هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹ جمعه ۲ شهریور ۱۳۹۷
#31
اوس، شونن شوجو!

قبل از شروع نمره‌دهی، من و کاتانا می خواستیم بگیم که چقدر از تدریس به شما، دیدنِ پیشرفتِ بسیارتون و خوندن تکالیفتون لذت بردیم. دِکی ماشتا*!
و اما...

هافلپاف

نیمفادورا تانکس: 19.25

اوس دورا سان! کاتانا باید بگه خیلی از خوندن رولت لذت برده و بهت می گه که حتی اگه موظف به نمره‌دهی و نقدش نبود هم با اشتیاق می خوندش!
معلومه که حسابی با شخصیت نیمفادورا آشنا هستی که تونستی یه شخصیت کاملا متضادش رو بسازی و به خواننده بقبولونی خهلتخالقیبی!

اما دورا سان، باید بگم که حس می کنم اون دقتی که لازمه ی خیلی خوب نوشتنه رونمی ذاری رو کارت! این خیلی خیلی کاتانا رو به خشم می آره! برای مثال:
نقل قول:
از چشمان درخشانش می توانست به راحتی فهمید


یه دور بخون این جمله رو. قناس نیست؟ دی: یا باید "می شد فهمید" می گفتی یا "می توانست بفهمد." واکاری ماسکا؟*

و این‌که:
نقل قول:
تحدید


"تحدید" کلمه ی خودساخته ای نیست شوجو اما این‌جا مسلما منظورت "تهدید" بوده، مگه نه؟

لازمه اینم بگم که بیشتر از نود درصد اوقات تو نوشتارِ ما، و بعد از نقطه نمی آد. چون و متصل کننده ی دوتا جمله اس و تو قبلش جمله رو با نقطه تموم کردی. پس یکیشون اضافه اس این‌جا:
نقل قول:
پشت چشمی نازک کردم. و با افاده


خسته نباشی نیمفا سان، برو برای امتحاناتت آماده شو!

سدریک دیگوری: 19.25

اوس، سدریک شونن! از دیدار دوباره‌ت مشعوفم. رولت عالی بود و به سوژه به اندازه ی کافی پرداخته شده بود و در عین حالی، قسمت اضافی هم نداشت. از جهت محتوا کاملا ازت راضی ام اما چندتا نکته ی ظاهری هست که کاتانا خدمتت عرض می کنه!
نقل قول:
ارزوهای، اتیش


با خوندن رولت متوجه شدم که یه جاهایی این – به اصطلاح – "کلاهِ آ- رو فراموش می کنی و یه جاهایی هم نه.
نقل قول:
_ سلام. اسم من سدریک دیگوریه، اسم تو چیه؟ ما میتونیم دوستای خوبی برای هم باشیم!


بعد از این دیالوگ، باید دوتا اینتر می زدی شونن!

راستش سدریک سان، بعضیا فکر می کنن من مبتلا به مرضِ نادرِ "اعتیاد به ویرگول" هستم!
خبر خوب داریم و خبر بد!
خبر خوب اینه که تو این بیماری رو نداری.
خبر بد هم... اینه که تو کلا با ویرگول صنمی نداری و پیشنهاد کاتانا اینه که باهاش بیشتر آشتی کنی!

در نهایت آخرین وصیتِ این سامورایی پیر اینه که "می" استمراری رو از فعل جدا کنی، باشد که سامورایی اعظم تورا حفظ کند.

به امید دیدار سر جلسه ی امتحان، سدریک دیگوری سان!

ماتیلدا استیونز: 19

اوس ماتیلدا شوجوی عزیزم. می دونی که ساحره ها و جادوگرا، باید تو سختی ها ستاره بشن. تو هم با وجود سخت بودن تکالیف، با شمشیر به دلِ سختی زدی. مفتخرم که بگم تو روحِ یه سامورایی رو داری!
بریم سر رولت، شوجو!

خب... این چیزی بود که من بهش می گم پست متفاوت! منم عاشق داستانای متفاوتم!
ایده ی روی ماه بودنِ بچه های هافل رو دوس داشتم. خیلی خوب بود. آفرین ماتیلدا شوجو.
و اما... یه نکته ای هست که کاتانا می خواد بدونی!
فعلات یه دست نبودن شوجو. یعنی یه جاهایی رو مضارع اخباری نوشته بودی مثل "می رود" و یه جاهایی ماضی مثل "رفت".
این چیزی بود که حواس من رو پرت کرد. برگشتم دوباره از بالا شروع کردم که ببینم من اشتباه کردم یا نه. این تمرکز خواننده رو می گیره و گیجش می کنه؛ برای همین خوب نیست.
نقل قول:
روی ماه: چیزیایی که داره ماتیلدا می بینه


بهتر بود این جمله رو بولد می کردی و... چیزیایی؟

نقل قول:
موازیه ما

اهم... "موازیِ ما" درسته شوجو!
خسته نباشی. اینم به خاطر پیشرفت زیادی که داشتی:

ریونکلاو

پنه لوپه کلیرواتر: 19

پنی چان! می بینم که خیلی خوب و غیر مستقیم، تفاوتِ بینِ دوتا پنلوپه رو نشون دادی، آفرین!
راستش این ‌بار پاراگراف‌بندی هات مثل همیشه نبود. انگار الکی اینتر زده بودی که صرفا زده باشی و یه جاهایی که به دوتا اینتر احتیاج داشت متن، این‌کار رو نکردی. رو ظاهر رولت تاثیر منفی گذاشته این قضیه، هرچند که محتواش خوب و مناسبه.
از نظر منِ خواننده، پنه لوپه ی دنیای موازی، یه دخترِ پولدار، با رابطه ی غیر صمیمی با والدینش بود. می شد بیشتر رو رابطه اش با پدرش مانور بدی شوجو! پدرش کی بود؟ چه کاری داشت که پنی رو از بقیه جدا می کرد؟ به شخصه دوست داشتم بدونم.

آمم... یه نکته ی مهمی که باید رعایت کنی تو نوشته هات، "مطابقت فعل با فاعل" ـه. مثلا نوشتی
نقل قول:
قرار بود امروز با آنها برای خوشگذرانی بیرون بروند.


این‌جا فاعل جمله پنه لوپه اس. ممکنه بگی من نوشتم دوستاش هم هستن اما حقیقت اینه که "فاعل مفرد+با" هنوزم مفرد محسوب می شه.
یعنی چی؟ یعنی اگه نوشته بودی "قرار بود امروز پنه لوپه "و" دوستانش برای خوشگذرانی برون بروند" جمله‌ات درست بود.

نقل قول:
با کوبیدن در پایان بخش بودنش شد.


واقعا این جمله تندیسِ بلورین می گیره پنی چان! دی: هرچند خیلی دست و پا شکسته منظور رو می رسونه اما واقعا ایراد داره. مثلا می شد بگی "با کوبیدن در، پخش بودنش به پایان رسید." هوم؟

خسته نباشی شوجو.

اسلیترین

سوراو کارتیک: 18

اوس، سوراو شونن! برام خیلی جالب بود که تو سوراو رو کلا واردِ یه جسمِ دیگه کردی و اینطوری دنیای موازی‌ت رو ساختی، آفرین بر تو!
رولت کوتاه بود، جای کار و توصیات بیشتر هم داشت اما کم بودنش به محتوا زیاد ضربه نزده بود. توصیه ام اینه که در آینده بیشتر و بیشتر خواننده رو درگیر داستان کنی و جزئیات بیشتری بهش بدی.

نقل قول:
با صدای کفتار ها کفتار های دوستش از خواب پرید


دقایق بسیاری رو بالای سر این جمله سپری کردم و با کاتانا فکرامونو ریختیم رو هم که "چی شد دقیقا؟" و بله... ادامه که دادیم، مشخص شد منظور چی بوده اما به نظرم بهتر بود کفتارها کفتارها رو توی گیومه ای چیزی بذاری. یا حتی بولدش کنی. یطوری که مشخص شه یه نفر داره فریاد می زنه و هشدار می ده که کفتارها اومدن. مثلا:" با فریادِ "کفتارها کفتارها"ی دوستش از خواب پرید.

