جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
صفحه اصلی خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
بالای صفحه
کاربران آنلاین
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
×

کاربران آنلاین

37 کاربر(ها) آنلاین هستند (19 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
35
مهمانان
2
اعضا
×

فن‌ فیکشن‌ها

ض2121212121
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand

پاسخ به: دخمه های قلعه
ارسال شده در: چهارشنبه 30 فروردین 1396 19:35
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پايانى:

ابولوك خيلى سعى كرد و خيلى دويد. اما با تمام خفنى و چادرتونيش، دستش به دامبلدور نرسيد؛ او فقط يك جفت پا داشت درحالى كه دامبلدور به دو جفت پا مجهز شده بود.

او در همان بيابان ماند و به شغل لوك بودن ادامه داد؛ به هر حال شغل خفنى بود ديگر!

حدود چهار سال بعد از شروع سوژه:

هرماينى، در همان حالي كه پوشك سومين فرزند نيمه غول-نيمه گرنجرش را عوض ميكرد و براى دومين فرزندش قصه زندگيش را ميگفت، چوبدستى اش را به سمت شيشه شيرى گرفت.
شيشه شير رفت و شيرش را درست كرد؛ كمى خودش را هم زد تا ولرم شود و بعد رفت در دهان كوچكترين فرزند!

-خب مامان جون كجا بوديم؟ آها...آره ديگه، رفتيم تو دخمه.

هرماينى بار ديگر به چوبدستيش حركتى داد و اينبار، زير قابلمه اى روشن شد.
-يادمه كه يه سر و صدايي شد، انگار دعوا بود... اون موقع ها با رون بودم، اما يهو با رون دعوام شد. والا مامان جون، هنوزم نميدونم چه اتفاقي افتاد، ولى يهو ديدم بغل بابا گراوپت، سر سفره عقد نشسته ام.

هرماينى آهى كشيد.
-دامبلدورم فك ميكرديم مرده. اما يهو با چهارتا پا و رون برگشت. خودشم درست نميدونست چي شده كه تصميم گرفته بود جاى مردن، بره تو خط قطار قزوين كار كنه. خلاصه كه مامان جون، تو اين چهارسال، هر روز يه اتفاق جديد برامون ميوفتاد! يه لحظه تو دخمه بوديم و يهو ميديدم تو مزرعه گياه شناسي هستيم. يه بار كه افتضاح شد! تريلانى پيش بينى كرد كه رون، پسر برگزيدس! اصلا يه وضعى بود. دامبلدور ميگه احتمالا به يه چسبندگي زمانى دچار شده بوديم كه هر چهارصد سال يه بار اتفاق ميوفته.

هرماينى نفس عميقي كشيد.
-واى كه دلم بابت اون سال هام ميسوزه... ميبيني مامان جون؟ حتى بوى سوختگي دلمم بلند شده...!

ولى بو، بوى دل هرماينى نبود، بوى غذاى سوخته ناهارشان بود كه ديگر جزغاله شده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
ارسال شده در: چهارشنبه 30 فروردین 1396 06:09
نمایش جزئیات
آفلاین
روح از اتاق لرد خارج شد و رفت سراغ قربانى بعدي...

مرگخواران در گوشه ديگرى دور هم جمع شده و غر ميزدند.
-اى لعنت سالازار به اون روزى كه اين روح رو دستگير كرديم!
-من نميدونم اين همه جسم...چرا جسم ارباب آخه؟
-اينا هيچى... آخه كى تا حالا نقشه رو جلو قربانى گفته بانز، كه تو با صداى بلند جلوش گفتى و اونم سو استفاده كرد؟

لينى سعى كرد به محل احتمالى بانز، چشم غره اى برود، اما از آنجا كه بانز، طبق معمول ردايي تنش نبود، چشم غره از او عبور و به شخص ديگرى خورد.

-وايسين ببينم، آستور! تو چرا غر نميزنى؟ اصلا چرا اينقدر ساكت نشستى؟ چرا هيچي نميگي ؟

همه به سمت آستوريا برگشتند.
-با تو ام آستوريا! ميشنوى؟

آستوريا فقط كمى نگاه كرد و سرى تكان داد و باز به رو به رويش خيره شد.

-هـى...! ميگم نكنه روحه اومده رفته تو بدن اين ؟!
-نه بابا...فكر نكنـــ...چيكار ميكنى رودولف ؟ دستت رو بكش !

