هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۲۳:۴۵ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
#20

اسلیترین

الکسیا والکین بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۸:۵۱ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۲۵:۱۱
از راه دور اومدم...چه پر امید‌ اومدم...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 6
آفلاین
در همین لحظه مروپ که از دست کار های مرلین صبرش به سر آمده بود در عالم ناخوداگاه فریاد ملکوتی بلندی بر سر مرلین کشید با این مضمون:
مگه من نگفتم کاری کن که پسرم عاشق پرتغال بشه؟؟!

مرلین که در خواب به سر میبرد با شنیدن این فریاد قیمه هایش با ماست هایش قاطی شد و به طرز شک زده ای از خواب پرید و از آنجایی که خیلی هول شده بود خیلی ناگهانی آرزویی ک شنیده بود را بر آورده کرد. اما...

(مرلین در بارگاه):

آ او...یه مشکلی پیش اومده..ولی عیب نداره ظاهرا کاریش نمیشه کرد...فعلا بگیریم بخوابیم تا ببینیم چی میشه.

****

- پسرم حالا بیا اینو یه امتحانی بکن مطمئنم که...

هنوز حرف مروپ تمام نشده بود که چشمان لرد به پرتقال در دست مادرش افتاد که لحظه به لحظه به او نزدیکتر میشد.گویی ناگهان لرد دنیا را از زاویه ای دیگر میدید.رنگ نارنجی اش در میان فضای نیمه تاریک اتاق همچون فانوس نارنجی درخشانی جلوه میکرد و دانه های سیاه ریز روی پوستش همچون ستارگان خاموشی بر آسمانی روشن بود.چشمان لرد با دیدن پرتقال برق زد.

مروپ که این برق را در چشمان لرد دیده بود گفت:
مطمئنی هنوزم پرتقال نمیخوای؟

لرد جوری با چشمان حیرت زده به پرتقال خیره شده بود که انگار به سنگ رستاخیز مینگرد گفت:

این چه حرفیست میزنید مادر جان؟نگاه کنید به سبز اسلیترینی برگ هایش که چگونه با این نارنجی آتشین پوسته اش در جنگ است و آن شاخه ی ریز بالای برگ...آه...همچون چوبدستی که برای طلسم مرگ نشانه رفته باشد...

و در همین هنگام بود که پیش چشمان (وات د هل) گونه ی مروپ در پس زمینه آهنگ بیکلام آنشرلی پلی شد و لرد همچنان که با احساس سخن میگفت سعی داشت از طرفی این موج بزرگ احساسات تاریکی اش را با فشردن دم نجینی که در کنارش چمبره زده بود تخلیه کند.

- فسسسسسس!فسسسسسسس!(عااااااخخخخخ دمم له شدددد ارباب تو رو خدا آرومتر)

- پسرم چت شد یه دفعه؟حداقل به نجینی رحم کن ناقصش کردی.

لرد پرتغال را همچون جواهری با ارزش از دست مادر گرفت و با حالتی که اصلا از او بر نمی آمد چشمانش را بست و پرتغال را بویید.

- جلل مرلین!...مانده ام کدام تسترالی میتواند زیبایی این شاهکار خلقت مرلین را توصیف کند!این چنین اتشین و اینچنین ویرانگر...بوی اصالت را میتوانم از بند بند وجودش حس کنم.

نجینی:فسسسسس(اععععععععع)

مروپ پس از چندی بهت زدگی،بلاخره موتور ذهنش به جنبش افتاد و روشن شد و وقتی ساعتی پیش گفتگویش با مرلین را به خاطر آورد گفت:مگه دستم بهت نرسه مرلین.کاری میکنم که آرزو کنی کاش خربزه با عسل خورده بودی!

هرچند دیگر دیر شده بود اما باید تمام تلاشش را برای حفظ اباهت و هویت لرد به عنوان یک مادر به کار میبرد.پس لبخندی زد و با حالتی توام با ناامیدی و تظاهر به ناباوری خنده ی ریزی کرد و گفت:

قربون پسرم برم که اینقدر شوخه.حالا بده پرتغالتو برات پوست بگیرم...

