جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
صفحه اصلی خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
بالای صفحه
کاربران آنلاین
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
×

کاربران آنلاین

36 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
36
مهمانان
0
عضو
×

فن‌ فیکشن‌ها

ض2121212121
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand

Re: شبی از شبهای ریون کلاو
ارسال شده در: یکشنبه 7 آبان 1385 22:11
نمایش جزئیات
آفلاین
شرمنده از مدت رزرو دو روز گذشت! من اینو همون شب نوشتم! ولی اکانتم تموم شد نشد بفرستم! بعد از دو روز موفق به خرید اکانت شدم! شما ببخشید!
__________________________________

بعد از تموم شدن نامه، همه با اون احوال خرابشون، نگاه ناجوری به شتر مذکور می ندازن و شروع میکنن به نقشه کشیدن!
ققی : خب! چیکار کنیم اینو؟
چو : خیلی بو میده! ببریمش حموم!
شتر مذکور که به نظر میاد آنیتا بهش زبان هم یاد داده، با شنیدن این لغت از جا کنده میشه و بدو بدو به گوشه دیگه تالار پناه میبره!
کریچ : شتربازی در نیار! بیا میخوایم حمومت کنیم!
شتر : عـــــــــــــا! عـــــــــــا! (شما در نظر بگیرین صدای یه شتر این شکلیه)
راجر : بیا قربونت اون پوست گر گرفته ات برم که تراکم پشمش تو یه نقطه بالای هزاره، یه جا زیر ده!
شتر : عـــــــــــــا! عـــــــــــا!
الک : تکراری نشو همون بدو ورودت دیگه! بیا ببریمت حموم!
شتر : عــــــــــــــا! عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا!
راجر : مرض! اصلا پرتش کنیم تو استخر! خوبه؟
ادی : نچ نمیشه! استخرو باغچه کردیم! الان دیگه استخر نداریم!
راجر : مشکلی نیس! باغچه رو میکنیم تا به اب برسیم! سرافینا! تو هم یه نقاشی از آنیتا و یه نقاشی از شتر بکش، اینا رو با هم مقایسه کنیم و وجه شبه های بین اینا رو در بیاریم! بعد هرجایی با هم فرق داشتن، یه جوری این شتره رو تغییر میدیم اون شکلی بشه!

کریچ و ققی و ادی و راجر مشغول کندن باغچه میشن، حمید کوچولو میشینه یه گوشه خاک بازی میکنه و شعر هرکس و خاک بازی رو میخونه ()
حمید کوچولو : ادی...بگیرش! فِرار کرد!
و ادی واقعا روی یه کرم خاکی بدبخت که داشت واسه خودش میلولید میفته و اونو میگیره!
آوریل : این چقد شبیه میل میلوله؟

___________
انقد زمینو بکنین که به اب برسین! بعدش هم این شتر بدبختو بشورین! بعد تصمیم بگیرین چه بلای دیگه ای سر شتر بیارین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=small]جادوگران برای هم?


Re: گفتگو با ناظران *محفل ققنوس*
ارسال شده در: یکشنبه 7 آبان 1385 16:25
نمایش جزئیات
آفلاین
نام ماموریت :
گروهی خارجی

سرگروه :
آوریل

سایر اعضای گروه :
اسپراوت
ریموس لوپین
لوییس لاوگود (در ماموریت شرکت نکرد)

پست اول

پست آخر

توسط یکی از جاسوسان محفل به ما خبر رسید که عده ای خارجی وارد کشور شده اند که چوبهای جدیدی را دارا هستند. چوبهایی که با کمک آنها میتوان طلسمهای جدیدی ایجاد کرد. از آنجایی که لرد والده مورت به دنبال کسب آنها بود، از محفل نیز ما به عنوان گروه چهار نفره ای انتخاب شدیم تا اجازه ندهیم سیاهان با خارجیها وارد معامله شوند.
در اولین تلاش خود ناموفق بودیم زیرا یکی از اعضای گروه یعنی اسپراوت، تمام غذاهایی که برای خارجیها تهیه شده بود را میل کرده بود و درنتیجه ما چیزی نداشتیم که به آنها بدهیم.
مرگخواران که شامل مک بون پشمالو، ادی ماکای و آناکین مونتاگ بودند موفق شدند با آنها وارد معامله شوند، ولی در طی یک عمل زیرکانه که توسط ما انجام شد، اعتماد خارجیها نسبت به سیاهان سلب شد و ما دوباره وارد عمل شدیم.
خوشبختانه این بار تلاشهای ما نتیجه داد و ما موفق شدیم چوبها را بدست آوریم.
همان شب مرگخواران در طی یک نقشه خبیثانه تصمیم به دزدیدن چوبها که در مکان خارجیها بود شدند، که با جاسوسی اسپراوت و فهمیدن این نقشه، ما چوبها را عوض کردیم و آنها اشتباها چوبهایی را دزدیدند که طلسمها را از انتهای خود دفع میکرد.
و بدین ترتیب ما با موفقیت به محفل بازگشتیم!

