هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۲۰:۱۹ یکشنبه ۴ آبان ۱۳۹۳
اینجا بود که وینکی در حالیکه مسلسلش را بالا و پایین می انداخت، غلت خوران روی زمین غلت خورد و خندید و خندید و انقدر خندید تا روده هاش از هم گسیخت و گره های بافت های عصبیش از هم باز شدن و این بشر جن خونگی دچار مرگ بافتی شد!

ملت خواننده: چرا رفتی؟ چرااااااااا؟ ما بی قراریم...

از اونجایی که ملت اینقدر حواسشون نیست که نویسنده این پست، وینکی هست و در اینصورت، با خوندن ادامه پست متوجه میشن که وینکی نمرده، راوی تصمیم گرفت که جواب این ملت زود باور رو نده و بذاره به حال خودشون بمونن.

وینکی که دچار مرگ بافتی شده بود، با نفس های آخرش، قسمتی از جورابش رو کند و گره هاشو از هم باز کرد و به جای بافت های عصبیش، گذاشت تو روده و عصب هاش!

خب...از پشت صحنه خبر میرسه هیچکس معنی پاراگراف بالا رو نفهمیده. پس میریم سر ادامه رول...
وینکی در حالیکه در برابر نگاه های این شکلی ملت، از جاش بلند میشد، با لبخندی که همچنان روی لبش خودنمایی میکرد گفت:
-وینکی سرتون کلاه گذاشت... مادام هوچ بی تقصیر بود. همه این چیزا زیر سر... صدای بوم بوم قلب کی بود؟ قلبتون رو آروم کنید.

دورا با فرمت دستش رو، روی قلبش گذاشت تا بتونه قلبش رو ساکت کنه.

-...وینکی از اجنه پرس و جو کرد و فهمید ماجرا ها کار کسی نبود جز این بابا. اگه ملت خواست، وینکی توانست مسلسلش را بالای سر برد و با فریاد الله اکبر به سپاه دشمن یورش برد. وینکی جن خوووب بود.

ملت:

--------------------
این پست صرفا جهت رفع ابهام و کش دادن سوژه با دو مضنون بود. اگه ملت خواست تونست با یه پست دیگه مثلندش، بزند پته وینکی را روی آب بریزد.



ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۳/۸/۴ ۲۰:۴۲:۱۴


Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
پیام زده شده در: ۲۱:۴۹ شنبه ۳ آبان ۱۳۹۳
ملت هافل کنار، چوبدستی ها زیر بغل گذاشتند و خشاب ها پر کردند و گوش ها تیز کردند تا مکان دقیق نقطه آغاز جیغ را بیابند. بعد که این کارها را انجام دادند، دویدن و دویدن، به پشت بوم رسیدن! دویدند.

-چی شده؟
-وای ددیِ بابا... بگو سالمی. بگو.
-مو بنفش ما را سرکار گذاشت؟

دورا به هیچ کجا خیره شده بود. دستش را روی دهانش گذاشته بود و ناخن هایش را می جوید. تته پته کنان گفت:
-م... من روح... خون آشام... شبح...زامبی... اینفری... همه با هم یکجا...

آخرین تکه ناخن هم به زمین افتاد و دورا از هوش رفت.

*************************


-دورا... ددی... بلند شو ددیِ بابا. :mama:

دورا عین این فیلما اول پدرش را دوتا دید. بعد هم دوتا پدرش را یکی دید. بعد هم یک پدرش تبدیل به دوتا انسان شد. بعدش هم... دیگه بعد نداشت.

دورا به سختی بلند شد و بی توجه به سوالات متداول ملت، اولین چیزی که گفت،
-به مرلین قسم دیدمشون.

بود! (جمله بندی رو حال کردین؟ )

رودولف، بالا و پایین پران (!) گفت:
-دیدین راست گفتم؟

وینکی مسلسلش را بالا گرفت و چانه اش را راست کرد و سینه اش را جلو داد:
-وینکی گشت و گذار کرد. هیچ موجود بدی یافت نشد. server not found اصن!

اما دورا اصرار داشت بقیه قبول کنند:
-من دیدمشون. همه یکهو ظاهر شدن و به طرفم اومدن. یعنی میگین رویای هالووینی بود؟ اونم...
-اونم تو ساعت 12 شب؟

رز تصمیم گرفت اینگونه جمله دورا را تمام کند.

-نه... خب... اونم شاید ربطی به ماجرا داشته باشه ولی من دیدمشون. و اونا مثل پیوز ارواح خوبی نبودن.
-پیوز روح خوبی بود؟
-نه ولی... اونا رو دیدم و...
-و الان ساعت دوازدهه.

