هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (ایوان.روزیه)



پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۴:۵۷:۱۶ سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰
#11
دریایی از خوراکی‌ها و غیر خوراکی‌هایی که طعمه ایوا شده بودند در حالی که آغشته به مایعی چسبناک و لزج بودن از معده اش خارج می‌شدند. جام سه جادوگر، افسر راهنمایی رانندگی سر چهار راه پرنس ادوارد لندن، جاروی نیمبوس ۲۰۲۱، سوپ گولاش دیشب به همراه پاتیل بانو مروپ، قاشق و چنگال های نقره با نشان کشتی تایتانیک، نصف شقه تسترال، یک دست زره کامل هاگوارتز و ...

مخلوط چندش آور همچون مردابی از دهان ایوا سرازیر بود. لرد و بقیه مرگخوارهای روی بلندترین نقاط در دسترس ایستاده بودن به این آشفتگی نگاه میکردن.

لرد با انزجار گفت:
-اونی که الان از دهن ایوا اومد بیرون معبد پانتئون رم بود؟! کاری ندارم چطوری اون رو درسته خورده، ایوا کی رفته بود رم؟!

زن ماگل که طاقت دیدن همچین صحنه‌ای را نداشت روی دست‌های ملانی بیهوش شده بود. ملانی نگاهی به رودولف انداخت که داشت با دست توی سرش می‌زد و گفت:
- چرا هنوز اونجا وایسادی؟ زودتر عرق نعنا رو به خوردش بده دیگه!

رودولف با نگاهی سرشار از درماندگی گفت:
- معده ایوا الان یه طرفه شده، فقط خروجی داره، چیزی قبول نمیکنه که!بدبخت شدم رفت!

ماکسیم که جثه بزرگ ترین از همه داشت و میتوانست راحت تر از بقیه از میان محتویات معده ایوا عبور کند و حرف‌های ملانی و رودولف را هم شنیده بود، بطری را از دست رودولف گرفت و بعد از نزدیک شدن به ایوا بطری و محتویاتش را با هم به سمت دهانش پرتاب کرد.

همه حضار به صورت صحنه آهسته شاهد این لحظه بودند. بطری در هوا چرخ خورد و درست از راه گلو وارد معده ایوا شد. چند لحظه بعد سیل خروشان استفراغ ایوا متوقف شد!

- هورا ما موفق شدیم!

- ما؟ رودولف؟ ما؟

رودولف اب دهانش را قورت داد:
- ببخشید ماکسیم جان، تو موفق شدی!

ارباب نگاهی به اطراف انداخت. به نظر می‌رسید بلا، بانو مروپ و کله هنوز داخل معده ایوا بودند.
- الان این چه کاری بود؟ چند لحظه صبر میکردین خود ایوا همه رو بالا میاورد و مشکل حل میشد! رودولف، ملانی، ماکسیم؟ سریعا توضیح بدین!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۱۸:۳۷:۳۲ دوشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۰
#12
- خب ارباب حالا حسابی شما رو هم میزنم...جسارتا البته...تا نمک حسابی به خوردتون بره.

روونا همان طور که با ملاقه ماکسیم آش لرد را هم میزد این جملات را بر زبان آورد. در همان زمان آش لرد قیافه ای متفکر به خود گرفته بود:

- روونا؟ مطمئنی اینی که ریختی نمک بود؟ نمک پودره، اینی که تو ریختی محلول بود!

بلا سریعا روونا را به کناری هل داد و خودش ملاقه را بدست گرفت و مشغول هم زدن آش شد:

- ارباب محلول آب و نمک بود که هرچی سریع تر شوری لازم به همه قسمت‌ها برسه.

- شوری لازم برای چی باید به همه قسمت‌های من برسه بلا؟

بلا همان طور بی توجه مشغول هم زدن بود:

- خب برای اینکه شما خوشمزه بشین و ما...دور از جونتون...شما رو بخوریم.

تکان شدیدی که آش لرد به دیگ داده بلا را از جا پراند:

- منو بخورین؟! چه جسارتی کردین بی مقدارها؟ من لرد ولدمورت کبیر رو بخورین؟ زودتر من رو از این وضع مسخره دربیارین یا خودم همه تون رو میخورم موجودات ناسپاس!

ماکسیم در حالی که دست هایش را زیر چانه اش قلاب کرده بود و چندین قلب بالای سرش شکل گرفته بود گفت:
- معجون اثر کرد! ارباب از توهم بیرون اومد!

اش لرد تکان دیگری به دیگ داد و گفت:
- خودتو جمع کن خرس گنده، این اداهای عشقولانه به هیکلت نمیاد! محض رضای من یکم شبیه مرگخوارها رفتار کنین...و در ضمن، جرات کردی بگی من توهم زدم؟ هرچه زودتر منو از این وضع خلاص کنین تا همه تون رو تبدیل به آبگوشت بزباش نکردم بزدل‌های دست و پا چلفتی!

مرگخوارها دوباره دور هم حلقه زدند:
- خب خوشبختانه توهم ارباب از بین رفت، فقط الان یکی بگه برای برگردوندن ارباب به حالت اول باید چه خاکی توی سرمون بریزیم!

لرد حرف رودولف را تصحیح کرد:
-...باید زودتر چه خاکی تو سرتون بریزین؟ چون دیگه دارم کم کم عصبانی میشم!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۱۵:۵۷:۰۹ پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۰
#13
برای لحظه‌ای همه مرگخوارها با نگاهی سرشار از اندوه بهم نگاه کردند. حتی آلو هم اثر نکرده بود! لرد نگاه خفت باری به مرگخواران انداخت و گفت:
- مرگخوارهایی که توی هاگوارتز درس خونده باشن بهتر از این نمیشن! همیشه گفته بودم که سیستم آموزشی اون پیرمرد فسیل به درد لای جرز هم نمیخوره! آلوی درسته توی معده فنریر چه تاثیری داره؟ رودولف، همه اون آلوها رو له کن، با دست یا دندون یا هر راه دیگه‌ای. این یه دستوره!

