هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۷:۴۳:۴۱ چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۴۰۰
#21
به محض آنکه ایوا قرص را قورت داد، بدنش شروع کرد به باد کردن و آنقدر باد کرد که قدش حدود چهار برابر هاگرید شد. همین که باد کردنش متوقف شد، از آن بالا نگاهی به بقیه کرد و از خنده پخش زمین شد.

کاشف به عمل آمد که ایوا اصلا به این دست"قرص نعنا" ها عادت نداشت؛ او همینطور از حنده قهقهه می زد و به دلیل سایز حجیمی که پیدا کرده بود، هربار که دستانش را به زمین می زد مرگخوار ها به اطراف پرتاب می شدند.

بلاتریکس که بعد از دیدن این وضعیت، خون جلوی چشمانش را گرفته بود، یقه ی دکتر را گرفت و اورا به دیوار چسباند:

-تووو می دونستی که اینطوری می شه! تو می خواستی به جونه ارباب سوء قصد کنی! فکر کردی ما همینطوری قرص رو میدیم به اربابمون بخوره؟! فکر کردی ماهم مثه خودت مشنگیم؟!

دکتر همان طور که از ترس داشت می لرزید، با ترس و لرز گفت:

-اییین شرتو پرتا شیه که میگی؟ به ژووونه مامانم من خودم روژی شهار تا اژینا می خورم! این رفیقه شما مثکه دفعه اولش بوده، واشه همین اینجوری شده.

به نظر می آمد مرگخواران با شنیدن حرف های دکتر متقاعد شده اند. بلاتریکس یقه ی دکتر را ول کرد و با تردید پرسد:

-یعنی میگی باز به حالت اولش بر می گرده؟

و به ایوایی که همچنان در حال خندیدن بود اشاره کرد.

-آاااره، آاااره! اشن بذارید من خودم درشتش می کنم!

و از جیبش یک بطری کوچک شیشه ای بیرون آورد و رو به ایوا کرد:

-بیا عمو ژون! یکم اژینا بخوری اژ اولشم بهتر می شی!

بلاتریکس :آ آ ! وایسا ببینم!

و دوباره جلوی دکتر را گرفت و گفت: حواست باشه! اگه این دفعه اتفاقی بیفته، سرو کارت با بانو نجینیه!

و به نجینی که کمی آن طرف تر کنار ارباب چنبره زده بود اشاره کرد.
دکتر بعد از دیدن نجینی بدنش رعشه گرفت و کم مانده پس بیفتد.

-نننه! نننننه! خیییییالتون راااا حتتتت! حاااالشششش خووووب مییشه!

اما همین که برگشت تا دارو را به ایوا بدهد، پایش به نجینی (که در این فاصله کوتاه تغییر مکان داده بود) گیر کرد وافتاد روی نجینی! بطری شیشه ای هم چند متر آن طرف تر افتاد و شکست و بلافاصله چند گربه خیابانی دورش جمع شدند و شروع کردند به لیسیدن نایع درون بطری.

اما در آن لحظه این تنها مشکل مرگخوار ها نبود! چرا که نجینی (که از عصبانیت خون جلوی چشمانش را گرفته بود) دور دکتر حلقه زده بود و سعی در خفه کردن وی داشت! دکتر معلوم الحال هم در آن وضعیتاز ترس تشنج کرده بود.

ملت مرگخوار با دیدن این صحنه ، هر کدام دنبال چیزی بودند تا با آن به نجینی رشوه دهند و در ازای آن دکتر را نجات دهند.

کتی بل همانطور که یک مشنگ بیچاره را دنبال خود می کشید گفت:

-سرورم! ببینید این چه مشنگه خوشگلیه! ببینید چه چشمای سبزه گوگولی ای داره! کاملا برازنده ی شماست!
اینو بگیرین به جاش اون مشنگه زشته چشم عسلیو بدین!

بلاتریکس:اصلا صبر کنین تا شارژر ارباب و داروی ایوا رو ازش بگیریم بعد من خودم کبابش می کنم برای شام میل کنید.

رودولف: سرورم! اصلا منو بخورید به جای دکتر!

نجینی اما هیچکدام این پیشنهاد ها راضیش نمی کرد و همچنان در حال فس فس کردن و فشار دادن دکتر بود.
که ناگهان، صدای جیغ یکی از مرگخوار ها توجه همه را به خود جلب کرد!

