هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۲۳:۳۲ دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۸
#31

سوژه جدید

صف عظیمی از جمعیت جلوی درب اصلی موزه جادو و تاریخ جادوگری هاگزمید جمع شده بودند، جادوگر و ساحره، پیر و جوان در صف ایستاه بودند و هریک اجناسی را همراه داشتند و کیسه ای برای گرفتن پول.
همه چیز به اعلامیه ی بزرگ روی درب برمی‌گشت.

فلش بک، یک ساعت قبل

حدودا یک ماهی میشد که لندن، شدیدا از لحاظ اقتصادی به هم ریخته بود؛ پول های زیادی غیب شده بود و فشارهایی از هر طرف به شهر وارد میشد.
وضعیت بازار جادوگران در هاگزمید هم، بهتر از این نبود.

-بیا اینور بازار! سی تا بادکنک با تلمبه فقط یه نات!
-نخیرم بیا اینور بازار! سی و سه تا نیمبوس دو هزار فقط دو نات!

از همین دو جمله و مقایسه قیمت و کالا میشد وضعیت بد اقتصادی را به خوبی متوجه شد. مردم حاضر بودند برای پول هرکاری بکنند؛ مقدارش مهم نبود. فقط پول میخواستند!

موزه جادو و تاریخ جادوگری، دفتر ریاست موزه

-بنظرت این طرح جمع آوری اجناس قیمتی و قدیمی جواب میده؟

مردی که ریش بزی داشت، با قاطعیت سرش را تکان داد.
-بله قربان، صد در صد! ما از مردم میخوایم اجناس قدیمی و قیمتی رو به موزه تحویل بدن و در عوض پول بگیرن. این کار تو این شرایط اقتصادی، شدیدا جواب میده!
-میدونی که خودمونم بودجمون اونقدری نیست...

مرد ریش بزی کاغذ لول شده ی درون دستش را باز کرد و روی میز گذاشت.
-نگران نباشید، قرار نیست پول زیادی برای هر جنس پرداخت کنید!

و لبخند شیطانی زد.

-اونوقت اسم این کار کلاهبرداری نیست؟
-نخیر! اسمش هوش اقتصادیه قربان!

چند دقیقه بعد، اعلامیه بزرگ قرمز رنگی سردر موزه قرار گرفته بود.

نقل قول:
اطلاعیه مهم: جادوگران و ساحره های محترم؛ بدین وسیله موزه تاریخ جادوگری هاگزمید، تصمیم به جمع آوری اقلام ارزشمند موجود در سطح شهر گرفته و در ازای آنها، به تحویل دهنده جنس مبلغی پرداخت میکند!


همه جادوگران و ساحره ها به محض دیدن اعلامیه، به خیال خودشان، راه کسب درامد را پیدا کردند و با اجناس قدیمی و قیمتی یا حتی جعلی و بی ارزش، برای قالب کردن به مسئولین، دم در موزه صف کشیدند!



ویرایش شده توسط كريس چمبرز در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۱۴ ۰:۰۱:۳۶

Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
پیام زده شده در: ۲۰:۲۵ یکشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۸
#32
سوژه: فرض کن که یه کاری کردی و الان توی اتاق بازجویی هستی و دارن ازت بازجویی می کنن!
.....................................

کریس روی صندلی چوبی نشسته بود و برخلاف رول های دیگر لامپی بالای سرش نمیچرخید.
-این چرا نمیچرخه؟خرابه؟
-دست نزن بهش،این الان تکونش نمیاد.

کریس با خودش فکر میکرد که از کی لامپ ها هم دارای حق انتخاب و این کارها شدند...
-همونطور که میدونی سولی ازت...
-درستش سو،فاصله لی هستش،لی فامیلیشه.
-حالا!سو لی ازت شکایت کرده!

کریس با بی تفاوتی دستش را زیر چانه اش زد.
-کار هر روزشه،همیشه میره پیش ارباب شکایت میکنه که کریس فلان کارو کرد و فلان...
-ایندفعه اومده وزارتخونه ازت شکایت کرده!دزدی کردی!