(پی نوشت : هر پاراگراف، نشان دهنده یک پست این ماموریت است)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=small]جادوگران برای هم?


Re: <== ستاد مرکزی آسلام و منکرات جادو ==>
ارسال شده در: جمعه 5 آبان 1385 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین
آوریل بعد از دو هفته شروع کار، برای اولین بار وارد دفتر قدیمی منکرات میشه. در گوشه کنار دفتر، با وجود تمیزکاری دفتر و نظافت و غیر، هنوز اثاری از کاکنان سابق این دفتر به چشم میخوره...عکسی از حاجی و گراپ و برادران اسلام روی میز، عمامه برادر حمید روی جالباسی و یه عکس سه نفره از آوریل و حاجی و برادر حمید که به طرز تابلویی منتاژ شده و روی دیوار چسبوندنش!
آوریل جلو میره و پشت میزش میشینه، روزنامه های پیام امروز از دو هفته پیش تا امروز روی میز تلنبار شده، آوریل یکیشو برمیداره و تیترشو میخونه :
گزیده ای از خاطرات سوروس اسنیپ در مورد سفر آخرت...!

آوریل : خدایا! یعنی اون دنیا هم .........؟؟!!
آوریل زنگ میزنه به منشی : هرچه سریعتر ادی ماکای و پشمالو رو بفرست که بیان اینجا!
در عرض دو دقیقه شخصی همراه با یه قاب عکس وارد دفتر میشه.
آوریل : اسنیپ؟ شما اینجا چیکار میکنین؟!
اسنیپ : هیس بابا! پشمالو ام!
آوریل : مـــــــــــــــا! چرا خالی میبندی؟ برو اقا مزاحمت ایجاد نکن!
- : راست میگه آوی! این پشمالوئه!
آوریل : ادی؟ کوجایی؟
ادی : ایناهاشم! اینجام! تو این عکسه!
آوریل از شدت کف کردگی همونجا غش میکنه!!

- : آوی! آوی! بیدار شو!
آوریل : هان؟ چی میگه؟ شما چرا این شکلی شدین؟
اسنیپ : من که همه ملت دنبالم بودن! تغییر شکل دادم شدم پشمالو! الان دیگه کسی دنبالم نیس، دوباره شدم همون اسنیپ!
ادی : منم که رفتم دیگه، یه عکس فقط فرستادم که یاد و خاطره ام همیشه زنده باشه و این سیستما و یه وقت کمبود منو حس نکنین!
آوریل : عجب...عجب...مغز من توانایی هضم این همه اطلاعات عجیب رو نداره! ولی ولش! ماموریت دارین!
اسنیپ : هنووو شروع نشده ماموریت چی داریم؟
آوریل : این ماموریت! و روزنامه رو پرت میکنه تو دماغ اسنیپ!

***پنج دقیقه بعد***
ادی : عجب جای باحالیه ها! نمیشه منو بکشین؟
آوریل : نخیر!
اسنیپ : خب ما چیکار کنیم؟
آوریل : هماهنگ میکنم، میفرستمتون اون دنیا! گزارش روزانه میدین بهم برای یه هفته! بعد من تصمیم میگیرم که اونجا هم یه شعبه بزنیم یا نه!
ادی : ایول! بریم زودتر! بیا اسنیپ! بیا از همین پنجره بپریم پایین!
اوریل : الاغ جون! اینجوری بری که دیگه برنمیگردی!
ادی : مهم نیس...هست؟ جامون که راحته و ....
آوریل : خیلی هم مهمه! باید برگردین اینجا به من کمک کنین! من یه نفری نمیتونم! خودمم میام اونجا بهتون سر میزنم ...... ببینم کار اشتباه دارین انجام میدین.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آوریل در 1385/8/5 15:30:23
[size=small]جادوگران برای هم?


Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: جمعه 28 مهر 1385 17:53
نمایش جزئیات
آفلاین
اسپراوت : ولی به نظر شما چرا هنوز مرگخوارا از اینجا نرفتن؟ یعنی ممکنه نقشه دیگه ای داشته باشن؟
لوپین : نقشه؟! چه نقشه دیگه ای ممکنه داشته باشن؟
اسپراوت : نمیدونم! وی احساسی تو شیکمم به من میگه اونا میخوان یه کاری بکنن...
آوریل : مطمئنی علت اون احساس گرسنگی نیس؟
اسپراوت : آره! مطمئنم! میخواین برم یه سر و گوشی آب بدم؟
آوریل : آخه تو با این هیکلت از هزار کیلومتری قابل تشخیصی! چه جوری میخوای بری اونجا که اونا نبیننت؟
اسپراوت چوبشو در میاره و یه دونه میزنه تو سر خودش : با تغییر شکل!
در عرض چند ثانیه اسپراوت ناپدید شده و یه مورچه کوچولو جاشو پر میکنه!
لوپین : تو خوابمم اسپراوت رو انقدری نمیدیدم! برو عزیز جان! برو!
مورچه از در میره بیرون و از اون یکی در وارد مکان مرگخوارا میشه.