هكتور با تعجب و عصبانيت، به سمت رودولف برگشت.
-ميگم چي ميخواى از تو رداى من؟!
-به رداى لرد قسم كه من كاريت ندارم... اما انگار نظر دستم، با نظر من فرق داره...!
-نظر دستت؟...يعنى چي ؟!

رودولف با دستش، دست ديگرش را محكم چسبيده بود تا مانع از حركتش به سمت رداى هكتور بشود.
-چه ميدونم. هى ميگه "هكتور چه جذاب ويبره ميره"!
-ميگه...؟ ببينم يعنى داره باهات حرف ميزنه...؟
-آره ! هى...با قمه ميزنم لهت ميكنما... كجا ديده شده كه من به جز ساحره ها به سمت كسى دست دراز كنم؟ نكن...ميگم نه!

ملت با تعجب و در بعضى موارد با لبخند هاى شيطانى، به رودولف تسخير شده، خيره شدند...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: « نقشۀ غارتگر »
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 فروردین 1396 02:28
نمایش جزئیات
آفلاین
پيش از ورود، رسما قسم بخوريد كه كار بدى انجام خواهيد داد!



1- عناوین مهم:

دروازه ی هاگوارتز(مدیریت)

‎ارتباط با ناظران مخوف قلعه ی هاگوارتز!
محلى براى گفتگو با ناظران، انتقاد، پيشنهاد، درخواست نقد، درخواست مجوز تاپيك جديد و...!

تابلوی اعلانات الف.دال

اعلانات مخصوص اعضای ارتش دامبلدور، اعلام قوانین، امتیازات، ماموریت ها و ...

ثبت نام الف دال

محلی برای ورود به ارتش همیشه پیروز دامبلدور.


ارتباط با سران الف دال

محلی برای مطرح کردن مشکلات و درخواست ها و ... با سران الف دال.
فقط اعضای الف دال مجاز به پست زدن در این تاپیک میباشند.

« نقشۀ غارتگر »

لیست تاپیک های انجمن با شرح مختصری از فعالیت ها را در این مکان مشاهده نمایید!

2- عناوین عادی

دفترچه خاطرات هاگوارتز

دفترچه خاطرات دانش آموزان و كاركنان هاگوارتز.

*پست هاى تكى، با سبك آزاد.

خانه ی جغد ها

این جا جایی است که جغد های مدرسه و دانش اموزان زندگی می کنند و دانش اموزان و اساتید برای ارسال نامه از اینجا استفاده می کنند.

*پست هاى ادامه دار، با سبك آزاد.

دخمه های قلعه

دخمه های قلعه هاگوارتز...جایی مخوف و ترسناک، جایی که اتفاقات زیادی در آن به وقوع میپیوندد و بدن های زیادی را از ترس به لرزه در می آورد.

ترسناک بنویسید و ترسناک بخوانید.

*پست هاى ادامه دار، با سبك آزاد.

ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز

اتفاقاتی در مدرسه در حال انجام است! با رول هایتان در پیدا شدن و یا گم شدن(!) آن اتفاقات کمک کنید!

*پست هاى ادامه دار، با سبك آزاد.

سرسرای عمومی

همهمه ی دانش آموزان فضا را پر كرده است. مديران و اساتيد بر روی جايگاه مخصوص خود نشسته اند. غذاهای خوش رنگ بر روی ميز به دانش آموزان چشمك می زنند. سقف آسمان را نشان می دهد. مدير به آرامی با اساتيد صحبت می كند و برنامه ی كاريشان را به آنها يادآوری ميكند.

اينجا سرسرای عمومی مدرسه علوم و فنون و جادوگری هاگوارتز است.

*پست هاى ادامه دار، با سبك آزاد.

كلاه گروهبندى

يك كارگاه نمايشنامه نويسى عالى!
آزادانه بنويسيد از اولين روزى كه وارد هاگوارتز شديد و كلاه گروه بندى روى سرتون قرار گرفت.

*پست هاى تكى، با سبك آزاد.

آغاز و پایان دنیای جادوگری

بشتابید! شانسی نصیب شما شده تا سرنوشت دنیای جادوگری رو رقم بزنید.
داستانی بنویسید حاکی از درد و رنج ، شادی و خوش حالی،ترس و واهمه ،ماجراجوی و کنجکاوی و تخیل خود شما.

*پست هاى ادامه دار، با سبك آزاد.

تنبیه سرای هاگوارتز

تنبیه کنید و لذت ببرید! البته با رول هایتان.

