هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (ایوان.روزیه)



Re: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱۱:۱۴ یکشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۰
درود و سال نو مبارک

خب لازم هست درباره نکاتی که اینجا مطرح شده پاسخ بدم.اول به موضوع نبود مدیر ها اشاره میکنم.من از روز سوم نبودم متاسفانه و در مسافرت بودم.در غیاب من آنتونین و استرجس حضور داشتن.آنتونین عزیز هم در اواسط عید به مسافرت رفت و استرجس باقی موندن تا به کارها رسیدگی کنن.متاسفانه ایشون به خاطر مشکلاتی که شرکت اینترنتشون داشت نتونستن از دهم به بعد کانکت بشن.این ها رو گفتم که اشاره کنم دلیل جواب ندادن به پست ها بی اهمیت جلوه دادن اونها نبود.

و اما در مورد گرفته شدن دسترسی مگی.نمیدونم چرا بعضی دوستان میگن توی اینکار مشکلات شخصی دخیل بوده.اگه دقت کنین به همراه شناسه ایشون چندین شناسه دیگه هم از ایفای نقش خارج شده بوده که لیست شخصیت های گرفته نشده آزادتر بشه.

به همین چهار پنج صفحه ای که در این باره بحث شده، اگه دقت کنین متوجه میشین که چند نفر از اعضای دیگه که دسترسیشون گرفته شده بود اومدن اینجا پست زدن و درخواست کردن دسترسیشون دوباره داده بشه که مدیران دسترسیشون رو دادن. اما جناب مک گونگال چیکار کرد؟با ادبیات توهین آمیز همیشگی شروع کردن به توهین کردن و اینجا رو با ملک پدری یا شخصی اشتباه گرفتن و فکر کردن که اعضای اینجا زیر دست های ایشون هستن که میتونن هرطور که مایل هستن با اونها صحبت کنن.

به درخواست بقیه کسایی که دسترسیشون گرفته شده بود دقت کنین.اومدن خیلی راحت درخواست کردن دسترسیشون برگرده و برگردونده شد.نه به کسی تهمت زدن که از به خاطر اختلافات شخصی این اتفاق براشون افتاده نه به کسی توهین کردن.ولی جناب مگی خودشون رو ملزم میدونن هر توهین و تهمتی که به نظرشون میاد رو بدون شرمساری به هرکسی که مایل باشه بزنه.

اینکه ایشون دوباره دسترسی بگیره یا نه با توجه به توهین هایی که کردن بستگی داره به اومدن مدیران تا باهاشون مشورت بشه.اگه ایشون به جای اینکه مثل بقیه اعضا که خیلی راحت درخواست کردن دسترسیشون برگرده، شروع به توهین نمیکردن تا الان دسترسیشون برگشته بود و هیچ مسئله ای هم به وجود نمیومد.

در مورد اینکه شناسه ها رو برای اعضای قدیمی نگه داریم شخصا مخالفم.قدیم ها روالی وجود داشت که شخصی مثلا یک ماه نقشش رو عوض میکرد تا گروه یا موضوع خاصی رو فعال کنه و در این مدت درخواست میکرد که این یک ماه شخصیت براش رزرو بشه تا سر موقع برگرده به شناسه خودش.این موضوع قبلا وجود داشت ولی اینکه بگیم شناسه ها متعلق به اعضای قدیمی هستن درست نیست.یک نفر ممکنه سال اول جادوگران شناسه ای رو داشته و فعال بوده.بعد دیگه به اون سر نزده تا امروز.بعد امروز که یکی دیگه این نقش رو گرفته بیایم بگیم چون اون شخص اولی برگشته باید نقشت رو بدی به اون؟نه این اصلا ممکن نیست انجامش.

در مورد مسائلی که آلبوس جان کپی کرده بودن از بلیت.دو مورد قرار بود نهایی بشه که متاسفانه با اومدن تعطیلات و مشکلاتی که در اول توضیح دادم به تعویق افتاد که معذرت خواهی میکنم.وقتی مدیران بیان کارهایی که به تعویق افتاده بود رو انجام میدیم.