نقل قول:
-هی سو اینا چرا بیدار نمیشن؟ -نمیدونم جان. وایسا این دیگه چیه؟


بین دیالوگ ها یه اینتر کافیه سوراو سان!


نقل قول:
لحظات از چشم سوراو گذشتند.


به نظرم این‌جا یه " مقابل" کم داره. مثلا:"لحظات از مقابل چشم سوراو گذشتند."
خسته نباشی شونن. امیدوارم این نقد بتونه بهت کمکی کنه.

گریفندور

رون ویزلی:19.75

اوس، رون شونن! خب... رونالد ویزلی، ما این‌جا یه رولِ طولانی داریم! رولی که توش زندگی رون رو کاملا تو یه دنیای دیگه به تصویر کشیدی. کامل بود. آدم می تونه با رون ویزلی دنیای موازیت هم ارتباط برقرار کنه. زندگی خودش رو داره، اهداف، آرمان ها و اولویت هاش رو می بینیم و من از این موضوع خوشم می آد. همیشه برای شخصیت پردازی اهمیت ویژه ای قائلم.

منتهی ایرادات تایپی زیاد داشتی. درست تایپ کردن تو رولای طولانی خیلی سخت تره و به هرحال ممکنه آدم یه جایی سوتی بده. بدیش اینه که خیلی به چشم می آد و تو ذوق می زنه.
مثل:
نقل قول:
خدایمم


از نمره‌ت مشخصه که حرف زیادی برای گفتن ندارم، شونن. خسته نباشی.

ریموس لوپین: 18

اوس بر تو ریموس شونن.
خب ریموس... توی پستت ریموسی که می شناسیم تصمیم گرفت شخصی بشه که نمی شناسیم. شاید واقعا تو یه دنیای موازی همچین اتفاقی براش می افتاد و همچین تصمیمی می گرفت.

منتهی یه مسئله ای وجود داره از نظر محتوایی. ریموس فقط یازده سالشه و یه بچه ی آموزش ندیده اس. باید بیشتر به این می پرداختی که چی شد مرگخوارا ریموس رو پذیرفتن و چطور تونست دووم بیاره بینشون. به واقع باید بگم ایده ‌ات خیلی گسترده اس و خیلی کمتر از چیزی که باید می شد، بهش پرداخته شده
نقل قول:
ریموس امشب میل عجیبی به کشتن داشت او همیشه هنگام تبدیل شد آن را حس میکرد اما اینبار این حس شدت یافته بود خود را محکم به میله های فلزی قفسش کوبید.


"ریموس امشب میل عجیبی به کشتن داشت. او همیشه هنگام تبدیل شدن آن را احساس می کرد اما این‌بار، این حس شدت یافته بود. خود را محکم به میله های فلزی قفسش کوبید."

از علائم نگارشی بیشتر استفاده کن، ریموس سان و حروف رو جاننداز. به یقین از رستگارانی!

بارناباس کاف: 19.25

اوس، بارنی سان! کاتانا از دیدنت خوشحاله.
شونن، با خوندن رولت، کاتانا - نه من - ابهت ساموراییش رو فراموش کرد و با صدای بلند خندید. الان هم به شدت عصبانیه از این بابت و ممکنه بیاد سراغت. آماده باش!

دنیای موازی قاطی پاتی و بامزه ای خلق کردی. اینکه خود بارناباس تو هر دنیا باشه و انتخاب کنه کجا باشه، ایده ی جدیدی بود.
می دونی نقطه ضعفش کجا بود؟
پایانش.
خیلی یهویی تموم شد و آدم رو در فازِ "وات؟"رها کرد. سعی کن وقتی این‌قدر ایده و طنز خوبی داری، رو تموم کردن رولات بیشتر کار کنی.

و یه نکته ای... جملاتت گاهی بیش از حد طولانی می شن. بهتره تقسیمشون کنی به جملات بیشتر و کوتاه تر.

هرماینی گرینجر: 20
توقع نقد هم داری لابد؟
رسما سرزمین عجایب خلق کردی، شوجو!
فقط یه نکته ای... جمله ب آخرت علامت سوال می خوسات نه علامت نه علامت تعجب.
همین، موفق باشی!

سلینا ساپورثی: 17.5

اوس، سلینا سان. افتخار دادین به کاتانا.
راستش سوژه تون به نظر بنده یکمی گنگ بود. یعنی مشخص نبود که اون اول بچه های گریف درچه موردی ایده می خواستن، داستان چطوری از سلینای این دنیا منتقل شد به اون یکی سلینا و دوباره برگشت.
تیکه ی آخرش به نظر می رسه که سلینای این دنیا از احوالاتِ اون یکی سلینا خبر داره اما... چطوری؟

جا داشت بیشتر ایده‌ات رو توضیح بدی شوجو!

و اینکه لحنت بین معمولی و ادبی درحال رفت و برگشت بود. بهتره لحنت رو هم یکدست کنی، باشد که سامورایی اعظم همراهت باشد.

گلرت گریندل والد:18

اوه گلرت. خوشحالم که می بینمت!
نکته ی زیادی نیست به جز این که باید بین دیالوگ ها یه اینتر بزنی نه دوتا.
داستان جالبی هم بود. هرچند کاش بیشتر از شخصیت ها استفاده می کردی و بیشتر از آلبوسه و مرلین می گفتی.

موفق باشی گلرت


The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: انـجــمـن اســـــلاگ
پیام زده شده در: ۱۹:۵۷ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۷
#32
اوس، هوریس کچو!

من و کاتانا اومدیم بازم دو برابر پذیرایی شیم.
اینم اومده. پس... سه برابر می شه؟

اوس مجددا!


اوس به خودت تات! دزت داره می‌ره بالاها! باید مراقب خودت باشی.

+4


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۳۱ ۱۷:۰۰:۱۷

The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۴۷ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۷
#33
لایتینا برای چند لحظه به پروازِ مغز ها و تلاششان برای خروج از پنجره خیره شد. مغزهایی که پرواز ناموفق داشتند، بعد از برخورد با دیوار، از هم باز شده و بر روی زمین می افتادند. ساحره با لبخندی شوم به دانش آموزان ریونکلاوی نگاه کرد. تک تک‌شان با نگاهی گنگ و مبهم به اطراف خیره شده بودند و لبحند های ابلهانه ای بر لب داشتند.
یعنی لایتینا می توانست از این شرایط به نفع خودش بهره ببرد؟

- سربازان؟
- بله قربان!

لبخندِ دخترک عمیق تر شد؛ تا حدی که کم مانده بود از صورتش بیرون بزند و کل خوابگاه را در بر بگیرد.

- شما از این لحظه، اعضای از جان گذشته جوخه ی بازرسی هستین!
- بله قربان!
- همین‌جا منتظر باشین تا برگردم.
- بله قربان!

لایتینا خیلی کار داشت. خیلی.
باید به تعداد اعضای گروهش مدال تهیه می کرد.

چند قدمی دور شد و بعد، دوباره درون تاالار پرید.
- یعنی الان هرچی من بگم همونه؟ تا پشتمو بکنم، برنمی گردین به حالت اول؟
- بله قربان!
- فقط همینو بلدین بگین؟
- بله قربان!
-


The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۷:۳۷ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
#34
داشت غرق می شد.

اقیانوسِ خاکستری رنگ و ساکنی اورا بلعیده بود. نه فقط جسمش را، بلکه روح و قلب و شجاعتش را جرعه جرعه می نوشید. انگشتان باریکش برای اولین بار دور قبضه ی کاتانا حلقه نشده بودند. موهایش دیگر به سیاهی بال های کلاغ نبودند؛ بلکه خاکستری و بی حالت بودند.

- اوس...

هیچکس صدایش را نمی شنید. هیچکس آن‌جا نبود.

- من این‌جام. کمکم کنین...
***


همه چیز از روزی شروع شد که خودش را در کتابخانه ی ممنوعه حبس کرد. طومار طومار اطرافش چیده بود و کتاب های قطورش مانندِ قلعه ای اورا از اطرافیانش جدا کرده بودند. باید بهتر می شد.
مجبور بود عالی باشد.

