هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۱:۱۶:۲۲ چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۹
#35

هافلپاف، محفل ققنوس

آموس دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۰ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۳۵:۳۲
از بچم فاصله بگیر!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مترجم
محفل ققنوس
پیام: 67
آفلاین
- آها قرص!

آموس اینو گفت و بعد جیباشو گشت.
- این که سمعکه، برای کتی برداشتم، این لنزا هم برا لاوندره... این ویلچر هم واسه آلنیس...

حتی مرلین هم نمیدونست ویلچر به اون بزرگی، چجوری توی جیب آموس جا شده.
همچنان که آموس زور میزد تا ویلچر رو از جیبش بیاره بیرون، صدای قرچ قروچی اومد.

- به امید خودمان استخوانهایت بودند؟
- نه، من استخونام کاملا سالمن. این قرصا بودن.

اگه این حرف رو به کسی غیر از مرلین گفته بود، شاید باور میکرد؛ ولی خب، طرف صحبت آموس، مرلین بود که همه چیزو میدونست.
مرلین به آموس نگاه کرد که چند تا قرص از جیبش درآورد و بهش داد.
- میشه پونصد گالیون.
- پانصد گالیون؟! دوتا قرص را میدهی پانصد گالیون؟
- اگه این کارو نکنم که از زیر خرج زندگی در نمیام. شهریه سدریک، چشم و هم چشمی زن، دوا و درمون خودم. دلت میاد مرلین؟

مرلین یه نگاهی بهش کرد؛ نه، دلش نمیومد. از جیبش پونصد گالیون در آورد و بهش داد.
- بیا، این...

ولی آموس رفته بود. به محض اینکه پول با دستش تماس پیدا کرد، غیبش زد. مرلین زیر لبی غر غری کرد و تو فکر اینکه چطور یه پیرمرد با دیسک کمرش میتونه اینقد سریع بدوه، داد زد:
- بعدی.


گاد آو دوئل

با عصا


پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۱۶:۱۲:۲۱ یکشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۹
#34

گریفیندور، محفل ققنوس

لاوندر براون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۸ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۸:۵۷:۰۲
از عشق من دور شو!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 194
آفلاین
یک جای دیگر

-عمو مرلین عمو مرلین!

مرلین سرش را خم کرد تا دخترک ساحره کوچولویی را ببیند.
-بله فرزندکم؟
-عمو مرلین! آرزو منم برآورده میکنی؟
-بله فرزندم!

مرلین لحظه ای صبر کرد تا یادش بیاید آرزو چیست.
-بگو آرزویت را فرزندم!
-عمو مرلین میشه یه جفت بال بدین به من؟

ده ثانیه بعد، دخترکی جلوی مرلین ایستاده بود، و دوتا باله ماهی از پهلوهایش زده بود بیرون.
-اوهو اوهو اوهو! ازت بدم میاد عمو مرلین!

مرلین دچار شکستگی قلب شد. راه افتاد تا درمانی برای خودش بیابد.

-عه دامبلدور!
-من دامبلدور نیستم آموس دیگوری! من مرلینم!
-خب چرا ناراحتی؟
-فراموشی گرفتم...
-ای وای! بیا از این قرصای من بخور خوب بشی!

مرلین ذوق کرد.
-بده من یکی از اونا رو!
-یکی از چیا رو؟
-یکی از قرصا رودیگه!
-قرص چیه دیگه؟
-ای فرومایه!




تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۱۵:۳۶ پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۹
#33

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۳:۱۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6263
آفلاین
خلاصه:

مرلین به علت کهولت سن، آرزوهای ملت رو اشتباهی برآورده می‌کنه. الان تام رو تبدیل به سوسک حموم کرده. تام با برخورد با یکی از معجون های هکتور سوسک بسیار بزرگی می شه.

..........................

-اهو اهو اهو اهو...

اگلانتاین از فاصله چند متری تقریبا فریاد کشید.
-حالا غصه نخور. سوسک هم یه موجوده دیگه.

در واقع، چهره جدید تام برای اگلانتاین بسیار منزجر کننده بود... ولی اگلانتاین از ترس مجبور بود با این سوسک جدید کنار بیاید.
به سختی به خودش دل و جرات داد و جلو رفت. دستش را بلند کرد تا ضربه ای دوستانه به شانه های تام زده و او را تسلی بدهد.
گریه تام قطع شد.
-می خوای بزنی؟

اگلانتاین دو قدم عقب رفت.
-من خیلی اشتباه بکنم که قصد چنین کاری داشته باشم. می گما... اون شاخکته پشت کمر من؟... می شه بکشیش کنار؟ مورمورم می شه.