کریس از روی صندلی اش خیز برداشت.
-جدی؟اومده به وزارتخونه گفته به جای ارباب؟!یادم باشه به بانز بگم...
-همیشه همینقدر حرف میزنی؟

کریس حالا از روی صندلی بلند شده بود و داشت در سطح اتاق قدم رو میرفت.
-آیا سو فکرهای پلیدی در سر داره؟آیا سو وزارتخانه رو جایگزین خانه ریدل کرده؟آِیا سو میخواهد...
-بسه!چرا کلاهشو دزدیدی؟

کریس روی صندلی نشست.
-اممم...ندزدیدم،گفتم که مهمونی دعوت بودم...
-برای کدوم مهمونی کلاه ساحره ها رو سرت کردی؟

چند دقیقه سکوت برقرار شد.

-اممم...خب تم بود،تم مهمونی کلاه ساحره بود!مجبور بودم!

فلش بک،روز قبل

ساعت سه نصفه شب بود،کریس قدم زنان در راهروهای خانه ریدل قدم میزد،کسی هم بغلش نبود...چرا بود!بانز کنارش بود.
-بانز مطمئنی امشب تو اتاقش نیست؟
-اره،خودم دیدم بلا پرتش کرد تو اتاق تسترالا...

کریس در را باز کرد،خوشحال دوید تا کلاه ها را بردارد...اما کلاهی نبود!
-گاو صندوق!

همه کلاه های سو درون گاو صندوق بود،که یک وسیله مشنگی بود،بنابراین بانز در دفترش یادداشت کرد که سو به وسایل مشنگی علاقه نشان داده است.

-حالا چیکار کنیم؟
-هیچی،قرار بود کلاها رو از پنجره بندازیم بیرون،حالا گاو صندوقو میندازیم!بیا،یه ورد بلندش میکنه!
...
سه ساعت بعد
وقتی سو به اتاق رسید،کمدش را باز کرد تا کلاهش را در آن بگذارد،که ناگهان متوجه این نکته شد که چیزی کم است...
گاو صندوق کنار کمد نیست!
-گا...و...صن...

سو خودش را روی تخت انداخت و دست هایش را روی سرش گذاشت.
-اون تو...امانتی ارباب...
-سو گاوصندوق کلاهاتو برداشتیم و نابود کردیم!این به اون که مارو به ارباب لو دادی در!

سو پوکر فیس فقط به بانز و کریس نگاه کرد،اگر ارباب میفهمید سر سه تایشان برباد میرفت...


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۳:۵۷ شنبه ۴ خرداد ۱۳۹۸
#33
در اصل کریس با آن وضعیت باید سه ماه در بستر میخوابید تا بتواند دوباره حتی حرف بزند،اما به طور شگفت انگیزی فیلم هندی طور بلند شد و سعی کرد راه خروج را پیدا کند.
شاید اگر کریس تنها نبود زود راه خروج را پیدا میکرد،مشورت و همیاری همیشه جواب میدهد،اما کریس تنها بود،تنهای تنها...

-تنها نیستی،منم هستم!

کریس برگشت و با سوسک بالداری مواجه شد.
-الان خودتو آدم حساب کردی؟
-خب بالاخره منم هستم دیگه!باهم دیگه میتونیم راه خروجو پیدا کنیم!

کریس دستش را دور صورتش چرخاند تا سوسک را از خود دور کند.
-چخه!من با تنها حشره ای که حرف زدم لینیه،از اونموقع قسم خوردم دیگه به هیچ حشره ای اعتماد نکنم،برو!

سوسک عقب عقبی پرواز کرد و رفت.
-حیف شد،من راه خروجو میدونستم!

کریس برگشت و به سوسک نگاه کرد.
-میتونم بهت افتخار همراهی بدم.
...
...
...
-خب گفتی بعد از اینکه داداش باده که براش مزاحمت ایجاد کرده بودی از دست زامبی و پلیسا نجاتت داد و بالای کوه آتشفشان بردت چیشد؟
-اره،بعدش منو انداخت تو آتشفشان،البته باد خنگی بود،آتشفشانه غیر فعال بود،منم با سر خوردم زمین،ولی زنده موندم،بعدش یه سوسک اومد و بهم پیشنهاد داد که با هم راه خروجو...

مرد روپوش سفید با دست به دو مرد پشت سر کریس اشاره کرد،دو مرد دستان کریس را گرفتند و بلندش کردند،سپس کشان کشان او را به سمت در خروج بردند.

-نه!منو نبرید!من دیوونه نیستم !باور کنید اینا واقعیه!باد بیا بهشون بگو واقعیه!بااااااد!


