هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (آبرفورث‌دامبلدور)



پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۱۵:۵۸ دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷
#11
ماتیلدا و پنه در حال فکر کردن روی نقشه خود بودند و با چهره های پوکر به هم نگاه میکردند ،هاگرید صوت میزد و چایی خود را دم میکرد.
پنه از جای خود پا شد و با چهره ای نگران و پر از استرس و اعصبانی به هاگرید تذکر میداد:
-مثل اینکه اصلا یادت نیست چه اتفاقی افتاده ها.
-مگه چه اتفاقی افتاده؟
-مثل اینکه یادت نیس دامبلدور مریض شده ها!
-اه؟راست میگی ها.
-تازه بیا اینو بخون ،مرگخوارا اطلاعیه زدن.

هنگامی که پنه می خواست نامه را به هاگرید دهد یکی فریاد زنان و با صدای بلند برادر گویان نزدیک تر میشد.
-این صدا دیگه چیه؟

و ناگهان چیزی مهکم به خانه هاگرید میخورد و صدای مهیبی میدهد؛بوووووووومببببببب
پنه و ماتیلدا شروع به جیغ زدن کردند و این طرف و آن طرف میرفتند،چایی هاگرید بروی زمین ریخده بود شیشه ها و پنجره ها با جیغ های بلند ماتیلدا و پنه میشکستند و همه چیز بهم ریخته بود؛هاگرید به بیرون رفت تا ببیند این اتفاق ناشی از چیست؛
یک هیپوگریف روی خانه هاگرید سقوت کرده بود و سقف خانه را خراب کرده بوده،آبرفورث و بزش روی زمین ولو شده بودند،آبرفورث با چهره ای تاراحت،اعصبانی و مسترب گونه ناله سر میداد:
-برادر دارم میام کمکت ، نگران نباش خودم تکی به دادت میرسم

پنه و ماتیلدا با جیغ های بنفش و چهره های رنگ پریده و متعجب به بیرون از خانه می آیند ،با دیدن آبرفورث که روی زمین ولو شده بود جیغ های بنفش خود را متدقف کردن و به کمک آبرفورث رفتن و او و بزش را به خانه آوردند هاگرید هم هیپوگریف را از روی سقف به پایین آورد.
آبرفورث با چهره پوکر اعصبانی و مسترب به این طرف و آن طرف خانه حرکت میکرد.
-انگار مرگخوارا فعل خواستن رو صرف کردند و می خان کارشونو عملی کنن ،نه اینجوری نمیشه باید یه کاری کنیم

آبرفورث نگاهی زیر چشمی به هاگرید که درحال خوردن کیکش بود کرد و با لحنی خشن گفت:
-ببینم نشستی داری کیک میخوری؟این چه وضعشه ؟هیپوگریفم کی سالم میشه پس؟ای بابا.
-امروز که خوب نمیشه باید فکر دیگه ای کنیم.
-یافتم با تسترال ها میریم

پنه لوپه از جایش بلند شد و با ناراحتی رو به آبرفورث کرد و گفت:
-هاگرید تسترال هارو فروخته
-امکان نداره،نه،این چه بدبختیه ایه آخه ؛اصلا مگه فقط تسترال داریم کلی حیوون دیگه هم داریم؛هاگرید پاشو برو یدونه از هیپوگریفاتو بردار بیار.

بعد از کمی انتظار هاگرید یکی از هیپوگریف هارا برای آبرفورث پنه و ماتیلدا سوار بر هیپوگریف به سمت خانه گریمولد روانه شدند.
چند ساعت بعد به خانه گریمولد نزدیک شدن.
آبرفورث فریاد زد :
-داریم فرود میایم.
-فکر کنم داریم سقوت میکنیم،آخه سابقه خوبی تو فرود با هیپوگریف نداری
-خجالت بکش،به منی که۱۳۷سالمه داری میگی تو سابقه خوبی با پرواز هیپوگریف نداری

و آنگاه هیپوگریف به پشت بام خانه گریمولد برخورد کرد و صدایی بسی شتلللللققق دادو تمام افرادی که سوار بر هیپوگریف بودند به سه مار آن طرف تر پرت شدند و صدایی بسی ترب گونه دادند.
وبه سمت در خانه گرمولد ها روانه شدند.