فکر میکنم به تمام مسائل اشاره کردم.امیدوارم نکته ای مبهم نمونده باشه.لطفا اگه چیزی از قلم افتاده بگید تا به اون هم اشاره کنم.با سپاس فراوان و آرزوی سالی خوب برای تمام جادوگران و ساحره های عزیز.


تصویر کوچک شده


Re: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۶:۲۲ سه شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۰
لرد با نارضایتی پرسید:یعنی هیچ کدوم از طلسم های ممنوعه رو نمیشه اینجا اجرا کرد؟سهمیه بندی ای چیزی هم نداره؟مثلا هفته ای یه دونه؟!
پیرمرد عینکش را جا به جا کرد و با تعجب گفت:نه.
لرد: واقعا که.چه جای خسته کننده ای!...اوخ کی جرات کرد پای منو لگد کنه؟
آگوستوس آب دهانش را قورت داد و با صدایی که به زور شنیده میشد گفت:ارباب خواهش میکنم...طرف داره شک میکنه.

لرد که متوجه شد حق با آگوستوس است و پیرمرد دارد شک میکند به زور لبخند بلندی تحویل او داد و گفت:از وقتی اومدم بهشت حس طنزم حسابی گل کرده.
و با چشم غره ای که تحویل مرگخوارها داد مجبورشان کرد بخندند.

بعد نگاهی به اطراف انداخت و وقتی کمی ان طرف تر چیزی شبیه به یک کافه مجلل دید برای پیرمرد دست تکان داد و گفت:خیلی ممنون از راهنمایی هاتون.ما میریم یه چیزی بخوریم.سفر درازی داشتیم!
بعد از اینکه پیرمرد لبخند زد و برایشان در جواب دست تکان داد لرد مرگخواران را به سمت کافه هدایت کرد تا بتوانند راحت تر حرف بزنند.

لرد روی صندلی مجلل کافه نشست و گفت: شرم آوره.این چه جور بهشتیه که توش نمیشه طلسم ممنوعه اجرا کرد؟شورش رو در اوردن!
بلا با لبخند بلند بالایی گفت:چی میل دارین ارباب؟
لرد:هوی بلا خودت رو جمع کن.درسته که نمیتونم کروشیوت کنم ولی ضرب دستم هنوز هم زیاده!

صدایی مرگخواران را به طرف خود جلب کرد.پیشخدمت زیبایی در حالی که منو بلند در دست داشت گفت:خیلی خوش اومدین.هرچیزی که میل دارین بگین تا بیارم خدمتتون.
آنتونین نگاهی به لیست انداخت و وقتی دید در قسمت قیمت کلمه مجانی درج شده در حالی که گل از گلش شکفته بود گفت:یعنی میتونیم همه اینا رو سفارش بدیم بدون اینکه لازم باشه پولی پرداخت کنیم؟

پیشخدمت لبخندی زد و گفت:البته.هر کدوم رو که بخواین براتون میاریم.به نظر میرسه تازه وارد هستین.چند وقت که بگذره به اینجا عادت میکنین!
لرد منو را از دست آنتونین کشید و بعد از نگاه کوتاهی که به آن کرد و گفت: حالا که اینطوریه تمام این ها رو میخوایم.اگه زحمتی نیست!

درست بعد از تمام شدن حرف لرد میز پر از غذاها و نوشیدنی های رنگین و مختلف شد!
جماعت مرگخوار:
لرد در حالی که سعی میکرد تعجبش را پنهان کند گفت:من کم کم داره از اینجا خوشم میاد!


تصویر کوچک شده


Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
پیام زده شده در: ۱۵:۵۵ سه شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۰
لرد تصمیم داشت تا وقتی که سوروس جواب سوالش را پیدا میکند راه های دیگری را برای از بین بردن او امتحان کند.برای همین دستور داد این بار ایوان راه جدیدی برای این کار معرفی کند.
دامبلدور را به اتاق سنگی دایره ای شکلی منتقل کردند و ایوان به همراه روفوس و رز مسئول امتحان شیوه جدید شدند.