نجینی:فسسسسسسسسسسس(اعععععععععع)

لرد بی توجه به فس فس های پیاپی نجینی از دُم درد گفت:
من از شما‌ متعجبم که اینطوری درباره عزیز دلمان حرف میزنید مادر چطور میتوانید اینقدر بی انصاف باشید؟دستور میدهیم همین حالا برای  پرتغالمان صندلی مخصوص بیاورند و در سالن اصلی در کنار صندلی ما بگذارند.

- چی داری میگی پسرم؟اخه صندلی برای یه پرتغال به چه دردی میخوره؟این شوخی رو لطفا تمومش کن!

- میخواهیم نامزد زیبایمان را به یارانمان معرفی کنیم.ضمنا دستور میدهیم که یک شنل سیاه درخور بانو پرتغالمان بدوزند و در نشان دادن تاریکی و سیاهی در دوختش کم نگذارند.

-
نجینی:اعععععععععععععععع

- ببخشید که این حرف را میزنم مادرجان اما اگر میشود لحظاتی مارا با پرتغالمان تنها بگذارید میخواهیم درباره آینده با ایشان صحبت کنیم

سپس کوسنی از مخمل سیاه ظاهر کرد و دم نجینی را رها کرد تا دو دستی پرتقال را روی کوسن بگذارد.

نجینی که احساس رهایی میکرد به سرعت خزید و زیر یکی از میزها پنهان شد تا در آنجا یک فکری به حال دم بی نوایش بکند.

و اینگونه بود که بانو مروپ با حالتی سردرگم و چشمانی حیرت زده بدون آنکه چیزی بگوید از اتاق خارج شد.

***

- آر یو سیریوس؟

- چطور جرعت میکنی به مادر ارباب بگی سیریوس؟!

- عه نه..منظورم اینه که واقعا؟

- نه پس خواستم دور هم بخندیم.یعنی تو فکر میکنی من اینقدر بیکارم الکسیا؟

-

الکسیا دیگر حرفی نداشت.درواقع همه سکوت کرده بودند.هیچکس باورش نمیشد که همچین چیزی واقعیت داشته باشد.چون اصولا لرد عاشق نمیشد چه برسد عاشق یک نوع میوه آنهم نه سبز،نه سیاه،بلکه نارنجی!

- بله،واقعا!

این صدای رابستن بود که تازه وارد اتاق شده بود و پشت سرش رابستن نیز وارد شده و در را بسته بود.

-تازه ارباب از ما خواستن که یه صندلی مخصوص با تشک نرم گلدوزی شده و یک ردای سیاه در خور یک مرگخوار بانوی محترم تهیه کنیم!

- درست شنیدم؟

این صدای سالازار اسلیترین بود که ناگهان از نا‌کجا آبادی پشت سرشان ظاهر شده بود.
مروپ:بله متاسفانه جناب سالازار.ایشون از یه...

- نمیخواهد برایمان توضیح دهی!خودمان در جریانیم.دلیل پرسشمان هم این بود که صداقت اسلیترینیتان را بسنجیم فرزندان!و یک نکته ی دیگر...کسی میداند این دختر کجاست؟

- کدوم دختر؟

- همین دخترک مو فرفری بلاتریکس

کراب با ناراحتی پاسخ داد:
از وقتی موضوع رو فهمیده غیبش زده فقط آخرین باری ک دیدمش اینقدر عصبانی بود که داشت رو یه ظرف میوه پشت سر هم کروشیو میزد.ولی من واقعا دلم واسه اون موزا سوخت.

همگی سکوت کردند.این چنین شرایط شلغم شوربایی کم پیش می آمد.چگونه باید ارباب را از این حالت عجیب نجات میدادند؟چه کسی میتوانست؟




پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۲۰:۱۰ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
#19

اسلیترین، مرگخواران

پروفسور بینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲:۵۳:۲۱
از توی دیوار
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 13
آفلاین
لرد سیاه نگاهی به شیء نارنجی رنگی که در دست مادرش بود انداخت. قبلا همچین شیئی ندیده بود. نمی دانست به چه دردی می خورد. به همین دلیل فقط به نگاه کردنی به آن بسنده کرد.