-آلوهومورا،آلوهومورا،آلوهومورا،آلوهومورا،ای بابا این در طلسم شده باز نمیشه اصلا
-فکر کنم

آبرفورث حرف پنه را قطع کرد.
-هیس،باید یه فکر اساسی بکنم،اینجوری نمیشه.
-ولی اون در که
و باز هم حرف پنه را قطع کرد.
-نمیزاری فکر کنیم دیگه
-خب ولی اون در که بازه
-خب چرا از اول نمیگی؟
-خب خودت نذاشتی بگم

و آبرفوزث لگدی بسی مهکم به در میزند جوری که لوله های در باز می شود و در مانند یک کدو بر روی زمین ولو میشود.
-میبینی کاراتو؟
-خوب خدت زدی شکوندی درو به من چه .
-خب حالا هزینه این در رو کی میده؟

پنه نگاهی پوکر آمیز به آبرفورث میکند و سه نفری به همراه بز به راه میفتند.
-خب حالا کدوم وری بریم ماتیلدا؟

ماتیلدا کمی فکر میکند
-سمت گوشت.
-همونطور که میبینی من دوتا گوش دارم ، کدوم یکی؟
-سمت راستیه.
-راست من یا راست تو؟
-فکر کنم یکی باشن.

و آخر هردو به سمت چپ با چخره هایی نگران به راه میفتند.
آبرفورث مردی را میبیند و بی درنگ چوبدستی خود را در می آورد.
-لوکوموتور مورتیس،بابِل هِد چارم،اِکسپِلیارموس،اینسندیو،سکتوم سمپرا،پِتریفیکوس توتالوس،ریلاشیو؛حال کردین؟اینجوری باید مرگخوار نفله کنید،کلکسیونی از وردامو روش زدم.

و آنگاه شاهد بودند که کوکاکولا از دماغ بینی و دهان آن مرد به بیرون زد و روی زمین افتاد و بی هوش شد.
تازه فهمیدن که آن مرد دامبلدور بوده و آبرفورث به اشتباه در تاریکی به آن ورد زده است.
حالا دیگر هیچ چیز سر جای خودش نیست و همه چیز بهم ریخته بود ماتیلدا و پنه در حال جیغ زدن و آبرفورث در حال گریه کردن و مرگخواران آماده برای حمله کردن بودند.
آبرفورث با چشمانی گریان و ناراحت فریاد زد و رو به پنه کرد و گفت:
-اگه بهوش نیاد خودم با همین دستام میکشمت.



قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۲:۵۵ دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۷
#12
1- توی پست غیر رولی با محدودیت حداقل پنج خط ( یک پاراگراف) و کمتر از ده خط ( دو پاراگراف) بنویسین با این معجون چیکار می‌کنین. در واقع وقتی که ویبره زدن رو یاد گرفتین، چه استفاده‌ای ازش می‌کنین. (7نمره)
اولین کاری که با این معجون میکنم اینه که یک شرکت میسازم به نام شرکت ماساژور و لاغری آبرفورث.دومین کار اینه که به بزم از این معجون میدم و آن را هرجا دوست داشتم بز گذاری میکنم وآنجایی که بز گذاشته شده زلزله میاد و خانه خراب میشن و سومین کار اینه که یه شرکت لبنیاتی راه میندازه و دوباره به بزم معجون رو میدم تا شیر های ویبره ای و خوشمزه مخصوص رژیم و لاغری و جشن ها.