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
پیام زده شده در: ۱۳:۲۷ شنبه ۴ خرداد ۱۳۹۸
#34
درحالی که مرگخواران به فکر فرو رفته بودند که چگونه لرد را بیدار نگه دارند،کریس خیلی خوشحال بود،امروز کارهای مفید زیادی انجام داده بود،نقطه ضعف محفلی ها را دراورده بود،آنها را بدون استفاده از جادو و حتی کلمه جادویی لطفا از خانه ریدل بیرون کرده بود و اگر منصفانه حساب کنیم او باعث شده بود لرد نتواند بخوابد.

-تازه لینی هم کشتی!این مهم ترین کاری بود که کردی!

گویا بانز موفق شده بود به افکار کریس نفوذ کند.

-بانز از فکر من برو بیرون!الان میخوام به چیزای دیگه فکر کنم که خصوصیه!

لرد کم کم میخواست دوباره بخوابد،این را از حالت چشمانش میشد فهمید.

-ارباب امشب قراره فیلم کله زخمی و جام آتشو بده!همون که شما دیگوری رو میکشید!ببینیم؟
-نه سول،ما علاقه ای به فیلم های مزخرف و تحریف شده ی کله زخمی نداریم.

کریس تلویزیون را روشن کرد و شبکه ویزاسپورت را انتخاب کرد.
-کوییدیچ ببینیم؟
-نه ریس،ما از کوییدیچ متنفریم!فقط میخوایم بخوابیم!

بلاتریکس تلویزیون را خاموش کرد،ممکن بود اشعه هایش برای لرد ضرر داشته باشد.
-ارباب دوئل بدون چوبدستی برگزار کنیم؟برای تنوع چیز جذابیه!
-نه نه نه!ما میخواهیم بخوابیم!کسی حرف بزند به خودمان قسم که به شکل فجیعی میکشیمش!
-ارباب میاید بیست سوالی بازی کنیم؟

لرد میخواست به وعده خود عمل کند و مرگخوار مذکور را به شکل فجیعی بکشد،لردی بود عمل کننده،اما متوجه شد مرگخوار مذکور لینی است که قبلا کشته شده،راه حل همین بود،لینی نمیمرد!


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۱:۲۵ جمعه ۳ خرداد ۱۳۹۸
#35
-باد ببین بخدا من کاری با خواهرت نداشتم،اون اشتباه قضاوت کرد!

باد اما گوشش به حرف کریس بدهکار نبود و او را درست بالای نوک کوه آتشفشان،سر و ته نگه داشته بود.
-من این چیزا حالیم نیست،یا نظرتو عوض میکنی،یا توی مواد مذابی!

کریس عصبانی شد،واقعا عصبانی شد،در طول زندگی اش انقدر در شرایط سخت قرار نگرفته بود.
-ببین باد زبون نفهم،دیگه اعصاب تو و خانواده روانیتو ندارم،بنداز،مواد مذابو انتخاب میکنم!

باد به انتخاب کریس احترام گذاشت،بادی بود محترم،پس کریس را ول کرد.
تمام شده بود،زندگی کریس اینجا به پایان میرسید،آنهمه زحمت که برای مرگخوار شدن کشیده بود برباد میرفت،کسی حتی جنازه اش را هم پیدا نمیکرد،سو اتاقش در خانه ریدلها را بالا میکشید و...

شتلللللللق!

...
...
کریس وقتی به هوش آمد،با صورت کف زمین صاف فرود آمده بود،استخوان هایش خرد شده بود و زخمی بود،ولی زنده بود.
باد یک اشتباه بزرگ کرده بود،آتشفشانی که انتخاب کرده بود غیرفعال بود.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
پیام زده شده در: ۲۰:۵۰ جمعه ۳ خرداد ۱۳۹۸
#36
-من میگم!من میگم!من میگم!من میگم!

کریس دستش را بلند کرد و این جمله را گفت و به شکل عجیبی صدایش خود به خود اکو گرفت.

-تو غلط میکنی!

اما بلاتریکس حتی با صدای اکودار کریس هم تحت تاثیر قرار نگرفت.
-هی هرچی میشه خودشو میندازه وسط،قرار شد وایسی پیش ارباب!

کریس که ضایع شده بود پیش بانز و ارباب برگشت.

-من میگم!

سو داوطلب شده بود،همه مرگخواران سرشان را به نشانه تایید تکان دادند،سو برای گفتن آن جمله هیچ مشکلی نداشت.

-چی میگی سول؟

سکوت در خانه ریدل برقرار شد،سو سرش را آرام آرام سمت لرد...