هافلیون بهتر دانستند چیزی را درون حلق فرجو فرو کنند تا دیگر حرفی از ساعت نزند. دورا ادامه داد:
-اونا چندش آور و وحشتناک بودن. هر چیزی که فکرش رو بکنین به اون لبخند های مضحک و راه رفتن خمیده شباهت نداره...

در بیرون، تندری اعلام وجود کرد و ترس، مانند ناجینی، از سر و کول هافلی ها بالا رفت. این همزمان بود با آغاز دوازده ضربه ساعت.
فرجو به هرطوری که بود، از لای ملافه ای که در دهانش بود، گفت:
-الان دیئه ئاعت دئاژدئه!




ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۳/۸/۳ ۲۲:۱۱:۲۰


Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: مغازه ی لوازم موسیقی جادویی پریوت
پیام زده شده در: ۱۸:۴۶ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۳
-لعنتی... این مغازه مال عصر حجر نبوده احیانا؟

گیدیون با صورتی سرخ شده، درحالیکه جارویی نصف قدش را در دست گرفته بود و اندازه هیکل جارو خم شده بود تا زمین را تمیز کند این را گفت و مقداری خاک به هوا فرستاد.
-آخه اصن ما رو چه به مغازه خریدن؟ باس یکی از همون زمین هایی که تو حومه شهر، بی صاحاب و پت و پهن ول شده بود رو ور میداشتیم و می ساختیمش. مرلین رو چه دیدی؟شاید به پاس قدردانی از ما، طرفدارامون میومدن اونورا خونه میساختن و خونه میساختن و اینقدر خونه میساختن تا اونجا یه شهرک میشد اصن. وسطش هم یه میدون با یه مجسمه از گیدیون پریوت کبیر میساختن تا یاد ما تا همیشه بمونه سر زبونا...

همینطور که گیدیون در خیالاتش سفر میکرد و گه گاهی زیادی مبالغه از خود بروز میداد، مردی چاق با سبیل کلفت و کلاه شاپو و بقیه دفتر دستک هاش، وارد مغازه شد.
-اهم... اهم...
-آره والا... اصن میگن کارآگاه اگه کارآگاه باشه باید مث کارآگاه از کارهاش آگاه باشه. نه مث ما کارآگاه باشه. اصن فک کنم ما کار آگاه نیستم. ما کارآگاهیم!

مرد سیبیل کلفت، چند قدمی عقب تر رفت تا در محدوده خوبی برای دیدن تابلوِ مغازه قرار گیرد. مطمئن بود روی تابلو چیزی در مورد راونپزشک و مرکز تمدد اعصاب ننوشته بود. پس دوباره چند قدمی جلوتر آمد و « اهم اهم » کرد.
-اصن من موندم تو این کار افسرایی که به ملت گواهینامه رانندگی میدن درحالیکه طرف اصن بلد نیست رو جارو بشینه... ئه... یه لحظه وایسا ببینم. الان اینی که من گفتم چه ربطی به این قضایا داشت؟

مرد سیبیل کلفت که دیگر تاب نمی آورد، گفت:
-بابا جان اون جارو رو یه ثانیه بذار کنار. می ترسم خاکاش بره تو سینوس های عصبیت یه وقت شیرین العقل شی.

گیدیون، عین اوقاتی که میگ میگ پشت سر کایوت ظاهر میشود و می گوید:«میگ میگ!» به هوا پرید. زمانی که چرخ های عقبش باز نشد و با کله به زمین خورد، صدایی شبیه «لغوتو؟ویکاتونیکا؟» از خود در آورد.
-جان؟

گید که داشت به زحمت از روی زمین بلند میشد، حرفش را تکرار کرد:
-لودو؟اینجا چیکار میکنی؟

لودو، دستش را به سمت منوی مدیریتش حرکت داد و همینطور که سلاح مخفیش را رونمایی میکرد گفت:
-به ما از سمت شورای زوپس خبر رسیده یه وسیله بدشانسی اینجاست. ما هم یه ساعته داریم وضع اینجا رو چک میکنیم ولی هیچ موردی از بدشانسی ندیدیم. گفتیم بیایم براتون بدشانسی نازل کنیم. هر چند من به شخصه رابطه بین هورکراکسس ارباب و بدشانسی واسه محفلی ها رو درک نکردم!