ﺭﺯ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﻭ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻫﮑﺘﻮﺭ ﻭﯾﺒﺮﻩ ﺯﻥ ﻋﻤﺪﻩﺍﯼ ﮔﯿﺮ ﺁﻭﺭﺩ؟ ‏(3 ﻧﻤﺮﻩ)
هکتور ویبره زن در عماق جنگل ممنوعه،شمال تسترال ها و جنوب گرگینه های وحشی کنار درخت پیر کاج، آنجا نیست،باید جای دیگری دنبالش بگردید.
آن در وزارت خانه سحر جادو طبقه دوم کنار دفتر نظافتچی و یه اتاقه اونم که باز کردید یه پله میبینید اونم که رفتید پایین ،میرسید به یه در کوچیک که باید سینه خیز از اون رد شین،تو یه اتاقین که هکتور ویبره زن آنجا است...ولی نیست.
آن در خانه ریدل ها میزیست ،که وقتی وارد شدید یه پله میبینید اون رو میرید پایین و یه چهارتا دره اون جا باید چندتا لی لی برید سوم و دوتا قدم برید عقب و سه تا برید جلو و دوباره پنج تا برید جلوه،اون درو باز کنید،میرید میخورید به یه باغچه،باغچه رو که رد کردید ،میرسید به یه در، اونجا هکتور ویبره زن اصلا نمیاد و باید جاهای دیگه رو از خونه ریدل ها برید.
البته میتوانید هکتور ویبره زن،را مفت از بازار بخرید،و به محلی که میخواید بیارید ،فکر کنم همین روش باشه نه؟


ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۱۱ ۳:۰۰:۵۰


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۲:۲۹ شنبه ۹ تیر ۱۳۹۷
#13

اوس استاد.

سکوتی درکلاس برپا بود،استاد تاتسویاما در حال مدیتیشن بود که ناگهان صدای باز شدن در به گوش رسید،آبرفورث با لباس مخصوص مدیتیشنش و بزش که بز کوچکی بود و بزک خطاب میشد، وارد شد.

_ساکت باش.
_ببخشید؟
_میگم ساکت، ابله.
_بزک پشت سرت درو ببند.

بز رفت و در را بست.

_چیکار داری میکنی ابل؟...داری با حیوون حرف میزنی؟
_این حیوون نیست بزه.
_بزم جزو حیوونه دیگه.
_شاید.
_اینجا چیکار میکنی؟
_خب گفتم بیام در مورد مدیتیشن و انرژی چی وآرامش درونی و کجا برای اینکار مناسب تره حرف بزنم.
دوباره بچه ها شروع به مسخره بازی کردند.

_انرژی چی؟
_انرژی چی دیگه.
_میشه دوباره بگی چی؟

آبرفورث چوبدستیش را از جیب لباسش درآورد و با یک ورد یکی از آنها را از درون حلقوم یکی دیگر قرار داد.

_خب ببینید بهترین جا که جنگل ممنوعس و خیلی آرامش بخشه ،ولی یه عیب هایی داره،برای مثال برای آدمای ترسو خیلی بده چون همون اولش سکته میکنند،دومشم اینه که خیلی هم ساکت نیست و صدای جغد و جیرجیرک و اینا میاد. و مورد پسند من نیست،جایی که مورد پسند منه کتابخونس،و صدای هیچگونه موجودی نمیاد،کلا خیلی خوبه. خب برو دیگه تو هم،برو، بذار آرامش داشته باشیم.

تاتسویاما در حالت مدیتیشن خود قرار گرفت و آبرفورث هم به سمت کتابخانه راه افتاد.

دو ساعت بعد،کتابخونه:

یک ربع هم نبود که آبرفورث در حالت مدیتیشن بود که ناگهان صدای هیسسس هیسس در اطرافش به گوش رسید،آبرفوث می خواست به آنها بگوید ساکت شوند که ناگهان صدای گرومپ بلندی آمد.
اینبار دیگر آبرفورث قاطی کرد، اما پیش از آنکه بتواند چیزی بگوید، مادام پینس فریاد زد:
_وقتی تو کتابخونه حرف میزنید دهنتونو ببندید!

صدای کتابدار کتابخانه بود که همه را به سکوت وادار کرد،آبرفورث لبخند شیرینی بر لب داشت که البته با شنیدن صدای جویده شدن چیزی در کنارش، روی لبش خشک شد.
_اینجا جای خوردن چیزی نیست، اینجا مثلا کتابخونست،عه.