مرگخوارها که میخواستن روی دانش ضعیفشون سرپوش بگذارن یک صدا دم گرفتن:
- لهش کن...لهش کن...لهش کن!

رودولف با صدایی که گویی از ته چاه به گوش میرسید گفت:
- جو گیر نشین یه لحظه بگذارین با ارباب حرف بزنم. اخه ارباب تمامش آغشته به شیره معده فنریره! لزج و بد بوئه، من چطوری لهشون کنم!

بلا رودولف را بیشتر در حلق فنریر فرو کرد و گفت:
- وقتی ارباب میگه له کن، یعنی له کن! وگرنه خودتو له میکنم و به جای دسر به خورد فنریر میدم. زود باش!

رودولف میخواست به ناله‌هایش ادامه دهد اما تکان‌های شدیدی که فنریر به خودش داد مانع از حرف زدنش شد.

- یا سالازار کبیر، داره طناب ها رو پاره میکنه! اگه آزاد بشه همه مون رو پ...میخوره!

- برین کنار...

همه به ایوان نگاه کردن که داشت با دسته‌ای زنجیر ضخیم به فنریر نزدیک میشد. اول چهار میخ فولادی را در زمین کوبید و بعد همان طور که فنریر را زنجیر پیچ میکرد، آن‌ها را به قلاب میخ‌ها محکم کرد.

وقتی کارش تمام شد کلاه ردایش را کنار زد و عرقی که معلوم نبود چگونه بر پیشانی اسکلتی‌اش نقش بسته بود را پاک کرد.

فنریر باز هم خودش را تکان داد اما زنجیرها او را محکم در بند گرفته بودند!

مروپ در حالیکه از نزدیک به زنجیرها نگاه میکرد گفت:
- شلغمکم، این چه زنجیریه؟

ایوان سرپا ایستاد و گفت:
- زنجیر فولادی دمشقی! وقتی مرده بودم منو با این زنجیر توی خاک نگه داشته بودن که نتونم خودم رو آزاد کنم. هیچ موجودی نمیتونه این زنجیر رو پاره کنه.

بلا چشمم را تنگ کرد و گفت:
- ولی خودت که پاره شون کردی! اگه پاره نکرده بودی که الان اینجا نبودی! و اگه پاره شده پس فنریرم میتونه پاره اش کنه! ما رو مسخره کردی؟

ایوان اب دهان نداشته اش را قورت داد و گفت:
- زنجیرها پاره نشدن، میخشون فولادی نبود در اومد. وگرنه من هنوز اون پایین بودم!

لرد که حوصله اش از این مکالمه بی ارزش سر رفته بود خطاب به رودولف گفت:
- هوی تو، کاری به این مزخرفات نداشته باش! همون کاری که بهت گفتم رو بکن، اون آلوهای لعنتی رو له کن!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۳:۰۳:۲۷ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰
#14
سوژه جدید

- بفرمایین جناب وزیر. دفتر تحویل شما. هر امری داشتین فقط زنگوله رو به صدا در بیارین. همه کارمندان وزارت سحر و جادو در خدمتتون هستن.

وزیر جدید که از شدت ذوق ناشی از بودن در دفتر کار وزیر نیشش تا بناگوشش باز بود گفت:
- بله بله ممنونم پسر جان. حتما مزاحمتون میشم. حالا لطف کنین منو تنها بگذارین تا وسایل شخصیم رو داخل دفتر بچینم.

مامور تعظیمی کرد و از دفتر خارج شد. وزیر جعبه ای که در دست داشت را روی میز گذاشت و روی صندلی چرمی و چرخان وزیر نشست.
- آخییییش! چقدر برای رسیدن به این صندلی تلاش کرده بودم. بالاخره به چیزی که لایقش بودم رسیدم.

دکوراسیون دفتر بنابر سلیقه وزیر جدید تزئین شده بود. تابلوهای نقاشی قرن ۱۸، گلدان های نقره‌ای بزرگ، پرده‌های سفید ابریشمی طلادوز و یک دست بیل و کلنگ طلایی درست در بالای شومینه اتاق!

وزیر همان طور که وسایلش را از جعبه خارج میکرد نگاهی به بیل و کلنگ کهنه که به صورت ضربدر به دیوار آویزان شده بودند انداخت و با خودش گفت:
- خانواده من یک عمر در کار ساخت و ساز بودن. من با تکیه به همین سابقه خانوادگی تونستم نظر اون جادوگرهای از خود راضی رو جلب کنم. بهتره اولین کار بعد از مقام ریاستم چیزی باشه که به همین موضوع ربط داشته باشه.

بعد ریسمان قرمز رنگ کنار میز را پایین کشید و زنگوله به صدا درامد.

- بله قربان؟
- لطفا به مشاورم بگین سریعتر بیاد اینجا.

مامور تعظیم کنان از اتاق خارج شد و مشاور وزیر "کنی مارخام" تعظیم کنان وارد شد!

- اوه کنی! تو همبنجا پشت در بودی؟
- بله جناب وزیر من همیشه گوش به زنگ شما هستم. همون طور که تمام خاندان مارخام همیشه در خدمت وزرای مختلف بودن.

وزیر قلم پرش را برداشت و گفت:
- این همه اسم. اخه چرا مارخام! این اصلا معنی ای هم داره؟

کنی به وزیر نزدیک شد و با اندوه گفت:
- جد جد جد بزرگ ما همیشه عادت داشت مار ها رو خام خام بخوره. برای همین ما به این فامیلی مشهور شدیم قربان. بیاین در موردش صحبت نکنیم...

وزیر با شوق دستش را به روی میز کوبید که باعث شد قلم پرش بشکند. قلم را به کناری انداخت و دوباره روی میز کوبید و گفت:
- کنی اون پرونده هایی که خواستم رو آماده کردی؟ میخوام اولین اقدام وزارتم سریعا انجام بشه و از این لحاظ بین تمام وزیران سابق رکورد دار بشم. طرح مسکن اکتبر هاگزمید، مسکنی ارزان قیمت برای تمام اعضای آسیب پذیر جامعه جادویی!