- عزیزدل مامان! بیا میوه بخور مامانی فدات بشه. میوه بخور گوشت شه بچسبه به تنت.

با شنیدن کلمه میوه، رعشه ای به لرد سیاه دست داد. او هیچگاه از میوه ها خوشش نیامده بود. در حقیقت او از میوه ها متنفر بود. نگاه متنفرانه ای به میوه انداخت و غرولند کنان گفت:
- از جلو چشممون ببرش اونور! ما هیچوقت تن به ذلت خوردن میوه نمیدیم!
- ولی عزیز دل مامان... میوه ست. واسه بدنت خوبه، مفیده برات. بخور مامان قربونت شه.
- نه! ما هرگز میوه نمی خوریم.

لرد سیاه این جمله را گفت و سرش را برگرداند. از کودکی هیچ علاقه ای به میوه جات نداشت. نه که نخواهد، نمی توانست! به نظرش خوردن میوه امری بیهوده و بی دلیل بود. خوردن چیزی آبکی... .
- اوق...
- چی شدی مامان؟ چرا حالت به هم خورد؟ چرا سبز شدی؟
- خوبیم مامان!

با تصور آب و هر چیز آبکی دیگری، حالت تهوع به او دست داده بود. او حتی آب هم نمی خورد! فقط چایی!

- قند عسل مامان؟
- گفتیم که! میوه نمی خوریم!

مروپ با دیدن قیافه پسرش، یواش یواش به صحت و سقم جادوهای مرلین شک کرد. نکند او واقعا نمی توانست هیچ جادویی را برآورده سازد. نکند او شیادی بیش نبود؟ چه کلاه گنده ای سرش رفته بود... .

- اون دیگه چیه؟
- چی؟
- اون! اون چیز سبزِ گردالی!

مروپ نگاهی به سبد میوه انداخت. منظور پسرش، آلوچه بود! اصلا نمی دانست کِی آن را داخل سبد گذاشته بود.

- اونو میخوایم!
- آلوچه؟
- آره!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۱۶:۵۳:۰۶ جمعه ۸ آذر ۱۳۹۸
#18

ریونکلاو

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷:۵۸ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۳۴:۲۹
از غار زیر سایه ژیپراده
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 74
آفلاین
مروپ بعد از جواب مرلین، به زور لبخندی زد و از بارگاه مرلین بیرون آمد. در راه، مروپ به لرد و آرزویی که درباره او کرده بود، فکر میکرد؛ ملاقه را در دستانش میچرخاند و به میوه هایی که قرار بود به فرزندش بدهد فکرمیکرد.
-اگه عزیز مامان عاشق خرمالوها بشه، به رودولف میگم چهارتا درخت خرمالو بکاره! اونم توی گلدون، کنج اتاق عزیز مامان!

مروپ با این فکر، افکار منفور دیگری به ذهنش رسید.
-اگه دلبند مامان از میوه ها خوشش نیاد چی؟ اگه از همون دوتا میوه ای هم که با محبت سخت بهش میدم، بدش بیاد چی؟
-خب میرم پیش مرلین، میخوام یه کار دیگه برام بکنه.
-اگه انجام نده چی؟ اگه بگه "فقط یه بار بود، تو دوبار آرزو کردی. دیگه انجام نمیدم" چی؟
-با ملاقه میزنم تو کله اش! نه نه... با ماهیتابه بهتره!
-خب بدتر! میندازتم بیرون. بعد میگه:"من که باهات مهربون بودم... هرچی گفتی انجام دادم، حالا میزنی تو کله ام؟" الان چی؟
-خب میگم خرابکاری کردی. نباید این کارو میکردی! اصلا... الان چرا به این فکر میکنم که عزیز مامان خوشش میاد یا نه؟ بذار ببینمش!