-کمکککک! کمککککک! این گربه هه داره منو می خورهههه!

مرگخوارانهمگی ایوای دزرحال خندیدن و نجینی و دکتر را رها کردند و به سمت صدا برگشتند؛ و از صحنه ای که دیدند دهانشان باز ماند!

یک دسته گربه ی وحشی با سر و صورت خونی ، صداهای وحشتناکی از خودشان در می آوردند و یکی یکی در حال حمله کردن به مرگخوار ها بودند. مایع درون بطری، هرچه که بود،گربه ها را وحشی کرده بود!






پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۰:۱۴:۳۵ شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۰
#22
از آن طرف دامبلدور اصلی که پس از آن همه پرواز کردن خسته شده بود، به صحنه ی تئاتر بازگشته بود و در جائی دور از انظار عمومی، بر روی تیرکی بالای صحنه نشسته بود و به چرت زدن می پرداخت.

ولدمورت هم که همچنان در حال سوء استفاده از غیبت دامبلدور بود، با شور و هیجان به سخنرانی خودش ادامه می داد و تازه به اوج سخنرانی خودش رسیده بود
که ناگهان دامبلدور از صدای بلندش از خواب پرید، از روی تیرکی که رویش نشسته بود سر خورد و زارتتتتتت! وسط صحنه، پشت سر ولدمورت و دیزی پخش زمین شد.

-آاااااخ! بالم! بالم! بالم شیکست! من بالمو می خواممممم! بالمممم!

ملت پاپ کورن به دست، هاج و واج مانده بودند و با دهان باز به دامبلدور اصلی و بدلی و ولدمورت نگاه می کردند.

ولدمورت هم که با پایین افتادن دامبلدور، نطقش نیمه تمام مانده بود و در عین حال نگران لو رفتن قضیه ی دامبلدور قلابی بود، سکوت اختیار کرده بود.

از آن طرف دیزی کران که در طول این چند دقیقه خیلی تحت فشار بود و از طرفی هم با وجود دامبلدور، دلیلی نمی دید روی صحنه بماند، از قاراشمیش بودن اوضاع استفاده کرد و تصمیم گرفت بی سرو صدا از صحنه جیم شود.

اما با همان قدم اول، ریش بلند دامبلدور زیر پایش گیر کردو از آنجایی که چسب رازی مانند تف می ماند (از لحاظ استحکام) ، با این حرکت ریش دامبلدور از صورتش جدا شد و کل ملت (چه مرگخوار و چه غیر مرگخوار) او را شناختند.

-هی ! اینکه دامبلدور نیست!

-این چه وضعشه؟!

-من پولمو می خوام!

-گند زدین به داستان با این نمایشتون!

-پوله منو پس بدین!

و ملت شروع کردند به پرتاب گوجه و خیار و انواع صیفی جات گندیده به طرف صحنه.

اوضاع در سالن تئاتر هاگزمید از این بدتر نمی شد!





پاسخ به: منفورترین شخصیت
پیام زده شده در: ۱۳:۱۷:۳۹ یکشنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۰
#23
دلوروس آمبریج



پاسخ به: اگه قرار باشه يك نفر كه تو هري پاتر مرده برگرده شما ميگيد كي بر گرده؟
پیام زده شده در: ۱۰:۳۴:۴۱ شنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۰
#24
جاست سیریوس بلک



پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۸:۱۳:۱۲ سه شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۹
#25
از گروه فاخر و وزین دبستانیها

از اونطرف بیل که ظاهرا معجون عشق روش تاثیری نداشت، با گیجی به اوضاع قاراشمیش اطرافش نگاه می کرد و به این فکر می کرد که چی باعث شد اومدن به همچین مهمونیه پر از قلب و لاوی رو توی فهرست بولت ژورنالش قرار بده.

بیل کم کم داشت به این فکر می افتاد که مهمونی رو بپیچونه و بره به درس خوندنش ادامه بده، که یهو چشمش به چیزی بین جمعیت افتاد. چشماش رو ریز کرد و سعی کرد بهتر ببینه:

گوگو روی زمین پهن شده بود و قیافه ی آموس دیگوری که نیم خیز بالای سرش وایساده بود، طوری بود که انگار می خواد برای انجام بزرگترین ریسک زندگیش متقاعدش کنه.