کنی پرونده ها را روی میز جلوی وزیر به ترتیب قرار داد، عینکش را برداشت و همان طور که آن را تمیز میکرد گفت:
- بله جناب وزیر. پرونده ها آماده است...ولی یه مشکلی داریم.

چهره وزیر از شدت عصبانیت سرخ شد:
-مشکل؟ هیچ مشکلی حق نداره سر راه تحقق وعده‌های انتخاباتی من قرار بگیره! مشکل کجاست؟

نی به پرونده ها اشاره کرد:
- متاسفانه در هاگزمید هیچ زمین قابل ساخت آزادی وجود نداره قربان. همه زمین‌ها مالک شخصی دارن و هیچ کدوم راضی به فروش زمین یا همکاری برای ساخت نیستن. به نظرم بهتره مسکن اکتبر رو جای دیگه ای بسازیم.

وزیر با عصبانیت از روی صندلی بلند شد و در حالی که مصت گره کرده اص را در هوا تکان میداد گفت:
- این امکان نداره! خانواده من اولین بنایی که ساختن در هاگزمید بوده و من هم باید اولین مسکن اکتبر خودم رو در هاگزمید بسازم. یعنی از تمام این مالک ها هیچ کدوم راضی به فروش نیستن؟

- تقریبا هیچ کدوم قربان.

چشم‌های وزیر از خوشحالی برق زد:
-تقریبا؟ یعنی کسی هست که تردید داشته باشه؟

- نه قربان، به این علت گفتم تقریبا چون از یک مالک پرس و جو نکردیم. تمام مالکین دیگه مخالف بودن...آخرین زمینی که باقی میمونه...متعلق به....اسمشو نبره!

باد وزیر خوابید و به آرامی روی صندلی اش پهن شد:
-لعنت به این شانس! اسمشو نبر هم توی هاگزمید زمین داره و وزارت خونه نداره؟! شرم اوره! کنی مارخام؟ تو به صورت رسمی وظیفه داری بری و با اسمشو نبر یا اون مرگخوارهای وحشیش مذاکره کنی و راضیشون کنی تا زمین رو به وزارت خونه بفروشن. اگه اون آخرین زمینیه که امکان داره بدست بیاریم، باید به دستش بیاریم!

کنی آب دهانش را قورت داد:
- ولی جناب وزیر! راضی کردن بقیه مالک ها از راضی کردن...اسمشو نبر راحت تره!

وزیر دوباره ایستاد و در حالی که سرش را با زاویه ۴۵ درجه رو به افق گرفته بود گفت:
- نخیر. همین که گفتم. من اون زمین رو میخوام. همین الان برو خانه ریدل و با...اسمشو نبر...مذاکره کن!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۶:۱۲:۳۶ دوشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۰
#15
بلا همان طور که از حمله یکی از گربه‌ها جا خالی میداد فریاد زد:
- دکتر لعنتی، به سالازار قسم اگه نجینی نخورتت خودم میخو...میدم نجینی بخورتت!

رودولف همان طور که یکی از گربه ها او را روی زمین انداخته بود و سعی داشت صورتش را گاز بگیرید از گربه می‌پرسید:
- عزیزم حالا چرا اینقدر خشن....آخ...بگو ببینم تو مجردی یا چی؟

... کروشیو!

- آییییییی بلا لعنت بهت چرا منو طلسم میکنی؟

- چون حقته مرتیکه بی چشم و رو!

- خب به جای من این لعنتی ها رو طلسم کن من نمیخوام شبیه صورت زخمی بشم!

بلا دوباره چوب دستی‌اش را بالا گرفت ولی با حمله ناگهانی یک گربه مواجه شد و چوب دستی اش به کنار خیابان پرتاب شد. لینی به زحمت خودش را با بال زدن از هرج و مرج پیش آمده دور کرد و در حالی که بالای سر مرگخواران و گربه‌های وحشی پرواز میکرد فریاد زد:

- پتریفیکوس توتالوس...

همه سر جای خود متوقف شدند. رودولف که صورتش در دهان گربه گیر کرده بود گفت:
-چرا اینقدر همه جا تاریکه؟ کی خورشیدو خاموش کرد؟ یکی منو از این تو در بیاره!

ایوان هم که دست استخوانیش تا معده گربه دیگری فرو رفته بود گفت:
- از کی تا حالا گربه استخون دوست داره؟ مگه بستنی گربه چه ایرادی داشت آخه؟

بلاتریکس چوب دستی اش را برداشت و به دکتر که رنگ صورتش بر اثر فشارهای نجینی به بادمجانی میزد نزدیک شد و با تهدید گفت:
- مرتیکه دوزاری، میخواستی ما و ارباب ما رو با این خزعبلات از بین ببری؟ درسی بهت میدم که آرزو کنی ای کاش نجینی تو رو خورده بود.

- آبژی ژون...باور کن من اشلا نمیفهمم شما شی میگین. مواد من تا حالا همشین اشرات مخربی...از خودش نشون نداده بود به ژون خودم!

- مواد؟ مواد دیگه چه کوفتیه؟ ما گفتیم دنبال شارژر میگردیم برای ارباب.

- ....آخ...خفه شدم...خب اخه آبژی مواد رو هم میژنن به بدن که شارژشون کنه دیگه!

مورفین به آرامی خودش را به دکتر رساند و کشیده آب نکشیده‌ای نثار صورت بادمجانی و ورم کرده‌اش کرد!

...شترررررررق....

- مرتیکه بنژل فروش کی اژ تو مواد خواشت؟ خون خود من مملو از مورفینه! اونم مورفین اعلا درژه یک! ما شارژر میخوایم.

دکتر که چشم‌هایش حتی در همان حالت از شدت ذوق برق میزد گفت:
- ژون من بدن تو مورفین طبیعی میساژه؟ میشه یکم باتری به باتری کنیم؟ خدا شاهده خیلی خمارم!

