هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: استادیوم آزادی
پیام زده شده در: ۹:۳۷ شنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۴
#78

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۰:۵۹:۴۸ جمعه ۲۸ دی ۱۳۹۷
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 702
آفلاین
نتیجه بازی تیم آستروث دیارا با تیم قرمز و طلایی گریفیندور ( استادیوم آزادی)


آستروث دیارا:
مورگانا لی فای: 75
رودولف لسترنج: 79
پرنتیس: 81

امتیاز تیم: 78.3
امتیاز هماهنگی پست ها: 14


تیم قرمز و طلایی گریفیندور:
رون ویزلی: 85
برایان دامبلدور: 74
فوکس: 69

امتیاز تیم: 76
امتیاز هماهنگی پست ها: 15


برنده مسابقه: آستروث دیارا
صاحب گوی زرین: تیم قرمز و طلایی گریفیندور



? so what


پاسخ به: استادیوم آزادی
پیام زده شده در: ۲۰:۲۲ دوشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۴
#77

فوکسold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۴۰ یکشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۰:۱۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۶
از از تو دفتر دامبلدور
گروه:
کاربران عضو
پیام: 119
آفلاین


پست سوم (آخر)


برایان درحالی که نفس نفس می زد گفت:
-تا کی باید این تمرین های مسخره رو ادامه بدیم؟
-برایان انقدرغر نزن! تا موقعی که رون بگه باید تمرین کنیم!من که پرام دارن آتش میگیرن ولی چاره ای نداریم.

رون که معلوم نبود از کجا حرف آنها را شنیده با عصبانیت فریاد زد:
- به جای حرف زدن کمی تمرین کنید.

چند لحظه بعد، صدای دلخراشی توجه رون را به خود جلب کرد. صدای زانوی جینی بود. رون به آرامی نگاهی به زانوی او انداخت و گفت:
-زانوت طوری نشده. مهم نیست. به تمرین ادامه بدید!

خودش هم معنی حرف هایش را متوجه نمیشد زانوی خواهرش مهم نبود؟ با ناراحتی به سمتی رفت روی زمین نشست و دفترچه خاطراتش را در آورد و شروع به نوشتن کرد:




نقل قول:
6 اکتبر دفترچه عزیزم امروز روزخوبی نبود. ورزشگاه و پای جینی و از همه بدتر حرف های من! فکر میکنی شانس این را داشته باشیم که در این مسابقه برنده شویم ؟نتیجه چی میشه برد یا باخت؟

برایان به کنار رون آمد و روی زمین نشست . لحنی امیدبخش گفت:
-فکر میکنم نتیجه برد باشه!

جینی هم که با پای لنگانش به سمت آن دو می آمد، و او نیز مثل برایان به رون امید داد.
-مطمئن باش شانس برنده شدن را داریم!

از آن سو، هرمیون هم حرف جینی را تایید کرد. انگار همه تصمیم داشتند به رون امید بدهند. آن ها می دانستند که رون وقتی مسئولیت کاری را بر عهده می گیرد باید آن را به بهترین صورت انجام بدهد و همین اضطراب او را بیشتر می کرد. انگار آنها نیز با تمام وجود اضطراب رون را درک کرده بودند!



کمی بعد بازیکنان به ساختمان بازگشتند. برایان خودش را بر روی مبل ولو کرد، جینی روی صندلی نشست ،هرمیون به طبقه بالا رفت و فوکس هم به سمت یخچال حمله ور شد تا دلی از عذا در بیاورد. رون وارد ساختمان شد و به گوشه ای رفت. فکر مسابقه ای که فردا در انتظارشان بود آزارش میداد
.
ساعت حدود شش بعد از ظهر بود و آفتاب درخشان و زیبا رو به غروب بود و آسمان را سرخ رنگ کرده بود.

هرمیون از وقتی رسیده بودند در طبقه بالا خواب بود. فوکس هم برای پرواز به بیرون رفته بود. برایان مانند همیشه برای شکار به جنگل رفته بود و جینی هم داشت با پایش ور میرفت! رون مانند همیشه تنها بود. موهای قرمزش زیر غروب خورشید بیشتر از هر وقت دیگر خودنمایی میکرد.

بعد از یک ساعت اعضا دوباره در ساختمان، برای گوش کردن به حرف های رون، دور هم جمع شدند.

رون دفترش را بست و کنار اعضای تیمش نشست و با صدای نسبتا آرامی گفت:
-همه میدونید که فردا بازی داریم یک بازی مهم واولین مسابقمونه! امیدوارم بتونید درک کنید که حریف ما تیم ضعیفی نیست و ما باید خیلی تلاش کنیم همه شما بازیکنان منحصر به فرد تیم ما هستید. برای مثال برایان تو بهترین خوناشامی هستی که تا بحال دیدم. جینی تو مهربون ترین خواهر دنیایی. هرمیون تو بهترین بازیکن دختری هستی که تا بحال دیدم و تو فوکس تو بهتر از همه پرواز میکنی امیدوارم منظورمو فهمیده باشید و خودتونو برای فردا آماده کنید!

رون حرف هایش را تمام کرد و به کناری رفت برایان در حالی که با دندان هایش بازی میکرد گفت:
-رون درست میگه ما باید تلاش کنیم.

شب شده بود هر کدام از اعضا وسایلشان را آمده کردند و به رختخواب رفتند. رون هم وسایلش را آماده کرد اما هر چقدر تلاش کرد نتوانست بخوابد چیزی در وجودش باعث میشد او نتواند بخوابد نتیجه بازی چی بود؟ برد یا ...

صبح روز بعد رون چنان از تخت بیرون آمد که گویی تابحال در آن نخوابیده بود لباس هایش را پوشید و بازیکنان تیمش را صدا کرد به آشپزخانه رفت همه اعضا تیم لباس پوشیده منتظرش بودند. رون به سرعت چای اش را خورد و همراه با بازیکنانش به ورزشگاه آپارات کرد.

در رختکن دفترش را بیرون آورد و با سرعت شروع به نوشتن کردنقل قول:
برایم دعا کن دفتر!