*پست هاى تكى، با سبك آزاد.

زمين خاكى كوييديچ

بهترين مكان، براى يك دست كوييديچ جانانه!
پست هاى تكى كوييديچى بزنيد و يا با هماهنگي ناظر، زمين رو براى مدتي مشخص، رزرو و با يه سوژه‌ی ادامه‌دار تمرین کنين؛ همینطور کاپیتان دو تا تیم می‌تونن بیان یه سوژه‌ی کوییدیچی مشترک بدن و بازی دوستانه برگزار کنن.

*پست هاى تكى، با سبك آزاد.


حمام ارشدها

مکانی برای به استراحت رسیدن ارشد های نازنین تالار های چهارگانه!

*پست هاى ادامه دار، با سبك آزاد.

جنگل ممنوعه

هوا تاریک است. باد در میان درختان زوزه میکشد و آن ها را با تمام قدرتش تکان میدهد.باران نم نم می آید و بوی خاک باران خورده محیط را پر میکند.صدای پیتیکو پیتیکو پای سانتور ها ، صدای زوزه جانوری در فضا می پیچد...
و این جاست جنگل ممنوعه!

*پست هاى ادامه دار، با سبك آزاد.

خبرگزاري الف دال

اعلانات الف دالی برای اعضای الف دال و حومه!

اتاق ضروريات

اينجا اتاق ضروريات است، محلي كه الف دالي ها ارتششون رو درست مي كنند.

*پست هاى ادامه دار، با سبك آزاد.

هاگوارتز اکسپرس!!!

در این مکان، دانش آموزان اخبار روز را به اطلاع یکدیگر می رسانند. اخباری که تنها به هاگوارتز اختصاص دارند و در این مکان به وقوع می پیوندند.

*پست هاى تكى، با سبك آزاد.

سالن امتحانات سمج

اينجا سالن امتحانات سمج است! سرسراى عمومى، حاضر و آماده، برای برگذاری امتحانات سمج در مدرسه ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز!

*پست هاى ادامه دار، با سبك آزاد.

ملاقات های کنار دریاچه

مكاني براي لحظات خوش آشنايي!

*پست هاى ادامه دار، با سبك آزاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1396/1/29 2:52:37


پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
ارسال شده در: چهارشنبه 23 فروردین 1396 22:16
نمایش جزئیات
آفلاین
چندى بعد، خانه سالمندان:

آستوريا به پيرمردى كه وظيفه زنده نگه داشتنش را داشت، خيره شده بود.
پير مرد كوچك سايزى كه به خواب رفته بود و به طور متوسط، در هر دقيقه سه بار دچار لغوه ميشد و هربار، آستوريا به سمتش ميپريد تا از زنده بودنش مطمئن شود.
وقتى براى بار چهاردهم از روى صندليش پريد، پيرمرد بيدار شد.

-چته دخترم؟ لغوه دارى مگه بابا جون؟

آستوريا با دهان باز به پيرمردش زل زده بود كه دندان مصنوعى هايش را از توى ظرف بيرون آورده و نچ مچ ميكرد.

-ببينم تو مگه پرستار جديد من نيستي ؟
-چرا.
-پس چرا دندونام رو نشستى ؟ ببين سبزى ناهار، لاش گير كرده!

آستوريا دندان هايش را روى هم ميفشرد تا از طلسم كردن پيرمردش، جلوگيرى كند!
هرچه فكر ميكرد، به ياد نداشت كه چه در زمان مجردى و چه متاهليش، ليوان آبى را جا به جا كرده باشد و حالا مجبور به تميز كردن دندان هاى پيرمرد پررويي شده بود.
با اكراه، ظرف را گرفت و به سمت روشويي اتاق رفت و دور از چشم پيرمردش، با چوبدستيش، ضربه اى از راه دور به دندان ها زد.

