هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: دفتر ثبت نام دانش آموزان
پیام زده شده در: ۲۳:۴۷ جمعه ۱۱ تیر ۱۳۹۵
#31
نام: دای لوولین
تاریخ عضویت: ابان 94
تعداد ترم هایی که در هاگوارتز شرکت کرده اید؟ هیچی
آیا شناسه ی قبلی داشته اید؟ نه


این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲:۱۹ جمعه ۱۱ تیر ۱۳۹۵
#32
بعد از شروع سوژه و گسترش ملت در نواحی مختلف و بعضا ناپدید شدن عده ای و زدن سی و دو پست( ناموسن؟:|) ملت ریونکلاوی و هافلپافی دوباره در سرسرا جمع شده بودند. لاکریتا بنا بر عادت دیرینه خود سعی در بالا رفتن از شانه های ویلبرت داشت که متوجه شد اتفاقات مهم تری در جریان است!

-
-
-

قبل از این که سه بی طرف خبر خود را پخش کنند، لینی میان جمع رفت.
- ملت! ما اینو پیدا کردیم. بقیه چیکار کردن؟

و جواهر دیهیم ریونکلاو را بالای سرش گرفت.
لیلی پس از مشورت های بسیار با سدریک تصمیم گرفت واقعیت را بگوید.
- خب ببینید... اسمشو نبر...
- پسرم می خواد با ننه هلگا ازدواج کنه. شرط ازدواج ننه داشتن نشان های چارتا گروهه.
-

ملت همچنان پوکرفیس در افکار خود فرو رفتند.
- یعنی ارباب می ذارن من به عنوان ساقدوش بشینم رو شونه هاشون؟
- من چی بپوشم؟
- شام چی می دن؟
- کروشیو سلف سرویس.

بعد از این که ملت پی بردن، ای دل غافل! عمریه بلند فکر می کنن؛ تصمیمی به شدت گولاخ طور گرفتند.
- می ریم خونه ریدل تبریک می گیم!شاید تونستیم ننه رو هم راضی کنیم مهریه شو ببخشه.


این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۵:۲۷ پنجشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۵
#33
خانه گریمولد

محفلیون در حال کوتاه کردن ریش دامبلدور بودند. حجم ریش های روی زمین ریخته شده کم کم در حال افزایش بود...

نیم ساعت بعد
- بذار منم بیام رو این تخته چوب اورلا. قول می دم غرق نشیم!
- نه هری. جایی برای تو نیست. امکان داره با هم غرق بشیم.
- اورلا! آآآ... خیخ...شوارتزینگر.

هری پاتر پس از سالها تسترال شانسی و فرار از مرگ و دست به دامن شدن رولینگ برای جواب دادن اکسپلیارموس هایش؛ با افکت دلخواه نویسنده در انبوهی از ریش غرق شد.

طبقه بالا- اتاق هرمیون

- بسوزین، کتابای لعنتی!

هرمیون پس از آتش زدن کتاب های محبوب خود، به دنبال تبر گشت.
- وقت خوبیه برای گسترش دادن کلکسیونِ سرهایِ اجنه.


این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۴:۴۰ پنجشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۵
#34
هافلــکلاو

پس از ساعت ها ور رفتن دای با آینه، ویکی پدیا را هم توانست هک کند ولی فنجان ننه پیدا نشد که نشد. دای از شدت عصبانیت شد ولی از آنجایی که فعلا دیواری در دسترس نبود سر خود را به آینه کوبید.
- ببین. ببین... یه چیزی تو آینه ـست.
- شومینه.
- یه گورکنه.
- علیرضا! ما بعد از اون مسابقه کوییدیچ کزایی که همه چی از آسمون بارید ، گمش کردیم. ننه افسردگی گرفت. قهر کرد با ما و وسایلشو برداشت رفت. ولی چارقد گلی گلیشو من نگه داشتم. بعدش ما یتیم شدیم...
- الان چی گفتی؟!
- چارقد گل گلی ننه رو من دزدیدم به عنوان یادگاری. هنوزم روزی سه بار آتیشش می زنم.

دای به فکر فرو رفته بود و به جمله وندلین فکر می کرد. اگر جام دست خود ننه بود چه؟!

لندن

- برین بیرون!

تیم سه نفره مشتکل از لاکریتا، ویلبرت و زنوفیلیس در حالی که سیلی از لنگه کفش های پاشنه بلند، انواع و اقسام لوازم آرایشی، ناخن مصنوعی، لوسیون با بوی لیمو، ماسک محافظت از پوستِ برادران به جز خسرو( ) و هزاران جوایز نقدی دیگر و فحش های متخلف نثار آنان می شد پا به فرار از آرایشگاه گذاشتند.

- مقصد بعدی کجاست؟


ویرایش شده توسط دای لوولین در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱۰ ۱۴:۴۴:۴۲

این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲:۲۵ یکشنبه ۶ تیر ۱۳۹۵
#35
هافـلکلاو


وندلین با قدم هایی محکم مسیری را پیش گرفته بود و دای تقریبا پشت سر او می دوید.
- هی حداقل نمی خوای بگی کجا داریم می ریم؟
- دنبال نشان های گمشده بگردیم.
- خب کجا؟

وندلین هرگز در زندگی خود کم نمی آورد. یا حداقل برای نشان دادن برتری خود طرف مقابل را به آتش می کشید ولی الان واقعا حرفی برای گفتن نداشت.

- خب از اونجایی که من خون آشامم و مستعد اربابم و اینا، الان یه راه حل پیدا می کنم.
- دیر شد.من تصمیم گرفتم بریم زیرزمین های قلعه رو بگردیم چون معمولا کسی اونجا نمی ره.