آبرفورث وقتی واکنشی از شخصی که داشت چیزی میجوید ندید لای چشمش را باز کرد و سرش را کمی به سمت راست برگرداند.
_تو داری چیکار میکنی؟

آبرفورث بزش را دیده بود که دارد با لذت کتابی را میجود.
_نه،نه،نه،من چقدر بد شانسم.

آبرفورث خواست او را به آرامی از دمش بکشد و زیر میزی مخفی کند که که یکدفعه صدای نزدیک شدن پاهایی را شنید،آبرفورث دوید و به سمت قسمتی از کتابخانه رفت،یواشکی از پشت قفسه کتاب ها بزک را نگاه کرد که کتابدار،در حالی که با عصبانیت غر میزند او را از دم گرفته و از کتابخانه خارج میشود،آبرفورث سر جای خود ایستاد و بعد متوجه شد او در بخش ممنوعه کتابخانه است و تا آمد فرار کند او را هم کتابهای هوشمند و ممنوعه از پشت لباسش بلند کردند و با یک اردنگی از کتابخانه به بیرون شوتش کردند.
_صبرکن بزنم بگیر.

بعد از پروازی طولانی به خارج از کتابخانه،آبرفورث مستقیم در کنار بزش روی زمین فرود آمد.به سختی روی پای خود ایستاد و خواست برود که ناگهان صدایی از پشتش شنید.

_هی ،کجا؟بیا اینجا ببینم.

آبرفورث به طرف صدا که در واقع مادام پینس بود رفت.
_بله؟
_پول کتابی که بزت خوردتش؟
_چنده؟
_۱۰۰گالیون!
_چقدر؟ مگه کتاب جادو های سحر آمیز اصل نوشته آرسینوس جیگره؟
_اون کتاب معجون های سحر آمیز بود و همینه که هست.
_کارت خوان داری؟
_آره بیا.

آبرفورث چپ چپ به کتابدار ناگاه کرد و کارت خود را کشید.
_رمز؟
_۱۲۳۴.
_حله ،برو.

آبرفورث فاکتور را دریافت کرد و متوجه شد کلا سه گالیون دیگر ته حسابش باقی مانده. بنابراین از قبل هم بیشتر پکر شد و به راه افتاد.

۲ساعت بعد،کلاس فلسفه و حکمت:

آبرفورث در راه باز کرد و وارد کلاس شد،تاتسویا با لبخندی شیرین گفت:
_چطور بود؟
_افتضاح،خیلی بد،اصلا نمیتونی باور کنی...

آبرفورث کم کم داشت صدایش را بلند میکرد که ناگهان تیغه کاتانا را روی شاه رگش احساس کرد،سکوتی ترسناک در کلاس سایه افکند، و آبرفورث بدون اینکه حرف دیگری بزند یا هرگونه تلاش دیگری در طی زندگی اش برای مدیتیشن انجام بدهد به سمت در به راه افتاد و دیگر هم آن طرف ها پیدایش نشد.



قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۱۸:۲۹ جمعه ۸ تیر ۱۳۹۷
#14

آبرفورث با کت شلوار قهوه ای و با عینک شیکش در حالی که بز محبوبش در آغوشش بود، وارد کلاس شد.
_سلام استاد، چطوری؟
_بنال.
_جان؟
_حرفتو بزن.

آبرفورث کاغذش را از جیب کتش خارج کرد و ادامه داد.
_من، آبرفورث دامبلدور ،در ۴ قاره دنیا مطالب زیادی درباره گرگینه ها گفتم ، و الانم میخوام درباره چگونگی صورت گرفتن یک گرگینه صحبت کنم...

کاغذ را مچاله کرد و به سمت سطل زباله انداخت،سپس گلویش را صاف کرد.
_کی حوصله خوندن اونوداشت بابا.
_خب،شروع میکنیم...راز بقاااااااهاهاهاها...این قسمت گریگنه های وحشی... گرگینه های وحشی یا گرگ نما ها یکی از وحشی ترین موجودات با وزن با وزن های گوناگون در جای جای دنیا میزیستن...

