هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (لیسا.تورپین)



پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۷:۱۳ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹
#31
- آژانس؟ درست پشت سرته. چرا یکم اطرافتو نگاه نمیکنی؟ فکر نمیکنی مردم کار دارن؟

مردم این روز ها خیلی بی اعصاب بودند!
لیسا که از آشتی کردن با آن خانم خیلی ناراحت بود، به خودش قول داد در اولین موقعیت مناسب، آب و نمک قرقره کند تا دهنش تمیز شود.
لیسا پشت سرش را نگاه کرد. خانم رهگذر کاملا درست گفته بود؛ البته این تقصیر لیسا نبود که تابلوی آژانس را ندیده بود، بلکه بخاطر بحثی بود که قبلا پیش آمده بود.
یک بار لیسا چون میخواست به کسی نگاه نکند، درحالی که سرش را انداخته بود پایین راه رفت و سرش به یکی از همین تابلو ها برخورد کرد. از آن وقت به بعد تصمیم گرفته بود هرگز به تابلو نگاه نکند و آنها را نخواند.

- خب اینجاست. الان من باید برم بین یه جمعیتی که همشون میخوان برن جایی دیگه. اصلا چه دلیلی داره کسی شهر خودشو ترک کنه و بره یه جای دیگه؟

وارد شد و به سمت اولین شخصی که دید رفت.
- من قهرم!
- سلام خانم قهر. چطور میتونم کمکتون کنم؟
- قهر خودتی. من لیسام. اومدم بلیتمو بگیرم. نمیدونم به کجا تبعید شدم. یعنی میدونم، ولی اومدم شما بهم بگید.
- خب اینجا نباید بیاید شما. بفرمایید برید اون طرف شما.

لیسا به سمتی که اشاره شده بود نگاه کرد. بخشی تاریک و زشت که آقای بداخلاقی پشت میزی نشستا بود.
لیسا ترسید!
- حالا نمیشه خود شما بلیت منو بدی من برم؟
- نخیر!

لیسا با ترس و لرز به سمت میز رفت.
- سلام آقا! من قهر... چیز، لیسا تورپینم میشه بلیت منو بهم بدید من برم؟

مرد بدون هیچ حرفی، فقط زیر چشمی نگاهی به لیسا انداخت و پاکتی که حاوی بلیت بود را روی میز گذاشت.
لیسا آرام پاکت را از روی میز برداشت و چند قدمی عقب رفت.
حالا که کارش تمام شده بود، دیگر نمیترسید!
- صندلی هاتون خیلیم خشک بود. دیگه اینجا نمیام.

بعد با عجله آژانس را ترک کرد.
پاکت را باز کرد.

محل تبعید: لاولند


از اسمش پیدا بود که آنجا، جای خوشایندی برای لیسا نخواهد بود!


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۲ ۱۱:۳۹:۰۸

قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۳:۴۵ پنجشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۹
#32
لیسا مثل هر مرگخواری به سمت آژانس حرکت کرد.
او چون با همه قهر بود، هیچ دوستی نداشت و بهترین دوستش، خودش بود!
شروع کرد با خودش حرف زدن.
- الان من باید برم آژانس مسافر بری؟ جایی که کلی مسافر وجود داره؟ کسایی که میخوان از یه جایی برن یه جای دیگه؟ من از اونجا متنفرم!

همینطور که غر میزد، متوجه نشد که آژانس را رد کرده است.
- پس این کجاست؟ چرا آدمو میفرستن جاهای سخت؟

اطرافش پر از آدم بود اما آدرس پرسیدن برای لیسا درحالی که نمیخواست با هیچکدام از آنها حرف بزند سخت بود.
- اهم!

هیچکس توجهی نکرد.

- هی!

باز هم کسی واکنشی نشان نداد. باید راه دیگری را در پیش میگرفت.

- هوی آقا!
- خجالت بکش! یاد بگیر اول با ادب باش بعد حرف بزن.

این بار کسی حرف زده بود اما نه به آن شکلی که لیسا میخواست. انگار نیاز بود کمی با مردم آشتی کند. فقط کمی!
- ببخشید خانم میشه به من بگین کجا میتونم آژانس مسافرتی رو پیدا کنم؟

الان واقعا از خودش چندشش میشد!


قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!


پاسخ به: كلاس گیاهشناسی
پیام زده شده در: ۱۸:۰۷ جمعه ۳۱ مرداد ۱۳۹۹
#33
1. یه اسم مناسب برای گیاهی که گفته شد، انتخاب کنید. (1 نمره)

گیاه قهرو! بخاطر اینکه سعی داره از دست همه فرار کنه و اصلا دیده نشه این اسم رو انتخاب کردم. خیلی مناسبه!

