هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۴:۰۰:۴۰ جمعه ۲۹ بهمن ۱۴۰۰

هافلپاف

ماتیلدا استیونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۷:۳۱ سه شنبه ۲۶ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۰:۲۰:۱۲ دوشنبه ۹ اسفند ۱۴۰۰
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 15
آفلاین
جاناتان بی نوا در حالی که داشت مغزش از منقارش میپاچید بیرون؛ تندی خودشو از دست بلاتریکس آزاد کرد.
_صبر کن ببینم جوجه کلاغ، برای ارباب چه اتفاقی افتاده؟
اما قبل از اینکه بلاتریکس جوابی بشنوه جاناتان بال زد و رفت.
آشفته و پریشون سعی کرد تا گفته های جاناتان رو هلاجی کنه.
نزدی..تيمارستان..لندن
_نزدیک تیمارستان لندن!
بلاتریکس زود تند سریع مرگ خوار ها رو خبر کرد و به سمت تیمارستان راه افتادند.
این ور رو گشتن اون ور رو گشتن،
خبری از ارباب شون نبود.
که صدای پیر مردی رو که زار میزد شنیدن
_تام کوچولوی بابا، چشماتو وا کن،منو نگا کن، دوباره بابا صدام کن.
مرگ خوارها به سمت صدا رفتن و با پیکر بی هوش ارباب شون تو بغل دامبلدور رو به رو شدن.
بلاتریکس که تحمل دیدن همچین صحنه ای رو نداشت شروع کرد به جیغ و داد زدن.
_عروس قشنگم به خودت انقدر مسلسل نباش. پسرم پاره تنم خوابیده.
_
مرگ خوارها نمیدونستن بابت همچین صحنه مضحکی روی زمین غلت بزنن یا مثل مرغ های توی آسمون به حال ارباب شون زار بزنن
بلاتریکس جیغی سرشون کشید و گفت:
_چرا مثل مجسمه وایستادید منو بر و بر نگاه میکنید بیاید کمک کنید ارباب رو ببریم درمانگاه.



پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۲۳:۲۶:۰۹ دوشنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۰

اسلیترین

مورگانا لی فای


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۵:۵۹ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۱:۱۸:۲۶ یکشنبه ۲۹ اسفند ۱۴۰۰
از مرکزیت ابیس
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 43
آفلاین
این درست بود که تقریبا نصف ریش دامبلدور کنده شده بود.ولی دلیل نمیشد که ریشش کوتاه باشد،نه!دامبلدور همچنان یک ریشو کمند بود.در طی مدتی که لرد با تمام سرعت خود میدوید،اصلا متوجه نشده بود که ریش های دامبلدور کی به دور بدنش پیچیده است تا اینکه بلاخره ریشش تمام شده بود و محکم به او برخورد کرده بود.

دامبلدور با چشمان پر از اشک گفت:تام...تام عزیزم.ولی بهمون‌نگاه کن؟ببین دست سرنوشت چطوری من و تو رو کنار هم قرار داده؟

لرد چند لحظه سکوت کرد.لحظه ای به خودش،لحظه ای به دامبلدور و لحظه ای به ریشی نگاه کرد که او و دامبلدور را محکم به هم چسبانده بود.

- پناه بر تاریکی!

- پسرم تام ولی این تقدیر من و توئه که به هم بپیوندیم

لرد میخواست دوباره فریاد بکشد و یا حداقل یکی را احضار کند.میخواست از لکه دار شدن اوباهت تاریکش جلوگیری کند.اما اینها فقط اوضاع را بدتر میکرد.پس از هوش اسلیترینی اش استفاده کرد و خودش و دامبلدور را به زحمت به داخل کوچه ی خلوتی که خوشبختانه خیلی دور نبود کشید.

- خوب کاری کردی آوردیمون اینجا پسرم.تو این خلوت بیشتر میتونیم با هم ارتباط برقرار کنیم.از بچگی دلم میخواست بغلت کنم تامی بابا!

- دامبلدور دو دقیقه دهانت را ببند!