در همین حال آبرفورث سومین کاسه شیرش را میخورد و وقتی تمام شد کنار لبش را با یک دستمال پاک کرد.

_حرفتو ادامه بده خوشمزه.
_جان ؟
_حرفهای خوبتونو ادامه بدین.
_آها، خب ،ادامه میدیم... انسان ها وقتی به یک گرگینه تبدیل میشن که یک گرگینه اونا رو گاز بگیره یا مادر پدر آنها گرگینه باشن و یا هم شب ۱۴ماه لخت جلوی ماه قرار بگیرند که این آخری خیلی بعیده و اولی هم خیلی رایج تره...خب ،حتما فکر میکنید وقتی یک گرگینه چگونه با گاز گرفتن یک انسان را تبدیل به یه گرگینه میکنن؟خب، وقتی یک گرگینه یه موجود رو گاز میگیره یک ماده ای زهر مانند وارد خون اون انسان میشه اون ماده دارای ویروسی به نام اپلیوس است که این ماده باعث میشه هورمون های استرس دربدن فعال و گلبول های سفید فعال تر از قبل بشن که باعث ایجادهاری میشه و شبیه یه گرگ در بیاد.

در همین حال چهارمین کاسه شیر بزش رو قورت داد.
_خب عزیزان گرگینه ها به سه دسته تقسیم میشن:آرام،متوسط که یه ذره آرام تر از وحشین و نوع وحشی که حتی در حالت انسانیشون هم وحشین و خیلی تسترالن و اینا.

پلک چشم چپ فنریر با حالتی عصبی بالا پرید.

وقتی آبرفورث حرفش تموم شد انتظار داشت برای اون دست بزنن و تشویقش کنند ولی وقتی به خودش آمد دید کسی دیگه تو کلاس نمونده و کاملا واضع بود چه اتفاقی افتاده بود،کل کلاس به خاطر حرفایش فرار کرده بودند و حتی بزشم رفته بود،ناگهان درد کوچکی در پای راستش احساس کرد،کله اش را پایین آورد و فنریر را نگاه کرد که پایش را گاز گرفته بود،ناگهان شروع به ویبره رفتن کرد و از ترس،روی زمین غش کرد...

- بیاید ببرید اینو از کلاس من بیرون.

و هیچکس تا یک ماه آینده آبرفورث را ندید. آبرفورث،یک ماه تمام تب و بیماری شدیدی را تحمل کرد.حتی چندین بار توهم زد که با آلبوس و گلرت گریندلوالد به پیک نیک رفته و در نهایت هم دست آریانا را در دست گلرت گذاشته و آن ها را سر خانه و زندگیشان فرستاده. اما آن شب توهمات آبرفورث تمام شدند .آن شب او حس میکرد که تمام استخوان های بدنش در حال شکستن هستند . حتی چندین بار صدای ترق و توروق آتش در شومینه را با صدای استخوان هایش اشتباه گرفت...
و بالاخره ناگهان احساس کرد دنیا مقابل چشمش واضح تر شده پس از جای خود بلند شد و مقابل آینه رفت. اما به جای دیدن خودش، گرگی را در مقابل آینه دید و در نتیجه جیغی بنفش کشید و از حال رفت.



قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: نقد پست های انجمن محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۸:۴۶ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
#15
سلام برادر، بعد از ۱۰۰۰ سال برگشتم.
خب اومدم بگم که برادر عزیزم میشه اینرولرو نقد بکنی.ممنانت میشم.

زیر نور محفل سر افراز و استوار باشی.



قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۷:۴۲ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
#16
در همان لحظه که مرگخواران متعجب بودند آلبوس ادامه داد:
_از این به بعد باید روزی سه بار حموم برید.پنجاه بار اینجا رو تمیز کنید و کلمه هایی خوب به زبان بیارید و باهم مهربان باشید فرزندانم و اما از این به بعد اسم اینجا خانه روشناییه.

