هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (اورلاکوییرک)



پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۲۲:۵۱ جمعه ۱۷ دی ۱۳۹۵
#21
- ایستگاه آخر... لنــــــــدن!

صدای نازک و کش دار زن در قطار پیچید، انگار سوت شروع بازی برای مسافران بود تا به سمت در قطار سرازیر شوند.

اما دختر جوانی همچنان روی صندلی‌اش نشسته بود و به زنان و مردانی چشم دوخته بود که در تقلا بودند تا زودتر خود را از قطار خارج کنند. انگار اولین بارش بود سوار قطار می شد. انگار این عادت مردم برای یه آدم آشنا ولی غریبه بود. احساسی در درونش به او میگفت که این تنها یک عادت است اما صدای آن احساس انقدر ضعیف بود که به گوش دخترک نمی رسید.

- خانم این آخرین ایستگاهه. نمیخواید پیاده شید؟

اورلا به سرعت برگشت و به صورت زن مخاطبش خیره شد. موهای بلند و سیاه رنگ زن برایش خیلی آشنا بود. انگار که موهای خودش بودند. ناخودآگاه دستش را در موهاش پر کلاغی اش فرو کرد اما دیگر مثل قبل بلند نبودند. حالا دیگر حتی به شانه هایش نیز نمیرسیدند. شاید اگر این دفعه اورلا را از پشت کسی میدید در نگاه اول متوجه نمیشد که او یک دختر است.

- خانم؟! حالتون خوبه؟ الان در قطار بسته میشه ها.
- آره آره الان میرم.

دسته چمدانش را گرفت و با قدم های سریع خودش را از بین درهای قطار که فاصله‌ی بین شان لحظه به لحظه کم‌تر میشد رد کرد.

نفسش را به راحتی بیرون داد و چمدانش را کنارش به زمین گذاشت. سرش راه که بلند کرد با خیابان های پر جنوب و جوش لندن مواجه شد. خیابان هایی که میدانست روزی به آن ها تعلق داشته اما حالا... حتی نام آن ها را نیز نمی دانست. مردمی را میدید که هرکدام با مقصدی مشخص گام هایشان را بر می داشتند اما او چه؟ آیا می‌دانست باید کجا برود؟

هرچی که روزی برایش مهم بود را فراموش کرده بود. کاش حداقل دلیل فراموشی اش را می دانست اما آن را هم نمی داست یا شاید فراموش کرده بود. به خوبی گفت و گویش را با آن مرد به یاد می آورد.

فلش بک

اورلا کوییرک روی تختی نشسته بود و مردی با چشمان سبز و موهای قهوه‌ای با روپوشی سفید رو به رویش نشسته. مدتی در سکوت به همدیگر خیره شدند که مرد به حرف آمد:
- چیزی یادتون میاد؟
- اینجا کجاست؟
- اینجا یکی بیمارستان های جادوییه مخصوص جادوگرا و ساحره هاس. منم دکترتونم. چیزی یادتون میاد که چه اتفاقی افتاد؟
- فقط یادم میاد که یه نور شدید بود. همین!

مرد سری تکان داد و پرسید:
- اسم تون چی؟ از جبهه و شغلتون چی؟ چیزی یادتون میاد؟

دخترک کمی فکر کرد و سپس با چشمانی که به آن ها خیره می شدی متوجه میشدی که تنها یک دریای آبی نبود بلکه سردرگمی و نگرانی بود که موج میزد.
- اسمم اورلاست. اورلا کوییرک. فکر میکنم محفلی بودم و یه موقعی کاراگاه وزارت خونه هم بودم.
- خوبه حداقل هویت تون رو به یاد میارید.

سپس مدتی سکوت برقرار شد تا اورلا آن را شکست.
- میشه لطفا به من بگین چه اتفاقی افتاده و من کجام؟

دکتر با تعجب به اورلا نگاه کرد. لحظاتی در افکارش غرق شد و سپس جواب دختر منتظر را داد:
- راستش شما قسمتی از حافظه بلندمدت تون رو از دست دادید و احتمالا نمیتونید همه چیز رو از زندگی خودتون رو به یاد بیارید. فکر کنم هشتاد درصد حافظه کوتاه مدت تون از بین رفته. به خاطر همینه که با این که همین چند دقیقه پیش بهتون گفتم اینجا بیمارستانه فراموش کردید. ولی همین که هویت خودتون رو یادتونه خودش یه نکته مثبته.