لرد تا کنون اینقدر احساس انزجار و وقاحت نکرده بود.اما جدا از این،وضعیت جسمانی خوبی هم نداشت.گذشته از ضربه ای که به او وارد شده بود،وجود سفید دامبلدور در حال نابودی روح سیاهش بود.در همین بحبوحه،دوباره آن صدا از منبعی نامشخص شنیده شد.

- بابا حالا که چیزی نشده.فکر کنم نباید کلا قوانین نیوتون رو زیر پا میذاشتی لرد ولدمورت!

لرد با تعجب به اطراف نگریست.هیچیک از یارانش و اسلیترینی ها اینقدر با گستاخی با او حرف نمیزند.اما در حقیقت هیچکس به جز کلاغ سفیدی که بالای دیوار نشسته بود،در کوچه نبود.

- کجارو نگاه میکنی لرد؟من همینجام!

لرد چشمانش را دوباره به سمت کلاغ‌ سفید چرخاند.

- تو کلاغ مورگانا نیستی؟

- چرا لرد.هستم.من جاناتانم

- که اینطور.بگذارید از این وضعیت نجات یابیم.مورگانا را تاکسیدرمی کرده و به کلکسیون خودش اضافه میکنیم با این کلاغ تربیت کردنش.

- قار!ای بابا!داشتم چرخ میزدم اینورا شمارو‌ دیدم حس کردم تو موقعیت بدی هستید گفتم بیام ببینم اگه مشکلی هست به صاحابم اطلاع بدم.

- خیر هیچ‌ مشکلی نیست.من و دامبلدور عزیزم داشتیم اینجا اختلاط میکردیم

کلاغ سفید چند لحظه با تعجب به چهره ی از همیشه رنگ پریده تر لرد زل زد.

- مطمئنید لرد ولدمورت؟

- بله.حالا هم مارا تنها بگذار

پاهای لرد سست شده بود و تمام تاریکی که طی سالها با زحمت بدست اورده بود داشت به باد هوا میرفت.دیگر حتی دامبلدور هم با تمام بی حواسی اش میتوانست ضعف لرد را تشخیص دهد.

- خیلی خب.پس من مزاحمتون نمیشم لرد

- نه صبر کن

و لرد ولدمورت دیگر چیزی نتوانست بگوید.نفسش بند آمد و بیهوش شد.
دامبلدور:تام؟پسرم؟

کلاغ:فکر کنم ایندفه دیگه باید برم خبر بدم.

کلاغ سفید پرید و در راه رفتن به قلعه ی سفید بود که جادویی به او برخورد کرد و جاناتان مستقیم در دستان بلاتریکس فرود آمد.

- وایستا ببینم جوجه کلاغ.دیگه میای زاغ سیاه من و ارباب رو کنار دریاچه چوب میزنی؟

- لرد...ولد..مورت..

نفس جاناتان بیچاره بالا نمی آمد.کلمات را به سختی بیان میکرد.

- چی؟

- قار..قااار...ولدمورت..غش کرده

بلاتریکس هرچقدر هم که عصبی میشد،تنها این یک کلمه میتوانست حواسش را سر جایش بیاورد.

- چی گفتی؟

- میگم غش کرده..نزدی...تیمارس ...لندن...قار!



در این درگه که گَه گَه کَه، کُه و کُه،کَه شود ناگَه

به امروزت مشو غره که از فردا نِهی آگه!


The white lady


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۲۳:۳۵:۱۸ شنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۰

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۰:۱۲:۳۵ پنجشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۱
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 924
آفلاین
درسته که دامبلدور همچون بادبادک روی هوا دنبال لرد میومد، ولی این دلیل نمیشد که هم وزن یک بادبادک هم باشه. در نتیجه بعد از توقف لرد کمی بر اساس قانون های نیوتن جلو میره و بعد...

گـــــــــــرومپ!