رون وارد زمین شد صدای تماشاچی ها به قدری زیاد بود که باعث میشد رون با نگرانی به همه طرف نگاه کند .
ورزشگاه پر از هواداران هر دوتیم بود. تعداد زیادی از تماشاچیان طرفدار تیم مقابل بودند. رون با نا امیدی به آنها نگاه می کرد اما وقتی سرش را برگرداند متوجه اشتباه بزرگش شد.

پرچم بزرگ تیم قرمز و طلایی گریفندور خودنمایی میکرد خیلی ها طرفدار تیم گریفیندور بودند و این موضوع توانست کمی از استرس اعضای تیم گریفیندور بکاهد.

بازیکنان وارد زمین شدند ،رون بعد از دست دادن سوار جارویش شد، داور در سوت خود دمید و بالاخره بازی آغاز شد...


ویرایش شده توسط فوکس در تاریخ ۱۳۹۴/۷/۲۰ ۲۱:۵۸:۲۸
ویرایش شده توسط فوکس در تاریخ ۱۳۹۴/۷/۲۰ ۲۲:۰۷:۰۷
ویرایش شده توسط فوکس در تاریخ ۱۳۹۴/۷/۲۰ ۲۲:۴۴:۴۴


پاسخ به: استادیوم آزادی
پیام زده شده در: ۱۹:۲۰ دوشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۴
#76

برایان دامبلدور old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۴ دوشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۹:۴۷ دوشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۴
از دره گودریک
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 94
آفلاین
پست دوم

فردای آن روز رون با چشمانی قرمز و پف کرده از خواب برخاست. نوشتن خاطرات نه تنها حال او را بهتر نکرده بود، بلکه بدتر هم شده بود!

با چشمانی نیمه باز، کوله پشتی اش را برداشت و به سمت دروازه هاگوارتز رفت، جایی که بقیه اعضای تیمش منتظر بودند.

هوای سردی بود و باد همچون تازیانه به سر و صورت بازیکنان برخورد می کرد.
بالاخره پس از بیست دقیقه پیاده روی، به محلی رسیدند که مرلین آدرس رمزتاز را به آنها داده بود.

جست و جو برای پیدا کردن رمزتاز، ده دقیقه دیگر از وقتشان را گرفت تا این که بالاخره هرمیون یک روزنامه پیدا کرد.

پس از لمس کردن رمزتاز ، همگی مقابل ورزشگاه بزرگ و با شکوه کوییدیچ ظاهر شدند.

رون حتی به بازیکنان فرصت نداد تا خوابگاه شان را ببینند و وسایل شان را آنجا بگذارند، بلافاصله آن ها را به رختکن هدایت کرد زیرا معتقد بود که جست و جو برای رمزتاز، به اندازه کافی وقت شان را گرفته است.

هنگام شروع بازی، رون عصبی بود. بی دلیل سر هرکس داد می کشید و با کوچک ترین اشتباه، سیلی از ناسزا ها را نثار بازیکن می کرد.

از زمانی که به آن جا رسیده بودند، تا غروب آفتاب، رون فقط به آن ها پانزده دقیقه استراحت داده بود و سرانجام رضایت داده بود که همگی می توانند بروند اما از آنها قول گرفت که فردا همگی راس ساعت شش و نیم صبح، سرمیز صبحانه باشند.

خوابگاه بازیکنان، ساختمان بزرگ و سفیدی بود که پنجره های متعدد داشت. آنان وارد ساختمان شدند و هریک به اتاق خودشان رفتند؛ آن قدر خسته بودند که حتی از هم خداحافظی هم نکردند.

رون در اتاق را باز کرد، جارویش را به گوشه ای انداخت و سپس لباس خواب آلبالویی اش را پوشید.

رون دفترچه خاطرات اش را برداشت و شروع به نوشتن کرد:

نقل قول:
دفترچه خاطرات عزیز!
امروز برایم افتضاح بود. تمرین ما عقب افتاد فقط برای این که اون رمزتاز لعنتی رو دیر پیدا کردیم!
تمرین بچه ها افتضاح بود! اهمیتی به این که سر همشون داد زدم نمی دم!

خب البته کمی زیاده روی کردم! وقتی سر هرمیون داد زدم، اشک توی چشم های خودم هم حلقه زد ولی احساسات نباید اینجا بر عقل غلبه کنه!
برایان خون آشامه. اگه یک از نیروی خون آشامی اش استفاده کنه می تونه سریع تر گل بزنه ولی اصرار داره که جوانمردانه بازی کنه. وقتی بهش گفتم که تو فقط یک ابله هستی، چهره اش هیچ حالتی را نشان نمی داد اما مشخص بود که ناراحت شده است.

چیزهایی هستن که ارزش ناراحت شدن رو دارن! وقتی اولین بازی رو برنده شدیم، حتما این موضوع رو فراموش می کنن. اگه فوکس سی ثانیه سریع تر پرواز می کرد گوی زرینو... .


رون پلک هایش سنگین شده بود. دیگر نتوانست ادامه بدهد دفترچه خاطرات را بست و خوابید.

رون آن شب خواب عجیبی دید:
خواب دید که تیم حریف با اژدها وارد زمین شده است و تیم قرمز طلایی، سوار بر جارو، سعی در فرار از آتش اژدها دارد اما همگی در آتش سوختند.

جست و جو گر تیم حریف سوار بر اژدها گوی زرین را گرفت و تیم حریف برنده اعلام شد.


رون سراسیمه از خواب پرید. لباس خوابش از شدت عرق به بدنش چسبیده بود. نفس نفس می زد، چوبدستی اش را بیرون آورد و یک لیوان آب ظاهر کرد.
کمی از آن نوشید سپس دراز کشید و دوباره به خواب رفت.

رون راس ساعت شش از خواب بیدار شد، دست و صورتش را شست و دندان هایش را مسواک زد سپس به طبقه پایین رفت.

اعضای تیم دور میز نشسته بودند و مشغول صبحانه خوردن بودند اما چهره هایشان نگران بود گویی از چیزی ترسیده اند.

