هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




Re: **ثبت نام الف.دال**
پیام زده شده در: ۲۰:۵۸ سه شنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۶
#1
سلام
ای بابا اینجا چه خبره چرا واسه خودتون بحث می کنید؟!!!
من که گفتم تا تابستون نمی تونم بیام پس صاحب اختیار اینجا سوروس اسنیپه! به حرفش گوش کنید.


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


Re: ناظر ماه
پیام زده شده در: ۱:۱۲ دوشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۶
#2
رای من آلبوس دامبلدور به خاطر تحولاتی که توی محفل ایجاد کرده و وقت خیلی زیادی که برای کارش میزاره.


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


Re: ارتش دامبلدور جلسات الف دال
پیام زده شده در: ۱:۴۷ جمعه ۱۶ شهریور ۱۳۸۶
#3
صدای قدمها نزدیک و نزدیک تر میشه و همگی به این حالت به پیچ راهرو خیره میشن...تا اینکه...
-فرار کنید,قایم بشید...
رون که چشمش به عشق دومش افتاده داد میزنه:لاو لاو تویی بیا...:bigkiss:
اما لاوندر رون رو به کناری پرتاب میکنه و داد میزنه:آمبریج انگشترشو تو اتاق جا گذاشته داره میاد.
با شنیدن این جمله همه اعضا به سرعت نور از اونجا دور میشن و سعی میکنن خودشون رو توی یک انبار جارو جابدن(مجری طرح امنیت اجتمائی در سایت با چماق اشاره میکنه که دخترا تو یه انبار پسرا تو یه انباره دیگه!! )
هری:رون انگشتت توی حلق منه درش بیار می خوام حرف بزنم
رون:شرمنده انوقت میره تو چشم ریموس...
-یکی چراغها رو روشن کنه...آخ...
-هری تو مگه رئیس نیستی یه کاری بکن دیگه
صدای آلیشیا از یک گوشه:رئیس منم بوقی اینم حکمم
-تو دیگه از کجا پیدات شد؟
آلیشیا:یکی از ویژگی های پست ارزشی اینه که شخصیت خودتون رو بی ربط وارد داستان کنید,دنبال موقعیت می گشتم بپرم تو داستان. می تونم,می پرم
در همون زمان صدای جیغی از بیرون به گوش میرسه.

***
3...2...1
تصویر سیاه میشه و بعد از چند ثانیه کل تصویر سفید میشه و کم کم عقب میره,تا اینکه مقدار زیادی پشمک که کل صفحه رو پر کرده دیده میشه...تصویر بازم به عقب رفتن ادامه میده تا اینکه متوجه میشیم کاملا درون ریش آلبوس قرار داریم.
آلبوس پشمک بسیار بزرگی رو دستش گرفته و همراه آهنگ بندری میزنه:کارخانه تازه تاسیس پشمک سازی محفل ققنوس سازنده انواع پشمک های پاستوریزه و هموژنیزه از هم اینک در خدمت شماست.
تعدادی بچه در حالی که هر کدوم یک پشمک رو که رنگش با بقیه فرق داره دستشون گرفتن وارد صحنه میشن و همراه آلبوس بندری میزنن.
-خوشمزه و شیرینه پشمکه آلبوس که میگن همینه
صدای آلیشیا:با عرض پوزش از بینندگان عزیز به خاطر همکاری محفل با ارتش دامبلدور,از این پس تبلیغات محفل در این برنامه پخش خواهد شد.

***
ادامه ماجرا

همه اعضا به سمت سوراخ کلید هجوم میارن و پس از شنیده شدن صداهای گوشخراش ناشی از برخورد کله ها,بالاخره همگی آمبریج رو میبینن که برقک از دامنش آویزوون شده و در حالی که جیغ های بنفش میکشه به طرف پایین راهرو می دوه.
هری:حالا بهترین فرصته که بریم کیف رو برداریم.
همگی از انبار بیرون میان و به سمت دفتر می دون ولی هنوز به در دفتر نرسیدن که صدای کشداری از درون تاریکی به گوش میرسه.
-به به ببینید کی اینجاست...