- پیرمرد زشت له شدیم!
- تو... به من...
- چی میگی؟ میگم له شدیم. یه کم دیگه بمونی یکی از هورکراکس های نازنینمون لازممون میشه. پاشو!
- میدونستم... همیشه میدونستم پشت این چهره ی خشنت قلبی سفید داری!
- قلب ما سفید نیست... کاملا سیاهه! الان هم سیاه تر شده. اکسیژن بهش نرسیده. پامیشی یا باقیمونده ریشت رو هم بکنیم؟
- اما تام... تامی... تام کوچولوی آلبوس... تو به من گفتی بابا! یعنی تمام این مدت میخواستی من برات جای پدر رو بگیرم؟ یعنی تمام کارهایی که کردی برای جلب توجه من بود؟ تو همیشه یه بابای مهربون و سفید میخواستی که بغلت کنه و و رو زیر سایه ی سفیدش ببره؟

دامبلدور موجودی بود بی جنبه، سنگین، ول نکن. ولی اگه زیاد طولش میداد، قطعا لرد به روح شفاف آبی رنگی تبدیل میشد!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۲۳:۱۴:۵۳ یکشنبه ۱۰ بهمن ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۰:۱۰:۰۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6682
آفلاین
خلاصه:

در نیروگاه اتمی، انفجاری رخ داده و لرد به جای دوری پرت شده. مشنگ ها لرد رو به بیمارستان روانی منتقل می کنن و همراه دامبلدور که اونم بخاطر ظاهر عجیبش به همون بیمارستان منتقل شده تحت نظر می گیرن. لرد سیاه و دامبلدور با اینکه تمایلی به همکاری ندارن اما ناچارا با هم دنبال راهی برای فرار از تیمارستان می گردن.
لرد با استفاده از ریش دامبلدور از پنجره می ره پایین و حالا نوبت دامبلدوره که حواسش هم زیاد سر جاش نیست.

نکته: هیچکدوم چوب دستی ندارن!


...............................................


لرد سیاه تصمیم گرفت خونسردی خودش را حفظ کند و موقعیت را برای دامبلدور توضیح بدهد.
- ببین. حواستو جمع کن. ما داریم از این جا فرار می کنیم. فعلا هم نمی تونم بی خیال تو بشم. چون با این هوش و حواسی که داری ممکنه لوم بدی. الان خیلی آروم از اون پنجره بیا پایین.

دامبلدور سر ریشش را به میله پنجره گره زد و سرگرم پایین آمدن شد.

تا این که به لرد سیاه رسید.
- رسیدم تامی! ولی ریشم به اون بالا گره خورده. برو بازش کن.

لرد سیاه، ریش را گرفت و با نهایت خشونت کشید.

ریش کمی تحمل کرد. ولی بالاخره مقاومتش در هم شکست و از وسط، از هم گسست!

چشمان دامبلدور پر از اشک شد.
- خیلی حرکت زشتی بود. اگه محفلیا بدونن چه بلایی سر من آوردی...

لرد سیاه فرصت بحث کردن نداشت. بقیه ریش دامبلدور را گرفت و در حالی که می دوید او را به دنبال خود کشید. دامبلدور همچون بادبادکی سفید، روی هوا به پرواز در آمده بود.

بعد از چند دقیقه، صدای بلندی لرد سیاه را متوقف کرد.
- آااهاااااااای! این چه وضعیتیه؟ بی رحم ستمگر! داری با این پیرمرد نحیف و بیچاره چیکار می کنی؟

لرد به دنبال منبع صدا گشت.
- به شما چه ربطی داره. پدرمه. همیشه همینجوری حمل و نقلش می کنیم.




پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۱:۳۲ شنبه ۶ شهریور ۱۴۰۰

هافلپاف

نیکلاس فلامل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۳ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۴۵:۳۰
از تارتاروس
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 145
آفلاین
لردولدمورت ریش را از پنجره به پایین پرت کرد و اماده شد تا با آن بپرد؛ نگاه کاریزماتیکی به افق کرد و سپس پرید و با دو دستش از ریش سر میخورد و با گیردادن پایش به دیوار گهگاهی ترمز میگرفت.

-دیرین دیرین .دین دیری دین دین؛ دین دین دین! دین دیری دین دین؛ دین دین دین!تصویر کوچک شده

-چی میگی پیری؟
-داریم موسیقی متن جیمز باند به پس زمینه اضافه میکنیم تام.

لردولدمورت زیر لب غرولندی کرد و وقتی به چند متری زمین رسید ریش را رها کرد و پرید و قل خورد بعد هم به سبک ژیمناستیک کاران المپیک بلند شد و دستانش را مثل تندیس مسیح در برزیل باز کرد.