رون پرسید:
-چی شده بچه ها؟

اما کسی جواب نداد؛ جینی خود را مشغول صبحانه خوردن نشان داد، جرج مشغول بررسی چماق اش بود، فوکس آشکارا به رون بی اعتنایی کرد و پس از مدتی، بالاخره برایان سکوت را شکست و گفت:

-می دونی رون...من تمام دیشب رو مشغول شکار توی جنگل بودم چون تمرین دیروز منو تشنه کرده بود که اونا یک ربع پیش رسیدن... .

-کیا؟ کیا رسیدن اینجا؟

-تیم حریف، در ضمن از فرصت شون هم استفاده کردن و کل زمین رو امروز رزرو کردن! البته فقط برای امروز!

چهره رون تغییر کرد: ابتدا سفید و سپس قرمز شد و ناگهان با فریاد زد:

-چی؟!...زمینو رزرو کردن؟! اونوقت شما اینجا با خیال راحت نشستین و صبحانه می خورین؟!

-خوب این تقصیر ما نبو... .

-ساکت!...باید همین الان تمرین کنیم! همین الان! اونم با روش مشنگی! هرکی هم اعتراض داره، میتونه همین الان از تیم بره بیرون! بازیکن ذخیره دارم که به جاش بذارم!

رون این را گفت و با خشم از ساختمان خارج شد.
اعضای تیم با بی میلی نگاهی به هم انداختند، امروز برایشان بدتر از دیروز بود چرا که اگر دیروز سوار بر جارو بودند، امروز باید به روش مشنگی ورزش می کردند که به مراتب بدتر بود!

سپس همگی از جای خود برخاستند و از ساختمان خارج، و وارد محوطه جنگل شدند.


ویرایش شده توسط برایان دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۴/۷/۲۰ ۲۱:۱۵:۰۱

آخرین دشمنی که نابود می شود؛ مرگ است.



تصویر کوچک شده

کاراگاه برایان دامبلدور


پاسخ به: استادیوم آزادی
پیام زده شده در: ۱۸:۴۰ دوشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۴
#75

رون ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۸ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۴:۴۹:۱۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 729
آفلاین


تیم قرمز و طلایی گریفیندور و آستروث دیارا

تالار پست اول

گریفیندور در سکوت غرق شده بود. شب از نیمه گذشته بود و گریفیندوری ها طبق معمول در تخت خواب های خود، خوابهای شیرین و رنگارنگ می دیدند و در خواب لبخند بر لبانشان می نشست. صدای خر و پف گریفیندوری ها خوش خوابی چون هاگرید، در میان صدای افرادی که به خاطر پرخوری در خواب ناله میکردند، در می آمیخت و کنسرت شبانه ی عجیبی را به راه انداخته بود.

دلشوره و اضطراب امان رون را بریده بود. او برخلاف سایرین بیدار بود و چاره ای جز نگاه های نگران به در و دیوار های خوابگاه برایش باقی نمانده بود. ثانیه ها در حکم دقیقه ها و دقیقه ها در حکم ساعت ها و ساعت ها در حکم قرن ها می گذست و همین موضوع طاقت رون را از قبل نیز کمتر می کرد و حتی نگاه کردن به آسمان پرستاره و زیبای آن شب نه تنها آرامش را به او باز نمی گرداند بلکه ناآرامی اش را بیشتر هم می کرد.

دست و پاهایش دیگر می لرزیدند و رون برای اینکه گریفیندوری ها، با آنکه خواب بودند، متوجه لرزشش نشوند، باید چاره ای پیشه میکرد. بنابراین تلاش کرد که بقیه زمانش را صرف بدست آوردن راه حلی مناسب کند تا اینکه به گوشه ای خیره شود و از ترس و اضطراب مسابقه ای که در روز بعد در پیش رو داشت، بلرزد. نمی دانست چگونه سایر هم تیمی هایش می توانند اینگونه با آرامش بخوابند و نگرانی ای برای اولین بازی خود نداشته باشند.

رون بعد از ساعت ها توانستند راه حلی برای آرامش خود پیدا کند. مادرش همیشه به او پیشنهاد می کرد که ترس ها و دلهره ها و نگرانی هایش را جز با دفتر چه خاطراتش با کس دیگه ای در میان نگذارد زیرا که تنها کسی که در عین سکوت به سخنان یک فرد گوش میدهند تنها دفتر خاطرات است.

رون سخنان مادرش را تک به تک به خاطر می آورد و همین یک حس رضایت قلبی به او میداد که کمی وجود آتشینش را آرام میکرد. با شیرجه ای سریع اما بیصدا، دفتر خاطرات و قلم پر مخصوصش را از زیر تختش که محل مخفی کردن آن بود، در آورد و به آن خیره شد. بار دیگر سخنان مادرش در گوشش به صدا در می آمد.

دفتر را با آرامش باز کرد تا صدای صفحه های آن کسی را از خواب بیدار نکند زیرا حال و حوصله ی پاسخ به سوال های بی مربوط دیگران، آن هم در آن زمان نداشت. صفحه ها را از نظر می گذراند و در هر صفحه خط آشنا و خرچنگ قورباغه ی خود و نوشته هایی که در آنها از زمین و زمان شکایت کرده بود، را از نظر می گذراند. آنقدر صفحه های مملو از نوشته را ورق زد تا به صفحه ی خالی ای رسید تا بتواند در آنجا بنویسد و طبق معمول شکایت های بی جا بکند.

قلم را بدست گرفت. اولین چیزی که باید می نوشت تاریخ زمان بود. او میدانست ساعت چند است اما به خاطر نمی آورد که امروز چه تاریخی است. بنابراین مجبور شد در صفحه ای که روز قبل آن را نوشته بود، به دنبال تاریخ روز قبل بگردد تا بتواند با استفاده از آن تاریخ آن روز را متوجه شود. به یاد می آورد که آن روز، پنجم اکتبر باشد چرا که به خاطر داشت تقویم تالار گریفیندور عدد پنج را به نمایش گذاشته بود اما با این حال برای اطمینان بیشتر به صفحات قبلی نیز نگاهی انداخت.