رودولف که صورتش توسط لینی از لای دندان‌های گربه بیرون کشیده بود استین‌هایش را بالا زد و گفت:
- همین الان آدرس مغازه شارژر فروشی رو بده یا میگم نجینی بخورتت.

دکتر که حسابی ترسیده بود گفت:
- باشه باشه، فقط ژون مادرت منو نخوره این. همین خیابون رو مشتقیم که برین یه مغاژه اپل اشتور هشت که واسه محشولات اپل شارژر میفروشه. اگه اونژا هم نداشت کمی ژلوتر تو خیابون بکشتر یه فروشگاه هشت که واسه همه لواژم قدیمی شارژر داره. فقط منو آژاد کنین.

بلاتریکس لبخندی از سر رضایت زد و گفت:
- خوبه این شد یه چیزی. حالا دوتا آدرس درست داریم.نجینی عزیزم، دکتر رو بخور که با خودمون ببریمش. فقط هضمش نکن که شاید مجبور بشیم دوباره ازش آدرس بپرسیم.

...نههههههههه....قلوووپ....فیش فیش

نجینی که از این درخواست خوشنود بود بعد از قورت دادن دکتر به پیش لرد سیاه برگشت. لینی نگاهی به گربه‌هایی که سر جای خود خشک شده بودن انداخت و از بلا پرسید:
- با اینا چیکار کنیم؟

- به نظرم میتونن بدردمون بخورن. یکی منتقلشون کنه به خانه ریدل‌ها. بقیه هم راه بیفتیم ببینیم تو این دوتا ادرس میتونیم شارژر گیر بیاریم یا نه. اپل اشتور...یعنی اپل استور و اون یکی خیابون بکستر.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۸:۲۱:۴۵ یکشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۰
#16
- البته ببخشین‌ها، این فکر من بود!

پیتر نگاهی به مرگخوار چاق انداخت و گفت:
- سکوت کن، وگرنه چندتا از فنون کشتی سنتی ژاپنی که جدیدا یاد گرفتم رو روت پیاده میکنم ها!

بلا همان طور که کله رودولف را به سمت زمین فشار میداد گفت:
- فکر نمیکنم ایده بدی باشه. در واقع الان با توجه به تنگنایی که داخلش گیر کردیم هر راه حلی بهترین راه حله. لینی سریعا آماده شو.

لینی با اکراه راه خودش را از بین لایه‌های چربی مرگخواران چاق باز کرد و با بی میلی نگاهی به جارو انداخت:
- گابریل؟ این جارو رو از کجا پیدا کردی؟ چرا اینقدر وضعش خرابه؟ امیدوارم تمام مسیر رو باهاش جارو نزده باشی! خیلی کثیف و چندش به نظر میاد!

گابریل که از این اظهار نظر به شدت ناراحت شده بود گفت:
- واقعا که! من این جارو رو چند روز پیش از کافه سه دسته جارو کش رفتم. البته الان اسمش کافه دو دسته جارو شده فکر میکنم. ولی به هر حال، بعد از آخرین استفاده ۱۲ ساعت توی مخلوطی از الکل و وایتکس و آهک خوابوندمش. خیالت راحت کاملا تمیز و ضدعفونیه! قول میدم از موهای سر رودولف هم تمیزتر باشه. راستی خوب شد یادم افتاد، وایسا یکم الکل بزنم..پیس پیس!

رودولف که صورتش با زمین یکی شده بود و حالا قطرات الکل از موهاش به پایین میچکید با عصبانیت گفت:
- ولم کنین دیوانه ها. چه گیری کردم این وسط. سالازار کبیر خودت منو بکش از این وضع خلاصم کن.

بلا با زحمت از روی رودولف بلند شد و گفت:
- نیازی به سالازار نیست، خودم خلاصت میکنم اگه دست از پا دراز کنی مرتیکه بوق!

صدای همهمه نگهبانان و ماموران وزارت خانه از پشت در بیشتر به گوش میرسید و امکان داشت در تا دقایقی دیگر زیر فشار ضربات مشت آنها از یک سو، و تراکم جمعیت داخل اتاق بشکند. بلا جارو را به سمت صورت لینی گرفت و گفت:

- خیلی خب لینی، وقت رو هدر نده، زودتر برو لای موهای جارو و لرد شاهده اگه بخوای مخالفت کنی خودم به زور میفرستمت اون تو!

لینی آب دهانش را قورت داد و به سختی لای موهای جارو پنهان شد. پیتر دسته جارو را از پایین گرفت و به بلا سری تکان داد تا نشان دهد که آماده است. بلا نفس عمیقی کشید و به نزدیک ترین مرگخوار کنار در گفت:
- اون در کوفتی رو زودتر باز کن تا اینجا از کمبود اکسیژن نمردیم!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۵:۳۸:۰۰ یکشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۰
#17
- محاصره کامل دشمن؟ نه خیر آقا. من خودم دشمنم. معنای دشمن توی لغتنامه میشه من! محاصره کامل؟! از مادر نزاییده کسی من رو محاصره کنه!

بلاتریکس: ارباب میگم اون چیه اونجا...

لرد با دست بلاتریکس را ساکت میکند:
- وسط حرف من نپر!نمیبینی دارم تکلیفم رو با این جماعت مشخص میکنم؟...تو سیبیل از بناگوش در رفته، اسمت چی بود؟ سر گیلاس؟ به نفع خودته زودتر بزنی به چاک تا توی کاسه سرت معجون پیچیده مرکب نخوردم!

سر گیلاس ناکاچوف ابروهایش را به علامت تعجب بالا برد و نگاهی به مرگخواران انداخت:
- اینا دیگه کی هستن؟ دشمن برای مقابله با ما چه موجودات عجیب و غریبی رو به خدمت گرفته!

سروان دشمن سعی کرد برای فرمانده‌اش خود شیرینی کند:
- اما همچین نیروهای بدرد بخوری هم نبودن. ما به راحتی محاصره شون کردیم!

... خنده حضار...

