هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (ایوان.روزیه)



پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱:۱۴ پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۲
#51
ایوان که کله اش روی سطح آب شناور بود سعی کرد با حرکت فک پایینیش که با مصیبت سر جاش نگهش داشته بود خودش رو از اون ماده اضافی بد شکل و حال بهم زنی که گیلدروی به آب اضافه کرده بود دور کنه.در همون حال با التماس گفت: جون هرکی دوست دارین منو از اینجا بیارین بیرون!خودم یه قصر مالفوی بهتون میدم فقط منو بکشین بیرون!

رز که تریپ فداکاریش گل کرده بود به سرعت تور پروانه گیری! ظاهر میکنه و استخون های ایوان رو قبل از آغشته شدن به محتویات اضافی روی آب از داخل استخر جمع میکنه. بعد به سمت گیلدروی میره و تور پروانه گیری رو توی سر اون خرد میکنه و میگه: یعنی رز نیستم اگه تمام این آب رو خوردت ندم!زود باش گند کاری هات رو جمع کن...جمع کن چیه،بخورشون!سریع!

گیلدروی با انزجار به آب باقی مونده داخل استخر نگاه کرد و بعد نگاه ملتمسانه ای به لرد انداخت تا شاید بتونه کمکی از جانب لرد بگیره.لرد پوزخند زد و از اینکه مرگخوارش همچین انتظاری از اون در ذهنش داره گیلدروی رو شکنجه میکنه و بعد در حالیکه سعی میکنه فاصله اش رو با استخر حفظ کنه تا چشمش به محتوای داخلش نیفته میگه: میدونم الان چه احساسی دارین.خیلی خوب میدونم.حالتون بهم میخوره؟چندشتون میشه؟بدتون میاد؟خب خیلی بیخود کردین!

لرد کمی خودش رو جا به جا میکنه و ادامه میده: حرف من خیلی واضحه.کسی که آخرین جرعه رو بخوره برنده است.برامم مهم نیست چه چیزی توسط چه کسی توی آب استخر ریخته شده الان.بخورین،فقط بخورینش!

ایوان که سعی میکرد تکه پاره هاش رو سر هم کنه گفت:ولی ارباب اون آب رو حتی چرکولک ترین جادوگرای مفلوک کوچه ناکترن هم نمیخورن!چه برسه به ما.

لرد:کروشیو ایوان.اتفاقا خیلی هم بهتر شد.اینطوری هیجان مسابقه برای ارباب بیشتر شد!حالا زودتر تصمیم بگیرین که چطوری این کار رو میکنین.ارباب مشتاقانه منتظره!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱:۳۸ دوشنبه ۸ مهر ۱۳۹۲
#52
خلاصه:
وزیر سحرو جادو حکمی صدر کرده مبنی بر اینکه تاریخ مصرف دامبلدور تموم شده و باید به موزه منتقل بشه.مرگخوارا با حکم رسمی به محفل میرن و دامبلدور رو به موزه منتقل میکنن و داخل یه محفظه شیشه ای قرار میدن.
محفلیا متوجه غیبت دامبلدور میشن.اونا هم تصمیم میگیرن سالازار رو بدزدن و به موزه منتقل کنن!

قراره دامبلدور فردا برای مردم نمایش داده بشه ولی مورفین به این نتیجه میرسه که یه چیزی کمه...ققنوس دامبلدور!

----------------------------------------

مامور کاتالوگ تبلیغاتی ای که برای دامبلدور چاپ شده بود و جلوی محفظه شیشه ای قرار داشت رو ورق زد و گفت:بله بدون ققنوس خیلی بدرد نمیخوره.کلا هر جا که این بوده،ققنوسشم بوده.اینطوری مجموعه ما ناقص میشه.
مورفین:
مامور:چیزی شده جناب وزیر؟

مورفین کاتالوگ رو از دست مامور بیرون میکشه و میگه:در عژب موندم شه ژنس اعلایی بهت دادن که فکر کردی میتونی وایشی ژلوی وژیر شحر و ژادو و اژهار نژر کنی!ژمع کن خودتو ببینم!شاف وایشا!
مامور از حالت خودمانی در آمد و صاف ایستاد و نگاه کرد که ببیند آیا حدسش درست از آب در میاید یا نه. مورفین نگاهی به کاتالوگ کرد و گفت:به بدون ققنوس که خیلی بدردمون نمیخوره،کلا هر ژا که این بوده...ولش کن بابا حوشله ندارم همه دیالوگ هات رو بگم.همون شیزهایی که چند خط بالاتر توژیح دادم رو دوباره بخونین!