ایوان میزی بزرگ و بطری های شیشه ای و معجون های مختلفی ظاهر کرد که بعد از ظاهر کردن یک عدد صندلی و نشستن بر روی آن مشغول ور رفتن و مخلوط کردن معجون ها شد.

روفوس همان طور که زنجیر های آلبوس را محکم تر میبست به ایوان گفت: ببینم چیکار داری میکنی حالا؟بساط آزمایشگاه شامپو سازیت رو آوردی اینجا؟
ایوان:دقیقا روفوس!یه روز که داشتم روی ترکیب شامپو تقویت کننده جدیدم فکر میکردم به یه محلول خیلی خطرناک و سمی رسیدم که حتی میتونه یه کرگردن رو از پا بندازه، چه برسه به این پیرمرد نی قلیون!

آلبوس که از شدت مشت خوردن فکش اندکی آویزان شده بود گفت: آه...فرزندم اینقدر زحمت بیهوده...
جمله دامبلدور با مشتی که روفوس دوباره به صورتش کوبید ناتمام ماند!در چند قدم جلوتر ایوان مشغول ور رفتن با معجون های مختلف بود و هر بار که محلول جدیدی به بطری اش اضافه میکرد دود رنگی، بد بو و غلیظی از آن خارج میشد.

ایوان در نهایت بطری کوچک دودی رنگی را از جیبش در اورد و در حالی که آن را جلو چشم دامبلدور گرفته بود گفت:میدونی این چیه پیرمرد؟قوی ترین محلول کشنده دنیا.زهریه که شخصا ازچنگال شاخ دم مجارستانی کشیدم!وقتی با این محلول ترکیب بشه، یه سنگ قبر قشنگ لازم داری!

ایوان در بطری را باز کرد و تمام آن را داخل بطری دیگر خالی کرد...فششششششششششششششششششش...!
بعد از اینکه رز در اتاق را باز کرد و دود سیاه از انجا خارج شد ایوان که صورتش کمی سیاه شده بود با لبخند کج و کوله ای بطری ای را که در دست داشت به سمت دامبلدور گرفت و گفت:هوم،اماده است!

ایوان از پشت میز بلند شد و در مقابل دامبلدور ایستاد و گفت:خیلی خب عین بچه تسترال دهنت رو باز کن ببینم!
از انجاییکه دامبلدور علاقه ای به باز کردن دهانش نداشت رز بوسیله جادو و روفوس به کمک دست هایش فک او را باز کرد و ایوان تمام محلول را داخل حلق دامبلدور ریخت!

روفوس دست هایش را کنار کشید و گفت:یعنی الان تمومه؟
نگاه سه مرگخوار به دامبلدور خیره شده بود.دامبلدور با سختی آب دهانش را قورت داد و نگاهی به اطراف انداخت.چند لحظه بیشتر باقی نمانده بود...محلول به زودی اثر میکرد و پیرمرد مشنگ پرست را برای همیشه ساکت میکرد.اما...

دامبلدور دور دهانش را لیس زد و گفت:بد مزه نبود، ولی یه کم شکرش کم بود!
ایوان: امکان نداره!صبر کن ببینم!
با چوبدستی اش درست در وسط اتاق یک کرگردن ظاهر کرد و قبل از آنکه حیوان بتواند حرکتی بکند چند قطره باقی مانده درون بطری را داخل حلق حیوان ریخت.کرگدن نگاهی خشمگینی به ایوان انداخت ولی قبل از انکه بتواند دهانش را برای نعره کشیدن باز کند با صدای گرووووووومپ بلندی به زمین افتاد و مرد!
رز با ترس گفت:ببینم حالا کی میخواد نتیجه رو به ارباب اعلام کنه؟


ویرایش شده توسط ایوان روزیه در تاریخ ۱۳۹۰/۱/۲ ۱۵:۵۷:۴۷

تصویر کوچک شده


Re: جادوگر سال
پیام زده شده در: ۱۹:۲۸ شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۹
مشخصا لرد ولدمورت بهترین جادوگر ساله.در تمام طول یک سال گذشته لرد هیچ وقت فعالیتش رو کاهش نداد و تمام مسئولیت هاش را به بهترین وجه ممکن و با تلاش بسیار انجام داد.رای من به خاطر تمام تلاش های خستگی ناپذیر متعلق به لرد ولدمورت خواهد بود.