کتی با عصبانیت جلو پرید و گفت:
- به ما میخندین؟ یعنی به ما و ارباب ما میخندین؟ میخواین یه کاری باهاتون بکنم که همتون در حال مکیدن شست دستتون برگردین پیش پدر و مادراتون؟

سر گیلاس تابی به سیبیل چخماقیش داد و گفت:
- این عجیب غریب‌ها چقدر شبیه اونی هستن که عقب تر پیداش کردیم. همون قدر پررو و مغرور. بردارین بیارینش اینجا ببینم.

یکی از سربازهای دشمن از پشت جمعیت شروع به حرکت کرد و در حالی که موجودی را با زنجیر به پیش میکشید به نزد فرمانده امد:
- داداش برو کنار، بی زحمت برو اون طرف،مگه با تو نیستم؟ برو اون طرف نفتی نشی...

بلاتریکس نگاهی به سرباز کرد و گفت:
- ئه ارباب من همینو میگفتم. اونی که با زنجیر بستن چقدر اشناست!

لرد و مرگخوارها به موجودی خیره شدن که به زنجیر بسته شده بود و سرباز اون رو دنبال خودش می‌کشید. به نظر مردی لاغر و استخوانی بود. با لباس‌هایی کثیف و غرق در خاک و گل. از انجا که کلاهی به سر نداشت تابش نور خورشید بر روی فرق سرش انعکاس چشم گیری داشت.

رودولف اولین کسی بود که با تردید به حرف آمد:
- ایو...ایو...

ایوا همان طور که داشت انتهای قنداق تفنگ را گاز میزد گفت:
-چیه رودولف؟

- تو رو نمیگم که! اون ایوان نیست؟

لرد چشم‌هایش را تنگ کرد:
-ایوان؟

سر گیلاس به زندانی اشاره کرد و گفت:
این موجود کریه المنظر با شماست؟ یکم بالاتر پیداش کردیم. تا کمر توی یه قبر بود و داشت دست و پا میزد. به نظر میرسه حیوانات وحشی هم یه مقداریش رو خورده باشن. ولی عجیبه که اصلا از درد آه و ناله نمیکنه!

زندانی بالاخره سرش را بالا گرفت و به اطراف نگاهی انداخت:
- ار...ارباب؟ این شما هستین؟ من کجام؟ دارم خواب میبینم؟ رودولف؟بلا؟ شما همه اینجا...یین؟

قبل از اینکه کسی حرفی بزند فریاد یکی از سربازار دشمن که با انگشت جایی پشت سر مرگخوارها را نشان میداد نظر همه را به خود جلب می‌کند:
-...غو...غو...غووووووووول!

در انتهای مسیر اشاره سرباز دشمن، ماکسیم در حالی که دو سرباز نگون بخت را از پا آویزان کرده بود و برای لرد دست تکان میداد به سمت مرگخواران در حرکت بود!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۸:۱۶:۰۸ شنبه ۸ خرداد ۱۴۰۰
#18
خاک سرد همه جا را فرا گرفته بود. در تمام جهت ها چیزی به جز خاک به چشم نمیخورد. بدون ذره‌ای نور یا فضایی خالی. تنی رنجور در میان خاک به زنجیر کشیده شده بود. از ظاهرش مشخص بود که سال‌هاست در آنجا گرفتار شده است. هیچ نشانی از زنده بودن او به چشم نمیخورد. آنجا میتوانست یک قبر معمولی باشد که مرده‌ای را در میان گرفته است. اما اگر اندکی نزدیکتر میشدید میشد صدای نجوای ضعیفی را شنید...

- خب خب خب. پس این چیزی بود که دنبالش میگشتی هان؟ بعد از اون همه وقت و اون همه تلاش چیزی که میخواستی همین بود؟ پوسیدن بین یه مشت خاک؟

- ساکت شو! خودتم خوب میدونی که این چیزی نبود که میخواستم.

- جدی؟ من که شک دارم. در واقع اصلا اینطوری به نظر نمیاد. یه نگاهی به خودت بنداز. ببین توی چه وضعی گرفتارمون کردی. این نتیجه مستقیم عملکرد توئه. تو..‌موجود ضعیف!

- من ضعیفم؟ من همیشه جنگیدم. همیشه خدمت کردم. من وفادارم.

پلکهای نازک جسم به روی هم فشرده میشود و خاک رویش را کمی تکان میدهد.

- آره میدونم، همیشه خودتو با این حرفا قانع میکنی. خب بذار ببینم، اگه تو واقعا ضعیف نبودی الان اینجا بودی؟ راستش من شک دارم.

مرد سرش را برای مخالفت به اطراف تکان میدهد:

- این ربطی به ضعیف بودن نداره. من فقط...فقط یک بار شکست خوردم. این اتفاق ممکنه برای هرکسی پیش بیاد.

صدای درونی پوزخندی میزند و می‌گوید:

- برای هرکسی شاید ولی برای تو نه! برای کسی با ادعاهای تو نه! بذار رک بگم، کسی مثل تو حق شکست خوردن نداره! تو اون همه زحمت نکشیدی که به همین راحتی شکست بخوری!

مرد می‌دانست که صدای درونش حق دارد. او برای شکست خوردن برنامه ای نداشت. همیشه برای موفقیت تلاش کرده بود و خودش را شکست ناپذیر می‌دانست تا اینکه به خود آمد و دید که در میان خروارها خاک دفن شده است. ان هم با زنجیری از جنس فولاد دمشقی که او را در خاک گرفتار کرده است.

- من واقعا نمیدونم چه اتفاقی افتاد. من هیچ وقت فکر نمیکردم شکست بخورم. من همچین برنامه نداشتم.

- تو ابلهی! اگه ابله نبودی باید میدونستی که هرکسی ممکنه شکست بخوره و براش نقشه میکشیدی. ولی تو چیکار کردی؟ وقت شکست خوردی عین ادم های مسخ شده سر جات خشکت زد و اجازه دادی اونا به همین راحتی از بین ببرنت. تو اون لحظه که شکست خوردی، شکست نخوردی! زمانی که خودت رو باختی شکست خوردی. امیدوارم حداقل حالا اینو فهمیده باشی...