لحظه ای چشمان اورلا سیاهی رفت و سرش گیج رفت. یعنی دیگر چیزی را نمیتوانست به یاد ببیاورد. این گونه دیگر نمیتوانست هیچ کاری در جامعه ی جادوگری انجام دهد.

- بفرمایید این چوبدستی تون. توی جیب پالتو تون بود.

حرف مرد دخترک را از افکارش بیرون کشید. چوبی که در دست مرد بود را گرفت. خیلی خوشحال بود که چوبدستی اش سالم است و حداقل این یک شئ جان سالم به در برده است.

- ورد ها و جادوها رو یادتون هست؟

و این جا بود که فهمید اکنون این چوبدستی برای او هیچ فایده ای ندارد.

پایان فلش بک

چرا این گفت و گوی تلخ را به یاد داشت؟ کاش این را هم به فراموش می سپارد. کاش حداقل نمیدانست کی است و قبلا چه کسی بوده. کاش حداقل چه کسی یا چه چیزی این بلا را سرش اورده است. اگر کسی او را می دید چه؟ اگر او را با این وضعیت می شناختند چه؟ کسی که سال ها به قدرت جادو کردن و هوشش میبالید حالا هیچ چیز ندارد. حتی جایی که در آن شب را بگذراند.

هوا سرد تر از آن چیزی شده بود که فکرش را میکرد؛ پالتویش را سفت به خود پیچید. روی نیمکتی زیر درخت افرایی نشست و چمدانش را جلوی پایش گذاشت. از روی عادت دستش را در موهایش برد تا چتری هایش را عقب بدهد اما حالا موهایش آن قدر کوتاه شده بودند که چتری نداشتند.

آن شب را هم خوب یادش بود. آن شبی که از خواب بلند شد و قیچی را برداشت؛ آرام آرام موهایش را کوتاه کرد. آن قدر کوتاه کرد که هیچ کس نتواند او را بشناسد. از تصمیم ش پیشمان نبود این طوری دیگر شاید می توانست آن اورلای قدرتمند را از یاد ببرد. تنها چیزی که شاید او را به سادگی معرفی میکردند چشمان آبی ش بود که انان هم در میان موهای کوتاهش به چشم نمی آمدند.
- خدایا چرا من؟ چرا من باید دچار فراموشی بشم؟ چرا همه ی خاطراتمو ازم نگرفتی تا از نو شروع کنم؟ چرا ولم کردی بین یه عالمه سوالو سردرگمی؟

با عصبانیت مشتی بر پایش زد و سرش را محکم بین دستان لاغرش گرفت. افکارش از همیشه پریشان تر بود آنقدر پریشان که متوجه قطره اشکی که از روی سرسره‌ی گونه اش سر خورد نشد.


ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۵/۱۰/۱۷ ۲۲:۵۵:۰۳

خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱:۵۱ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۵
#22
سوژه جدید!

- مرگخوارانم؟
- بله ارباب؟ به کی باید ابراز علاقه ی خاص کنم؟
- میخواید با پاهای پیکسی‌وارانه‌م ماساژتون بدم؟
- به کی باید کرشیو بزنم؟
- نجینی گشنه شونه ارباب؟

لرد ولدمورت مدتی سکوت کرد و سپس گفت:
- حوصله‌مون سر رفته.
- زیرشو کم کنید سر نره ارباب.

خدا رفتگان شما رو بیامرزه. برای شادی روح آن مرگخوار مزه پران فاتحه ای بخوانید!

- باید سرمونو گرم کنید و سرگرم‌مون کنید.

مرگخواران پوکر فیس شدند و خواستند لباس خود را دریده و سر به بیابان بنهادند اما به این نتیجه رسیدند که اگر این کار را انجام دهند اربابشان آن ها را پیدا کرده و آواداکادورایی نصیبشان میکند. پس تصمیم گرفتند تنها پوکرفیس بمانند.
- نگفتیم که فقط پوکرفیس شید. یه راهی پیدا کنید.

مرگخواران به فکر فرو رفتند و رفتند و رفتند. تا حدی که نزدیک بود غرق هم بشن که هکتور آن ها را نجات داد و راه حل رو پیشنهاد کرد.
- زونکو!
- چی؟
- زونکو.
- کی؟
- زونکو.
- کجا؟
- زونکو.
- هکتور؟
- تلفن؛ دهکده هاگزمید.