مروپ از بحث با خودش دست کشید و بالاخره دم در اتاق لرد رسید. میخواست در را باز کند، ولی یادش آمد که میوه ای ندارد تا نتیجه کار مرلین را امتحان کند. پس با سرعت به آشپزخانه رفت و سبدی را با پرتغال، خرمالو، نارنج (!) و سیب پر کرد. دوباره از پله ها بالا رفت و در زد.
-عزیز مامان؟ مامان بیاد تو؟
-بفرمایید.

مروپ وارد شد و پرتغالی را برداشت . به سمت میز لرد رفت تا پرتغال را به او بدهد.
مروپ میخواست نتیجه کار مرلین را آزمایش کند.


Une fille française
~Only Raven~


پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۴:۳۷:۲۳ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#17

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۱۲:۰۱
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 117
آفلاین
تصویر کوچک شده


مرلین در درگاهش تازه پلک هایش گرم شده بود و داشت خستگی صحبت هایش با ماتیلدا را از تن به در می کرد که با فریاد ناگهانی و طاقت فرسای مروپ سه سکته ناقص زد.
مروپ با ساطوری بالای سر مرلین ایستاده بود و کاملا آمادگی ذبح شرعی او را داشت.

-ب...ب...بانو...چیشده؟
-میگه چیشده! دیگه چی میخواستی بشه؟ گفتم مو بکار نه بوته هویج. چمن می کاشتی بهتر از این ضایعه ی نارنجی پشمالو بود!

مرلین که سعی داشت از ساطور مروپ تا حد امکان فاصله اش را حفظ کند با مقداری لرزش در صدایش گفت:
-بانو شما فقط درمورد اینکه می خواین پسرتون مو دار بشه با من صحبت کردید...دیگه در مورد مدل موی دلخواه برای فرزند دلبندتون توضیحی ندادین خب. من چه میدونستم دنبال مدل موی ترامپ هستید یا برد پیت؟!

مروپ نگاهی بدگمان به مرلین انداخت.

-ولی تا حالا هیچکس ناراضی از بارگاه من بیرون نرفته بانو. شما می تونید یک آرزوی دیگه هم داشته باشین.

مروپ به دریایی از آرزوهایش برای پسرش فکر کرد.
آرزوی دکتر شدن پسرش، آرزوی نمره بیست گرفتن پسرش در درس جغرافیا، آرزوی آنکه پسرش زبان چینی یاد بگیرد، آرزوی مشرف شدن به سفر کره ماه به اتفاق هم و مهم تر از همه...
آرزوی آنکه پسرش حتی شده یک پر پرتقال نوش جان کند!
-مرلین...میخوام عزیز مامان به میوه خوردن علاقه پیدا کنه.
-به من اعتماد کنین بانو. تا دقایقی دیگه لرد شیفته میوه ها خواهند شد.

اما آیا این بار مرلین آرزوی مروپ را بی نقص بر آورده می کرد؟


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۴:۴۰:۳۷



پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۲۰:۳۵:۴۰ دوشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۸
#16

ماتیلدا گرینفورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۷ دوشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۰:۴۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 15
آفلاین
بانز هم که نمیخواست مرلین با جادوی بعدی کلا هستی را از وجودش ساقط کند تصمیم گرفت برود . در حال رفتن با بغض نیم نگاهی به مرلین انداخت و چند دقیقه درحالیکه دستانش روی دستگیره های در بود ایستاد و به فکر فرو رفت . با اینکه این بار هم نتوانست به خواسته اش برسد اما هنوز امیدوار است راهی برای مرئی شدنش پیدا کند. در همین زمان ناگهان در محکم به صورت بانز خورد و چند متر به عقب پرت شد .
دختری با موهای نقره ای و چشمانی سبز رنگ و خوش لباس در حالی که از نوک سر تا پایش خیس بود با صورتی گریان جلوی در ایستاده بود .
مرلین سرجایش خشکش زد .

_بانز؟؟؟ فرزندم کجایی؟زنده ای؟اگر زنده ای برو پشت سرت در را هم ببند خیالمان از بابتت راحت شود . و تو دخترم تا حالا به این موضوع فکر کردی چرا باید قبل از ورود در زد؟
بانز بلند شد و آرام و بی سر و صدا رفت و در را بست .