- فقط یه ذره بیشتر... باید از صد در صدِ توانت استفاده کنی! وگرنه چطوری می خوای به عنوان یه سامورایی، با شرافت زندگی کنی؟

دخترک سرش را روی کتاب مقابلش خم کرد. گیسوانش به سرعت فرو افتادند و صورت کوچکش را از نظرها مخفی کردند. خنده های شاد دیگران به گوشش خورد. می شنید که برای رفتن به هاگزمید چه شور و شوقی دارند.
- باید عالی باشم...

***


- می دونم که فقط شما می تونین کمکم کنین. از هیچکسِ دیگه ای نمی تونم کمک بخوام.

ضربان قلبش به شماره افتاده بود.

- نمی تونیم.

ضربان قلبش را... دیگر احساس نمی کرد.

سنگینی ای بدنِ پر پیچ و تابش را در برگرفت. دیگر تکان نمی خورد. داشت به تکه ای سنگ مبدل می شد.
تا آخرین رنگدانه های پوستش خاکستری شده بودند و حالا رنگ ها به چشم هایش هجوم آورده بودند؛ چشم های به رنگ قهوه اش.

چشمات آخرین سلاحین که داری. چشمات دریچه ی روحتن تاتسو، نگهشون دار.

مقاومت می کرد تا چه بشود؟ هنوز کارهایی داشت، هنوز آرزوهایی داشت، هنوز هم... قطره ای اشک در چشمانش جوشید اما فرو نریخت.

***


روزها بود که با کاسه ای ماچا* بر روی تشک قرمز رنگش مقابل پنجره ی اتاقش در خانه ی ریدل ننشسته بود.
روز ها بود که چشم هایش را بر پیتزا خوردن های مخفیانه ی پرنسس بسته بود و گزارشی نداده بود.
روزها بود که هیچکس را ندیده بود.
تاتسویا هرگز معاشرتی نبود. از جمعیت، کار گروهی و مسئولیت نفرت داشت اما...
با تمام این حرف ها... دلش برای همه چیز تنگ شده بود.
دخترک به تنهایی و حریم امنش عشق می ورزید، هیچ دوست نزدیکی نداشت و از هیچکس به جز استاد و اربابش حرفی نمی پذیرفت اما...
با تمام این حرف ها...

***


خواست چشمانش را ببندد تا تسلیمِ این جنونِ خاکستری رنگ شود؛ تا رها شود. دیگر چیزی نمانده بودو بعد... برای یک لحظه از گوشه ی چشم، دستی را دید که به سمتش دراز شده بود.

- دلمون نیومد کمکت نکنیم... بیا.

ناباوری در سکوت اقیانوس موج انداخت.
سرش زیر آب بود اما نفسِ عمیقی کشید. قهقهه ای مانند حباب از میان دلش جوشید و به گلویش رسید. خنده ی زنگ دارش که در فضا پیچید، رنگِ خاکستری را از موجِ موهای سیاهش پاک کرد. "دستش" را گرفت و بلند شد.

______________
*ماچا: چای سبز مخصوص ژاپنی


ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۲۲ ۱۷:۴۳:۳۷

The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸ شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۷
#35
گریفندور در مقابل ریونکلاو

سوژه: جاروی فرسوده


- ابهت ما را ببین و از سخن گفتن باز بمان، ای فرومایه! فرزند کرونوس و رئا، شکست دهنده ی خدای خدایان قدیم و پادشاه المپ مقابلت ایستاده. خدای آسمان ها و رعد و رق، بزرگ ترین و قدرتمندترین، اولین با نام او، زئوس بزرگ هستیم!

از هیبت غول آسا و رعب آور زئوس، آذرخش پراکنده می شد و ردای شاهانه اش بر روی شانه هایش افتاده بود.

- هرچقدرهم قدرتمند باشی، در مقابل من حقیری زئوس! من و چکشِ افسانه ایم، میولنیر، تو و ابهتت رو خرد می کنیم و با تختِ باشکوهت به اعماق تارتاروس می فرستیمت!

گیسوان ثور، مانند آبشاری از طلا، چشمان بی باکش را قاب گرفته بود و چکشی را که قدرتی بی مانند داشت، در یک دستش می چرخاند.

- قدرتِ یه قهرمان به زور و بازوش نیست، جوانک! به قدرتیه که درون قلبش داره و قلبِ تو یه پوسته ی پر از غرور و دروغه! مثل یه جوجه ی طلایی می گیرمت و باهات سوپ درست می کنم!
- با منی؟ به اودین می گم!
- احمق چی داری می گی؟ گند زدی تو کل کل!

زئوس با حرص از ثورِ گریانی که به پوسته ای پر و از دروغ و غرور تشبیه شده بود، فاصله گرفت و به بطری نوشیدنی های کف زمین لگد زد.
- یه بار خواستیم قبل از مسابقه کری بخونیم با روحیه وارد زمین بشیم که گیر این افتادیم!

صاعقه ای پرتاب کرد و فریاد زد:
- نوشیدنی هاشون هم که آشغاله! کاش وقت داشتم یه بشکه "نکتار" با خودم بیارم. لعنت بهت هرا که منو به این روز انداختی!

در همین لحظه مجسمه ی هرا که در گوشه ی رختکن به تماشا ایستاده بود، دستش را بلند کرد بر فرق سر شوهرِ آسمانی اش فرود آورد.

- آخ شرمنده هرا! داشتم می گفتم غصه ی دوری ات باعث شد فراموش کنم با خودم وسایل ضروری بیارم.

زئوس درحالی که این کلمات را بر زبان می آورد، آهسته از مجسمه ی همسرش فاصله گرفت و با انگشتان پیر و چروکیده اش، موهای ژل زده اش را مرتب کرد و دستی به ریش ها و ابروهایش کشید. در تیم مقابل دختر جوان و زیبایی دیده بود که اطلاعات خوبی از دنیای او داشت. شاید بعد از مسابقه اورا هم با خودش به المپوس می برد و به عنوان یک حوری نزد خودش نگه می داشت.

به محض خطور کردن این فکر به ذهنش، مجسمه ی هرا پایش را بالا برد و لگد محکمی به ساق پایش زد. زئوس فریادزنان قصد داشت از چادر خارج شود که با برادرش پوسایدن روبه رو شد.

- جایی می ری برادر؟ مسابقه الان شروع می شه!

به دنبال این حرف، صدای تماشاچیانی که با ورود تیم گریفندور به زمین تشویقشان می کردند، به گوششان رسید. خدای خدایان، ثورِ گریان، همسر خشمگین و حوری آینده اش را فراموش کرد و بر روی جارویش محکم نشست.

***

فلش بک به دقایقی قبل از شروع مسابقه

بهترین جاروهای کوچه ی دیاگون را از نظر گذراند و با خوشحالی دسته هایشان را لمس کرد. موهای لخت و بلندش را به دور انگشتانش پیچید و سعی کرد خودش را مشتاق نشان ندهد.

- اونی – سان*، من بهترین جاروی دیاگون رو نمی خوام، بهترین جاروی لندن رو نمی خوام، چیزی که دنبالشم بهترین جاروی دنیاس. مگه نه کاتانا؟

کاتانا سرش را به نشانه ی تاکید تکان داد. دخترک یک بار دیگر سرتاسر مغازه را زیر نظر گرفت و چشمانش را تنگ کرد تا قیمت ریز و بدخط روی تخته ی جارویی سیاه را بخواند. تک تکِ حرکات دختر سامورایی فریاد می زد: من ناشی ام! من یه تازه کارم! سرم کلاه بذارین!

و این ها از چشم پیرمرد مغازه دار دور نماند.

- دخترم، می خوام یه چیز خیلی با ارزش و قدرتمند رو بهت نشون بدم؛ اونقدر شگفت انگیز که جلوی دید عموم نمی ذاریمش. می خوای ببینیش؟

تاتسویا احمق نبود، حداقل نه خیلی خیلی. شاید یک مقدار. یک مقدار زیاد. در حقیقت همیشه مبنا را بر صداقتِ کامل طرف مقابلش می گذاشت، درست همانطور که یک سامورایی باید باشد.