***مکان مرگخوارا***
آنی مونی و ادی و مک بون کنار هم نشستن و در حال کشیدن یه نقشه خبیثانه ان، اسپراوت با احتیاط به سمت یه تیکه نون میره و همونطوری که اونو میخوره، به حرفای مرگخوارا هم گوش میده.
آنی مونی : من جرات ندارم بدون اون چوبا پیش ارباب برگردم! مطمئنا ما رو میکشه!
ادی دست از جوراب شستن بر میداره : پس میگی چیکار کنیم؟
آنی مونی : باید اون چوبا رو بدزدیم! باید یه جوری وارد مکان خارجیا بشیم و اون چوبا رو بدزدیم!
ادی : خب چه جوری؟
آنی مونی : مک بون!
مک دست از بازی کردن با پشماش برمیداره : هان؟ نمنه؟
آنی مونی : تو باید از زیر در وارد اونجا بشی و چوبا رو با خودت بیاری بیرون!
مک : مـــــــــا! عمرا! مگه خر مغزمو گاز گرفته؟
آنی مونی : چرا نمیفهمی! این تنها راهه! اگه بدون چوبا پیش ارباب برگردیم کارمون ساخته اس!
مک : آخه....من....یعنی.....نمیشه ادی بره؟
آنی مونی : نخیر! ادی از زیر در رد نمیشه ولی تو رد میشی! بدو برو! حرف هم نباشه!
مک : خیلی نامردی! باشه! بذار این مورچهه رو بخورم بعد برم! چقدم چاق و چله اس...
اسپراوت با شنیدن این حرف، پا به فرار میذاره و از زیر در وارد مکان خودشون میشه و دوباره تغییر شکل میده.
آوریل : خب چی شد؟
اسپراوت : مک بون....مک بون میخواد از زیر در وارد اونجا بشه و چوبا رو بدزده!
آوریل : هیوومک....لوپین! سریع اونجا ظاهر شو و بهشون بگو که زیر درو ببندن! با هرچیزی...
لوپین : من نقشه بهتری دارم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آوریل در 1385/7/28 17:56:10
[size=small]جادوگران برای هم?


Re: کتاب 6 با ترجمه ویدا اسلامیه رو بخریم یا نه؟
ارسال شده در: چهارشنبه 26 مهر 1385 18:58
نمایش جزئیات
آفلاین
هیوومک!

ایول عمو جیمز! خوب شد این نکته رو گفتی، در جریان این تاپیک نبودم و نمیدونستم واسه پارسال بوده! از این نکات نظارتی گذشته این تاپیک بازم به ما بگو خوشحالمون کن!


تاپیک قفل میشود، احتمالا هنگام انتشار کتاب هفتم در ایران دوباره باز خواهد شد!

با تشکر، ناظر انجمن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=small]جادوگران برای هم?