-تام در رو برای دشمنان با عشقت باز نمیک...
-اه!بذار دو دیقه سکوت غالب باشه صحنه دراماتیک شه ریشو!

بلی،سو سرش را آرام آرام به سمت لرد چرخاند.
-ارباب میخوایم بگیم که...بگیم که بدون چوبدستی بجنگیم،مثلا برای حمایت از ماگلا.

لرد چند دقیقه سکوت کرد،دامبلدور هم از بیرون سر و صدایی نکرد تا صحنه زیباتر شود.
-هرکس از یاران ما این جمله را به زبان آورد،حکم مرگ و سپس اخراج خودش را امضا کرده است!
-ارباب وقتی میمیریم چجوری بعدش اخراجمون میکنین؟

با ابرو انداختن بلاتریکس فنریر به سمت مرگخوار مذکور رفت و او را درون اتاقی برد،سپس تنها و بدون مرگخوار مذکور از اتاق بیرون آمد.مرگخواران شکست میخوردند،محفلی ها از جادو استفاده میکردند و لرد در خطر جانی قرار میگرفت،این پایان بازی بود.

-من میگم ای لشکریانم!

مورچه ی ملکه بالاخره داشت مفید واقع میشد.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۴:۳۹ جمعه ۳ خرداد ۱۳۹۸
#37
پلیس ها رسیده بودند و دستبند به دست به سمت کریس میامدند،اما باد نمیخواست کریس را نجات دهد.
-باد،پیس پیس!جان من،میبرنم زندانا!
-به درک!

کریس امیدوار شد.
-اع باد هنوز اینجایی؟میدونستم!

سپس دو دستش را به بالا دراز کرد.
-منو بگیر بریم!
-برای چی باید اینکارو کنم؟

کریس عصبانی شد.
-اه!تو چقد سوال میپرسی!خودت منو انداختی اینجا!
-من تو رو انداختم اینجا؟

دوگالیونی کریس افتاد،این باد آن باد نبود.
-تو اون باده نیستی؟
-نه،من داداششم،منو فرستاد ادبت کنم.

کریس آب دهانش رو قورت داد،پلیس ها به کریس رسیدند.
-دستا بال...دستاش بالاست،برین بگیرینش!

اما درست یک ثانیه قبل از اینکه مامور پلیس کریس را بگیرد،باد او را برداشت و دوباره در هوا معلق کرد.کریس که چند لحظه پیش التماس باد را میکرد که او را از دست پلیس نجات دهد،حالا التماس پلیس را میکرد که او را از دست باد نجات دهد.
-نمیخوام برم!اینا خانوادگی روانین!جناب سروان نذار منو ببره...
کلمات آخر صحبت های کریس با صوت پایین گفته شد زیرا باد او را درجهتی که میخواست میبرد و پلیس ها دیگر صدای او را نمیشنیدند.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
پیام زده شده در: ۱۴:۲۲ جمعه ۳ خرداد ۱۳۹۸
#38
-معلومه که محافظت میکنیم ارباب!

کریس این را میگوید و اشک از چشمانش جاری میشود.

-این سوسول بازیا چیست؟مگر اینجا محفله؟الان باید بگید نابودشون میکنیم ارباب،تو قوطی به درگاهتون تحویلشون میدیم ارباب!

مرگخواران از اینکه لرد غیرمستقیم ازشان تعریف کرده بود خوشحال شدند و سریع جوگیر شدند و با شعار ((هر مرگخوار،ده جسد))،آماده شدند که نقشه بکشند.

بلاتریکس همه مرگخواران را روی صندلی ها نشاند و با ماژیک روی تخته وایت برد چندین دایره کشید.
-ما از ترکیب 4،4،2استفاده میکنیم،همونطور که همتون میدونید من باید در نوک حمله قرار بگیرم و در کنار من فنریر قرار میگیره تا باعث ایجاد رعب و وحشت بشه،بانز به عنوان ارباب بان یا همون ارباب کیپر جلوی ارباب وایمیسته و هروردی که احیانا به سمت ارباب بره رو کنترل...
-ورد؟

با این سخن از رابستن،همه چشم ها به او خیره شد.
-ینی چه که ورد؟
-راب وردم نمیدونی چیه؟مسخره بازی درمیاری؟تو تاحالا ورد اجرا نکردی؟

هیچکس نفهمید منظور رابستن از ورد،این نبود که معنی آن چیست،بلکه منظورش چیز دیگری بود.
-بابا گفتن میکنم که مگه اون فالگیره...
-راب بذار نقشه رو بکشیم،حوصله خنگ بازیاتو ندارم!
-ینی چه که خنگ بازی؟گفتن میکنم که...