ویرایش شده توسط آلیشیا اسپینت در تاریخ ۱۳۸۶/۶/۱۶ ۲:۲۹:۰۳

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


Re: گورستان ریدل ها ( ماموریت های مرگ خواران )
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۶
#4
آرام آرام بر مي خيزيم


-ای قربون اون شیپیشات برم...نکششون حیفن قلب من ریش میشه...
ولدی که خارش سر امانشو بریده بود یه آواکادرا نثار بلا میکنه و از روی جسدش رد میشه.
جسد:
ولدی رو به لارتن میکنه سعی میکنه صداش تا اونجایی که ممکنه خشن به نظر برسه:هوووی نارنجی این پیرمرد جلف کو پس؟
ناگهان ابر سفیدی از یکی از قبرها بیرون میاد و فضا رو می پوشونه و صحنه اسلوموشن میشه و آهنگ فیلمهای اکشن وقتی که شخصیت خفن داستان می خواد بیاد و دشمناشو شپلخ کنه به گوش میرسه.یک چکمه سگک دار از وسط ابر بیرون میاد و محکم روی زمین کوبیده میشه.ولدی:
یک دست بعد از چکمه ظاهر میشه و بعد از 10 دقیقه دست دوم میاد بیرون.
ملت:
بالاخره بعد نیم ساعت این صحنه مهیج به پایان میرسه و دامبل در حالی که شیشه شیری رو میمکه کامل از دود بیرون میاد.
ملت مرگخوار:
دامبل:خفه!مگه خودتون کودک درون ندارید؟
ولدی در حالی که با یک طلسم هفتاد شپش رو به اون دنیا می فرسته با این حالت به دامبل نگاه میکنه.
ولدی:اون شیشه صاحاب داره.....مامااااااااااااااااااان شیشم دهنی شد.
دامبل شیشه رو توی جیبش می چپونه و چوبدستی رو به سمت ولدی میگیره,ولدی هم که یه دستش همچنان روی سرش مشغوله همین کارو میکنه.
دامبل توی ذهنش به طلسم دیدریوس فکر می کنه و دهنشو باز میکنه که طلسمو بگه ولی در همین موقع جنازه بلا میگه:ای قربون...
دامبل:دادیروس
طلسم به جای قلب ولدی به کله اش برخورد میکنه.


ویرایش شده توسط آلیشیا اسپینت در تاریخ ۱۳۸۶/۶/۱۵ ۰:۳۱:۱۳

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


Re: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱:۱۷ سه شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸۶
#5
-دیریررررررریگ...دییییینگ

صدا از گوشه آشپزخونه می اومد.همه بی خیال درس شدن و رفتن ببینن چه خبره.

-ااااااا عجب رنگی داره!

-این مال کیه؟

-پاکت پی سیه!!دوربینش هفته!

دانگ که به صورتبه ملت خیره شده بود تو دلش گفت:پیر میشم تا از اینا دزد بسازم!!

سارا که موهاشو توی دیسپلیه گوشی مرتب می کرد گفت:دانگ این مال توا؟

دانگ:اوهوم چوبدستیتو دربیار یادت بدم.

سارا دستشو توی جیبش کرد ولی از چوبدستی خبری نبود.
-چوبدستیم نیست!بذار برم بیارمش.

دانگ دستشو از جیبش درآورد و چوبدسیتیه همه اعضا محفل از جمله آلبوس رو روی میز گذاشت.
ویولت:عجب دزدیه!

دانگ:دزد جد و آبادته!

ویولت:ازت تعریف کردم بابا

دانگ چرخی زد و گفت:درس اول که آسون ترین روش کسب درآمد بی دردسره,اسمش جیب بریه! رمز این کار پرت کردن حواس سوژست.

آلبوس سعی می کرد قبل ار اینکه کسی ببینه چوبدستی رو از روی میز برداره گفت:انقدر اطوار نیا یاد بده بره دیگه.

دانگ:گفتم دیگه,همین بود.باید یه آدم گیج پیدا کنید و حواسشو پرت کنید.

آلبوس که صورتش بنفش شده بود گفت:یالا بیا بهمون تمرین بده.

دانگ:نه بابا,یه ساعت بهم دادی انتظار داری کل روز اینجا معطل بشم؟فعلا حواس پرت کردنو تمرین کنید تا بعد...اینجا سوژه خنگ راحت گیر میاد.
او به آلبوس چشمکی زد و آپارات کرد.