Re: تالار عمومی ریونکلاو (ایفای نقش)
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 مهر 1385 21:16
نمایش جزئیات
آفلاین
و رفت و در رو ترق پشت سرش بست!
پنی :
...
و رفت و در رو ترق پشت سرش بست!
پنی :
...
وینکی : من الان دارم میرم درو پست سرم ببندما
و رفت و در رو ترق پشت سرش بست!
پنی :
...
وینکی برمیگرده میاد تو، مستقیم میره طرف کارگردان و یکی میخوابونه تو گوشش که مردی کف میکنه!
کارگردان : چرا میزنی؟!
وینکی : مگه نگفتی بعد از اینکه پنی میترکونه، کریچ یکی میزنه تو گوش پنی و میاد دنبال من؟ ها؟
کارگردان : خب؟
وینکی یکی دیگه از اونور میخوابونه تو گوش کارگردان : مرض خب! این جن بوداده که هیچ غلطی نکرد! من چند بار برم بیام؟!
کارگردان : این بار هم برو! اگه دلش باهات باشه که پشت سرت میاد! اگرم نباشه که باید بذاری بره دیگه...
وینکی یه لحظه منطقی فکر میکنه و به یه نتیجه مخرب میرسه که کارگردان داره راست میگه، ولی با مشورت با چند دوست غیرمنطقی میفهمه که بوق تو اون منطق! و عمرا نباید بذاره کریچ از دستش بپره و اونوقت بچه اش میشه بچه طلاق و در آینده این بچه عقده ای میشه و بچه ای که عقده ای بشه معتاد میشه، عملی میشه، دیوانه میشه، چیز که خیلی جیزه و نباید اسمش اورده بشه میشه، آخرشم قاتل میشه و وقتی که گیر پلیس میفته خودکشی میکنه! و اونوقت کیه که بیاد دست اونو تو پیری بگیره و اونم چار چنگولی میفته گوشه یه خونه و آخرشم تو اوج تنهایی و بی کسی میفته میمیره!
وینکی
رزی که به دلایلی به وجودش نیازمندیم یهو ظاهر میشه : گریه نکن! چیزی که زیاده جنه! بیا اصلا! تو عالم رفاقت این بادی واسه تو!
وینکی میره تو حرف رزی، زمانی رو میبینه که بادراد داره وینچرو میزنه و از خونه بیرون میکنه و راهش نمیده و میگه این بچه من نیس! من اینو نمیخوام! و وینچر آواره کوچه و خیابون میشه و کارتن خواب میشه و عملی و گردی و هزار کوفت و زهر مار دیگه میشه و آخرش تو اوج توهم از برج سیصد طبقه خودشو پرت میکنه پایین!
وینکی :
کریچر : خب مک بون! عجب پنج پایی هستیا! تو میدونی اصلا عشق یعنی چی؟ تو میدونی عشق رو مینویسن با کدوم «ش» ؟ ده غلط کردی با این سوژه ات! خب من پنی رو بگیرم پس وینکی چیکار کنه؟ هان؟ تو میخوای بچمون بچه طلاق بشه؟ آره؟
و تو رویای وینکی شریک میشه و آخرش وینچر رو در حال خودکشی میبینه!
کریچر : نـــــــه! من نمیخوام باعث خودکشی بچه ام بشم! وینکــــــــــــــــــــــــی!
وینکی :
پنی نگاه ناامیدش رو میندازه تو دوربین و از همون بالا میپره پایین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=small]جادوگران برای هم?


Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: شنبه 22 مهر 1385 21:45
نمایش جزئیات
آفلاین
ماموریت محفل، لطفا اعضای گروه من ادامه بدن!
________________________________________
آوریل به آرامی در حال پایین رفتن از پله ها بود، به نظر میرسید در حال فکر کردنه چون دستشو لای موهاش برده بود و به شدت سرشو میخاروند و البته خبری از جزئیات در دسترس نیس که آیا آوریل شپش داره و این قضیه تفکر فقط سرپوشیه برای پوشاندن شپشها یا خیر، به هرحال در اوج تفکر بود که صدایی فریاد زد : شام حاضره!
- آخ جووون! غذا!!
آوریل به دنبال جهت صدا گشت و ناگهان چیزی دید مثل کمباین در ابعاد بزرگتر که با دهنی کف آلود از پله ها قل میخوردو پایین میومد!
آوریل : نـــــه! گوپس! آخ!
مدل شبیه سازی کمباین آوریل رو وسط راه پله ها کتلت میکنه و به سمت غذاخوری قل میخوره و با اشتها شروع به خوردن میکنه!
آوریل : آی کمرم...تو روحت!! اسپراوت تو کی میخوای آدم شی؟
اسپراوت : شرمنده آوریل جان! میدونی که من موقع غذا از خود بیخود میشم! دست خودم نیس!
چند دقیقه بعد همه افراد محفل پشت میز نشستن و دارن از تناول غذا لذت میبرن، دامبل صداشو صاف میکنه تا ملت یه توجهی بکنن!
دامبل : اهم اهم!
ملت : مرض! پیر خرفت!
دامبل قرمز میشه : بعله....از جاسوس ویجه (ویژه) ما برای من یه خبری اومده، گویا تعدادی خارجی وارد کشور شدن که یه سری چوب دستی با افسونهای تازه دارن و سیاها در نظر دادن اونا رو به سمت خودشون بکشن...
مریدانوس : خب که چه؟
دامبل سینه شو جلو میده و محکم میگه : ما نباید اجازه بدیم اونا به سمت سیاهی برن! معلوم نیس اون چوبها چه افسونایی رو دارا هستن! ما باید جلوشونو بگیریم...
جسیکا : خب ما باید چیکار کنیم؟
دامبل : یه تیم سه نفره تشکیل میدین! اینطور که من فهمیدم اونا سه تا هستن! تحقیقات جاسوسمون نشون میده اونا علاقه شدیدی به غذا دارن پس بهتره اسپراوت یکی از اعضای گروه باشه! شیکموها با شیکموها بهتر کنار میان و حرف همو میفهمن......آوریل به عنوان کسی که همش از این کشور به اون کشور میره میتونه رابطه اجتماعی خوبی با غریبه ها داشته باشه، پس اونم هست! به نظر میرسیه یکیشون گرگ نماست، لوپین تو هم باهاشون میری!
لوپین : فکر کنم وجود یه فرد تازه نفس هم بد نیس...به هرحال لازمه یکی دائم مراقب مرگخوارا هم باشه....
دامبل : درسته! لوییس! تو هم باهاشون میری! به دلایل زز بودن و فمنیست بازیو سایر موارد غیر مربوطه، آوریل رهبر اصلیتونه! تو ماموریت قبلی هم خوب عمل کرده بود....حالا هرچی سریعتر وسایلتون رو جمع کنین و برین!
آوریل : ولی کجا باید بریم؟ نمیدونین از کدوم قسمت وارد شدن؟
دامبل : ای بیناموس! با اون جمله های مورد دارت! چرا! از شمال وارد کشور شدن! دقت کن! کشور! گفتن این کلمه تو اون جمله ات خیلی مهم بود که تو نگفتی! زودتر برین دیگه! مرگخوارا دو ساعت پیش راه افتادن....
اسپراوت : غذا چی؟ غذا! من بدون غذا نمیتونم یه ساعت هم دوووم بیارم!
دامبل : خیکی نکبت! چون اونا علاقه زیادی به غذا دارن من خودم واستون بهترین غذاها رو با پیکهای مخصوص میفرستم، فقط حواستون باشه همشو نخورین و بهترین موارد رو برای اونا کنار بذارین! برای دوستی با اونا باید از راه شیکم وارد شیم! واضحه؟
گروه :
دامبل : خوبه! تو پنج دقیقه دیگه جلوی در میبینمتون برای بدرقه!
آوریل و لوپین و لوویس از سر جاشون بلند میشن ولی اسپروات با کله میره تو ظرف غذاش تا هرچی میتونه ذخیره کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آوریل در 1385/7/22 21:54:27
ویرایش شده توسط آوریل در 1385/7/22 21:59:04
[size=small]جادوگران برای هم?


Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: جمعه 21 مهر 1385 22:09
نمایش جزئیات
آفلاین
پشت صحنه هایی از فیلمهای برتر اسکار

لینک فیلمها


یخ در بهشت

سکانس اول-برداشت اول
ققی و سرژ در یک صبح بهاری در حال قدم زدن در پارک هستند
ققی : این بوی چیه؟
سرژ یه خورده دماغش رو بالا میکشه : فکر کنم بوی یخ در....
- : ایست! از جاتون تکون نخورین!
ققی و سرژ برمیگردن به سمت صدا، صد نفر نیروی پلیس میمون وار از درختی به درخت دیگه میپرن و اونا رو محاصره میکنن!
سرژ : ببخشید؟
- : شما به جرم اعتیاد بازداشت هستید!
یکی از پلیسا جلو میاد و کلاه کابوییشو یه خورده میده بالا، سرژ از ترس تعظیمی میکنه که دماغش میخوره به زمین و البته به هرحال اونجا پارک بوده و ملت توش حیوون هم میاوردن و بعله، دماغش فرو میره توی یه کپه قهوه ای رنگ!
مامور پلیس : شما به علت مشکوک بودن به داشتن اعتیاد به مواد مخدر بازداشت هستید! قیافتون هم خیلی تابلوئه! باید با ما بیاین!
ققی : بابا این فیلمه! نیگا کن! اون دوربینه آقا!
مامور : واقعا دوربینه؟
ققی : آره بابا! اونم کارگردانه! فاطی فاطی! بگو که کارگردانی!
فاطی پاتر : من کارگردانم آقا! داریم فیلم میسازیم....خب دوباره از اول میگیریم...
سرژ از حالت تعظیم خارج میشه : چه بوی بدی میاد....
فاطی : برو دماغتو تمیز کن سرژ!

سکانس سوم-برداشت دوم-داخل بانک:
سرژ چوبدستیشو در میاره تا بگه هیشکی از جاش تکون نخوره، ولی به دلیل شدت عمل شلوارش میفته پایین و یه شرت سفید خال خال قرمز نمایان میشه! سرژ در عرض سیم ثانیه رکورد آفتاب پرست رو میزنه و هزار بار تغییر رنگ میده!
فاطی : کات!

میخواهم زنده بمانم
سکانس سوم-در راه
آنیتا موبایلش رو در میاره و شماره میگیره : سلام درک! چطوری؟ خوبی؟ آندراک خوبه؟
کارگردان : کات! خانوم باید زنگ بزنین به حذب! چرا زنگ میزنین شوهرتون؟
آنیتا : :-“ هان؟ موبایل مجانی گیر اوردم گفتم یه زنگ بزنم ببینم شوهر و پچم چطورن! گناهه؟
کارگردان : دوباره میگیریم!

سکانس سوم – خوابگاه مدیران
کوییرل با عجله از پله ها بالا میره و با کله به سمت در خوابگاه میره و قبل از برخوردش با در منتظره که در باز بشه، ولی در باز نمیشه!
شترق!
کارگردان : کات!
کوییرل : آی سرم!
کارگردان : عله! چرا درو باز نکردی؟
عله : میخواستم کوییرل بخوره تو در یه خورده با بچه ها بخندیم!
کوییرل :
کارگردان : دوباره...