تصویر کوچک شده


Re: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۵:۲۵ دوشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۹
مروپ که احساس کرده بود صدایی شنیده سرش را از روی بساط بافتنی اش برداشت و نگاهی به اطراف انداخت.هیچ خبری نبود.برای همین دوباره مشغول بافتن شد.در ان طرف آنتونین دستش را روی دهان لرد قرار داده بود تا صدای لرد به گوش مروپ نرسد.و به خاطر اینکه لرد مشغول کروشیو کردنش بود ایوان هم دستش را روی دهان آنتونین گذاشته بود!

آنتونین بعد از دیدن چشم های خونبار لرد با ترس دستش را از روی دهان لرد برداشت.لرد با خشم نگاهی به اون کرد و پچ پچ کنان گفت:چه جسارتی کردی انتونین؟حیف که نمیخوام کسی صدامون رو بشنوه وگرنه همینجا ریز ریزت میکردم...نجینی، بگیرش!

به محض دستور لرد نجینی شروع به پیچیدن دور انتونین کرد و در نهایت با کردن دمش درون حلق آنتونین به کارش پایان داد!

لرد که خیالش از تنبیه آنتونین فعلا راحت شده بود نگاهی به مادرش انداخت.مروپ با موهایی که مشخص بود هفته ها شانه نخورده همچنان مشغول بافتن یک ژاکت کوچک قهوه ای رنگ بود.
لرد نگاهی به بلاتریکس کرد و گفت:خوب نگاه کنین، دیگه از این فرصت ها بهتون دست نمیده که گذشته لرد سیاه رو ببینین.نگاه کنین مادرم چقدر اصیل زاده رفتار میکنه؟

مروپ در ان لحظه داشت همزمان علاوه بر بافتن ژاکت با چوب جادویش تمام کبوترهایی را که از جلوی پنجره رد میشدند را منفجر میکرد!
روفوس به آرامی گفت:ارباب معلوم شد شما این روحیه جنگاوری رو از کی به ارث بردین!

لرد لبخند غرور آمیزی زد و گفت: خیلی خب به قدر کافی دیدین.بهتره یه کم بریم جلوتر، زمانی که من به دنیا اومدم.دلم میخواد بدونم بعد از به دنیا اومدنم دقیقا چه اتفاقی افتاده.
بعد به آرامی ضربه ای به نجینی زد و گفت:خیلی خب، ولش کن آنتونین رو.

به محض اینکه نجینی دمش را از داخل حلق آنتونین بیرون آمد آنتونین که مقادیری سرخ و بنفش شده بود با صدایی در حد ترکیدن برج شمالی هاگوارتز عطسه کرد:آآآآآآآآآآپپپپییییییییییشششششششتوووووو!

این بار مروپ با سرعتی که برایش امکان داشت از جایش بلند شد و چوب دستی اش را به سمت میز بزرگ گرفت و گفت:کی اونجاس؟
لرد در حالی که زمان برگردان را در دستش مشت کرده بود نگاه غضب آلودی به آنتونین انداخت:


تصویر کوچک شده


Re: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۵:۵۴ دوشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۹
لوسیوس در همان بین که مشغول کنده دسته دسته ای موهای سرش بود به لرد گفت:ولی شما سر منو کلاه گذاشتین ارباب!
لرد:گذاشتم که گذاشتم!دوست داشتم.کروشیو!یادت رفته انگار نباید تو کار ارباب دخالت کنی.حالا زودتر از جلوی چشمام دور شو تا شرط دیگه ای برات نذاشتم.