مامور:اما جناب وزیر اونا که حرفای من بود!
مورفین نگاه معناداری به مامور میندازه و میگه:توهمت بالاش ها!میگم من گفتم بگو چشم!شه دوره ژمونه ای شده!تو روی وژیر وایمیشن حرفای ادمو به نام خودشون شند میزنن!حالا این حرفا رو ولش کن،شریعا برین اون کفتر ققنوش رو بردارین بیارین بندازین توی قفش کنار دشت این تا مژموعه عژیژم ناقش نشده!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۳:۴۹ جمعه ۲۹ شهریور ۱۳۹۲
#53
دفتر خاطرات ریموس لوپین
سه شنبه، اوایل تابستون اون سال!
اون روز رو خیلی خوب به خاطر دارم.بهترین لباسم رو که شامل کت ریش ریش شده و شلوار سر زانو سوراخ شدم (دست کم میتونستم بگم شلوارم مد روز مشنگاس) بود پوشیده بودم و حسابی به موهام رسیده بودم (با کمی نوشیدنی کره ای بهشون حالت داده بودم). اون روز یه روز خیلی بزرگ بود.بزرگ که میگم یعنی خیلی بزرگ!قرار بود من شانس خودم رو توی محفل ققنوس آزمایش کنم.

قبل از من جیمز و سیریوس این کار رو کرده بودن.برای همین من هم حتما میتونستم عضو محفل بشم. با اعتماد به نفس کامل و در حالیکه سعی میکردم کمی از اعتماد به نفسم به پاهای لرزانم تزریق کنم به سمت مقر محفل رفتم. اون روزها مقر محفل یه جایی پشت باشگاه شبانه دیوانگان مست داخل یکی از کوجه های فرعی هاگزمید بود. برای ورود به رمزی که جیمز بهم داده بود احتیاج داشتم.با چوب دستیم روی در چندتا از سطل های زباله ضرب گرفتم و وقتی تونستم از این کار آهنگ درست و حسابی ای اجرا کنم دیوار کنار باز شد و من داخل شدم.

مسئول گزینش جادوگر پیری بود که به نظر هندی میومد و دستارش رو محکم دور سرش گره زده بود.چند برگه پرسشنامه جلوم گذاشت و من به سرعت به همه سوال ها جواب دادم و با افتخار اون ها رو بهش تحویل دادم و اون چند لحظه بعد در حالیکه بهم لبخند میزد گفت «متاسفام شما تو آزمون ورودی رد شدی!»

باورم نمیشد.مطمئن بودم که همه سوال ها رو درست و صادقانه جواب دادم.این رو به مسئول گزینش گفتم و اون هم با خنده خیلی بلندی به من فهموند که علت رد شدنم همین درست جواب دادن به سوال هاست!وقتی متوجه شد که من اصلا منظورش رو نفهمیدم برام توضیح داد که فقط کسایی توی محفل قبول میشن که فقط بتونن در حد سی ای چهل درصد سوال ها رو درست جواب بدن.چون اگه کسی به همه سوال ها درست جواب بده بعدا شاخ میشه و دور برش میداره که باید توی تصمیم گیری ها دخالت کنه!
یادمه وقتی این حرف ها رو شنیدم برگه هام رو از دستش گرفتم و پاره پوره کردم و بعد پرسشنامه های جدید رو ازش گرفتم و چند دقیقه بعد دوباره بهش تحویل دادم.این بار اون با لبخند شیرینی من رو قبول کرد.یادش بخیر،تمام برگه هام رو سفید تحویلش داده بودم!!