سکانس سوم – بیرون خوابگاه – در جمعیت
دادلي : مگه سي پنل فرعي هم داريم؟
آنتونين : بله، سي پنل اصلي که داريم، سي پنل فرعي هم داريم که براي ....
صداي آنتونين بين صداي توماس محو ميشه : يه کنترل پنل که همون منوي مديريته و يک سي پنل ديگه هم هست که ماله هاسته و اسمشم سي پنله...سايت از طريق اون کنترل ميشه...يعني فايلهاي لازم براي سايت از طريق يه اف تي پي منيجر ميره روي اون!!
کارگردان : یکی اینو از برق بکشه بیرون!
توماس : .... مشکل هم هر وقت که ارتباط با ديتا بيس برقرار بشه!!البته حالا که همه نظر ميدن منم نظرمو بگم.فکر کنم مشکل در تشکيل جداول زوپسه...اون اسمها هم متغيير هاي جدولاس...
کارگردان : یووهوو! دیالوگت تموم شده! چقد حرف میزنی!!
توماس : .... البته اين ارور بعضي وقتها که تو يوزر و پس ديتا بيس رو اشتباه زده باشي ظاهر ميشه...يا
وقتي که اسم جدول ها رو در نصب حقيقي چيزي غير از xoops گذاشته باشي .
کارگردان : کات! توماس چرا انقد حرف زدی؟
توماس : من در زندگیم یه فرصت برای بیرون ریختن اطلاعات پیدا کردما! میخواین اینو هم از من بگیرین؟؟
_________________________________

معصومیت از دست رفته م
سکانس اول – قبل از زنگ ساعت
کارگردان : صدا! دوربین! حر.....
- : اوهه! اوهه! خخخخخخ! خخخخخ! (صدای سرفه)
مگی رو تخت خوابیده و توده انبوهی از ریش دامبل تو دهنشه و راه تنفسیشو بسته، صورت مگی بنفش شده و داره خفه میشه و مطمئنا اگه این صحنه جزء فیلم بود مگی به خاطر این بازی طبیعی بهترین بازیگر زن شناخته میشد ولی ....
کارگردان : دامبی ریشتو بکش بیرون، خفه شد! مگی داره خفه میشه!
دامبی ریشش رو از دهن مگی بیرون میکشه و راه تنفس مگی باز میشه!
کارگردان : کمتر این ریشت رو بذار تو دهنش! دوباره میگیریم...

سکانس دوم – دفتر دامبلدور – کمدی که جینی توش زندانی بود
دامبلدور با چوبدستيش به يكي از كمد هاي اتاقش اشاره ميكنه و كمد باز ميشه ، توي كمد جيني به صليب كشيده شده!! و يه چاقو در هوا دور گردنش پرواز ميكنه و هر لحظه امكان داره گردنش رو ببره.
ناگهان چاقوی مورد نظر در گردن جینی فرو میره و سرشو از تنش جدا میکنه، خون میپاچه به در و دیوار!
کارگردان : مـــــــــــــا! این که چاقوی اسباب بازی بود! یعنی کی چاقو رو عوض کرده؟
هری : جینییییییییی
چو در نقش تدارکات فیلم موذیانه میخنده!
کارگردان : یه کپی از جینی درست کنین بذارین اینجا! زوود!
هری : من تورو میکشم کارگردان!!
و کارگردان فرار میکنه!

سکانس سوم – مگی پشت تلفن
مگي تلفن به دست:سلام...اداره مهندسين رول پلينگ؟
_بله بفرماييد
مگي:شوفاژ ما آب ميده..ميشه درستش كنيد
_بله حتما....اومدیم.....
مگی : آدرس نمیخواین؟
_نه! کارگردان قبلا بهم گفته!
کارگردان : کات! سرژ تو که انقد خنگ نبودی!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=small]جادوگران برای هم?


Re: نحوه برخورد،فکر کردی کی هستی!؟
ارسال شده در: پنجشنبه 20 مهر 1385 16:43
نمایش جزئیات
آفلاین
توضیحات دوستان زیادی کامل بود! خیلی خیلی کامل! فقط میخوام یه سری نکته رو منم بگم :

ببینین، نمیدونم چرا فکر میکنین هرچی فعالیتتون بیشتر باشه، باید امتیازتون بیشتر باشه. فکر میکنین هرچی تعداد پستاتون بیشتر باشه باید رنک بهتری بگیرین، فکر میکنین چون من دارم روزی پنج تا پست توی پنج تا تاپیک رول میزنم، پس من خیلی نویسنده خوبی هستم و غیره و غیره و من باید جادوگر باشم!