-ببينم دخترم اسمت چي بود؟ آستوني؟

براي بار ششم در آن روز، تكرار كرد:
-آسـ...تو...ريــ...ىا.
-آخه اين چه اسميه روت گذاشتن بابا جون؟ ولش كن! من هنوز خوابم مياد.
-خب من چيكار كنم ؟ لالايي بخونم ؟
-نه...لالايي نميخوام. محبت ميخوام.
-محبت ؟!
-آره ديگه. مثلا بوسم كن!
‏-

و صد البته كه وضعيت ساير مرگخوارها هم تعريف چندانى نداشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1396/1/24 1:11:44


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: چهارشنبه 23 فروردین 1396 17:53
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

گیاه مورد علاقه لرد سیاه داره خشک می شه و چاره اش، چند قطره اشک قدرتمند ترین جادوگر حاضر در محله. مرگخوارا راه های مختلفی رو برای درآوردن اشک لرد سياه امتحان میکنن اما موفق نمی شن و در نهايت تصمیم می گیرن لرد رو حتى براى چند دقيقه از خونه دور كنن تا قوى ترين جادوگر جمع، شخص ديگرى بشه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

-خب كى داوطلب ميشه ؟

هيچ چوبدستى در پاسخ به پرسش بلاتريكس، بالا نيامد.

-خجالت بكشيد، مرگخواريد مثلا!

و باز هم هيچ داوطلبى وجود نداشت. اينبار آستوريا وارد عمل شد.
-خب...كراب، تو ميري!
-چرا...چرا من ؟
-چون تو خيلى وقته اينجايي و احتمالا يادته تو نيشگون گرفتن، چه مهارتى دارم!

آستوريا مصمم به نظر ميرسيد و متاسفانه، ناخن هايش زيادى بلند بود!
به نظر ميرسيد كراب چاره ديگرى ندارد. پس چندبار پلك زد تا مانع از ريختن اشك هايش و به طبع، ريمل گران قيمتش بشود و سپس با پاهاى لرزان، به سمت اتاق لرد سياه رفت و در زد.

-اگه رودولفى و اومدى غر بزنى، از پنجره خودت رو پرت كن بيرون. اگه هكتورى و معجون آوردى، خودت برو و خودت رو تو پاتيلت غرق كن. اگه دلفى هستي، بله! اجازه ميديم، برو تو خلوت تنهاييت بمير و اگه شخص ديگه اى هستى، ميتونى بياي تو.

به نظر ميرسيد كه اعصاب لرد سياه، در آن لحظه، تعريفى نداشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 فروردین 1396 19:29
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه تا پايان اين پست:

چمدون های لرد سیاه و دامبلدور طی یک سفر با هم قاطی شده. دامبلدور یکی از بچه ویزلی ها رو برای گرفتن چمدونش می فرسته و لرد، بعد از چپوندن هکتور داخل چمدون، اون رو تحویل می ده. وظيفه هكتور، حل كردن مشكلات محفليون با درست كردن معجونه و تا الان يك معجون كوتاهى ريش و يك معجون ليلي زنده كن درست كرده كه اولى باعث بلندتر شدن ريش دامبلدور و دومى باعث زنده شدن جيمز به جاى ليلى شده.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دامبلدور، ريشش را كه ديگر روي زمين كشيده ميشد، به طرف سيوروس اسنيپ وارونه، پرتاب كرد!

ريش، دور كمر اسنيپ پيچيد و اورا به زمين برگرداند.
-چندبار بگم جلو غريبه ها از اين شوخى ها با هم نكنيد ؟

جمعيت با دهان هاى باز از تعجب، به جيمزى كه از دنياى مردگان بازگشته و در صورتش، هيچ نشانى از شوخى به چشم نميخورد،خيره شده...ولى نه ! به جيمز نه!
با اختلاف چند متر از جيمز، به دامبلدور زل زده بودند كه با زحمت، سعى ميكرد، ريشش را از دور كمر اسنيپ جمع كند.
-پروفسور...! ريشتون...!

دامبلدور با حواس پرتى نگاهى به ريشش انداخت.
-چي شده ريشم ؟
-يه كم...يعني انگار يه كم..تقريبا بلند تَر شده!

هكتور با جديت به سمت دامبلدور رفت.
-ببينم، هوم...نه داره كوتاه ميشه ! احتمالا زير پا مونده و كش اومده! وگرنه كه معلومه داره كوتاه ميشه.

و طلبكارانه به بقيه زل زد.

-ولى...
-نه مالى! من به كار هكتور اعتماد دارم و مطمئنم ريشم داره كوتاه تَر ميشه.

-بابــــــــا !

با فرياد "بابا"ي هرى، ملت پس از پرش به هوا ، دوباره متوجه حضور جيمز شدند.
-جيــــــمز !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 21 فروردین 1396 12:42
نمایش جزئیات
آفلاین
بالاخره، آريانا با موهاى سوخته و وز شده كه بوى كله پاچه ازشون متصاعد ميشد و سايرين به دنبالش، از آن اتاق خارج شدند.

