲۵ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۳۷:۵۴
از شاخاش
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 153
آفلاین
زمان میگذشت و کراب هر لحظه عاجزانه تر به هکتور نگاه میکرد، اما هکتور تصمیم داشت به هیچ وجه زیر بار این خفت نره، اما...
چند ساعت بعد در میان صف هکتور بعد از هر چند قدم برداشتن یک بشکه (کراب) رو با پاهاش قل میداد، هر وقت هم از ایستادن خسته میشد نگاهی به کراب می انداخت و به راحتی رویش مینشست، مخصوصا در چند دقیقه اخیر که صف بدجوری قفل شده بود و انگار میشد حدس زد همه دارند به غروب افتابی نگاه میکنند که زیر نسیم خنک انگار دلپذیر تر از فهمیدن ماجرای سر صف بود.
هکتور روی شکم کراب نشست، در پوزیشن یوگا قرار گرفت و با نفسهای سنگین کراب تکون میخورد، که دستی از پشت به شونه اش زد...
-هییس کراب خوابه...

اما نه، دست سرد کوچیک دوباره به شانه هکتور زد، هکتور عصبانی از ، از دست دادن تمرکز حواسش پرخاشگرانه بلند شد و به مردی که پشت سرش بود خیره شد... اما عجیب بود که نفر عقب هکتور بیش از دو قدم با هکتور فاصله داشت، پس سعی کرد با چند نفس عمیق از غروب خورشید لذت ببره، که باز هم دست سرد این بار به پشت سرش زد، هکتور هم که انتظار این اتفاق رو میکشید سریع دست طرف رو گرفت و چرخید تا رو در رو باهاش قرار بگیره، اما... انگار هوا رو گرفته بود.
-بانز؟ خودتی؟
-من و نخور هکتور غلط کردم، فقط میخواستم جای تو رو توی صف بگیرم.
-چه جوری با زدن پشت کله ام؟ مگه بلد نیستی هل بدی؟این جوری نیازی نیست ، جای کسی رو هم بگیری.
-عه چه جالب، ولی... چه جوری هل میدن؟ میشه به منم یاد بدی؟

هکتور خیلی با اعتماد به نفس چرخید و کراب رو که روی زمین گرد شده بود هل داد، و بعد رو به بانز کرد...
-دیدی اصلا سخت نبود؟
-اوهوم، فقط اینکه فکر کنم اشتباهی هل دادی.

لبخند هکتور خشک شد و وقتی که به طرف جلو برگشت، هکتور مثل غلتک از روی همه رد میشد، و بعد از هر تلفاتی که میگرفت ده امتیاز بالای سرش ثبت میشد. جینگ...جینگ...جینگ...



تصویر کوچک شده


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۲۲:۵۹:۰۱ شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۸
#80

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۲ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5582
آفلاین
خلاصه:

هکتور و کراب در حال عبور از جایی بودن که صفی طولانی رو می بینن که مشخص نیست سرش به کجا می رسه. تصمیم می گیرن توی صف وایسن.
تعدادی از مرگخوارا و اعضای محفل هم توی صف هستن که باعث می شه هکتور و کراب لج کنن و تصمیم بگیرن به هر قیمتی که شده توی صف بمونن.

.................

-هکولی؟

موقعیت های زیادی وجود نداشت که کراب، هکتور را "هکولی" بخواند. هکتور متوجه شد که جمله بعدی چندان خوشایند نخواهد بود. برای همین خودش را به نشنیدن زد.

-هکولو؟

قضیه وخیم تر شد. هکتور بطور جدی داشت نگران می شد. برای همین تصمیم گرفت دچار کری موقت شود.

-هکولولی؟

-چه مرگته بابا؟ گشنه ای؟ تشنه ای؟ نیاز به دستشویی داری؟

هکتور دیگر نتوانست نشنیده بگیرد. لحن کراب رفته رفته کلایم تر و خطرناک تر می شد. کراب خمیازه ای کشید.
-هیچکدوم...خستم! می شه من بخوابم و تو کشیک بدی؟ مثل روزایی که تو باشگاه دوئل دور از چشم ارباب می خوابیدی و ...

هکتور پرید و دهان کراب را گرفت.
-ببند! صف موش داره...موش هم گوش داره. می خوای به گوش ارباب برسه؟ الان تو صف چطوری می خوای بخوابی؟ صف که رفت جلو چیکار کنم؟ قلت بدم؟


به نظر کراب که فکر بدی نبود. مخصوصا اگر موقع قل داده شدن، بطور اتفاقی از روی لینی ای که سرش را از صف خارج کرده و به جلوی صف خیره شده بود، رد می شد.