لوسیوس سریعا تعظیم کرد و بعد دوان دوان از کافه خارج شد.هنگام خارج شدن از کافه دوباره با بلاتریکس برخورد کرد و او را نقش زمین کرد!
بلاتریکس همان طور که کروشیو هایش را به سمت لوسیوس میفرستاد گفت:به من تنه میزنی؟اونم بعد از کمکی که در حقت کردم؟الان اون حقت رو میذارم کف دستت!

لوسیوس با ناله و زاری روی زمین کنار در کافه نشست و گفت:کمک چیه بابا!بدبختم کردی.حالا لرد هم سه ماه حقوقم رو ازم گرفت، هم دوباره میخواد گلرت رو بکشم تا ازش مجسمه درست کنه!
بلا که متوجه عمق درماندگی و فلاکت لوسیوس شده بود دست از کروشیو کردنش برداشت و گفت:بیخود تقصیر من ننداز قضیه رو.تو استعداد نداری وگرنه هرکی بود تا الان ماجرا رو تموم کرده بود!

بعد قیافه متفکری به خود گرفت و گفت:خب شاید بازم راهی باشه که بتونم بهت کمک کنم.
لوسیوس با ترش رویی گفت:عمرا!من دیگه از حقوقم مایه نمیذارم.نارسیسا بفهمه پوست از سرم میکنه!
بلا یقه لوسیوس را گرفت و او را از زمین بلند کرد و گفت:بیا بریم توی کافه تا بهت بگم چیکار میتونی بکنی.

وقتی بلا و لوسیوس دور میزی که بیشترین فاصله با لرد را داشت نشستند بلا برای خودش یک جام معجون آتشین ظاهر کرد و بعد با صدای آرامی گفت:خب مگه لرد نمیخواد از گلرت یه مجسمه درست کنه؟
لوسیوس با تکان دادن سرش حرفش را تایید کرد.
بلا جرعه ای از جامش نوشید و گفت:این کاری نداره!به جای اینکه اونو بکشی، با یه طلسم خشکش کن.وقتی نه بتونه پلک بزنه، نه حرکت کنه و نه حتی فکر کنه، ملت از کجا میخوان فرق بین مرده و زنده بودنش رو بفهمن؟

لوسیوس با خوشحالی بشکنی زد و خیلی زود دوباره پکر شد و گفت:نمیشه، ارباب ذهن منو میخونه و میفهمه که من اونو نکشتم، بعد شخصا منو میکشه و از خودم مجسمه درست میکنه!
بلا جام را روی میز گذاشت و گفت:برای اینجاش هم فکر کردم.وقتی که کارت با گلرت تموم شد، اونو میدی یکی دیگه از مرگخوارها که از قضیه خبر نداره مثل روفوس ببره پیش ارباب.خودت هم با یه بهانه ای چند روزی آفتابی نمیشی تا آب ها از آسیاب بیوفته.وقتی برگردی هم دیگه موضوع برای لرد اهمیت نداره که بخواد ذهنت رو بخونه.نظرت چیه؟

لوسیوس با خوشحالی از جا پرید و گفت:نقشه ات عالیه بلا!من برم اونو خشک کنم و بفرستم برای ارباب!
ولی قبل از آنکه لوسیوس زیاد از میز دور بشود بلا به آرامی گفت:بهتره قبلش به این هم فکر کنی که چطوری میخوای روی گلرت طلسم اجرا کنی، بدون اینکه اون از خودش دفاع کنه یا حتی بدتر، آواداییت نکنه!
لوسیوس:


تصویر کوچک شده


Re: دادگاه شماره 10
پیام زده شده در: ۲۱:۱۶ دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۹
برای اینکه تاپیک از حالت رکود خارج بشه تصمیم گرفته شد برای مدتی این تاپیک تبدیل به تاپیک تک پستی بشه تا مشخص بشه آیا باعث فعال شدنش میشه یا نه.
.....................................