شاید از معدود دفعاتی بود که هکتور راه حل واقعی را پیشنهاد میکرد و بقیه هم به آن اعتماد داشتند. باید به فروشگاه زونکو میرفتند و یک وسیله ی خوب و سرگرم کننده پیدا میکردند.


ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۷ ۱:۵۶:۲۴

خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۲۲:۴۰ یکشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۵
#23
1. قدم بعدی در سایت یافتن تاپیکیه که برای نوشتن تو اون راحت باشیم و موضوعش برامون مناسب باشه و با ذوق توش بنویسیم. این هفته این رو امتحان میکنیم. از بین انجمن های شهر لندن، دهکده هاگزمید، محفل ققنوس و خانه ریدل برید و یه تاپیک پیدا کنید و رولش رو ادامه بدین بعد بیاید و لینکش رو اینجا بذارید. (30 امتیاز)
پایین شهر!

2. مرلین هکتور که بود و چه کرد؟ (5 امتیاز)

هکتور بزرگترین معجون ساز قرن بوده که انقدر در کار و حرفه اش تجربه دارد که میتواند در هر روز به سرعت چندین معجون و با بهترین کیفیت درست کند.
او همیشه در حال ویبره زدن که ویبره های او بسیار به آدم آرامش میدهد. این شایعات که میگوید حتی زمین لرزه های ژاپن نیز کار هکتور کبیر (!) است بسیار غلط است.
معجون های هکتور همیشه درست کار میکنند و همه نیز به آن ها اعتماد دارند.
معجون هایش نیز به اندازه ی خودش بی نظیر بوده و دقیقا همان کاری که از آن ها انتظار میره را انجام میدهند.

نتیجه گیری: هکتور دگورث گرنجر جادوگر و معجون ساز بسیار خفن و با معجون های بسیار گولاخ است.

فقط نمیدونم چرا وقتی داشتم سوال دوم رو مینوشتم و زمزمه میکردم دروغ یابم مدام دور خودش میچرخید. مگه کسی درحال دروغ گفتن بود؟


خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: پايين شهر
پیام زده شده در: ۲۱:۰۳ یکشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۵
#24
میگویند هرچه ببینی و بشنوی در ناخودآگاهت تاثیر میگذارد حالا چه برنامه ی کودک و نوجوان باشد و چه خبر و این قانون در مورد هکتور که حتی همیشه در حال ویبره زدن بود نیز صدق میکرد. معجون ساز به سرعت چوبدستی اش را برداشت و به آرامی به سمت مکانی رفت که صدای شکستن شیشه از آنجا آمده بود. همین طور در سایه ها حرکت کرد. زیر پایش مایعی چسبناک حس کرد. یکی از بهترین معجون هایش زیر پایش جاری بود.

- هکتور؟

معجون ساز از جا پرید و با نگرانی به رو به رویش و تاریکی خیره شد. کم کم پیکر جادوگر نمایان شد.

- آرسینوس جیگر؟

وقتی وزیر سابق دقیقا رو به روی هکتور قرار گرفت از پشت نقاب در چشمان هکتور زل زد. گرچه نقاب بعضی اوقات ترس را به غرور تغییر میدهد.
- ببین هکتور، من اون معجونو از عمد روی زمین نریختم درواقع اصلا نمیخواسنم اون بشکنه.

کم کم هکتور متوجه ماجرا شد. صدای شکته شدن شیشه ی یکی از معجون هایش بود. چیزی نگذشت که ترس هکتور تبدیل عصبانیت شد.
- آرسینوس تو یکی از بهترین معجون های منو بر باد دادی.
- من.. من... خب من معذرت میخوام اما اومدم ببینم وضعیت اون معجونت در چه حاله. همون که خیلی وقته داری روش کار میکنی.
- آها دنبالم بیا.

شاید اگر هکتور یک دروغ یاب داشت متوجه میشد که آرسینوس هدف دیگری برای آمدن به خانه او دارد و معجون او هیچ ارزشی برای مرگخوار نقاب دار ندارد.