حدس رون درست بود و آن روز، پنجمین روز از اکتبرماه بود. با آنکه برای رون تاریخ و زمان هیچ وقت اهمیتی نداشت، اما خود را موظف به نوشتن آن می کرد. چرا که امید داشت اینگونه آن روز و اتفاق تبدیل به خاطره می شود و همیشه در زمان دقیق خود باقی می ماند.

به کاغذ خالی که تاریخ همان روز در بالای آن به چشم میخورد، نگاه کرد. وجودش را آماده کرد تا بتواند هرچه را در دل دارد را بر روی کاغذ ها بنویسد و وجود نا آرامش را تسکین بخشد.



پاسخ به: استادیوم آزادی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴ جمعه ۱۷ مهر ۱۳۹۴
#74

پرنتیس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۸ سه شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۴:۳۷ دوشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 14
آفلاین
پست سوم و آخر تیم "آستروث دیارا"

روز بازی،ورزشگاه آزادی!

از آن صبح هاي دل انگيز و كم نظيري بود كه دلت مي خواست زير بارش اشعه ي طلايي رنگ خورشيد، به عالم و آدم لبخند بزني؛ آن قدر كه فكر كنند ديوانه شده اي! ساعت ها تلاش پرندگان لانه ساز را تماشا كني و به همهمه ي پر شورشان گوش بسپاري...

با اين وجود براي مورگانا لي فاي، پيغمبره ي جهان زيرين، روز وحشتناكي بود! روزي فراموش نشدني، كه از آن به عنوان طولاني ترين بيست و چهار ساعت عمرش ياد مي كرد؛ اولين باري كه در ميدان مسابقه، سوار بر چوب دستي با حريفش بر سر تصاحب گوي زرين رقابت مي كرد.

با اين وجود نگراني مورگانا بابت نقشي كه در مسابقه بر عهده داشت، نبود. حتي به خاطر جستجوگر مقابلش كه يك پرنده بود هم نمي ترسيد. تمام وحشت ساحره در اعضاي تيمش خلاصه شده بود.

پيغمبره با صداي گرفته اي شبيه جيرجير در بود، رو به اعضاي تيمش گفت:
- خيلي خب! گوش كنين! ميخواستم بگم... پرنتيس، همين الان جاروي بلاتريكس رو بذار زمين... بگم كه تا چند دقيقه ي وارد زمين بازي مي شيم، جايي كه...
- مي ميريم!؟:worry:
- نه دراكو! چي ميگي براي خودت؟!
- براش سوْال پيش اومده خانوم لي فاي!اينطوري با بچه ي كنجكاو و باهوشي مثل پسر خوشگلم حرف مي زني؟!

مورگانا آهي كشيد و از بحث كردن با نارسيسا كه مانند جنگجويان قوم مغول مقابلش ايستاده بود، منصرف شد.
- جايي كه با اعضاي تيم حريف روبه رو ميشيم. بلاتريكس، تو و رودولف در مقابل هرميون گرينجر و جرج ويزلي بازي مي كنين...
- ميشه من فقط در مقابل هرميون بازي كنم؟
- رودولف... فقط... فقط بازي كن!:vay:

مورگانا با شنيدن صداي فرياد تماشاچياني كه تيم قرمز و طلايي گريفندور را تشويق مي كردند، با عجله ادامه داد:
- درمورد تو پرنتيس... فقط بايد مراقب سه تا حلقه ي كوچيكه پشت سرت باشي. بلا و پدرت جلوي بلاجر هارو مي گيرن و هيچ صدمه اي بهت نمي رسه!

بلاتريكس با چهره ي مهرباني شبيه خانم تنارديه ي مشهور، اداي اورا دراورد:
- هيچ صدمه اي بهت نمي رسه! مطمئن باش اونقد فسقلي هستي كه هيچ بازيكني حوصله ي اينكه بخواد تورو بزنه، نداره!

انتهاي جمله ي "گوهر بارِ خانم لستنارديه" ، در فرياد كاپيتان محو شد.
- آستروث ديارا به پيش!

سكوت وهمناكي ورزشگاه را دربرگرفت. تماشاچياني كه تا چند دقيقه ي پيش با شور و شوق مشغول تشويق كردن بودند، به طرز عجيبي ساكت شده و در آسمان به دنبال كلاغ مي گشتند. گزارشگري كه تا دقايق قبل با هيجان درحال گزارش دادن بود، با لكنت زبان سعي در تلفظ اسم تيم آن ها و هدايت بازي به مسير عادي اش داشت.

مورگانا تيمش را به سمت راست زمين هدايت كرد و نگاهي به تيم حريف انداخت. نفس عميقي كشيد و منتظر آغاز بازي شد. از ميان صداي ضربان قلبش، خنده هاي دراكو را مي شنيد كه طبق معمول ( و از سر حسادت!) لباس هاي زيباي ويزلي ها را مسخره مي كرد.

پيغمبره از گوشه ي چشم، حركت طلايي رنگي ديد و به سرعت به سمت آن پرواز كرد. تنها صحنه اي كه قبل از دور شدن به چشمش خورد، كوافل بود كه لحظه اي ميان آسمان و زمين معلق شد و بعد درميان دستان دراكو افتاد.

بيست دقيقه بعد!

مورگانا نمي دانست كه قلبش چگونه هنوز به تپيدن ادامه مي دهد و سكته ي ناقص و كامل را به صورت تركيبي نزده است. در اين بيست دقيقا اي كه برايش همچون يك عمر مي ماند، بلاتريكس را ديده بود كه وظيفه اش را به خوبي درمورد چماقش انجام داده است؛ با اين وجود تمام بازدارنده هارا به سمت دروازه بان كوچك فرستاده بود.
دروازه باني كه البته به جاي ايستادن مقابل دروازه ها، سرگرم گپ زدن با تماشاچيان خوش قيافه شده و بازي را كاملا از ياد برده بود.

یا نمی دانست چگونه از دست رودولف سكته نکرده که یارگیری تن به تن را با هرماینی انجام داده و اجازه می دهد او همه توپ ها را گل کند.