ویرایش شده توسط آلیشیا اسپینت در تاریخ ۱۳۸۶/۶/۱۳ ۱:۲۲:۴۱

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


Re: **ثبت نام الف.دال**
پیام زده شده در: ۱۱:۰۴ یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۶
#6
لاوندر عزیز پستت خوب بود.شیوه نگارش جالبی داره.فقط سعی کن غلط املایی نداشته باشی.به ارتش خوش اومدی.
تایید شد.


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


Re: **ثبت نام الف.دال**
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹ شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۶
#7
سلام به همگی

در مورد پست لاوندر براون:
دوست عزیز شما می تونید به هر شکلی پستتون رو بزنید ولی اگر دقت کرده باشید در قوانین تاکید شده که پست سفید بزنید.این پست شما ربطی به الف دال نداشت.در ضمن بهتره هری پاتری باشه.
تایید نشد.

پردفوت عزیز موضوعت جالبه و جای کار بیشتری داره.حتما فضاسازیت رو تقویت کن و سعی کن اصل قضیه رو کامل تر توضیح بدی چون این پست که دنباله دار نیست!
فعلا تایید نشد.

به رون ویزلی:
شما برای عضویت باید یک پست سفید در همین تاپیک بزنید تا تایید بشید.

پروفسور گرابلی پلنک:
پستت قابل قبول نیست.هم کوتاهه و هم بدون موضوع,لطفا اگر می خوای تایید بشی وقت بیشتری روی پستت بذار.
تایید نشد.

به خاطر تاخیر معذرت می خوام.
موفق باشید.


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


Re: گذرگاه دیگاروس!!!
پیام زده شده در: ۲:۵۹ شنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۶
#8
"ماموریت گروه اول-پست اول"

-اون زمین صاف رو می بینی کنار تپه؟
-اوهوم
-همونجاست.دیگه رسیدیم.
جیپ قرمز رنگ از پیچ جاده گذشت و در حالی که گرد و خاک زیادی پشت سرش بوجود آورده بود,به زمین کنار تپه نزدیک شد و سرعتش را کم کرد.صدای غرش موتور ماشین,موش صحرایی را که در آن حوالی پرسه می زد از جا پراند و صدای جیغش در تمام دره انعکاس پیدا کرد.
زن با چشمان میشی اش به اطراف نگاه کرد و قبل از اینکه جیپ کامل متوقف شود,از آن بیرون پرید و بر روی خاک گذرگاه که زیر آفتاب تابستان داغ داغ بود قدم گذاشت.همراهش اتومبیل را متوقف کرد و پس از برداشتن کوله پشتی و نقشه اش, از آن پیاده شد.
-اول نهار می خوریم بعد شروع می کنیم به کندن.
-فکر می کنی چقدر باید بگردیم؟
-اونجوری که استادم می گفت,این تپه پر از اشیا قدیمی و عتیقه ست.فکر کنم زود پیداشون کنیم.
برق آزمندانه ای در چشمان مرد درخشید که از دید زن پنهان نماند.لبخندی از روی سرخوشی زد و گفت:فکر اون همه ثروت داره دیوونم می کنه,حیف که پیرمرده زنده نموند که نتایج تحقیقاتشو ببینه.
مرد چشمکی زد و گفت:دنیا مال جووناست...
سپس هر دو در حالی که از ته دل می خندیدند سرگرم تهیه غذا شدند.