جمعه، وسط تابستون داغ و خرما پزون اون سال!
از روزی که پذیرفته شدم روزهای خیلی سختی رو گذروندم.تمرینات سخت از همون اول شروع شد و در این راه جیمز و سیریوس هم همراه من بودن.ما از صبح تا شب مشغول تمرین و آموزش بودیم و شب ها تا میخواستیم بخوابیم دوباره بیدارمون میکردن. خوشحال بودم که جیمز و سیریوس هم اونجا بودن.به هر حال برای رو کم کنی اونها تصمیم گرفته بودم عضو محفل بشم و از دیدن زجر کشیدنشون زیر اون تمرینات طاقت فرسا لذت میبردم.

تمرینات سخت ما شامل طی کشیدن دفتر دامبلدور 3 بار در روز، چایی بردن برای اعضای محفل هر دو ساعت یک بار، خرید نوشیدنی کره ای برای همه و معجون آتشین برای مانداگاس فلچر که عملش بالا بود!، برق انداختن جاروی سران محفل، آشپزی و شستن رخت و لباس اعضا و کارهای طاقت فرسای دیگه میشد.

اعضای قدیمی محفل با لبخند ملیحی همیشه به ما میگفتن که تمریناتمون رو خیلی جدی بگیریم، چون اونها هم خودشون یه روزی همین کارها رو انجام دادن تا به مقام فعلی شون رسیدن.اما من هیچ وقت نفهمیدم که بعد از گفتن این حرف چرا همیشه وقتی پشتشون رو به ما میکردن پوزخند میزدن!حتما فکر میکردن ما از پس این کارها برنمیایم و نمیتونیم جاشون رو بگیریم!من برای اینکه ثابت کنم اشتباه میکنن به طور داوطلبانه مرلینگاه رو هم سه بار در روز تمیز میکردم (واقعا به تمیز شدن احتیاج مداوم داشت!) و به همین خاطر مورد تشویق ویژه دامبلدور قرار گرفتم.هیچ وقت یادم نمیره، قیافه جیمز و سیریوس وقتی دامبلدور داشت از من به خاطر ابتکارم تشکر میکرد دیدنی بود!

پنجشنبه، اولین روز زمستون استخوان سوز!
اولین ماموریت به طور رسمی.هیچ وقت فراموشش نمیکنم.گرچه دلم میخواست فراموشش کنم.قرار بود برای دامبلدور و مینروا بستنی بخریم تا از مهمون هاشون پذیرایی کنن.بستنی فروشی در شعاع پونصد متری کوچه ناکترن بود و این یعنی اینکه رفتن به اونجا کار خطرناکی میشد. اما ما سه دوست قدیمی سر نترسی داشتیم.ما به دل دشمن زدیم و برای خریدن بستنی راهی شدیم،اما...حتی نمیخوام بهش فکر کنم.یادم نمیاد چی شد که درگیری شد.فقط فهمیدم که موقع خرید بستنی دعوا شد،سیریوس اسیر شد،جیمز مفقودالاثر شد و من با سه دنده شکسته به مقر بازگشتم.آه...روز لعنتی!


ویرایش شده توسط ایوان روزیه در تاریخ ۱۳۹۲/۶/۳۰ ۳:۵۶:۱۵

تصویر کوچک شده


پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۲۳:۲۲ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۲
#54
سلام دوست عزیز

1- غیر از انجمن های رول و فیکشن انجمن هایی مثل مطالب اشتراکی، سینمای جادویی، تالار اسرار و ... وجود داره که در اون بیشتر به صحبت پیرامون جنبه های مختلف فیلم ها و یا کتاب و دنیای هری پاتر پرداخته میشه. اما در حال حاضر انجمنی که مربوط به نقد و بررسی آثار دیگه باشه وجود نداره.در گذشته انجمنی ایجاد شد اما به علت عدم استقبال تعطیل شد.تمرکز سایت روی جنبه های مختلف هری پاتره.

2- فکر میکنم در قسمت بالا توضیح این سوال رو هم دادم.میشه گفت که بله!