همچنان مرگخواران:
_خب از کجا شروکنیم؟
_ آها،تمیز کردن پله ها.
_بجنبید فرزندان روشنایی.

بعد از این حرف آلبوس همه روی زمین افتادند و مشغول تمیز کردن تمام پله ها شدند.

_خب،خب،خب بزارین ببینم. نه مورد پسند من نیست،یه بار دیگه شروع کنید.
_پروفسور جان نه،خاهش میکنم.
_زودباشین عزیزان.

مرگخواران با چهره ای غمگینانه
شروع به تمیز کرد،تا بالاخره کارشان تمام شد.و سه نفر از مرگخواران روی زمین افتاده و بی هوش شده بودند.

_خب،بزارین ببینم ،حالا شد.
_امیدوارم کارمون تموم شده باشه پروفسور.
_چی؟منظورت چیه فرزندم؟تازه اول کاریم.حالا نوبت پنجره هاس باید چنتا پنجره ایجاد کنیم تا روشنایی به درون خانه روشنایی بیاد.ویتامین D شما خیلی کمه و چنین چیزی اصلا خوب نیست و موجب افسردگی میشه.

و آلبوس این حرف زد و دوتا دایره روی دیوار ایجاد کرد.

_خب،حالا وقت اینه که چندتا قوه درست کنیم و گل روی تاقچه بزاریم،خب من فکر اینجا رو کرده بودم و چندتا گل گرفتم و چند تا تخته برای تاقچه،بیاین دیگه شروع کنید فرزندانم،کلی کار داریم.بعدشم باید چندتا میز اینجا بچینیم.

بعد از گذشت چند ساعت بیشتر مرگخواران بیهوش شده بودند وخانه روشنایی تبدیل به همچین چیزی شد:
تصویر کوچک شده

آن طرف تر محفل ققنوس:

لرد ولدمورت :
_شما باید خیلی کار کنید تا بشین یه مرگخوار خوب،نه نجینی؟
_سیییسسسس،بله، بله ،درسته ارباب.
_خب اول باید این نورانی کور کننده رو خاموش کنیم.

لردولدمورت با این حرف چوبدستش را از پیراهنش درآورد و نور را خاموش کرد و جلوی پنجره ها را با چیزی گرفت.

_خب،حالا خوب شد.

سرکادگان وسط حرفش پرید گفت:
_هی. ای لرد تاریکی از اینجا دور شو و به بیرون رو ،ماتورو اینجا نمی خواهیم. اگه از اینجا نروی ،خودم بیرون میکنمت.
_دومین کار اینه که این تابلو غرغرو مزاحمو ور دارید بزارین یجا دیگه.

و جمع به حرف لرد گوش دادن و همین کارو کردن.

_غرغرو باکی بودی،بگو تا بزنم لهت کنم،اگه مردی دوباره تکرار کن. بزارینم زمین ،حرفشو گوش نکنید.
_خب،خوب شد،از دستش راحت شدیم.سومین چیز اینه که ،اینجا دیگه نباید از کلمات خوب بکار ببرید و به هم عشق ورزی کنید،متوجه شدین؟
_بله ارباب.
_خب،خوب شد،حالا باید چندتا ورد شکنجه گری رو بهتون یاد بدم.

این را گفت و مشغول آموزش آنها شد.


ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۶ ۱۷:۵۳:۱۶
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۶ ۱۸:۰۲:۴۶


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۱۶:۴۴ سه شنبه ۵ تیر ۱۳۹۷
#17
درود سلام بر برادر عزیزم ،چطوری خوبی .میدونی من براچی اومدم دیگه ،شایدم ندونی.

من اومدم تا عضو محفل شم و با سیاهی ها مبارزه کنم،و پوزشونو به خاک بمالونم.

البته باید بگم همیشه تو سریال های ماگلی و کل فیلم های ماگلی
همیشه روشنایی برنده میشه.

چرا راه دور بریم همین هری پاترمون. آخر کی برنده شد ،روشنایی دیگه.