حتي آل مالفوی كه به ظاهر مظلومترين اعضاي تيم بودند، با اصرار نارسیسا همه توپ ها را به دراکو پاس داده تا پسر قند عسلشان گل بزند و ذوق کند. و البته نيازي به يادآوري نيست كه او يك گل هم نتوانست بزند.

ضربه ي نهائي زماني به سر پيغمبره ي تاريخ نويس وارد شد كه نگاهش به تابلوي امتيازات برخورد كرد:
تيم قرمز و طلايي گريفندور: ١40 امتياز
تيم آستروث ديارا:٠ امتياز

براي ساحره، صفر بدترين ناسزايي بود كه كسي مي توانست به او بگويد. امتياز صفر، مثل سطلي از معجون انرژي مثبت هكتور بر سرش فرو ريخت. دسته ي جارو را ميان دو دستش گرفت و با عصبانيت به فوكس نگريست.

يك لحظه درميان تماشاچيان، پوزخند تمسخر آميزي به چشمش خورد. چهره ي آشنايي بود كه به سرعت محو شد ولي مورگانا دوباره اميدش را در اوج نااميدي به دست آورد و از اين حرف هاي اميد بخش و اتفاقات خوبي كه براي همه ي شخصيت هاي اصلي مي افتد و منجر به پيروزي آن ها مي شود...

با اين وجود اتفاقي بعدي كه رخ داد، به ثمر رسيدن گل ديگري توسط مهاجمين گريفندور بود و بازی 150 به 0 شد!
پيغمبره به سختي از مقابل بلاجر خشمگيني جاخالي داد و چشمانش را به فوکس دوخت...فوکس که با توجه به ماهیتش حتی بدون جارو هم توانایی پرواز داشت،انگار که به دنبال چیزی پرواز میکرد...بله...آن چیز گوی زرین بود!
مورگانا تا این صحنه را دید،به سرعت پشت سر فوکس پرواز کرد...فوکس بسیار به گویی نزدیک بود،تنها چند میلی متر با گوی فاصله داشت و مورگانا دعا کرد که ای کاش معجزه ای رخ بدهد و فوکس به گوی نرسد...مورگانا پیغمبره بود و دعای پیغمبران سریعا اجابت میشد!پس در همان لحظه فوکس بنا به خاصیتش که یک ققنوس بود،ناگهان زمان مرگش فرا رسید و سوخت!

مورگانا که این صحنه را مشاهده کرد،بدون ذره ای تامل فرصت را غنیمت شمرد و به سمت گوی یورش برد ...دستانش را دراز کردو بدنش را کمی کش داد و...فریاد تماشاگران و گزارشگر بازی نشان از این داشت که مورگانا گوی را گرفته و تیم آستروث دیارا 150 امتیاز به دست آورده...و به این صورت بازی مساوی به پایان رسید!

اما اگر برایتان سوال است که مگر کوییدیچ هم مساوی میشود باید گفت که هرچیزی یک اولین دارد...و شما شاهد اولین بازی مساوی دار کویدییچ بودین!

پایان!



پاسخ به: استادیوم آزادی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۳ جمعه ۱۷ مهر ۱۳۹۴
#73

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۳۹:۱۵
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1112
آفلاین
پست دوم تیم "آستروث دیارا"


- من نشنیدم! چی گفتی؟

مورگانا به سمت بلاتریکس برگشت تا جواب او را بدهد.
- آستروث دیارا!
- اونو شنیدم، منظورم اینه که معنیش رو نفهمیدم!
- هووووف... معنی بدی نمیده به خودم قسم!
- فحش نیس یعنی؟!

ساحره ی بی چاره درحالی که موهای بلندش دسته دسته روی زمین می ریخت، جواب داد:
- من چرا باید یه فحش به عنوان اسم بذارم برای تیمم!؟
- آخه وزن و آهنگ کلمه جوریه که شبیهه فحشه!
- نخیرم، خیلی هم با مسماست! بعدا بهتون می گم... حالا بریم تیم رو توی فدراسیون ثبت کنیم؟!

مورگانا جوابی نگرفت. هر شش نفر مردد به پیغمبره خیره شده بودند و چیزی نمی گفتند اما به هر حال ساحره می دانست سکوت علامت رضاست، به همین خاطر لبخندی بر لبانش نقش بست!

روز بعد، فدراسیون کویدییچ!

مورگانا به همراه لوسیوس، نارسیسا، دراکو، پرنتیس، بلاتریکس و رودولف از صبح زود به فدراسیون آمده بوند تا اقدماتی که برای ثبت تیم و شرکت آن در لیگ کوییدیچ لازم بود، انجام دهند.
مورگانا که جلوتر از بقیه راه می رفت، مقابل در اتاقی که بر روی آن عبارت "رییس فدراسیون" حک شده بود، ایستاد. سپس رو به آن شیش نفر کرد و گفت:
- شما همین جا وایسین! من می رم ببینم شرایط تشکیل تیم و ثبت نام چیه و میام!

سپس مورگانا وارد اتاق رییس فدراسیون شد... اتاق مرلین کبیر!
همین که در اتاق را باز کرد، ساحره ای که مطمئنا یک حوری بود و این روزها نقش منشی مرلین را بازی می کرد، رو به روی او سبز شد. مورگانا با بی علاقگی نگاهی به ساحره که از اتاق خارج شد، انداخت و به سمت مرلین رفت.
- مرلین!
- مورگانا! از این طرفا؟!
- می خوام تیم بدم!

مرلین معطل نکرد؛ سریعا کاغذی را رو به روی مورگانا قرار داد و گفت:
- این شرایطشه... این چندتا کار رو انجام بده تا پرونده تیم کامل بشه و وارد مسابقات بشین!
- خیلی خب!

مورگانا این را گفت و بدون حرف یا حرکت اضافه ای از اتاق خارج شد. در حالی که سرش را در برگه فرو برده بود، به جمع مالفوی - لسترنج ها رسید.
- خب بچه ها، اینجا یه سری شرایط هست، اولیش سلامت جسمی! باید بریم زیر زمین، تست پزشکی بدیم و شفا دهنده ها سلامتی جسمیمون رو تایید کنن؛ پس پیش به سوی زیر زمین!