ماشین مشکی رنگ با شیشه ها دودی وارد بن بست فرعی شد.داخل فرعی جمعیت نسبتا زیادی دیده میشد که با وجود گرمای زیاد تابستان کلاه های پشمی بلندی روی سر خود گذاشته بودند و با مشت و لگد به سمت ماشین حمله میکردند!

مردمی که از جلوی آن جمعیت خشمگین رد میشدند با تعجب نظاره گر اتفاقاتی بودند که درون آن بن بست کوچک اتفاق میوفتاد.چند لحظه بعد درهای ماشین باز شد و چهار مرد هیکلی یک نفر را به زور از داخل ماشین خارج کردند.با خارج شدن او صدای اعتراض و توهین جمعیت شدت گرفت.

از سر و وضع آن چهار مرد به نظر میرسید باید محافظ یا مامورین دولتی باشند برای همین مردم عادی بعد از چند لحظه ایستادن به راهشان ادامه میدادند.
یکی از مرد ها بازوی فرد محاصره شده را گرفت و به درون یک باجه تلفن عمومی درب و داغان پرتاب کرد.

...اوووخ بابا چرا میزنی آروم تر!
...ساکت شو ببینم، گوشیه تلفنو بردار تا به حسابت برسم!
در همین لحظه جمعیت معترض به سمت باجه تلفن حمله برد و چند لحظه بعد ازدحام جمعیت باعث شد که دیگر کسی از رهگذران مرد درون باجه تلفن را نبیند.برای همین به جای آنکه دنبال شر بگردند به راه خودشان ادامه دادند.

چند دقیقه بعد درون دادگاه شماره 10:

...تق تق تق...دادگاه رسمی است.
ایوان که با زنجیر به صندلی بسته شده بود نگاهی به جایگاه رو به رویش انداخت.در جایگاه نیم دایره ای رو به رو هیئت منصفه دادگاه گوش تا گوش در حالی که همه بدون استثنا کلاه گیس بر سر داشتند با نگاه هایی خشم بار به ایوان نگاه میکردند.

قاضی جلسه بار دیگر چکش را روی میز کوبید و گفت:آیا شما ایوان جونیور روزیه متولد سوم آگوست 1970 و مالک کارخانه شامپو سازی ایوان هستید؟
ایوان:بله.
قاضی:آیا قبول دارید که با استفاده از مواد بی کیفیت برای کاهش دادن مخارج تولید باعث به خطر افتادن سلامت جامعه جادوگری شده اید؟
ایوان:نخیر.
...نخیر و کوفت!

قاضی در حالی که به شدت سرخ و بر افروخته بود چکشش را به سمت ایوان گرفت و گفت:تمام مدارک موجوده.همه کارگرات اعتراف کردن که مجبورشون کردی از معجون اسیدی کود اژدها توی شامپوهای تقویت کننده استفاده کنی!چی رو تکذیب میکنی؟
ایوان آب دهانش را فرو داد و گفت:ولی جناب قاضی...آخه قضیه اصلا اینطوری نیست که شما فکر میکنین.در واقع این اتهامیه که شرکت های رقیب برای خراب کردن وجهه من...

قبل از اینکه حرف ایوان تمام شود قاضی و هیئت منصفه کلاه گیس های سفیدشان را برداشتند تا به جای کلاه گیس های آنها رنگ صورت ایوان به سفیدی بزند!سر تمام افراد حاضر درون دادگاه به شدت سرخ و سوخته بود و موههایشان نیز دسته دسته کنده شده بود!

قاضی در چشم های ایوان زل زد و گفت:داشتی ادامه میدادی!
ایوان به زنجیری که دور گلویش پیچیده شده بود و لحظه به لحظه بر فشارش افزوده میشد نگاهی انداخت و گفت:خب چیزه،بیاین متمدنانه قضیه رو حل کنیم...یعنی...راستش...چطوری میگن...من حاضرم که هزینه درمان چیز...همه رو از حساب کارخانه پرداخت کنم و...بهتون اطمینان میدم که این یه حادثه بوده!