-اینه. اهم... . خب دیگه نوبت توست راپونزل. بیا پایین.

دامبلدور سعی کرد یادش بیاید که تام گفته بود چطور پایین برود اما به خاطر کهولت سن و ضعف حافظه یادش نمی امد که چیکار کند.

-تام؟ تام؟

لرد ولدمورت با دیدن نور چراغ قوه و واق واق چند سگ سریع پشت گل های افتاب گردان رفت و خودش را جای یکی از انها جا زد.

نگهبان ها در حال رد شدن و سرک کشیدن بودند که انگار سگ ها با داد و هوار به چیزی مشکوک شدند.

-هی تیموتی. اون گل افتاب گردونه رو نگاه کن. یه کم عجیب نیست؟

لرد ولدمورت که معلوم نبود چطور داخل یک گل را خالی کرده بود و تخمه هایش را خورده بود و سرش را بین گلبرگ های زرد افتاب گردان استتار کرده بود سعی میکرد که چشم هایش را بسته نگه دارد و به ارامی نفس بکشد.

-نه مورتی. چیش عجیبه؟
-یه کم دقت کن. یه جوریه. اصلا مگه گل افتاب گردون سفید هم داریم؟ اکثرا سیاهن.

دو نگهبان دقیقا جلوی صورت لرد ایستاده بودند و بحث میکردند.

-این حرفت خیلی نژاد پرستانه بود. الان تو قرن بیست و یکم هستیم. بین سیاه و سفید هیچ فرقی نیست. سیاها با سفیدا برابرن و زن ها هم با مردا برابرن. زنده باد رنگ زاده ها. زنده باد ماگل زاده ها. زنده باد جنبش ال جی بی تی کیو اِی پلاس.
-دوباره این بحث هارو شروع نکن.
-تموم نمیکنم. تا کی ظلم تا کی ستم؟

نگهبان بی اعصاب پیراهن خودش را دراورد ان را پاره کرد و دور سرش پیچید.

-جنگ جنگ تا ازادی. ما از حقمون نمیگذریم. آآآآآآآ.

و به سمت در خروجی دوید.

-کـــش... مرکز... صدامو میشنوین؟ تیموتی باز زده به سرش. من میرم دنبالش. تمام.

بعد هم چراغ قوه اش را دراورد و سگ هارا به سمتی که همکارش رفته بود، هدایت کرد. لردولدمورت چشم هایش را باز کرد و سرش را از توی گل برگ بیرون کشید. غرولندی کرد و گفت:

-خودشون دیونه ان بعد مارو اینجا بستری کردن. مگه دستم به باعث و بانی ایش نرسه. د جون بکن پیری. دیگه تحمل اینجارو نداریم.
-تام ما گیر کردیم.

لرد ولدمورت که نگاهش به پنجره افتاد از خشم و غضب و تعجب احساس سر درد کرد. تخت مثل جعبه شیرینی از چهار طرف گره خورده بود و دامبلدور با ریشش داشت ان را به پایین می فرستاد.

-اینو چرا میفرستی پایین؟
-مگه نیومدیم اسباب کشی؟
-ای مرلین!



تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۹:۴۹ جمعه ۵ شهریور ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۴۰:۵۷
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5167
آفلاین
دامبلدور کمی فکر کرد. باز هم فکر کرد. خیلی فکر کرد. می‌خواست بازم فکر کنه که فهمید به علت کهولت سن و کاهش فسفرهای مغزیش، اگه فشار بیشتری وارد کنه به رحمت مرلین می‌پیونده.
پس دست از فکر کردن به این که چطور می‌تونه خدشه‌ای به نقشه لرد وارد کنه برمی‌داره.
- حالا نمی‌شه یه تجدید نظری بکنی تام؟

دامبلدور هم‌چون کودکانی که تنبیه شده بودن، روی تخت آروم و ساکت کز کرده بود و با بغضی که فرو خورده بود به لرد چشم دوخته بود.
- این ریشا حاصل یک عمر زحمت هستن تام. چرا قدرشو نمی‌دونی؟ چرا می‌خوای این بلا رو سرش بیاری؟
- قدرشو می‌دونیم. برای همینم برای فرار ازش استفاده می‌کنیم! یک عمر زحمت کشیدی، حداقل یه فایده‌ای داشته باشه خب!