پنج دقیقه بعد،زیر زمین فدراسیون،بخش پزشکی!

مورگانا در حالی گوش هایش را گرفته بود تا از شدت جیغ و داد دراکو کر نشود، نارسیسا را به سراغ پسرک فرستاد تا او را آرام کند.

- مامان...مامان....اینا میخوان بهم سوزن بزنن! مامان کمک کن!
- نگران نباش دراکو، مامان همیشه پیشته! اوچکل موچکل خودمی تو! مهم اینه که زنده ای؛ اگه گریه نکنی برات جاروی آخرین مدل میخرم! منم دکتر بهم گفت رنگت پریده...ولی بلاخره بهش ثابت کردیم هیچیم نیس!

مورگانا در همین حین که فکر می کرد نارسیسا چگونه ثابت کرده رنگش نپریده، سریعا سرش را دزدید تا مورد اصابت طلسم بلاتریکس قرار نگیرد. بلاتریکس چند ثانیه پیش وارد اتاق معاینه شد بود؛ ولی حالا در حالی که با سرعت تمام دنبال شفا دهنده بدبختی می دوید وطلسم هایی به سمتش می فرستاد، فریاد زد:
- نه! منظورت چیه که یه تار از موهام رو باید بدم بهت تا با معجون آزمایشش کنی؟! من هر صبح شونصد ساعت خرج وز کردن دونه به دونه موهام می کنم! بعدا تویی که اصالتت معلوم نیس میخوای موی من رو بکنی؟! اگه مردی وایسا، فرار نکن!

مورگانا در حالی که سرش را به نشانه تاسف به حال شفا دهنده بدبخت تکان می داد، توجهش به اتاقی که در آن ساحره شفا دهنده ای درحال معاینه ی رودولف لسترنج بود، جلب شد!
- خب آخه خانوم دکتر، قربون اون روپوش خوشکلت بشم، من اینا رو نمی تونم از دستم بندازم! بابا چرا متوجه نیستی؟!اینا قمه ی خالی نیس، اینا دیگه تبدیل به دستم شده! دستم رو قطع کنم؟! چه گیری دادی به معاینه کف دستم حالا، جاهای بهتری هم هست برای معاینه!

آن طرف سالن، مورگانا لوسیوس مالفوی را در حالی که اطراف را می پایید، دید. جادوگر کیسه گالیونی از ردایش خارج کرد، آن را به سمت شفا دهنده گرفت و گفت:
- نظرت چیه من یه شونصد گالیون بهت بدم، تو هم بیخیال آزمایش اعتیاد گرفتن از من بشی؟!

مورگانا در حالی که تازه فهمیده بود چرا ذخیره مورفین گانت تمام شده، به انتهای سالن رسید؛ جایی که در آن پرنتیس و مرد تنومندی با لباس سفید شفادهندگی ایستاده بودند!
- آزمایش دی ان ای ماله مشنگاس، عزیز من! آخه چی کار داری پدر و مادرم کین اقای دکتر؟! شما وضعیت تاهلت رو بگو آشنا بشیم باهم!

مورگانا از این دیالوگ پرنتیس و همچنین چشمچران بودن او، مطمئن شد که ساحره دختر رودولف است و نیازی به آزمایش دی ان ای نبود! با این حال مورگانا دوباره خودش را شکر کرد که لازمه ی ورود به تیم کویدییچ، سلامت جسمی عنوان شده بود، نه سلامت روانی!

دو ساعت بعد،رو به روی دفتر رییس فدراسیون کویدییچ!

مورگانا نگاهی به شش عضو تیمش و پرونده ای که در دست داشت، انداخت. او تمام شرایط و مدارک لازم را برای معرفی و ثبت تیم داشت؛ غیر از یک قسمت! قسمتی که در آن می بایست پست بازیکنان را مشخص می کرد.
- اهم! خب، جلوی دروازبان اسم کی رو بنویسم؟!
- دروازبان چیه دیگه؟!
- دروازبان چیه؟! دروازبان چیه، رودولف؟! کویدییچ میدونی چیه اصلا؟! بازی کردی؟!
- هوووم...نع!
- واقعا؟! کی اینجا کوییدیچ بازی کرده اصلا؟!

به غیر از دراکو هیچکس دستش را بالا نیاورد.

- بازم خودم رو شکر که تو بازی کردی دراکو!
- آره، من یه بار سال دوم هاگ جستجوگر شدم... ولی خب ...میدونی ... هیچوقت نتونستم گوی زرین رو بگیرم!

مورگانا آب دهانش را قورت داد؛ وضع تیم از آنچه که فکر می کرد خراب تر بود!
- خب... دراکو، میخوای بذارمت مهاجم اصلا؟! ها؟! بهتره!
- اگه دراکو مهاجم باشه، منم باید مهاجم باشم تا از پسرم محافظت کنم...همچنین لوسیوس!
- خیلی خب، اسم شما سه نفر رو نوشتم برای مهاجم...مهاجمامون کامل شد!
- ام... مورگانا ... میگم منم ضربه زن میشم!
- مگه راگبیه رودولف؟! ضربه زن نداریم توی کویدییچ!
- خب من کی رو بزنم؟!
- نباید کسی رو بزنی که! ولی اگه دفاع باشی، می تونی بلاجرا رو با چماق بزنی!

رودولف با علاقه قمه هایش را تاب داد و پرسید:
- نمیشه با قمه بزنم؟!

مورگانا نفس عمیقی کشید و سعی کرد که آرامش خودش را حفظ کند.
- هوووف... نه رودولف! :vay:با چماق کارت رو راه بنداز حالا، گذاشتمت دفاع!
- مورگانا...اگه بحث زدنه، من می خوام دفاع بشم!
- بلا، نگران نباش، دوتا دفاع داره هر تیم؛ تو و رودولف دفاع، خوبه؟!
- ام... پس من چی مورا؟!
- تو، پرنتیس... الان پست جستجوگر خالیه و دروازبان، کدوم رو می خوای؟!