تام دوباره زد زیر گریه!
-کسی نمی خواد کوچکترین تماسی با من داشته باشه. ارباب اگه منو اینجوری ببینن چه فکری می کنن؟ گابریل از صبح خودشو تو اتاقش حبس کرده. ساعتی یه بار دستشو از لای در میاره بیرون و یه اسپری به طرف من می پاشه و می ره تو. سعی کردم زندگی جدیدمو بپذیرم و برم توی چاه فاضلاب. ولی گنده بودم و نتونستم! این چه زندگییه که مرلین برای من درست کرد؟




پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۱۴:۱۸ پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۹
#32

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۰۹:۳۱ سه شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۹
از وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 345
آفلاین
-معجون دونه دونه. معجون سی و سه دونه!

تام با انزجار به معجون های رشد مو، که در واقع مو را کچل میکرد، هکتور که در شامپو ها ریخته میشد نگاه میکرد.آب حمام باز مانده بود و معجون های هکتور روی زمین میریخت. معجون ها روی زمین به صورت مواج به سمت فاضلاب میرفت و رنگش ثانیه به ثانیه تغییر میکرد.
-حالا نوبت معجون رفع سفیدی موئه.دو سی سی... نه تموم معجونو میریزم تو شامپو.

کار مخلوص معجون ها با شامپو تمام شد و شروع به شستن مویش با آن کرد. حمام کردن هکتور به راستی خسته کننده بود و برای یک سوسک چندان جذابیتی نداشت. تام طبق غریزه سوسکیش به سمت آشپزخانه خانه ریدل کرد تا چیزی برای خوردن گیر بیاورد. ناگهان معجون های هکتور به دو پایش رسید و دو پایش را قطع کرد. طبق قریضه سوسکیش متوجه شد که آنجا جای ماندن نیست. بالش را باز کرد و پرواز کرد اما هکتور سوسک را دید.
-جیییییغ. سوسک بالدار.

هکتور شیشه های معجونش را به سمت تام پرتاب میکرد و تام هم طبق معمول با پرواز از شیشه ها جا خالی میداد. سوسک بودن هم چندان بد نبود. حداقل از شر معجون های هکتور در امان میماند!
اما غرور کاذب کار دستش داد. معجونی بالاخره به تام برخورد کرد و در گوشه حمام ولو شد. کوفتگی را در بدنش احساس کرد و سعی کرد با چهار پای باقیمانده اش بلند شود اما سرش به سقف برخورد کرد. در زیر پایش هکتور را میدید که سعی میکرد از دست سوسک فرار کند. او انقدر بزرگ شده بود که میتوانست هکتور را زیر پایش له کند.



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۲۳:۰۰ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
#31

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۳:۱۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6263
آفلاین
تام شوخی کرده بود! یا حداقل تصمیمش قطعی نبود. مرلین باید به او فرصت می داد.
ولی نداد!
در یک چشم به هم زدن، تام تبدیل به سوسک حمام شد. از نوع بسیار درشت و زشت و پرواز کننده اش.

مرلین که از نتیجه کارش بسیار راضی بود، تام را به سمت حمام ریدل ها هدایت کرد.

تام طبق رسم سوسک ها از زیر میز ها و گوشه دیوارها حرکت می کرد. هر چند لحظه یکبار متوقف می شد و ناگهان دوباره می دوید. خودش هم نمی دانست چرا این کار را می کند. غرایز سوسکی اش بکار افتاده بود.

همانطور که می رفت، صدای آوازی به گوشش خورد.
-کف می پاشم و کف می پاشم...رو سر هکولو کف می پاشم. خالی می کنم و خالی می کنم. کل شامپوها رو خالی می کنم! تا معجونای من هست، کی از این شامپوها استفاده می کنه؟

هکتور در حالی که سر تا پایش، غرق در کف شده بود، شامپوها را با معجون های رنگارنگش پر می کرد.


تام با قیافه زشت و قهوه ای و منزجرکننده اش در گوشه ای از حمام ایستاده بود.




پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۲۳:۱۵ دوشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۹
#30

مروپ گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۷:۴۳:۲۷ دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۹
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 407
آفلاین
تام به مغزش فشار آورد. بسیار فشار آورد! به عبارت دیگر مغزش را از جمجمه اش در آورد و با انبر دست فشارش داد، سپس آن را زیر دستگاه پرس قرار داد اما مغزش ترکید و تام تبدیل به روحی بی مغز شد!

ندایی آسمانی از مثلث قائم الزاویه ای به گوش تام رسید.
-شرم بر تو ای تام! حال که بی مغز گشته ای دیگر استحقاق دیدن ما را نداری.

تام که به خاطر نرسیدن به رویایش دچار شکست روحی شده بود و روحش در نقاطی ترک برداشته بود، با افسردگی به بارگاه مرلین بازگشت.

-پدرام...اهم اهم...تام ای پسر لینی جاگسن، آیا فیثاغورس را یافتی؟
-آره ولی مغز نداشتم باهام کات کرد...درک نکرد که معلولیت محدودیت نیست!
-آه...پس باید تا ابد به شکل روحی سرگردان در جهان بمانی!
-نه تو رو مرلین!
-ما را به خودمان قسم نده مردک.
-شرمنده...حالا نمیشه در راه رضای خودت جسمم رو بهم برگردونی؟
-خیر...جسمت را کنار خیابان بساط کردیم و هر تیکه ات را به یک نفر فروختیم تا بزنیم به زخم بارگاهمان. حالا اگر دوباره جسمی فانی می خواهی تنها یک راه برایت داریم و آن این است که رضایت دهی به یک موجود غیر انسانی تبدیلت کنیم.

چاره ای نداشت. تصمیم گرفت خوب تفکر کند تا به موجود مفیدی تبدیل شود! موجودی بسیار مفید!
-سوسک حموم چطوره؟




پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۱۵:۰۹ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
#29

ربکا لاک‌وود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۲۷ چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹
از هرجایی که تاریکه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 315
آفلاین
تام رفت و رفت و رفت و رفت...
-خب؟

خب بعد از اینکه خیلی رفت (!)، راه مثلثی رو پیدا کرد.
روی تابلوی کنار جاده نوشته بود:
نقل قول:
سلام به تو ای ریاضیدان جوان! به جاده مثلثی خوش آمدی!


تام جلوتر رفت.
نقل قول:
برای اینکه بتونی راه رو پیدا کنی و دقیق و درست قدم برداری، پیشنهاد میکنم سوال زیر رو حل کنی و برای غوسی‌جون بفرستی!

-غوسی جون کیه دقیقا؟

تابلو به حرف آمد:
نقل قول:
ریاضیدان جوان! غوثی مخفف فیثاغورسه! آخه کی حوصله داره اسمشو بگه!

-خب، سوال چیه؟

نقل قول:
تصویر کوچک شده

-جناب یه سوال داشتم! مطمئنی این سوال مثلثاته؟

نقل قول:
بله کاملا! اگه شک داری می‌تونی این رو حل کنی!
تصویر کوچک شده

-عااامممم، همون سوال قبلی بهتره!

تام کنار تابلو نشست و مشغول حل سوالات شد.
آیا می‌توانست زود حل‌شان کند؟
اصلا آیا می‌شد حل‌شان کرد؟


My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۲:۱۶ چهارشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
#28

گریفیندور، محفل ققنوس

فلور دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۱ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۲۲:۳۶
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 167
آفلاین
تام در آن ناکجا آباد ارواح به دنبال فیثاغورث می گشت .

_ عجب اشتباهی کردم حرف این مرلینو باور کردم . حالا از کجا فیثاغورثو پیدا کنم.

تام همین طور جلو می رفت و خودش را سرزنش می کرد تا اینکه به پیرمردی با ریش بلند و قدی متوسط برخورد .

تام با خوشحالی جلو رفت و پرسید

_شما فیثاغورث هستید ؟

_ خیر فرزندم . من مندلیف شیمی دان بزرگ و مخترع جدول تناوبی هستم.

_ جدول تناوبی دیگه چیه ؟ شما فیثاغورثو ندیدین؟

_ خیر ندیده ام.

تام بار دیگر به جستجو پرداخت تا اینکه این بار به پیرمرد دیگری رسید با قدی بلند و ظاهری آراسته .

_شما فیثاغورثید؟

_ خیر جوان .من ادیسون هستم مخترع لامپ و کاشف برق با بیش از ....

_ ببخشید شما فیثاغورثو ندیدین ؟

ادیسون از اینکه او وسط حرفش پریده بود بسیار ناراحت شد و او را تنها گذاشت و رفت .