مرد خاطراتش را مرور کرد. همین طور بود.به یاد اورد چطور در برابر ضربات و طلسم هایی که به سمتش روانه می‌شد سست و بی عکس‌المعل مانده بود. او اجازه داده بود به این وضع بیفتد. او خودش اجازه داده بود زندگیش به پایان برسد. او خودش اجازه داده بود مرگ او را اسیر کند.

قطره اشکی از گوشه چشم چروک خرده اش پایین غلتید و جذب خاک شد. برای او باور کردنی نبود که سال ها خدمت و نبرد افتخار آمیز اینگونه به پایان رسیده باشد. به همین راحتی. به سادگی وزش یک باد سرد پاییزی و فرو افتادن برگی زرد از درختی استوار.

مرد دست هایش را مشت کرد و زنجیرها را کشید. صدای تکان خوردن زنجیرهای زنگ زده خاک را فرا گرفت. مرد دوباره زنجیرها را کشید. میخواست خودش را آزاد کند.

صدای ذهنش گفت:

- میخوای خودتو آزاد کنی؟

مرد این بار با صدایی بلند شبیه به فریاد گفت:

-بله!

-این بار آماده‌ای که واقعا مبارزه کنی؟

-بله!

-این بار حاضری قبول کنی که هرکسی ممکنه شکست بخوره و این هیچ ایرادی نداره، اگه برنامه‌ای برای جبرانش داشته باشه؟

مرد با تمام وجود فریاد زد:
- بله!

نجوای ذهنی به آرامی گفت:

-خوبه. الان آماده‌ای که خودت رو نجات بدی و یک بار دیگه شروع کنی. اما فراموش نکن. اگه دوباره اشتباه کنی سرانجامت همین قبر بدون سنگ خواهد بود. و شاید این بار دیگه من نباشم که بتونم کمکت کنم.

- میدوووووونممممممم...

مرد با تمام قدرت همان طور که فریاد می‌زد زنجیرها را کشید و آن‌ها را طوری پاره کرد که انگار از ابتدا وجود نداشتند. ریه‌هایش به کار افتاد و در جستجوی اندکی اکسیژن خاک را به داخل می‌کشید. گرما به آرامی به بدنش بازگشت و قدرت از دست رفته عضلاتش دوباره پدیدار شد. دستانش را مشت کرد و به خاک بالای سرش ضربه زد.

- محکم تر مشت بزن...تلاش کن...باید ما رو از اینجا ازاد کنی. ثابت کن که ارزش فرصت دوباره رو داری...

-ئههههههههههههههه.....

مرد با تمام توانی که در خود جمع کرده بود خاک بالای سرش را شکافت و مشتش را از خاک بیرون کرد. جریان هوای سرد به داخل فضای قبر روانه شد. باد سرد صورت استخوانی مرد را نوازش می‌کرد. میتوانست ستارگان شب را در بالای سرش در سقف آسمان مشاهده کند. او توانسته بود. موفق شده بود.

لبخند کم رمقی روی صورتش نقش بست. میتوانست دوباره شروع کند. میتوانست دوباره بجنگد.
مرد نگاهی به زنجیرهای فولادی انداخت و همان طور که آن‌ها را از دستش باز می‌کرد خطاب به آن‌ها گفت:

-من هنوز زنده ام لعنتی ها. روزیه هنوز زنده است...

در دور دست کلاغی زیر نور نقره فام ماه با صدای قار قار خبر زنده شدن یکی از مردگان گورستان را اعلام کرد...


ویرایش شده توسط ایوان روزیه در تاریخ ۱۴۰۰/۳/۸ ۱۸:۲۶:۵۰

تصویر کوچک شده


پاسخ به: یاران لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن).
پیام زده شده در: ۱۷:۲۶:۱۶ شنبه ۸ خرداد ۱۴۰۰
#19
ارباب ای ارباب من، این بنده کوچک مدت هاست از خدمت به شما بی نصیب مانده. این ننگی غیر قابل تحمل و شرم اور برای منه. خواهش میکنم این خدمتگزار سراپا تقصیر را یک بار دیگه به حضور بطلبید تا یک بار دیگه با افتخار حامل داغ و نشان مرگخواری باشم....

1-هرگونه سابقه عضويت قبلي در هر يک از گروه هاي مرگخواران / محفل را با زبان خوش شرح دهيد.

به هیچ وجه زیر بار چنین ننگی نرفته و نخواهم رفت. برای اثبات این موضوع تکه ای از دماغ قلوه کن شده مودی رو خدمتتون برای بررسی بیشتر تقدیم میکنم.

2-به نظر شما مهم ترين تفاوت ميان دو شخصيت لرد ولدمورت و دامبلدور در کتاب ها چيست؟

این سوال گمراه کننده است ارباب. مگه میشه لرد رو با دامبل مقایسه کرد؟ من هیچ وقت جلال و شکوه لرد رو با فردی بی خاصیت مثل ریش دراز مقایسه نمیکنم.

3-مهم ترین هدف جاه طلبانه تان برای عضویت در گروه مرگخواران چیست؟

خدمت دوباره به اربابم برای تحقق اهداف لرد سیاه و خار و خفیف کردن محفلیان بوق.

4-به دلخواه خود یکی از محفلی ها(یا شخصیتی غیر از لرد سیاه و مرگخواران) را انتخاب کرده و لقبی مناسب برایش انتخاب کنید.

هوم، دامبلدور که پشمک حاج عبدالله بود، هری که پسرک لوس و ننر محفل، هرمیون مو وزوزی خر خون، رون مشنگ و ... هرچه بگم تمومی نداره صفات جذابشون ارباب :))

5- به نظر شما محفل ققنوس از چه راهی قادر به سیر کردن شکم ویزلی هاست؟

از اونجایی که تعداد ویزلی ها زیاده میتونن مدتی با فروش کلیه هاشون شکمشون رو سیر کنن. وقتی هم کلیه هاشون تموم شد دونه دونه و بی سر و صدا حذفشون کنن تا شاید کمی از بار بحران مالی حاصل از عضویت این خاندان همیشه گرسنه جبران بشه.