این نتیجه‌ای نبود که دامبلدور انتظار داشته باشه لرد از حرفش بگیره!

لرد که در حال گره زدن انتهای یکی از ملافه‌ها به ریش دامبلدور بود، اطمینان حاصل می‌کنه که کمی بیش از حد معمول ریش دامبلدور رو بکشه.

- آخ! آروم‌تر خب.

بالاخره گره زدن لرد به اتمام می‌رسه و با غرور بلند می‌شه و جلوی دامبلدور می‌ایسته. همین چند دقیقه‌ای که دامبلدور رو تو مشتش گرفته بود و اذیتش کرده بود هم بسیار براش لذت‌بخش بود.
- پاشو بیا دم پنجره وایسا تا ما عملیات فرارمون رو آغاز کنیم.


🙋 فقط اربـاااااااب! 🙋

Only Raven

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۰:۵۸ پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۰:۱۰:۰۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6682
آفلاین
لرد سیاه هیچ چوب دستی ای را با بشکن ظاهر نکرد. چرا که آنجا اسیر بودند و اگر می شد چوب دستی ای با بشکن ظاهر کرد، از همان اول می توانستند فرار کنند.

دامبلدور تعجب کرده بود.
-تام؟ چرا ما با هم اینجوری حرف زدیم؟ نه من من بودم و نه تو تو بودی! عجیب نیست؟

لرد سیاه هم تعجب کرده بود.
- از شخصیت هایمان کاملا خارج شدیم. اینم خوب نیست. ما داریم با هم برای فرار همکاری می کنیم. منطقی نیست که وسطش ول کنیم و شروع به دوئل کنیم. فکر می کنم تاثیر دارو ها باشه.

سیاهِ بسیار سیاه و سفیدِ بسیار سفید، به توافق رسیدند که فعلا چنین حرکات خفنی نزنند.

-خب... کجا بودیم؟ احتیاج به ریش قدرتمند و مستحکم تو داشتیم. برای فرار.

دامبلدور، سفیدی فداکار بود. حاضر بود ریشش را دچار کمی سختی کند.
-ولی تام... یه چیزی ذهن منو مشغول کرده. وقتی تو رسیدی اون پایین... من چطوری قراره بیام؟

این نکته ای بود که لرد امیدوار بود دامبلدور به این زودی ها به آن فکر نکند... ولی کرده بود.

-ببین... من با استفاده از ریش تو و ملافه ها می رم پایین. بعد تو سرو ته می شی و سر یکی از ملافه ها رو به پنجره می بندی و با استفاده از اون و ریشت میایی پایین و اون پایین ریشت رو آزاد می کنیم. خوبه؟... خوبه دیگه. ریش رو بده ببندم!




پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۷ چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۰

رابرت هیلیارد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۲۲ یکشنبه ۲ آبان ۱۴۰۰
از بغل ریش بابا دامبلدور!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 80
آفلاین
-اما فرزندم، شاید چند لاخه از ریش مبارکمان در اثر فشار کنده شود!
-خفه شو مردک!
لرد که می خواست هر چه زودتر از تیمارستان رها شود، با قصد ریش دامبلدور به سراغش رفت...
-نه فرزندم، نیا جلوتر، مرا عصبی نکن فزند خلافم!
-چییییی؟! لرد سیاه رو تهدید می کنی پیرمرد خرفت؟! به چه حق؟! هان؟!
دامبلدور که عصبی شده بود، اخمانش در هم رفت و پیرهنش را کند و تمام خالکوبی هایش که نشان از دوران تاریکی اش بود نمایان شد...
-می بینی بچه جون؟! برو با هم قد خودت بازی کن!
لرد که نمی خواست ابهتش در مقابل یک پیرمرد از هم بشکند، گفت:
-برو اون ور پیرمرد! برای ما بازی نیا، ما خود بازی ایم!
دامبلدور که حال بسیار عصبی تر از حال پیشش بود، ناگهان با یک بشکن چوبدستی اش را که یک چوبدستی کج و معوج مانند بود ظاهر کرد و بعد چوبدستی را به سمت لرد گرفت و گفت:
-ریدل دیگه زیادی شاخ شدی برا خودت، وقته یکی شاخاتو بشکنه...
لرد که تا به حال دامبلدور را به این شکل ندیده بود، حیرت زده شده بود ولی سعی کرد تا جایی که می تواند حیرتش را نشان ندهد و با عصبانیت رو به دامبلدور گفت:
-که اینطور! رو ارباب تاریکی چوبدستی می کشی! دامبلدور از حدت فراتر رفتی، پس من رو دعوت به دوئل می کنی...
و بعد لرد هم با یک بشکن چوبدستی اش را فرا خواند، دامبلدور که تازه به خودش آمده بود، گفت:
-چی شده فرزندم؟


بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۶:۰۹ یکشنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۰:۱۰:۰۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6682
آفلاین
خلاصه:

در نیروگاه اتمی، انفجاری رخ داده و لرد به جای دوری پرت شده. مشنگ ها لرد رو به بیمارستان روانی منتقل می کنن و همراه دامبلدور که اونم بخاطر ظاهر عجیبش به همون بیمارستان منتقل شده تحت نظر می گیرن. لرد سیاه و دامبلدور با اینکه تمایلی به همکاری ندارن اما ناچارا با هم دنبال راهی برای فرار از تیمارستان می گردن.

...................

لرد سیاه خسته شده بود. نفسش بند آمده بود. فشار خونش بالا رفته بود. مایل نبود بیشتر از آن از اکسیژن یک اتاق مشترک با دامبلدور استفاده کند.
شانه های دامبلدور را گرفت و به شدت تکان داد.
-به خودت بیا پیرمرد. ما باید فرار کنیم. می فهمی؟ فرار...

با هر تکان، سر دامبلدور به دیوار پشت سرش می خورد و لبخند می زد و لرد سیاه را می بخشید و تکرار می کرد:
-فرار... فرار... فرار کنیم!

لرد سیاه ملافه های روی تخت را برداشت و به هم گره زد.
-کافی نیست... احتیاج به یه چیزی مثل طناب داریم که...

چشمش به ریش دامبلدور افتاد.
-همینه!

دامبلدور دو دستی ریشش را گرفت.
-حرفش را هم نزن فرزند. کل ابهت من به همین است. تازه زیرش کلی خالکوبی از دوران سیاه بودنم دارم که محفلیا نباید ببینن.

لرد سیاه راه حل دیگری داشت.
-خب لازم نیست از صورتت جدا بشه. همینجوری بمون. ملافه ها رو به ریش تو می بندم و ازش پایین می رم. خوبه؟




پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۴:۲۸ جمعه ۲۵ تیر ۱۴۰۰

رابرت هیلیارد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۲۲ یکشنبه ۲ آبان ۱۴۰۰
از بغل ریش بابا دامبلدور!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 80
آفلاین
-خب دامبلدور، بلاخره بیدار شدی!
+آره فرزندکم!
-من فرزندک تو نیستم مردک خرفت! خودت را جمع و جور کن و بیا به نقشه فرار فکر کنیم!
لرد با نگاهی ترسناک به دامبلدور نگاه کرد، اما دامبلدور هیچ چیز نفهمید و به خوردن پیازش ادام داد...
-فرزندکم چرا نارحت و عصبانی هستی؟! تو فرزندک عزیز من هستی! من نمی توانم غم و غصه ات را ببینم!
-مردک، کاری نکن که اگه دفعه پیش نمردی این دفعه بمیری!
-آه، چرا قلب این پیرمرد خسته رو می شکنی؟ فرزندکم!
و بعد دامبلدور با نگاهی مظلوم به او نگاه کرد و لرد هر ثانیه که می گذشت عصبانی تر می شد!
-مردک... مردددددککککککک... می کششششششششمممممتت! آووووووددددداااااکدددااووواااارااا!
-ععهههه! نه! غلط کردممم!
اما بعد هر دو دیدند هیچ اتفاقی نیفتاده، چرا که لرد چوبدستی اش را گرفته بودند و هیچ چیز جز خودش همراهش نداشت!


بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.