-بلاتريكس...اون افسونى كه الان موهاتو...
-نه. اون افسون رو لرد سياه به من ياد دادن. فقط به من! منم به تو نميگم.

اتاق بعدى، درى بسيار سمج و بد قلق داشت. نه حاظر به باز شدن بود و نه حاظر به مذاكره.
-من ميگم بشكونيمش.
-نه، يه در شكسته، نشون ميده متجاوز اومده تو وزارتخونه.
-شما اينجا چيكار ميكنيد؟

ديالوگ آخر، مربوط به مردى ريز اندام با موهاى سفيد و پيچ پيچي بود كه ملت هنوز متوجه حظورش نشده بودند.

-آلوهمورا!
-با آلوهمورا باز نميشه.
-خودمون داريم ميبينيم آرسينوس!
-من كه چيزي نگفتم!
-من گفتم.

بالاخره ملت، سرهارو چرخوندن.
-تو كى هستى ؟

اينبار واقعا آرسينوس جواب داد.
-نگو و نپرس! از مامور هاى تالار اسرار!

ملت با ناباورى، به چوبدستى بالا آمده مرد نگاه كردند كه...

-دنـــــــــــگ!

هكتور از روى سقف، با ملاقه، فرق سر مامور بخت برگشته كوبيده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1396/1/21 12:49:55


پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 20 فروردین 1396 01:34
نمایش جزئیات
آفلاین
لينى از سوراخ در، و بقيه از چهار چوب در، وارد اولين اتاق شدند.
اتاق خالى كوچكى، كه تمام ديوارهايش سفيد بود و فقط يك دايره زرد رنگ بزرگ وسط زمين، به چشم ميخورد.
-خب...اينجا جايي كه دنبالشيم نيس. بياين بريم اتاق بعدي.
-هوى، رودولف...بيا بريم.

رودولف، دقيقا وسط اتاق ايستاده بود و با خوشحالى، دست هايش را در هوا تكان ميداد.
-شما برين، من نميام، اين خوشگل هارو ول كنم، كجا بيام؟
-وا! چرا همچي ميكنه اين تسترال ؟!

بلاتريكس با عصبانيت به سمت رودولف رفت، ولى به محض اينكه پايش را داخل دايره زرد رنگ گذاشت، ايستاد، با ترس موهايش را مرتب و تعظيمى كرد.
-ارباب. شما چرا اومدين ؟

ملت با تعجب به اطرافشان نگاه كردند.
-چي ميگي بلاتريكس؟ ارباب كجا بود؟ بردار اين تسترال رو بريم.

ولى بلاتريكس هيچ توجهى به آنها نداشت. زير لب با خودش حرف ميزد و گاهى هم به موهايش دستى ميكشيد.

-اين يكى هم از دست رفت! بلا، بياين بريم ديگه.

ولى هيچكدام اهميتى ندادند.
آستوريا با عصبانيت به سمتشان رفت.

-نه...آستور نرو!

ولى لينى كمى دير به موضوع پي برده بود. آستوريا وارد دايره شده بود.

به محض وارد شدن، لرد سياه را مقابلش ديد و با هول، تعظيم كرد.
-سرورم!

از پشت سرش، صداى مرگخواران را ميشنيد اما فعلا، هيچ چيز، مهمتر از لرد سياه كه به سمتش مي آمد نبود.

مثل اينكه آستوريا و بلاتريكس، روياي مشتركى را در "دايره ى خيال" ميديدند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: یکشنبه 20 فروردین 1396 00:38
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه سرى مرگخواران:

-مرگخوان ما! ياران ما.

لرد سياه، نفس عميقى كشيدند، تا كمى آرام شوند.
-ما به شما چه ماموريتى داديم؟ تو بگو رودولف. تو بگو.

رودولف با استرس، سرش را بالا آورد و به لرد سياه نگاه كرد.
-سرورم...گفتين...دليل گم شدن مرگخوارا و خود مرگخواراى گم شده رو پيدا كنيم.
-و شما چه كردين؟
-خب...ما هم دنبالشون داريم...
-كروشيو!

فرياد رودولف به هوا رفت و با صندلى، پخش زمين شد.

-نه...شما هيچ كارى نكردين! چهار روز گذشته و در اين چهار روز، چهار مرگخوارمان بي هيچ دليلي گم شدن!

فلش بك

چهار روز قبل.

خانه ريدل، سر ميز صبحانه.