پرنتیس بسته ی خالی پاستیلش را زیر پا له کرد و جواب داد:
- من شونصد سال در جستجوی پدرم بودم کافیه، همون دروازبان!
- خب، پس منم جستجوگرم! اینم کامل شد، برم مدارک رو بدم به مرلین!

مورگانا بر روی پاشه پایش چرخید و به سمت اتاق مرلین رفت. مرلین همچنان در حال معاشرت با منشی اش بود اما همین که مورگانا پایش را داخل اتاق گذاشت، لبخند روی لبهایش خشک شد. صاف نشست و با لحنی رسمی رو به منشی اش گفت:
- خب... بقیه پرونده ها رو بعدا برسی می کنیم، می تونی بری!

منشی چشمکی به مرلین زد و از اتاق خارج شد. مورگانا به پوزخندی اکتفا کرد و بعد پرونده را روی میز گذاشت.
مرلین بدون آن که سرش را بالا بیاورد، شروع به برسی آن کرد. بعد از چند ثانیه، بالاخره پرونده را بست و رو به ساحره گفت:
- همه چی کامله! تیمتون ثبت شد، فردا هم برین استادیوم آزادی... اولین بازیتون فرداس!
- چی؟! همین فردا؟!
- نه، اون یکی فردا! امم... آره ... با تیم قرمز و طلایی گریفندور بازی دارین!

مورگانا ابتدا دهانش را باز کرد تا حرفی بزند اما پشیمان شد و ترجیح داد جروبحث نکند. تنها نگاهی به مرلین انداخت و از اتاق خارج شد.

- چی شد مورا؟!
- هیچی ... فردا بازی داریم!
- فردا؟!
- آره...بهتره بریم آماده شیم!




پاسخ به: استادیوم آزادی
پیام زده شده در: ۲۲:۲۶ جمعه ۱۷ مهر ۱۳۹۴
#72

مورگانا لی فای old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۶:۵۵ شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۴
از من دور شو جادوگر!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 403
آفلاین
پست اول تیم "آستروث دیارا"



مورگانا، سرگردان مانده بود وسط باغ سرسبزش و حیران دور خودش می چرخید. گشتن و گشتن و گشتن، آن هم تمام روز، بخصوص وقتی بی حاصل باشد، خستگی را در تن آدم جا می گذارد. مخصوصاً وقت هایی که قرار باشد دنبال چیز مهمی باشی؛ چیزی مثل تشکیل دادن یک تیم کوییدیچ!

حالا، بعد از تقریباً چهارده ساعت دنبال بازیکن گشتن، مورگانا احساس کرده بود شاید بهتر باشد بی خیال درست کردن تیم کوییدیچ شود؛ یا اینکه نهایتش، برود در تیم آقای جیگر خان وزیر الممالک، و عطای تیم تشکیل دادن را ببخشد به لقایش.
اولش فکر کرده بود که بی خیالِ جادوگرها، برود سراغ دخترهای خودش ، تیم "نمیسیا"هایش را بسازد ، قال قضیه را بکند و بیاندازد دور!
ولی...نمی شد خب!
نه وقتی که دخترهایش علاقه داشتند تقریباً همه کارها را خراب کنند و مورگانا هر چقدر هم که از این جور خرابکاری ها لذت می برد ، ابدا علاقه ای نداشت که با دست خودش، جلوی " او" گند بزند به لیگ کوییدیچ و بازی های متوالی! پس دخترهایش خود به خود خط می خوردند.

پا گذاشت روی جدول خیابان ساوت ورک لندن، و بی خیالِ نگاه ماگل هایی که با چشم های هشت تا یکی شده، زل زده بودند به پیغمبره عالم زیرین، مشغول مرور جریانات اخیری شد که از سر گذرانده بود؛ بی توجه به مسیری که دارد طی می کند.

یادش آمد که اول صبح، سراغ وینکی رفته بود. دوست داشت تیم ساحره ها را داشته باشد و وقتی آدم ساکن خانه ریدل باشد - حتی ساکن درخت هایش - قطعاً اول موجود مونثی که هر صبح به چشمش می خورد، وینکی است؛ و چه کسی گفته که جن ها نمی توانند کوییدیچ بازی کنند؟!
خب مورگانا با خیال راحت رفته بود سراغ وینکی و در ذهن پیغمبرانه اش، یک درصد هم فکر نمی کرد که پاسخ منفی بشنود.

- وینکی شرمنده اس. وینکی وارد کوییدیچ نشد.

مورگانا اصرار نکرد. می دانست برای بازی در کوییدیچ، باید از ته دل بخواهی.
فقط....
مورگانا راحت تر بود اگر رک و راست جواب نه می شنید تا اینکه چند ساعت بعد خبردار می شد وینکی وارد تیم دیگری شده است. احساس می کرد خواسته نشده... یا حتی بدتر....
تق!!!!

- هووووی چه خبرته! مگه نمی بینی منو؟
- اوه ببخشید مورگانا! عجله دارم، می خوام به تمرین برسم.
- کدوم تمرین، ورونیکا؟

ساحره اره به دست سرخ شد. از وقتی مورگانا به تیم خودش دعوتش کرده بود، دو ساعت نمی گذشت. ورونیکا به من من افتاد؛ انگار نگاه مورگانا قصد داشت روحش را سوراخ کند. چند قدم بیشتر دور نشده بود که ورونیکا دنبالش دوید.

- مورا من منظوری نداشتم. من واقعا نمی خواستم که... یعنی می دونی.... شلمرودی ها...
مورگانا مودبانه سعی داشت پوزخند نزند. "شملرود؟؟؟ کجای دنیا هست اصلا؟"
- فراموشش کن ورونیکا. گور بابای کوییدیچ!


یاد ریگولوس افتاد؛ انگار پاترونوسش هم مثل خودش من من می کرد.
- می دونی مورا.... ام... یه کوچولو دیر اومدی... فقط ده دقیقه... آخه می دونی... آرسینوس...