- می تونم ببینمش قربان؟

پیرمرد درحالی که لبخندی پدرانه بر روی لب هایش نشانده بود، لنگان لنگان و با عصایش به سمت انباری مغازه حرکت کرد. تاتسویا لبخندی از سر شوق زد و گالیون های درون جیبش را دوباره و دوباره شمرد. دقایقی گذشت تا پیرمرد هن و هن کنان و با بسته ای در دستش نزد دخترک برگشت. ظاهر بسته به قدری شگفت انگیز بود که حتی محتاط ترین خریدار هارا هم گرفتار می کرد. چهره ی تاتسویا مانند همیشه بی حالت بود اما برقی که در چشمانش درخشید نشان می داد تصمیم قطعی اش را گرفته است.

- این یه مورد واقعا خاصه دخترم. نظرت چیه؟

سامورایی با یک حرکتِ کاتانا، جارو را از بسته بندی اش بیرون آورد و در دست گرفت. به رنگ قهوه ای روشن بود و...
- به نظر می رسه یکم رنگش رفته، نه؟
- تا حالا تو انبار بوده. یکم زیر نور بمونه، رنگ و روش وا می شه؟
- این پوشالای تهش... دارن می ریزن، نه؟
- نفرمایین خانوم! رشدشون سریعه فقط!

تاتسویا لب هایش را گزید و نفس عمیقی کشید. با این حساب، این بهترین جاروی دنیا بود!

- پس... همین رو می برم! چقدر می شه؟
- چهارصد گالیون.
- چــقـــدر؟

پیرمرد وحشتزده به شممشیرِ زیر گردنش نگاه کرد و جواب داد:
- برای شما دویست گالیون!

ساحره با رضایت، تمام محتویات جیبش را روی پیشخوان مغازه خالی کرد و پس از تعظیم کوتاهی به پیرمرد، از مغازه خارج شد. پیرمردی که پس از خروج تاتسویا از مغازه، عصایش را به هوا پرتاب کرده و درحال انجام قرِ پیروزی بود.

- جاروی قبلیمون تو مسابقه با هافلپاف کاملا داغون شد اما این یکی واقعا شاهکاره!

تاتسویا درحالی که به ساعت مچی بند چرمی ساده اش نگاه می کرد، این جملات را روبه کاتانا زمزمه کرد و بعد با وحشت از جا پرید.

- دیرمون شد برای بازی کاتا! آماده ی آپارات کردن باش!
- پاق؟
- پاق.


***

- تاتسی کجا بودی؟ سکته کردیم از نگرانی!

تاتسویا در پاسخ جاروی جدیدش را به سمت هرماینی گرفت.

- راستش رو بخوای نمی دونیم چی شده اما نفرات کم داریم. چیکار کنیم کاپیتان؟
- اوه، رون سان. اوس. مگه عضو ذخیره رو معرفی نکرده بودم؟

تاتسویا با لبخند شومی بر لب به سمت یخچال رختکن حرکت کرد.

- موجی سان! وقتشه!

موجودی بسیار محترم، بشاش، با عینک ریبنی بر صورت از یخچال بیرون پرید و حرف دخترک را اصلاح کرد:
- سوجی هستم، سوجی!

ولی سامورایی، بی توجه، بر روی جارویش نشسته و درحال خارج شدن از رختکن بود. خروج بازیکنان گریفندور از رختکن همانا و غریو تشویق تماشاگران هم همانا! گریفیون و گریفیات به سرعت دورزمین چرخیدند و برای دورا ویلیامز و بلاتریکس لسترنجی که در جایگاه داوران ایستاده بودند، دست تکان دادند؛ همه به جز سامورایی فلک زده که با تمام توان، تلاش مذبوحانه اش برای کنترل جاروی سرکش را پنهان می کرد و با دستپاچگی، استراتژی های تیم را بر سر هم‌تیمی هایش فریاد می زد.

در همین لحظه بازیکنان تیم ریونکلاو وارد زمین شدند و برگ های بید کتک‌زن با دیدن اساطیرِ قدرتمند، یونانی در ترکیب آن ها فرو ریخت؛ چنین ترکیبی آن هم در مقابل تیمی که یک مهاجم کاتانا به دست، یک پرتقال مدافع و یک هاگریدِ جستجوگر داشت.

به هرحال تیم گریفندور عنصر بسیار بسیار قدرتمندی داشت. نقطه ی قوت آن ها نه توانایی دروازه بان بود و نه کتابخوانی گرینجر و نه حتی توانایی بیلیون تسکینگ ِ برتی باتز.
نکته ی قوت آن ها اعتماد به نفس مرگبارشان بود.

- تسویه آ. جاروی عجیبی سوار شده اید.

مهاجم تیم ریونکلاو، لادیسلاو زاموژسلی، درحالی که از شمشیر سامورایی فاصله می گرفت این جمله را به زبان آورد.

- فوق العاده اس، نه ژاموزسیخبحیبنلی سان؟

جای شکرش باقی بود که لادیسلاو جمله ی تاتسویا را نشنید و درحال بردن توپ به سمتِ دروازه ی گریفندور بود، وگرنه غرورش می شکست و پودر می شد و شهرتش را از دست می داد و بی آبرو می شد و منکری نبود که نکند و با آن همه ذوق و قریحه زیر خاک می رفت، چون نمی خواست خودش را عوض کند و قوی تر و شجاع تر شود و لمن تقل.

به هرحال تاتسویا درشرایطی نبود که به سرنوشتِ شومِ لادیسلاو فکر کند، زیرا درحالی که شدیدا برای به ثمر رساندن گل تلاش می کرد، با جارویی که تمایل داشت از زمین خاج شود می جنگید. کم کم داشت به ذهنش خطور می کرد که نکند پیرمرد مهربان جارو فروش فریبش داده؟ اما نه. غیر ممکن بود. تلاش کرد این افکار منفی را از خودش دور کند و با قدرت به بازی برگردد.

سوجی درحالی که با برگ های ظریفش چماف سنگین را می چرخاند، بلاجر هارا به سمت مهاجمین ریونکلاو می فرستاد. با کمری کشیده و شانه هایی صاف بر روی جارو نشسته بود، گویی پاهایی قدرتمند و نامرئی را به دور چوب جارویش حلقه کرده است.

کوافل از میان انگشتانِ شما ایچیکاوا سقوط کرد و هرماینی مانند دابی ای آزاد ظاهر شد تا آن را به چنگ بیاورد. پاس‌کاری شگفت انگیزی مابین کتاب های ساحره و سرِ ادوارد دست قیچی، توپ را به دستِ کاپیتان تیم گریفندور رساند. تاتسویا این بار تردید نکرد و توپ را به سمت حلقه های تیم ریونکلاو پرتاب کرد.

لاتیشا رندل با قدرت از دروازه پاسداری می کرد اما کاتانای دختر سامورایی شوخی بردار نبود. اصلا.

- گل! ده امتیاز دیگه برای گریفندور!

تاتسویا لبخند شوقش را فروخورد و نگاهی با هرماینی رد و بدل کرد. شاید خیلی مغرور شده بود یا حتی حواسش پرت بود، به هرصورت کمی دیر متوجه داد و بیدادی شد که بالای سرش در جریان بود.

- این چه طرزِ بازیه پیرمرد؟ به خودت می گی مدافع؟ فکر می کنی خدای خدایانی؟ واقعا که خیلی تحفه ای. حالا منو نگاه کن که چطوری گل می زنم و وسایلت رو جمع کن که بعد از بازی ببرمت خانه ی سالمندان!

مخاطب این جملات خشمگین و متهم کننده از سوی ثور، کسی به جز زئوس بزرگوار نبود. حقیقتا زئوس خدای بسیار بزرگواری بود. او بر سر کسانی که کفرش را می گفتند، صاعقه نازل نمی کرد. او با شکیبایی به دعاهای مردمش گوش می داد و تا جایی که در توانش بود – و هرا اجازه می داد – آن هارا براورده می کرد. او حتی به سختی تلاش کرده بود تا خودش را به مسابقه ای که به نظرش ابلهانه بود برساند و با تمام توانش بازی کند؛ برای همین شنیدن حرف های ثور کمی ابرایش سخت بود. کمی زیاد. بیش از اندازه خیلی. زئوس تمام تلاشش را کرد تا آن اتفاق نیفتد اما آن اتفاق افتاد.