_به خاطر چند لحظه پیش معذرت میخوام . ش...ما شما همون پیام ...پیامبری هستین که آرزوهارو برآورده میکنه؟؟؟

_آره فرزندم . تو کیستی؟ خواسته ات چیست؟

_ ماتیلدا گرینفورت . من همیشه خسته ...

_امممم خوبی فرزند؟ فرزند؟ماتیلدا؟.....خوابید!

_بیدارشو وقت ما گران بهاست . لطفا بگو چه خواسته ای داری.

_........ خرررر پفففففففففف

_واسه ما خر و پف میکنی؟گفتیم بییییدااااارر شوووووو

_ دیدی گفتممممم؟

_چی رو؟ واقعا حالت بده فرزندم توهم زدی؟ از وقتی آمدی چند کلمه حرف زدی بعدم خوابیدی .

_پس بذارین بگم من همیشه خسته م و هر جایی خوابم میبره امروز هم رفته بودم کنار دریاچه که نقاشی بکشم اما نمیدونم کی خوابم برد و افتادم تو رود خونه.

_که اینطور! برای همینه با این سر و وضع پیدات شد خب فرزندم حتما شب ها دیر میخوابی که همیشه خسته ای . به موقع بخواب تا حالت خوب بشه .

_با کمال احترامی که برای مرلین بزرگ قائلم ولی آخه اگه به همین سادگی بود پیش شما می اومدم؟

_به گمانم نه .

_خب پس آرزوم اینه که .... خررررپففف

_نههههههه آخر مگر چه گناه نابخشودنی ای مرتکب شدم که این گونه باید مجازات شوم؟

_ماااااتییلللدااا

_ بله؟ آها ببخشید داشتم میگفتم آرزوم اینه که دیگه انقدر خسته نباشم و هرجا میرم یهو خوابم نبره.

_نمیدونی چقدر خوشحالم از اینکه بلاخره از شرت خلاص...اه نه یعنی بلاخره آرزوت رو میشنوم .

_ممنون .

مرلین زیر لب شروع به زمزمه ی چیزی کرد
بعد از چند دقیقه...
_خب آرزوت بر آورده شد میتونی بری.

_واقعا؟ ولی من چیز خاصی احساس نمیکنم .مطمئنی؟

_بله فرزندم مطمئنم. حالا برو .

ماتیلدا که هنوز شک داشت ، از آنجا خارج شد ولی تا یک قدم از خانه دور شد با مخ رو زمین فرود اومد و با خاک جلو در مرلین یکی شد .

مرلین در آن لحظه...

_آخیش بلاخره می توانیم نفسی تازه کنیم .
انقدر گفت خسته م ، ما نیز خسته شدیم.



پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۱۴:۴۴:۴۱ شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۸
#15

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸:۵۱ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
-سلام!

صدا هست و تصویر نیست! مرلین تعجب نمیکنه.
-بانز؟

بانز مودبانه جلو میره و تعظیم میکنه، ولی چون دیده نمیشه ادب و نزاکتش کلا هدر میره.
-ببخشید به من گفتن اینجا پیامبری قادر و عادل وجود داره که آرزوهای جادوگران رو...

-تو که قبلا اومدی...دو بار هم اومدی...چرا یه جوری حرف میزنی انگار بار اولته؟ سن و سال ما را مسخره کرده ای؟

بانز با جدیت جواب میده:
-ولی اشتباه میکنین. من تازه کشف کردم شما اینجایین. قبلا نیومده...اومده بودم. دوبار اومدم. حتی بار دوم پرتم کردین بیرون...از سو لی متنفرم ولی چون مدیره نمیتونم اینو به خودش بگم و وانمود میکنم خیلی ازش خوشم میاد. از لینی هم همینطور. ولی اونم مدیره. نمیدونم چرا از هر کی بدم میاد مدیر میشه. شبا خرس صورتیمو بغل میکنم و میخوابم...