بیل با خودش گفت: خب مثه اینکه این دوستمون به کمک احتیاج داره

و بچه مثبت وارانه به سمت گوگو و آموس رفت.

-سلام آموس! سلام گوگو! کمک نمی خوای؟

و همینطور که داشت از جلوی کفگیری که مالی ویزلی پرت کرده بود جاخالی می داد، دستش رو به سمت گوگو دراز کرد.

گوگو که با دیدن کفگیر یاد معجون آنتی عشق افتاده بود گفت:
-اوه نه ممنونم بیلی! فعلا اینحا امن تره


آموس با لحن موذیانه ای گفت:
-البته فقط فعلا! بهت توصیه می کنم زودتر تصمیمت رو بگیری گوگو!

و وقتی دید توی جمعیت کلی مشتری دست به نقد منتظرشه، بند و بساطش رو برداشت و چند لحظه بعد بین جمعیت گم شد.

بیل با شنیدن حرفای آموس شاخکای کنجکاویش فعال شد و برگشت سمت گوگو:
-هی اینیگو! اگه مشکلی پیش اومده می تونی روی کمک منم حساب کنی!

گوگو هم که نیاز شدیدی به مشورت کردن داشت، بدون معطلی ماجرای معجون آنتی عشق و درخواست آموس رو براش تعریف کرد.

بیل: خب اینکه کاری نداره، ینی الان باید اونو با یه نفر آشنا کنیم...

گوگو سرش رو به علامت تایید تکون داد.

بیل: ... که هم پیر باشه...

گوگو سرش رو به علامت تایید تکون داد

بیل: ... هم چهره ش جوون باشه؟

گوگو سرش رو به علامت تایید تکون داد

بیل: خب، خب، خیلی آسون شد!

کمی مکث کرد و ادامه داد: اما وینتی چطوره؟


ویرایش شده توسط بیل ویزلی در تاریخ ۱۳۹۹/۱۲/۵ ۸:۱۹:۰۳


پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۱:۴۳:۰۹ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۹
#26
از گروه فاخر و وزین دبستانیها

گوگو تصمیمش رو گرفت. توک پا توک پا به ظرف آب کدو حلوایی نزدیک شد و با خودش گفت:
-نباید کار زیاد سختی باشه، یکم عصاره ی خزه ی دریایی بهش اضافه می کنم و اثر برگ ها خنثی میشه.

گوگو دو چیز رو در نظر نگرفته بود:
اول، نمره ای که از اسنیپ در درس معجون ها گرفته بود؛
و دوم اینکه وسط مهمونی ولنتاین از کجا باید عصاره ی خزه ی دریایی پیدا می کرد.

تو این فکر بود که نسبت عصاره ی خزه ی دریایی به آب کدو حلوایی باید سه به پنج باشه یا پنج به هشت، که یهو سر و کله ی ملانی با سر کادوگان پیدا شد.

-من واقعا نمی دونم اون لحظه ای که می خواست شیشه عطر رو سر بکشه به چی فکر می کرده؟ بیچاره مادام پامفری که باید شب ولنتاینو به خاطر یه همچین اشتباهی تو درمانگاه بگذرونه.

گوگو خدا خدا می کرد که یه وقت هوس خوردن آب کدو حلوایی به سرشون نزنه.

سرکادوگان: آرامش خودتان را حفظ کنید! من، به نام مرلین، شما را به یک فنجان آب کدو حلوایی دعوت می کنم.

گوگو:

ملانی: آب کدو حلوایی؟! از کی تا حالا تو مهمونی ولنتاین آب کدو حلوایی میدن؟

در همین لحظه چشمش به سدریک که یکم اونطرف تر وایساده بود و داشت نگاهشون می کرد افتاد و با کمی مکث ادامه داد:
-البته مهمونیه خوبیه! یکی از بهترین مهمونی های ولنتاینیه که تو عمرم رفتم! بدم نمیاد یه فنجون از آب کدو حلوایی هم امتحان کنم.

گوگو: نهههههههه

ملانی: نه؟!