خورشید با تمام شکوهش در آسمان نورافشانی می کرد ولی این پرتو نورانی جز گرمای طاقت فرسا و عرقی که تمام بدن را خیس می کرد,چیزی برای مسافران به ارمغان نمی آورد.
زن دستش را حایل چشمهایش کرد و گفت:این گرمای لعنتی!
مرد دست از کندن کشید و گفت:یه کم آب بریز روی سرت...و به آسمان نگاه کرد.
خورشید در برابر این مسافران خسته, مانند دشمنی شکست ناپذیر ایستاده بود...اما...چیزی در نور خورشید وجود داشت که او را به شدت ترساند.
بیلچه از دستش با زمین افتاد, او بدون توجه به آن چند قدم به عقب برداشت ولی پایش به قلو سنگی گیر کرد و در حالی که همچنان چشم از آسمان برنمی داشت,به پشت روی زمین افتاد.
پرتو نور قوی و قوی تر شد تا اینکه همه محوطه را در بر گرفت.زن جرأت تکان خوردن نداشت و با بهت به اجسامی که درون نور پدیدار می شدند نگاه می کرد.دو جسم سیاه رنگ در میان نور به سمت زمین می آمدند و اطرافشان را هاله ای سبز احاطه کرده بود.
به محض اینکه اجسام به زمین رسیدند,نور از بین رفت.دو مرد در صد قدمی آنها ایستاده بودند و گرد خاک را از روی لباسشان می تکاندند و چنان با بی خیالی این کار را می کردند که گویی فرود آمدن از آسمان کار هر روزشان بود.هر دو چشم آبی و گندمگون بودند,یکی از آنها که قدبلندتر بود ردای سرخ خیرکننده ای پوشیده بود و دیگری که بسیار لاغر اندام بود,خود را در ردای سبز سیری پیچیده و پرنده کوچکی روی شانه اش نشسته بود.
مرد سرخ پوش نگاهش را به سمت دو نفری که در مقابلش مات مبهوت نشسته بوندند چرخاند و پس از بررسی آن دو رو به همراهش کرد و هر دو از روی موافقت سر تکان دادند.
ناگهان پرنده شروع به آواز خواندن کرد و از روی شانه مرد به سمت مسافران پرواز کرد.آخرین چیزی که آن دو احساس کردند,ورود سایه ای به درون بدنشان بود و پس از آن هر دو به خوابی طولانی فرو رفتند...

آفتاب در حال غروب کردن بود و آسمان پشت تپه به رنگ سرخ آتشین در آمده بود.دو مرد بر روی تخته سنگ هایی که حالا دیگر به داغی ظهر نبودند,نشسته بودند.
مرد سرخ پوش در حالی که دود پیپش را به هوا می فرستاد گفت:وقت رفتن رسیده.حالا که نیروی سرزمین آسمانی در بدن این دو زمینی پنهان شده,وقتشه که سفرمون رو آغاز کنیم.
مرد سبز پوش پاسخ داد:قلب هامون هرکدوم از ما رو به سوی سرنوشتی متفاوت هدایت خواهد کرد.
سپس هر دو بلند شدند و مسیر گذرگاه را در پیش گرفتند.
_______________________________
فکر کنم واضح بود.نیرویی که قراره به گروه پیروز برسه توی بدن اون زن و مرد پنهان شد و اونا به دره گودریک(محل پایان داستان) فرستاده شدند.این دو مرد هم سفرشون رو شروع می کنند.خوبه سمت مرگ خوارها میره و بده به سمت محفل.هر گروهی که زودتر متوجه بشه می تونه بره به دره و نیرو رو بگیره


ویرایش شده توسط آلیشیا اسپینت در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۲۳ ۳:۰۴:۱۱

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


Re: ناظر ماه
پیام زده شده در: ۳:۴۶ شنبه ۱۶ تیر ۱۳۸۶
#9
در این ماه سایت در حال آماده شدن برای مسابقات کوییدیچ بوده و ناظرهای این قسمت خیلی زحمت کشیدن تحولات زیادی هم به وجود آوردن.از جمله کارهای مهمی که انجام دادن تغییر روش برگذاری مسابقات با استفاده ار نظر اعضا سایته که باعث شده استقبال از کوییدیچ خیلی بالا بره. حتی خود منم که اصلا بلد نبودم علاقه مند شدم

پس رای من:آلبوس دامبلدور


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


Re: **ثبت نام الف.دال**
پیام زده شده در: ۵:۰۸ چهارشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۶
#10
فرد ویزلی:
آفرین از سوژت خوشم اومد چون هم نو بود و هم قابل قبول.
توی نوشتت هم ایراد خاصی ندیدم پاراگراف بندی رو رعایت کرده بود غلط املایی هم نداشتی.فقط سعی کن زیاد طولانی ننویسی.
به ارتش خوش اومدی.
تایید شد.


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.