هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (لیسا.تورپین)



پاسخ به: پایگاه بسیج دانش‌آموزی هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱:۴۸ جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۹۹
#21
سلام.
خلاصه اولین ماموریت من به شرح زیر میباشد.

به نام روونا.
قهرم.
پایان.


آه! گفتی روونا! چقدر حسرت نگاه عاشقانه‌ی سالازار رو کشید! اما خوب سالازار به ساخره جماعت بی اعتنا بود.
+3


ویرایش شده توسط ماروولو گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۸ ۱۶:۴۷:۲۸

!Don't talk to me


پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
پیام زده شده در: ۱:۳۴ جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۹۹
#22
- هی!
- هوی!
- من نگو هوی میزنمتا!

این گفتگوی کوتاه بین شخص ناشناسی در سایه ها و زاخاریاس اسمیت بود.
ناشناس جلوتر آمد. بالاخره چهره ی لیسا پدیدار شد.
- چطور تونستید بدون من دنبال بو بگردید؟ واقعا انگار دلتون میخواد باهاتون حرف نزنم.

در واقع هر سه نفر دوست داشتند لیسا با آنها حرف نزند و بگذارد بروند به کارشان برسند. اما قطعا عواقب جبران ناپذیری داشت.

- نمیشه!

به نظر میرسید زاخاریاس به خوبی با عواقب قهر آشنا نبود.

- نمیشه؟ یعنی چی که نمیشه؟ اصلا خوبه برم فلیچو صدا کنم بیاد؟ الان میرم. دارم میرما!

- واقعا چرا اون حرفو زدی؟

آگلانتاین و تام که میتوانستند ادامه ماجرا را تصور کنند، سری به نشانه تاسف تکان دادند.

- اصلا چه دلیل داره باهامون بیاد؟ باز هم ریون سالاری؟ همه ی افتحارات فقط به اسم ریون ثبت میشه. من این ظلمو قبول ندارم.
- ریون سالاری؟ همه افتخارات حقمونه. تازه همین الانم شما خودتون دو تا هافلپافی هستین و یدونه ریونکلاوی. منم باید بیام تعداد مساوی بشه. قبول میکنین یا قهر کنم؟

حرف لیسا با وجود غیرمنطقی بودنش، قانع کننده بود.
لیسا هم با تام، زاخاریاس و اگلانتاین برای یافتن منشا بو همراه شد.


!Don't talk to me


پاسخ به: قرعه های اسرار آمیز هکتور
پیام زده شده در: ۰:۲۹ دوشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۹
#23
عه باید تحویل میدادیم پستمونو؟
از اونجایی که من همیشه با ذهنم قهرم، یادم رفته بود.

بفرمایید.


!Don't talk to me


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۰:۵۰ شنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۹
#24
هر مرگخواری میدانست پریدن وسط حرف بلاتریکس اصلا به نفعش نیست و عواقب جبران ناپذیری در پی دارد.
آیلین مرگخواری تازه وارد بود که کمی بعد از عضویتش، به ماموریت پیدا کردن حیوان خانگی آمده بود. هنوز فرصت کافی برای شناختن بلاتریکس و ویژگی های اخلاقی او پیدا نکرده بود.

- آیلین من میخوام سوالمو دوباره تکرار کنم. بهتره اول خوب فکر کنی و بعدش دوباره جواب بدی. میپری وسط حرف من؟

چهره‌ی بلاتریکس به شکلی شده بود که هر مرگخوار سابقه و دار و تازه واردی و هر جادوگر و مشنگی میتوانست خشم را در چشمان او، با وجود لبخند بسیار ملیحش، ببیند.
آیلین مثل هر مرگخواری از این حالت بلاتریکس ترسید. او باید بین غرور عقابی اش و از بین رفتن توسط بلاتریکس، یکی را انتخاب میکرد.
بعد از کمی فکر تصمیمش را گرفت. غرورش را بعدا هم میتوانست نشان دهد؛ فعلا باید زنده بماند تا بعدا بهترین مرگخوار ارباب شود.
- نه غلط کردم.