گیدیون که حالا مشغول بررسی علت باز نشدن چرخ های عقبش شده بود، گفت:
-بدشانسی نازل کنید؟ حالا چه بدشانسی ای هست؟

لودو منوی مدیریتش را ورق زد و سرش را بالا گرفت. چشمانش را باریک کرد و با لحن مرموز و ترسناکی گفت:
-دردسر شماره یک: تا سی و سه ثانیه دیگه اینجا غرق میشه. دلیلش هم اینه که وقتی یکی از هورکراکسس های ارباب تو تایتانیک بود، کشتیه غرق شد.
-



Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۲۱:۲۷ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۳
-کروشیو کروشیو کروشیو مرگخواران بوقی ما... شما چطور... صبر کنید ببینیم. یکیتون چوبدستیشو بده به ما.

مرگخواران که به نظر به صورت ناگهانی به وسایلی از جمله: ترک روی دیوار، خزهای ساتین که روی شنل مورگانا بود و مقدار اکسیژن درون هوا علاقه مند شده بودند، سوت زنان این طرف و آنطرف را نگاه میکردند و به نظر برخی کارشناسان، خودشان را به «کوچه ویزلی چپ» زده بودند!

در نهایت، لینی که با استفاده از هوش ریونی خودش به این نتیجه رسیده بود که اگر این وضع ادامه پیدا کند، اتفاق بدی می افتد، رفت و چوبدستیش را تقدیم لرد کرد.

-حالا... کروشیو ملت.

اینجا بود که دیگر حتی منوی مدیریت لودو و بقیه زرت و پرت هایش هم نتوانست جلوی کروشیو را بگیرد و لودوی گولاخ هم مجبور به بندری زدن روی زمین شد.

-حالا... همینجور که روی زمین درد می کشید یه فکری هم برای مشکل ما کنید.

مورگانا که سعی میکرد در یک لحظه هم ابهت دینی اش و هم بندری زدنش را حفظ کند، گفت:
-ارباب... خب چرا به جای بندری زدن نمیریم اتاقای دیگه رو بگردیم؟ ماشالا هاگوارتز داریم به این بزرگی!
-کروشیو مورگانا! وقتی با ما حرف میزنی مثل مرگخوار ارباب، واضح حرف بزن. در ابهت ما هست که در ذهنمون معنای کلمه این رو تجزیه و تحلیل کنیم؟ تازه شم این باعث میشه خواننده تصور مبهمی از رول داشته باشه.

مورگانا، اینبار بین سه حالت : ابهت دینی، بندری زدن و نقاشی کشیدن گیر افتاده بود و وضعی شده بود عجیب و غریب!

نهایتا اینبار نه هوش راونی ها راه حل آفرید نه آیه ای از جزوه مرلین. بازهم خود ارباب بود که گفت:
-خب... برید کل هاگوارتز رو بگردید. وای به حال مرگخواری که حتی از گشتن استخونای باسیلیک هم غافل بشه. حالا برید از جلو چشم ما دور شید.


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۳/۷/۲۸ ۲۱:۵۴:۵۹


Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۳:۳۱ جمعه ۲۵ مهر ۱۳۹۳
-وینکی جارو میکشه همچین و همچون گل مسلسل گل مسلسل... هـــی... وینکی جارو میکشه همچین و همچون...

وینکی همینطور که سنگفرش سیاه خانه ریدل را جارو میزد، آهنگی را زیر لب زمزمه میکرد که خیلی شدید و مشکوکانه شبیه آهنگ برنامه کودکی مشنگی بود. قطعا اگر آن گوش های پشت پرده میفهمیدند که این آهنگ مشنگی است، یک سلول سالم در بدن جن خانگی نحیف باقی نمی ماند ووضعی میشد که... مادر بگرید به حال وینکی!
خلاصه... جن خانگی کوچول موچول قصه ما، با نهایت آرامش یک آدامس عصاره تسترال را از روی زمین کند و انداخت توی کیسه ی کوچکش که پر بود از آت و آشغال.

تا اینجای ماجرا را داشته باشید... چند دور این خطوط را بخوانید و تکرار کنید تا آنها را حفظ کنید چون ماجرای اصلی از خط بعدی شروع میشود. درست وقتی که لوکی وارد کادر شد!

-توووهووومپســـــ ! (افکت پخش شدن دود در هوا! )
-دیندیدی دیـــــنووو ویــن... (موسیقی پس زمینه! )
-شــــیت... (افکت ظاهر شدن لوکی از میان دود! )

لوکی:
وینکی:

لوکی همینطور که از میان دود، با تریپ کریس انجل بیرون می آمد، دست هایش را با بزاقش خیس کرد و به شاخ های طلایی رنگش کشید و با نهایت باحالی رو به جن خانگی روبرویش گفت:
-لوکی اینجاست. نخستین با نام او... مالک تاج و تخت آزگارد... دشمن شماره یک جهان!