هوای صاف و آفتابی، ناگهان تیره و تار شد. سرمای منجمد کننده ای به زمین کوییدیچ هجوم آورد و بعد، صاعقه ای به سمت فرزند اودین پرتاب شد. ثور به سختی خودش را از مسیر صاعقه دور کرد. قسمتی از موهای پنه لوپه کلیر واتر آتش گرفت ولی تنها یک نفر نتوانست به موقع از مسیر صاعقه کنار برود.

یک نفر که به شدت درحال سر و کله زدن با جارویی چغر و بد بدن بود.
یک نفر که قبل از هرکاری هم تیمی هایش را با کمک کاتانا از خطر دور کرد.
یک نفر که با برخورد صاعقه با جارویش مانند سنگ بر کف زمین مسابقه سقوط کرد.
یک نفر که همان تاتسویا موتویاما بود.

بازی تقریبا برای همه متوقف شد، به جز روبیوس هاگرید و آندرومدا بلکی که سرسختانه بر سر تصاحب گوی بلورین می جنگیدند و از محل حادثه دور بودند.
اتفاقی که پس از آن افتاد، تا روزهای بعد در ویدیو چک، وی ای آر و قدح اندیشه بررسی شد. وریتا سیروم های بسیاری بر سر آن مصرف شد و شایعات زیادی درمورد آن ساخته شد اما نتیجه ی نهایی، همانی بود که بلاتریکس با چشم مسلح به دوربین دید.

هاگرید با سرعت زیاد از سمت راست و آندرومدا از سمت چپ پرواز می کردند و گوی بلورین در این میان دستپاچه شده بود. هاگرید هزمان حجم و جرم بیشتری داشت و درمقابل آندرومدا بسیار فرز و سریع بود. جستجوگر گریفندرو برای ایجاد رعب و وحست در رقیبش دهانش را باز کرد و با صدای بلند فریاد کشید، این حربه شاید جواب می داد اگر کاپیتان ریونکلاو با سرعت غیر قابل مهاری به دنبال گوی پرواز نمی کرد. به هرحال آندرومدا کمی ریزجثه بود و دهان هاگرید کمی بزرگ و... گوی و جستجوگر ریونکلا هردو در کثری از ثانیه ناپدید شدند.

بلاتریکس دهانش را باز کرد تا نتیجه را اعلام کند اما نمی توانست نتیجه ای که مشخص نیست را اعلام کند، پس دوباره دهانش را بست و با دقت بیشتری نگاه کرد. در همین لحظه دهان هاگرید دوباره گشوده شد و مشتی کوچک که گوی طلایی را می فشرد از آن خارج شد. مشتی که مسلما متعلق به آندرومدا بلک بود.

- جستجوگر ریونکلاو گوی طلایی رو گرفت! ریونکلاو برنده اس!

بازیکنان مغموم گریفندور درحالی که بالای سر کاپیتان آسیب دیدشان ایستاده بودند، به این کلمات دردآور توجهی نکردند.
ثور و زئوس درحالی که با نگرانی دست در گردن هم انداخته بودند و نقشه ی فرار از هاگوارتز را می کشیدند، موقتا دعوای کوچکشان را فراموش کرده بودند.

درهمین لحظه صدایی از پیکر درهم شکسته و ظریف دخترک به گوش رسید:
- جاروی خوبی بود. حیف... باید بیشتر باهاش تمرین می کردم، نه؟

هرماینی دست های کوچک سامورایی را در دست گرفت و گفت:
- به همین خیال باش که بذاریم دوباره کوییدیچ بازی کنی تاتسو.

همه ی شما می دانید که هرماینی همیشه به حرف هایش وفادار بود. برای همین آن ها تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کردند و دیگر هرگز سراغ بازی کوییدیچ نرفتند.


The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹ جمعه ۱۹ مرداد ۱۳۹۷
#36
جلسه چهارم فلسفه

- کلاس هم که تشکیل نشد.
- بهتر، بریم مهمونی شبونه ی هوریس؟

دو دانش آموز ناامید از آمدن استاد سامورایی از جا بلند شدند و به سمت در خروجی حرکت کردند. فقط مرلین می دانست که آیا آن دو بیش از حد بدشانس بودند یا استاد فلسفه زمان بندی افتضاحی داشت اما درهرصورت، در با سرعت وحشتناکی گشوده شد و آن دو را به دیوار چسباند.

- به شدت مریضم و حوصلتون رو ندارم، شونن شوجو!

دخترک در دستمال کاغذی فین کرد و ادامه داد:
- اما اومدم تدریس حیاتی این جلسه رو انجام بدم و برم.

تاتسویا دو دانش آموز بخت برگشته را با چوب دستی اش بلند کرد و به انتهای کلاس پرتاب کرد.

- منی که با این حالم اینجا وایسادم و گیر همچین ابلهایی - به دو دانش آموز کذائی اشاره کرد - افتادم، تو یه دنیای دیگه، تو اتاقم توی خانه ی ریدل، با یه فنجون چای سبز، نشستم پشت پنجره به تماشای بارون.

حالت رویایی دخترک، با پرسش هرماینی از بین رفت.

- منظورتون از یه دنیای دیگه چیه؟

تاتسویا لحظه ای در فکر فرو رفت و سپس جواب داد:
- هرماینی شوجو. درمورد دنیاهای موازی چیزی می دونی؟
- چیزای کمی می دونم.

تاتسویا دستی بر روی کاتانا کشید و گفت:
- جهان های موازی درواقع یعنی اینکه در کنار واقعیتی که الان وجود داره، واقعیت های دیگه ای هم در جریانه. برای مثال هرماینی گرینجری که از کتاب متنفره و فنریر گری بکی که گیاه خواره.

دانش آموزان خندیدند اما با دیدن برق کاتانا ساکت شدند.

خب عزیزانم، برای جلسه ی بعد ازتون می خوام که داستان یه روز زندگی تون تو یه دنیای موازی رو بنویسید.


The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۲:۲۱ جمعه ۱۹ مرداد ۱۳۹۷
#37
نمرات جلسه ی سوم فلسفه و حکمت


ریونکلا

لاتیشا رندل:۱۸

اوس لاتیشا شوجو. من و کاتانا خوشحالیم می بینیمت.
می دونی لاتیشا سان؟ هر رولی از شروع و پایان و محتوا تشکیل میشه. رول تو از نظر محتوا نمره ی کامل رو از من می گیره اما متاسفانه شروع و پایان منسجمی نداره.

شوجو، از علائم نگارشی به اندازه ی کافی استفاده نکردی. برای مثال ویرگول!
زمانی که جمله ی دو فعلی داری، اگه بینشون "که" یا ''و'' نداشت، بعد فعل اول باید ویرگول بذاری.

پنه لوپه کلیر واتر:۱۹
پنی چان چه خوب که بازم می بینمت!

چیز زیا دی برای نقد کردن نیست و از نمره ات هم مشخصه. سوژه ی خیلی خوب بود و خوب بهش پرداخته بودی. تنها چیزی که مانع گرفتن نمره ی کامل شد، یه سری سوتی نگارشی بود. مثل نخوندن فاعلت با فعلی که آورده باشی.

یه توصیه ای هم دارم برات! به عنوان یه نویسنده، باید سعی کنی بهترین حالت رو برای نوشتن یه جمله و بیان یه حالت پیدا کنی.

همین پنی چان، موفق باشی.

گریفندور

هرماینی گرینجر: ۲۰

خب... هرمی چان، مفتخرم بگم که رولت خیلی به اون مفهومی که مد نظر داشتم نزدیک بود و از خوندنش لذت بردم.

فقط یه موردی به چشمم خورد. یه جا نوشته بودی "او" و بعدش نوشته بودی "اون". فکر می کنم از دستت در رفته بود ولی سعی کن بیشتر دقت کنی.