3- به طور معمول داخل ایفای نقش اصلا مهم نیست که شما نقشتون معروفه یا ناشناخته. شناسه شما بر اساس چیزی که توی کتاب بوده داخل ایفای نقش جا نمیفته، بلکه صاحب شناسه است که میتونه اون رو بسازه و بهش اهمیت بده.خود من شناسه ام همچین وضعیتی داره.ایوان روزیه یه شخصیت فوق العاده فرعی در داستانه.کسی که کلا در کتاب یکی دو بار ازش اسم برده شده و تنها چیزهایی که ازش میدونیم اینه که در دوران بعد از سقوط لرد سیاه در درگیری با کاراگاهان وزارتخونه کشته شده و تیکه از دماغ مودی رو کنده!

4- در صورتی که عضو ایفای نقش نباشید بعضی از انجمن ها از دید شما پنهان هستن.در انجمن های رول نمیتونید پست ارسال کنید و به چت باکس هم دسترسی ندارید.

موفق باشید.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۰:۰۰ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۲
#55
بله حق با شماست.قبلا به این شیوه عمل میکردیم که به شخص اطلاع داده میشد که بین نقش و تالاری که انتخاب کرده یکی رو انتخاب کنه و بر اساس اون عمل کنه.من این موضوع رو به پروفسور کوییرل عزیز اطلاع میدم که به همون روش قدیمی برگردیم.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۲:۴۶ شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۲
#56
...ببینم روفوس محکم گره اش زدی یا نه؟
روفوس عرق پیشانیش را پاک کرد و گفت:بله ارباب.اونقدر محکم گره زدم که یا ستون سقف باید کنده بشه، یا کله پوکش!
ایوان که دست و پاش بسته شده بود سعی کرد تقلا کنه و به التماس کردن هاش ادامه بده:ارباب جون پدرتون...نه اون که آدم مزخرفی بود.ارباب جون مادر مرحومتون بیخیال بشین.تقصیر من نبود که.خود مگس بی عرضه اش افتاد تو لیوان آب میوه غرق شد.من که کاری نکردم!

بلاتریکس دست برد استخوان جناق سینه ایوان رو در آورد و بعد به جای ارباب گفت: کاری نکردی؟تو وقتی یکی از بهترین مرگخوارهای ارباب تو آب میوه دست و پا میزد و با نا امیدی وزوز میکرد حواست کجا بود؟!هشیاری مدارم!...گرچه این شعار مسخره مال یه سفید بود ولی به هر حال...
لرد استخوان جناق سینه ایوان رو از وسط دو نیم میکنه و اون رو فرو میکنه داخل دهنش.استخوان از سوراخ کنار فکش میفته زمین. لرد نگاهی دیگه ای بهش میندازه و با خودش فکر میکنه که دار گزینه مناسبی برای کشتن ایوان هست یا نه.

ولی بعد با خودش فکری میکنه که اون رو با صدای بلند به ایوان هم میگه و باعث میشه که پاهای لاغر و استخونی اون مثل ژله به لرزه بیفته!
لرد:زودتر دارش بزنین. اگه دار زدن جواب نداد تمام گزینه های پیشنهادی بعدی رو دونه دونه امتحان میکنیم.هرچی خفت بار تر بهتر!حالا ببرین آویزونش کنین.

بلاتریکس و روفوس دست های ایوان رو میگیرن و اون رو به سمت طناب دار میبرن.ایوان که احساس «شون پن» در فیلم «راه رفتن مرد مرده» بهش دست داده زبونش از ترس بنده اومده و مدام فکر میکنه قبلا این صحنه رو دیده بوده.حالا توی زندگی های قبلیش یا بعدیش!
روفوس ایوان رو بلند میکنه و میذاره روی چهارپایه.بلا هم طناب رو میندازه گردنش و با لبخندی بر لب کنار می ایسته و منتظر دستور لرد میشه.