اما وینکی مثل اینکه ذره ای آدم باحالی نبود. لحظه ای با قرمت به لوکی باحال خیره شد و لحظه ای بعد، مسلسلش را به صورت خطرناکی جلوی شاخ های لوکی تکان میداد!
-وینکی دانست همه این حرف ها دروغ بود. آقای شاخدار یک تسترال مادر سیریوس بوقی زاده بلاجر صفت بود که حق کپی رایت لوکی را دزدیده بود! وینکی خواست زد دل و دماغ لوکی را سوراخ کرد.

لبخند لوکی خشکید. این خشکیدگی به حدی بود که آدم را یاد وضعیت هیروشیما بعد از ترکیدن توسط بمب اتم می انداخت.
دشمن شماره یک جهان با نهایت پوکیدگی و ترکیدگی، لوله مسلسل وینکی را به سمتی دیگر برگرداند و با فرمت سریال هندی و این حرفا... گفت:
-آه موجود زیبا... لوکی برای نجات دنیا آمده... هم اکنون فردی خبیث چکشی را بالای سر برده و به نام آزگارد میخواهد دوباره این وسیله منفور را در جامعه رواج دهد. پس دست در دستم بگذار تا بزنیم پدر ثور را در بیاوریم و از بافت های استخوانیش، سفره درست کنیم.
-شاخدار راست گفت؟
-راست گفت!

وینکی مسلسلش را پایین گرفت و هیکل لوکی را برانداز کرد. سرانجام گفت:
-شاخدار باید با وینکی آمد. وینکی خواست از ارباب پرسید آیا زد دهن شاخدار را آسفالت کرد یا دهن چکش خوار را؟ شاخدار باید دنبال وینکی آمد!

---------------------

ملت: :proctor:



Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۳:۳۳ دوشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۳
-نـــــــــــــــــــــــه!
-آررره... مهره سومت رو هم زدم...دیگه رسما باختی.

جیمز با چشمان خیسش به تدی نگاه کرد و آب دهانش را قورت داد. سپس دوباره به صفحه بازی منچ مقابلش خیره شد و نگاهش را روی تنها مهره باقی مانده اش ریخت.

-حالا چی جیمزی؟میخوای چیکار کنی؟ حتی اگه به خونه ی شمشیر گودریک هم برسی عمرا بتونی هر چهار مهره منو بزنی...

همزمان با صدای برخورد خصمانه دستان جیمز به میز بازی، صدای پتونیا مانند هرمیون بلند شد:
-جیمز... تدی... این هفتمین دور بازیتونه. دِ تنبلای بی خاصیت پاشین بیاین اینجا کمک کنین گیلبرت رو بشوریم.

درست بعد از لحظه ی شوت شدن فلورانسو به بیرون از مقر محفل، گیلبرت تقاضا کرده بود به او شامپو فرش بزنند و او را بشویند. دلیل تقاضایش هم این بود که کثیفی باعث بروز «پرز» میشد و درنهایت ممکن بود موکت به آن قشنگی نابود شود.

برای دومین بار صدای هرمیون بلند شد:
-فکر نکنم پرز رو اون طوری بنویسن ولی در هرصورت... تنبلای بی خاصیت پاشین یه تکونی به خودتون بدین و بیاین کمک!
-الان میایم مامانی... الان...

هرمیون با حرص، مقداری شامپو فرش در دهان گیلبرت خالی کرد و پارچه اش را محکمتر در دهان او فرو کرد. جایی بالای سر هرمیون، دامبلدور با قیافه ی مادرانه و نگرانش، گفت:
-یه وقت مریض نشه اینهمه تو دهنش شامپو ریختین. :worry:

ریموس پارچه ای را به دست هرمیون داد و گفت:
-نه باو... اون قدیما سوروس همیشه بهم شامپو فرش میداد تا کنترلمو از دست ندم و گرگ نشم. نیمفا هم روزی 3 قاشق به تدی میده تا کنترلشو از دست نده. پس فک کردین تا حالا چجوری دست و پاهاتون سالمن؟
-اما من شک دارم. یه بار...

انفجار سهمگین درِ خانه شماره 12 ، این اجازه را به دامبل نداد تا حرفش را تمام کند. در با تمام قدرت از جایش کنده شد و پس از آن، هیکل پنج نفر در چهارچوبش پدیدار شد. لودوی جوگیر داد زد:
-گرگم و گله میبرم!