بانز نمیفهمه چرا یهویی شروع به گفتن حقایق زندگیش کرده! ولی مرلین میفهمه.
دستاشو توی هوا تکون میده تا بانزو پیدا و به بیرون هدایت کنه.
-برو فرزندم. این بار جادوی حقیقت روت اجرا کردم...دفعه ی بعد مشخص نیست چه بلایی سرت بیارم. برو وقت پیامبر رو نگیر. مردم مشکل دارن.

بانز تیر آخر رو هم رها میکنه.
-نمیشه حداقل مروپ رو ناپدید کنین؟ گابریل رو چطور؟ امروز صبح بهم گفت ازم راضیه، چون خیلی تمیز به نظر میرسم. من که کلا به نظر نمیرسم!

-برو فرزند...در رو هم پشت سرت ببند!


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۱۳:۳۲:۲۵ دوشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۸
#14

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۱۲:۰۱
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 117
آفلاین
خلاصه:

مرلین تو بارگاهش حضور داره و آرزوهای همه رو برآورده می کنه.
ولی مشکل این جاست که دیگه کمی گیج و حواس پرت شده و ممکنه نتیجه دقیقا چیزی نباشه که شخص، درخواست کرده.

* * *

و یکی آمد که کاش نمی آمد! مادر با غر آمد!

_آهای مرلین پاشو از خواب...پاشو لنگه ظهره از مدرسه ت جا موندی! ساعت جادویی ۱۲ ظهر رو نشون میده... آخه پیغمبرم انقدر تنبل!؟پیغمبر هم پیغمبر های قدیم!

مرلین درحالی که زانوی غم در بغل گرفته بود و به دلیل کهولت سن همانطور خوابش برده بود، با شنیدن صدای زنی غر غرو دو متر از جا پرید و از ترس به لرزیدن افتاد.

_یا بی جامه خال خال صورتیمان! از امتحان جا موندیم!

سریع به ساعت جادویی اش نگاه کرد اما ساعت ۶ صبح را نشان میداد!
_ آخه چه عادتیه همه مادرا دارند که ساعتو جلوتر میگن تا شوک عصبی وارد کنند!؟ فکر کردم واقعا از امتحان جا موندم...اممم وایسا ببینم اصلا کدوم امتحان؟!

مرلین کمی ریش هایش را صاف کرد و سپس یادش آمد که اصلا او دانش آموز نیست که امتحان داشته باشد، خیر سرش پیغمبر است! بسی خشمگین شد که وی را از آن خواب وحیانی به این صورت بیدار کرده بودند! اما خوشحال نیز بود که بلاخره کسی برای برآورده سازی آرزو و حل مشکل آمده بود.
هرچند مروپ گانت لذت وافری از این سبک بیدار کردن برده بود.

_خوش آمدید بانو مروپ.
_مرلین به من توهین میکنی؟ داری میگی من خوش میام؟ آخه تو چجور پیغمبری هستی که نمیدونی مادر لردسیاه ناخوش و بد یمن میاد.
_اممم... بله بله حق با شماست ویندوز پیغمبریم هنوز بالا نیومده! چقدر ناخوش و بد یمن اومدید! چه کاری ازم بر میاد؟

مروپ ابروهایش در هم بود و به دنبال پیدا کردن غر های جدید می گشت اما در عین حال میخواست به آرزویش هم برسد، پس کمی کوتاه آمد.
_فرزند عزیز تر از جانم با اینکه زیبایی و جذبه ای وصف ناپذیر داره اما نداشتن موهای پر پشت روی سرش خاطرمو مکدر میکنه؛ میخوام فرزند خوشگلم مو دار بشه.
_دیگر نگران کچل بودن فرزند دلبندتان نباشید، با کلینیک کاشت مو دکتر ... اهمممم خط رو خط شد! بله بله حق با شماست بانو، مشکلی نیست، الان درستش میکنم.

مرلین عصایش را تکانی داد:
_عجی مجی موی لردو بکار ترجی!

و موی لرد ناگهان کاشته شد!
مروپ که اشک شوق در چشمانش میدرخشید به سرعت به سمت اتاق لرد سیاه رفت تا فرزند دلبندش را اولین نفر ببیند اما:

_وای... فرزندمان را دستی دستی مانند اون مشنگ زاده ی مو حنایی، ترامپ کردیم!