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۴:۴۰:۴۹ دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۷
#79

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۱۶:۳۷ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
یک ساعت بعد!

- خسته شدم!
- پس بهتره بری گمشی!
- وینسنت... ببین دهن یه ساحره ی محفلی رو باز نکنا!
- اونوقت چی میشه‌؟!
- اونوقت... اونوقت خودت می فهمی!

ماتیلدا و وینست ساعتی قبل دعوا را شروع کرده بودند و آرام نمی شدند! پنه لوپه و هکتور هم با هم جرو بحث می کردند. دود از گوش های پنه لوپه بیرون زده بود. معجون های هکتور هم جوش آمده بود. دیانا و اشلی که کمی عقب تر از آن چهار نفر بودند، نگاهی به هم انداختند! اشلی گفت:
- به نظرت بهتر نیست که از هم جداشون کنیم؟

دیانا سرش را به شدت تکان داد!
- چرا اشلی؟! فیلم سینمایی قشنگیه که!
- دیانا! مطمئن باش اگه یه خورده بحثشون طول بکشه، هم دیگه رو می خورن!
- بذار هکتور و وینسنت، اون دو تا رو بخورن! هر چند که خیلی بد مزه ان!
- بس کن دیانا! یه نگاه به پنه لوپه بکن! انقدر دود گوشاش داغه که اگه هکتور بره پیشش، جزغاله میشه! یا مثلا تهدید ماتیلدا رو نگاه کن!
- اون که واقعا تهدید نمی کنه! جرأت نداره! دلشم نداره!
- اگه دعوا شدت پیدا کنه، جرأت پیدا می کنه! می تونی از محفلی ها بپرسی که آملیا فیتلوورت حداقل یه هفته نصف بدنش سوسکی بود!
- پس فکر کنم بهتره بریم از همدیگه جداشون کنیم!

هر دو به سرعت خود را به محل دعوا رساندند! اشلی محفلی ها و دیانا مرگخوار ها را آرام کرد. ماتیلدا هنوز هم چوبدستیش را تهدید آمیز تکان می داد و هکتور هم در معجون هایش را نبسته بود! اما هر دو گروه، کمی آرام شدند! اشلی گفت:
- جدا شین! مرگخوارا به اندازه ی ده متر برن جلوتر صف، شما همینجا بمونین!

پنه لوپه اما به سرعت و عصبانیت گفت‌:
- زرنگی؟! شما برین جلوتر از ما؟! عمرا!

دوباره دعوا از سر گرفته شد! اما ناگهان صف سه متر به جلو حرکت کرد! محفلی ها و مرگخوار ها انقدر خوشحال شده بودند که دعوای خودشان را به طور موقت فراموش کردند!


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۲۲:۳۶:۳۲ پنجشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۷
#78

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۲ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5582
آفلاین
-اوهوی! شما دو تا!

ماتیلدا و پنه لوپه برگشتند تا فردی که با بی ادبی آن ها را مورد خطاب قرار داده بود ببینند...که با چهره لرزان هکتور مواجه شدند.
-اولا شما سیاها کی می خوایین طرز حرف زدن با ساحره ها رو یاد بگیرین؟ دوما لازم نیست بترسی. ما فقط تو صف وایسادیم.

هکتور به لرزشش ادامه داد.
-نمی ترسم! خشمگینم. تو این صف یا جای منه یا جای شما دو تا.

پنه لوپه رو به ماتیلدا کرد.
-خب...ما قصد داریم از این جا بریم ماتیلدا؟

-ماتیلدا با حرکت سر رد کرد.
-ابدا! من که قصد ندارم. تو داری؟

پنه لوپه هم جواب رد داد.
-نه...خب...پس ما می مونیم. خوشحال باش هکتور. تکلیفت روشن شد. تو می ری!

هکتور هم خیال نداشت جایی برود. حالا دیگر فقط صف نبود که اهمیت داشت. باید روی محفلی ها را هم کم می کرد.
-وینسنت...از جات تکون نمی خوری تا بیام.

و از صف دور شد...

اندکی بعد با بقچه ای بسیار بزرگ برگشت.
-مواد غذایی و آشامیدنی یک ماهمونو آوردم. اصلا غصه نخور. تا منو داری غم نداری!



زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.