خب بریم سر اصل مطلب،من اومدم تا تو محفل عضو شم ،خب کار تیمی بهتره از کار فردی دیگه.

اگر اجازه بدین برادر البته.

عشقی،عشق.

زیر نور محفل سر افراز و استوار باشی.


سلام برادر،

از بار قبل که درخواست دادی، پیشرفت خیلی خوبی داشتی. یه ذره با نقد و این صحبت ها کار کردیم تا یه سری اشکالات برطرف بشه، ناظرهای گریفیندور هم نقد های خوبی انجام دادن برات و فک میکنم که چندین نظر مثبت و خوب گرفتی و تونستی سطح نویسندگیت رو بالا بیاری.همونطور که در مورد بقیه تازه وارد های محفل میگم، کارت تموم نشده. عضویت تو محفل تازه اولین قدم هست و هنوز باید پست بزنی تا تجربه بیشتری کسب کنی و همینطور بهتر بنویسی.

از پیشرفتت راضی بودم، تایید شد.
به محفل ققنوس خوش اومدی.


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۵ ۲۱:۲۴:۲۳
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۵ ۲۱:۲۵:۰۶


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خوابگاه هاي گريفيندور
پیام زده شده در: ۱۴:۳۳ سه شنبه ۵ تیر ۱۳۹۷
#18
آستریکس که می خواست کلمه ادامه رو به زبون بیاره یکدفعه صدا مهیبی و وحشتناکی آمد.

_یا مرلین!این دیگه چی بود؟ زلزله اومده؟

ناگهان جمع به صحته مواجه شدند .
آبرفورث روی زمین ولو شده بود.

_سلام بچه ها چطورین.
_تو اینجا چیکار میکنی.
_منم اومدم بازی کنم دیگه.

وبا این حرف اومد و کنار بقیع جمع نشست. و محکم گفت:

_ادااااااااامههههههه.

وانقدر محگم گفت که بطری خیلی تند چرخید و پرتاب شد.

_بخابید رو زمین، پناه بگیرید.

بعد از خردن بطری به در و دیوار دوباره بازگشت سر جای اولش و کمی چرخید .ملت بعد از کمی سکوت گفتند:
آبرفورث،آرسینوس .

_شجاعت یا حقیقت؟
_شجاعت.
_خب،خب،خب، میدونم باهات چیکار کنم.

آرسینوس آب دهنش قورت داد و با قیافه ای مظلومانه گفت:

_رحم کن.

جمع یک نگاه به آرسینوس مینداختند و یک نگاه به آبرفورث.

_چوبدستیو طرف خودت بگیر و بگو .آدوا کادوا.

تمام ملت دهنشون از این حرف آبرفورث باز موند.
_چی؟ شوخید گرفته؟مگه از جونم سیر شدم که همچین وردی رو بخونم.
_مجبوری.
_میشه...

آبرفورث حرفش را قتع کرد وگفت :

_نه نمیشه.
_نمو خام.
_نموخام.
_می خای خوبشم می خای.

_مطمعنی؟
_آره.زود باش.
_آداوا.
آداوا.
_نمیتونم.
_تو میتونی،سعی کن.
_آداوا کاداوا.

وقتی آرسینوس این ورد را خواند ،ورد عمل کرد و آن روی زمین ولو شد .
_جمش کنید آرسینوسو از اینجا.

و آستریکس و هرمیون با برانکارد آرسینوس را از آنجا بردند.



قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه گریف!
پیام زده شده در: ۲:۴۸ سه شنبه ۵ تیر ۱۳۹۷
#19
خلاصه ای از داستان:

گریفیندوری ها میخوان کافه گریف رو بازگشایی کنن، منتها کافه خیلی بهم ریخته س. آرسینوس نقشه میکشه که بهشون بگه کافه توسط یه روح تسخیر شده تا گریفیندوری ها مجبور شن تمیزش کنن، نقشه ش جواب نمیده، در نتیجه خودش رو گم و گور میکنه و شواهد رو یه طوری نشون میده که انگار روحه دزدیدتش، گریفیندوری ها طبق راهنماهایی که روح تقلبی گذاشته، کافه رو تمیز میکنن و در نهایت آرسینوس رو پیدا میکنن که داره با ردای رسمی و کراوات دوش میگیره!
---------------______________________
آرسینوس که در حال حمام کردن و صوت زدن بود و چشم هایش را بسته بود، که با فریاد جمع گریفندوری چشم هایش راباز کرد و با لبخند شیرینی گفت:

_سلام چطورین بچه ها خوبین ،چه خبر.
_آرسینوس تو اینجا چیکارمیکنی.
همه اونا سرکاری بود. مگه قرار نبود روح تورو گروگان گرفته باشه.بزنم با این کاتانا به صد قسمت مساوی تقسیمت کنم؟
_خوب دوستان آرامش خودتونو حفظ کنید،اعصابتونو کنترل کنید.

سرکادوگان با چهره ای خشمگین و ابرو های درهم رفته و با چشمانی قرمز به چشمان آرسینوس زل زده بود گفت:

_چی؟آرامشمونو حفظ کنیم؟منظورت چیه؟داشتیم از نگرانی میمردیم،من تورو میکشم،لهت میکنم،صبرکن.

آرسینو درحال دویدن فریاد میزد:

_من فقط قسطم تمیز کردن کافه بود،باور کنید.

دست سرکادوگان به آرسینوس رسید و یک کتک حسابی بهش زد و یک بادمجان زیر چشمش کاشت.
جمع از پله هابالا رفتند ، هنگام بالا رفتن تاتسویاما تیغه کاتانا را به پشت ارسینوس گذاشت تا بالا برود،وقتی به بالا رسیدن با صحنه ای وحشتناکی مواجه شدند. تما پرده ها کنده شده بودند و میز ها افتاده بودند و پایشان شکسته شده بودو همه جا بهم ریخته بود .همه متعجب شده بودند.

_مگه قرار نبود اینجا مرتب بشه؟
_دوباره بازی در آوردی آرسی؟
_من که اینجام چه بازیی؟

ناگهان تاتسویاما فریاد بلندی کشید.

_هرمیون گم شده!
_نه امکان نداره.

ناگهان توجه سرکادوگان توجهش به نوشته ای رو دیوار جلب شد.

_اونجا رو نگاه کنید ،اونجا نوشته کمک.

تمام ملت متعجب تر از قبل شدند .

_نه ،دوباره نه ، دیگه حوصله روح ندارم .






قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: پادگان ققنوس
پیام زده شده در: ۱۰:۳۰ شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶
#20
ادامه سوژه ورزشگاه

رون روبه جیسون و مودی کرد وگفت:
-من یه نقشه دارم.
-چی؟بگو زود.
-بریم توپو ازشون بگیریم.
-زحمت کشیدی ،اونوقت چطوری تو پو بگیریم ازشون.
-به اینجاش فکر نکرده بودم.

مودی،جیسون و رون با چهره ای پکر به زمین بازی نگاه میکردند.ناگهان مودی لامپ تو سرش روشن شد و گفت:
-من یه نقشه ای دارم.
-تو رو به مرلین نقشه درست حسابی باشه.
-وقتی توپ به بیرون افتاد ما میریم اونو ور میداریم و دبرو فرار.
-نقشه بدیم نیست .

مودی و رون و جیسون کمی نزدیکتر می آیند تا بتوانند توپ را بگیرند. ناگهان توپ توسط فردی به سمت رون آمد.
-رون بگیرش.
-ها ،چیشده ؟

و توپ مستقیم به صورت رون برخورد کرد و رون نقش زمین شد.
-مثلا اومده بودیم یه توپ بگیریما تازه می خواستیم رودلفم بکشیم،خودمون نمیریم خیلیه.

بعد از چند دقیقه امداد رسان ها رون را به سمت بیمارستان بردند.


ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۶/۱۲/۱۲ ۱۰:۳۴:۴۹


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.