مرلین که فکر میکرد همه چیز بی نقص تمام شده به قدرت و هوش فراوانش آفرینی گفت و منتظر آرزوهای نفرات بعدی ماند!




پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۲۲:۴۴:۲۰ دوشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۸
#13

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۶:۵۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5590
آفلاین
و واقعا کسی نیامد!

مرلین حواسش نبود که مرلین است و باید مواظب آرزوهایش باشد.

در واقع اول خوشحال شد...

برای چند دقیقه...

استراحت کرد...فکر کرد...حساب و کتاب کرد...و همه این ها فقط چند دقیقه طول کشید.

زمان برای مرلین ها بسیار کند پیش می رفت.

ولی خیلی زود حوصله اش سر رفت. احساس عجیبی داشت. احساسی که شاید تا آن روز تجربه نکرده بود. شبیه گرسنگی نبود، شبیه تشنگی نبود، حتی خستگی هم نبود...
حالتی مثل تنفر از خودش...
احساس به درد نخور بودن!

-آره...خودشه...همینه...احساس بی مصرف بودن می کنم. مرلینی که آرزو برآورده نکنه که مرلین نیست. به هیچ دردی نمی خوره.

مرلین متوجه نبود که آرزوهای مردم را هم نصفه و نیمه و اشتباه بر آورده می کند و کلا وقت بازنشسته شدنش فرا رسیده.

آرزویش را عوض کرد.

-کاش یکی بیاد و یه مشکل و آرزویی داشته باشه که براش برآورده کنم! کاش یکی بیاد...مرگخوار یا غیر مرگخوار...انسان یا حیوان یا هر چی...فقط یکی بیاد!


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۱۳:۴۷:۲۸ جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۹۸
#12

آتسوشی تاکاگی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۴:۲۸ دوشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۴۴:۰۷ سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۸
از تو جوب!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 11
آفلاین
اما نتونست، چون باز یکی در زد.

- اگه گذاشتین ما کپه مونو بذاریم!

در باز شد و یه گرگ برفی ناز از پشت در اومد بیرون.

- تو دیگه کی هستی؟

گرگ برفی تغیر شکل داد تبدیل به یه دختر قد بلند چشم بادومی، با موهای سفید بنفش شد.
دهن مرلین باز موند. دختر خیلی خوشگل بود و البته می شد شیطنت رو تو چشمای سبزش خوند.

- کونیچیوا مرلین چان!
- کونیچو هرچی که گفتی دختر عزیزم! ما تو خونه ریدل همچین حوری هایی داشتیم نمی دونستیم!

دختر با طنازی که شیطنت خاصی توش مشهود بود گفت:
- من تو خونه ریدل زندگی نمی کنم، دزدکی اومدم تو.
- می دونی اگه لرد سیاه بفهمه چی...

قبل از اینکه مرلین بتونه حرفشو کامل کنه تیغ تیزی رو رو گرندش حس کرد.
چشمای دختر برقی زد.
- شما که چیزی نمی گی، مگه نه مرلین چان؟

مرلین که جونش در خطر بود با ترس گفتم:
- دخترم این کارا چیه؟ با هم به توافق میرسیم.

دختر تیغ های دستکشش رو ناپدید کرد کمی از مرلین فاصله گرفت.
- حالا خوب شد!
- چی می خوای دختر جون؟
- می خوام مرگخوار شم.
- چی؟ اما اینکه دست من نیست؟

دوباره اون برق شیطنت آمیز تو چشمای دختر افتاد.
- تو مرلینی!
- خب که چی؟
- پیامبری! می تونی آرزو ها رو براورده کنی.

مرلین فکر کرد باید یه جوری از شر این دختر ژاپنی پررو خلاص می شد.
- باشه قبول! همین الان دعا می کنم که دارای علامت شوم بشی.

مرلین چشماش رو بست و دستاش رو بالا آورد. بعد از مدتی چشماشو باز کرد.