دای از هر لحظه ای بیشتر تحقیر شد. دای نابود شد. دای تصمیم گرفت سر به بیابان نهاند. دای آب شد.

- هی! خودتو جم و جور کن. من حوصله ندارم برات صبر کنم.

دای سعی کرد خودش را دوباره جامد کند. سپس به همگروهیش نگاه کرد که از پله ها پایین می رفت و از این همه دلرحمی به شدت متعجب شد.
- باید سریع بهش برسیم لاله. من نمی خوام اگه چزی پیدا کرد افتخارشو برای خودش برداره.

به هرحال، لاله همیشه تقصیر ها را بر گردن می گرفت!

دو ساعت بعد- محلی نامعلوم، احتمالا زیرزمین های هاگوارتز.


پس از دو ساعت دویدن در راه رو های مختلف و نرسیدن به هیچ، دای نیاز شدیدی به استراحت و رفتن به مرلینگاه داشت.
- هی لعنتی... بسه دیگه!
- انقدر غر نزن. بیا این راهرو امتحان کنیم. تهش سیاهه؛ و از اونجایی که سیاهی خیلی خوبه پس من مطئمنم هدف همینجاست.

دای مرگخوار بود ولی جدا هیچ علاقه ای نسبت به راهرو هایی با انتهای سیاه نداشت. دای گیبن نبود!


این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۰:۱۴ شنبه ۵ تیر ۱۳۹۵
#36

هافلـکلاو


دای اصلا باورش نمیشه! سوزان اولین گزینه ای بود که برای پیدا کردن همگروهی از هافلپاف داشت و حالا لینی و سوزان برای هدفی که نمی دونست چیه، دور می شدند.

لاکریتا برای سرشماری ملت مجبور میشه بره رو شونه های نحیف ویلبرت.
- یک...دو...پنج...شیش...آروم باش.من اونقدرا هم سنگین نیستم! شیش... هفت. شیش...هفت. خب پس باید به گروه های دو یا سه نفره تقسیم بشیم و هر کی یه جایی رو بگرده.

ملت به هم نگاه می کنن و هر کسی نزدیک کسی می شه که می شناستش.

و کمی اون ور تر تالار در حالی که ملت از گرمای هوا می نالن، وندلین آتشی روشن کرده و پاهاش رو تا زانو فرو کرده توش. وندلین به شدت عصبانیه! پس از یکسال دوری به تالارش برگشته و حالا با دزدین نشانشون مواجه شده! در حالی که همه کم کم دارن آماده برای رفتن می شن با نارضایتی پاهاش رو از توی آتش بیرون می کشه. وارد جمع می شه و ریونی ها رو بررسی می کنه.

دای، همچنان با پوکرفیسی تمام به جمعیت خیره شده که احساس می کنه یه دستی از پشت داره یقه ـش رو می کشه.

- من این پسره رو با خودم بردم.

وندلین حتی همگروهی پیدا کردنش هم شگفت انگیزه!


ویرایش شده توسط دای لوولین در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۵ ۰:۲۲:۳۰
ویرایش شده توسط دای لوولین در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۵ ۰:۲۳:۵۴
ویرایش شده توسط دای لوولین در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۵ ۰:۲۴:۱۶
ویرایش شده توسط دای لوولین در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۵ ۰:۲۵:۳۵
ویرایش شده توسط دای لوولین در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۵ ۰:۲۶:۳۴

این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
پیام زده شده در: ۱۵:۵۷ چهارشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۵
#37
وزارت

مسئولین وزارت در جلسه ای پشت درهای بسته دور هم جمع شده بودند.
- ... به هرحال ما باید اون فرمول مخفی رو به دست بیاریم و بعدش به یه بهانه ای بستنی فروشی فلوریان رو ببندیم و خودمون ازش استفاده کنیم.
- چجوری؟

وزارتیون به هم نگاه کردند. هی به هم نگاه کردند. سپس سوت زنان به سقف نگاه کردند.

- انتخابات...کاندیدا...

ممد جیگَر روی میز پرید و دیالوگ بالا را فریاد زد. وی برای اعلام همبستگی بیشتر با وزیرقبلی از ماسک استفاده می کرد، البته جز جناب جیگِر هیچکس نمی توانست زیر ماسک نفس بکشد. حق کپی رایت چی اصلا؟

بله، ممدجیگَر هم در راه آباد سازی وزارت شهید شد.

- چی گفت؟
- باید کاندید ها رو بفرستم برای دزدی! هر کی موفق شد وزیر می شه!


این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
پیام زده شده در: ۱۵:۳۵ سه شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۵
#38

پست پایانی


6 ماه بعد

تالار ریونکلاو خالی بود. خالی خالی، ریونیون از هم گسسته وگم شده بودند. لینی و گروهش از اتاق دامبلدور برنگشته بودند. ریتا قرچ شده بر کف تالار چسبیده بود. ادی کاندیدای وزارت شده بود و تالار را به تسمه تایمش هم نمی گرفت.

- من برگشتم! پولا رو بیارین قسمت کنیم!
- همه رفتن! کسی اینجا نیست.
- پس تو کی هستی؟
- من سوژه ـم. شیش ماهه اینجا تنها افتادم. تو اصن چجوری دلت اومد منو بذاری بری؟

لونا لاوگودold متاثر شد. متحول شد. متنبه شد. سوژه را در آغوش کشید و تالار را منفجر کرد.

ملت ریونی نیز تنبیه شدند خشتک ها دریدند و سر به بیابان نهادند.




این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: بهترین نویسنده در ایفای نقش
پیام زده شده در: ۱۸:۵۹ جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۵
#39
رودولف لسترنج تف انداز!


این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: بهترین عضو تازه وارد
پیام زده شده در: ۲۳:۲۵ چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۵
#40
لوئیس ویزلی!


این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.