قاضی لبخند شومی زد و بعد از اینکه کلاه گیس سفید رنگش را دوباره روی سرش گذاشت گفت:مطمئنم که جبران میکنی آقای روزیه!


در روزنامه پیام امروز فردا تیتر درشتی به همراه یک عکس خودنمایی میکرد.در عکس جادوگری دیده میشد که در حال جویدن کفشش بود و همزمان سعی میکرد پایه صندلی را که رویش نشسته بود بکند.
اما در تیتر و توضیح عکس این جملات خودنمایی میکرد:

ایوان روزیه بوسیده شد!
ایوان روزیه، صاحب کارخانه خانوادگی شامپو سازی ایوان دیروز در طی یک حادثه دلخراش در حالی که در سالن دادگاه منتظر تمام شدن وقت استراحت و مشخص شدن رای دادگاهش بود توسط یک دیوانه ساز خودسر بوسیده شد!شنیده ها حاکی از این است که این دیوانه ساز خودسر به تازگی به خاطر استفاده از محصولات کارخانه ایوان دچار ناراحتی های پوستی شدید شده بود...


تصویر کوچک شده


Re: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۸:۱۷ شنبه ۹ بهمن ۱۳۸۹
لرد که ردای مشکی بلندی پوشیده بود از جلوی تک مرگخواران رد میشد و مستقیم در چشم هر کدام نگاه میکرد.مرگخواران وحشت زده نرجیح میدادند به جای زل زدن به چشم های خشمگین اربابشان مشغول دید زدن نوک کفش هایشان بشوند.

بالاخره لرد به حرف امد و گفت:لوسیوس.دو قدم بیا جلو!
لوسیوس میخواست درخواست عفو کند و چیزی جز صدایی جیر جیر مانند از گلویش بیرون نیامد.برای همین با ترس دو گام لرزان به جلو برداشت.

لرد مستقیم به چشم های لوسیوس خیره شده بود اما لوسیوس از نگاه کردن به لرد پرهیز میکرد.برای همین لرد با طلسم فرمان لوسیوس را وادار به نگاه کردن درون چشمانش کرد و بعد با کلماتی آهسته و شمرده گفت:بذار این موضوع رو با هم تحلیل کنیم لوسیوس.تو نشسته بودی توی قصرت که یه محفلی اومد تو و یه نامه بهت داد که توش نوشته بود خونه متعلق به اونهاست و تو هم مثل کرم فلوبر سرت رو انداختی پایین و وسایلت رو جمع کردی و با خانواده ات اومدی بیرون؟

لوسیوس که از ترس نای حرف زدن نداشت گفت:ب...ب...ب...بلله اربا...ب.
...کروشیو مردک ابله!
لوسیوس به روی زمین افتاد و در حالی که به خودش میپیچید از شدت درد ناله میکرد.لرد صدایش را بالا برد و گفت:واقعا این رفتار باید از یه مرگخوار سر بزنه؟

مرگخواران که میدانستند در صورت دادن جوابی جز تایید حرف ارباب عاقبت بدی در انتظارشان خواهد بود همه با هم سرشان را به نشانه تاسف از عمل لوسیوس تکان دادند.
لرد شکنجه را تمام و کرد و با طلسم فرمان لوسیوس را وادار به ایستادن کرد.لرد مصمم بود درسی به لوسیوس بدهد که تا آخر عمرش فراموش نکند.حالا که جام با ارزش از بین رفته بود باید عواقب نافرمانی را به مرگخوارانش نشان میداد.

برای همین با لحن خشکی به نارسیسا گفت:نارسیسا.تو و پسرت تا فردا شب همین موقع فرصت دارین قصر رو از محفل پس بگیرین.اگه حتی یک دقیقه دیر تر این کار رو بکنین بلایی سر لوسیوس میاد که با دیدنش شما هم براش آرزوی مرگ کنین!