ملاک انتخاب همونطور که بادراد هم اینجا نوشته مشخص شده است، در خود تاپیک مربوطه هم مشخص شده است، فعالیت فرد در رول و کوییدیچ و مدرسه! نگفتن تعداد پستها در زمینه رول! فعالیت زیاد و غیرمفید با فعالیت کم و مفید خیلی فرق داره! خیلی خیلی هم فرق داره!

از تالار ریونکلاو واستون مثال میارم :
شخصی داریم با شناسه الکسا بردلی، تا حالا 245 تا پست زده، از این تعداد، بالای 200 تاش رو تالار خصوصی ریونکلاو خورده! چند تا رول واسه مسابقه کوییدیچ در مدرسه زده، تعداد خیلی خیلی کمی هم که مطمئنا زیر ده تاس در رول سایت! الان من بهش رنک فشفشه رو میدم! ملاکی که واسه من به عنوان داور تعیین شده باعث میشه من بهش فشفشه بدم! اونم به خاطر فعالیتهای اندک ولی مثبتش در رول خارج از تالار....

ولی اگه بخواین فعالیتهای داخل ریون ایشون رو در نظر بگیرین، جادوگر واسش کمه! از بهترین نویسنده های ریونکلاو بوده و هست و خواهد بود! از بهترین دوستان منه! حقش جادوگره ولی چون فعالیت خارج از تالار نداره من به خودم این اجازه رو نمیدم که بیشتر از فشفشه بهش بدم! نمیدونم منظورم رو میفهمین یا نه.....

یا مثلا پنه لوپه کلیرواتر، ایشون هم در تالار خصوصی فعالیت عالی دارن! درواقع سطح پستاشون عالیه! ولی خب فعالیت بیرون از تالارش خیلی کمه! در حد کوییدیچ و جام آتش و مدرسه! کسی که از لحاظ نویسندگی هم حتی عالیه ولی به خطار اینکه خارج از ریون فعالیت نداره نمیشه بیشتر از فشفشه بهش بدم!

بعد شما میاین میگین که منی که این همه پست زدم تو سنت مونگو و ماجراهای دامبل و خانواده و الخ و الخ، چرا شده ماگل یا فشفشه! ده خب سطح پستا رو ببین! بعد بیا سطحشون رو با یه فردی که جادوگر شده مقایسه کن! اگه اون جادوگره تو چه جوری میشه جادوگر شی؟ اگه تو جادوگر شی که اون چیزی ماوراء جادوگر میشه که!

دقیقا شما دالاهوف، من قبل از انیکه برای شما از نظر خودم بگم که ماگل یا فشفشه یا جادوگر، همون روز داشتم پستای شما رو در سنت مونگو میخوندم و البته روز قبلش فکر میکنم بود که در ماجراهای مرموز پست زده بودیز! نمیدونم شما چطور از خودت انتظار داشتی که با این سطح پست جادوگر بشی! یعنی همین الان برو پست حاجی و بوویو رو بخون و اون سطحو در نظر بگیر، بعد ادامه اش سطح پست خودتو در نظر بگیر!

مقایسه کنین! فکر کنین و مقایسه کنین و بعد بگین من چرا جادوگر نشدم! پستتون رو با اونایی که جادوگرن مقایسه کنین و بفهمین چرا! سعی کنین بهتر بنویسین! اگه واقعا اراده کنین در عرض یه ماه یا شایدم کمتر میرسین به حدی که همه بگن ایول! فلانی یادته چقد ارزشی بود؟ الان چقد باحال مینویسه! خودتون از خوندن پستاتون لذت میبرین! اون موقعس که دیگه به این نتیجه میرسین که رنک مهم نیس! جادوگر قرن یا فلان یا فلان مهم نیست! مهم زیبایی رول پلینگه! این مهمه!

پی نوشت : هدف اصلیم هم از این پست این بود که بگم نگین داورا رفیق بازی میکنن! رفیق بازی باشه الان نود درصد ریونیا جادوگر میشن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=small]جادوگران برای هم?