تام هنوز تسلیم نشده بود اما وقت داشت همین طور سپری می شد تا اینکه این بار به پیرمردی با ظاهری عجیب برخورد.

_ شما فیثاغورثی ؟

_ نه پسر جان . من آلبرت انیشتین فیزیکدان و ریاضیدان بزرگ معاصرم . برای چه دنیال فیثاغورث میگردی ؟

تام بسیار خوشحال شد زیرا بالاخره توانسته بود به ریاضیدان ها برسد.

_ برای نجات . شما نمی دونی کجاست ؟

_ معلوم است پسرم . باید جاده ای با مثلث های قائم الزاویه را دنبال کنی ، اما فکر نمی کنم او به درد نجات بخورد.

_ باشه .ممنون

تام به سرعت به دنبال راه های مثلثی رفت.


Happiness cannot be found But it can be made


پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۲۰:۲۵ دوشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۹
#27

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۴۰:۱۲
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 534
آفلاین
مرلین همانطور که در فکر مراجعی دیگر بود به سمت جایگاهش رفت و روی آن نشست.

- مرلین‌گاه که میگن اینجاست؟

تام که به قصد قضای حاجت به دنبال مرلین‌گاه می‌گشت، وارد بارگاه ملکوتی شد.

- سلام فرزند! اگه منظورت محل سکونت مرلینه. همینجاست. ولی اون مرلین‌گاه دوتا فرعی پایین تره!

تام کمی فکر کرد، او می‌توانست خود را تا بعد از برآورده شدن آرزویش نگه دارد.
- خب... ببین پیغمبر، آرزو برآورده می‌کنی؟
- مرلین هستم. بله فرزند.
- هر چی باشه؟
- بله.
- هرچیِ هرچی؟!
- بله.
- من میخوام فیثاغورت رو ببینم.
- میشه یه لحظه تکان نخوری فرزند؟
- نه! داره میریزه.
- باشد. فیثاغورث...

مرلین نام فیثاغورث را گفت و لحظه ای به خلسه رفت.
- آرزویت برآورده شد!

تام لحظه ای لرزشی احساس کرد... دیگر احساس عجله نمی‌کرد. کلا چیزی احساس نمی‌کرد.
- مگه قرار نبود فیثاغورث بیاد اینجا؟
- قرار بود فیثاغورث را ببینی دیگر، حالا در عالم ملکوت این کار را انجام بده. فقط بگم اگر تا فردا نیابیش همینجور خواهی ماند.
- مرلین!

تام فریاد زد. اما دیگر مرلینی آنجا نبود. حالا باید به دنبال فیثاغورث در عالم ملکوت می‌گشت؛ یا روح باقی می‌ماند!


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۱۵ ۲۰:۳۱:۴۴

آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۱۹:۳۷ دوشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۹
#26

مروپ گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۷:۴۳:۲۷ دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۹
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 407
آفلاین
خلاصه:

مرلین به علت کهولت سن، آرزوهای ملت رو چپکی برآورده می‌کنه. حالا باعث شده که مردم کشور پرتغال عاشق لرد سیاه بشن!
* * *


یک ماه پس از زندگی مشترک با رونالدو!

-ما طلاق می خواهیم آقای قاضی. این آقا بیشتر از آنکه به ما توجه کند به فوتبالش توجه می کند. مدام با توپ طلایش به ما فخر می فروشد و آنقدر خسیس است که توپ طلایش را برای افزودن به هورکراکس هایمان به ما نمی دهد. حتی گاهی سر مبارک ما را با توپ فوتبال اشتباه می گیرد!

رونالدو با ناامیدی نگاهی ملتمسانه به لرد سیاه انداخت.
-نرو سمیه...چیز...نرو لرد سیاه، اگر تو بری شمعدونی ها دق می کنن!

رونالدو انتظار داشت که با این جمله لرد را بسیار تحت تاثیر قرار دهد.

-خب دق کنن ملعون...به ما چه؟!
-

اما نتوانست...به هر حال زندگی مشترک یک ماهه برای شناخت افراد کافی نیست!

لرد با چمدانی به سمت خانه ریدل ها به راه افتاد.

بارگاه مرلین

مرلین که در این یک ماه گذشته بابت پیوند بسیار موفقی که رقم زده بود بارها به خود آفرین گفته بود منتظر مراجعه کننده بعدی بود.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.