گوگو: نه... چیزه ... یعنی...نظرتون راجع به آب کرفس رژیمی چیه؟
و به پارچ آب کرفس که دست نخورده روی میز مونده بود اشاره کرد.

سرکادوگان و ملانی:

هر دو همچنان پوکر فیس داشتن به گوگو نگاه می کردن که رز زلر با سینی میوه ویبره زنان پیداش شد.

-هی بچه ها! کسی اینجا میوه نمی خوره؟

که یهو پاش به شیشه خالی عطر عشق لاوندر گیر کرد و با سر رفت توی ظرف آب کدو حلوایی
ظرف آب کدو حلوایی هم برگشت روی هر چهار نفر و بدین ترتیب، ترکیب رنگ لباس هاشون از قرمز مشکی به نارنجی کمرنگ تغییر کرد...


ویرایش شده توسط بیل ویزلی در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۲۷ ۱۲:۰۳:۱۸
ویرایش شده توسط بیل ویزلی در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۲۸ ۱۰:۳۵:۰۹


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۸:۵۷:۲۷ چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۹
#27
نام :بیلی ویزلی
گروه:گریفندور!
از اعضای محفل ققنوس
چوبدستی : چوب بلوط با مغز موی تک شاخ
جارو : پاک جاروی هفت (که بعد از بیلی به ترتیب توسط پرسی ، فرد (نه جرج) ، رون و جینی مورد استفاده قرار گرفت و از قرار معلوم بعد از جینی به بچش (لوسی) می رسه )
نژاد : اصیل

خانواده :
نام پدر: آرتور ویزلی
نام مادر: مالی ویزلی
خواهر و برادرها : جینی ، چارلی ، پرسی ، فرد ، جرج و رون ویزلی

ویژگی های ظاهری :
قد : ۱۷۸
وزن : ۶۵ ( در همین حد بگم که برخلاف برادر های چهار شونه ای که داره مثه چوب کبریته )
رنگ مو : قرمز
رنگ چشم : فندقی ( تقریبا همرنگ موهاش)

ویژگی های اخلاقی :
به طرز خیلی ناراحت کننده ای بد شانس!
تنها چیزی که بیلی رو می ترسونه سوسکه ( این طور که معلومه ترس رون از عنکبوت ها ریشه خانوادگی داره )
از ویژگی های بارز اخلاقیش میشه به جدی بودن و خجالتی بودنش اشاره کرد .
استعداد عجیبی توی تقلب کردن داره

معرفی کوتاه :
بیلی از همون سال اول ورود به هاگوارتز روش های جدید و منحصر به فرد خودشو توی تقلب کردن ابداع کرد و به کار گرفت و از اونجایی که هیچ کدوم از قلم های ضد تقلب هاگوارتز حریفش نمی شدن و همه ی نمره هاش فراترازحدانتظار بود کسی بهش شک نمی کرد و مالی هم به عنوان دومین پسر نخبه ش کلی بهش افتخار می کرد
در سن ۱۵سالگی یه بار که با جرج و فرد تو خونه تنها بوده یه سوسک می بینه و از ترس غش می کنه . فرد و جرج هم تا سال های مدیدی به این بهانه ازش حق السکوت می گرفتن که قضیه رو به کسی نگن
وقتی بچه بوده علاقه زیادی به جن های خاکی داشته و حتی یه بار سعی کرد با یکیشون دوست بشه . به این ترتیب که جن خاکی بخت برگشته رو توی زیر زمین خونشون قایم کرده بود و چند ماه براش کلم و آبنبات های برتی بات با طعم همه چیز می برده . که خوشبختانه بعد دو ماه مالی ویزلی جن خاکی رو پیدا می کنه و قضیه ختم به خیر می شه

---
تایید شد.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۵ ۱۱:۴۶:۰۱


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۱۳:۳۵:۵۳ سه شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۹
#28
سلام کلاه عزیز:)
من یه دختر کاملا درونگرا،مهربون،باهوش،نترس وخجالتی هستم.
معمولا توی کارهای گروهی نسبت به بقیه جدیت بیشتری دارم و کارا رو جمع و جور می کنم
همیشه سعی می کنم منطقی فکر کنم و تو هر شرایطی تصمیم های منطقی بگیرم
سرگرمی مورد علاقه م خوندن کتاب های فانتزی و دیدن فیلم هایی تو همین ژانر هست
آخر از همه هم اینکه من قبلا گروه بندی شدم و توی گروه گریفندور افتادم (فک کنم منو یادت باشه پستم هنوز اون پایین هست )ولی چون توی تاپیک داستان نویسی شرکت نکرده بودم باید دوباره گروه بندی بشم
اولویتم مثه قبل گریفندوره و امیدوارم منو دوباره توی این گروه بندازی چون برای تاپیک معرفی شخصیتم خیلی وقت گذاشتم

---
گریفیندور!