٦- بهترین راه نابود کردن یک محفلی چیست؟

بدون زحمت زیاد و صرف انرژی برای طلسم کردنشون به گفتن یک پخ بسنده کنیم. با هر بار پخ کردن چندتاییشون زهر ترک میشن.

7-در صورت عضویت چه رفتاری با نجینی(مار محبوب ارباب)خواهید داشت؟

آه نجینی، مار محبوب ارباب هرچه امر داشته باشن اطاعت میشه. نجینی تاج سر همه مرگخوارانه ارباب.

8-به نظر شما چه اتفاقی برای موها و بینی لرد سیاه افتاده است؟

لرد به درستی تشخیص دادن که برای جذبه نیازی به این موارد به درد نخور ندارن. این چیزها به درد همون بچه سوسول (هری) و دامبل پشمک میخوره!

9-یک یا چند مورد از موارد استفاده بهینه از ریش دامبلدور را نام برده، در صورت تمایل شرح دهید.

میتونیم از ریش دامبل به جای هیزم در طول زمستان های سخت برای شومینه استفاده کنیم. غیر از اون میشه جای خواب نجینی رو با ریش اون مردک پر کرد که حسابی نرم بشه. با مابقی ریشش هم میشه دستمال گردگیری یا باد بزن ساخت. بسته به این داره که ارباب چه چیزی امر کنن.


جناب ایوان روزیه!
خوش اومدین، صفا آوردین، چه خبر از این طرف‌ها؟ چشممون به در خشک شد حقیقتا!
آخ آخ... یاد خاطرات شیرین دوران تازه واردیم افتادم... یاد تموم سوالات احمقانه‌ای که پیام شخصی می‌کردم به خیر!

دماغ قلوه کن شده مودی رو لطفا از همون دم در نشون ارباب بدین و بعد بسوزونینش!
جای خواب نجینی هم با ریش دامبلدور پر نکنین لطفا... فلساش حساسیت میده!
بفرمایید داخل تا بشینیم کمی شجره‌نامه خانوادگی‌مون رو مرور کنیم.

تایید شد.




بلا؟

چه کردی؟

تایید شد؟

ما استخون لازم داشتیم؟

می ذاریمش با دمای پایین ساعت ها بجوشه. بعد ازش سوپ درست کرده، نوش جان می کنیم. هدر نره!



ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۴۰۰/۳/۹ ۲۳:۰۷:۵۲
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۴۰۰/۳/۱۰ ۱:۲۰:۲۹

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۶:۳۷ یکشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۸
#20
خودش را به آرامی از تنه درختی که روی زمین افتاده بود بالا کشید و با زحمت از روی آن رد شد. خونش چون قلمو نقاشی مسیر حرکتش را به رنگ سرخ رنگ آمیزی می‌کرد. وضعیتش از هر نظر افتضاح بود. در پشت سرش شکاف عمیقی روی جمجمه وجود داشت که باقی مانده خونش را ذره ذره به بیرون پمپاژ می‌کرد. چند دنده اش شکسته بود و هنگام نفس کشیدن صدای خش خش وحشتناکی می‌داد. پای چپش در زاویه‌ای غیر عادی از بدنش قرار گرفته بود و مجبور بود آن را چون کیسه‌ای روی زمین بکشد. حالتش شبیه روباهی بود که با وسایل نقلیه مشنگی تصادف کرده باشد.

-طاقت...بیار...دیگه چیزی...نمونده.

می‌توانست صدایشان را از دور بشنود. راه زیادی را با این وضع آمده بود و آبرو ریزی بزرگی می‌شد اگر قبل از رسیدن به مقصد بمیرد. او در حال مرگ بود. این را خوب می‌دانست. اما وظیفه‌ای که برای خودش تعریف کرده بود مجبورش می‌کرد مرگ را به عقب براند. این همه راه نیامده بود که قبل از انجام وظیفه بمیرد. گرچه اطمینان داشت حتی بعد از رسیدن به مقصد و تعریف آنچه پیش آمده حتما کشته خواهد شد اما نمیتوانست بگذارد این کار ناتمام بماند.

-باید تعریف کنم...ارباب...باید بدونه...اونجا...چه اتفاقی افتاد.

لحظه‌ای به یک تخته سنگ ایستاده تکیه داد. باید نفس تازه می‌کرد و به ریه‌های دردناکش استراحت می‌داد. توجهش به نوشته روی سنگ جلب شد:

"یک فرزند نمونه، مردی شجاع و از جان گذشته...اینجا آرامگاه ابدی استیون جانسون است"

استیون جانسون...این اسم برایش آشنا بود. آنقدر آشنا که بلافاصله به یادش آورد:

-محفلی لعنتی...یادته...میخواستی منو بکشی؟...خوب...دخلت رو آوردم...

برای لحظه‌ای حالت دردمند چهره‌اش تغییر کرد و غروری همچون روزهای گذشته در چشمانش موج زد. با اندک نیرویی که از این خاطره بدست آورده بود خودش را جلو کشید و دوباره به راه افتاد. حالا می‌توانست در رو به رو سایه‌های محوی را تشخیص دهد که در سیاهی شب تکان می‌خوردند. بارها و بارها در طول سفر این لحظه را تجسم کرده بود. لحظه قضاوت نزدیک بود. او باید خودش را تسلیم این لحظه می‌کرد و در آن زمان این کار حتی از نفس کشیدن برایش حیاتی تر بود. نامش لکه دار شده بود. اعتبارش از بین رفته بود و همه اینها فقط به خاطر یک اشتباه بود. یک حماقت.