هافلپاف

ماتیلدا استیونز:۱۸.۵

اوس ماتیلدا شوجوی عزیزم. خوش اومدی.

سوژه ات جالب بود. بعد از تموم شدنش برگشتم و دوباره خوندمش. ایده ی خوبی بود و طنزش رو دوست داشتم.

چیزی که باید بگم درمورد دیالوگ ها و نقل قولاته که یه جاهایی اصولش رو رعایت نکردی. اصولش چیه؟
گفت (یا فعلای مثل اون) + : + یه اینتر

خیلی واضح نگفته بودی که همون جکسون بودی. به واقع زیاد بهش نپرداخته بودی و جای توضیح بیشتر داشت.

منتظرم که ببینم این اصول رو رعایت می کنی، شوجو.

نیمفادورا تانکس:۱۸.۵

نیمفا شوجو، رولت از اون رولایی بود که آدم با حسرت بهشون نمره ی کامل نمیده. به واقع سوژه ی خوبی بود که جا داشت عالی باشه.

شوجو. بعد از تموم شدن دیالوگت و شروع دیالوگ بعدی، دو تا اینتر باید بزنی.
قبل از اختراع کردن (دی:) ترکیباتی مثل "رخنه کردن مو در سر" مطمئن شو که وجود دارن و اینطوری خواننده رو متعجب نکن!

پی نوشت: نمرات گروه ها توسط مدیریت محترم اضافه خواهند شد.
پی نوشت۲: برای نقد بیشتر جغد بفرستید.


ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۹ ۲۲:۲۵:۴۲
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۹ ۲۲:۲۶:۳۰

The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۵۳ دوشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۷
#38
تاتسویا VS سلوین

سنگ بی ارزش



دست آزادش را بالا برد تا قطرات درشت عرق را از روی پیشانی‌اش پاک کند. در دست دیگرش، کاتانا که همیشه شانه به شانه‌اش پیش می رفت، با خستگی خودش را بر روی زمین می کشید و ردی بر خاک خشکیده برجا می گذاشت. حتی نوری که خبر از نزدیک بودن مسافرخانه می داد، نمی توانست به سامورایی خسته انگیزه ی حرکت بدهد؛ چون می دانست پولی برای خرید حتی یک قطره آب هم ندارد.

مقابل در مسافرخانه ایستاد و عطر نان شیرینی تازه به نرمی به بینی اش رسید، از آن عبور کرد و در رگ هایش جاری شد. لحظه ای با حسرت به مردم نگریست و بعد به خاطر آورد برای چه کار مهمی به آن زمان و مکان آمده؛ مأموریتی مخفیانه برای خدمت به کسی که تنها استاد و اربابش بود. با بیرون دادن هوای درون سینه اش، گرسنگی، تنهایی و هر حسِ ناخوشایندی که درونش داشت را رها کرد و متمرکز شد.

بار دیگر قطراتِ آب به سرعت بر روی پیشانی‌اش جاری شدند. سرش را که بلند کرد، با آسمانِ گریان بهاری روبه رو شد. به سرعت اطرافش را در جستجوی پناهگاهی زیر و رو کرد و کمی دورتر از ساختمان اصلی مسافرخانه، سرپناهی کوچک به چشمش خورد که مسافران جاروهای خود را در آن جا "پارک" کرده بودند.

- فقط در حدی استراحت می کنم که بتونم ادامه بدم و قبل از رسیدن به هدفم، مریض و درمونده نشم.

در پناه سایبان بر روی زمین نشست و زانوهای خراشیده اش را در آغوش فشرد. نیم نگاهی به کاتانا انداخت. شمشیرش، همراه همیشگی اش که همیشه بیرون از غلاف در کنارش می جنگید، پوشیده از گرد و غبار بود و به تیز کردن احتیاج داشت. دستش را دراز کرد و اولین سنگی که به انگشتانش برخورد کرد را از روی زمین برداشت.

- متاسفم که زیاده خواه بودم، رفیق.

سنگ را برداشت و به آن نگریست. مانند جواهر می درخشید. با نهایت قدرتی که در انگشتان باریکش باقی مانده بود، به تیز کردن کاتانا پرداخت.

فیش فیش فیش!

باران بی امان می بارید و تاتسویا به فکرِ بازگشت به اتاقش در خانه ی ریدل افتاد. تنها جایی که می توانست پس از نوشیدن چای سبز و مدیتیشن، بر روی تشک مخصوصش دراز بکشد و پایکوبی قطرات باران را بر پشت پنجره ی اتاقش شاهد باشد.

فیش فیش فیش!

- البته تو زمان و مکان ما که الان بارون نمی باره!

چشمانش آهسته گرم شدند و گاردش را اندکی پایین آورد. فقط یک لحظه استراحت می کرد تا دوباره بتواند...

چشمانش را که گشود، باران شدیدتر از قبل می بارید و به پناهگاه نفوذ می کرد. احساس کرختی که ناشی از روزها جستجوی بدون استراحت بود، با ضربه ای از سوی ناخودآگاهش از بین رفت و دیدش به سرعت شفاف شد.
خطر در کمینش بود.

لحظه ای بعد صدای گام هایی دیوانه وار که گل و لای را به اطراف می پاشید و ناسزاهای جادوگرانی که رداهای نویشان را با دست جمع می کردند به گوشش رسید. به سرعت از جا برخاست، درحالی که کاتانا را در یک دست می فشرد و بدون هیچ دلیلی، "کاتانا تیزکن" را درون جیب یونیفرمش انداخت.

- پسش بده!

در یک لحظه سرش را عقب کشید و کنار پرید اما ناخن های بلندی گلویش را خراشیده بودند. بلافاصله چوب دستی اش را بیرون کشید و با زمزمه ی "لوموس" آن را به سمت مهاجم گرفت.

زنی که ممکن بود از اوایل دهه ی سوم تا اواسط دهه ی هشتم زندگی اش باشد. گیسوانی گوریده و به رنگِ طلایی خیلی روشنی که به سفیدی می زد. دهانش تنها یک خط صاف و باریک بود و بی روح ترین چهره ای را داشت که دختر سامورایی تا آن لحظه دیده بود.

البته به جز چشمانش.

چشمان سیاهی که می توانست تمام دنیا را در خود ببلعد. عمیق، خشمگین و خیلی خیلی دردمند.

- فقط ازت می خوام که پسش بدی! نمی دونی چقدر دنبالش می گشتم. نمی دونی چقدر سختی کشیدم...

بغض دردآلودی صدای زن را درهم شکست و شانه هایش لرزید. تاتسویا به چهره اش خیره شد. هیچ اشکی در چشمانش نبود. سیاهِ سیاه، خشکِ خشک.

- تو کی هستی؟ من چیزی از کسی نگرفتم که بخوام پسش بدم.

تاتسویا بیشتر از زن فاصله گرفت و از پناهگاه خارج شد. حالا باران بازیگوشانه موهای سیاهش را به بازی می گرفت و دخترک در یونیفرم کوتاهش به خود می لرزید. زن یک قدم به سمت او برداشت و دخترک کاتانایش را به سمت او گرفت.

- من مأموریت مهمی دارم که باید انجامش بدم. به خاطر خودتون می گم که از من دور بمونین. کاتانای من توی دنیا مهربون ترینه اما می تونم کارای خیلی بدی باهاش بکنم.
- مأموریتی که داری، مربوط به همون سنگِ خاصه؟

تاتسویا به خودش لرزید اما نه از سرما.

- نمی دونم کی هستی و چی تورو به اینجا کشونده اما اگه جای تو بودم، مزاحم یه سامورایی که قسم خورده تا آخرین قطره ی خونش رو در خدمت اربابش باشه، نمی شدم. من...
- اربابت اونیه که دستور داده "سنگِ زندگی مجدد" رو براش ببری؟


دیگر نمی توانست بی توجه از این زن دور شود. باید می فهمید که چطور به چنین اطلاعات سری ای دسترسی دارد و چه کسانی را در این اطلاعات شریک کرده است. باید می فهمید و بعد... از دست او خلاص می شد.