مورگانا سپر مدافع را محو کرده بود. نیازی نداشت چیز بیشتری بشنود. وقتی با دست شمرد، حدودا هشت نفر به او جواب رد داده بودند؛ چیزی بیشتر از یک تیم کوییدیچ! در چاله آب به تصویر خودش پوزخند زد. قصد داشت بیشتر فکر کند و حتی فحش بدهد، دور از گوش های ارباب و هر بنی بشر دیگری.
ولی صداها مانعش شدند!
خوب که نگاه کرد، نزدیک درب پشتی قصر مالفوی ها بود. عمارت اربابی سابق. چرا؟ چطور؟ با کدام منظور به اینجا رسیده بود؟
نمی دانست.

ولی برایش عجیب بود که مالفوی ها، با آن اصالت، با آن همه ادعا، با آن همه، افاده، جوری فریاد و فغان کنند که آبروی اجتماعی شان، بیرون قصر چند متری ( شاید هم چند هزار متری) به خطر بیافتد.
ولی خب مورگانا پیغمبره بود! پیغمبرها و پیغمبره ها اساساً محرم اسرار محسوب میشوند. مورگانا با توجه به طلسم نشان شوم که هنوز روی این قصر پایدار بود برای ورود مشکلی نداشت. ولی... خب توقع این را هم نداشت که به محض گذشتن از درب داخلی مجبور شود تا کمر خم شود!

خب شما هم اگر بودید همینکار را می کردید. هیچکس علاقه ندارد سیبل متحرک یکی از قمه های رودولف باشد.
- آهااااای اینجا چه خبره؟ خجالت بکشید!! توبه کنید. صداتون حتی از قصرتونم رد شده.

نارسیسا زد روی صورتش!
- بیرون قصر؟ الهی ریز ریز شی بلا! آبرومونو بردی!
- به من چه هویج خانم! شوهر تو شروع کرد به پز دادن.

گیس کشی دو خواهر، روی مورگانا کوچکترین اثری نداشت. نه وقتی صورت پرنتیس را کبود می دید. وقتی او را در آغوش کشید تازه متوجه وضع اسف بار تالار ورودی قصر شد.
- ببینم چه خبره؟ جنگ جهانی سوم راه انداختید؟
- چی چی سوم؟
- هیچی، ولش کن لوسیوس! تو عقلت به این چیزا نمی رسه. ولی جدا جریان چیه؟

رودولف پشت چشمی نازک کرد که برای ابروهای کلفت و شکم کلفت ترش، به هیچ وجه برازنده نبود.
- از این باجناق تسترال زاده ام بپرس! یه جووووری میگه اموال ما زندگی ما انگار لسترنج ها تو چادر زندگی می کردن.
- نه توی کوه بودین. نمیدونم کی تو سرتون کرده که شما اصلین. آخه توی شکم گنده با این خالکوبی های.... من عارم میاد بگم...

حرف های لوسیوس با پرتاب یک قمه قطع شد. قمه به مقصدش که شکم نداشته لوسیوس مالفوی بود نرسید، اما حباب فکر مورگانا را پاره کرد.
- وایسین!

رودولف به مورگانا چشمک زد.
- چیه می خوای جذابیت منو رو کنی؟

مورگانا خنده ملایمی سر داد
- شاید یه چیزی تو همین مایه ها. ببینم مگه شما نمی گید از اون یکی بهترید؟

هر دو باجناق بی آنکه خواسته باشند، همزمان حرف زدند.
- معلومه که هستیم!
- خب پس ثابتش کنید.

بلا اخمی کرد.
- چطوری؟
- با کوییدیچ! به دیگری نشون بدید چیزی ازش کم ندارید. ما می تونیم یک تیم کامل باشیم.
- ما یعنی دقیقا کی؟

مورگانا با دست شمرد:
- من، پرتنیس. نارسیسا، بلا، لوسیوس، دراکو و رودولف!
نارسیسا یک قدم جلو آمد.
- تو؟ چرا تو؟
- بله من! به چند دلیل! اولاً پیشنهادش مال من بود. دوما شما یه داور بی طرف می خواید که بهتون بگه کی برتر بود و سوما شماها شش نفرید!

کسی پاسخی نداشت جز دراکو با سوال نسبتا مناسبش!
- اسم تیمو چی بذاریم!

گل های بنفشی اطراف پیغمبره رویید و باعث شد او لبخند بزند.
- آستروث دیارا!
- چی چی یارا؟
- دیارا رودولف! آستروث دیارا‍! دور شو جادوگر. درسته هم تیمی هستیم ولی به من نزدیک نشو!

پرتنیس که دور از بلا و زیر سایه چتر دست های مورگانا ایستاده بود، پرسید:
- معنی اش چیه؟

پاسخ مورگانا آهسته تر از آن بود که شنیده شود...


تصویر کوچک شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.


پاسخ به: استادیوم آزادی
پیام زده شده در: ۰:۲۲ چهارشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۴
#71

رون ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۸ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۴:۴۹:۱۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 729
آفلاین
با عرض سلام و خستهننباشيد...
به اطلاع ميرسانيم تيم قرمز و طلايي گريفيندور از توانايي محفلي اش استفاده ميكند...



پاسخ به: استادیوم آزادی
پیام زده شده در: ۰:۱۷ شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۴
#70

مورگانا لی فای old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۶:۵۵ شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۴
از من دور شو جادوگر!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 403
آفلاین
تیم آستروث دیارا از توانایی ملیت هافلپاف استفاده میکنه!


تصویر کوچک شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.


پاسخ به: استادیوم آزادی
پیام زده شده در: ۲۲:۱۸ جمعه ۱۰ مهر ۱۳۹۴
#69

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۰:۵۹:۴۸ جمعه ۲۸ دی ۱۳۹۷
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 702
آفلاین
هفته اول جام جهانی کوییدیچ


آستروث دیارا - تیم قرمز و طلایی گریفیندور

زمان: از ساعت 00:01 روز شنبه، 1394/07/11 تا ساعت 23:59 روز جمعه 1394/07/17

* قبل از شروع مسابقه قوانین را به دقت مطالعه کنید.


? so what







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.