سر ميز صبحانه، منتظر لرد سياه ايستاده بوديم، تا تشريف بيارن و بنشينيم.
خيلى ناراحت بودم. لرد سياه بخاطر اشتباهم، از دستم ناراحت بودند.
لرد سياه آمدند. آن روز بسيار با جذبه شده بودن.
موقع رد شدن، ضربه اى به شانه هكتور زدن!
لرد سياه به هكتور محبت كردن!

موقع ناهار، هكتور سر ميز نبود.

سه روز قبل.

خانه ريدل، موقع چاى عصرانه.

وينكى، كيك مورد علاقه لرد سياه را پخته بود.
از جا بلند شدم تا كيك رو از جلوى كراب بردارم و تقديم اربابم كنم اما دلفى كه نزديك لرد سياه نشسته بود، زودتر از من اين كار رو كرد.

موقع شام، دلفى سر ميز نبود.

دو روز قبل، سر ميز شام.

لينى بخاطر فكر كردن روى حرف من، كه اشتباها به آرسينوس گفته بودم آگوستوس، دنبال آگوستوس گشته بود و مغزش سوخته بود.
-آستوريا! خرج تعمير لينيمان را ازت ميگيريم.

فردا صبح، لينى سر ميز صبحانه حاظر نشد.

يك روز قبل، قبل از جلسه.

-گويندالين، ترمزت كجاست ؟

لرد سياه از فعال بودن گويندالين، تعريف كرده بودند.

سر جلسه، صندلى گويندالين خالى بود.

پايان فلش بك

ارباب براى توضيح دادن، رودولف را انتخاب كردند... فكر ميكنم كه فردا صبح، صندلى رودولف هم خالى باشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
ارسال شده در: شنبه 19 فروردین 1396 23:32
نمایش جزئیات
آفلاین
هكتور جيغ و ويغ كنان با وحشت از جاش پريد، اما خب طبيعيه كه فراموش كنه يه پاش، فرسنگها اونورتر، زير خروارها خاكه، در نتيجه، با مغز، پخش زمين شد.
-اربااااااااب به داد هكتورت برس.
-هاكانم...پسرم!

هكتور با مغز پخش زمين شده بود، يعنى به مغزش ضربه خورده بود و چون اصولا هيچ چيزش شبيه انسان نيست، سيم پيچي مغزش، كم كم داشت به حالت اولش برميگشت. در نتيجه، يادش اومد كه چشم داره و ميتونه چشم هاش رو باز كنه.

هكتور چشم هاش رو باز كرد.
-خب...زمين، سفيده!

كمى سرش را چرخاند.
-خب...ديوار،سفيده!

كمى بيشتر سرش را چرخواند.
-خب...پيرزن، سفيده!

كمى بيشتر دقت كرد.
-خب...پيرزن، دستش رو شونه منه!

سعى كرد شرايط رو درك كنه.
-خب، يه جاى سفيد، با يه پيرزن سفيد، كه...واستا ببينم. سفيـــــد؟

هكتور براي بار دوم از جاش پريد، اما اينبار با حفظ تعادل.
-دوووور شو...دور شو اي ملعون سفيد! تو حتما محفلى هستى نه ؟! تو رو فرستادن كه عزيزترين مرگخوار اربابم رو ازش بگيرى نه ؟! راستشو بگــــــــو! اصن اون يكى نصفم كو؟ اكسيو اون يكى نصفه!

و در كمال تعجب، اون يكى نصفش، از شر مورچه قرمزهاى عصبي، خلاص شد و با كمى مجروحيت، به اين يكى نصفش رسيد!

پيرزن با ترس به پسر نصفش، كه البته ديگه شده بود پسر كاملش، نگاه ميكرد كه با يه تيكه چوب، سعى ميكرد نصفه ديگش رو گير بياره و اصلا هم براش مهم نبود كه هكتور موفق شده.
او فقط مطمئن بود كه پسرش ديوانه شده، ولى در اصل، هكتور نه پسر او بود و نه ديوانه!
هكتور فقط يك مرگخوار بدشانس بود كه از ميون اين همه جا، صاف، وسط يه تيمارستان مشنگى ظاهر شده بود، و صافتر، تو اتاق يه پيرزن ديوانه كه يه پسر نصفه گمشده هم داشت!
ولى اين چيزا اصلا مهم نبود، مهم اين بود كه هكتور هرچه سريعتر راهى براى رسيدن به قلعه و از اون مهمتر، لرد سياه پيدا كنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!




Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