لبخندی زد، شانه هایش را بالا داد و با لحن مهربانی گفت:
- خب... اینجا نمی تونیم صحبت کنیم. بیا باهم یه جایی منتظر بمونیم تا این بارون بند بیاد و بعد، مفصل باهم گپ بزنیم. نظرت چیه؟

زن با اشاره سر رد کرد و جواب داد:
- همین الان می تونیم بریم به مسافرخونه و قضیه رو حل و فصل کنیم.

سپس کیسه ی کهنه ای را که به نظر می رسید پر از گالیون است، بالا گرفت.

***


پای سیبی را که شیره ی دلچسبی از آن می چکید، با سوء‌ظن بو کشید و کنار گذاشت. زن درحالی که به جیب سامورایی خیره شده بود، حرف هایش را شروع کرد:
- کار مرگ بود.

تاتسویا با دقت سر تا پای اورا زیر نظر گرفت. جهت نگاهش تغییری نکرده بود و تن صدایش ثابت مانده بود. بی حرکت بودن بودنش از عدم اضطرابش خبر می داد. یعنی راست می گفت؟

- مرگ از فریب خوردنش خشمگین بود. از اینکه نتونسته بود جونِ سه تا برادر رو بگیره عصبانی بود. برای همین اون سنگ رو بهش داد.

خب... لااقل به شدت مطمئن بود که حرف هایش حقیقت دارند. سامورایی جرعه ای از چای سبزش نوشید و سری تکان داد.

- کادموس، کادموس پورل... برادر دوم بود. می شناسیش؟

هجومِ افکار و خاطرات به مغزش، مانند پرواز صدها خفاش درون یک غار بود. جرعه ای از چای داغ در گلویش گیر کرد.

- باعث شد که خیلی خیلی درد بکشه، اونقدر که خودش رو خلاص کنه. برای همین دنبال اون سنگی ام که تو جیبته.
- در... درمورد چی حرف می زنی؟

صاحب آن چهره ی سنگی نمی توانست لبخند زده باشد اما تاتسویا حاضر بود قسم بخورد که سایه ای از یک لبخند بر روی لب هایش دیده است.

- من روش یه طلسم گذاشتم دختر جون. چند ماهه که در به در دنبالشم اما حتی خوابشم نمی دیدم که همچین جایی افتاده باشه. اول که دیدم برش داشتی، فکر کردم که شاید تو هم دنبالشی.
- دنبال چیزی که هستم اما مطمئن نیستم که پیداش کرده باشم.

زن به جلو خم شد و دست دخترک را در دستش گرفت.

- مطمئن باش دلت نمی خواد رو کسی که دوستش داری، ازش استفاده کنی؛ پس لطفا بذار من نابودش کنم.

سامورایی دستش را از دست رنگ پریده و زبر زن بیرون کشید. همیشه از تماس های جسمی بیزار بود.

- توفع نداری که من این داستان رو باور کنم؟ می دونم همچین افسانه ای وجود داره اما از کجا معلوم که تو نمی خوای با فریب دادن من، سنگ رو برای خودت برداری؟

تاتسویا یک دستش را به سمت زمان برگردانی که موقتا برای مأموریت به او داده شده بود، برد و کاتانا هم در دست دیگرش، آماده ی حمله به غریبه بود.

- چون من همون دختری ام که توسط این سنگ به زندگی برگشتم.

دنیای بیرون از مسافرخانه از حرکت ایستاد. باران بند آمده بود و آسمانِ هنگام غروب، مانند پالت رنگی پوشیده از لکه لکه ابرهای تیره بود اما هیچکدام از این ها توجه دخترک را جلب نکرد. او در دریایی سیاه و ملتمس از چشمان مخاطبش غرق شده بود.

- من همه چیزمو از دست دادم. برگشتن توسط سنگ زندگی مجدد، منو به یه کالبد بی روح و یه مرده ی متحرک کرد. از زمانی که کادموس مرد، فقط یه حس درون من به وجود اومد.

زن کف دست هایش را روی قلبش گذاشت؛ انگار با این کار می توانست قدرتی برای به پایان رساندن جمله اش بگیرد.

- این تمایل وحشتناک برای از بین بردن این سنگ... برای محافظت از هرکسی که ممکنه اینطوری مثل ما صدمه ببینه.

دختر سامورایی باهوش نبود. حتی زرنگ هم نبود و هر چیزی که در زندگی اش به دست آورده بود، مدیون تلاش بیش از حد و تجربیات سختش بود.
حالا همان حس و تجربه به او می گفتند که این زن دروغ نمی گوید.
که این سنگ تنها بدبختی به بار می آورد.
که نمی توانست خودش را راضی کند آن را به ارزشمندترین شخص زندگی اش بدهد.

- بعدش چه اتفاقی می افته؟ اگه سنگ نابود بشه، تو هم می میری؟

این بار اشک در چشمان زن حلقه زد و زمزمه کرد:
- تنها چیزیه که آرزوش رو دارم. فقط دلم می خواد بتونم دوباره با اون باشم.

تاتسویا سری تکان داد و از پشت میزِ چوبی مسافرخانه بلند شد. سنگ را که حالا به نظرش می رسید درخشش شیطانی دارد، کنار دستِ زن معشوقه ی افسانه ای بر روی میز گذاشت و درحالی که زمان برگردان را دوباره و برای زمان نامعلومی تنظیم می کرد، با خود گفت:

- یه راه جدید پیدا می کنم. یه راه بهتری که توش خبری از "مرده ی متحرک" و "کالبد بی‌روح" و تغییر شخصیت نباشه و تا اونموقع، بهتره که بدون موفقیت به خونه برنگردم!

شانه هایش را صاف کرد و چانه اش را موازی با زمین نگه داشت. کاتانا هم با عزم استواری مقابل شانه اش ایستاد و بعد، به زمانی دیگر رهسپار شدند.


The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: دفتر اساتيد
پیام زده شده در: ۲:۱۲ چهارشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۷
#39
دوست عزیز، مثل اینکه هنوز هم متوجه نشدین که چرا نمره کم شده ازتون؛ برای همین یه بار دیگه و خیلی ساده و بدون مقدمه توضیح می دم. لطفا خوب حواستون رو جمع کنین، چون بار سومی در کار نیست.

من موقع امتیازدهی و نقد رولتون چی گفته بودم؟ گفتم:
<<توی پستت دلایل کافی برای کشته شدن لویی نمی بینم.>>

شما اومدین و توی اعتراضتون یکسری دلایل گفتین...مسخره شدن دارین توسط لویی، نفرت و روانی بودن دارین. محض رضای خدا دارین! به من نگین که وقتی اعتراضتون رو می نوشتین، خودتون یادتون نبود که قاتل لویی دارین نیست بلکه فرانسیکه!

نه تنها نقد من هنوز وارده، بلکه کل پست اعتراضتون زیر سوال می ره چون قاتل لویی فرانسیکه. حالا فرانسیک کیه؟ یه اسم. یه شخصیت حاشیه ای و بدون هیچ پردازشی که وسط داستان انداخته شده، فقط برای این که لویی رو بکشه.

دارین، پست شما در حدود دو هزار و هفتصد کلمه بود. پستی با این طول، برای این که یه شخصیت کاملا ناآشنا رو مطرح کنین، براش شخصیت پردازی کنین و نهایتا بهش انگیزه ی قتل بدین، کافی و بلکه زیاده. با این‌همه، بیشتر حجم رول رو هدر دادین و هیچکدوم از کاراکترای رولتون شخصیت پردازی کامل و منطقی ای ندارن.

دارینِ داستان، سر یک دعوای مدرسه ایِ واقعا بی اهمیت، یه نفر رو می دزده و تصمیم می گیره بکشتش. حالا با تصور این که حرفایی مثل "اون روانیه" و "اون یه شیطانه" دلیل قانع کننده ای برای کار دارین محسوب بشن – که تو رول شما خوب نشون داده نشدن، پس نیستن – بازهم دارین بدون هیچ دلیل منطقی ای از کشتن لویی صرف نظر می کنه و یک دفعه متحول می شه. نهایتا هم یه کاراکترناشناس، باز هم بدون دلیل، لویی رو می کشه.