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۵ ۳:۴۷:۱۵


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۹:۵۱:۴۴ سه شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۹
#29
هری چوبدستی اش را به سمت اسنیپ گرفت«...........!»(اسمه وردشو یادم رفته )

ناگهان حس کرد موجی او را به عقب راند؛خاطرات اسنیپ یکی پس از دیگری از جلو چشمانش می گذشتند:کودکی نه چندان خوشایند اسنیپ،آشنایی او با دختر بچه ای که موهای بلوطی رنگ و چشمانی آبی داشت،دریافت دعوت نامه و ورود اسنیپ به هاگوارتزوتصاویری از جیمز پاتر،سیریوس بلک و رموس لوپین در حال آزار دادن اسنیپ«اسنیپه دیوونه!اسنیپه دیوونه!»

هری هر لحظه شوکه تراز قبل می شد.می خواست جا بزند و از دیدن باقی حقیقت شانه خالی کند.

که ناگهان تصویری در پس چشمانش پدیدار شد؛اسنیپ در برابر آینه نفاق انگیز ایستاده بود و به آن نگاه می کرد.درون آینه او زنی باموهای قرمز و چشمان آبی را در آغوش گرفته بود.هری اهمیتی نداد و با خود اندیشید که آن زن حتما زمانی نامزد اسنیپ بوده است.

اما...اما...هری آنچه را که می دید باور نمی کرد!زنی که در آغوش اسنیپ بود کسی نبود جز لیلی اوانز،مادر هری و همسر جیمز پاتر!

به یکباره همه چیز در ذهنش مانند یک پازل در کنار هم قرار گرفت؛تنفر بیش از حد اسنیپ به او وپدرش،آشنایی اسنیپ با آن دختر بچه ی چشم آبی و حالا،تصویر مادر هری در آغوش سورس اسنیپ در آینه نفاق انگیز.همه ی این ها یک معنی بیشتر نمی دادند.

مغز هری داشت از این حجم اطلاعات منفجر می شد.با موج دیگری خود را از میان خاطرات اسنیپ بیرون کشید و به عقب تلو تلو خورد.اسنیپ شگفت زده و هری از او شگفت زده تر بود.لحظه ای هر دو با ناباوری یکدیگر را می نگریستند و هیچ یک توان صحبت کردن نداشتند.

تااینکه اسنیپ به سمت هری خیز برداشت:«تو به چه جرئتی...» هری صبر نکرد تا ادامه حرفش را بشنود.بی درنگ از دخمه بیرون زد،پله ها را دوتا یکی کرد و باقی راه راتا تالار گریفندور دوید

تا وارد خوابگاه پسر ها شد رون که سرش در نقشه غارتگر بود با هیجان گفت:«هی هری!بیا ببین چی پیدا کردم!»و وقتی پاسخی نشنید سرش را بالا گرفت و با تردید پرسید:«اتفاقی افتاده؟» هری همانطور که پرده های تختش را می کشید فریاد زد :«می خوام تنها باشم!»

به محض آنکه پتو را روی سرش کشید افکار مختلف به ذهنش هجوم آوردند.حالا علت تنفر اسنیپ از خودش را می فهمید؛او پسر جیمز پاتر بود ،کسی که باعث شد اسنیپ در عشق خود ناکام بماند.
تمام تصورات هری راجع به پدرش داشت فرو می ریخت،او هر لحظه با خود می اندیشید که آیا به راستی پدرش مرد خوب و با محبتی بود؟یا ...در همین حین سوالی در ذهنش پدیدار شد«آیا واقعا عشق اسنیپ به لی لی یک طرفه بود؟»

هری افکارش را پس زد و از فکر کردن به حقیقت سر باز زد.حقیقت تلخی که سرنوشت او را به بازی گرفته بود...تصویر شماره ۳