بلاتریکس عصبانی شد و مانند معلمان ماژیک را به سمت رابستن پرتاب کرد.
-برو بیرون راب!

رنگ صورت رابستن قرمز شد.
-بابا گفتن میکنم که ما نباید از ورد و جادو استفاده کردن کنیم!همینطور محفلی ها!وگرنه ارباب مردن میشه!
-زبون کریس لال!

اما کسی به دیالوگی که سو در جواب رابستن گفته بود توجه نکرد،مرگخواران برای حفظ جان لرد نه خودشان میتوانستند از جادو استفاده کنند،نه باید میگذاشتند محفلی ها اینکار را بکنند.

-این نقشه نیاز به یه تغییر اساسی داره.

بلاتریکس این را گفت و تخته را پاک کرد.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱:۵۲ جمعه ۳ خرداد ۱۳۹۸
#39
کریس مانده بود که باد کجا ولش کرده،در شهر ارواح؟در شهر ارواح؟یا در شهر ارواح؟کریس میخواست سه گزینه متفاوت روی میز بگذارد اما غیر از شهر ارواح چیزی به ذهنش نرسید.
-خب،سلام؟!

ناگهان همه مرده های روی زمین بلند شدند و به سوی کریس حمله ور شدند،دهن هایشان را باز و بسته میکردند و آماده خوردن کریس بودند...
کریس چشم هایش را بسته بود و به مرگ فکر میکرد،به باد که بر گردنش حق الناس گذاشته بود...
و ناگهان کریس به خاطر اورد جادوگر است و دروس اختصاصی وردهای جادویی و دفاع در برابر جادوی سیاه را پاس کرده است.
-آآواادااکدااوراا!

کریس فقط این ورد را پشت سر هم تکرار میکرد،تکرار و تکرار...

-کات!
-کات؟چرا؟سین کرد جواب نداد؟

کارگردان فرد بانمک را نادیده گرفت.
-تو کی هستی و اینجا چه غلطی میکنی؟
-من کریس چمبرز هستم پسر پیتر چمبرز و دارم از دست زامبی و دوزخی ها نجاتتون میدم!

کارگردان پوکرفیس به کریس خیره شد.
-چی میگی احمق؟ما سر فیلمبرداری سریال مردگان متحرکیم!
-هان؟!یعنی اینا ال...الکی بودن؟

کارگردان سرش را تکان داد،کریس کمی عذاب وجدان گرفت،حدودا بیست و هفت ماگل بیگناه را کشته بود،اما یادش افتاد که مرگخوار است و بعدا از این کار میتواند به عنوان یک افتخار یاد کند.
-خب دیگه ما رفت زحمت...
- چی چیو؟صبر کن زنگ بزنم پلیس!

کریس دستش را بالا برد و خطاب به هوا گفت:
-هی باد،بهت نیاز دارم،جدی میگم!


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
پیام زده شده در: ۱:۳۲ جمعه ۳ خرداد ۱۳۹۸
#40
در گوشه ای کریس نشسته بود و به فکر فرو رفته بود...

-هوی!به فکر فرو نرو پاشو بیا اینجا کمک کن!

بلاتریکس در مورد غذای لرد اصلا شوخی نداشت،کریس هم این را میدانست،پس بلند شد.

-چرا تو لکی ریس؟
-صدبار گفتم منو ریس صدا نکن سو!فقط ارباب میگن ریس!خوبه منم تو رو سول صدا کنم؟

سو بدون توجه به اینکه نباید جادویی کنند چوبدستی اش را بالا آورد.
-چی گفتی؟یادت رفت که گفتم هرکی جز ارباب به من اون اسمو بگه...
-چی؟مثلا چیکار میکنی؟
-کرو...

بلاتریکس دوید و چوبدستی سو را از دستش قاپید.
-ای زهرمارو ورد شکنجه!از صبح شما دوتا هی خواستید جادو کنید و جون اربابو به خطر بندازید!فقط شما دوتا!

کریس و سو سرهایشان را پایین انداختند.

-اصلا حالا که اینطوریه چوبدستیا رو تحویل بدید!

کریس با ناباوری به بلاتریکس خیره شد.
-بلا نه!
-برای ارباب!

کریس و سو چوبدستی هایشان را تحویل دادند،غذا کم کم داشت آماده میشد.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.