لرد:ایوان،خیلی دلت میخواد بهت فرصت بدم آخرین حرف یا خواسته ات رو مطرح کنی نه؟ولی غلط کردی همچین اجازه ای نداری.خلاصش کنین!
صدای فریاد ایوان با صدای چپه شدن چهارپایه در اثر ضربه بلاتریکس همزمان شد و لحظه ای بعد...
ای وای دیدی چی شد رز!؟همچین صحنه ای رو از دست دادم!اگه با موبایل مشنگیم از صحنه کنده شدن سر ایوان فیلم میگرفتم میذاشتم یوتیوب کلی پول نصیبم میشد!

لرد نگاه خصمانه ای به لینی انداخت و بعد جمجمه ایوان رو که در حال گفتن عبارت «ارباب تو رو به سالازار بیخیال بشین دیدین که من اینطوری نمیمیرم فقط تیکه تیکه میشم!» بود به طرف دیگه ای شوت کرد و با عصبانیت گفت:سریعا یه راه حل برای اعدام خفت بار این اسکلت ارائه بدین وگرنه خودتون رو حلق آویز میکنم!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۱۷:۲۹ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۲
#57
دامبلدور نگاه وحشیانه دیگری به تد میندازد و میگوید: شماها یه چیزیتون شده! یادم میاد یه دورانی من تو محفل حرف میزدم کسی جرات نمیکرد روی حرفم حرف بزنه. من از اسنیپ حمایت میکردم، هری زیر لب به شعور من فحش میداد ولی جلوی روی به تصمیمم اعتراض نمیکرد. من اسم رمزهای اجق وجق روی دفتر کارم میذاشتم ولی کسی نمیگفت برای شان و مقامم ضرر داره. بعد حالا کارتون به جایی رسیده که نقشه های استراتژیک من رو نقد میکنین!؟

تدی شانه ای بالا انداخت و گفت: منم یادم میاد دامبلدور یه دوره ای آدم مهربونی بود. از این چشم غره های مرگخوار شاد کن هم بلد نبود!
دامبلدور آهی کشید و روی صندلی اش نشست و بر طبق عادت دستش را برد تا فاوکس را نوازش کند. اما به جای سر فاوکس دستش را روی سر نجینی گذاشت که او هم در جواب دست دامبلدور را تا مچ بلعید!

او که با سراسیمگی دستش را از داخل حلقوم نجینی بیرون میکشید با عصبانیت گفت:کی این رو گذاشته کنار دست جای فاوکس؟ نزدیک بود دستم رو از دست بدم!...هووووووووف.درسته تدی، پس آبی موی ما!ما همه الان از لحاظ روانی به شدت تحت فشار هستیم چون فاوکس عزیزمون اینجا نیست.

هری سرش رو به طرف رون میگیره و میگه:آلبوس چرا اینقدر فکر میکنه که ما نگران فاوکس هستیم!؟غیر خودش کسی اینجا نگران اون پرنده نیست اینطوری!
دامبلدور دمپایی ابری اش را به طرف هری پرت کرد و گفت:شنیدم چی گفتی!خجالت بکش!ققنوس نماد انجمن ماست. اسم انجمن ماست. هویت انجمن ماست!چطوری روت میشه اینطوری در موردش صحبت کنی؟

بعد نگاهی به نجینی که هنوز کنار صندلی اش دور خودش چنبره زده بود انداخت، به وسیله جادو قلم و کاغذ ظاهر کرد و مشغول نوشتن نامه شد. سپس نامه را به پای جغدی که با صدای سوت احظارش کرده بود بست و او را رها کرد. جغد از بالای سر محفلی ها به پرواز در آمد و از آنجا خارج شد.
هری:میگم آلبوس جان، اون نامه چی بود؟
آلبوس لبخندی محفلی کشی تحویل هری داد و گفت:با تام و مرگخوارهاش برای تعویض فاوکس و نجینی قرار گذاشتم. مخالفتی هم در کار نباشه چون قاطی میکنم!:vay:

بعد نگاه دیگه ای به نجینی کرد و گفت:همون طور که گفتم ما فقط فاوکس رو میگیریم و نجینی رو تحویل نمیدیم.
تدی دوباره آهی کشید و با صدای بلند حرف قبلش را تکرار کرد:ای بابا، آخه این چرا فکر میکنه مرگخوارا همین طوری بی تفاوت صبر میکنن تا به ما همچین اجازه ای بدن!؟