- تموم شد؟ حک شد؟
- آره دیگه.

دختر یه نگاه به دست چپش انداخت، اما یه دفعه چشماش عصبانی شد.
- این که علامت شوم نیست.

مرلین به علامت روی دست دختر نگاه کرد.
- عه این اولشه یکم بعد که خوب خشک شد شکل علامت شوم می شه واسه همه اولش این شکلیه!

دختر مطمئن نشده بود و چاره دیگه ای نداشت، به جز اینکه به مرلین اعتمادا کنه.
- باشه ممنون از کمکت مرلین چان!

دختر اینو گفت و از در بارگاه خارج شد.
مرلین امیدوار بود که دیگه واقعا کسی نیاد.







پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۵:۳۰:۳۵ جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۹۸
#11

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۲۱:۳۹
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 430
آفلاین
- باز کیه؟ بیا تو ببینم!

ولی کسی وارد نشد. مرلین باز هم منتظر ماند.
- در میزنن فرار میکنن؟ چه فرزندان بی ادبی.

- خودت بی ادبی!

مرلین چند ثانیه ای به در و دیوار خیره شد. کسی در اتاق نبود.
- تو هم قابلیت بانزو داری؟ از دیوار هم رد میشی تازه؟

با این حرف، در باز شد و دختری دست به سینه وارد شد.
- اصلا هم شکل بانز نیستم. از دیوار هم رد نمیشم. بی ادبم نیستم. کسی به یه دختر متشخص میگه بیا تو ببینم؟

مرلین چشمانش رو دور داد. سپس سعی کرد مهربان به نظر برسد.
- حالا مشکلت چیه؟

لیسا بغض ‌کرد و زل زد در چشمان مرلین.
- یعنی تا الان تغییری تو من حس نکردی؟

او دوباره سر تا پای دختر را نگاه کرد. با قبلش هیچ فرقی نداشت.
ولی او به عنوان یک مرلین باید تغییری را که توی ذهن لیسا بود را حس میکرد؛ وگرنه ابهتش زیر سوال میرفت.
- خب من به بانز هم گفتم. من سعی میکنم نیروهای فرا انسانیم رو پنهان کنم. مرلینی هستم متواضع.
- یعنی خودم بگم؟
- بگو فرزندم.

لیسا دوباره در چشمان مرلین زل زد. بغضش ترکید.
- مرلین! قهردونم ضعیف شده. من رکورد قهرو توی دنیا داشتم. تونستم توی یک ثانیه پنجاه و شیش تا قهر کامل و هفتاد و هشت تا نیمه قهر داشته باشم.

لیسا سعی کرد با دستانش اشک هایش را پاک کند.
- ولی حالا که قهردون هام ضعیف فقط هر چند دقیقه یک بار میتونم بگم قهرم تازه اونم قلبی نیست. فقط کلمس. خودت که دیدی. از اون وقتی اومدم فقط یه بار نیمه قهر بودم.

مرلین فکر کرد. اگر او را خوب میکرد ظلمی به جامعه کرده بود و اگر دعای لیسا را براورده نمیکرد، کارش را به خوبی انجام نداده بود.
تصمیم گرفت کارش را به خوبی انجام دهد.
- فرزندم دعات برآورده شد. میتونی بری. سر راه هم به عصا بگو دیگه کسی رو نفرسته داخل.

لیسا از خوشحالی چشمانش برق زد.
- یعنی الان دیگه میتونم قهر کنم؟ وای مرلین ممنون.

لیسا از خوشحالی نمیدانست باید چه کند.
- وای از خوشحالی باهات ق... باهات ق... هی چرا نمیتونم بگم باهات ق... دیگه حتی کلمشم رو زبونم نمیاد.
- چیزه فرزندم... قهردونات از یه دفعه ای خوب شدن شکه شدن. یه چند ساعت بمونی درست میشه.

لیسا قانع شد و با خوشحالی بیرون رفت.
مرلین با خوشحالی دراز کشید و چشمانش را بست؛ تا شاید بتواند کمی بخوابد.


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.