با به یاد آوردن گذشته چهره‌اش درهم کشیده شد. چطور میتوانست اینقدر احمق باشد؟ از چه می‌ترسید؟ باید همان موقع همه چیز را توضیح می‌داد. حتی اگر کشته می‌شد هم دست کم مرگی با افتخار بود. ارباب شخصا جانش را می‌گرفت. نه که اینگونه مفلوک و درمانده بر اثر زخم‌های شکارچیان کشته شود. اما دیگر این چیزها اهمیتی نداشت. معجون ریخته به پاتیل برنمیگردد. باید همه چیز را توضیح می‌داد و سپس به انتظار مجازات می‌نشست.

پایش روی تکه چوب خشکی رفت و صدای شکستنش فضای قبرستان را در بر گرفت. برای لحظه ای سکوت کامل برقرار شد. یکی از سایه‌ها به سمت صدا برگشت و فریاد زد:

-کی اونجاست؟ خودتو نشون بده.

توانایی فریاد زدن نداشت. نیرویش را برای توضیح آنچه اتفاق افتاده بود جمع کرد و بدون آنکه کلمه‌ای بر زبان بیاورد لنگ لنگان به پیش رفت.

-گفتم کی اونجاست؟ خودتو معرفی کن وگرنه...

-اون ایوانه؟!

-امکان نداره...ایوان تا الان باید مرده...اون...

-اون خود ایوانه!...ای خائن پست فطرت...

مرگخوار چوب دستی‌اش را بالا گرفت تا کار ایوان را بسازد. اما صدایی سرد او را در جای خود میخ کوب کرد:

- صبر کن.

این صدای لرد ولدمورت بود. خودش بود. درست در میان مرگخواران خشمگین ایستاده بود و به چهره بی روحش به موجودی خرد شده که خودش را به سمتش می‌کشید نگاه می‌کرد. ایوان حالا آنقدر نزدیک شده بود که بتواند صدایش را به لرد برساند. از حالت چهره‌اش هیچ چیزی نمی‌شد فهمید. ایوان می‌دانست این آخرین مرحله سفر است.

-ارباب...وقتی شما من رو به همراه...بقیه برای کشتن اون پسره...عوضی فرستادین...یه مشکلی به وجود اومد. یه خائن بین ما بود...

یکی از مرگخواران فریاد زد:
-تو همون خائن بودی عوضی!

-نه...سوروس بود...سوروس اسنیپ لعنتی...این تنها فرصت ما بود...ما اون شب باید کار رو تموم می‌کردیم...ولی اون لعنتی به ما...خیانت کرده بود...اون از دامبلدور دستور می‌گرفت!

نفس‌ها در سینه حبس شد.

-دروغ...دروغ میگی. داری خودتو تبرئه می‌کنی.

-من...دروغ نمیگم. درست وقتی به مخفیگاه هری رسیدیم...همه گروه رو از پشت هدف...طلسم قرار داد...من و اوری و امریش زنده موندیم...اعضای محفل هم اونجا منتظر بودن...بهمون حمله کردن...وقتی به خودم اومدم همه...مرده بودن. اون پسره عوضی درست جلوی چشمم بود...با دست های لرزانش میخواست طلسمم کنه...من زخمی بودم...قبل از اینکه بتونم کارش رو یک سره کنم...اون دامبلدور عوضی با طلسم نحسش من رو فلج کرد...ارباب من...فرصت کشتن هری رو...از دست دادم.

همان طور که لنگ میزد خودش را به جلو میکشید. حرف زدن باعث شده بود خون از دهانش جاری شود. اما توجهی به آن نمی‌کرد. باید همه چیز را تعریف میکرد:

-من...باید...برمیگشتم ارباب...اما با چه رویی؟ اسنیپ خائن مرده بود...نقشه ما لو رفته بود...همه گروه کشته شده بودن...هری فرار کرده بود...هیچ کس حرفم را باور نمی‌کرد...همه فکر می‌کردن من خائنم چون...تنها کسی بودم که زنده...مونده بود.

حالا به چند متری ارباب رسیده بود. می‌توانست رد چوب دستی همقطاران سابقش را که به سمتش گرفته شده بود احساس کند. خودش را جلوی ارباب به روی زمین انداخت. می‌توانست صورت سفید و بی روح لرد را در آن تاریکی به خوبی تشخیص دهد. نمی‌دانست که آیا ارباب حرف‌هایش را باور خواهد کرد یا نه. اما او آنجا بود و باید حرفش را تمام می‌کرد. تمام این مسیر را فقط به خاطر همین هدف آمده بود. از چنگ 30 شکارچی گریخته بود تا خودش را به اینجا برساند.

-ارباب من...ترسیدم. نه از مرگ...که سزاوارش بودم...از اینکه پیش شما...به سرافکندگی اعتراف کنم ترسیدم...من فرار کردم...مثل یه ترسو...یه بزدل...چون نمی‌خواستم پیش شما اعتراف کنم که...شکست خوردم...ولی من اشتباه کردم ارباب...و حالا بعد از چند سال فرار به...هر صورتی که بود...برگشتم تا اعتراف کنم...و به مجازاتی که سزاوارش هستم...برسم. ارباب...آخرین افتخار من...مردن به دست شماست...لایقش نیستم...ولی خواهش میکنم...این رو از من دریغ نکنید...

تمام نیرویش را جمع کرد تا سرش را بالا بگیرد و لرد را ببیند. چشمان نافذ لرد به او دوخته شده بود. نمیتوانست هیچ حالتی را از چهره‌اش بخواند. آرزو می‌کرد زودتر کار را تمام کند و او را از این همه رنج خلاص کند. چشم هایش سیاهی می‌رفت. دنیا به دور سرش می‌چرخید. او داشت می‌مرد. سیاهی آرام آرام وجودش را فرا می‌گرفت. در همان زمان چشمش به چوب دستی لرد افتاد. لرد چوب دستی‌اش را به سمت او نشانه گرفته بود. همین بود...تا چند لحظه دیگر نوری سبز رنگ به زندگی‌اش پایان می‌داد. چشمانش داشت آرام بسته می‌شد. صدای زمزمه آرام لرد سیاه در گوش‌هایش طنین انداز شد و در کمال ناباوری نوری سفید او را در بر گرفت...


تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.