2. یه روش برای سرگرم کردن گیاه مذکور پیشنهاد بدید. (3 نمره)

از اونجایی که این گیاه علاقه ی زیادی به فرار کردن داره، پس گرگم به هوا بهترین گزینه‌ی موجوده. به این صورت که اون گرگ میشه و دنبال شما میاد. البته ترجیحا نباید برّه بشه چون ممکنه خیلی سریع فرار کنه و دوباره نتونید بگیریدش.

3. به نظرتون چرا این گیاه علاقه داره فرار کنه؟ (2 نمره)

من خیلی فکر کردم که اگر من جای گیاه قهرو بودم چرا فرار میکردم؟ بالاخره به جواب رسیدم. ایشون قهره و چون دوست نداره چشمش به کسی بیفته فرار میکنه میره یه گوشه قایم میشه. اینطوری هیچکسی رو نمیبینه و خیلی راحت به هیچکس محل نمیذاره.
خیلی از این گیاه خوشم میاد!

4. توضیح بدید فکر می‌کنید چه اتفاقی برای لینی افتاده؟ (2 نمره)

لینی ما یه پیکسی کاملا باهوشه و قطعا با توجه به مطالعاتی که داشته، با اون گیاه های دندون دار آشنایی داشته. بخاطر همین قبل از اینکه خورده بشه فرار کرده. اما از اونجایی که سر پروفسور لی خیلی شلوغ بوده و لینی هم خیلی ریز بوده، ندیده که در لحظه آخر لینی فرار کرده. اما از اونجایی که اصلا به کلاس گیاهان علاقه ای نداشته، به بهونه اینکه خورده شده از کلاس فرار کرده.

5. تصورتون از شکل این گیاه چیه؟ نقاشی بکشید یا سعی کنید یه توضیح روشن و کامل بدین. اگر نقاشی می‌کشید می‌تونید یه توضیح مختصر هم بهش اضافه کنید. (2 نمره)

این گیاه به این شکله که دوتا ریشه شبیه پای انسان داره و شکلشون اینطوریه که انگار کفش ورزشی پوشیده! این مدل پا باعث میشه سریع تر فرار کنه.
سرش تخت و به جای مو تعداد برگ کوچولو بیرون زده. تمام بدنش هم قهوه ایه و دست نداره.
به این شکل!
نقاشیم هم اصلا بد نیست!

قهرم باهاتون پروفسور!


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۳۱ ۱۸:۲۶:۵۴

قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!


پاسخ به: کلاس طلسم‌های باستانی
پیام زده شده در: ۱۶:۳۵ جمعه ۳۱ مرداد ۱۳۹۹
#34
۱-برای احضار روح چه کسی رو انتخاب می کنید و چه نسبتی باهاتون داره؟ (۳نمره)

هیچ نسبتی! این آقایی که من می خواستم احضار کنم تنها آرایشگر محله ما بود که دوازده سال پیش فوت کرد. ما آقای فشن صداش می کردیم و من اصلا ازش خوشم نمیومد. البته باهاش قهر بودم چون یه بار موهامو کج کوتاه کرد.

۲-چرا این روح رو احضار کردید؟ از روحی که احضار کردید یه سوال بپرسید و جواب خلاقانه ش رو برام بنویسید.(۷نمره)


اینکه چرا من روح این آقا رو احضار کردم قصه ی درازی داره که می خوام تعریفش کنم.

ما توی جزیره‌ی مشنگ نشینی زندگی می کردیم که وسطش یه جنگل بود. توی این جزیره همه چیز عادی بود و فقط یه چیز غیر عادی بود. هر دوازده سال توی روز مشخص یه نفر ناپدید می‌شد و چند روز بعد جنازه‌ی همون شخص کنار ساحل پیدا می‌شد.
شایعه های زیادی درباره این قتل ها به وجود اومده بود. یکی میگفت کار یه روحه، یکی میگفت نه غوله!
همه توی اون روز در ها و پنجره‌های خونه هاشونو رو با هر چی در توانشون بود می بستن ولی همیشه این قتل ها اتفاق می‌افتاد.
تا اینکه دوازده سال پیش این آقای فشن ناپدید شد اما یک روز بعد با ظاهر ژولیده از بین درخت های جنگل وسط جزیره بیرون اومد ادعا کرد که اون قاتل یه غول بزرگ بوده و من از دستش فرار کردم.
یه پیرمرد خرافاتی توی جزیره وجود داشت که همون لحظه‌ی ورود آرایشگر، گفت روح این مرد توسط غول بزرگ تسخیر شده تا بیاد و بقیه رو از طریق این فرد بکشه. پس همون لحظه با تیرکمونی که داشت کشتش. تقریبا دوازده سال از اون زمان می گذره و چند روز دیگه همون روز قتله!