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۳/۷/۲۱ ۱۳:۵۶:۲۵


Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۹:۴۰ یکشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۳
رولینگ با چشمایی که یکی بالاس و یکی پایینه به ملت کچل و ریش دار و دماغ دار وبی دماغی که جلوش رو صندلی هایی نشستن و تو گوش هم پچ پچ میکنن نیگا میکنه. وقتی مطمئن میشه که همه این ملت لباس هالووین لرد و دامبلی پوشیدن، یه نیگا به یاتس میکنه و میکروفون رو از تو جیبش درمیاره وبعد از امتحان کردنش داد میزنه:
-ملت باحال و کتابخون و پاتریست یک صدا جواب بدن... وات دو وی وانت؟
-پرمیوم مای بیبی! :hungry1:

رولینگ برا یه لحظه با فرمت به ملت نگاه میکنه و وقتی دیالوگش یادش میاد دوباره میره تو فرمت چشم آلبالو گیلاسی و توت فرنگی و اینجور چیزا...
-بله بله... شما میتونید از کتاب های قدیمی هری پاتر بعنوان پوشک استفاده کنین ولی این کتاب های سری جدید بهترین کتابای ما هستن. ارباب بزنه پس کله تون اگه کاری غیر از خوندن باهاش بکنین.

ملت طرفدارِ لباس هالووینی با فرمت به رولینگ نیگا میکنن و سرشونو میخارونن. اونقدر سرشونو میخارونن تا برسن به بافت های سلولی و عصب و چیزهایی از این خانواده! رولینگ هم بی توجه به خونی که به در و دیوار پاشیده ادامه میده:
- اسم کتاب جدیدمون «افسانه لرد ولدمورت» هست. امیدوارم با خوندنش به اعجاز لرد ولدمورت کبیر پی ببرین و اون ریش های شپش زده رو از خودتون جدا کنید. ما با آقای یاتس هم صحبتامون رو کردیم و قرار شده دوباره این جناب قاطس بزنه و آتیش بزنه به مالش تا برای شما ملت خوب وخوش ذوق یه فیلم باحال بسازه.

ملت خوش ذوق که حالا بیشتر شبیه زامبی هستن تا ملت، به همدیگه نیگا میکنن و باز سرشونو میخارونن.
جایی بین ملتِ زامبی، دو یارو که کلاه های کارآگاهی گذاشتن و یقه هاشونو تا دماغشون بالا کشیدن به هم نگاه میکنن و از طریق تله پاتی یه چیزایی به هم میگن:
-سوسک سیاه به ریش سفید محل... از سوکس به ریش سفید... صدا میاد؟

یارو شماره 2 سرشو تکون میده و میگه:
-صدا میاد. به نظرت باید به ققنوس ریشدار خبر بدیم؟
-خبر بدیم. خبر بدیم. ما وظیفه مون خبر دادنه. این قضیه بوی خوبی نمیده.
-راس میگی. بوی خیار کپک زده میده! باید به ققنوس ریشدار خبر بدیم.

و اینگونه بود که اینگونه شد!


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۳/۷/۲۰ ۲۰:۱۹:۵۵


Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۱:۵۵ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
من برگشتم!

شخصیت انتخابی: وینکی

نژاد: جن خانگی

مالکیت: وینکی به همه ملت تعلق داشت. وینکی هر جا کار دید، انجام داد!

جارو: وینکی جارو نداشت.

ویژگی های اخلاقی و ظاهری: وینکی یه جن خونگی سختکوش بود که مثل دابی نشد! وینکی نخواست آزاد بود. وینکی از آزادی نفرت داشت. وینکی مو داشت و دماغ داشت و دهن داشت! قد وینکی 1 متر بود.

چوبدستی: چوب درخت بلوط نارنجی با مغز ریسه قلب اژدر پلنگ! وینکی چوبدستی داشت اما دابی نداشت.

شغل: خدمت

گروه: هافل دره

نوع مسلسل: آر کیو اس تی یو وی دبلیو اکس 596

معرفی: وینکی جن خونگی مونث بارتی کراوچ ها (!) بود. تو کتاب چهارم بیشترین اشاره بهش شد. وقتی که کراوچ بیرونش کرد تونست با کمک دوست و رقیبش دابی تو هاگوارتز کار پیدا کنه. وینکی هیچ علاقه ای به آزادی نداشت و میشه گفت یه جورایی کشته مردنه خدمت کردنه.

از جمله علایق وینکی میشه به مقایسه کردن خودش با دابی، خدمت به اربابش لرد ولدمورت و استفاده مکرر از مسلسل و اینجور چیزا اشاره کرد.


تایید شد.


ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۳۹۳/۷/۲۰ ۱:۱۴:۰۲


Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.