موفق باشی.


ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۰ ۲:۱۸:۵۱
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۰ ۲:۲۰:۰۰

The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: دفتر اساتيد
پیام زده شده در: ۱۹:۱۸ سه شنبه ۹ مرداد ۱۳۹۷
#40
سلام دارین عزیز.
امیدوارم حالت خوب باشه.

خب قبل از این‌که برم سر اعتراضت لازم می دونم یه چیزی رو برات روشن کنم. من این لحنِ توهین‌آمیز و به کار بردن کلماتی مثلِ "انتقاد هوایی" و جمله ای مثل "درضمن ، من که نمی تونم به جای لویی مثلا سدریک دیگوری رو بزارم. چون آخر داستان اون می میره. پس در این صورت دیگه نباید فعالیتی ازش ببینیم" رو می ذارم به حساب تازه وارد بودن و آشنایی کامل نداشتنت با فضای ایفای نقش.
اگه یه کاراکتر تو یه رول بمیره، هیچ مانعی برای فعال بودنش تو سایت وجود نداره.

حقیقتش رو بخوای، من و اساتید دیگه هیچ پول و اعتبار و جایزه ای نمی گیریم برای نمره‌دهی و نقدِ تکالیف و با هیچکسی پدرکشتگی نداریم که بخوایم رولش رو بدون دقت بخونیم و فقط و فقط یه هدف رو دنبال می کنیم؛ اونم پیشرفتِ تک تکِ تازه وارداس و هرکاری برای این‌که این پیشرفت حاصل بشه می کنیم.

منتی هم بر سر کسی نیست و خودمون قبول کردیم، چون دوست داشتیم اما اگه بیایم و با چنین جملات غیر منصفانه و قضاوتگرانه ای رو به رو بشیم... خب... همه ی تلاشم رو کردم که دلخور یا دلسرد نشم و بتونیم این مشکل رو باهم حل کنیم.


خب... حالا بریم سر سوالاتی که برات پیش اومده.

خب... اگه به نمره ات معترضی، باید بگم که اولا هر استاد و نقد کننده ای شیوه و سلیقه ی خودش رو داره. تا جایی بر طبق اصول نمره می ده و مقدار محدودتری هم برای سلیقه اش هست. من طبق این معیارها می تونم برات دلیل بیارم که چرا نمره ی 18 – که دومین نمره ی کلاسه و نمره ی خیلی خوبیه – گرفتی.

هر رول رو بر اساس دوتا مؤلفه نمره دهی می کنیم. ظاهر و محتوا.
همونطوری که تو نقدت به طور خلاصه گفتم، تقریبا توی رعایت علاِم نگارشی خوبی و نه "کاملا" که مستلزم گرفتن نمره ی بیسته و دقت خیلی بالایی می طلبه. تو این دقت رو نداشتی. مثلا:
"ببین کی رو گذاشتن معلم ما."

خب این جمله همونطوری که می بینی، یه جمله ی سوالیه و جمله ی سواالی با علامت سوال تموم میشه، نه نقطه! این فقط یه نمونه ی کوچیکه و اگه ایرادای بیشتری رو می خوای، می تونی برام جغد بفرستی تا بیشتر درموردشون صحبت کنیم.
پاراگراف بندی هات هم ایراد دارن، دارین. نمی تونی هرجا که خواستی اینتر بزنی و یه جاهایی نزنی.

زیاد به اینا نمی پردازم چون اگه طبق امتیاز کلی‌ت تصور کنیم یه نمره اینجا از دست دادی، همینقدر کافیه. هیچکس قرار نیست تو اولین فعالیت هاش بی نقص باشه و مدت زیادی طول می کشه که تو بتونی اونقدر با دقت بنویسی که این هارو رعایت کنی اما اگه اینجا گفته بشه و برطرف بشه، خیلی بهتره.

حالا بهتره بریم سر یه بخشِ مهمتر که همون محتواس!
بهم گفتی ایراد نیست که شخصیتایی که خواننده نمی شناسه رو وارد داستان کنیم. خب... مسئله دقیقا این نیست که ایین شخصیتا توی کتابا نبودن؛ مسئله اینجاست که تو چقدر توی شخصیت پردازیشون موفق بودی.
این تکلیف رو برای کلاس من و نقد من نوشتی، پس نظر منو می خوای. نظر من اینه که تو شحصیت پردازیشون زیاد موفق نبودی.
مثلا شخصیت لویی خیلی... ناگهانیه! شخصیت پردازیش ناقصه و هیچ تصوری نمیشه ازش داشت و نمیشه باهاش ارتباط برقرار کرد. همینطور دوستان دارین.
ار این که بگذریم، اصرار داشتی که قصد دارین برای کشتنِ لویی خیلی درست و منطقیه، چون "روانی"ـه. خب... هیچ توجیهی از این ساده تر نیست که بیای بگی طرف مشکل روانی داره و در عین حال، هیچکاری سخت تر از این نیست که یه شخصیت روانی رو باورپذیر جلوه بدی. و سوال پیش می آد که مجبوری باور پذیر جلوه اش بدی؟

آره مجبوری دارین.

شحصیتای روانیِ قَدَر تو اعماق وجودشون یه باور مستحکم دارن، آرمان دارن، چیزی دارن که باعث تفاوتشون می شه. چیزی که باعث می شه خواننده با خودش بگه: آره! این می تونه یه نفر رو فقط به خاطر یه سر به سر گذاشتنِ بچگونه بکشه!
یه نمونه ی بارز از این شخصیتای روانی خارق العاده مثال بخوام برات بزنم جوکره. نمی دونم چقدر باهاش آشنایی اما اگه قصد داری همین روال رو برای ایفای نقشت در نظر بگیری، پیشنهاد می کنم بیشتر بشناسیش، ازش الگو بگیری و ببینی چه چیزایی تبدیلش کرده به کاراکتری که با وجود روانی بودن، حتی یه نفر که دیدگاه یه آدم معمولی رو داره - مثل من - اینقدر باهاش ارتباط برقرار کرده.
مسئله اینجاست که خب... من به عنوان یه خواننده، عقاید همچون کاراکتری رو قبول ندارم اما عمق روانی بودنش، علاقه اش به کشتار و و درنهایت طز فکرش رو درک می کنم اما درمورد دارین، نه می تونم بپذیرمش و نه درکش کنم.
تو یه رولِ جدی با همچین فضای تلخی – که من مخالفشم چون اکثر خواننده هارو خسته می کنه – خیلی خیلی باید دقت کنی برای کشتنِ شخصیتا اونم با همچین روشی.

درمورد فضای تلخ گفتم... خب، مشخصا تو می خواستی یه رول جدی بنویسی که فضای تاریکی داشته باشه. رولت بیش از حدی که بخواد مخاطب رو راضی کنه تلخه و این تلخی واقعا به اون وجهه ی غیر قابل باورش اضافه کرده.

در نهایت
" اگه من به جای لویی یکی دیگه رو می ذاشتم و آخر داستان می کشتم داستان غیر قابل باور و مسخره می شد."
نمی دونم چی باعث شده که اینطوری فکر کنی. تو ایفای نقش، تو بسیاری از سوژه های موفق و جذاب – چه طنز و چه جدی – شخصیت های فعال زیادی کشته می شن و این اصلا دلیل نمیشه که از ایفای نقش حذف بشن.

خب دارین... امیدوارم سوالاتت ببرطرف شده باشن. من دوست دارم تازه واردا به نوبت جنبه های مختلف نویسندگی شون رو پرورش بدن و رشد و پیشرفت کنن. به هیچ عنوان دلم نمی خواد کسی ئلسرد بشه و نوشتن رو رها کنه اما اگه معتقدی که من با بی توجهی و غرض این نقد و نمره رو تحویلت دادم، ایراداتی که دلت می خواد بدونی رو بهت گفتم.
اگه نقد کامل تر لز این هم می خوای، می تونم تو پیام شخصی برات بفرستم.
موفق باشی.


The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.