وقتی آقای فشن رو احضار کردم ازش پرسیدم اون چی بود؟ چطوری از دستش فرار کردی؟ چه شکلی بود و چرا بقیه رو می کشت؟ چطور خیلی راحت وارد خونه مردم می شد؟
ولی جواب عجیبی گرفتم. جوابش به این شکل بود:
- من وقتی دوازده سالم بود مامان و بابام هردوشون مردن. منم خیلی افسرده و تنها شده بودم. از طرفی دیگه درسم خیلی ضعیف بود و جز پیچ و تاب داد موهای مردم هیچ کاری بلد نبودم. همه به من میگفتن احمق و کودن. منم از همون سال ها تصمیم گرفتم هر دوازده سال یه نفرو بکشم تا بالاخره یه سال کسیو نکشم و بگم من از همه باهوش تر و قدرمند ترم که همه نقشه هام نقشه بر آب شد! ولی یه چیزی بود که هیچکس ازش خبر نداشت؛ اونم این بود که من جادوگر بودم! وارد شدن به خونه اون مشنگا برای من کاری نداشت!


قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۹:۰۶ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹
#35
سلام ارباب.
چند وقته که نقد نگرفتم ازتون؟
حالا یه پست دارم اگه میشه نقدش کنید.

دیگه واقعا حس می‌کنم رول نویسی یادم رفته. الان جملات این رولو که می‌خونم احساس می‌کنم نویسنده خیلی بسته بوده. نظر شما چیه؟


قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۸:۰۷ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹
#36
مرلین فکر می‌کرد در هوا معلق مانده است، اما بعد از چند ثانیه فهمید که معلق نیست و در واقع با شتاب در حال سقوط است.
- حال چه کنیم؟ توانایی لغو نفرین را که نداریم. باید توضیحی به... آخ!

مرلین با سر میان جمعیت مرگخواران افتاد.
- خیلی دردمون گرفت. پس حس درد اینگونه است.

- مرلین!

توجه مرلین تازه به تعداد زیادی مرگخوار جلب شد که داشتند با کنجکاوی او را نگاه میکردند.

- کسی ما را صدا کرد؟
- چرا یهو از آسمون افتادی؟

مرلین خیلی سریع دنبال راه حلی می‌گشت. نمی‌توانست به آنها درباره اخراجش چیزی بگوید وگرنه کل ابهت پیامبری اش یکباره از بین می‌رفت.

- مرلینی اخراج شدی؟
- خیر مرلینمون اخراج نمیشه. حتما با اعضای بارگاه قهر کرده. منم دیگه توجهی نمی‌کنم بهشون.
- خیر اشتباه کردید. ما درخواست کردیم مدتی قدرت های ما رو از ما بگیرن تا همچون مردم عادی زندگی کنیم و مشکلات مردم عادی را به بارگاه گزارش بدیم. همچنین به شما در مشکلتان یاری برسانیم.

مرگخواران هنوز هم با تعجب به مرلین زل زده بودند.
- مرلین خب چرا با ابرت خیلی آروم از بارگاه نیومدی پایین؟
- چون می‌خوایم مثل مردم عادی زندگی کنیم.
- مرلین پس اون لباسای پیامبریت کو؟
- گفتیم می‌خوایم مثل مردم عادی زندگی کنیم.
- مرلین...
- ای بابا. انگار واقعا از هکتور به عنوان لرد راضی هستید! هی ما رو خسته می‌کنین.

مرگخواران هنوز هم متعجب بودند اما واقعا مشکلات مهم‌تری برای رسیدگی داشتند.


قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۵:۵۰ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹
#37
سلام پروفسور وارنر!

سوال اول

بعد از کلی تحقیق و فکر کردن، بالاخره به نتیجه مورد نظر رسیدم.
شکل این لوگومبا، احساسات درونی هر فردی رو نسبت به خودش منعکس میکنه.
مثلا کسی که لوگومبا رو زشت دید، یعنی از خودش خوشش نمیاد. شاید چون به موفقیتایی که میخواسته نرسیده یا هر دلیل دیگه ای.
در طرف مقابل، کسی که خوشگل و طلایی دید لوگومبا رو، یعنی اعتماد به نفس بیش از حدی داره و احساس میکنه از بقیه خیلی بهتره.

سوال دوم

لوگومبای من به شکل موجود خاکستری رنگ و تقریبا گردی، با گوش ها و دست و پای آبی بود. هر چند که چشماشو بسته بود سعی میکرد اصلا به من نگاه نکنه. به این شکل!
البته منم دوست ندارم بهش نگاه کنم. فکر کرده کیه!