هکتور و آرسینوس وارد اتاق نشیمن شدند. وزیر سابق روی صندلی ای نشست و هکتور نیز بالای سر پاتیلش ایستاد و لبخندی زد و درحالی که پشتش به آرسینوس بود گفت:
- فکر کنم خیلی عالی شده اما باید بذارم بازم بجوشه.

معجون ساز ویبره زن به سمت صندلی رو به روی آرسینوس رفت و نشست. مرگخوار نقاب دار در افکار خودش غرق شده بود و با سخن هکتور حواسش جمع شد.

- چیزی شده آرسینوس؟
- تو فکر اون قتلم. فکر کنم در موردشون شنیدی.

بلافاصله ذهن هکتور به سمت اخبار همان روز رفت.
- آره شنیدم. چیز عجیبیه؟ یه قتله دیگه.

آرسینوس بیشتر به فکر رفت و در حالی دستش زیر چانه‌اش بود گفت:
- گفتن اون قتل ها به صورت مشنگی انجام شده. به نظرت کسی واقعا از وسایل مشنگی استفاده میکنه؟
- غیر از مشنگ ها نه.

با اتمام حرف هکتور دو معجون ساز به یکدیگر نگاه کردند. هردو به یک چیز فکر میکردند. آرسینوس چهره‌اش از پشت نقاب معلوم نبود اما شاید با کمی دقت میشد رد نگرانی را نیز از روی نقابش هم دید.
- شاید... شاید... واقعا یه مشنگ توی هاگزمیده. اما...

هکتور بلافاصله میان حرف آرسینوس پرید.
- اما اینجا با کلی طلسم مشنگ دور کن محافظت شده.

سکوتی بر قرار شد و هردو به فکر رفتند. گرچه این سکوت مدت زیادی دوام نیاورد و به دست آرسنوس شکسته شد.
- شاید باید خودمون دست به کار بشیم.

هکتور به آرسینوس نگاهی کرد؛ خیلی وقت بود فعالیتی به این شکل انجام نداد بود.
- اگه بتوینم اون قاتلو بگیریم ارباب بهمون افتخار میکنه.


ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۳ ۲۳:۱۵:۰۶

خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: جادوگر ماه
پیام زده شده در: ۲۳:۵۳ جمعه ۲۵ تیر ۱۳۹۵
#25
رای بنده هم دلفی ست!
دلیلشم تو پست هری میتونید ببینید!


خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: ناظر ماه
پیام زده شده در: ۲۳:۵۲ جمعه ۲۵ تیر ۱۳۹۵
#26
لرد ولدمورت!


خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: بهترین ایده پرداز
پیام زده شده در: ۲۳:۴۸ جمعه ۲۵ تیر ۱۳۹۵
#27
ایده ی مدیر و مدیر تر و باروفیو و هاگریدش :|


خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: بهترین نویسنده در ایفای نقش
پیام زده شده در: ۲۳:۴۲ جمعه ۲۵ تیر ۱۳۹۵
#28
بسی از رول های باروفیو لذت میبرم همیشه :|


خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: بهترین عضو تازه وارد
پیام زده شده در: ۲۳:۴۲ جمعه ۲۵ تیر ۱۳۹۵
#29
همینی که تو هافل بود.. چیزه... همون، مکسین!


خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۲۷ دوشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۵
#30
ریونکلاو .Vs اسلیترین

تصویر کوچک شده

گم شدن جاروها


- و حالا عقاب کوافل رو با نوکش میگیره اما بعد میبینه که نوکش انقدر بزرگ نیست که بتونه یه توپ به اون بزرگی رو بگیره پس ولش میکنه. هی اورلا! خسته نباشی دلاور.

گزارشگر پشت میکروفون پوکرفیس وارانه به تنها عقاب زمین یا اورلا نگاه کرد که خیلی راحت کوافل را از دست داده بود.
- و حالا لینی بال بال زنان به اسنیچ نزدیک میشه اما بذارین ببینم، الان کدومشون لینی خودمونه و کدوم اسنیچ؟

خب گزارشگر بدبخت حق داشت لینی و اسنیچ را از هم تشخیص ندهد. کی میتواند دوتا موجود بالدار ریز را از دور از هم متمایز سازد؟ درواقع اصلا قرار نبود اورلا و لینی به شکل عقاب و پیکسی در مقابل اسلیترین بازی کنند اما خب جارو که گم شود همین میشود.