بلاتریکس که کمی از تسلیم شدن آیلین و از بین رفتن فرصت شکنجه اش ناراحت بود، سعی کرد دوباره برای آیلین توضیح دهد.
- وقتشه خودتو ثابت کنی. خیلی زود میری همه ی مرگخوارا رو بدون اینکه ارباب متوجه بشن جمع میکنی. میدونی که اگر انجامش ندی اتفاقای خوبی نمیفته.


!Don't talk to me


پاسخ به: قرعه های اسرار آمیز هکتور
پیام زده شده در: ۰:۰۴ جمعه ۲۷ تیر ۱۳۹۹
#25
یه صندوق ۳ امتیازی بدین تا ببینیم چی میشه.
از پاتیلاتم خوشم نمیاد. ببرشون اون طرف فعلا نبینمشون.


!Don't talk to me


پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۰:۲۴ جمعه ۲۳ خرداد ۱۳۹۹
#26
- دیدین من نبودم؟ دیدین به من تهمت ناروا زدین؟

غرغر های لیسا شروع شده بود و اگر کسی جلوی او را نمی‌گرفت، تا مدت ها می‌خواست آن را ادامه دهد.
- صبر کنید ببینم کدومتون اول به من دست زد؟

همه‌ی مرگخواران را با چشمان باریک از نظر گذراند.
ناگهان بر روی یک نفر متوقف شد.
- تو بودی تام! تو اولین نفر به من دست زدی. همه‌ی مشکلات از تو شروع شد. اگر تو این کارو نمی‌کردی بقیه هم اینطوری نمی‌کردن.

لیسا با جیغ این حرف ها را می‌زد و با هر کلمه، از عصبانیت صورتش سرخ تر می‌شد.

- من بخاطر اینکه... خب میدونی من دستم خودش اومد. کنده شد و پرت شد.
- لیسا حالا آروم باش الان میمیری.
-بعد هم پرنسس گفتن اینو. یعنی تو میگی پرنسس اشتباه کردن؟

لیسا گیر افتاده بود. پرنسس اشتباه نمیکرد، اما او هم عصبانی و قهر بود.
- نخیر. پرنسس اشتباه هیچوقت اشتباه نمیکنن. فقط ایشون اون‌ور رو اشاره کردن. شما درست ندیدید.

لیسا باید انتقام همه مشکلات اخیرش را الان می‌گرفت. هیچکس نمی‌توانست جلوی عصبانیت او را بگیرد.

- لیسا کافیه!
- چشم ارباب.

در واقع هیچکس جز لرد سیاه. او فقط به سمت دیوار برگشت.
- دیگه باهاتون حرف نمی‌زنم.

از مانع لیسا رد شده بودند. حالا وقتش بود گزینه های مناسب را به فنریر نشان دهند.


!Don't talk to me


پاسخ به: آزمایشگاه سرّی ریونکلا
پیام زده شده در: ۱۶:۲۷ جمعه ۱۶ خرداد ۱۳۹۹
#27
خلاصه: شخصی مرموز در آزمایشگاه زیر هاگوارتز سمی تولید کرده که به هرکس تزریق بشه، اون فرد تحت فرمان شخص مرموز قرار میگیره و صدای اون رو توی ذهنش میشنوه. اون فرد میخواد یه ارتش بسازه.
نکته: تا الان رگناک، لیسا و لاتیشا مسموم شدن و الان لاتیشا میخواد گادفری رو مبتلا کنه.

***


گادفری چند ثانیه ای حرف نزد.

- نگفتی... دوست داری روی خودت شعبده بازی انجام بشه یا نه؟

لاتیشا لبخند مرموزی زد.

- تو روی من شعبده انجام بدی؟ اما تو که بلد نیستی!

گادفری لبخندی از روی بی خیالی زد.
لاتیشا خیلی آرام و دوستانه دست گادفری را به سمت خود کشید.
- نگران نباش. بلدم. فقط بریم یه جای خلوت تر. کسی جز تو نباید راز شعبده‌ی منو بفهمه.

بعد گادفری نگران را با خود پشت یکی از دیوارهای هاگوارتز برد.
لاتیشا سوزنی که تا الان در جیبش سنگینی می‌کرد را در آورد.