سوال سوم

همونطور که گفتم، لوگومبا احساس درونی هر کسی رو نسبت به خودش منتقل میکنه.
چیزی که خیلی واضحه، لوگومبای من دوست نداره به من نگاه کنه؛ دلیل خیلی واضحی تری داره، من حتی با خودمم قهرم!
اما اگر توجه کرده باشید، گوشاش و دست ها و پاهای این موجود برای من آبیه. خب این نشون میده که من یکم از اینکه قهرم ناراحتم. فقط یکم! اگر خیلی ناراحت بودم همش آبی میشد.


ولی خب دروغ میگه. من خیلی هم از قهرم راضیم. دوست ندارم هیچکسو ببینم. حتی شما پروفسور!



قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!


پاسخ به: پایگاه بسیج دانش‌آموزی هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۴۸ جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۹۹
#38
سلام.
خلاصه اولین ماموریت من به شرح زیر میباشد.

به نام روونا.
قهرم.
پایان.


آه! گفتی روونا! چقدر حسرت نگاه عاشقانه‌ی سالازار رو کشید! اما خوب سالازار به ساخره جماعت بی اعتنا بود.
+3


ویرایش شده توسط ماروولو گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۸ ۱۵:۴۷:۲۸

قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!


پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
پیام زده شده در: ۰:۳۴ جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۹۹
#39
- هی!
- هوی!
- من نگو هوی میزنمتا!

این گفتگوی کوتاه بین شخص ناشناسی در سایه ها و زاخاریاس اسمیت بود.
ناشناس جلوتر آمد. بالاخره چهره ی لیسا پدیدار شد.
- چطور تونستید بدون من دنبال بو بگردید؟ واقعا انگار دلتون میخواد باهاتون حرف نزنم.

در واقع هر سه نفر دوست داشتند لیسا با آنها حرف نزند و بگذارد بروند به کارشان برسند. اما قطعا عواقب جبران ناپذیری داشت.

- نمیشه!

به نظر میرسید زاخاریاس به خوبی با عواقب قهر آشنا نبود.

- نمیشه؟ یعنی چی که نمیشه؟ اصلا خوبه برم فلیچو صدا کنم بیاد؟ الان میرم. دارم میرما!

- واقعا چرا اون حرفو زدی؟

آگلانتاین و تام که میتوانستند ادامه ماجرا را تصور کنند، سری به نشانه تاسف تکان دادند.

- اصلا چه دلیل داره باهامون بیاد؟ باز هم ریون سالاری؟ همه ی افتحارات فقط به اسم ریون ثبت میشه. من این ظلمو قبول ندارم.
- ریون سالاری؟ همه افتخارات حقمونه. تازه همین الانم شما خودتون دو تا هافلپافی هستین و یدونه ریونکلاوی. منم باید بیام تعداد مساوی بشه. قبول میکنین یا قهر کنم؟

حرف لیسا با وجود غیرمنطقی بودنش، قانع کننده بود.
لیسا هم با تام، زاخاریاس و اگلانتاین برای یافتن منشا بو همراه شد.


قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!


پاسخ به: ستاد انتخاباتی بلاتریکس لسترنج
پیام زده شده در: ۱:۲۳ چهارشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۹
#40
من رفتم از تام جاگسن حمایت کنم، دیدم من که همیشه باهاش قهرم چه دلیلی داره حمایت کنم؟ قبل از رسیدن به ستاد دور زدم رفتم سمت ستاد حسن مصطفی.

وارد ستاد حسن مصطفی شدم دیدم کلی صدای خنده بلند شد. فکر کردم دارن به من میخندن، ناراحت شدم قهر کردم اومدم بیرون.

رفتم سمت ستاد زاخاریاس دیدم اعضای دولت قبلی همه جمع شدن برای دعوا، ترسیدم فرار کردم.

بعد راهمو کشیدم رفتم سمت ستاد مرلین که دیدم اصلا مرلینی در کار نیست. پرس و جو کردم، گفتن مرلین سالی یه بار با لباس عادی از اون بالا بالا ها میاد پایین. گفتم وزیری که دیده نشه به درد نمیخوره. بعد از کلی ابراز قهر اومدم بیرون.

خواستم وارد ستاد تراورز بشم، گفتن پوشش آسلامی نداری نمیشه وارد بشی.

دیدم سه تا ستاد مونده. پیوز، رودولف لسترنج و بلاتریکس لسترنج.
متوجه شدم اگر برم ستاد پیوز و رودولف لسترنج قطعا امنیت ندارم، پس یک راست اومدم ستاد بانو بلاتریکس.
جای خیلی مناسبیه. میتونم وقتایی که قهرم و نمیخوام کسی رو ببینم بیام اینجا.

من قهر و حمایت خودمو از بانو بلاتریکس اعلام میکنم!


قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.