تصویر کوچک شده


فلش بک- رختکن کوییدیچ ریونکلاو

- دای جارومو پس بده.
- دست من نیس.
- دست توعه.
- میگم دست من نیس. خب وقتی من آخرین مدل جارو رو دارم چرا باید جاروی تو رو بردارم.

دای جاروی جدیدش را جلوی اورلا تکان میدهد که بی وفقه جیغ میزد.

- پس ـش بده.
- به جون سوزی خودمون دست من نیس.
- پس ـش... خب جون سوزی؟ دست تو نیس.

اورلا دوباره کل کمدش را خالی میکند اما هیج اثری از جارویش پیدا نمیکند پس میرود تا سر یک یک نفر دیگر هوار شود مثل لینی!

- لینی جارومو پس بده.

لینی با عصبانیت و مثل همیشه چکی این گونه نثار اورلا میکند و به سمت کمدش میرود تا به عقاب ثابت کند جارویش دست او نیست.

- جاروم نیس!

پایان فلش بک


تصویر کوچک شده


- و حالا پاتیل یه ذره از معجونشو میده بقیه بخورن سرحال بیان. از اونور هم فندک داره معجون رو گرم نگه میداره. و هکتور هم میاد سرووقت معجونش تا آخرین مواد رو هم بهش اضافه کنه. راستی چرا این بازی داور نداره؟

درواقع اصلا داوری نمیتوانست این وضعیت را کنترل کند. مطمئنا این یکی از عجیب ترین کوییدیچ های قرن بود. با یک پاتیل، فندک، عقاب و یک حشره!

در این حین بلاتریکس "کرشیو" ـی نثار هکتور کرد تا حواسش را به بازی جمع کند اما شاید نباید این کار را میکرد...

- آی! وینکی جن خوب، ولی سوخت!

شما یک دقیقه فرض کنید. فقط هم فرض کنید که شما درحال پرواز با جارو هستید و یه دفعه یه معجون داغ آن هم دست ساز هکتور رویتان بریزد چه کار میکنید؟ آن هم اگر معجون نیرو بخش باشد؟

- وینکی دیگه نیرو نداشت. وینکی رفت لالا.

و سپس روی همان جارو خوابش برد!

در این وضعیت هنوز مسابقه مساوی بود چون هیچ کس موفق به گلزنی نشده بود. و تنها امید ها به پیکسی و ریگولوس بود. لینی به اسنیچ نزدیک میشد اما متاسفانه خودش اندازه ی توپ بود پس چه شکلی متوانست آن را بگیرد؟ از آن طرف ریگولوس هم پشتش بود و پا به پای اسنیچ و پیکسی می آمد اما نمیتوانست اسنیچ را بگیرد.

مهاجم های ریونکلاو هم هیچ پیشرفتی نکرده بودند. اورلا هنوز درگیر این بود که چگونه اسنیچ را بگیرد و در آن حال تنها تیکه‌ی آهنگ "من یه پرنده‌م" را با خودش میخواد و وقتی میخواست ادامه دهد متوجه میشد ادامه ی آهنگ به وضیعت او شباهتی ندارد.

دیگر زمین کوییدیچ به میدان جنگ شبیه شده بود و هرکس کار خودش را میکرد، تا حدی که هر تیم دیگر برایش برد معنی نداشت فقط آرزوی تمام شدن بازی را داشتند. درست در لحظه ای که ریگولوس با آن انگشتان ریگولوس مانند خود سعی داشت اسنیچ را مال خود کند، صدایی در ورزشگاه حواسش را پرت کرد:
- این چه وضعه بازیه؟ تمومش کنید! بازی از اول در زمانی دیگه برگزار میشه!

و سپس استرجس ادامه میدهد:
- ضمنا دوشیزه وارنر و کوییرک، به خاطر این که نیومدید جاروهاتون رو از من که برداشته بودمشون تا از نظر فنی چک شون کنم، 200 امیتاز از ریونکلاو کسر میشه.

لینی و اورلا با شنیدن کسر امتیاز، فاق های شلوار خود را دریده، سر به بیابان گذاشته و همچنان که شیر گاومیش بارفیو را نوشیده از کادر خارج شدند و تا آخر بازی ها حتی از نزدیک جاروی پرنده ای رد نشدند.


ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۲۱ ۲۳:۴۳:۲۲

خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.