Re: مرحله ی اول
ارسال شده در: یکشنبه 16 مهر 1385 22:21
نمایش جزئیات
آفلاین
مگی : چرا! منم اولش باورم نمیشد....ولی خودم دیدم که اونو دزدیدن....
آلبوس به سختی از جاش بلند میشه، عمل «دم» عمیقی انجام میده که ناگهان ریشاش به سمت دماغش بالا میرن و طول دماغش رو طی میکنن و در انتهای دو سوراخ دماغ دامبل به همدیگه گره میخورن...راه تنفس آلبوس بند میاد و صورتش کبود میشه...
مینروا سریع به طرف آلبوس میره و سعی میکنه ریشها رو از دماغش خارج کنه، ولی هرکاری میکنه ریشا بیرون نمیان : نه آلبوس! نه! نفس بکش! تو باید بتونی نفس بکشی! گشادیوس!
سوراخهای دماغ آلبوس گشاد میشن و توده پرتراکم ریش از اونجا خارج میشه...
آلبوس : وای خدا! برای شونصدمین بار مرگ رو جلوی چشمم دیدم! به نظر تو عجیب نیس که من تا حالا نمردم؟
مینروا تو دلش (اه اه! چه دماغ کثافتی! چقد مو داره!): واله طبق آمارهای طول عمر در قرن حاضر، تو باید چهل و پنج سال پیش میمردی...اینکه چرا نمردی رو هیچ کس نمیدونه....ای شیطوون! به منم میگی؟
آلبوس سعی میکنه مینروا رو از بحث اصلی منحرف کنه : وای...جام....جام سه جادوگر! الان همه برام شایعه میسازن که چقد این پیر خرفت بی عرضه اس که نتونس بیست چهار ساعت جامو نگه داره!
مینروا جلو میره و آلبوس رو روی صندلی میشونه و یه لیوان اب قند ظاهر میکنه : مهم نیس آلبوس، جام رو پیداش میکنیم....
آلبوس : جام تو سوراخ چیز.....نه....تو سوراخ دماغشون! اون چیزی که توی جام بود...اون...
مینروا : مگه چی توی اون بود؟
البوس : راستش...راستش...من اون تو یه چیز خیلی مهم داشتم!
مینروا که کنجکاو شده بود نزدیکتر میره : چه چیزی؟
البوس میبینه که همه تابلوهای نقاشی کنجکاو شدن که سر از این معما در بیارن، یه خورده مینروا رو میبره اونورتر : یه چیز خیلی خیلی مهم....مهمترین چیز توی این دنیا بعد از تامبالی!
مینروا : خب اون چیز چیه؟ شیشه شیرت؟
البوس : هیس! یواشتر! بیا بریم یه خورده اینور تر...نه! شیشه شیرم جاش امنه...یه چیز خیلی مهمتر....
مینروا : خب بگو چی دیگه! داریم تکراری میشیما....
البوس : اینجا هم امن نیس....برو...برو توی دستشویی.....
البوس مینروا رو میفرسته تو دستشویی و بعدشم خوش میچپه توش!

***تابلوهای نقاشی***
- چقد بیناموسن این دوتا! تو این سن و سال خجالت نمیکشن؟
- چرا دیگه! مثلا خجالت کشیدن رفتن تو دستشویی! واقعا که!
- ایناها! سایشون به طور مبهم معلومه! هیییی! چه بیناموسی!

***دستشویی***
مینروا : پوووف آلبوس! اینجا خوشبو کننده چیزی نداره؟ من نمیتونم نفس بکشم!
البوس : الان میریم بیرون! فقط یه لحظه من مطمئن بشم کسی صدامو نمیشنوه...
مینروا : عجله کن! بدو دیگه! چی توی اون جام بود؟
آلبوس سرشو میبره دم گوش مینروا و با ارومترین صدای ممکن میگه : جواب این معما که من شبا ریشم رو میذارم زیر پتو یا روی پتو!
مینروا با حالت جیغ : چـــــــــــــــــــــــــــــــی؟!

***تابلو نقاشیها***
- فکر میکنی بهش پیشنهاد ازدواج داد؟
- نه...فکر کنم بهش گفته که بهش خیانت کرده...
- یعنی انقد الاغه؟
دو تابلوی دیگه : اره!

***دستشویی***
آلبوس با دست جلوی دهن مینروا رو نگه داشته : هیس! اروم! تو که نمیخوای همه اینو بفهمن؟
مینروا با دستش اشاره میکنه که «اوکی بابا، دست چرکیده ات رو از تو حلقم بیار بیرون»، و یه خورده تفکر میکنه : یعنی تو توی جام یه کاغذ انداخته بودی که جواب این سوال توش بوده؟
البوس : آره دیگه...از ترس دشمنا اونجا گذاشته بودمش...
مینروا : خب حالا چرا انقد طول دادی واسه گفتنش؟ یه دقیقه میگفتی دیگه...
البوس : آخه نمیخواستم کسی بفهمه...بد میشد واسم...این تابلوها که میدونی چقد فضولن...
مینروا : یعنی فکر میکنی الان اونا در مورد اینکه ما دو نفری رفتیم توی این دستشویی دو در دو، چی فکر میکنن؟
البوس : اه! بیناموسا! لابد فکر میکنن ما رفتیم بوووق! خیلی بد شد!
مینروا دست البوسو میگیره و از دستشویی میارتش بیرون : تقصیر خودته دیگه...یه بارکی منو میبردی تو دستشویی و سه سوت قضیه معما رو میگفتی از این بهتر بود!
البوس : ایشالا دفعه بعد! بریم دنبال جام....
و درحالیکه دست مینروا رو گرفته بود از در خارج میشه...

تابلوهای نقاشی : بی پرستیژا! عمله ها! بیناموسا! فکر کردن ما بوقیم نمیفهمیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=small]جادوگران برای هم?




Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