سلام، به کارگاه خوش اومدی.
پست قشنگی بود، احساسات شخصیت‌ها قابل درک بودن و این خیلی مهمه. یه سری اشکالات ظاهری هست، مثل اینکه علامت نگارشی به کلمه قبل می‌چسبه و از کلمه بعد با اسپیس فاصله می‌گیره. به این شکل: به محض آنکه پتو را روی سرش کشید افکار مختلف به ذهنش هجوم آوردند. حالا علت تنفر اسنیپ از خودش را می فهمید؛ او پسر جیمز پاتر بود. کسی که باعث شد اسنیپ در عشق خود ناکام بماند.

همچنین، توی جادوگران برای راحت‌تر شدن خوندن پست‌ها، دیالوگ‌ها با این فرمت نوشته می‌شن:
با تردید پرسید:
- اتفاقی افتاده؟
هری همانطور که پرده های تختش را می کشید، فریاد زد:
- می خوام تنها باشم!

غیر از این، اشکال اساسی‌ای ندیدم که توی این مرحله جلوتو بگیره...
تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۴ ۱۱:۲۸:۱۳


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۹:۱۱:۱۹ دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۹
#30
نام:بیلی ویزلی
گروه:گریفندور!
از اعضای محفل ققنوس
چوبدستی:چوب بلوط با مغز موی تک شاخ
جارو:پاک جاروی هفت (که بعد از بیلی به ترتیب توسط پرسی،فرد(نه جرج)،رون و جینی مورد استفاده قرار گرفت و از قرار معلوم بعد از جینی هم به بچش(لوسی) میرسه )
نژاد:اصیل

خانواده:
نام پدر:آرتور ویزلی
نام مادر:مالی ویزلی
خواهر و برادرها:جینی،چارلی،پرسی،فرد،جرج و رون ویزلی

ویژگی های ظاهری:
قد:۱۷۸
وزن:۶۵(در همین حد بگم که برخلاف برادر های چهارشونه ای که داره خودش مثه چوب کبریته )
رنگ مو:قرمز
رنگ چشم:فندقی(تقریبا همرنگ موهاش)

ویژگی های اخلاقی:
به طرز خیلی ناراحت کننده ای بدشانس!
تنها چیزی که بیلی رو می ترسونه سوسکه (این طور که معلومه ترس رون از عنکبوت ها ریشه خانوادگی داره )
از ویژگی های بارز اخلاقیش جدی بودن و خجالتی بودنشه.
استعداد خیلی عجیبی توی تقلب کردن داره.

معرفی کوتاه:
بیلی از همون سال اول ورود به هاگوارتز روش های جدید و منحصر به فرد خودشو توی تقلب کردن ابداع کرد و به کار گرفت. واز اونجایی که هیچکدوم از روش هاش به عقل جن هم نمی رسیدو همه ی نمره هاش فراترازحدانتظار بود کسی بهش شک نمی کرد و مالی هم به عنوان دومین پسر نخبه ش کلی بهش افتخار می کرد
در سن۱۵سالگی یه بار که با جرج و فرد توی خونه تنها بوده یه سوسک می بینه و از ترس غش می کنه و فرد و جرج تا سال های مدیدی به این بهانه ازش حق السکوت می گرفتن که قضیه رو به کسی نگن
وقتی بچه بوده علاقه خاصی به جن های خاکی داشته و حتی یه بار سعی کرد با یکیشون دوست بشه .به این ترتیب که جن خاکی بدبخت رو توی زیر زمین خونشون قایم کرده بوده و چند ماه براش کلم و دانه های برتی بات با طعم همه چیز می برده.که خوشبختانه بعد دو ماه مالی ویزلی جن خاکی رو پیدا می کنه و قضیه ختم به خیر میشه


---
با سلام.
من نتونستم پست کارگاهی ازتون پیدا کنم و به طبع به این معنیه که هنوز مرحله اول ورود به ایفای نقش، یعنی کارگاه رو، نگذروندین.
توی گروهبندی اشتباه پیش اومده و هنوز باید توی مرحله اول شرکت کنید.

با عرض معذرت در این‌باره،

تایید نشد.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۳ ۹:۳۶:۰۳






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.