بعد رو به دراکو گفت:دستورم مفهوم بود؟
دراکو آب دهانش را فرو داد و لرزان گفت:بله ارباب.
لرد به مرگخواران دیگر اشاره کرد و گفت:اگه حتی یه نفرتون به اونها کمک کنه همون بلایی سرتون میاد که قراره سر لوسیوس بیاد.
لرد بعد از گفتن این جمله لوسیوس را کشان کشان با خود برد و مرگخواران را با ترس هایشان تنها گذاشت.


ویرایش شده توسط ایوان روزیه در تاریخ ۱۳۸۹/۱۱/۹ ۱۸:۲۰:۱۵

تصویر کوچک شده


Re: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۱۹:۳۷ شنبه ۱۱ دی ۱۳۸۹
روفوس به صورت ناگهانی در کنار لرد ظاهر شد و در حالی که سعی میکرد دیالوگ هایش را بدون اشتباه ادا کند گفت:آه...باور کردنی نیست ارباب، آنتونین...آنتونین را کشتند!
لرد که دوباره متوجه اصل قضیه شده بود با خشم ارباب مابانه ای رو به کرد و گفت:چطور جرات کردی مردک؟چطور به اون چوب دستی منحوست اجازه دادی ناجوانمردانه آنتونین رو بکشی؟هان؟اعتراف کن!

دامبلدور که میدانست چند ثانیه بیشتر با انفجار خشم لرد و برزو جنگ جهانی سوم فاصله نمانده گفت:آروم باش اینقدر حرص نخور!من دلایلی دارم که اثبات میکنه بیگناهم!
روفوس دیالوگ هایش را در ذهنش مرور کرد و طوطی وار گفت:دروغ گو، پست فطرت، خائن!خودتو برای مرگ اماده کن!

و چوب دستی اش را به سمت دماغ دامبل گرفت!لرد چشم غره ای به روفوس رفت و گفت:کروشیو، هنوز یاد نگرفتی وقتی ارباب هست دخالت نکنی؟
بعد چوب دستی اش را به سمت دامبل نشانه رفت و گفت:خودتو برای مرگ اماده کن!

دامبل بر خلاف انتظار روفوس دست هایش را بالا برد و گفت:اول دلایلم رو بشنو بعد اگه حق با من نبود من رو همین جا راکن تبدیل کن!یا اصلا خرس گریزلی!
ایوان که از لای در یکی از اتاق ها مشغول دید زدن این صحنه بود با اعصاب خراب مشتی به چارچوب در زد و زیر لب گفت:اه چقدر حرف میزنه این پیرمرد خرفت!ارباب بزن ریز ریزش کن دیگه!

دامبل به جسد آنتونین اشاره کرد و گفت:ایوان!مگه ایوان نمرده بود؟
لرد بدون اینکه چشم از دامبل بردارد گفت:جواب بده روفوس.
روفوس که دید هوا در حال پس! شدن است سعی کرد خودش را به آرامی از اتاق خارج کند اما کروشیو لرد او را در جایش متوقف کرد.
روفوس: ارباب شما چوب دستیتون سمت دامبله چطوری به من کروشیو زدین؟!

لرد روفوس و دامبلبه سمت پله ها هل داد و گفت:قضیه خیلی مشکوکه.میرین طبقه پایین.همه باید بیاین.اونا از تک تکتون بازجویی میکنم و معلوم میشه قضیه چیه!
اما بعد رو به روفوس کرد و گفت:صبر کن، روفوس تو برو جسد ایوان رو بیار پایین.پیری تو هم انتونین رو با خودت بیار پایین!با احترام بیارش!
روفوس:


تصویر کوچک شده


Re: ناظر ماه
پیام زده شده در: ۰:۱۳ چهارشنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۹
لرد ولدمورت.

ناظر همیشه فعال.همیشه به انجمن هاش به بهترین نحو ممکن میرسه.پست میزنه، سوژه ها رو ادامه میده، سوژه های قدیمی رو تموم میکنه، سوژه جدید میده، نقد میکنه، از همه لحاظ بهترین کیفیت نظارت رو ارائه میکنه.برای همین من به لرد ولدمورت رای میدم.


تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.