- این چیه؟

لاتیشا با سرعت و قبل از اینکه جواب سوال گادفری را بدهد، سوزن را در رگ گادفری فرو کرد.
- حالا دیگه تو هم از مایی. با هم برای ارباب.

لاتیشا لبخند بی روحی زد. احساس راحتی می‌کرد چون اولین ماموریتش را انجام داده بود.

- آفرین لاتیشا کارت خوب بود... گادفری به تو هم خوش آمد میگم. تو هم وقتشه برای ارتش من سرباز جمع کنی.

این صداها فقط توی سر گافری و لاتیشا اکو میشد.


!Don't talk to me


پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۱۵:۴۴ پنجشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
#28
- من نمیام.

همه با تعجب به طرف لیسا برگشتند. دستور قطعا دستور ارباب بود و کسی نمیتوانست مخالف آن رفتار کند.

- لیسا باید بریم طبقه بالا. نمیخوای که آوار بمونیم.
- چیه خب؟ تقصیر من که نیست. پاهام نمیان.

قهر کردن لیسا برای مرگخواران امری کاملا طبیعی بود اما حرکت نکردن پای او کمی عجیب به نظر میرسید.

- این دیگه چیه الان؟ خب پاتو تکون بده و بیارش جلو. فلج نشدی که.

لیسا کاملا غمگینانه به اعضای خانه ریدل که دیگر اعضای خانه ریدل نبودند و آواره بودند نگاه کرد.
- پاهام خستن. حرکت نمیکنن. تکون نمیخورن.
- لیسا باید بریم طبقه بالا. هرطور شده!

پاهای لیسا هم در برابر ابهت لرد کم می‌آورد. مجبور بودند حرکت کنند. لیسا فکر کرد.
- خب چشم ارباب میریم بالا. ولی پاهای من قهرن. دنده عقب میان.

مرگخواران تقریبا راضی شدند. همه به طرف طبقه بالا به همراه لیسایی که برعکس راه میرفت، حرکت کردند.


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۴ ۱۵:۴۹:۳۰

!Don't talk to me


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲:۵۹ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
#29
ارباب میشه لطفا اینو نقدش کنید؟
با الکل ضد عفونیش کردم مشکلی نداره.

سعی کردم توصیفات رو هم عامیانه بنویسم. برای من که به توصیفات کتابی عادت کردم یکم کار سختی بود.

ارباب من میتونم پست سریع بزنم. همین پست رو توی یازده دقیقه زدم. مشکل من سوژس. توی پیدا کردن سوژه ها مشکل دارم. سوژه ای که من بتونم ادامش بدم. کلا بدون خلاقیتم!


!Don't talk to me


پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۲:۵۴ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
#30
- دستامو قلاب کنم؟ یعنی چی دقیقا؟

بلاتریکس فکر می کرد رکسان داره شوخی میکنه ولی نه وقت شوخی بود و نه قیافه ی رکسان شبیه کسایی بود که دارن شوخی میکنن.
- تا الان کسی بهت یاد نداده چطور قلاب بگیری؟
- نه!

بلاتریکس سرشو به نشونه تاسف تکون داد.
- یعنی هیچوقت قلاب نگرفتی برای کسی؟

رکسان بغض کرد. کمی با مظلومیت به بلاتریکس نگاه کرد و بعدش شروع کرد به گریه کردن.
- نه من هیچکسو نداشتم که بهم این چیزا رو یاد بده. از وقتی به دنیا...
- کافیه! تورو به ارباب ادای کله زخمیو در نیاد.

با این حرف بلاتریکس رکسان ساکت شد.
بلاتریکس دستاشو قلاب کرد.
- ببین اینطوری دست...

بلاتریکس میخواست به رکسان یاد بده که چطوری دستاشو قلاب کنه ولی نتونست کامل توضیح بده چون رکسان جیغ بلندی کشید و تقریبا داشت میلرزید.

- چی شد؟ چی دیدی؟
- دیگه هیچ وقت دستاتو اونجوری نکن لطفا! خیلی بد بود!

بلاتریکس کم کم کاسه ی صبرش داشت لبریز میشد.


!Don't talk to me






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.