تصویر کوچک شده


پاسخ به: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۱۲:۱۰ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۲
#58
لرد با اکراه قفس را از روی کله ایوان بلند کرد و نگاهی به داخلش انداخت. جوجه ققنوس ژولیده و کرک و پر ریخته ای در میان خاکسترهای باقی مانده نشسته بود و با بی اعتمادی به او نگاه میکرد.
لرد که احساس میکرد کله ایوان محل خوبی برای نگهداری از قفس است دوباره آن را روی سر ایوان کوبید و بعد گفت:رز ویزلی، سریعا کاغذ و قلم بیار.

رز به وسیله جادو یک قلم پر طاووس، چند لوله کاغذ پوستی، یک صندلی و یک میز تحریر متعلق به دوره ملکه ویکتوریا ظاهر کرد و در حالی که لبخند میزد گفت:بفرمایید ارباب همه چیز حاضره! :pretty:
لرد: جمع کن اون چشماتو! اگه این همه خلاقیت رو موقع جنگ به کار برده بودین اینقدر کشته نمیدادیم بی خاصیت ها! کروشیو!

پس از اینکه لرد دست از شکنجه کشید رز به سختی خودش را سر پا کرد و قلم را در داخل جوهر فرو برد و منتظر شد تا لرد متن پیغام را برایش بخواند. لرد صدایش را صاف کرد و گفت: خب میتونی شروع کنی. اهم اهم،

از بزرگ ترین، با شکوه ترین، و قدرتمند ترین جادوگر سیاه تمام دوران ها، ارباب لرد ولدمورت کبیر
به بی مقدار ترین، ضایع ترین و ضعیف ترین فشفشه برفک زده، دامبلدور مفلوک!

همون طور که احتمالا تا الان متوجه شدی، جوجه کباب بدون استخونت پیش ماست. و البته، نجینی عزیزم هم در دستان کثیف توست. برای همین با زبون خوش یا نجینی محبوب من رو پس میدی و جوجه خروست رو با خودت میبری، یا مجبورم میکنه از راه های دیگه ای وارد بشم!

پ.ن:وای به حالت اگه حتی یه فلس از نجینی کم بشه.اون وقت کاری میکنم که اول خودت و تمام افرادت فلس در بیارین، بعد میدم دونه دونه فلس هاتون رو بکنن. به اضافه اجزای بدنتون!


رز نوشتن را به پایان برد، نگاهی به متن پیغام کرد و بعد در حالی که نامه را به دست لرد میداد گفت:ارباب جسارت نباشه ها، نه که فکر کنین دور از جونتون دارم از فن نامه نویسیتون ایراد میگیرم. فقط میگم که به نظرتون نامه مشکلی نداره؟ یعنی اینطوری که شما اون مردک رو له کردین تو نامه، که البته حقش هم هست، ممکنه قبول کنه این کار رو بکنه؟ :worry:


ویرایش شده توسط ایوان روزیه در تاریخ ۱۳۹۲/۵/۲۳ ۱۲:۲۷:۳۲
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در تاریخ ۱۳۹۲/۵/۲۳ ۱۲:۳۳:۵۷

تصویر کوچک شده


پاسخ به: بهترین ایده
پیام زده شده در: ۳:۳۷ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۲
#59
نتایج رای گیری بهترین ایده:

الستور مودی: 8 رای
مورفین گانت: 7 رای
ویلبرت اسلینکرد: 1 رای
ارنی مک میلان: 1 رای

با توجه به اینکه مورفین گانت رنک جادوگر ماه را از آن خود کرده، بدون برگزاری نظر سنجی، رنک تعلق میگیرد به الستور مودی.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بهترین نویسنده در بحث های هری پاتری
پیام زده شده در: ۳:۲۹ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۲
#60
نتایج رای گیری بهترین نویسنده در بحث های هری پاتری:

این رنک به علت عدم شرکت اعضا (تنها دو رای) به کسی تعلق نمیگیرد.


تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.